یکشنبه 1396/02/31

ماموستا قادری: آنچه را که این گروه تکفیری بر سر اهل سنت آورده اند، نه جنگ جهانی اول و نه جنگ جهانی دوم و نه جنگهای ۱۱۱ گانه صلیبی بر سر اهل سنت نیاورده اند

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

امام جمعه پاوه در همایش تکفیری گری و راه های مقابله با آن که در شهرستان صحنه برگزار شد، گفتند: دیدگاه اهل سنت صد در صد با  دیدگاه افراطی گری در هر سبک و لباسی متفاوت و با آن مخالف است؛ ما به عنوان اشاعره کسی را که اهل قبله و نماز باشد، تکفیر نخواهیم کرد، چرا که تکفیر کردن خصلت اهل سنت نیست.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دفتر امام‌جمعه پاوه؛ روز چهارشنبه 27 اردیبهشت 96 حاج ماموستا ملا قادر قادری در همایش تکفیری گری و راه های مقابله با آن که در شهرستان صحنه وبه همت امام جمعه و مسئولان شهرستان صحنه برگزار گردید، به تاریخچه تکفیر اشاره کردند و گفتند: تاریخچه تکفیر در اسلام به حدود ۱۵ قرن پیش برمی گردد؛ زمانی که عده ای به نام خوارج بر علیه حضرت علی(رض) جبهه گرفتند و با شعار «لا حکم الی لله» از مسیر درست خلافت خارج شدند و نام خود را خوارج نهادند و خود را برحق و سایرین را رد و حکم کفر دادند.

امام‌جمعه پاوه سپس به ریشه تفکر تکفیر اشاره کردند و گفتند: ریشه تکفیر به تاویل و توجیه ناقص از دین، جهل به شریعت اسلام،  استفاده از دیدگاه های شاز و نادر در بین فقها، تعصب و تحریکات دشمنان خارج از صف مسلمانان برمی گردد.

ماموستا قادری در این باب افزودند: کسانی که امروز فتوای کشتن و تخریب و انفجار را صادر می کنند، قطعا عالمان متهتک و کسانی هستند که ۴۴ کلمه درس خوانده اند و با استنباط غلط از متن شریعت و آیات قرآن فتوا می دهند و عوام و جاهلان متعصب هم بدون مطالعه به فتاوای آنها عمل می کنند.

وی تکفیر را آفت و مصیبت دنیای اسلام عنوان کردند و گفتند: امروزه تکفیر ربطی به اهل سنت و یا اهل شیعه ندارد یک آفت و مصیبت  بزرگ است که دنیای اسلام را در برگرفته و خروجی اش آفت و مصیبت و اسلام هراسی و بدنام کردن مسلمانان و خشن معرفی کردن آئین آسمانی و دستورات پیامبر رحمت است.

ایشان افزودند: امروزه تکفیر بهانه و وسیله ای شده تا قدرتهای جهانی به اسم مبارزه با تروریسم و ارهاب که خود بعضاً سازنده آن هستند  در ممالک اسلامی در کنار خانه های ما لانه ساخته و ورود پیدا کرده اند و همه شاهدیم که دنیای اسلام را دچار مصیبت و به اسم مبارزه با تروریسم افغانستان، عراق و سوریه را ویران کردند و تا مصالح خود را در کشورهای مسلمان تامین نکنند دست از اشغال بر نمی دارند.

ماموستا قادری گروه داعش را از حیث شناسنامه وابسته به اهل سنت دانستند و گفتند: معهذا آنچه را که این گروه تکفیری بر سر اهل سنت آورده اند، نه جنگ جهانی اول و نه جنگ جهانی دوم و نه جنگهای ۱۱۱ گانه صلیبی بر سر اهل سنت نیاورده اند. همه جا را تخریب کردند. جوانان ما را کشتند، و باعث شدند در دنیا اسلام هراسی و به تبع آن اسلام ستیزی رواج پیدا کند.

وی به امنیت حاکم در مناطق کردنشین ایران اشاره کردند و گفتند: امروزه در سایه لطف خداوند و راهنماییهای مقام معظم رهبری و حضور  نیروهای امنیتی و نظامی و انتظامی امنیت حاکم است اما دارند بر روی فکر جوانان ما کار می کنندو اگر هشیار نباشیم تا چند سال آینده تفکر تندروی را در بین جوانان ما حاکم خواهند کرد. آن وقت مبارزه بسیار مشکل خواهد شد.

امام‌جمعه پاوه سربازان مبارزه با تفکر داعش را علما دانستند و گفتند: اسلحه مبارزه با این تفکر تنها سبّ و دشنام نیست بلکه شناخت و  پژوهش و فکراست. زیرا داعش یک فکر و فکر را باید با فکر جواب داد نه با سبّ و دشنام.

ایشان به راه مبارزه با داعش اشاره کردند و گفتند: راه مبارزه با تندروی و تکفیر، شناخت است و اینکه ما باید داعش رابشناسیم که از کجا  آمده اند و  به کجا میروند

ماموستا قادری افزودند: در تاریخ آمده است زمانی گروهی مقدس ماب به حضرت علی گفتند: چرا شما با نیروهای جمل و خوارج می  جنگیدید در حالیکه آنها اهل نماز و ذکر و تهجداند؟ حضرت علی فرمودند: "نباید از روی ظاهر افراد قضاوت کرد. ما باید حق و باطل را در میزان قرار دهیم و با حق باطل را جدا کنیم." که اگر این گونه باشیم نه داعش، بلکه طراحان داعش هم نمی توانند به ما ضربه وارد کنند.

ایشان تصریح کردند: اسوه برای ما رسول الله (ص) است، هر کس و هر گروهی در خلاف سیره پاک رسول الله (ص) حرکت کند؛ با هر نام و نشانی که باشد، باطل است.

امام‌جمعه پاوه دیدگاه اهل سنت را متفاوت با تکفیر عنوان کردند و گفتند: دیدگاه اهل سنت صد در صد با دیدگاه افراطی گری در هر سبک و لباسی متفاوت و با آن مخالف است؛ ما به عنوان اشاعره کسی را که اهل قبله و نماز باشد، تکفیر نخواهیم کرد، چرا که تکفیر کردن خصلت اهل سنت نیست.

وی سپس به راه های سرمایه گذاری داعش در مناطق ما اشاره کردند و گفتند: یکی از راه هایی که امروزه داعش از طریق آن در مناطق ما  در حال سرمایه گذاری است این است که جوانان ما را از مساجد به این اعتبار که پیشنمازان مساجد دولتی هستند و روحانیون آنها حکومتی می باشند، دور می کنند و بدلیل وضعیت بیکاری و فقر در جامعه، جوانان ما را به سوی خود می کشانند


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

توفی معاویه علی غیر الاسلام

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

هل یصح ما یقال ان معاویة بن ابی سفیان توفی على غیر الإسلام حتى ان بعض كبار المحدثین من أهل السنة مثل الحمانی قالوا بعدم اسلامه والبعض الآخر مثل عبد الرزاق والحاكم النیسابوری كانوا یبغضونه بغضا شدیدا ؟

1. یقول مخلد الشعیری : كنت عند عبد الرزاق، فذكر رجل معاویة فقال : لا تقذّر مجلسنا بذكر ولد أبی سفیان. ( میزان الاعتدال 2 : 61 . )

2. ویقول زیاد بن ایوب : سمعت یحیى بن عبدالحمید الحمانی یقول : كان معاویة على غیر ملة الاسلام. ( میزان الاعتدال 4 : 392. )

3. ویقول ابن طاهر : كان ـ اى الحاكم النیسابوری ـ منحرفا غالیاً عن معاویه رضى الله وعن أهل بیته، یتظاهر بذلك ولا یعتذر منه. فسمعت ابا الفتح سمكویه بهراة، سمعت عبدالواحد الملیحى، سمعت ابا عبدالرحمن السلمى یقول : دخلت على الحاكم وهو فى داره لا یمكنه الخروج، فقلت له : لو خرجت وأملیت فى فضائل هذا الرجل حدیثاً، لا سترحت من المحنة فقال : لا یجیئ من قلبى، لا یجیئ من قلبی. ( سیر اعلام النبلاء 17 : 175 ـ تذكرة الحفاظ 3 : 1 54. المنتظم 7 : 75 )

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

دشنام به ام المومنین عایشه

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

آیا صحیح است که اصحاب عادل! به ام المومنین عایشه دشنام داده اند و الان شیعیان را تکفیر میکنید؟ آیا اقتدا به این اصحاب کالنجوم مشکلی دارد؟ آیا میتوان گفت این اصحاب اجتهاد کرده اند و اگر اجتهادشان صحیح است دو تا ثواب و اگر در اجتهاد خطا کرده اند یک ثواب دارند!!؟؟

گروهی از صحابه در ماجرای افک (طبق نظر اهل سنت):

عن عَائِشَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم خَطَبَ الناس فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى علیه وقال ما تُشِیرُونَ عَلَیَّ فی قَوْمٍ یَسُبُّونَ أَهْلِی ما عَلِمْتُ علیهم من سُوءٍ قَطُّ ...(١)عائشه از رسول خدا ’ روایت می‌کند که برای مردم سخنرانی نمودند ؛ پس ستایش و ثنای خداوند کرده و فرمودند : در مورد گروهی که خانواده من (عائشه در قضیه افك) را دشنام می‌دهند و من در گذشته از ایشان هیچ بدی ندیده‌ام ، چه نظری را به من پیشنهاد می‌کنید ؟...

ناسزای عثمان بن عفان به عائشه:

ثم أقیمت الصلاة فتقدم عثمان فصلى فلما كبر قامت امرأة من حجرتها فقالت أیها الناس اسمعوا قال ثم تكلمت فذكرت رسول الله صلى الله علیه وسلم وما بعثه الله به ثم قالت تركتم أمر الله وخالفتم رسوله أو نحو هذا ثم صمتت فتكلمت أخرى مثل ذلك فإذا هی عائشة وحفصة قال فلما سلم عثمان أقبل على الناس فقال إن هاتان الفتانتان فتنتا الناس فی صلاتهم وإلا تنتهیان أو لاسبنكما ما حل لی السباب ...(٢)

نماز برپا شد و عثمان جلو رفته و تکبیر گفت ؛ در این هنگام زنی از حجره خویش ایستاده و گفت : ای مردم بشنوید و سپس در مورد رسول خدا ’ سخن گفته و گفت اوامر رسول خدا ’ را ترک کردید و با وی مخالفت کردید و... سپس سکوت کرد ؛ سپس دیگری ایستاده و همین سخنان را گفت ؛ و آن دو زن عائشه و حفصه بودند ؛ وقتی که عثمان سلام نماز را داد گفت : این دو زن فتنه گر  مردم را در نماز به فتنه انداختند و اگر از این کار دست برندارند هر دشنامی که به ذهنم برسد به ایشان خواهم داد !!!

ناسزای حکیم بن جبلة به عائشه:

1- وكان حكیم بن جبلة فیمن غزا عثمان (رض) وكان یسب عائشة (رض)(٣)

حکیم بن جبله از کسانی بود که با عثمان جنگید و به عائشه دشنام می‌داد .

2- فغاداهم حكیم بن جبلة وهو یسب وبیده الرمح فقال له رجل من عبد القیس من هذا الذی تسبه قال عائشة قال: یا بن الخبیثة أ لأم المؤمنین تقول هذا؟(٤)

پس حکیم بن جبله در حالیکه دشنام می‌داد و نیزه‌ای در دست داشت ، به آنان حمله کرد ؛ شخصی از عبد‌القیس به او گفت: چه کسی را دشنام می‌دهی؟پاسخ داد: عائشه را.گفت : ای فرزند زن ناپاک ؛ آیا به ام‌المومنین چنین می‌گویی؟ ...


ترجمه حكیم بن جبله

ابن اثیر در مورد او می‌گوید :

قال ابن الأثیر: أدرك النبی صلى الله علیه وسلم ... وكان رجلا صالحا له دین مطاعا فی قومه وهو الذی بعثه عثمان على السند... .(٥)او رسول خدا ’ را درك كرده است ... شخص صالح ، دین‌دار و از روسای قوم خویش بود و او بود كه عثمان او را والی بر سند كرد .


ابن حجر نیز در الاصابة او را از صحابه می‌داند :

الإصابة ج 2 ص 181

الأعلام لخیر الدین الزركلی  ج 2 ص 269 .


ناسزای زینب بنت جحش همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

گذشت كه در بخاری و مسلم و سنن ابی داود آمده است كه او به عائشه دشنام داد و عائشه نیز متقابلا به او دشنام داد :


فَأَرْسَلْنَ زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ فَأَتَتْهُ فَأَغْلَظَتْ وَقَالَتْ إِنَّ نِسَاءَكَ یَنْشُدْنَكَ اللَّهَ الْعَدْلَ فی بِنْتِ بن أبی قُحَافَةَ فَرَفَعَتْ صَوْتَهَا حتى تَنَاوَلَتْ عَائِشَةَ وَهِیَ قَاعِدَةٌ فَسَبَّتْهَا(6)

همسران پیامبر زینب بنت جحش (همسر پیامبر) را فرستادند .

او به نزد پیامبر ’ آمده و به درشتی سخن گفت ! و افزود كه زنان تو از تو می‌خواهند كه عدالت را بین زنان اجرا كنی ! و صدای خویش را بالا برد ! و سپس سخن خود را به سوی عائشه متوجه كرده در حالی كه او نشسته بود ، به عائشه دشنام داد !

همین روایت را مسلم با كمی اختلاف در مضمون ذكر كرده است :

فَأَرْسَلَ أَزْوَاجُ النبی صلى الله علیه وسلم زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ زَوْجَ النبی صلى الله علیه ... فقالت یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَزْوَاجَكَ أَرْسَلْنَنِی إِلَیْكَ یَسْأَلْنَكَ الْعَدْلَ فی ابْنَةِ أبی قُحَافَةَ قالت ثُمَّ وَقَعَتْ بِی فَاسْتَطَالَتْ على(٧)

زنان پیامبر زینب دختر جحش ، همسر پیامبر را به نزد آن حضرت فرستادند ... او گفت : ای رسول خدا ! همسران تو مرا فرستاده‌اند و از تو می‌خواهند كه در مورد عائشه عدالت را اجرا كنی ! و سپس به من دشنام داد . و مدتی طولانی چنین كرد .

ناسزای صفیه همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

أخبرنا محمد بن عمر أخبرنا محمد بن عبد الله بن جعفر عن بن أبی عون قال قالت عائشة كنت أستب أنا وصفیة فسببت أباها فسبت أبی وسمعه رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال یا صفیة تسبین أبا بكر یا صفیة تسبین أبا بكر(٨)

عائشه گفته است كه من و صفیه به یكدیگر دشنام می‌دادیم ! من به پدر او دشنام دادم ؛ او نیز به پدر من دشنام داد ! رسول خدا (ص) سخن او را شنیده و فرمودند : ای صفیه ! به ابوبكر دشنام می‌دهی‌؟!

پی نوشت:

(١)صحیح البخاری ج 6 ص 2683 ش 6936

(٢)الجامع معمر بن راشد ج 11 ص 355 -مصنف عبد الرزاق ج 11 ص 356

(٣)مقتل الشهید عثمان ج1 ص228

(٤)الكامل فی التاریخ ج3 ص107.

(٥)أسد الغابة لابن الأثیر ج 2 ص 40 .

(٦)صحیح البخاری ج 2 ص 911 ش 2442 كتاب الهبة بَاب من أَهْدَى إلى صَاحِبِهِ وَتَحَرَّى بَعْضَ نِسَائِهِ دُونَ بَعْضٍ

(٧)صحیح مسلم ج 4 ص 1891 ش 2442 كتاب فضائل الصحابه باب فی فضل عائشه

(٨)الطبقات الكبرى ج 8 ص 80 ، اسم المؤلف: محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری الزهری الوفاة: 230 ، دار النشر : دار صادر - بیروت


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

بخاری ارتداد صحابه را قبول دارد

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

افراد صالح و نیکوکار یا افراد فاسق و از دین برگشته؛ کدامیک جهنّمی هستند؟!


امام بخاری در کتاب « صحیح بخاری » حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که:« أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها »!!![1]


حال با توجه به این حدیث، که در یکی از معتبرترین کتابهای اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟؟؟!!!


مگر نه این است که بخاری در کتاب خود ( که به تعبیر خود اهل سنت، صحیح ترین کتابها بعد از قرآن می باشد )، آن هم از طریق راوی مثل أبی هریرة که یکی از بزرگترین رُواة اهل سنت است، این حدیث را نقل می کند و صریحاً اعلام می کند که عده ای از صحابه پیامبر- صلی الله علیه وآله- بعد از ایشان، از دین اسلام برگشتند و عاقبت هم به آتش دوزخ برده می شوند و به تصریح خود پیامبر- صلی الله علیه وآله- عده ی اندکی از آنها نجات پیدا می کنند و مابقی در آتش می سوزند!!!


حال با توجه به این حدیث، چه جوابی دارید که بدهید؟


آیا هنوز هم قائل به عدالت جمیع صحابه هستید و برای آنان احترام قائلید و اگر کسی به آنها بی احترامی کند و آنها را خارج از دین بداند، کافر می دانید و لو اینکه آن شخص، بخاری و أبوهریرة و ... باشند یا اینکه ...... ؟؟؟!!!


قابل به ذکر است که بخاری در صحیح خود، ( کتاب الرقاق، بابٌ فی الحوض ) چندین حدیث را در رابطه با ارتداد صحابه (از دین برگشتن صحابه) نقل می کند و تنها به همین یک حدیثی که ما ذکر کردیم اکتفا نکرده است ( علاقمندان می توانند مراجعه کنند ).


 پی نوشت:


[1] . صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 :


 نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.


 6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ « بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » .


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

افسانه همراهی ابوبکر در غار

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

اگر قبول کنیم که ابوبکر در غار ثور به همراه رسول الله بود  موضوع دیگری مطرح است :نویسنده  کتاب النور و البرهان  باب  « قم فأنذر» و « فاصدع  بما تؤمر»شیخ ابوهاشم  بن صباغ  است ،  در حال  حاضر این کتاب  در دسترس نیست ؛ ولی مرحوم  سید بن طاووس   در کتاب  ( الطرائف  ، ص 410)  این مطلب  را  از  این کتاب  نقل  می کند .ایشان می‌ فرماید :ومن طریف الروایات فی أن النبی ( صلی الله علیه وآله وسلم ) ما صحب أبا بكر إلى الغار خوفا منه أن یدل الكفار علیه ما ذكره أبو هاشم بن الصباغ فی  كتاب النور والبرهان فقال فی باب ما أنزل الله تعالى على نبیه " ص " قم فأنذر "وقوله تعالى " فاصدع بما تؤمر " وما  ضمن رسول الله صلى الله علیه وآله لمن أجابه وصدقه ، رفع الحدیث عن محمد بن إسحاق قال : قال  حسان : قدمت مكة  معتمرا وأناس من قریش یقذفون أصحاب رسول الله " ص " فقال ما هذا لفظه : فأمر رسول الله علیا علیه السلام فنام على فراشه ، وخشی ابن أبی قحافة أن یدل القوم علیه فأخذه معه ومضى إلى الغار .(الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف - السید ابن طاووس - ص 410)

از دسته روایاتی که دلالت می کند  پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)  از ترس این که ابوبکر جای را به کفار نشان ندهد او را با خود به غار بردند روایتی است که شیخ ابوهاشم بن صباغ در کتاب النور و البرهان  باب : ما أنزل الله علی نبیه ذیل آیه « قم فأنذر»  و آیه « فاصدع بما تؤمر» وباب« ما  ضمن رسول الله (صلى الله علیه وآله) لمن أجابه وصدقه » می آورد :  حسان می گوید برای انجام حج عمرة به مکه آمدم  دیدم مردمی‌ از قریش به اصحاب رسول خدا فحش می دادند.... پس اینگونه می گوید : رسول خدا به علی علیه السلام (درشب لیلة المبیت) امر نمود ( که درجای  ایشان بخوابد) علی علیه السلام نیز اجابت نمود ولی از ابن ابی قحافة ( کنیه ابوبکر) ترسید که  مبادا جای ایشان را به کسانی که دنبال پیامبر بودند نشان دهد به همین  خاطر او را با خود به غار بردند .

نکته دیگرکه شایسته است توجه بفرمائید این است که نظیر همین مطلب در کتب دیگر اهل سنت که در حال حاضر موجود می باشد یافت می شود.ابوجعفر اسکافی استاد ابن ابی الحدید در جواب جاحظ که قائل است ابوبکر در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از همه صحابه سختی‌ بیشتری را تحمل کرد می گوید :ثم یقال له ما بالك أهملت أمر مبیت علی علیه السلام على الفراش بمكة لیلة الهجرة هل نسیته أم تناسیته فإنها المحنة العظیمة والفضیلة الشریفة التی متى امتحنها الناظر ، وأجال فكره فیها ، رأى تحتها فضائل متفرقة ومناقب متغایرة ، وذلك أنه لما استقر الخبر عند المشركین أن رسول الله صلى الله علیه وآله مجمع على الخروج من بینهم للهجرة إلى غیرهم قصدوا إلى معاجلته ، وتعاقدوا على أن یبیتوه فی فراشه ، وان یضربوه بأسیاف كثیرة ، بید كل صاحب قبیلة من قریش سیف منها ، لیضیع دمه بین الشعوب ، ویتفرق بین القبائل ، ولا یطلب بنو هاشم بدمه قبیلة واحدة بعینها من بطون قریش ، وتحالفوا على تلك اللیلة ، واجتمعوا علیها ، فلما علم رسول الله صلى الله علیه وآله ذلك من أمرهم ، دعا أوثق الناس عنده ، أمثلهم فی نفسه ، وأبذلهم فی ذات الاله لمهجته ، وأسرعهم أجابه إلى طاعته ، فقال له إن قریشا قد تحالفت على أن تبیتنی هذه اللیلة ، فامض إلى فراشی ، ونم فی مضجعی ، والتف فی بردى الحضرمی لیروا انى لم اخرج ، وإنی خارج إن شاء الله . فمنعه أولا من التحرز وإعمال الحیلة ، وصده عن الاستظهار لنفسه بنوع من أنواع المكاید والجهات التی یحتاط بها الناس لنفوسهم ، والجاه إلى أن یعرض نفسه لظبات السیوف الشحیذة من أیدی أرباب الحنق والغیظة ، فأجاب إلى ذلك سامعا مطیعا طیبة بها نفسه ، ونام على فراشه صابرا محتسبا ، واقیا له بمهجته ، ینتظر القتل ، ولا نعلم فوق بذل النفس درجه یلتمسها صابر ، ولا یبلغها طالب ، ( والجود بالنفس أقصى غایة الجود ) ، ولولا أن رسول الله صلى الله علیه وآله علم أنه أهل لذلك ، لما أهله ، ولو كان عنده نقص فی صبره أو فی شجاعته أو فی مناصحته لابن عمه ، واختیر لذلك ، لكان من اختاره صلى الله علیه وآله منقوضا فی رأیه ، مضرا فی اختیاره ، ولا یجوز أن یقول هذا أحد من أهل الاسلام ، وكلهم مجمعون على أن الرسول صلى الله علیه وآله عمل الصواب ، وأحسن فی الاختیار . ثم فی ذلك - إذا تأمله المتأمل - وجوه من الفضل :منها انه وإن كان عنده فی موضع الثقة ، فإنه غیر مأمون علیه الا یضبط السر فیفسد التدبیر بافشائه تلك اللیلة إلى من یلقیه إلى الأعداء .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر وثقه عند من اختاره ، فغیر مأمون علیه الجبن عند  مفاجأة المكروه ، ومباشرة الأهوال ، فیفر من الفراش ، فیفطن لموضع الحیلة ، ویطلب رسول الله صلى الله علیه وآله فیظفر به .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر ، شجاعا نجدا ، فلعله غیر محتمل للمبیت على الفراش ، لان هذا أمر خارج عن الشجاعة إن كان قد قامه مقام المكتوف الممنوع ، بل هو أشد مشقة من المكتوف الممنوع ، لان المكتوف الممنوع یعلم من نفسه انه لاسبیل له إلى الهرب ، وهذا یجد السبیل إلى الهرب والى الدفع عن نفسه، ولا یهرب ولا یدافع . ومنها انه وإن كان ثقة عنده ، ضابطا للسر ، شجاعا محتملا للمبیت على الفراش ، فإنه غیر مأمون أن یذهب صبره عند العقوبة الواقعة ، والعذاب النازل بساحته ، حتى یبوح بما عنده ، ویصیر إلى الاقرار بما یعلمه ، وهو انه اخذ طریق كذا فیطلب فیؤخذ ، فلهذا قال علماء المسلمین إن فضیلة علی علیه السلام تلك اللیلة لا نعلم أحدا من البشر نال مثلها .(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 259 و عثمانیات جاحظ ص 321)

 تو را چه شده است که داستان خوابیدن علی علیه السلام را در جای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شب لیلة‌ المبیت ذکر نکرده ای آیا آن را فراموش کرده ای یا خودت را به فراموشی زده ای ؟!پس بدرستیکه این کار تحمل سختی و پایداری‌ بزرگی است كه هر زمان شخصی خود را به جای وی گذارد و فکرش را متوجه آن کند می بیند در آن فضیلت های بسیار ومنقبتهای مختلفی موجود است .وقضیه از این قرار است که وقتی به مشرکین خبر رسید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم قصد خروج برای هجرت به سوی غیر ایشان ( اهل مدینه) دارند خواستند برای اینکار چاره ای اندیشیند ، پس پیمان بستند که شب هنگام در کنار بستر وی جمع شوند واو را با شمشیر های بسیار بزنند ، در دست  افرادی از قبیله های مختلف قریش شمشیری از آن شمشیر ها باشد تا خون وی بین گروههای مختلف تقسیم شود وبنی هاشم نتوانند خون وی را از قبیله ای خاص طلب کنند . و برای آن شب قسم خوردند و در آن شب با هم جمع شدند .پس وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از این ماجرا با خبر شدند ، کسی را فرا خواندند که از همه بیشتربه وی اطمینان داشتند (علی علیه السلام) و کسی که خود را بیشتر ازهمه برای رسول خدا صلی الله علیه وآله در معرض خطر می گذاشت و کسی را که از همه بیشتر در راه خدا فداکاری می کرد وکسی که سریعتر از همه از وی اطاعت می کرد . پس به وی گفت که قریشیان هم پیمان شده اند که امشب بر سر من بریزند . پس به خوابگاه من برو و در جای من بخواب و روپوش من را بر روی خود بینداز تا ایشان گمان کنند من بیرون نرفته ام ، و من با اذن خدا بیرون خواهم رفت .پس اولا علی را ازاینکه حیله ای به کار برد تا جانش را حفظ کند منع کرد ( چون باید به حالت عادی درجای رسول خدا می خوابید) واو را مجبور کرد که جان خود را در معرض ضربات شمشیر های صاحبان کینه و خشم قرار دهد . پس او این مطلب را پذیرفت در حالیکه رضای خاطر به آن داشت و در جای رسول خدا خوابید در حالیکه به خاطر خدا صبر می کرد و با دادن جان خود جان رسول خدا را حفظ می نمود و انتظار کشته شدن را می کشید. ما برتر از مقام بذل جان مقامی نمی شناسیم که آرزوی آن را بکنیم . (و بذل جان بالاترین بخشش هاست) .و اگر رسول خدا نمی دانست و علم نداشت که وی صلاحیت این کار را دارد وی را انتخاب نمی کرد و اگردراو اندکی کمبود صبر یا شجاعت یا خیر خواهی برای رسول خدا وجود داشت وبا این وجود برای این کار انتخاب می شد رسول خدا کسی را انتخاب کرده بودند که انتخاب درستی نبود ، و حق گفتن چنین مطلبی را هیچ فردی از امت ندارد و همه اجماع دارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله  عمل درست را انجام داده اند .

اگر کسی در این مطلب نظر کند چند جهت برتری برای علی (نسبت به ابو بکر) می بیند : زیرا ابو بکر حتی اگر ( ازجهت ظاهری) مورد اطمینان رسول خدا بود اما  پیامبراکرم  به رازداری  وی اطمینان نداشتند چون ممکن بود ابوبکر راز هجرت رسول خدا را در آن شب فاش کند و دشمنان به حضرت دست پیدا کنند در نتیجه تمام نقشه های رسول خدا نقش بر آب  می شد . حتی اگر ابو بکر نزد رسول خدا از جهت رازداری مورد اطمینان  بود اما رسول خدا از نترسیدن وی در هنگام مقابله با سختی  اطمینان نداشتند پس شاید از خوابگاه رسول خدا فرار نموده متوجه محل نقشه رسول خدا شده دنبال رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم برود ؛ پس کفار ایشان را پیدا کنند. حتی اگر ابو بکر حافظ سر رسول خدا بود وشجاع  اما شاید توانایی خوابیدن در جایگاه رسول خدا را نداشت . چون تحمل آن حالت جدای از بحث شجاعت است . زیرا باید شجاع را در حالت دست بسته ممنوع از مقابله قرار دهی(یعنی شجاع جرات دفاع از خود را دارد اما در اینجا نمی توانداز خود دفاع کند)  .بلکه این امر سخت تر از شخص دست بسته است . زیرا شخص دست بسته می داند که راه فراری ندارد اما این شخص هم می تواند فرار کند و هم می تواند از خود دفاع نماید(اما چنین کاری نمی نماید).

حتی اگر او شخص رازدار  وشجاعی بود و می توانست در جای رسول خدا بخوابد و فرار هم نکند اما رسول خدا از بعد آن اطمینان نداشتند که اگر وی را زنده گرفته وشکنجه کنند اقرار به آنچه که می داند نکند و مسیر رسول خدا را به کفار نشان ندهد پس ایشان به دنبال رسول خدا رفته ایشان را پیدا کنند.به همین دلیل است که علمای مسلمین گفته اند کسی را نمی شناسیم که به فضیلت علی در آن شب رسیده باشد .

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

آموزش وضو به نامحرم !!!!

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

سالم سبلان - كه به خاطر امانتداریش عایشه او را اجیر كرده بود- مى‏گوید: عایشه به من نشان داد كه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چگونه وضو مى‏گرفت... سه بار (عایشه) صورتش را شست سپس سه بار دست راستش و سه بار دست چپش را شست و سپس دستش را جلو سرش قرار داد و آن را به تمام سرش كشید و گوشهایش را مسح كرد و بر دو گونه‏اش كشید. سالم مى‏گوید من آنگاه كه عبد مكاتب (1) بودم نزد او مى‏رفتم. او خود را از من نمى‏پوشاند بلكه مقابل من مى‏نشست و با من گفتگو مى‏كرد... . (2)

ناگفته پیداست که لازمه تعلیم وضو به شخص دیگر توسط عایشه كنار رفتن روسرى و معلوم شدن دستها تا آرنج مى‏باشد!

همچنین أبو سلمة مى‏گوید: من و برادر عایشه بر او وارد شدیم. برادرش از او درباره غسل پیامبر پرسید. او ظرفى كه تقریبا گنجایش یك صاع (تقریبا یك من) داشت طلبید و بر سرش آب ریخت و بین ما و او حجاب بود. (3)

ممكن است گفته شود كه سؤال از مقدار آبى بود كه پیامبر با آن غسل مى‏كرد. پاسخ آن روشن است. زیرا اولا: از غسل پیامبر پرسیدند نه از مقدار آب غسل، و ثانیا: اگر سؤال از مقدار آب بود كافى بود عایشه بگوید تقریبا یك صاع، نه آنكه ظرفى كه یك صاع آب در آن بود بیاورد. ثالثا: عایشه عملا غسل كرد و با ریختن آب روى سرش آن را شروع كرد. معلوم مى‏شود او نیز از سؤال آنها این را فهمید كه باید عملا غسل كند تا آنها یاد بگیرند. آیا آموختند؟!

نکته قابل توجه دیگر این است که راوی می گوید بین ما و او حجاب بود. ولی معلوم است که این حجاب باز به نحوی بوده است که بدن عایشه (و لو شبَهی از آن) برای راوی (مرد نامحرم) قابل دیدن بوده است. زیرا اگر بدن عایشه اصلا قابل رویت نبوده دیگر معنایی نداشته که عایشه در مقابل آنها عملا غسل کند. و به جای تعلیم غسل به صورت عملی، نحوه انجام غسل را لفظا برای آنها شرح می داد.

حال سوال اینجاست که کدام زن عفیفه و پاکدامن و صالحه ای حاضر می شود برای مردان نامحرم غسل عملی بجا آورد و یا اینکه عملاً وضو را به نامحرمان تعلیم دهد ؟!

پی نوشت:

(1) «مكاتب» به بنده‏اى مى‏گویند كه با اربابش قرار كرد كه خودش را به تدریج از او بخرد كه اگر توانست قیمت خود را به او بدهد (حال یا خودش كار كند و یا دیگرى قیمت آن را به صاحبش بدهد) آزاد مى‏شود. در این جریان، عایشه بعد از آزاد شدن سالم از او حجاب مى‏كرد و این نشان مى‏دهد كه عایشه آنقدر پیر نبود كه مجاز به بى حجابى باشد آن هم در حدى كه بتواند در مقابل نامحرمى وضو بگیرد كه لازمه آن كنار رفتن روسرى و معلوم شدن دستها تا آرنج مى‏باشد.

(2) سنن نسائى، ج 1، ص 93، كتاب الطهارة، باب 83، ح 100

(3) صحیح بخارى، ج 1، ص 72، كتاب الغسل، باب الغسل بالصاع. صحیح مسلم، ج 1، ص 256، كتاب الحیض، باب 10، ح 42. سنن نسائى، ج 1، ص 153، كتاب الطهارة، باب 144، ح 227.

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

الگوی زندگی عمر بن الخطاب

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

جناب عمربن‌خطاب از زمان جاهلیت شرب خمر داشته و با وجود این که آیات الهی در موضوع نهی از شرب مسکرات - به نقل‌هایی - در شأن وی نازل‌ می‌گردد و با وجود این که وی علنا اعلام ‌می‌کند که این پایان نوشیدن اوست (1)... با این حال او نمی‌تواند این عادت دیرینه خود را ترک‌ کند.

و آن‌چه بسیار گزارش‌ شده اهتمام بی‌نظیرش به نوشیدن مسکرات است (2)که حتّی پیمانه لحظات احتضار او را نیز پر می‌کند و به نقل‌های تاریخی نبیذ همان نوشیدنی است که جناب خلیفه در بستر مرگ آن را می‌طلبد و می‌نوشد تا آن‌جا که از محل جراحت‌اش سرریز می‌شود (3)...

این زاویه‌ای بسیار بسته از زندگی فردی است که دوّمین خلیفه مسلمین پس از رسول خداست. از همین زاویه آیا او با کسی که در دامان رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرورش یافته و خود را به نجاسات دوران جاهلی هرگز و هرگز نیالوده، می‌تواند برابری ‌کند؟

پی نوشت:

1ـ سنن النسائی - النسائی - ج 8 - ص 286 – 287و سنن الترمذی - الترمذی - ج 4 - ص 319 – 320، ح5042 ، مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 53

قال أنبأنا الإمام أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی رحمه الله تعالى قال أنبأنا أبو داود قال حدثنا عبید الله ابن موسى قال أنبأنا إسرائیل عن أبی إسحاق عن أبی میسرة عن عمر رضی الله عنه قال لما نزل تحریم الخمر قال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی البقرة ‹ صفحه 287 › فدعى عمر فقرئت علیه فقال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی النساء یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فکان منادى رسول الله صلى الله علیه وسلم إذا أقام الصلاة نادى لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فدعى عمر فقرئت علیه فقال اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی المائدة فدعى عمر فقرئت علیه فلما بلغ فهل أنتم منتهون قال عمر رضی الله عنه انتهینا انتهینا

2ـ المصنف - ابن أبی شیبة الکوفی - ج 6 - ص 502

( 2 ) حدثنا أبو بکر قال حدثنا ابن مسهر عن الشیبانی عن حسان بن مخارق قال : بلغنی أن عمر بن الخطاب سائر رجلا فی سفر وکان صائما ، فلما أفطر أهوى إلى قربة لعمر معلقة فیها نبیذ قد خضخضها البعیر ، فشرب منها فسکر ، فضربه عمر الحد ، فقال له : إنما شربت من قربتک ، فقال له عمر : إنما جلدناک لسکرک .

کتاب الموطأ - الإمام مالک - ج 2 - ص 894

21 - وحدثنی عن مالک ، عن یحیى بن سعید ، عن عبد الرحمن بن القاسم ، أن أسلم مولى عمر بن الخطاب أخبره ، أنه زار عبد الله بن عیاش المخزومی فرأى عنده نبیذا وهو بطریق مکة . فقال له أسلم : إن هذا الشراب یحبه عمر بن الخطاب . فحمل عبد الله بن عیاش قدحا عظیما . فجاء به إلى عمر بن الخطاب فوضعه فی یدیه . فقربه عمر إلى فیه ثم رفع رأسه . فقال عمر : إن هذا لشراب طیب . فشرب منه . ثم ناوله رجلا عن یمینه . فلما أدبر عبد الله ، ناداه عمر بن الخطاب فقال : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ فقال عبد الله : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی بیت الله ولا فی حرمه شیئا . ثم قال عمر : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ قال : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی حرم الله ولا فی بیته شیئا . ثم انصرف .

3ـ الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 354، تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 44 - ص 430

قال أخبرنا محمد بن عبید والفضل بن دکین قالا أخبرنا هارون ابن أبی إبراهیم عن عبد الله بن عبید بن عمیر أن عمر بن الخطاب لما طعن قال له الناس یا أمیر المؤمنین لو شربت شربة فقال أسقونی نبیذا وکان من أحب الشراب إلیه قال فخرج النبیذ من جرحه مع صدید الدم

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

اصحاب جهنمی در کلام نبی

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

امام بخاری در کتاب « صحیح بخاری » حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که:« أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها »!!!(1)

حال با توجه به این حدیث، که در معتبرترین کتاب اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟همین حدیث به تنهایی عدالت اصحاب و حدیث اصحابی کالنجوم را ابطال میکند.

پی نوشت:

(1) صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 /نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.

6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ « بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

انا مدینه العم و ابوبکر اساسها

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

روایات بسیاری از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) در مورد علم حضرت علی علیه السلام نقل شده است که مشهورترین آنها حدیثی است که در آن پیامبر اکرم (ص) فرمود: انا مدینة العلم و علی بابها.به اتفاق تمام صحابی علی علیه السلام  اعلم اصحاب بود. و همه آنها یقین داشتند که علم کسی در میان صحابی به پای علم علی علیه السلام  نمیرسد. حتی کسانی که با علی علیه السلام  وارد جنگ شدند به این مطلب اقرار نموده اند. عایشه می گوید: علی علیه السلام  اعلم مردم به سنت پیامبر است. معاویه می گوید: هر گاه عمر با مسأله مشکلی بر خورد می کرد از علی علیه السلام  سؤال می نمود. و خود عمر در موراد متعدد و مکرر این عبارت و عبارات مشابه آن را می گفت: لا ابقانی الله لمعضله لیس لها ابو الحسن... و از خدا می خواست که: خدایا مرا در هیچ مشکلی قرار مده که علی بن ابیطالب علیه السلام نباشد.

در مقابل این منقبت امیرالمؤمنین علیه السلام ٬ احادیثی مجعول در برخی کتب اهل سنت درج شده است که جالب توجه هستند. به عنوان نمونه ابن حجر مکی (عالم متعصب سنی) در کتاب « صواعق المحرقة » آورده است که پیامبر (ص) فرمود:انا مدینة العلم و ابوبکر اساسها و عمر حیطانها و عثمان سقفها و علی بابها.یعنی من شهر علم هستم و ابوبکر اساس آن٬ عمر دیوار آن٬ عثمان سقف آن و علی (ع) در آن است!

 در برخی کتب هم علمای اعلام به آن اضافه کرده اند که:و معاویة حلقتها !!!(و معاویه حلقه در آن است).در حدیث دیگری آمده است که پیامبر (ص) فرمود: اگر علم عمر در یک کفه ترازو قرار گیرد و علم تمامی مردم روی زمین در کفه دیگر٬ علم عمر سنگین تر خواهد بود.بطور کلی جعل حدیث در اعلمیت عمر یا ابابکر چیزی جز توجیه غصب خلافت نمی باشد٬ چرا که عقلآ مقدم داشتن مفضول بر فاضل قبیح است و در افکار عمومی معقول نیست که  پیامبری که وجهه او بر اساس علم الهی و قدرت الهی بوده است خلیفه و جانشینش اعلم مردم به علم پیامبر نباشد. و جاعلین حدیث خودشان هم می دانند که جاهل نمی تواند برای عالمترین مردم خلیفه قرار بگیرد. اما این حادثه عجیب و وقیح در واقع در تاریخ اسلام رخ داد و عده ای هم دانسته ، آنرا تأییــــد کردند. و افرادی مثل ابن حــــــزم و ابن تیمیـــــه هم نوشتــند که: « علمی که عمر بن خطاب داشت چند برابر علم علی علیه السلام  بود و گفتار آنانکه علی را اعلم می دانند باطل است و کسی که در این مسأله با ما مخالفت کند یا جاهل است و یا بی حیا که دروغگویی و جهلش آشکار می باشد ».موسی جار الله هم نوشت که:« عمر افقه اصحاب به قرآن و سنت نبوی است ».گویا این افراد به هنگام ایراد چنین حرفهای نامربوطی خبر از احادیث صحیح نداشتند. برای بطلان احادیث و یا ادعاهایی از این دست ، و معلوم شدن نهایت دروغگویی این افراد سیری در کتب سنیان کافی است. مرحوم علامه امینی (رضوان الله علیه) در کتاب شریف «الغدیر» صد مورد از بی اطلاعی عمر بر قرآن و سنت نبوی را با مصادر آن از کتب اهل سنت نقل می کند که تعدادی از آنها را میتوانید اینجا ببینید تا معلوم شود که نه تنها عمر « افقه صحابه » و « دیوار شهر نبی »! نبوده بلکه غالب اصحاب پیامبر٬ حتی زنان پرده نشین حق استادی بر عمر دارند.

خلیفه مسلمین تیمم بلد نیست

مسلم در صحیح خود در باب تیمم٬ از چهار طریق از عبد الرحمن نقل می کند که:مردی نزد عمر آمد و گفت: من گاهی جنب می شوم و آب برای غسل پیدا نمی کنم تکلیف من چیست...چگونه نماز بخوانم؟ خلیفه گفت: نماز نخوان!!! در بعضی نقلها هست که گفت: اگر من جای تو بودم نماز نمی خواندم تا آب پیدا کنم!!! عمار یاسر حاضر بود گفت: ای خلیفه یادت هست که من و تو در جنگی بودیم جنب شدیم٬ آب برای غسل پیدا نکردیم تو نماز نخواندی اما من در خاک غلطیدم و نماز خواندم؟ بعد وقتی خدمت پیامبر آمدیم٬ پیامبر ( کار من را تایید کرد و کار تو را مردود دانست و ) نحوه تیمم را یاد داد که دستان خود را به خاک زده٬ صورت و دستهایتان را با آن مسح کنید؟ عمر خطاب به عمار گفت: از خدا بترس! عمار در جواب گفت: ای خلیفه اگر تو بخواهی حرف نمی زنم!!

آیا خلیفه آیه تیمم را در قرآن نخوانده بود؟! آنجا که می فرماید:...وان کنتم جنبا فاطهروا وان کنتم مرضى او على سفر او جاء احد منکم من الغائط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا فامسحوا بوجوهکم وایدیکم...(مائده ـ ۶)چگونه خلیفه بر ترک فریضه برای شخص جنب حکم می کند؟؟!!جانشین رسول اللهی که نبوتش به عبادت و حکم خداست  چطور حکم یک مسأله جزئی را نمی داند؟ و این چه « افقه اصحابی » بر قرآن و سنت رسول خداست؟

اما علماء اهل سنت برای حفظ آبروی خلیفه هر کدام به وسیله ای تمسک جسته اند: بخاری در صحیح خود٬ این حدیث را نقل می کند اما جواب عمر را  از آخر روایت که می گوید « نماز نخوان » حذف می کند. ولی سخن عمار را می آورد. غافل از اینکه در اینصورت سخن عمار مربوط به چیزی نخواهد بود.!

 بعضی دیگر به جای «نماز نخوان» نوشته اند که خلیفه ندانست در جواب مسأله چه بگوید.و بعضی هم نوشته اند که : خلیفه اجتهاد کرد و آیه تیمم را مخصوص حدث اصغر دانست و اجتهادش او را واداشت که جنب تیمم نکند و این را از فتاوای مشهور عمر حساب می کنند!! لابد اجتهاد در برابر نص قرآن هم از باب اجتهاد خلیفه بوده است!

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

هجوم به خانه عایشه

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

نمیرى در تاریخ المدینه و طبرى در تاریخش مى‌نویسند:حدثنی یونس قال أخبرنا ابن وهب قال أخبرنا یونس بن یزید عن ابن شهاب قال حدثنی سعید بن المسیب قال لما توفى أبو بكر رحمه الله أقامت علیه عائشة النوح فأقبل عمر بن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على أبى بكر فأبین أن ینتهین فقال عمر لهشام بن الولید ادخل فأخرج إلى ابنة أبى قحافة أخت أبى بكر فقالت عائشة لهشام حین سمعت ذلك من عمر إنی أحرج علیك بیتی فقال عمر لهشام ادخل فقد أذنت لك فدخل هشام فأخرج أم فروة أخت أبى بكر إلى عمر فعلاها الدرة فضربها ضربات فتفرق النوح حین سمعوا ذلك.(١)

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: ابوبكر از دنیا رفت، عائشه به عزادارى و گریه پرداخت،‌ عمر درِ خانه عائشه آمد و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ ولى زن‌ها گوش نكردند، عمر به هشام بن ولید دستور داد تا وارد خانه شود و خواهر ابوبكر را بیرون بیاورد. عائشه هنگامى كه سخن عمر را شنید به هشام گفت: من بر خانه‌ام از تو سزاوارترم، عمر به هشام گفت: به تو اجازه مى‌دهم داخل خانه شوی،‌ هشام داخل خانه شد و امّ‌فروه خواهر ابوبكر را بیرون آورد و نزد عمر برد، عمر تازیانه را به حركت در آورد و ضرباتى چند بر پیكرش نواخت، زنان هنگامى كه این خبر را شنیدند، متفرق شدند.

تصحیح سند روایت:

سعید بن مسیب: ابن حجر در باره او مى‌گوید:

أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانیة اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسیل وقال ابن المدینی لا أعلم فی التابعین أوسع علما منه.

او یكى از فقیهان بزرگ واز طبقه دوم است، علما اتفاق كرده‌اند كه اخبار مرسل او صحیح‌ترین است، ابن مدینى گفته است: از تابعانى است كه در وسعت علم و دانش از او بهتر ندیدم.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 241،‌ رقم: 2396.

ابن شهاب (محمد بن مسلم الزهرى) ابن ججر در باره او مى‌گوید:

الفقیه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.

دانشمندى فقیه است كه بر بزرگى مقام واستوارى او اتفاق شده واز بزرگان طبقه چهارم است.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 506، رقم 6296.

یونس بن یزید: از راویان بخاری، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است.

ذهبى در باره او مى‌گوید:

یونس بن یزید الأیلی، أحد الأثبات، عن الزهری، والقاسم، وعكرمة...

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2، ص 404، 6480.

ابن وهب (عبد الله بن وهب بن مسلم القرشى مولاهم الفهرى، ابومحمد المصرى الفقیه) از راویان بخارى مسلم و بقیه صحاح سته.

ابن حجر در باره او مى‌گوید:

عبد الله بن وهب بن مسلم القرشی مولاهم أبو محمد المصری الفقیه ثقة حافظ عابد.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 328، رقم: 3694.

یونس (یونس بن عبد الأعلی بن میسرة).

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

یونس بن عبد الأعلى أبو موسى الصدفی، أحد الأئمة... ثقة محدث مقرئ من العقلاء النبلاء.

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2 ص 403، رقم: 6471.

چگونه عمر بن خطاب به خود اجازه مى‌دهد كه به زور وارد خانه رسول خدا شود و زنان مسلمان را كتك بزند؟ با این كه خداوند مى‌فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَكُم‏... احزاب / 53.

اى افرادى كه ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید؛ مگر به شما اجازه داده شود.

پی نوشت:

(١)النمیری البصری، أبو زید عمر بن شبة (متوفای262هـ)، تاریخ المدینة المنورة، ج 1، ص 358، تحقیق علی محمد دندل ویاسین سعد الدین بیان، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417هـ-1996م؛

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 350، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت؛

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

هجوم به خانه عایشه

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

نمیرى در تاریخ المدینه و طبرى در تاریخش مى‌نویسند:حدثنی یونس قال أخبرنا ابن وهب قال أخبرنا یونس بن یزید عن ابن شهاب قال حدثنی سعید بن المسیب قال لما توفى أبو بكر رحمه الله أقامت علیه عائشة النوح فأقبل عمر بن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على أبى بكر فأبین أن ینتهین فقال عمر لهشام بن الولید ادخل فأخرج إلى ابنة أبى قحافة أخت أبى بكر فقالت عائشة لهشام حین سمعت ذلك من عمر إنی أحرج علیك بیتی فقال عمر لهشام ادخل فقد أذنت لك فدخل هشام فأخرج أم فروة أخت أبى بكر إلى عمر فعلاها الدرة فضربها ضربات فتفرق النوح حین سمعوا ذلك.(١)

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: ابوبكر از دنیا رفت، عائشه به عزادارى و گریه پرداخت،‌ عمر درِ خانه عائشه آمد و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ ولى زن‌ها گوش نكردند، عمر به هشام بن ولید دستور داد تا وارد خانه شود و خواهر ابوبكر را بیرون بیاورد. عائشه هنگامى كه سخن عمر را شنید به هشام گفت: من بر خانه‌ام از تو سزاوارترم، عمر به هشام گفت: به تو اجازه مى‌دهم داخل خانه شوی،‌ هشام داخل خانه شد و امّ‌فروه خواهر ابوبكر را بیرون آورد و نزد عمر برد، عمر تازیانه را به حركت در آورد و ضرباتى چند بر پیكرش نواخت، زنان هنگامى كه این خبر را شنیدند، متفرق شدند.

تصحیح سند روایت:

سعید بن مسیب: ابن حجر در باره او مى‌گوید:

أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانیة اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسیل وقال ابن المدینی لا أعلم فی التابعین أوسع علما منه.

او یكى از فقیهان بزرگ واز طبقه دوم است، علما اتفاق كرده‌اند كه اخبار مرسل او صحیح‌ترین است، ابن مدینى گفته است: از تابعانى است كه در وسعت علم و دانش از او بهتر ندیدم.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 241،‌ رقم: 2396.

ابن شهاب (محمد بن مسلم الزهرى) ابن ججر در باره او مى‌گوید:

الفقیه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.

دانشمندى فقیه است كه بر بزرگى مقام واستوارى او اتفاق شده واز بزرگان طبقه چهارم است.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 506، رقم 6296.

یونس بن یزید: از راویان بخاری، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است.

ذهبى در باره او مى‌گوید:

یونس بن یزید الأیلی، أحد الأثبات، عن الزهری، والقاسم، وعكرمة...

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2، ص 404، 6480.

ابن وهب (عبد الله بن وهب بن مسلم القرشى مولاهم الفهرى، ابومحمد المصرى الفقیه) از راویان بخارى مسلم و بقیه صحاح سته.

ابن حجر در باره او مى‌گوید:

عبد الله بن وهب بن مسلم القرشی مولاهم أبو محمد المصری الفقیه ثقة حافظ عابد.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 328، رقم: 3694.

یونس (یونس بن عبد الأعلی بن میسرة).

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

یونس بن عبد الأعلى أبو موسى الصدفی، أحد الأئمة... ثقة محدث مقرئ من العقلاء النبلاء.

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2 ص 403، رقم: 6471.

چگونه عمر بن خطاب به خود اجازه مى‌دهد كه به زور وارد خانه رسول خدا شود و زنان مسلمان را كتك بزند؟ با این كه خداوند مى‌فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَكُم‏... احزاب / 53.

اى افرادى كه ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید؛ مگر به شما اجازه داده شود.

پی نوشت:

(١)النمیری البصری، أبو زید عمر بن شبة (متوفای262هـ)، تاریخ المدینة المنورة، ج 1، ص 358، تحقیق علی محمد دندل ویاسین سعد الدین بیان، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417هـ-1996م؛

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 350، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت؛

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

عمر خواهر ابوبکر را کتک زده !!!!!!!!!!!!!!!!!

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

ابن سعد در الطبقات الكبرى و ابن اثیر در تاریخش مى‌نویسند:

لما تُوُفیَ أَبُو بَكْرٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ أَقَامَتْ عَائِشَةُ عَلَیْهِ النَّوْحَ فَبَلَغَ عُمَرُ فَنَهَاهَا عَنِ النَّوْحِ عَلاى أَبِی بَكْرٍ، فَأَبَیْنَ أَنْ یَنْتَهَینَ، فَقَالَ لِهَشام بن الْوَلِیدِ: أُخْرُجْ إِلاى ابنَةِ أَبِی قُحَافَةَ فَعَلاَهَا بِالدُّرَّةِ ضَرَبَاتِ، فَتَفَرَّقَ النَّوَائِحُ حِینَ سَمِعْنَ ذالِكَ، فَقَالَ: تُرِدْنَ أَنْ یُعَذَّبَ أَبُو بَكْرٍ بِبُكَائِكُنَّ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ المیتَ یُعَذبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ.

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: هنگامى كه ابوبكر مُرد، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، عمر این خبر را شنید و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ اما آنان توجهى نكردند، به هشام بن ولید گفت: دختر ابوقحافه (خواهر ابوبكر) را نزد من بیاور، هنگامى كه آمد، چندین ضربه بر بدنش زد، زنانى كه عزادارى مى‌كردند، با شنیدن این خبر متفرق شدند.

الزهری، محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری(متوفای230هـ)، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 208، ناشر: دار صادر - بیروت.

الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای630هـ) الكامل فی التاریخ، ج 2، ص 267، تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، 1415هـ.

ابن حجر پس از تصریح به صحیح بودن سند این روایت مى‌نویسد:

وصله ابن سعد فی الطبقات بإسناد صحیح من طریق الزهری عن سعید بن المسیب قال لما توفی أبو بكر أقامت عائشة علیه النوح فبلغ عمر فنهاهن فأبین فقال لهشام بن الولید أخرج إلى بیت أبی قحافة یعنی أم فروة فعلاها بالدرة ضربات فتفرق النوائح حین سمعن بذلك ووصله إسحاق بن راهویه فی مسنده من وجه آخر عن الزهری وفیه فجعل یخرجهن امرأة امرأة وهو یضربهن بالدرة.

ابن سعد در طبقاتش به سند صحیح از سعید بن مسیب نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه ابوبكر از دنیا رفت، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، خبر به عمر رسید، آنان را از گریه و عزادارى منع كرد؛ ولى زن‌ها نپذیرفتند. عمر به هشام بن ولید گفت: برو داخل خانه و امّ‌فروه را بیرون بیاور!!! هنگامى كه هشام وارد خانه شد، ضرباتى با تازیانه بر بدن امّ‌فروه نواخت كه بقیه زن‌ها گریختند. اسحاق بن راهویه به شكل دیگرى این قصه را نقل كرده است و در آخرش مى‌گوید: زنان را یكى پس از دیگرى از خانه ابوبكر بیرون مى‌آوردند و عمر آنان را با تازیانه مى‌زد.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852 هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج 5، ص 74، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفة - بیروت.

محمد بن اسماعیل بخارى نیز این روایت را نقل كرده است؛ اما همانند همیشه، دست‌هاى امانت دارش روایت را تحریف و طورى نقل كرده است كه به آبروى خلیفه برنخورد.

وَقَدْ أَخْرَجَ عُمَرُ أُخْتَ أَبِی بَكْر حِینَ نَاحَتْ.

صحیح البخاری، ج 3، ص 91 و ج 8، ص 127، ح قبل رقم 2420.

عمر، خواهر ابوبكر را هنگامى كه گریه مى‌كرد، از خانه بیرون آورد.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 2، ص 852 و ج 6، ص 2640، بَاب إِخْرَاجِ الْخُصُومِ وَأَهْلِ الرِّیَبِ من الْبُیُوتِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن جوزى پس از نقل روایت، این گونه توجیه مى‌كند كه چون عمر زورش به عایشه نمى‌رسید، خواهر ابوبكر را كتك زد!!!

قلت: ابنة أبی قحافة هی أم فروة أخت أبی بكر، فلما لم یمكنه أن یكلم عائشة هیبة لها واحتراما، أدب هذه.

ابن الجوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای 597 هـ)، كشف المشكل من حدیث الصحیحین، ج 1، ص 59، تحقیق: علی حسین البواب، ناشر: دار الوطن - الریاض - 1418هـ - 1997م.

نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

جانشین پیامبر کیست؟

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

مقدمه
بخش یکم: امامت و خلافت چیست؟
بخش دوم: جانشین پیامبر خدا کیست؟
بخش سوم: ویژگی های امام و خلیفه از دیدگاه اهل سنت
کتاب نامه

نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

روایات جعلی در فضائل صحابه

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

در میزان الاعتدال ج1 ص 413 .  روایتی آمده که آن را بررسی می کنیم   أصحابی کالنجوم بأیهم أقتدیتم اهتدیتم یعنی پیامبر فرمود یاران من مانند ستاره هستند به هرکدام که اقتدا کنید هدایت شده اید.

 این روایت را جعفر بن عبدالواحد هاشمی نقل می کند که امام ذهبی درباره اش می گوید : کان یضع الاحادیث و من بلایاه «أصحابی کالنجوم » یعنی او حدیث جعل می کرد و از گرفتاریهای او جعل حدیث أصحابی کالنجوم است .

دارقطنی نیز او را وضاع و جعل کننده حدیث می دانداحادیث او را «لا أصل لها» و « باطلة ، موضوعة»خوانده اند. (لسان المیزان ج 2ص 149)

این روایت ، سند دیگری نیز دارد که در آن حمزة بن أبی حمزة الجزری قرار دارد که جعل حدیث می کرد . ابن عدی درباره او می گوید: تمام احادیثی که او نقل می کند موضوع و مجعول است . روایت « اصحابی کالنجوم » از جعلیات او است . ابن معین او را بی ارزش و بخاری او را منکر الحدیث خوانده است (میزان الاعتدال ج 1ص 606)

ابوبکر بزار درباره این حدیث می گوید هذا الکلام لم یصح عن النبی صلی الله علیه و اله  هرگز چنین سخنی از پیامبر صادر نشده است . ابن حزم نیز می گوید : هذا خبر مکذوب موضوع باطل ؛ این حدیث دروغ و باطل و جعلی است (  لسان المیزان ج 2 ص 149) 

پس راویان این حدیث از دروغگویان هستند .

آیا صحیح است که برای تطهیر بعضی از صحابه و اثبات عدالت آنان نسبت دروغ به پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله  بدهیم؟!!! آیا این کار گناه کبیره نیست ؟ ( ءالله أذن لکم أم  علی الله تفترون ) آیا خداوند به شما اجازه داده یا بر خدا اقترا می بندید؟!

حرف آخر اگر شما این حدیث را صحیح می دانید دیگر جای گلایه به شیعیان نمی ماند چون آنهاهم به علی علیه السلام اقتدا کرده اند پس هدایت شده اند، مگر بگویید که علی علیه السلام جزء صحابه نبوده .


نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

اقوال علما در باره سن عایشه در هنگام ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مختلف و متفاوت است ، برخی از علمای اهل سنت از قول خود عایشه تا شش سال نیز ذکر کرده‌اند !؛ اما شواهد وجود دارد که سن عایشه بیش از آن بوده که خود ادعا کرده است .

اولاً : ابن اسحاق ، عایشه را از جمله کسانی شمرده است که در اول بعثت ایمان آورده و گفته است :

وهی یومئذ صغیرة .

او (عایشه ) در آن هنگام خردسال بود .

اگر ما سن عایشه را در زمان بعثت هفت سال بدانیم ، وی در هنگام ازدواج با رسول خدا ، 17 سال و در هنگام هجرت به مدینه 20 سال داشته است .

ثانیاً : عایشه پیش از آن‌که با پیامبر ازدواج کند ، در عقد شخص دیگری به نام جبیر بن مطعم بوده است ؛ چنانچه ابن سعد در الطبقات الکبری می‌نویسد :

عن عبد الله بن أبی ملکیة قال خطب رسول الله صلى الله علیه وسلم عائشة بنت أبی بکر الصدیق فقال إنی کنت أعطیتها مطعما لابنه جبیر فدعنی حتى أسلها منهم فاستسلها منهم فطلقها فتزوجها رسول الله صلى الله علیه وسلم .

الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 8 - ص 59 .

عبد الله بن أبی ملیکه می‌گوید : رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از عایشه دختر ابوبکر خواستگاری کرد ، ابو بکر گفت : من عایشه را به جبیر بن مطعم داده‌ام ، به من اجازه دهید تا آن‌ها را منصرف کنم . ابوبکر آن‌ها را منصرف کرد و طلاقش را گرفت ، سپس رسول خدا با او ازدواج کرد .

گرفته شده از سایت ولی عصر


نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

آیه 28سوره غافر در شان ابوبکر نازل شده؟!!!!!

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

اصل آیه قرآن کریم :

وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبىّ‏َِ اللَّهُ وَ قَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَتِ مِن رَّبِّکُمْ  وَ إِن یَکُ کَذِبًا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِن یَکُ صَادِقًا یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِى یَعِدُکُمْ  إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّاب‏ . غافر / 28 .

و مرد مؤمنى از آل فرعون که ایمان خود را پنهان مى‏داشت گفت: آیا مى‏خواهید مردى را بکشید بخاطر اینکه مى‏گوید: پروردگار من «اللَّه» است، در حالى که دلایل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهایى را که وعده مى‏دهد به شما خواهد رسید خداوند کسى را که اسرافکار و بسیار دروغگوست هدایت نمى‏کند .

متأسفانه کار جعل حدیث در زمان بنی  امیه ؛ به خصوص معاویة بن أبی سفیان به حدی رسیده بود که هیچ فضیلتی از فضائل امیر المؤمنین علیه السلام باقی نماند ؛ مگر این که مشابه همان را برای  خلفای سه گانه نقل کردند .

حتی به این اندازه نیز اکتفا نکردند ؛ بلکه حتی فضائلی که برای دیگر پیامبران و پیروان صدیق آن‌ها نقل شده را نیز در حق خلفای سه گانه جعل کردند .

از جمله در ذیل آیه فوق ، مشابه همین فضیلیتی را که قرآن صراحتاً برای حبیب نجار ، مؤمن آل فرعون برشمرده است ، برای ابوبکر نقل کرده‌اند ؛ چنانچه بخاری در صحیح خودش می‌نویسد :

حَدَّثَنِی عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَیْرِ قَالَ سَأَلْتُ ابْنَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ أَخْبِرْنِی بِأَشَدِّ شَیْءٍ صَنَعَهُ الْمُشْرِکُونَ بِالنَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ بَیْنَا النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یُصَلِّی فِی حِجْرِ الْکَعْبَةِ إِذْ أَقْبَلَ عُقْبَةُ بْنُ أَبِی مُعَیْطٍ فَوَضَعَ ثَوْبَهُ فِی عُنُقِهِ فَخَنَقَهُ خَنْقًا شَدِیدًا فَأَقْبَلَ أَبُو بَکْرٍ حَتَّى أَخَذَ بِمَنْکِبِهِ وَدَفَعَهُ عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ « أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ » الْآیَةَ .

تَابَعَهُ ابْنُ إِسْحَاقَ حَدَّثَنِی یَحْیَى بْنُ عُرْوَةَ عَنْ عُرْوَةَ قُلْتُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو وَقَالَ عَبْدَةُ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِیهِ قِیلَ لِعَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو عَنْ أَبِی سَلَمَةَ حَدَّثَنِی عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ .

صحیح البخاری ، البخاری ، ج 4 ، ص 239 – 240 .

عروة بن زبیر می‌گوید : از پسر عمرو عاص پرسیدم : بدترین کاری که مشرکان در حق پیامبر خدا روا داشتند چه بود ؟ گفت : روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در داخل حجر اسماعیل مشغول  نماز بود ، عقبة بن معیط وارد مسجد الحرام شد ،‌ دید پیامبر نماز می‌خواند ، پارچه‌ای دور گردن آ‌ن حضرت افکند و با شدّت آن را می‌پیچید ،‌ ابوبکر تا این صحنه را دید بازوانش را گرفت و وی را از پیامبر دور کرد و گفت : آیا می‌خواهی کسی را بکشی که می‌گوید : پروردگار و آفریننده من خدا است ؟

عروة بن زبیر و عمرو عاص ،‌ عضو گروه جعل حدیث و از دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام :

در سند این روایت دو نفر وجود دارد که هر دو از دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام،  یکی عمرو بن عاص و دیگری عروة بن زبیر .

عروة بن زبیر و عمرو بن عاص از جاعلان حدیث و عضو گروه جعل حدیث معاویه بوده‌اند ؛ از این رو نمی‌توان به حدیث چنین اشخاصی اعتماد کرد ؛ چنانچه ابن أبی الحدید شافعی در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسکافی می‌نویسد :

أن معاویة وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعین على روایة أخبار قبیحة فی علی علیه السلام ، تقتضی الطعن فیه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلک جعلا یرغب فی مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هریرة وعمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة ، ومن التابعین عروة بن الزبیر .

معاویه ، گروهی از صحابه و تابعین را گماشت تا روایات و احادیث دروغینی که بیانگر نقض و بیزاری جستن از علی (علیه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتی هم برای آنان مقرر کرد که از این افراد  ابوهریره ، عمروعاص ،‌ مغیرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبیر از تابعان می باشد .

بعد از آن دو نمونه از جعلیات عروه بن زبیر نقل می‌کند :

روى الزهری أن عروة بن الزبیر حدثه ، قال : حدثتنی عائشة قالت : کنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : یا عائشة ، إن هذین یموتان على غیر ملتی أو قال دینی .

زهری روایت کرده است که عروة بن زبیر برای او نقل کرد که عایشه به من گفت : من پیش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علی علیه السلام وارد شد . رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : « ای عایشه ! این دو نفر در حالی از دنیا می‌رود که بر غیر ملت و یا دین من هستند » .

وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : کان عند الزهری حدیثان عن عروة عن عائشة فی علی علیه السلام ، فسألته عنهما یوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحدیثهما ! الله أعلم بهما ، إنی لأتهمهما فی بنی هاشم . قال : فأما الحدیث الأول ، فقد ذکرناه ، وأما الحدیث الثانی فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : کنت عند النبی صلى الله علیه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( یا عائشة ، إن سرک أن تنظری إلى رجلین من أهل النار فانظری إلى هذین قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلی بن أبی طالب .

عبد الرزاق از معمر نقل کرده است که گفت : نزد زهری دو حدیث به نقل از عروه و از عایشه در باره علی وجود داشت ، و لذا من از وی در باره آن دو حدیث سؤال کردم ، گفت : با این دو حدیث و راویان آن چه کار بکنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه این دو نفر را با به بنی هاشم خوب نمی‌دانم .

اما حدیث اول که گذشت (روایت قبلی) و اما حدیث دوم این است که : عروة می‌گوید : از عایشه شنیدم که گفت : نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، فرمود : ای عایشه ! اگر دوست داری دو نفر از اهل آتش را ببینی ، پس به این دو نفر بنگر ، نگاه کردم دیدم عباس و علی وارد شدند .

با این حال چگونه می‌شود که به حدیث چنین فردی اعتماد کرد ؛ با این که می‌دانیم یکی از نشانه های نفاق که شیعه و سنی بر آن اتفاق دارند ، دشمنی با امیر المؤمنین علیه السلام است . مسلم نیشابوری در صحیحش می‌نویسد :

عَنْ زِرٍّ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ إِلَیَّ أَنْ لَا یُحِبَّنِی إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا یُبْغِضَنِی إِلَّا مُنَافِقٌ .

صحیح مسلم ، ج1 ، ص60،61 و ... .

قسم به خدایی که دانه را شکافت و مردمان را آفرید ، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به من یادآوری فرمود که مرا جز مؤمن کس دیگری دوست نمی‌دارد و به غیر از منافق کس دیگری با من دشمنی نمی‌ورزد .

از طرف دیگر روایات متعددی در هر حد تواتر از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که آن حضرت فرمود :

عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ آیَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ .

صحیح بخاری ، ج1، ص14 ، کتاب الایمان ، باب علامة المنافقین و صحیح مسلم ، ج1، ص56 ، کتاب الایمان ، باب خصال المنافق و... .

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : منافق سه نشانه دارد : در هنگام سخن گفتن دروغ می گوید ، وقتی وعده می‌دهد ، تخلف می‌کند ، وقتی امانتی به وی می‌سپاری خیانت می‌کند .

وضعیت عمرو بن عاص اصلاً نیازی به بررسی ندارد ، کسی در دشمنی او با امیر المؤمنین شبهه‌ای ندارد و طبق قاعده قبلی روایات وی را نیز می‌توان رد کرد .

تعارض با روایت دیگری از عایشه :

این روایت ، با روایت دیگری از طریق عروة بن زبیر ، از عایشه دختر ابی بکر که اتفاقا در صحیح بخاری نیز آمده است ، در تعارض است . بخاری در صحیحش می‌نویسد :

حَدَّثَنِى عُرْوَةُ أَنَّ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - زَوْجَ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - حَدَّثَتْهُ أَنَّهَا قَالَتْ لِلنَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - هَلْ أَتَى عَلَیْکَ یَوْمٌ کَانَ أَشَدَّ مِنْ یَوْمِ أُحُدٍ قَالَ « لَقَدْ لَقِیتُ مِنْ قَوْمِکِ مَا لَقِیتُ ، وَکَانَ أَشَدُّ مَا لَقِیتُ مِنْهُمْ یَوْمَ الْعَقَبَةِ ، إِذْ عَرَضْتُ نَفْسِى عَلَى ابْنِ عَبْدِ یَالِیلَ بْنِ عَبْدِ کُلاَلٍ ، فَلَمْ یُجِبْنِى إِلَى مَا أَرَدْتُ ، فَانْطَلَقْتُ وَأَنَا مَهْمُومٌ عَلَى وَجْهِى ، فَلَمْ أَسْتَفِقْ إِلاَّ وَأَنَا بِقَرْنِ الثَّعَالِبِ ، فَرَفَعْتُ رَأْسِى ، فَإِذَا أَنَا بِسَحَابَةٍ قَدْ أَظَلَّتْنِى ...

صحیح البخاری ، ج4 ،‌ ص83 .

عروه از عایشه همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم ) نقل می‌کند که گفت : از پیامبر خدا پرسیدم : آیا روزی سخت‌تر از روز احد برای شما پیش آمده است ؟

فرمود : از افراد فامیل تو بیش از اندازه آزار و اذیت دیدم که بدترین آن در حادثه جمره عقبه بود ، همان هنگامی که من به علی بن عبد یالیل شکایت کردم (تا با سفارش به افراد قومت دست از آزارها بردارند) ولی جوابی جز بی مهری و بی اعتنایی نشنیدم و لذا غمگین و ناراحت حرکت کردم تا رسیدم به قرن الثعالب ( مکانی نزدیک مکه که میقات اهل نجد است) به آسمان نگاه کردم ،  ابری دیدم که بر من سایه افکنده بود ...

طبق روایت قبلی ، سخت‌ترین روز پیامبر گرامی اسلام ، روزی بوده است که به قول برخی از مفسرین اهل سنت ، عقبة بن معیط می‌خواست پارچه‌ای دور گردن پیامبر بپیچد و آن حضرت را به شهادت برساند که ابوبکر به داد آن حضرت رسید و ایشان را از دست مشرکان نجات داد !!! ؛ اما طبق این روایت ، سخت ترین روز پیامبر ، روز عقبه بوده که افراد قوم عایشه آن حضرت را آزار و اذیت می‌کرده‌اند و... .

از طرفی می‌دانیم که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) سخنی نمی‌گوید که سخن قبلی وی را نقض کند ؛ پس یا سخت ترین روز ، روزی بوده است که ابوبکر به داد پیامبر رسیده ! یا روزی بوده افرا قوم عایشه او را اذیت می‌کرده‌اند .

در نتیجه این دو روایت با یگدیگر متعارض هستند و تعارضا تساقطا .

به نقل از سایت ولی عصر(عج)


نظرات() 



یکشنبه 1390/06/20

بن لادن تروریست یا قهرمان دیندار

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

متن زیر از مجله ندای اسلام اهل سنت است تکلیف مشخص کنید

اسامه بن لادن به عنوان بنیانگذار و رهبر گروه جهادی القاعده برای سال‌ها نامی آشنا بود. بااین‌كه بسیاری در کشورهای غربی و شرقی او را تجسمی از تروریسم جهانی می‌دانند، اما برای بسیاری دیگر، اسامه بن لادن یک قهرمان بود، یک مجاهد دیندار که با دو ابرقدرت دنیا، شوروی و آمریكا، وارد جنگ و جهاد شد و در آغاز هزارة سوم میلادی بزرگ‌ترین چالش امنیتی را برای ایالات متحدة آمریكا ایجاد كرد و در اقدامی متهورانه به خاك این كشور حمله كرد.

اسامه که متولد 10 مارس ۱۹۵۷ میلادی بود،


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

زنان برگزیده

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

 

كتاب: دایرة المعارف تشیع، ج 8، ص 495

نویسنده: خدیجه بوترابى

قرآن در كنار هر مرد بزرگ و قدیسى، از یك زن بزرگ و قدیسه یاد مى‏كند، از همسران آدم و ابراهیم و از مادران موسى و عیسى در نهایت تجلیل یاد كرده است. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشایسته براى شوهرانشان ذكر مى‏كند از همسر فرعون نیز به عنوان زن بزرگى كه گرفتار مرد پلیدى بوده است، غفلت نكرده است. گویى قرآن خواسته است در داستانهاى خود، توازن را حفظ كند و قهرمانان داستانها را منحصر به مردان ننماید. قرآن كریم درباره مادر حضرت موسى (ع) مى‏گوید: ما به مادر موسى وحى فرستادیم كه كودك را شیر بده و هنگامى كه بر جان او بیمناك شدى او را به دریا بیفكن و نگران نباش كه ما او را به سوى تو باز پس خواهیم گردانید (قصص، 6) . قرآن كریم، درباره حضرت مریم، مادر حضرت عیسى (ع) مى‏گوید : كار او به آنجا كشیده شده بود كه در محراب عبادت همواره ملائكه با او سخن مى‏گفتند و گفت و شنود مى‏كردند، از غیب براى او روزى مى‏رسید (آل عمران، 37) . كار وى از لحاظ مقامات معنوى آن قدر بالا گرفته بود كه پیغمبر زمانش را در حیرت فرو برده، او را پشت سرگذاشته بود، حضرت زكریا (ع) در مقابل مریم مات و مبهوت مانده بود.

در تاریخ اسلام، زنان قدیسه و عالیقدر فراوانند كمتر مردى است كه به پایه حضرت خدیجه (س) برسد و هیچ مردى جز پیغمبر (ص) و على (ع) به پایه حضرت زهرا (س) نمى‏رسد. حضرت زهرا (س) بر فرزندان خود كه امامند و بر پیغمبر غیر از خاتم الانبیاء برترى دارد. پیامبر (ص) جلوى پاى او بر مى‏خاست و او را «ام ابیها» مى‏خواند و تجلیلهاى بسیارى از او به عمل مى‏آورد. چه كسى است كه منكر مقام عصمت و ولایت مطلقه حضرت صدیقه كبرا گردد؟ او دخترى در دامانش پروراند كه پیشوا و مقتداى زنان اسلام و شیعه گردید و زینب كبرایش نامید كه به عقلیه بنى‏هاشم مشهور بود. او با خطابه‏اش لرزه بر حكومت یزید بن معاویه انداخت و بدون ندبه و زارى در برابر قاتل خاندانش ایستاد. چنین شیر زنانى در تاریخ اسلام زیاد به چشم مى‏خورند از جمله: «ام سلمه همسر رسول اكرم (ص) كه اسوه تقوا و پیرو و مطیع شوهر بود. زنى كه از فرزند گرامى همسرش (حضرت فاطمه (س)) و نوادگان گرانقدر همسرش تا آخرین لحظات زندگى خود چون مادرى مهربان حمایت كرد. «سمیه» مادر «عمار یاسر» از گروه زنانى است كه در نخستین روزها به اسلام گرویدند. و این زن با شهامت به شهادت رسید و با افتخار به ملكوت اعلى پیوست و نخستین زن شهید در اسلام شد. و «سبعه مبشره» از كسانى كه در راه عشق به اسلام و عقیده تا پاى جان ایستاده و از هیچ حادثه‏اى نهراسیدند. «ام حارث» ، وى علاوه بر نقل حدیث و اخبار از رسول خدا (ص)، در شجاعت و اسب سوارى و دلیرى با مردان شجاع و رزمنده برابرى مى‏كرد. ام حارث در «جنگ حنین» شركت داشت و خود را سپر بلاى پیامبر اسلام قرار داد. «ام حكیم» به همراه خالد در جنگ «مرج الصفر» شركت نمود و در آن نبرد هفت تن از دشمنان را از پاى در آورد و سپس به شهادت رسید.

زنانى دیگر در زمان جاهلیت بودند كه شخصیت و بزرگوارى آنان كمتر از شخصیت زنان نمونه و ستوده قرآنى نبود، مانند: «آمنه خاتون» زن بى‏نظیرى كه شایسته فرزندى چون رسول اكرم است. و همچنین «فاطمه بنت اسد» مادر حضرت على (ع) كه چون او را درد زاییدن گرفت پاى دیوار كعبه بود، دعا كرد خدایا! درد زاییدن را بر من آسان گردان كه دیوار كعبه شكافته مى‏شود و خانه كعبه او را دربرمى‏گیرد و دو مرتبه به هم متصل مى‏گردد و پس از سه روز از خانه خدا با فرزندى به نام على (ع) بیرون مى‏آید كه خود بعد از حمد و ثناى پروردگار مى‏گوید: «خداوند من و فرزندم را نسبت به مریم و فرزندش عیسى (ع) تفضیل داده است، زیرا چون او را درد زاییدن گرفت از بیت المقدس خارج شد و من را براى زاییدن به داخل خانه خود یعنى كعبه رهنمود گردانید» .

در بسته بداد خانه خود به على

یعنى كه على است خانه زاد معبود

و همچنین «حلیه سعدیه» مادر رضاعى و دایه حضرت رسول اكرم (ص) یك زن بیابانى است اما آزاده و عفیف و با فضیلت كه اگر متصف به چنین فضایلى نبود، هرگز به این فیض عظیم و این موهبت بزرگ الهى (شیردادن به چنین پیغمبرى) نایل نمى‏گردید. خلاصه این بانوان شریف و عزیز الگو و نمونه انسانیت و شایستگى و جامعه نسوان را نشان داده‏اند و این ماییم كه باید حسن تدبیر و اخلاق و اعمال آنان را افتخار خود دانسته و از آن پیروى كنیم.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

شجاعت حضرت زهرا (س )

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

کتاب: تعلیم و تربیت در اسلام ص 178

نویسنده: شهید مرتضی مطهری

این عموماتی كه در اینجا آمده است ، عمومات استثناء ناپذیر و آبی از تخصیص است ، و بهترین و مسلم‏ترین دلیلش جریان تاریخی حضرت زهرا سلام‏ الله علیها و حضرت زینب سلام الله علیها است . قضیه حضرت زهرا از یك‏ جنبه واقعا عجیب و فوق‏العاده است . شما در مجموع در نظر بگیرید : از یك طرف علی و زهرا یك زوجی هستند كه نشان دادند از جنبه مادی و جمع‏ ثروت ، به دنیا و ما فیهایش بی‏اعتنا هستند . گفت : « و ما اصنع بفدك و غیر فدك ؟ و النفس مظانها فی غد جدث » ( 1 ) اصلا علی چه اعتنا [ به فدك ] دارد ؟

آنكه رست از جهان فدك چه كند

آنكه جست از جهت فلك چه كند

یك آدم جسته از ابعاد جهان است . به عنوان یك پول و یك ثروت و یك‏ مایه زندگی ، واقعا اینها نشان دادند كه به فدك بی‏اعتنا هستند . و از طرف دیگر از مسلمات تاریخ اسلام است - و این روایت معروف را كه‏ می‏خوانیم ، اهل تسنن بیشتر روایت كرده‏اند - كه در مرض وفات پیغمبر اكرم ، حضرت زهرا زیاد گریه می‏كردند . پیامبر اكرم با حضرت زهرا نجوایی كردند و گریه ایشان افزون شد ، و بعد از مدتی نجوای دیگری كردند و حضرت زهرا متبسم شد ، و بعدها كه از ایشان‏ سئوال كردند كه این دو نجوا چه بود ، فرمودند : در نجوای اول پدرم به من‏ خبر داد كه به طور قطع از دنیا می‏رود . [ گریه‏ام ] در فراق پدر بود . و در نجوای دوم به من گفت : " ولی تو به سرعت به من ملحق می‏شوی " . خرسندیم از این جهت بود . و به علاوه می‏دانیم ایشان بیمار هم بودند به طوری كه همیشه در بستر بودند . برای ایشان مطلب مسلم بود كه دیگر از عمرشان چیزی باقی نمانده . آن وقت در همین حال فدك را می‏برند . فدك به عنوان یك ثروت برای زهرا ارزشی ندارد ولی فدك به عنوان یك حق ربوده شده ، و اینكه حق را باید احیاء كرد ، برای همان زهرا آنقدر ارزش دارد كه می‏آید در مسجد مدینه " علی حشد من نساءها " با یك عده از زنان بنی‏هاشم و زنان علاقه‏مند به‏ ایشان ، در حضور خلیفه وقت ، و خطبه‏ای به آن غرایی را در آنجا انشاء می‏كند و طرف را می‏كوبد و از حق خودشان دفاع می‏كند . چرا نترسید ؟ آیا این برخلاف تربیت اسلامی بود ؟ برای زن مثلا سبك بود این كار ؟ برای زن‏ زشت بود این كار كه بیاید در مسجد مدینه در حضور چند هزار نفر جمعیت دم‏ از مال دنیا بزند و از حقش دفاع كند ؟ نه ، هیچ زشت نبود ، دفاع از حق‏ بود . همان زهرای بی‏اعتنا به دنیا و ما فیها به عنوان یك پول و یك امر مادی و ثروت شخصی و مایه لذت فردی ، و همان زهرای مطمئن كه تا چند روز دیگر از دنیا می‏رود - كه انسان وقتی بداند كه به زودی از دنیا می‏رود ، دیگر مطامعش به مادیات دنیا به كلی از بین‏ می‏رود - به عنوان اینكه پاسدار حق است و نباید گذاشت حق قربانی بشود و سنت پایمال كردن حقوق جان بگیرد ، می‏آید در كمال شجاعت از حق خودش‏ دفاع می‏كند ، شخصا می‏رود به خانه خلیفه وقت و فرمان را از او می‏گیرد . بعد آن فرمان را به عنف از ایشان می‏گیرند ، و سپس به شكل دیگری با امیرالمؤمنین در مسجد مدینه [ حاضر می‏شود ] و اوضاع عجیبی [ پیش می‏آید ] كه آخر كار كه دیگر مجبور شد با آنها در بیافتد رسما در افتاد .

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه نامه 45 : [ و مرا با فدك و غیر فدك چه كار ؟ ! در حالی كه فردا ( پس از مرگ ) جایگاه نفس گور است ] .

ام الخیر، سخنور صفین

كتاب: زن در آینه جلال و جمال ص 309

نویسنده: آیة الله عبدالله جوادى آملى

دختر حریش بن سراقه به عنوان «ام الخیر» كه از زنان نامدار صدر اسلام است، او از قدرت تكلم بالایى برخوردار و خطیب بلیغى شمرده مى‏شد، و از زنان به نام عرب بود كه در كوفه زندگى مى‏كرد، او زنى نبود كه در مدینه رشد یافته باشد، چه این كه اگر زنى از مدینه بر مى‏خاست، امكان داشت گفته شود كه، مكتب رسول خدا صلى الله علیه و اله و مكتب حضرت فاطمه وعلى بن ابیطالب، امام حسن، امام حسین، امام سجاد ودیگر ائمه علیهم الصلوة والسلام را دیده و درس گرفته است. ولى این زن از كوفه برخاست كه فقط، على بن ابى طالب سلام الله علیه را درك نموده و كوفه نیز در زمان آن حضرت مهد دین شد وگرنه قبلا سابقه‏اى چندان نداشت.

معاویه نامه‏اى براى والى خود در كوفه نوشت، ودر ضمن نامه از او خواست كه وسایل سفر ام‏الخیر را فراهم نموده او را تجهیز كند واز كوفه به شام بفرستد، ضمنا به والى تاكید نمود كه تصمیم‏گیرى من در مورد تو مبنى بر گزارشى است كه این زن مى‏دهد «واعلمه انه مجازیه به الخیر خیرا وبالشر شرا بقولها فیه‏» اگر از تو شاكى بود، من درباره تو كیفر تلخ تعیین مى‏كنم، و اگر از تو راضى بود، و گزارش مطلوب داد، پاداش خوبى براى تو در نظر مى‏گیرم، والى كوفه به حضور این زن آمد و نامه را براى او خواند و گفت: معاویه شما را دعوت نموده و به حضور طلبیده است. این بانو در جواب گفت: «اما فغیر زائغة عن طاعته ولامعتلة بكذب‏» گفت من نسبت‏به ملاقات با معاویه بى‏رغبت نیستم و انحرافى در نظم و اطاعت هم ندارم و قصد بهانه دروغ آوردن نیز ندارم.

والى كوفه وسیله سفر این زن را از كوفه به شام فراهم كرد و هنگام بدرقه وخدا حافظى به این بانو گفت: اى ام‏الخیر، معاویه براى من نوشته است كه مبناى تصمیم‏گیریش نسبت‏به تعیین پاداش یا كیفر من، گزارش تو خواهد بود. وتوقع اشت‏با این بیان، زن توصیه‏اى به نفع او در دربار معاویه بكند اما این بانو در جواب او گفت: «یا هذا لایطمعك برك بی ان اسرك بباطل ولا یؤیسك معرفتی بك ان اقول فیك غیر الحق‏» .

یعنى از این كه تو نسبت‏به من محبت كردى طمع نكن كه من گزارش باطل بدهم و تو را مسرور و خوشحال كنم واز آن جهت كه من تو را مى‏شناسم، شناخت من از تو نا امیدت نكند كه درباره تو غیر حق بگویم. من آنچه را از تو سراغ دارم مى‏گویم.

این همه محبت را یك زن از فرماندار رسمى كوفه آن روز دریافت مى‏كند، در مقابل وقتى فرماندار درخواست توصیه دارد ولو ضمنى، این بانو مى‏گوید از این كه سبت‏به من محبت كردى، طمع بیجا نداشته باش واز این كه من تو را مى‏شناسم نا امید هم مباش. هرچه مى‏دانم مى‏گویم‏این رابطه نپذیرى ورشوه نپذیرى ومانند آن است، كه نشانگر تقواى این بانو است آنگاه وقتى در كمال سهولت و آسانى فاصله كوفه تا شام را طى كرد و وارد شام شد، معاویه كاملا از این بانو تجلیل كرد و او را با اهل حرم خود جا داد «فانزلها مع الحرم ثم ادخلها فی الیوم الرابع‏» سه روز از او در حرمسرا، پذیرایى نمود تا خستگى راه كاملا برطرف شود. سپس روز چهارم او را به حضور پذیرفت، وقتى این بانو وارد دربار معاویه شد، درباریان نشسته بودند «وعنده جلسائه‏» او برابر مراسم رسمى آن روز سلام نمود وجوابى شنید، سپس معاویه گفت: شما مرا به اسم خیر وخوبى صدا زدى وبه نام «امیرالمؤمنین‏» خطاب نمودى! این بانو گفت: «لكل اجل كتاب‏» هر چیزى مدتى دارد.

معاویه گفت: «صدقت فكیف حالك یا خالة‏» درست گفتى، هر چیزى یك حد مشخصى دارد كه با فرا رسیدن آن سپرى خواهد شد، حالت چگونه است وچگونه راه را طى نمودى؟

گفت: من در كمال رفق و مدارا این راه را آمدم، هم در راه به من خوش گذشت وهم در منزل «لم ازل یا امیرالمؤمنین فی خیر وعافیة حتى سرت الیك فانا فی مجلس انیق عند ملك رفیق‏» . آنگاه معاویه، از آن جهت كه از فكر خاصى برخوردار بود و از هر فرصتى سوء استفاده سیاسى مى‏نمود، به این بانو گفت: من چون نیت‏خیر داشتم در جنگ صفین وغیر صفین بر شما پیروز شدم، وشام توانست كوفه را زیر سلطه خود درآورد. این زن گفت: خدا تو را پناه دهد از این كه حرف باطلى بر زبان آورى، و مطلبى بگویى كه عاقبت آن هراسناك است «یعیذك الله من دحض المقال وما تخشى عاقبته‏» این كه گفتى من در اثر حسن نیت پیروز شدم اینچنین نیست. یعنى این سیاست‏بازیهاى تو بود و ضعف حضور مردم كه دست‏به دست هم داد و تورا پیروز كرد.

«قال لیس هذا اردنا اخبرینی كیف كان كلامك اذا قتل عمار بن یاسر» معاویه گفت ما در این زمینه نخواستیم سخن بگوییم بلكه برایمان بگو كه در هنگام قتل عمار یاسر در صحنه صفین چه گفتى؟ جواب داد: من قبلا آن سخنان را نساخته بودم وبعدا هم آنها را براى دیگران نقل نكردم. اینگونه نبود كه توطئه قبلى باشد، بلكه «وانما كانت كلمات نفثها لسانی عند الصدمة‏» كلماتى بود كه هنگام مصدوم شد عمار بر زبانم جارى شد «فان احببت ان احدثك مقالا غیر ذلك فعلت‏» اگر مایل باشید ما در زمینه دیگر با شما سخن بگوییم، آن گفته‏ها را در اینجا مطرح نكنید.

«فالتفت معاویة الى جلسائه فقال ایكم یحفظ كلامها» معاویه رو به درباریانش كرد وگفت: كدام یك از شما حافظ سخنان این بانو در صحنه قتل عمار در جنگ صفین بودید؟ - چون آن روز مساله حفظ عرب، معروف بود كه از نظر حافظه قدرت خاصى دارند مخصوصا سخنانى كه از یك شخصیت رسمى در میدان جنگ مى‏شنیدند ضبط مى‏كردند - یكى از درباریان معاویه گفت: من بعضى از سخنان او را حفظ هستم، معاویه گفت‏بگو: «قال كانی بها بین بردین زائرین كثیفی النسیج وهی على جمل ارمك وبیدها سوط منتشر الضفیرة وهی كالفحل یهدر فی شقشقته‏» من دیدم او دو برد كه محكم یافته شده بود در بر كرده و روى شتر سوار است و در دستش تازیانه‏اى است كه لبه‏هاى آن پراكنده هست و در یك حالت مهیج و فرماندهى سخن مى‏گوید همچون یك فحل، مثل یك شیر نر، هدیر وشقشقه‏اى دارد. (1)

سپس بعضى از بخشهاى سخنرانى این بانو در جریان جنگ صفین را نقل مى‏كند كه مى‏گفت:

یا ایها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شی‏ء عظیم (2)

وى در آغاز سخن آیه‏اى از قرآن را تلاوت كرد و پرهیز از معاد را به یاد مردم آورد و شنوندگان خود را متذكر معاد شد و سپس گفت: «ان الله قد اوضح لكم الحق وابان الدلیل‏» خداى سبحان حق را براى شما روشن كرد و دلیل را، بین وآشكار نمود و شما معذور نیستید. «وبین السبیل ورفع العلم‏» علامت ونشانه‏ها را برافراشت و راه را به شما ارائه داد «ولم یدعكم فی عمیاء مدلهمة‏» شما را در تاریكى فراگیر رها نكرد. عقل، وحى، شریعت، رسالت وامامت داد، وهمه اركان هدایت را براى شما روشن كرد «فاین تریدون‏» كجا مى‏خواهید بروید «رحمكم الله افرارا عن امیرالمؤمنین‏» آیا مى‏خواهید از على بن ابى طالب علیه السلام كه فرمانرواى دین است فرار كنید؟ «ام فرارا من الزحف‏» یا مى‏خواهید از میدان جنگ بگریزید؟ «ام رغبة عن الاسلام ام ارتدادا عن الحق‏» از اسلام - معاذ الله بیزار شدید یا از حق برگشتید، همه اینها یا كفر یا نفاق و یا معصیت كبیره است، «اما سمعتم الله جل شانه یقول ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدین منكم والصابرین ونبلو اخباركم‏» آیا نشنیدید كه خداوند فرمود شما را به سراء وضراء مى‏آزماییم ما شما را امتحان مى‏كنیم تا روشن شود مجاهد كیست، قاعد كیست، صابر و جزوع كیست و گزارشهاى شما را با این امتحانها بررسى مى‏كنیم.

این سخنان را این بانو خطاب به سربازان على سلام الله علیه گفت «ثم رفعت راسها الى السماء» آنگاه سر به آسمان بلند كرد وگفت: «اللهم قد عیل الصبر وضعف الیقین وانتشرت الرغبة‏» خدایا صبر در تحت فشار قرار گرفت وبه حد عیلوله (3) درآمد، یعنى صبر تمام شد، یقین كم شد و رغبت منتشر شدیعنى: انگیزه‏ها متفرق و متشتت‏شده است «وبیدك یارب ازمة القلوب‏» پروردگارا تو زمامدار دلهاى مردمى، قلب اینها ضعیف است و چون یقینشان كم است، همتشان نیز كم است. «فاجمع اللهم بها الكلمة على التقوى والف القلوب على الهدى واردد الحق الى اهله‏» پروردگارا دلها به دست توست. تو دلهاى اینان را متحد كن والفتى ایجاد بكن، چون تالیف قلوب فقط در اختیار تو است.

اینها را به حق برگردان تا بر كلمه حق توافق كنند و باطل را سركوب كنند، سپس رو به سربازان كرد و گفت: «هلموا رحمكم الله الى الامام العادل والرضى التقی والصدیق الاكبر» كجا مى‏روید بیایید به حضور امام عادل، كسى كه مورد رضا واهل تقوا وصدیق اكبر است وكسى در صداقت چون او نیست. «انها احن بدریة واحقاد الجاهلیة‏» یعنى: آنها كه در برابر على وسربازان على سلام الله علیه صف بستند كینه‏هاى بدر و حنین در آنهاست. یعنى كفر است كه به صورت نبرد علیه اسلام، به دست امویان ظهور كرده است، این جنگ داخلى نیست در حقیقت جنگ اسلام و كفر است و مى‏خواهند شكست‏هاى جاهلى و كشته‏هاى امویان را جبران كنند. بعد این جمله‏ها را بازگو كرد: «قاتلوا ائمة الكفر انهم لا ایمان لهم‏» شما زمامداران كفر را از پاى درآورید با آنها مقاتله كنید با آنها مبارزه كنید چرا كه با آنها عهد وپیمانى ندارید. «لعلهم ینتهون‏» تا قدرت نظامى شما را ببینید و در برابر نهى از منكر منتهى بشوند. «صبرا یا معاشر المهاجرین والانصار» اى گروهى كه سابقه هجرت ونصرت داشتید. از مكه آمدید یا در مدینه بودید ودین را یارى كردید. شما همانها هستید كه امروز در ركاب على بن ابى طالب علیه السلام تلاش وكوشش مى‏كنید. «قاتلوا على بصیرة من ربكم وثبات من دینكم‏» مقاتله ومبارزه كنید در حالى كه بصیرت دینى و ثبات اعتقادى دارى، با ایمان راسخ وبا بینش دل، این جنگ را به پایان برسانید. «فكانی بكم غدا وقد لقیتم اهل الشام كحمر مستنفرة فرت من قسورة لاتدری ایا یسلك بها فی فجاج الارض‏» گویا من در آینده نزدیك مى‏بینم كه شما مردم كوفه، به رهبرى على بن ابى طالب علیه السلام پیروز شدید و مردم شام را كه در تحت رهبرى ظالمانه وطاغیانه امویان حركت كردند، همانند حمارهایى كه از شیر فرار كنند، فرارى خواهید داد. این گروه كسانى هستند كه «باعوا الاخرة بالدنیا واشتروا الضلالة بالهدى‏» اینها آخرت وعقل را در مقابل دنیا و جهل فروختند «وعما قلیل لیصبحن نادمین‏» وطولى نمى‏كشد كه پشیمان خواهند شد «حین تحل بهم الندامة فیطلبون الاقالة ولات حین مناص‏» وقتى كه پشیمانى دامن‏گیرشان شود و در وجود اینان حلول كند، آنگاه مى‏گوید: پشیمانى ما را بپذیرید، اما دیگر پشیمانى سودى ندارد «ان من ضل والله عن الحق وقع فی الباطل‏» قسم به خدا كسى كه از حق گریخت‏یقینا به باطل مبتلا مى‏شود، چون: ماذا بعد الحق الا الضلال اگر كسى از صراط مستقیم فاصله گرفت، یقینا گمراه خواهد شد.

«الا ان اولیاء الله استصغروا عمر الدنیا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها فالله الله ایها الناس قبل ان تبطل الحقوق وتعطل الحدود وتقوى كلمة الشیطان‏» اولیاى الهى كه در صحنه‏هاى نبرد پیروز شدند، براى آن بود كه عمر دنیا را كوچك شمردند وآخرت را طیب و طوبى تلقى كردند و براى آخرت سعى كردند، خدا را خدا را، كه مبادا حق كسى باطل شود و حدود الهى تعطیل گردد، قبل از این كه حقوق مردم باطل بشود و حدود الهى معطل بماند، شما در صحنه باشید، و دشمن را سر جاى خود بنشانید. «فالى این تریدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله علیه واله وسلم وصهره وابی سبطیه‏» شما كجا مى‏خواهید بروید؟ آیا از پسر عموى پیغمبر، از داماد پیغمبر، از پدر دو فرزند پیامبر صلى الله علیه و اله مى‏خواهید فاصله بگیرید؟ از كسى كه «خلق من طینته وترفع من نبعته وجعله باب دینه وابان بغضه المنافقین، وها هو ذا مفلق الهام ومكسر الاصنام‏» كسى كه از طینت رسول خدا صلى الله علیه و اله خلق شد واز خاستگاه و جوششگاه رسالت او بالا آمد و وجود مبارك رسول خدا صلى الله علیه و اله او را باب دین خود قرار داد و فرمود:

«انا مدینة العلم و علی بابها» (4)

خصوصیتى كه رسول خدا به على بن ابى طالب علیهم الصلوة والسلام داد این بود كه فرمود: تو میزانى، مهر وتولاى تو معیار حق و باطل است، آن كه دوست توست، مؤمن و آن كه دشمن توست، منافق است. او كسى است كه سرهاى بت‏پرستان را شكست وخود بتها را درهم كبید. «صلى والناس مشركون واطاع والناس كارهون‏» على بن ابى طالب علیه السلام كسى است كه وقتى دیگران مشرك بودند او موحد بود، و مشغول نماز، و آنگاه كه دیگران اطاعت نمى‏كردند او مطیع رسول خدا صلى الله علیه و اله بود، و این اختصاصى به اوایل عمر امیرالمؤمنین علیه السلام ندارد بلكه تا آخر در این مسیر مستقیم بود. «فلم یزل فی ذلك حتى قتل مبارزیه وافنى اهل احد وهزم الاحزاب وقتل الله به اهل خیبر وفرق به جمع اهوائهم‏» تا آن لحظه كه مبارزان آنان را كشت واهل احد به وسیله او از بین رفتند وجنگ خندق به دست او به پیروزى رسید و خداى سبحان به وسیله او اهل خیر را كشت واهواء وامیال واغراض شومشان را به وسیله على بن ابى طالب علیه السلام پراكنده كرد.

اینها گوشه‏اى از سخنان این بانوى سخنور است كه توسط آن شخص دربارى، در حضور معاویه گفته شد. شما وقتى این سخنان را تشریح مى‏كنید مى‏بینید حرف غیر منطقى وغیر قرآنى، در آن نیست. سخنان او یا تابع قرآن است و یا هماهنگ با عقل، هرگز شعار یا احساس ضعف یا مسائل دنیا، و یا ترغیب به امور غریزى در او نیست. البته زنانى هم در نقطه مقابل بودند كه در جنگهاى صدر اسلام به سود معاویه وابوسفیان حضور داشتند و شعارهایى مانند:

«ان تقبلوا نعانق ان تدبروا نفارق‏» (5)

مى‏خواندند. این اشعار صرفا تهییجى آنها، فقط در حد غریزه بود، اما این بانو كه به تربیتهاى اصیل اسلامى آشنا شده، شعارش دعوت به بهشت، به ولایت على بن ابى طالب علیه السلام، وبرگرفته از آیات قرآنى و احادیث نبوى وبیان فضیلت على بن ابى طالب علیه السلام است.

وقتى سخنان این بانو را در كنار سخنان اباذر بگذارید، روشن مى‏شود، زن ومرد فرقى ندارند، اگر این گفته‏ها به صورت كتابى درآید، و در این زمینه سخن‏هاى مكرر بیان گردد، و در منابر و روزنامه‏ها نقل و ثبت‏شود، آنگاه او نیز مى‏شود، زن اباذرگونه.

گاهى یك زن، با زارى و جزع، نظامیان را تهییج مى‏كند، این هنر نیست، اما گاهى یك زن با استدلال وبا استمداد از اوج عرفان، آنان را ترغیب و تشویق مى‏كند و مى‏گوید: «الا ان اولیاء الله استصغروا عمر الدنیا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها» ، كه باید بسیارى از سخنان بزرگان را جستجو نمود تا نمونه این بیان عمیق را در لابلاى آنها یافت. و این تعجبى ندارد، چه این كه اینها را على بن ابى طالب علیه السلام در كوفه تربیت كرده است.

نشانه‏هاى شعار زن در جاهلیت همان بود كه از امویان ذكر شد، ونشانه موفقیت زن در صحنه‏هاى نظامى و سیاسى صدر اسلام نیز همین است كه ام الخیر در صفین بازگو نمود.

در پایان این گزارش آمده است وقتى كه سخن آن دربارى تمام شد معاویه رو به این بانو كرد وگفت:

«یا ام الخیر ما اردتی بهذا الكلام الا قتلی‏» تو این حرفها را در جریان جنگ صفین گفتى ومردم را بر قتل من تهییج كردى «ولو قتلتك ما حرجت فی ذلك‏» من اگر بخواهم خونبها بگیرم و الان تو را اعدام بكنم، حرجى بر من نیست.

«قالت والله ما یسوءنی ان یجری قتلی على ید من یسعدنی الله بشقائه‏» .

گفت: معاویه قسم به خدا من نگران نیستم كه قتل من به دست كسى اتفاق بیفتد كه خداوند در اثر شقاوت او مرا سعید كند، یعنى من با این مرگ سعادتمند خواهم شد و تو با این كشتن شقى.

این سخنان را این بانو در زمان ضعف شیعه‏ها و بحبوحه قدرت امویان وبعد از ارتحال على بن ابى طالب علیه السلام مى‏زند، كه همه شیعیان یا اسیر وشهیدند یا متوارى هستند. یعنى ما از كشته شدن باكى نداریم ومن مطمئنم اگر كشته شوم سعیدم وتو شقاوتمندى.

«قال هیهات یا كثیرة الفضول ما تقولین فی عثمان‏» معاویه داستان عثمان وزبیر را پیش كشید، این زن به معاویه گفت: «وانا اسالك بحق الله یا معاویة‏» من شنیدم كه تو انسان حلیمى هستى، تو را به خدا قسم از این مسائل دست‏بردار، یعنى قصه عثمان و زبیر كه گذشته است «وتسالنی عما شئت من غیرها» اگر مسائل دیگرى دارى بپرس.

منظور از نقل این تفصیل، آن است كه:

اولا: این بانو اضافه بر این كه كار نظامى داشت، كار تبلیغى نیز داشت.

ثانیا: سخنان او برگرفته از قرآن وسنت معصومین وعترت طاهرین سلام الله علیهم اجمعین بود.

ثالثا: براى رهبرى وامامش تا مرز شهادت هم حاضر شد.

رابعا: شعارش در حد عقل و وحى بود نه در حد عاطفه واحساس.

خامسا: این سخنرانى مهیج، باحضور كسى بود كه ولى معصوم است، چون بدون اذن على بن ابى‏طالب علیه السلام كسى اجازه نداشت در جنگ سخنرانى كند، واگر گفته شود سخنرانى، جهاد نیست، گفته مى‏شود مگر همه جهادگرها در خاكریز مقدمند ومسلحانه مى‏جنگند؟ عده‏اى كارهاى تبلیغى دارند، عده‏اى كارهاى تداركاتى دارند، عده‏اى اسلحه حمل و نقل مى‏كنند و عده‏اى مى‏جنگند. آن دسته كارهایى كه تماس تنگاتنگ با اسلحه و شمشیر ندارد، كارهاى نظامى نیست اما بخش تبلیغى و تداركاتى است كه در توان همگان است.

اگر اینگونه او نمونه‏ها بررسى شود آنگاه روشن مى شود كه قرآن و عترت طاهرین علیهم السلام همانگونه كه در تربیت مردانى اباذرگونه موفق بودند، در تعلیم زنانى حق‏گو و دشمن ستیز نیز توفیق داشته‏اند. در نتیجه، این سخن كه: مرد بالاتر از زن است‏براى این كه هیچزنى به مقام نبوت نرسیده است، سخنى گزاف است و دلالتى بر نازل‏تر بودن مقام زن ندارد، زیرا هیچ مردى نیز نتوانسته است‏به مقام پیامبر خاتم برسد. پس نه بر فخر و مباهات و بالیدن مردان فایده‏اى مترتب است، و نه اثرى در احساس ضعف و نالیدن زنان خواهد بود. آنچه مسلم است این است كه راه براى تربیت و تكامل هر دو باز، و البته بسیارى از وظایف، مشترك، و بعضى هم، به لحاظ طبع آنها، تقسیم شده است.

پى‏نوشت‏ها:

1. كلمه كالفحل (به معناى نر) نه براى آن است كه زن ضعیف است ومرد قوى، بلكه فحولت نشانه برجستگى است در بین محققین، وقتى از علماى اهل تحقیق مى‏خواهند یاد كنند مى‏گویند اینها فحول از علمایند كه این یك تعبیر و تشبیه ادبى است.

2. حج، 1

3. اصطلاحا به انسان نیازمندى كه از اداره زندگى‏اش عاجز است مى‏گویند «عیله‏» یعنى عائله‏مند است، محتاج كمك است، توانش به سر آمده است.

4. الغدیر، ج‏6، ص‏81- 61.

5. سیره ابن هشام، ج‏2، ص‏68.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

نگاهى كوتاه به برخى از القاب دختر پیامبر (س)

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

 

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 33

نویسنده: جعفر شهیدى

نویسندگان سیره و محدثان اسلامى براى دختر پیغمبر لقب‏هائى چند نوشته‏اند:

زهرا، صدیقه، طاهره، راضیه، مرضیه، مباركه، بتول و لقب‏هاى دیگر.از این جمله لقب زهرا از شهرت بیشترى برخوردار است، و گاه با نام او همراه مى‏آید (حضرت فاطمه) و یا بصورت تركیب عربى (فاطمة الزهرا) .زهرا كه در تداول بیشتر بجاى نام او بكار مى‏رود در لغت، درخشنده، روشن و مرادف‏هائى از این گونه، معنى مى‏دهد.و این لقب از هر جهت‏برازنده این بانوست.او چهره درخشان زن مسلمان، فروغ تابان معرفت و نمونه روشن پرهیزگارى و خداپرستى است.این درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معین اختصاص ندارد.از آن روز كه وظیفه خود را تعهد كرد تا امروز و براى همیشه چون گوهرى بر تارك تربیت اسلامى مى‏درخشد.

محدثان ذیل بعض این لقب‏ها و سبب آن روایت‏هائى نوشته‏اند.باز نوشتن آن گفته‏ها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع این روایت‏ها دانسته مى‏شود، بزرگى قدر و شخصیت‏برجسته دختر پیغمبر در دیده پدر و شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و میان مسلمانان است.این حقیقتى است كه پیروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند. براى همین است كه در عموم كتاب‏هاى شیعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت و جماعت كتابى جداگانه در فضیلت دختر پیغمبر دیده مى‏شود و یا فصلى را براى روایت‏هائى كه درباره اوست گشوده‏اند.

علت نام‏گذارى دختر پیغمبر به فاطمه

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 34

نویسنده: جعفر شهیدى

نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب بمعنى بریدن، قطع كردن و جدا شدن آمده است.این صیغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مى‏دهد، به معنى بریده و جدا شده است.فاطمه از چه چیز جدا شده است؟ در كتاب‏هاى شیعه و سنى روایتى مى‏بینیم كه پیغمبر فرمود او را فاطمه نامیدند، چون خود و شیعیان او از آتش دوزخ بریده‏اند (1) مجلسى از عیون اخبار الرضا و او باسناد خویش از على بن موسى الرضا و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به سند خویش از ابن عباس روایت كنند كه: وى از معاویه پرسید مى‏دانى چرا فاطمه را فاطمه نامیدند؟ گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شیعیان او به دوزخ نمى‏روند (2) فتال نیشابورى ضمن حدیثى از امام صادق آورده است كه چون از بدى‏ها بریده شد او را فاطمه نامیده‏اند (3) بدین مضمون روایت‏هاى دیگر هم آمده است آنچنانكه براى صیغه وصفى نیز معناهاى دیگر جز آنچه نوشتیم ضبط كرده‏اند. (4)

پى‏نوشتها:

1. بحار ص 18 ج 43 از امالى شیخ طوسى.نسائى، حافظ ابو القاسم دمشقى و جمعى دیگر این حدیث را ضبط كرده‏اند (الصواعق المحرقه ص 160) .

2. بحار ص 12 ج 43.

3. روضة الواعظین ص 148

4. بحار ص 12.

خدیجه (س) مادر فاطمه (س)

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 21

نویسنده: جعفر شهیدى

چنانكه مى‏دانیم فاطمه (ع) دختر محمد (ص)، رسول خدا، پیغمبر اسلام، و مادر او خدیجه دختر خویلد است.از زندگانى خدیجه پیش از آنكه بازدواج پیغمبر (ص) در آید، جز اشارت‏هائى كوتاه در دست نداریم.در مصادر دست اول گاه بگاه نام او و پدر و عموزاده او بمناسبت ارتباط آنان با پاره‏اى حادثه‏ها دیده میشود.خویلد بن اسد بن عبد العزى بن - قصى بن كلاب، از تیره‏اى معروف و از محترمان قریش است.خویلد در دوره جاهلیت مهتر طائفه خود بود.در جنگ فجار (1) دوم، در روزى كه بنام شمطه معروف است، و در آن روز قریش آماده جنگ با كنانه شد، ریاست طائفه اسد را داشت. (2)

نوشته‏اند هنگامى كه تبع مى‏خواست‏حجر الاسود را به یمن ببرد، خویلد با او به نزاع برخاست (3) این ایستادگى نشان دهنده موقعیت ممتاز او در آن عصر است.پسر عموى خدیجه ورقة بن نوفل از كاهنان عرب بوده است و چنانكه نوشته‏اند از كتابهاى ادیان پیشین اطلاع داشت.چون رسول اكرم بهنگام نزول نخستین دسته‏هاى وحى مضطرب گردید، خدیجه او را نزد ورقه، برد.ورقه پس از آنكه از او پرسش‏هائى كرد به خدیجه مژده داد كه او پیغمبر این امت‏خواهد بود (4) خدیجه پیش از ظهور اسلام از زنان بر جسته قریش بشمار مى‏رفته است تا آنجا كه او را طاهره و سیده زنان قریش مى‏خواندند.پیش از آنكه به عقد رسول اكرم در آید نخست زن ابو هاله هند بن نباش بن زراره (5) و پس از آن زن عتیق بن عائذ از بنى مخزوم گردید (6) وى از ابو هاله صاحب دو پسر و از عتیق صاحب دخترى گردید.اینان برادر و خواهر مادرى فاطمه (ع) اند.

پس از این دو ازدواج، با آنكه زنى زیبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت، شوى نپذیرفت و با مالى كه داشت‏به بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابو طالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند دیگر خویشاوندانش عامل خدیجه گردد، و از سوى او به تجارت شام رود و چنین شد.پس از این سفر تجارتى بود كه به زناشوئى با محمد (ص) مایل گردید، و چنانكه میدانیم او را به شوهرى پذیرفت.چنانكه بین مورخان شهرت یافته و سنت نیز آنرا تایید میكند، خدیجه بهنگام ازدواج با محمد (ص) چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از این ازدواج نصیب او گشت، مى‏توان گفت، تاریخ نویسان رقم چهل را از آنجهت كه عدد كاملى است انتخاب كرده‏اند.در مقابل این شهرت، ابن سعد باسناد خود از ابن عباس روایت مى‏كند كه سن خدیجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بیست و هشت‏سال بوده است. (7)

جز ابراهیم كه از كنیزكى آزاد شده بنام ماریه قبطیه متولد شد، دیگر فرزندان پیغمبر: زینب.رقیه.ام كلثوم.فاطمه (ع) قاسم و عبد الله (8) همگى از خدیجه‏اند.قاسم در سن دو سالگى پیش از بعثت و عبد الله در مكه پیش از هجرت مرد.اما دختران به مدینه هجرت كردند و همگى پیش از فاطمه (ع) زندگانى را بدرود گفتند.خدیجه نخستین زنى است كه به پیغمبر ایمان آورد.هنگامى كه پیغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه رودرروى او ایستادند، و بآزار پیروان او و خود وى نیز برخاستند، ابو طالب برادر زاده خود را از گزند این دشمنان سرسخت‏حفظ مى‏كرد، اما خدیجه نیز براى او پشتیبانى بود كه درون خانه بدو آرامش‏و دلگرمى مى‏بخشید.براى همین خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پیوسته یاد او را گرامى مى‏داشت. (9)

پى‏نوشتها:

1. این جنگ را از آن رو فجار گویند كه در ماههاى حرام رخ داده.و گفته‏اند از آنجهت‏بدین نام خوانده شد كه بعض محرمات را در آن جنگ حلال شمردند.رجوع شود به سیره ابن هشام ص 201 ج 1.و رجوع به مجمع الامثال میدانى، فصل ایام العرب و نیز رجوع به اقرب الموارد شود.

2. ابن اثیر ج 1 ص 593.و رجوع به انساب الاشراف بلاذرى ص 102 چاپ دار المعارف شود.لیكن ابن سعد در داستان روز زناشوئى پیغمبر (ص) با خدیجه چنین نویسد:

«اینكه نوشته‏اند خدیجه پدر خود را با نوشاندن نوشابه از حالت طبیعى در آورد، درست نیست و اسنادى است‏به غلط.

آنچه از اهل علم بما رسیده است و سندى درست‏به حساب مى‏آید، اینست كه خویلد پیش از جنگ فجار مرده است. (طبقات ص 85 ج 1 بخش یك) اما میدانى یوم شمطه را روز جنگ بین بنى هاشم و بنى عبد شمس معنى كرده است (مجمع الامثال) با توجه بدین كه در جنگ فجار یكسو قریش و سوى دیگر كنانه بود تفسیر میدانى از دقت‏خالى است.داستان مست‏بودن خویلد در روز عقد خدیجه و راضى شدن وى بدین زناشوئى كه در بعض مآخذ دیده مى‏شود نیز بر اساسى نیست و چنانكه در بیشتر روایات اهل سنت و جماعت و در مآخذ شیعى مى‏بینیم، این خواستگارى با حضور عمرو بن اسد عموى خدیجه و ورقة بن نوفل است و ظاهرا خویلد در این تاریخ زنده نبوده است.

3. عقاد: فاطمة الزهرا ص 10.عقاد سند خود را ننوشته است.تبع لقب عام پادشاهان یمن است.اگر این داستان درست‏باشد این شخص، تبع الاصغر، حسان بوده است.لیكن مورخان، حادثه‏هاى دوران چند تبع را با یكدیگر در آمیخته‏اند (رجوع به تاریخ یعقوبى. حبیب السیر.مجمل التواریخ و القصص و تاریخ گزیده شود) .اما تا آنجا كه نگارنده جستجو كرد، این تبع بر اثر خوابى كه دیده بود خانه كعبه را حرمت نهاد، و آنرا پرده پوشاند.گویند او نخستین كسى است كه خانه كعبه را پرده پوشانید. گویا این داستان كه در سیره ابن هشام به نقل از محمد بن اسحاق آمده است، و یاقوت نیز بخشى از آن را ذیل كلمه كعبه آورده است. (ر.ك سفینة البحار ج 2 ص 643) پایه‏اى نداشته باشد و الله العالم.

4. بلاذرى انساب الاشراف ص 106 و مصادر دیگر.

5. همین كتاب ص 390.

6. ابن سعد.طبقات ج 8 ص 8.بعض مصادر ازدواج او را با عتیق پیش از ابو هاله نوشته‏اند. (مقاتل الطالبین ص 48.كشف الغمه ج 1 ص 511) .

در مقابل این شهرت ابن شهر آشوب در مناقب و سید مرتضى در شافى گویند: «خدیجه بهنگام زناشوئى با پیغمبر دختر بوده است.و آنكه به ابو هاله شوهر كرده خواهر اوست.ابن شهر آشوب یكى از چند ماخذ خود را كتاب احمد بلاذرى معرفى كرده است (مناقب ج 1 ص 159) ابن احمد بلاذرى قاعدة باید احمد بن یحیى مؤلف انساب الاشراف باشد، اگر چنین است وى از گفته امام حسن (ع) نویسد:

«از دائى خود هند بن ابى هاله پرسیدم (و در تفسیر آن گوید: چون خدیجه دختر خویلد نخست زن ابو هاله اسدى بود (انساب الاشراف 390) و باز در ص 406 كتاب چنین آمده است: خدیجه پیش از آنكه زن پیغمبر شود زن ابو هاله هند بن نباش بوده.

7. (طبقات ج 8 ص 10) و نیز رجوع شود به (كشف الغمه ج 1 ص 513) .

8. بعض نویسندگان سیره، و از جمله ابن هشام فرزندان نرینه رسول خدا را از خدیجه: قاسم، طاهر و طیب نوشته‏اند (سیره ج 1 ص 206) و در عقد الفرید قاسم و طیب (ج 5 ص 5) آمده است لیكن مصعب زبیرى در نسب قریش ص 21 گوید پسران او قاسم و عبد الله بودند.ابن سعد در (طبقات ص 9 ج 8) و بلاذرى در (انساب الاشراف ص 405) نویسد: طیب و طاهر لقب عبد الله است.چون در اسلام بدنیا آمد بدین لقب خوانده شد.گویا این تخلیط از آنجاست كه لقب را، اسم گرفته‏اند.

9. بخارى ج 5 ص 47- 48 و رجوع شود به اعلام النساء ج 1 ص 330.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

آداب معاشرت با همسر

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: خانواده در قرآن، ص 167

نویسنده: دكتر احمد بهشتی
یك تفاوت بسیار مهم میان انسان و حیوان، این است كه حیوان را اگر سیر كنی و نیاز جسمی اش را تأمین نمایى، از نظر عاطفی و اخلاقى، خلأ و كمبودی برایش باقی نمی ماند و با همان زبان بی زبانی ممنون و سپاسگزار است، ولی انسان چنین نیست.
انسان، نیاز دیگری هم دارد كه ما آن را نیاز عاطفی و اخلاقی می نامیم. انسان ها نیاز به معاشرت دارند و در این معاشرت باید از یكدیگر صفا و محبت و وفاداری و گذشت ببینند و حداقل، دورویى، خیانت، تزویر و افترا از یكدیگر نبینند.
در زندگی اجتماعى، اگر روش اول حاكم باشد، بسیار ایدآل است و اگر روش دوم حاكم باشد، زندگی سرد و بی روح است، ولی به هر حال قابل تحمل است؛ اما اگر این حداقل هم نباشد، زندگی بسیار تلخ و ناگوار و چیزی شبیه مرگ تدریجی و انتحار است!.
در محدوده زندگی خانوادگى، نیاز به عاطفه و محبت، شدیدتر است و تنها عاطفه و محبت و عشق است كه این كانون كوچك را گرم و جذاب می سازد و محیط بسیار مناسب و مساعدی برای آسایش و آرامش و شكوفایی استعدادها و پرورش و تزكیه كودكان به وجود می آورد.
قرآن كریم، برای این كه خانواده را استحكام و اعتبار بخشد و مرد را از این كه از قدرت خویش سوء استفاده كند، باز دارد، در آیه زیر سه دستور بسیار مهم به مردان می دهد:.
یِا أیُّهَا الَّذینَ ءامَنُوا لا یَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَلا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما ءاتَیْتُمُوهُنَّ إلاّ أنْ یَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَعاشِرُوهُنَّ بِالمَعْرُوفِ فَإنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسی أنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَیَجْعَلَ اللّهُ فیهِ خَیْراً كَثیراً؛(1).
ای مؤمنان! برای شما حلال نیست كه اموال زنان را با كراهت آنان به ارث ببرید و مبادا آنها را تحت فشار قرار دهید كه مقداری از مهریه ای كه به آنها داده اید، از آنها بگیرید و باید با آنها آن گونه كه متعارف و پسندیده است، معاشرت كنید و اگر از آنها كراهت دارید، ممكن است چیزی مورد كراهت شما باشد و خداوند در آن چیز، خیر فراوان قرار داده باشد.
دستورات سه گانه ای كه در آیه فوق آمده و فلسفه آنها احترام به آزادی و حقوق زن است را توضیح می دهیم:.
1. ظاهر دستور اول در جمله: (لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرثُوا النِّساءَ كَرْهاً) این است كه خود زن ها را به ارث نگیرید، ولی با توجه به این كه كلمه (كرها) نمی تواند قید توضیحی و احترازی باشد، نظریه علامه طباطبائی - قدس سره الشریف - در تفسیر المیزان (ج‏4، ص‏271) را توجیح دادیم و به گونه ای كه در بالا ذكر شد، تفسیر كردیم؛ البته به ارث بردن زنان، یكی از سنت های شومی بوده كه در عرب جاهلیت رواج داشته است. آنها این كار را برای یكی از دو منظور انجام می دادند: اگر خود مایل بودند با همسر پدر - در صورتی كه مادر نبود - ازدواج می كردند و اگر مایل نبودند، او را به شوهر می دادند و مهریه او را برای خود می گرفتند.
قرآن مجید جلو هر دو عمل را گرفت، در مورد عمل اول فرمود:.
لاتَنْكِحُوا مِا نَكَحَ ءابِاؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إلاّ ما قَدْ سَلَفَ؛(2).
همسران پدرانتان را به نكاح خود در نیاورید، مگر آنچه قبلاً انجام شده است.
و در مورد عمل دوم فرمود:.
للرِّجالِ نَصیب مِمَّا اكْتَسَبُوا وللِنِّساءِ نَصیب مِمَّا اكْتَسَبْنَ؛(3).
برای مردان نصیبی است از آنچه كسب كرده اند و برای زنان نصیبی است از آنچه كسب كرده اند.
بنابراین، هر كس هر چه از راه مشروع به دست می آورد، با رعایت ضوابط اسلامى، متعلق به خودش است و زن نیز از این قاعده، مستثنا نیست.
با توجه به توضیحات بالا روشن می شود كه مقصود از جمله: (لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً) این است كه: شما حق ندارید اموال زنان را از روی كراهت ایشان به ارث ببرید؛ زیرا با این عمل، حقوق آنان را پایمال می كنید و به خواست و اراده و رضایت آنها احترام نمی گذارید(4).
این كار ناپسند را هر زورمندی می تواند انجام دهد، اعم از شوهر یا دیگری و به هر صورت از نظر اسلام، كار ناپسندی است و به خصوص، شوهر حق ندارد زورمندانه، دست به چنین شیوه ای بزند و زن را طوری در فشار ومضیقه قرار دهد كه مال خود را به او بدهد.
غالباً آنچه زن دارد، و شوهر ممكن است از راه تضییق و اكراه، از دست او خارج سازد، مالی است كه از پدر و مادر خود به ارث برده است و شوهر با رفتار غیر انسانی و غیر اسلامى، چنین می انگارد كه خودش وارث اموال پدر و مادر زن بوده است.
2. معمولاً مرد مبلغی به عنوان مهریه، مدیون زن است یا به او پرداخت كرده است.
بعد از آن كه زندگی مشترك زناشویی آغاز شد، بعضی از مردان حریص و طماع، در صدد بر می آیند كه یا از دادن مهریه خودداری كنند، یا آنچه داده اند پس بگیرند. این كار، اگر با رضایت زن صورت بگیرد اشكالی ندارد، اما اگر با تضییق و فشار باشد، كاری ناپسند و از نظر شرعى، حرام است.
این گونه مردان، هنگامی بر تضییق و فشار خود می افزایند كه بخواهند همسر جدیدی اختیار كنند.آنان برای این كه با تحمل هزینه ای كمتر، به خواسته خود برسند، همسر فعلی خود را آن قدر تحت فشار و شكنجه قرار می دهند، تا ناچار بگوید: (مهرم حلال، جانم آزاد).
جمله فوق، ضرب المثلی است كه زنان پریشان حال و محروم از عواطف و آزرده از فشارها و شكنجه های شوهر، بر زبان می آورند و با بذل مهر، تن ضعیف و رنجور خود را خلاص و آزاد می سازند.
این گونه اعمال، در نظام خانوادگی اسلام و از لحاظ اخلاق اسلامی محكوم است و باید تربیت اخلاقی و اسلامی مردان، آن گونه باشد كه به هیچ وجه، برای رسیدن به مقاصد اقتصادی و شهوانى، زن را تحت فشار و تضییق قرار ندهند.
این مسأله مهم خانوادگى، از دیدگاه اسلام بسیار حساس است و به همین جهت قرآن، باز در مورد آن اصرار و پافشاری ورزیده و می فرماید:.
لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَأخُذُوا مِمّا ءاتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً إلاّ أنْ یَخافا ألاّ یُقیما حُدُودَ اللّهِ فَإنْ خِفْتُمْ أى یُقیما حُدُودَ اللّهِ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما فیمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛(5).
برای شما حلال نیست كه از آنچه به زنان داده اید، چیزی بگیرید، مگر این كه زن و شوهر بیم آن داشته باشند كه نتوانند مرزهای خداوند (دستورات او) را رعایت كنند؛ بنابراین، اگر بیم آن دارید كه زن و شوهر نمی توانند رعایت مرزهای خدا كنند، بر آنها گناهی نیست كه آنچه زن به خاطر جدا شدن، به شوهر می دهد، بگیرد. این است حدود خدا و هر كس از مرزهای خدا تجاوز كند، ستمكار است.
یك حكم و دو استثنا.
اگر آنچه در آیه آمده، با آنچه در دستور دوم آیه نوزده سوره نساء آمده است، با هم بسنجیم، یك حكم با دو استثنا به دست می آید كه در خور توجه و تأمل است.
حكم همان است كه توضیح آن داده شده و باز تأكید می كنیم كه برای مرد حلال نیست كه مهریه ای كه به زن داده، از او بگیرد، و اما دو استثنایی كه به دست می آید عبارتند از:.
الف) اگر زن و شوهر بیم آن دارند كه نتوانند به وظایف خود عمل كنند، زن می تواند تمام یا قسمتی از مهریه خود را به شوهر بدهد و شوهر نیز در برابر این بذل و بخشش، همسرخود را طلاق دهد.
این گونه طلاق؛ اگر فقط زن از شوهر ناراضی است، طلاق خلع و اگر هر دو از یكدیگر ناراضی اند، طلاق مبارات نامیده می شود و زن می تواند علاوه بر مهریه، چیز دیگری نیز به شوهر بدهد.
نكته قابل ذكر این است كه تشخیص این كه آنها نمی توانند به وظایف خود عمل كنند، تنها به عهده زن و شوهر نیست، بلكه قرآن، مسأله را به صورت یك مسأله اجتماعی مطرح می كند.
بدیهی است كه وقتی مسأله جنبه اجتماعی پیدا می كند، باید علاوه بر تشخیص زن و شوهر، محاكم خانوادگی - كه در حقیقت، چشم بینای جامعه هستند - نیز تشخیص دهند كه آیا واقعاً زندگی خانوادگی به بن بست رسیده و هیچ راهی برای اصلاح و بهبود آن باقی نمانده، یا صرف هوس یكی از زن و شوهر یا هر دوی آنهاست و اگر بر سر عقل آیند، همه چیز دگرگون می شود.
این نكته ظریف و لطیف از جمله (فَإنْ خِفْتُمْ ألاّ یُقیما حُدُودَ اللّهِ...) به دست می آید.
براساس این استثنا بدون این كه اكراه و اجباری در كار باشد، زن راضی شده است كه قسمتی از مهریه یا همه آن یا چیزی علاوه بر آن را به شوهر بدهد و شوهر نیز راضی می شود كه در ازای آن، زن را مطلقه سازد.
انگیزه رضایت طرفین به این بخشش و قبول، همان است كه قرآن مطرح می كند: بیم زن و شوهر از این كه نتوانند سازش كنند مشروط بر این كه شما نیز تشخیص دهید كه این بیم و ترس، بی مورد نیست.
وقتی زن از شوهر خود نفرت دارد و شوهر نیز متقابلاً از زن متنفر است، یا بدون این كه شوهر اززن تنفری داشته باشد، به تنفر زن آگاه است و تشخیص محكمه خانوادگی هم - كه گفتیم: چشم بینای جامعه است - همین است، چه بهتر كه زن از راه بذل و بخشش، شوهر را به طلاق راضی سازد و به زندگی به ظاهر مشتركی كه هیچ جذب و انجذابی ندارد، خاتمه داده شود!.
زندگی زناشویی به خودی خود هدف نیست، بلكه وسیله است. در این زندگی هدف ، جذب و انجذاب و از بیگانگی به یگانگی رسیدن است و همواره چنین اصلی باید در نظر باشد. حال اگر زن و شوهر، بدون این كه تسلیم هواهای نفسانی و تخیلات بی اساس باشند، تشخیص دهند كه ممكن نیست به هدف برسند، بلكه هر چه بر عمر ازدواج آنها می گذرد، از هدف بیشتر فاصله می گیرند و دافعه آنها قوی تر می شود، بهتر است از یكدیگر جدا شوند و اگر مرد، به این جدایی تن ندهد، زن با بذل و بخششی او را راضی سازد.
ب) اگر زن به شوهر خود خیانت كند و حیثیت و شرافت خانوادگی شوهر را با ارتكاب فاحشه آشكار (زنا) جریحه دار سازد، در این صورت، شوهر می تواند به خاطر خیانت و پیمان شكنی زن و این كه پای بیگانه ای را به حریم او باز كرده است، وی را تحت فشار قرار دهد، تا ناچار شود تمام یا قسمتی از مهریه خود یا بیشتر از آن را بدهد و شوهر، به كیفر خیانت زشتی كه مرتكب شده است، طلاقش دهد.
چنین كاری برای مرد مسلمان، ناپسندیده نیست، زیرا مرد مسلمان باید غیرتمند باشد و در حفظ ناموس خود بكوشد و با زنی كه غیرت مردانه او را به بازی گرفته، نباید غیر از این رفتار كند.
مرد غیرتمند، از نظر اسلام ارزشمند است و مرد دیوث، هیچ گونه ارزشی ندارد و پیامبر خداْ فرمود:.
اَلْغَیْرَةُ مِن الایمِانِ؛(6).
غیرت، جزئی از ایمان است.
و نیز فرمود:.
إنّ الجنّة لتوجد ریحُها من مَسیرَةِ خمسِمائةِ عامٍ ولاَیجِدُها عاقّ ولادَیّوث. قِیلَ: یا رسولَ اللّه، وما الدّیّوث قال: الّذى تزنى اْمرَأَتُهُ وَهُوَ یعلَمُ ِبها؛(7).
بوی بهشت از فاصله پانصد سال راه به مشام می خورد، ولی كسی كه عاق والدین یا دیوث باشد، بوی آن به مشامش نمی خورد.
پرسیدند: یا رسول اللّه! دیوث چه كسی است.
فرمود: كسی كه زنش زنا كند و او بداند.
بدین ترتیب قرآن، در این استثنای دوم، خواسته است مرد را به عنوان پاسدار غیرتمند خانواده، ناظر پاكی و عفاف زن قرار دهد و او را آن چنان مواظب و مراقب گرداند كه مبادا لكه ننگین دیوثی بر دامنش بنشیند!.
3. درجمله: (وَعِاشِرُوهُنَّ بِالمَعْرُوفِ...) به طور كلى، مرد را مكلف و موظف به حسن معاشرت می كند و حتی این دستور زیربنایی را - كه درحقیقت شالوده بنای عظیم خانواده است - مطلق و عام بیان می كند و توضیح می دهد كه: اگر احیاناً اززن خوشتان هم نمی آید، حق ندارید حسن معاشرت را زیر پا بگذارید، زیرا شما نمی دانید در پشت پرده غیب، چه اسراری نهفته است شاید همین زنی كه از او خوشتان نمی آید، برای شما خیر فراوان داشته و خداوند، خیر شما را در وجود او قرار داده باشد و شاید آن كه از او خوشتان می آید و می خواهید به خاطر او پیوند مقدس خانواده را بگسلید، برای شما شرّ و بدبختی باشد.
این دستور، ضمن این كه خود دستوری مستقل و جامع و كامل و تحكیم بخش روابط زن و شوهر در زندگی خانوادگی است و وظیفه تحكیم بخشی را به عهده مرد می گذارد، مكمل و متمم دو دستور پیشین نیز هست؛در حقیقت می خواهد به همه مردان خانواده بگوید: شما نه تنها حق ندارید برای سود جویی و كامجویی های تازه، زن را تحت فشار قرار دهید و به اكراه و اجبار، مهریه یا اموال او را از دستش خارج كنید، بلكه وظیفه دارید با حسن معاشرت و رفتار اخلاقی متعارف، خود مایه دلگرمی و امید او بشوید و این كانون را گرم و پرنشاط سازید كه ارزش زندگی خانوادگی به همین هاست و آنچه شعله عشق و دلبستگی خانوادگی را خمود و خموش می سازد، در این كانون مقدس، ضد ارزش است.
تعبیر (حسن معاشرت) كه به عنوان یك وظیفه برای شوهر و به عنوان یك حق برای زن مطرح می شود و عامل تحكیم زندگی خانوادگی است، اگر به خوبی باز شود، نشان دهنده تمام آن اموری است كه مرد در برابر زن باید انجام دهد، البته نفقه را ازاین امور جدا كرده ایم.
در محدوده نفقه، همه نیازمندی های جسمی زن باید تأمین شود و در محدوده حسن معاشرت همه نیازمندی های روحی او.
درست است كه مرد با حسن معاشرت، نیازهای روحی همسر خود را تأمین می كند، لیكن در حقیقت نیازهای روحی خودش نیز - به طور غیرمستقیم - تأمین می شود و برای این كه محیط صفا و آرامش و آسایش، برای خود پدید آورد، چاره ای جز این ندارد كه همسر خود را از این نظر اشباع كند.
در محدوده حسن معاشرت، مسائلی از قبیل همخوابگی و آمیزش جنسی نیز می گنجد. بر مرد واجب است كه چهارماه یك بار با همسر خود آمیزش كند. همخوابگی نیز از لوازم زندگی زناشویی است.
در مسأله همخوابگى، یك بحث فقهی مهم قابل طرح است و آن این كه: آیا به طور كلى، بر مرد واجب است كه هرچهار شب، یك شب با همسر خود - در صورتی كه یكی از آنها مسافر نباشد - همخوابگی نماید، یاخیر.
بنابر نظریه مشهور، زن هر چهار شب، یك شب، حق همخوابگی دارد و بر شوهر واجب است كه این حق را ادا كند و اگر دارای چند همسر باشد، باید به طور عادلانه، بر مبنای هر چهار شب، یك شب، با هر كدام آنها همخوابگی نماید.
اما بنابر نظریه شیخ طوسی - كه از متقدمان بسیار برجسته فقهای شیعه است - تقسیم بر كسی واجب است كه دارای چند همسر باشد و یك شب، با یكی از آنها همخوابگی نماید، تنها در این فرض است كه بر همان مبنای هر چهار شب، یك شب. با همسر یا همسران دیگر نیز باید همخوابگی نماید و همین كه این دوره تمام شد، تقسیم كردن واجب نیست، مگر این كه: باز شبی با یكی از آنها همخوابگی نماید كه در این صورت، باید یك دوره چهار شبه دیگر، به طور عادلانه، حق زن یا زنان دیگر را نیز ادا كند و....
این نظریه، از جهاتی ترجیح دارد، از جمله این كه: پیامبر گرامی اسلامْ گاهی كه بر بعضی از زنان خود خشمگین می شد، همخوابگی همه آنها را ترك می كرد، در حالی كه اگر تقسیم واجب بود، فقط باید همخوابگی زنی را ترك كند كه نشوز اختیاركرده است.وانگهى، در روایاتی كه درباره حق زن بر شوهر، در دسترس داریم، سخنی از حق همخوابگی به میان نیامده، بنابراین، آنچه بر مرد واجب است، این است كه: اصل حسن معاشرت را به طور كامل رعایت كند و موجب جلب خشنودی همسر خود باشد و همچون دو دوست و دویار صمیمی با یكدیگر زندگی كنند.
مسأله همخوابگی و بسیاری از مسائل دیگر را خود زن و شوهر باید در محیط صفا و صمیمیت با یكدیگر حل كنند و آنچه در این رابطه، گفتنی و آموختنی است، همان سخن قرآن كریم است كه به مردان می فرماید:.
فَلا تَمیلُوا كُلَّ المَیْلِ فَتَذَرُوها كَالمُعَلَّقَةِ؛(8).
مبادا آن چنان به طرفی متمایل شوید كه همسر خود را معلق بگذارید.
در زندگی خانوادگی و روابط همسری آنچه مهم است این است كه زن معلق و بلاتكلیف نباشد. زنی كه شوهر ندارد، آزاد است كه شوهر كند یا پی كاری رود و زنی كه شوهر دارد و از حسن معاشرت شوهر برخوردار است، در زندگی متنعم و شادكام است، اما زنی كه هم شوهر دارد و هم از حسن معاشرت برخوردار نیست و شوهر نسبت به ادای همه یا بعض وظایف خود متخلف است، معلق و بلاتكلیف و زندگی او تلخ و ناگوار است و هیچ مردی مجاز نیست كه با همسر خود این گونه برخورد كند؛ البته در زندگی مشترك و در محیط جذب و انجذاب، سخن از واجب گفتن، موجه نیست. در این محیط زن و شوهر، چنان در حوزه جاذبه یكدیگر قرار گرفته اند كه خود همه مسائل را با تفاهم حل كرده اند چیزی كه هست - همان طوری كه قبلاً نیز گفته ایم - باید حدود و حقوق هر یك مشخص باشد، تا در صورت بروز اختلاف، محاكم قضایی و داوران بتوانند مقصر را از غیر مقصر تشخیص دهند.
آنچه اسلام، از یك خانواده اسلامی می خواهد، جاذبیت است و به همین جهت، مردی كه در تحكیم آن می كوشد، دعای پیشوایان دین بدرقه راه اوست.
امام صادق(ع) فرمود:.
رَحِمَ اللّهُ عَبْداً أحْسَنَ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ زَوْجتِهِ فَإنّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ ملَّكَهُ ناصِیَتَها وَجَعَلَهُ القَیِّم عَلَیْها؛(9).
خدا رحمت كند بنده ای را كه میان خود و زنش روابط حسنه، بر قرار كند، زیرا خداوند، سرنوشت زن را به دست او سپرده و او را موظف به سرپرستی وی ساخته است.
در روایت دیگر، شخصی از امام ششم(ع) پرسید:.
حق زن بر شوهر چیست.
فرمود:.
یَسُدُّ جُوْعَتَها وَیَسْتُرُ عَوْرَتَها وَلایُقَبِّحُ لَها وَجْهاً، فَإذا فَعَلَ ذلِكَ فَقد - وَاللّهِ - اَدّی حَقَّها؛(10).
گرسنگی او را رفع می كند و عورت او را می پوشاند و برای او بدرویی نمی كند، اگر چنین كند، سوگند به خدا كه حق او را ادا كرده است.
و پیامبر خداْ فرمود:.
أوْصانى جبْرَئیلُ بِالمَرأةِ حَتّی ظَنَنْتُ أنَّهُ لایَنْبَغى طَلاقُها إلاّ مِنْ فاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ؛(11).
جبرئیل، آن قدر درباره زن به من سفارش كرد كه گمان كردم طلاق او جایز نیست مگر به خاطر فاحشه آشكار.
بسیاری از ناسازگاری ها نتیجه توقعات بیهوده مردان است - عكس آن در مورد زن هم صادق است و در جای خود توضیح می دهیم - منتها در این جا این توصیه اسلامی را به مردها می كنیم كه توقع اضافی و بیهوده از زن، جز ناكامی و پریشانی چیزی به بار نمی آورد و در این باره به عنوان ختام عبیرآمیز این گفتار، از سخن امام صادق(ع) الهام می گیریم كه درجواب كسی كه از حق زن پرسیده بود، فرمود:.
یُشبِعُ بَطنَها، وَیكْسو جُثَّّتَها، وإنْ جَهِلتْ غَفَرَ لَها. إنَّ إبراهیمَ خلیلَ الرحمنِ(ع) شكا إلی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ خُلقَ سارَةَ، فأوحَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَیهِ: إنَّ مَثَلَ المَرأةِ مَثَلُ الضلعِ إنْ اقَمْتَه انْكَسَرَ وإنْ تَركتَهُ اسْتَمتعتَ بِهِ.(12).
شكمش را سیر كند و پیكرش را بپوشد و جهالتش را ببخشاید؛ زیرا ابراهیم از بدخلقی ساره پیش خدا شكایت كرد، خداوند فرمود: مثل زن، مثل استخوان سینه است كه اگر بخواهی راستش كنی می شكند و اگر رهایش كنی از او بهره مند می شوى.

پینوشتها:

1.نساء (4) آیه 19.
2.همان، آیه 22.
3.همان، آیه 32.
4.بدین ترتیب، مقصود از ارث بردن زن، ارث بردن اموال زن است و از نظر ادبى، یا باید كلمه (اموال) در تقدیر باشد، یا باید اسناد ارث به زن - به جای اسناد ارث به اموال زن - مجاز عقلی باشد.
5.بقره (2) آیه 229.
6.روضة المتقین، ج‏8، ص‏382.
7.روضة المتقین، ج‏8، ص‏382.
8.نساء (4) آیه 129.
9.روضة المتقین، ج‏8،ص‏377.
10.روضة المتقین، ج‏8،ص‏377.
11.وسائل الشیعه، باب 88 (از ابواب مقدمات نكاح) حدیث 4.
12.روضة المتقین،ج‏8، ص‏370.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

متعه یک ضرورت اجتماعی

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: خانواده در قرآن ، ص 89

نویسنده: دكتر احمد بهشتی
در سال 1358 كتابی به نام ازدواج موقت به قلم بانو ساچیكوموراتا منتشر شد كه در بررسی ابعاد مسأله، جالب و قابل توجه بود.
نگارنده این كتاب ژاپنی است، ولی به مدت پنج سال در دانشكده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران، در رشته فقه و مبانی اسلامی نزد اساتید آن دانشكده، تحصیل كرده و درباره متعه نیز به عنوان رساله فوق لیسانس، مطالعات و تحقیقات گسترده ای انجام داده است.
برای كسی كه در محیط ما زندگی می كند و درباره ازدواج موقت گرفتار القاآت و تلقینات غلطی هست و شبهاتی از این سو و آن سو به گوشش خورده و احیاناً سوء استفاده هایی نیز از این و آن شنیده یا مشاهده كرده است، همواره عقده ها و نگرانی هایی وجود دارد و شاید در اعماق دلش طرفدار این باشد كه اصولاً وجود چنین قانونی چه لزوم و ضرورتی دارد و آیا وجود چنین قانونى، نوعی اهانت به زن نیست!.
اما برای كسی كه در محیط های غیر اسلامی زندگی كرده و دیدگاه های متفكران اجتماعی را شناخته و به نیازها و ضرورت های زندگی نوع بشر توجه كامل دارد، وجود قانون ازدواج موقت در اسلام، یكی از امتیازات و برجستگی هاست.
به همین جهت، وی در آغازِ پیش گفتارِ كتابِ مزبور می نویسد:.
موضوعات بسیاری است كه شرقیان، آن را دلیل عقب ماندگی خود دانسته و به دور انداخته اند و یا لااقل توجهی به آن ندارند، ولی متفكران غربى، پس از تحقیقات و بررسی های زیاد در تاریخ گذشته و مشاهده واقعیت های اجتماعی كنونى، بدین نتیجه رسیده اند كه همان امور، كلید حل مشكلات امروزی است.
موضوع متعه نیز از این قبیل است كه از لحاظ وضع ازدواج و طلاق در دنیای امروزی و مقتضیات اجتماعی عصر ما بسیار قابل توجه است.
و درصفحه 85 می نویسد:.
گستاخی گردش روزگار شهادت می دهد به این كه: در مغرب زمین به اصطلاح امروزى، آخرین مد ازدواج، ازدواج قراردادی است؛ به این معنا كه زن و مرد با هم توافق می كنند و برای مدت معینی ازدواج می نمایند در حالی كه در سرزمین شیعه مذهب، متعه را به دست آویز تساوی زن و مرد، كم كم و به تدریج از بین می برند و نكته قابل توجه در این قضیه آن است كه در نتیجه تساوی زن و مرد و آزادی كامل زن در مغرب زمین، ازدواج قراردادی به وجود آمده است.
و نیز در صفحه 92 می نویسد:.
درحقوق مدنی غیر از مذهب شیعه، ازدواج موقت به معنای اخص وجود ندارد، ولی در واقع، مردم به طور آشكار و یا به طور پنهانی ازدواج موقت می كنند و چون این از نظر قانون جایز نیست، پس مانند زناست و اگر بچه پیدا شد، بعضی زنان سقط جنین می كنند و یا اگر بچه متولد شد، بچه نامشروع خواهد بود.
سرانجام در صفحه 94 می نویسد:.
به نظرنگارنده، آنچه اكنون مغرب زمین، سخت به آن احتیاج دارد و به درد آن می خورد، نظام متعه است و اگر آنها بتوانند نظام متعه را به نحوی در حقوق مدنی پیاده كنند، بسیار مفید خواهد بود....
البته به فرض این كه چنین قانونی تحقق پیدا كند، چند مسأله باقی می ماند؛ مانند این كه: احیاناً مرد از این قانون سوء استفاده كند و زنان می گویند كه این خلاف تساوی زن و مرد است.
در این مسأله، نهایت چیزی كه می توانیم بگوییم این است كه: متعه عقد است و احتیاج به ایجاب و قبول دارد و در تصمیم اولى، زن كاملاً آزاد است و علاوه بر آن شرط وقوع عقد، تراضی طرفین است و در معامله، هر دو عاقد، حق تساوی دارند؛ پس زن به اختیار خود می تواند متعه را قبول كند یا نكند؛ بنابراین، نمی توانیم بگوییم كه نظام متعه، مستقیماً با تساوی زن و مرد منافات دارد.
مساله دوم این است كه: هرگاه متعه در حقوق مدنی پیاده شود، ممكن است مردم، بیشتر به متعه علاقه پیدا كنند و كمتر نكاح دایم اختیار نمایند، زیرا متعه هم آسانتر است و هم راحت تر و معمولاً نفس انسان به آنچه آسان تر و راحت تر است، زودتر انس پیدا می كند و بر اثر رواج كامل نظام متعه، ازدواج دایم محتملاً از بین می رود و اهدافی كه نكاح دایم دارد، به كلی از دست می دهد و مفهوم ازدواج كاملاً عوض می شود. جواب این مسأله بسیار مشكل است.
اشكالی كه برای وی پیش آمده، از این نظر است كه درباره ازدواج دایم و مسأله تشكیل خانواده و نیازی كه زن و مرد به جذب و انجذاب و یگانه شدن دارند، مطالعه نكرده و ازدواج دایم را تا سطح ازدواج موقت، فقط برای رفع نیاز جنسی تنزل داده و تصور نموده كه نیاز زن و مرد به یكدیگر، فقط در حد رابطه تن به تن و آمیزش جنسی است و بس، و توجه نكرده است كه قرآن، زن و مرد را وسیله سكون و آرامش یكدیگر می داند و چنین نیست كه با رفع عطش جنسى، از یكدیگر سیر و بیگانه شوند و به خصوص كه با به وجود آمدن فرزندان، مسؤولیت های مشترك نیز آغاز می شود.
از دقت در روایات، روشن می شود كه طرح ازدواج موقت به عنوان یك ضرورت اجتماعی است و برای جلوگیری از روابط نامشروع و عدم سقوط در ورطه زناست.
راوی از امام كاظم(ع) درباره متعه سؤال كرد، امام(ع) فرمود:.
هِىَ حَلال مُباح مُطْلَق لِمَنْ لَمْ یُغْنِهِ اللّهُ بِالتَزویجِ فَلْیَسْتَعْفِفْ بِالمُتْعَةِ، فَإن اسْتَغنی عَنْها بِالتزْویجِ فَهِىَ مُباح لَهُ اِذا غابَ عَنْها؛(1).
متعه، بدون هیچ قید و شرطی حلال و مباح است برای كسی كه خداوند او را به ازدواج دایم بی نیاز نكرده است. او باید به وسیله متعه، عفاف خود را حفظ كند و اگر به وسیله ازدواج دایم، از متعه بی نیاز شد، در صورتی متعه برای او مباح است كه از همسر خود (به واسطه سفر و...) غایب باشد.
و نیز حضرت به بعضی از موالی خود نوشت:.
لاتلحُّوا علَی المتعةِ، إنّما علَیكُم إقامةُالسُنَّةِ، فلا تشتَغِلُوا بِها عن فرشِكُمْ وحرائِركُمْ؛(2).
اصرار بر متعه نكنید. بر شماست كه اقامه سنت كنید. به وسیله متعه، خود را از همسران دایمی بازندارید....
بنابراین، اسلام می خواهد نظام خانواده و جذب و انجذاب دایمىِ زن و شوهر را تحكیم بخشد و هرگونه عاملی كه به این امر لطمه زند، از سر راه بردارد و به همین جهت است كه ازدواج موقت، با دوشیزگان، مشروط به اذن ولی است و هنگامی كه از امام صادق(ع) در این باره سؤال می شود، می فرماید:.
یُكْرَهُ لِلعَیْبِ عَلی أهْلِها؛(3).
پسندیده نیست، زیرا برای خانواده دختر عیب است.
می دانیم كه اصل حكم متعه در قرآن كریم، به صورت زیر بیان شده است:.
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَ‏آتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَریضَةً؛(4).
هر آنچه اززنان بهره برده اید، اجرتشان را كه بر شما واجب است بدهید.
در این آیه شریفه كلمه (استمتاع) ظهور در ازدواج موقت دارد و در زمان نزول این آیه نیز ازدواج موقت درمیان مردم رواج داشته و قرآن توصیه كرده است كه به اجرتی كه زن و مرد در ازدواج موقت توافق كرده اند، وفا بشود.
در زمان پیامبر و مدت ها بعد از رحلت ایشان، ازدواج موقت در میان مسلمین رایج بود تا این كه خلیفه دوم با تأكید و تصریح به این كه در زمان پیامبر خدا حلال بود، تحریم كرد و گویا نظرش این بود كه از ولایت و حاكمیت خود استفاده كرده، به عنوان ثانوی و به حكم ضرورت از آن نهی و منع كند و پرواضح است كه عناوین ثانویه و ضرورت، نمی تواند دلیل بر حرمت دایمی باشد، ولی اهل تسنن، بدون توجه به جهت صدور حكم، این تحریم را دایمی تلقی كردند و هنوز كه هنوز است، آثار ناگوار این طرز تلقی دامنگیرشان است.
اكنون نمی خواهیم درباره این كه آیا واقعاً نظرش تحریم به عنوان ثانوی بوده یا نه و آیا حاكم، چنین ولایتی دارد یا ندارد، بحثی كنیم.
آنچه مسلم است، این است كه اگر هم نظر خلیفه، تحریم ازدواج موقت از لحاظ ضرورت و به عنوان ثانوی بوده، امامان معصوم ماه ضرورت را در جهت حلیت و مشروعیت آن می دیده و تصریح فرموده اند كه:.
ما كانَتِ الْمُتْعَةُ إلاّ رَحْمَةً رَحِمَ اللّهُ بِها أمَّةَ مُحَمَّدٍْ لَولا نَهْیُهُ عَنْها ما احْتاجَ إلی الزِّنی إلاّ شفاً؛(5).
متعه، نسیم رحمت است كه خداوند بر امت محمدْ وزیده و اگر وی از آن نهی نمی كرد، هیچ كس محتاج زنا نبود مگر افراد بدبخت.
البته این احتیاج، طبیعی نیست كه مجوز زنا باشد، بلكه طبق بعضی از روایات، زاییده شقاوت و انحراف است و شبیه احتیاجی است كه شخص معتاد، به الكل یا هروئین دارد.
می بینیم كه لحن ادله تشریع ازدواج موقت، نمایانگر گشایش راهی در تنگناهای زندگی است و چنین به نظر می رسد كه ازدواج موقت، برزخی است میان تجرد و تأهل.
در تنگنای تجرد و عدم امكان تأهل، چه باید كرد! قبلاً هم گفته ام: جوانی كه می خواهد دو سال دوره سربازی را بگذراند، چه كند جوانی كه می خواهد در دیار غربت تحصیل علم و تخصص كند، چه چاره ای بجوید! در مسافرت های دور و دراز، كه در دنیای امروز، كم هم نیست، چه علاجی برای غرایز جنسی زنان و مردان، باید اندیشید!.
در این حالات، نه تجرد قابل تحمل است و نه تأهل. پس باید حد وسط و برزخ میان آن دو انتخاب شود و زن و مرد با تعیین مدت و مهر با یكدیگر ازدواج كنند و پس از پایان مدت، اگر زن به مرحله یائسگی نرسیده است عده نگاه دارد. در صورتی كه باردار است، باید تا وضع حمل، عده نگاه دارد و كودكی كه از آنها به دنیا می آید، تمام احكام و حقوق خود را بر والدین دارد. اگر باردار نیست، در صورتی كه عادت ماهانه نمی بیند، تا چهل روز در عده شوهر است و در صورتی كه عادت ماهانه می بیند، باید صبر كند تا دوبار حیض شود.(6).
البته، با توجه به این كه فلسفه ازدواج موقت، رفع ضرورت و نیاز است، بهتر این است كه زن و مرد، از انعقاد نطفه جلوگیری كنند و خود را به مسؤولیت های طولانی بعدی گرفتار نسازند. با این حال، این نیز به خواست خود آنها بستگی دارد و جنبه الزام و اجبار ندارد.
در یكی از روایات از جابربن عبدالله انصاری و سلمة بن اكوع، نقل شده است كه: در یكی از لشكرهای اسلام، (در حال جنگ یا آماده باش) بودیم. پیامبر خدا نزد ما آمد و فرمود:.
إنَّهُ قَدْ اُذِنَ لَكُمْ أنْ تَتَمَتَّعُوا فَاسْتَمْتِعُوا؛(7).
به شما اجازه داده شده است كه متعه كنید. بنابراین، می توانید متعه بگیرید.
این روایت نیز نمایانگر یكی از تنگناهای زندگی است ومعلوم می شود كه سپاهیان اسلام كاملاً درمضیقه بوده اند، به خصوص كه معمولاً سپاهیان، جوانان مجرد یا تازه داماد هستند و تجرد، مشكل بزرگ زندگی آنهاست و آن توصیه ای كه اسلام در مورد روزه گرفتن جوانان مجرد و شكستن موج شهوت دارد، در میدان نبرد - كه باید نیروها بیشتر باشد - عملی نیست و بنابراین، در صورت امكان متعه، تنها راه خروج از دشواری همین است.
ساچیكوموراتا نیز به این حقیقت توجه كرده است و در كتاب خود می نویسد:.
این گونه افراد نومسلمان، وقتی در میدان جنگ بودند، چه وضع و حالتی داشتند طبیعت بشر بر آنها حكم می كرد و حالت مادی نیز بر آنها حاكم بود؛ پس واجب بود برای چنان اوضاع و شرایطی ازدواج موقت تشریع شود تا اشكالات آنها رفع گردد و تكالیف زوجیت را ازدوش آنها بردارد.
بدین جهت، نكاح متعه تشریع شد... و آن به دلیل این بود كه لشكر، احتیاج به جوانانی داشت كه دارای زن و فرزند نبودند و نمی توانستند ازدواج دایم كنند و از جهت دیگر معقول نبود در چنان حالت به آنها گفته شود كه برای جلوگیری از شهوت، روزه بگیرند، زیرا به هیچ وجه در میدان جنگ، ضعف لشكریان صلاح نبود؛ بنابراین، علت تشریع متعه، عبارت از این وضع خاص و حالت فوق العاده بود.(8).

علت یا حكمت.


در این جا لازم است به یك مطلب اساسی و اصولی توجه شود كه ممكن است در بحث های دیگری از قبیل بحث طلاق و تعدد زوجات نیز مفید واقع شود و آن این كه:.
از قراین و شواهد روایی و اجتماعی معلوم می شود كه تشریع حكم متعه، از سوی قانونگذار اسلام، با توجه به رفع مشكلات افراد مجرد و جلوگیری از خطرات انحراف بوده و در خود قرآن نیز بعد از آن كه تجویز كرده است كه در صورت عدم تمكن نسبت به ازدواج دایم، با زنان آزاد، یا زنان غیر آزاد زناشویی كنند و همچنین تجویز ازدواج موقت، می فرماید:.
یُریدُ اللّهُ أنْ یُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَخُلِقَ الإنْسانُ ضَعیفاً؛(9).
خداوند می خواهد كه به شما تخفیف دهد و انسان، ضعیف آفریده شده است.
با دقت در مجموع آیات 24 تا 28 سوره نساء استنباط می شود كه: از نظر اسلام، اساس این است كه مردان به طور دایم، با زنان آزاد، ازدواج كنند؛ اما اگر ضرورتی پیش آید، با یك درجه تخفیف، انسان مجاز می شود كه با زن غیر آزاد، ازدواج كند یا به ازدواج موقت روی آورد.حال سؤالی كه در این جا قابل طرح است، این است كه آیا این ضرورت، علت جواز ازدواج موقت است یا حكمت آن.
اگر علت باشد، حكم بر همان محور دور می زند و در غیر مقام ضرورت، ازدواج موقت، جایز نیست و اگر حكمت باشد، حكم بر آن محور نمی چرخد و بنابراین، برای كسی كه اضطرار هم ندارد، ازدواج موقت جایز است.
نظیر همین مطلب را در طلاق و تعدد زوجات نیز می توان مطرح نمود كه به خواست خدا در جای خود بحث خواهیم كرد.
در روایات، دلیل محكمی كه ما را قانع كند كه ضرورت، علت حكم است، وجود ندارد و می بینیم كه سیره مسلمین نیز بر این نبوده و احیاناً به منظور ایجاد محرمیت، از متعه استفاده شده است و در روایات نیز آمده است كه: اصرار بر متعه نكنید و به وسیله متعه، خود را از همسران دایم باز ندارید و بالاخره، علی رغم خودداری اهل تسنن، اقامه سنت نیزمسأله ای است.
در قانونگذاری معمولاً چنین وضعی پیش می آید؛ یعنی امری حكمت به وجود آمدن قانونی می شود كه تعمیم پیدا می كند و در موارد دیگر نیز از آن قانون استفاده می شود. مانند این كه قوه مقننه قانونی بگذراند كه دولت برای كمك به خانواده های محروم، گوشت را به قیمت ارزان تری به مردم بدهد و مازاد قیمت را از بیت المال بپردازد و به اصطلاح، یارانه بدهد. راست است كه این كار، به منظور تسهیل و تخفیفی است بر خانواده های محروم و كم درآمد، منتها خانواده های متوسط و پردرآمد نیز از آن استفاده می كنند؛ اما جا دارد كه آنها از این قانون، سوء استفاده نكنند و بگذارند فقط همان طبقه بهره مند شوند و آنهایی كه متمكن هستند خود را كَلِ‏ّ بر دولت و بیت المال نسازند.
در مسأله مورد بحث ما نیز یك ضرورت، حكمت این شده است كه قانون ازدواج موقت از سوی خداوند اعلام شود. از این قانون، همه می توانند استفاده كنند، اما بهتر است كه هر كسی خود را مورد سؤال قرار دهد كه آیا برای او هم ضرورتی وجود دارد كه به سراغ ازدواج موقت برود یا نه!.
خلاصه، اگر هدف از ازدواج موقت، تنوع طلبی و چشیدن زنان گوناگون است، كار حرامی نیست، بلكه حلال است، اما حلال مذموم و منفور! و اگر هدف، رفع ضرورت و فرونشاندن عطش و گریز از زنا و گناه است، حلال است و حلال ممدوح!.
از آن جا كه در صدر اسلام با عنوان شدن مساله تحریم، وضعی پیش آمد كه ممكن بود یك حكم خدا به طور كلی به دست فراموشی سپرده شود، یك انگیزه دیگر نیز بر انگیزه اصلی افزوده شد و آن این كه: افراد متعه كنند، برای این كه ترك متعه سنت نشود و قبحی كه بعضی برای آن در یك جو سازی افراطی به وجود آورده بودند، از بین برود.
امام صادق(ع) فرمود:.
من نمی پسندم كه مردی بمیردویكی ازبرنامه های پیامبرخدا را به جای نیاورد.
پرسیدند: پیامبر خدا متعه كرد فرمود: آرى.(10).
وانگهى، وقتی اسلام، تمام كوشش خود را از لحاظ برنامه ریزی زندگی خانوادگی و مسائل تربیتی و اخلاقی متوجه تحكیم خانواده و دوام و بقای آن كرده، چگونه ممكن است به گونه ای با مسأله ازدواج موقت برخورد كند كه نتیجه اش سست شدن پایه های خانواده و ایجاد دافعه میان زوجین باشد!.
اسلام برای دلبستگی های زن و شوهر به یكدیگر زمینه ساز است و برای پیدایش گریز و بی میلی در میان آنها مانع است و به همین جهت، رهبر بزرگوار اسلامْ فرمود:.
هر گاه یكی از شما متوجه زنی زیبا بشود، باید به سراغ همسر خود برود و نیاز و هیجان خود را دفع كند كه در واقع، هر دو یكی هستند.
یكی پرسید: اگر همسر ندارد، چه كند فرمود: چشم به آسمان بیندازد و از فضل خداوند، سؤال كند.(11).
به یقین، افسار گسیختگی درمتعه، سوء استفاده از قانون متعه و زمینه ساز پاره شدن رشته علاقه و دلبستگی زن و شوهر و به سردی گراییدن روابط زوجین است و هرگز اسلام چنین چیزی نمی پسندد.
پینوشتها:

1.روضة المتقین،ج‏8، ص‏478.
2.روضة المتقین،ج‏8، ص‏478.
3.همان، ص‏480.
4.نساء (4) آیه 24.
5.روضة المتّقین، ج‏8، ص‏455.
6.بعضی گفته اند: احوط 45 روز است و همچنین دوبار حیض یا دوبار پاكی هر كدام كه بیشتر است عده نگاه دارد.
7.روضة المتّقین، ج‏8، ص‏455.
8.ازدواج موقت، ص‏79.
9.نساء (4) آیه 28.
10.همان، ص‏507.
11.همان، ص‏345.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

روایاتی در ازدواج موقت1

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: ترجمه المیزان ج 4 ص 460

نویسنده: علامه طباطبایى

در كافى به سند خود از ابى بصیر روایت كرده كه گفت: من از امام ابى جعفر(ع) از مساله متعه پرسیدم، فرمود: بله در قرآن این مساله نازل شده، و فرموده:"فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة و لا جناح علیكم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة" (1) .

و در همان كتاب به سند خود از ابن ابى عمیر از شخصى كه نامش فراموش شده، و یا از نسخه افتاده از امام صادق(ع) روایت كرده كه فرمود: آیه اینطور نازل شده بود:" فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى، فاتوهن اجورهن"(از زنان آن كسانى كه شما از آنان براى مدتى معین تمتع مى‏برید واجب است اجرتشان را بدهید" (2) .

مؤلف قدس سره: این قرائت را عیاشى نیز از ابى جعفر(ع) نقل كرده، جمهور - یعنى علماى اهل سنت - نیز آن را به چند طریق از ابى بن كعب و عبد الله بن عباس روایت كرده‏اند، كه انشاء الله روایاتش خواهد آمد، و شاید منظور از امثال این روایات این باشد كه بفهمانند مراد آیه این است، نه اینكه بخواهند بفهمانند آیه اینطور نازل شده بوده، و آن چند كلمه از آیه افتاده است.

و در همان كتاب به سند خود از زراره روایت كرده كه گفت: عبد الله بن عمیر لیثى به حضور امام ابى جعفر باقر(ع) آمد، و عرضه داشت: در باره متعه زنان چه مى‏گوئى؟.

امام فرمود، خداوند هم در كتابش آن را حلال كرده، و هم بر زبان پیغمبرش، پس متعه تا روز قیامت‏حلال است، عبد الله عرضه داشت: اى ابى جعفر آیا مثل تو كسى چنین فتوا مى‏دهد، با اینكه عمر آن را حرام كرد و از آن نهى نمود؟.

حضرت فرمود: هر چند كه عمر تحریم كرده باشد، عرضه داشت: من تو را به خدا پناه مى‏دهم از اینكه حلال كنى چیزى را كه عمر آن را حرام كرده.

زراره مى‏گوید: امام باقر(ع) در جوابش فرمود: خیلى خوب، تو بر عقیده صاحبت‏باش، من هم به عقیده رسول خدا(ص) باقى مى‏مانم حال بیا تا با تو بر سر این مساله ملاعنه و مباهله كنم(یعنى بر این كه قول رسول خدا(ص) حق، و قول صاحب تو عمر باطل است) عبد الله عمیر رو به آن حضرت كرد و گفت آیا دوست مى‏دارى زنان و دختران و خواهران و دختر عمه‏هاى تو متعه شوند؟حضرت وقتى شنید كه او نام زنان و دختر عموهاى آن جناب را برد روى از او برگردانید (3) .

و در همان كتاب به سند خود از عبد الرحمان بن ابى عبد الله روایت كرده كه گفت: من از ابو حنیفه شنیدم كه داشت از امام صادق(ع) از مساله متعه سؤال مى‏كرد، حضرت پرسید.از كدام متعه مى‏پرسى - از متعه زنان، و یا متعه حج - عرضه داشت منظورم متعه حج‏بود، ولى فعلا مرا خبر ده از مساله متعه زنان، آیا این عمل حق است؟حضرت فرمود: سبحان الله مگر كتاب خدا را نخواندى كه مى‏فرماید: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة"عرضه داشت: به خدا سوگند مثل اینكه این آیه‏اى است كه تاكنون آنرا نخوانده‏ام (4) .

و در تفسیر عیاشى از محمد بن مسلم از امام باقر(ع) روایت كرده كه فرمود:جابر بن عبد الله از سیره رسول خدا(ص) سخن مى‏گفت: از آن جمله گفت: من و یارانم با رسول خدا(ص) به جنگ مى‏رفتیم، رسول خدا(ص) عمل متعه را برایمان حلال كرد، و تا زنده بود حرامش نكرد، و على(ع) بارها مى‏فرمود: اگر پسر خطاب یعنى عمر قبل از من خلافت را به دست نمى‏گرفت، و از دست من نمى‏ربود، احدى جز شقى مرتكب زنا نمى‏شد(در نسخه‏اى دیگر به جاى شقى كلمه اشقى - یعنى شقى‏ترین مردم - آمده) ، و ابن عباس در تفسیر آیه: " فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى فاتوهن اجورهن فریضة"مى‏گفت: این مردم یعنى دستگاه خلافت - به این آیه كفر ورزیدند، ولى رسول خدا(ص) آن را حلال كرد، و تا زنده بود تحریمش نفرمود (5) .

و در همان كتاب است كه ابى بصیر از امام باقر(ع) نقل كرد كه در باب متعه و در معناى آیه شریفه: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة و لا جناح علیكم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة"فرمود: یعنى اگر مدت متعه سر آمد، مى‏توانى تو پیشنهاد تمدید مدت دهى، و او نیز مى‏تواند مدت را بیشتر كند، در صورتى كه زن راضى باشد، مرد مى‏گوید: "استحللتك باجل آخر - یعنى ترا حلال مى‏كنم براى مدتى دیگر"كه در این صورت این زن براى غیر تو حلال نیست، تا آنكه عده‏اش سر آید، و عده زن متعه دو حیض است (6) .

و از شیبانى روایت كرده كه گفت امام باقر و امام صادق(علیهما السلام) در تفسیر جمله: "و لا جناح علیكم فیما تراضیتم به من بعد الفریضة"، فرموده‏اند: تراضى به این است كه مرد اجرت زن را زیاد كند و زن مدت عقد را (7) .

مؤلف قدس سره: روایات در باره مطالب گذشته به طور تواتر و حداقل به طور استفاضه از ائمه اهل بیت(علیهم السلام) رسیده، و آنچه ما نقل كردیم نمونه‏اى از آنها بود، و اگر كسى بخواهد به همه آنها آگاه شود، باید به جوامع حدیث - از قبیل: كافى و من لا یحضره الفقیه و استبصار و تهذیب و امثال آن - مراجعه نماید.

اخبارى كه بر نسخ شدن حكم متعه دلالت مى‏كنند(از طرق اهل سنت)

اخبارى كه مى‏گوید حكم متعه نسخ شده است و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم از ابن عباس روایت كرده كه گفت: متعه در اول اسلام عملى مى‏شد، فلان آقا به شهرى وارد مى‏شد، در حالى كه كسى همراه نداشت كه كارهایش را انجام دهد، و اثاث زندگیش را حفظ كند، با زنى ازدواج موقت مى‏كرد، كه تا چندى كه در آن شهر هست همسرش باشد، و اثاث و سرمایه‏اش را زیر نظر داشته باشد، و زندگیش را اداره كند و هر وقت این آیه را مى‏خواند كه: "فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى"مى‏گفت: این آیه به وسیله آیه: "محصنین غیر مسافحین"نسخ شده، و محصن بودن زن به دست مرد بود تا هر وقت مى‏خواست زن را نگه مى‏داشت، و هر وقت نمى‏خواست طلاق مى‏داد (8) .

و حاكم در مستدرك به سند خود از ابى نضرة روایت آورده كه گفت: من آیه "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة"را نزد ابن عباس اینطور خواندم، " فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى"و گفتم: ما اینطور قرائت نمى‏كنیم ابن عباس گفت‏به خدا سوگند خدا همینطور آن را نازل كرده است (9) .

مؤلف قدس سره: این روایت را سیوطى نیز از او و از عبد بن حمید و ابن جریر و ابن انبارى در كتاب مصحف نقل كرده است (10) .

و در الدر المنثور است كه عبد بن حمید و ابن جریر از قتاده روایت كرده‏اند كه گفت:در قرائت ابى بن كعب آیه شریفه اینطور است"فما استمتعتم به منهن الى اجل مسمى" (11) .

و در صحیح ترمذى از محمد بن كعب از ابن عباس روایت آورده كه گفت: متعه در اول اسلام مشروع بود شخصى كه از دیارى به شهرى وارد مى‏شد كه به آنجا آشنائى نداشت، زنى مى‏گرفت‏به مدتى كه مى‏دانست در آن شهر مى‏ماند، تا متاع او را حفظ نموده، كارهایش را اصلاح كند، این حكم همچنان بود تا آن كه آیه: "الا على ازواجهم او ما ملكت ایمانهم"نازل شد، ابن عباس اضافه كرده كه به حكم این آیه هر فرجى كه غیر این دو باشد حرام است (12) .

مؤلف قدس سره: لازمه این روایت این است كه آیه متعه كه سالها بعد از هجرت در مدینه نازل شده قبلا در مكه نسخ شده باشد، - و همین شاهد است‏بر اینكه روایت كمترین اعتبارى ندارد - .

و حاكم در مستدرك از عبد الله بن ابى ملیكه روایت كرده كه گفت: من از عایشه از مساله متعه زنان پرسیدم: گفت‏بین من و شما كتاب خدا، مى‏گوید: سپس آیه زیر را قرائت كرد "و الذین هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ایمانهم فانهم غیر ملومین"، و اضافه كرد:پس كسى كه از این دو یعنى از همسرى كه خدا به او تزویج كرده و كنیزى كه خدا به ملكش در آورده تجاوز كند مشمول آیه بعد مى‏شود كه فرموده: "فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون" (13) .

و در الدر المنثور است كه ابو داود در كتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس از طریق عطا از ابن عباس روایت كرده كه: در باره آیه شریفه: "فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضة"گفته است: این آیه به وسیله آیه شریفه: "یا ایها النبى اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن"و آیه: "و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء" ، و آیه: "و اللاتى یئسن من المحیض من نساء كم ان ارتبتم فعدتهن ثلاثة اشهر" نسخ شده است (14) .

و در همان كتاب است كه ابو داود در كتاب ناسخ خود و ابن منذر و نحاس و بیهقى از سعید بن مسیب روایت كرده‏اند كه گفت: آیه میراث آیه متعه را نسخ كرده (15) .

و در همان كتاب است كه عبد الرزاق و ابن منذر و بیهقى از ابن مسعود روایت كرده‏اند كه گفت: حكم متعه نسخ شده، و ناسخ آن آیه طلاق و آیه صدقه و آیه عده و آیه میراث است (16) .

و باز در همان كتاب آمده كه عبد الرزاق و ابن منذر از على روایت كرده‏اند كه گفت: حكم روزه رمضان، هر روزه دیگر را نسخ كرد، و آیه زكات، هر صدقه دیگر را نسخ كرد، و آیه متعه را طلاق و عده و میراث نسخ كردند، و حكم قربانى، هر ذبیحه دیگر را نسخ كرد (17) .

و باز در همان كتاب استكه عبد الرزاق و احمد و مسلم از سیره جهنى روایت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا(ص) در سال فتح مكه به ما اجازه داد زنان را متعه كنیم، من و مردى از قوم خودم در آن سفر از مدینه خارج شدیم من از رفیقم زیباتر بودم و او تقریبا زشت‏بود، ولى جامه‏اش از جامه من نوتر بود همچنان پیش مى‏رفتیم، تا به بالاى كوه‏هاى مكه رسیدیم در آنجا كنیزى به ما برخورد مانند دخترى باكره و خوش منظر و گردن بلند به او گفتم آیا حاضر هستى یكى از ما تو را متعه كند، و از تو كام بگیرد؟گفت: در مقابل چه مى‏دهید هر یك از ما همانجامه‏اى را كه داشتیم در برابرش پهن كردیم كنیز شروع كرد ما را براندازى كردن، رفیقم گفت‏برد من نوتر از برد این مرد است، برد من تازه و زیبا است، و برد او كهنه است، و كنیز گفت‏برد این هم عیبى ندارد، سرانجام به متعه من در آمد، و من از او كام گرفتم و او را با خود داشتم، ولى از مكه بیرون نشدیم مگر آن كه رسول خدا(ص) متعه را تحریم كرد (18) .

و در همان كتاب است كه مالك و عبد الرزاق و ابن ابى شیبه و بخارى و مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه از على بن ابى طالب(ع) روایت كرده‏اند كه گفت، رسول خدا(ص) در جنگ خیبر از متعه كردن زنان و از خوردن گوشت الاغهاى اهلى نهى كرد (19) .

و در همان كتاب است كه ابن ابى شیبه و احمد و مسلم از سلمة بن اكوع روایت كرده‏اند كه گفت: رسول خدا(ص) در سال اوطاس سه روز متعه زنان را براى ما حلال كرد، و بعد از سه روز از آن نهى فرمود (20) .

و در شرح ج 5 ص 50 ابن العربى كه شرح صحیح ترمذى است، از اسماعیل از پدرش از زهرى روایت كرده كه گفت: سبره روایت كرد كه رسول خدا(ص) در حجة الوداع از متعه نهى كرد ابو داود بعد از آن كه این حدیث را نقل كرده، مى‏گوید: این حدیث را عبد العزیز بن عمر بن عبد العزیز از ربیع پسر سیره از پدرش نقل كرد، و در آن گفته است: این جریان بعد از خارج شدن از احرام در حجة الوداع اتفاق افتاد، و تشریع متعه براى مدتى معلوم بود، ولى حسن گفته جریان در عمرة القضاء اتفاق افتاده است (21) .

و در همان كتاب ج 5 ص 50 از زهرى روایت كرده كه گفت: رسول خدا(ص) متعه را در جنگ تبوك جمع كرد (22) .

مؤلف قدس سره: روایات چنان كه ملاحظه مى‏فرمائید در تشخیص تاریخ نهى رسول خدا(ص) از متعه اختلاف دارند، بعضى مى‏گویند قبل از هجرت بوده، و بعضى دیگر مى‏گویند: بعد از هجرت به وسیله آیات نكاح و طلاق و عده و میراث نسخ شد، و یا به نهى خود رسول خدا(ص) در سال جنگ خیبر یا در زمان عمرة القضاء یا سال اوطاس یا سال فتح یا سال تبوك و یا بعد از حجة الوداع نسخ شده، و به همین جهت‏بعضى‏ها این روایات مختلف را حمل كرده‏اند به اینكه همه‏اش درست است، زیرا رسول خدا (ص) در همه این سالها از متعه نهى كرده‏اند، و هر یك از روایات از نهى آن جناب در یك سال خبر مى‏دهد، و لیكن جلالت قدر بعضى از راویان چون على(ع) و جابر و ابن مسعود كه همواره با رسول خدا(ص) بودند و از كوچك و بزرگ سیره آن جناب با خبر بودند، اجازه نمى‏دهد كه ما بگوئیم نامبردگان از نهى آن جناب در سایر مواقف و سایر اوقات اطلاع نداشته‏اند.

و در الدر المنثور است كه بیهقى از على روایت كرده كه فرمود: رسول خدا(ص) از متعه نهى كرد، آن روزى هم كه جایز بود تنها براى كسانى جایز بود كه دسترسى به ازدواج نداشتند، ولى همین كه آیات نكاح و طلاق و عده و میراث بین زن و شوهر نازل شد حكم متعه نسخ گردید (23) .

و باز در همان كتاب است كه نحاس از على بن ابیطالب روایت كرده كه به ابن عباس گفت تو مردى گیج هستى یادت نیست كه رسول خدا(ص) از متعه نهى كرد. (24) و در همان كتاب است كه بیهقى از ابى ذر روایت كرده كه گفت متعه تنها براى سه روز براى اصحاب رسول خدا(ص) حلال شد، بعد از سه روز رسول خدا(ص) از آن نهى كرد (25) .

و در صحیح بخارى از ابى حمزه روایت كرده كه گفت: شخصى، از ابن عباس از متعه زنان سؤال كرد، ابن عباس گفت جایز است، آنگاه غلام آزاد شده او پرسید: آیا این جواز به خاطر آن است كه زن كم بوده، و مردان در سختى قرار داشته‏اند، ابن عباس گفت: بله (26) .

و در الدر المنثور است كه بیهقى از عمر نقل كرده كه در خطبه‏اش گفت: چه مى‏شود به مردمى كه زنان را با عقد متعه نكاح مى‏كنند، با اینكه رسول خدا(ص) از آن نهى فرموده احدى كه مرتكب نكاح متعه شود را نزد من نیاورید مگر آنكه او را سنگسار مى‏كنیم (27) .

و در همان كتاب است كه ابن ابى شیبه و احمد و مسلم از سیره روایت كرده‏اند كه گفت: من رسول خدا(ص) را دیدم كه در بین ركن كعبه و در آن ایستاده بود و مى‏فرمود: "یا ایها الناس"این من بودم كه به شما اجازه دادم زنان را متعه كنید، آگاه باشید كه خداى تعالى آن را تا روز قیامت‏حرام كرده، هر كس زنى متعه دارد مدتش را ببخشد و رهایش كند، و از آنچه به آنان داده‏اید چیزى پس نگیرید (28) .

و در همان كتاب است كه ابن ابى شیبه از حسن روایت كرده كه گفت: و الله متعه بیش از سه روز نبود، كه در آن سه روز رسول خدا(ص) آنرا تجویز كرد، نه قبل از آن سه روز متعه‏اى بود و نه بعد از آن (29) .

(بعضى از روایات كه دلالت دارد بر اینكه جمعى از صحابه و تابعین از
مفسرین، متعه را جایز مى‏دانستند) .

و در تفسیر طبرى از مجاهد روایت كرده كه در تفسیر آیه"فما استمتعتم به منهن" گفته: مقصود نكاح متعه است (30) .

و در همان كتاب از سدى نقل كرده كه در تفسیر آیه نامبرده گفته این آیه راجع به متعه است و آن این است كه مردى زنى را به شرط مدتى معین نكاح كند همین كه آن مدت سر آمد دیگر حقى به آن زن ندارد و آن زن نیز به وى نامحرم است و بر آن زن لازم است رحم خود را استبرا كند - یعنى عده نگه دارد، تا معلوم شود از آن مرد حامله نیست، - نه آن مرد از زن ارث مى‏برد و نه زن از مرد (31) .

و در دو كتاب صحیح بخارى و صحیح مسلم این حدیث را در الدر المنثور نیز روایت كرده - از عبد الرزاق، و ابن ابى شیبه، از ابن مسعود روایت كرده‏اند كه گفت:ما با رسول خدا(ص) در جنگ بودیم و زنان ما با ما نبودند عرضه داشتیم آیا مى‏توانیم خود را خصى - اخته كنیم؟در پاسخ ما را از این عمل نهى فرمود و به ما اجازه داد با زنان ازدواج موقت كنیم، در ازاء یك تكه لباس، عبد الله بن مسعود سپس این آیه را قرائت كرد:"یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل الله لكم"(اى كسانى كه ایمان آورده‏اید طیباتى را كه خدا برایتان حلال كرده، بر خود حرام نكنید) (32) .

و در الدر المنثور است كه ابن ابى شیبه از نافع روایت كرده كه گفت‏شخصى از پسر عمر از مساله متعه پرسید، او گفت: حرام است‏به او گفته شد كه ابن عباس به متعه فتوا مى‏دهد گفت: پس چرا در زمان عمر جرات نكرد لب باز كند (33) .

و در الدر المنثور است كه ابن منذر و طبرانى و بیهقى از طریق سعید بن جبیر روایت كرده‏اند كه گفت: من به ابن عباس گفتم این چه كارى بود كه كردى، سواره‏ها فتواى تو را به اطراف بردند، و منتشر كردند و شعرا در باره آن شعر سرودند، پرسید چه گفتند؟در پاسخ این شعر را برایش خواندم:اقول للشیخ لما طال مجلسه‏ثیا صاح هل لك فى فتیا ابن عباس؟هل لك فى رخصة الاطراف آنسة‏ثتكون مثواك حتى مصدر الناس؟ من به آن مرد محترم كه مجلسش طول كشیده و شاگردانش رفته بودند گفتم، با فتواى ابن عباس چطورى؟میل دارى زنى صیغه كنى تا آلت تناسلیت روى آزادى ببیند، و مونسى بیابد، تا مردم و شاگردانت‏بر مى‏گردند بستر گرم و نرمى داشته باشى؟كه البته منظور شاعر مسخره كردن ابن عباس و فتواى او بوده.

ابن عباس گفت: "انا لله و انا الیه راجعون"نه به خدا سوگند، من اینطور فتوا ندادم و منظورم از آن فتوا كه دادم چنین چیزى نبود، و من متعه را جز براى كسى كه مضطر شده حلال نكرده‏ام، و از متعه جز آن مقدار كه خدا گوشت مرده و خون و گوشت‏خوك را حلال كرده حلال نكرده‏ام (34) .

و در همان كتاب آمده كه ابن منذر از طریق عمار غلام آزاد شده شرید روایت آورده كه گفت: من از ابن عباس از متعه پرسیدم كه آیا این عمل زنا است و یا نكاح؟گفت: نه سفاح است و نه نكاح، گفتم: پس چیست؟گفت: همان متعه است، هم چنانكه خداى تعالى نامش را متعه نهاده، گفتم آیا زن متعه، عده دارد؟جواب داده عده او حیض او است، گفتم آیا با شوهرش از یكدیگر ارث مى‏برند؟گفت: نه (35) .

و در همان كتاب است كه عبد الرزاق، و ابن منذر، از طریق عطا از ابن عباس روایت كرده كه گفت‏خدا به عمر رحم كند، متعه جز رحمتى از خداى تعالى نبود كه به امت محمد كرد، و اگر نهى عمر از متعه نمى‏بود جز شقى‏ترین افراد كسى احتیاج به زنا پیدا نمى‏كرد، آنگاه گفت این متعه همان است كه در سوره نساء در باره‏اش فرموده: "فما استمتعتم به منهن"یعنى تا مدت كذا و كذا و به مبلغ كذا و كذا، و بین چنین زن و شوهرى وراثت نیست، و اگر دلشان خواست‏به رضایت‏یكدیگر مدت را تمدید كنند مى‏توانند، و اگر از هم جدا شدند، آن نیز كافى است و بین آن دو نكاحى نیست، عطا در آخر خبر داد كه از ابن عباس شنیده كه امروز هم متعه را حلال مى‏داند با اینكه عمر از آن نهى كرده است (36) .

و در تفسیر طبرى - الدر المنثور این حدیث را از عبد الرزاق - و ابى داود آن را در كتاب ناسخ خود از حكم - روایت كرده‏اند، كه شخصى از وى پرسید آیا این آیه نسخ شده یا نه؟گفت: نه، و على گفت: كه اگر نهى عمر از متعه نبود احدى گرفتار زنا نمى‏شد مگر شقى‏ترین افراد (37) .و در صحیح مسلم(ج 9 ص 183) از جابر بن عبد الله روایت كرده كه گفت: ما در زمان رسول خدا(ص) و ابى بكر با یك مشت‏خرما و آرد متعه مى‏كردیم، تا آنكه عمر در جریان عمرو بن حریث از آن نهى كرد (38) .

مؤلف قدس سره: این حدیث از جامع الاصول تالیف ابن اثیر و كتاب زاد المعاد تالیف ابن القیم و فتح البارى تالیف ابن حجر و كنز العمال - تالیف متقى هندى نقل شده (39) .

و در الدر المنثور است كه مالك و عبد الرزاق از عروة بن زبیر روایت كرده كه گفت:خوله دختر حكیم وارد بر عمر بن خطاب شد، و گفت ربیعه پسر امیه زنى را متعه كرده، و آن زن از وى باردار شده، عمر از جاى خود حركت كرد و از شدت ناراحتى رداى خود را به زمین كشید، در حالى كه مى‏گفت: این همان متعه است، و تو اگر زودتر به من خبر داده بودى او را سنگسار مى‏كردم (40) .

و بیهقى در سنن كبرى نقل شده (42) . و از كنز العمال از سلیمان بن یسار از ام عبد الله دختر ابى خیثمه نقل كرده كه گفت:مردى از شام به مدینه آمد، و در منزل ام عبد الله منزل كرد و به او گفت تجرد بر من سخت گرفته، در صدد برآى زنى را براى من متعه كن، تا از او تمتع ببرم، ام عبد الله مى‏گوید، من او را به زنى راهنمائى كردم، مرد شامى با او قرار بست، و چند نفر عادل را شاهد گرفت، و مدتى كه خدا خواست‏با او بود، تا آنكه از مدینه خارج گشت، بعد از رفتنش عمر از جریان خبردار شد، مرا خواست و از من پرسید آیا این گزارشى كه به من رسیده حق است؟گفتم آرى: گفت:پس این بار كه از شام آمد مرا خبر ده، وقتى مرد شامى آمد من به عمر اطلاع دادم، مامورى فرستاد - تا او را نزد وى بردند - ، عمر به او گفت چه چیز تو را وا داشت‏به اینكه چنین كارى بكنى؟گفت: من در بودن رسول خدا(ص) متعه مى‏كردم و آن جناب تا زنده بود مرا از این كار نهى نكرد، و بعد از درگذشت آن جناب در عهد ابى بكر نیز متعه مى‏كردم، او نیز مرا نهى نكرد، تا از دنیا رفت و در عهد خلافت تو نیز متعه مى‏كردم و تو نیز از این عمل نهیى نكردى، عمر گفت: آگاه باش به آن كسى كه جانم به دست او است اگر با علم به نهى من اقدام به این عمل كرده بودى تو را سنگسار مى‏كردم، آنگاه اضافه كرد روشن سازید تا نكاح از سفاح مشخص شود یعنى نكاح دائم از سفاح - زنا - مشخص است، ولى متعه مشخص نیست (43) .

و در صحیح مسلم و مسند احمد از عطا روایت‏شده كه گفت: جابر بن عبد الله از سفر عمره مى‏آمد، ما به دیدنش رفتیم، مردم هر كسى چیزى مى‏پرسید تا آنكه سخن به مساله متعه كشیده شد، جابر گفت: ما در عهد رسول خدا(ص) و در عهد ابى بكر و عمر متعه مى‏كردیم، و در عبارت احمد آمده، تا آنكه اواخر خلافت عمر رسید (44) .

و از سنن بیهقى از نافع از عبد الله بن عمر روایت‏شده كه شخصى از او از مساله متعه زنان پرسید، او گفت‏حرام است، آگاه باش كه عمر بن خطاب اگر كسى را به این جرم مى‏گرفت او را با سنگ سنگسار مى‏كرد (45) .

و از مرآة الزمان ابن جوزى روایت‏شده كه گفته است: عمر بارها مى‏گفت‏به خدا سوگند اگر مردى را بیاورند كه متعه را حلال بداند او را سنگسار مى‏كنم (46) .

و در كتاب بدایة المجتهد تالیف ابن رشد از جابر بن عبد الله روایت آمده كه گفته است: ما در عهد رسول خدا(ص) و ابى بكر و در نیمى از مدت خلافت عمر متعه مى‏كردیم بعد از آن عمر مردم را از متعه نهى كرد (47) .

و در اصابه است كه ابن الكلبى گفته: سلمة بن امیة بن خلف جمحى، سلمى كنیز آزاد شده حكیم بن امیة بن اوقص اسلمى را متعه كرد، و سلمى برایش فرزندى آورد، ولى او منكر فرزند خود شد جریان به گوش عمر رسید، و او از عمل متعه نهى كرد (48) .

و از زاد المعاد از ایوب روایت‏شده كه گفت: عروه به ابن عباس گفت: آیا از خدا نمى‏ترسى، كه حكم جواز در مورد متعه صادر مى‏كنى؟ابن عباس گفت: اى عروه كوچولو، برو از مادرت بپرس، عروه گفت اما ابو بكر و عمر متعه نمى‏كردند، ابن عباس گفت: به خدا سوگند من خیال نمى‏كنم دست از این كارهایتان - منظور خلیفه‏تراشى و امثال آن است - بردارید، تا آنكه خدا عذابتان كند، من دارم از رسول خدا(ص) براى شما حدیث مى‏گویم، و شما رفتار ابى بكر و عمر را علیه من دلیل مى‏آورید؟!! (49) مؤلف قدس سره: مادر عروه اسما دختر ابى بكر بود، كه متعه زبیر بن عوام شد، و عبد الله بن زبیر از این ازدواج به دنیا آمد.

و در محاضرات راغب آمده كه عبد الله بن زبیر، عبد الله بن عباس را ملامت مى‏كرد كه تو چرا متعه را حلال مى‏دانى، او در پاسخ مى‏گفت‏برو از مادرت بپرس، كه ازدواج تو با پدرم چگونه بود - چگونه مجمر عروسى تو و پدرم را دود كردند - عبد الله بن زبیر از مادرش پرسید او گفت من تو را جز در عقد متعه نزائیدم (50) .

و در صحیح مسلم از مسلم القرى روایت آورده كه گفت: من از ابن عباس مساله متعه را پرسیدم، گفت هیچ اشكالى ندارد، و عبد الله زبیر از آن نهى مى‏كرد، ابن عباس براى تایید فتواى خود مى‏گفت این مادر عبد الله بن زبیر زنده است، و دارد شهادت مى‏دهد بر اینكه رسول خدا(ص) متعه را اجازه داد، بروید از او بپرسید، مسلم القرى مى‏گوید: ما به خانه او - یعنى مادر عبد الله زبیر و دختر ابى بكر - رفتیم، و زنى تنومند و نابینا دیدیم، در جواب ما گفت: رسول خدا(ص) عمل متعه را تجویز كرد (51) .

مؤلف قدس سره: شاهد این حال و وضعى كه حكایت‏شده گواهى مى‏دهد بر اینكه سؤال مسلم القرى از متعه زنان بوده، نه متعه حج، روایات دیگر نیز این روایت را همینطور تفسیر كرده‏اند.

تحریم متعه به وسیله عمر بن خطاب

و در صحیح مسلم از ابى نضره روایت‏شده كه گفت: من نزد جابر بن عبد الله بودم، كه مردى ناشناس وارد شد، و گفت ابن عباس و ابن زبیر بر سر مساله متعه زنان و متعه حج اختلاف دارند، جابر گفت ما این دو متعه را در زمان رسول خدا(ص) انجام مى‏دادیم، تا آنكه عمر ما را از آن نهى كرد، و دیگر انجام نمى‏دهیم (52) .

مؤلف قدس سره: به طورى كه نقل شده این روایت را بیهقى (53) نیز در سنن خود آورده، و این معنا در صحیح مسلم در سه جا به الفاظ و عباراتى مختلف آمده، در بعضى از آنها آمده كه جابر گفت.همین كه عمر زمام خلافت را به دست گرفت، گفت: خداى تعالى براى پیغمبرش هر چه را خواست و به هر مقدار كه خواست‏حلال كرد، ولى من حكم مى‏كنم به اینكه دیگر حج تمتع نكنید، و بین عمره و حج از احرام در نیایید، بلكه حج و عمره را تمام كنید، آنطور كه خداى تعالى دستور داده، و از نكاح این زنان - لابد منظورش زنانى است كه متعه مى‏شدند - دست‏بردارید احدى از شما را به این جرم كه زنى را به مدت نكاح كرده نزد من نیاورند، مگر آنكه سنگسارش كنم.

این معنا را بیهقى در سنن خود (54) ، و جصاص در احكام القرآن خود (55) ، و متقى هندى در كنز العمالش (56) ، و سیوطى در الدر المنثور خود (57) ، و رازى در تفسیرش (58) ، و طیالسى در مسندش (59) روایت كرده‏اند.

و در تفسیر قرطبى از عمر نقل كرده كه در خطبه‏اش گفت: "متعتان كانتا على عهد رسول الله ع و انا انهى عنهما و اعاقب علیهما متعة الحج و متعة النساء"، (دو متعه در زمان رسول خدا"ص"بود، و من شما را از آن دو نهى مى‏كنم، و بر ارتكابش عقوبت مى‏كنم، متعه حج و متعه زنان) (60) .

مؤلف قدس سره: و این خطبه از منقولاتى است كه همه اهل نقل آن را قبول دارند، و آن را به طور ارسال مسلم نقل مى‏كنند، و در اصل صدور آن احدى از شیعه و سنى تردید نكرده، همچنان كه تفسیر رازى، و تفسیر البیان و التبیین و زاد المعاد، و احكام القرآن، و طبرى، و ابن عساكر، و دیگران به این معنا اعتراف كرده‏اند.

و از كتاب مستبین تالیف طبرى از عمر حكایت‏شده كه گفت: سه چیز در عهد رسول خدا(ص) بود و من محرم - حرام كننده - آنهایم، و بر آنها عقوبت مى‏كنم 1 - متعه حج 2 - متعه زنان 3 - گفتن حى على خیر العمل در اذان (61) .

و در تاریخ طبرى (62) از عمران بن سواده روایت كرده كه گفت: من نماز صبح را با عمر خواندم هنگام قرائت‏سبحان الله را خواند با یك سوره آنگاه از قبله رو برگردانید، و من با او برخاستم به من گفت: آیا كارى دارى؟گفتم: بله، حاجتى دارم گفت: پس دنبالم بیا، مى‏گوید: من دنبالش رفتم وقتى داخل خانه شد از درون خانه اجازه ورودم داد، داخل شدم ناگهان دیدم عمر بر سر تختى نشسته كه روپوشى بر آن نیست، گفتم از در خیر خواهى نصیحتى به تو دارم، در پاسخ گفت صبح و شام مرحبا به خیر خواه، گفتم: امت تو چهار عیب از تو مى‏گیرند، مى‏گوید وقتى این را شنید چانه خود را روى نوك چوبدستیش گذاشت، و نوك دیگر چوب را روى رانش قرار داد، و سپس گفت: بگو(ببینم آن چهار عیب چیست) ، گفتم مى‏گویند تو عمره را در ماههاى ج‏حرام كرده‏اى، با اینكه نه رسول خدا(ص) آنرا تحریم كرده بود و نه ابو بكر، و چنین عمره‏اى حلال است؟گفت چگونه حلال است‏با اینكه اگر در ماههاى حج عمره به جاى آوردند آنرا مجزا از حج‏خود مى‏پندارند، - و دیگر حج واجب را انجام نمى‏دهند، و مكه در ایام حج مانند پوست تخم مرغى كه جوجه‏اش در آمده باشد خالى از زوار مى‏شود، با اینكه حج‏بهائى است از بهاء الله و من درست فهمیده‏ام.

گفتم و مى‏گویند كه تو متعه زنان را حرام كرده‏اى، با اینكه خداى تعالى آن را حلال كرده بود، و ما با یك مشت - پول و یا خرما و یا چیز دیگر - از زنان بهره‏مند مى‏شدیم، و بعد از چند روز هم جدا مى‏شدیم - خلاصه نه از نظر هزینه ازدواج در مضیقه بودیم، و نه از نظر پاى بندى به آن - عمر در جواب گفت رسول خدا(ص) متعه را در زمانى حلال كرد كه ضرورت در كار بود - ، مردم دسترسى به زن دائم نداشتند - ولى امروز مردم در وسعت قرار گرفته‏اند، و آن روز هم كسى از مسلمانان به این حكم عمل نكرد من كسى را سراغ ندارم كه آن روز و یا حتى این روزها به این حكم عمل كرده باشد، تازه امروز هم مى‏توانند با یك مشت - از چه و چه - از زنان بهره بگیرند، و بعد از سه روز هم از او جدا شوند اما با عقد دائمى و طلاق، پس راى من درست است.

مى‏گوید: به او گفتم تو كنیز حامله مردم را به محضى كه وضع حمل كند آزاد مى‏سازى، بدون اینكه صاحب كنیز آن را آزاد كند، - با اینكه به حكم"لا عتق الا فى ملك"، تنها مالك مى‏تواند برده خود را آزاد كند - ، در پاسخ گفت من به طفیل حرمتى كه مولود دارد و آزاد است مادرش را هم حرمت دادم، و من جز خیر اراده نكرده‏ام، و اگر خلاف شرع باشد استغفار مى‏كنم.

گفتم شكایت دیگرى كه از تو دارند این است كه تو رعیت را از خود رم مى‏دهى و طرد مى‏كنى، و با خشونت راه مى‏برى - در اینجا عمران مى‏گوید: چوب دستى را از روى رانش برداشت، و دست دیگر خود را تا به آخر آن كشید، و از در افتخار كه رسم عرب است گفت من كسى هستم كه در جنگ قرقرة الكدر در ردیف رسول خدا(ص) سوار بر شتر بودم، پس به خدا سوگند من خلاف سیره او عمل نمى‏كنم، چیزى كه هست در برابر مردم قیافه مى‏گیرم، كه از من حساب ببرند، و گرنه چون شبانى هستم كه شتر را رها مى‏كنم تا خوب سیر شود و كاملا سیراب گردد و منحرف‏شان را به راه بر مى‏گردانم، و متجاوز را به جاى خود مى‏نشانم، و به قدر طاقتم ادب مى‏كنم و به قدر طاقتم پیش مى‏رانم، زیاد داد و فریاد مى‏كنم، ولى كمتر مى‏زنم، عصایم را بلند مى‏كنم ولى با دست مى‏زنم و اگر غیر این كنم رمه را رها كرده‏ام، و رعیت را مهمل گذاشته‏ام، وقتى این گفتگو به گوش معاویه رسید گفت‏به خدا سوگند او داناى به حال رعیت‏بود.

بررسى و نقد روایاتى كه از طریق اهل سنت در باره متعه نقل شده است

مؤلف قدس سره: این روایت را ابن ابى الحدید (63) در شرح نهج البلاغه از ابن قتیبه نقل كرده.این بود عده‏اى از روایاتى كه در مساله متعه زنان وارد شده، و اهل بحث و نظر اگر در مضامین آنها دقت كنند خواهند دید كه همه آنها با هم معارضه دارند، در حقیقت‏خود روایات خود را باطل مى‏سازند، و اهل بحث در مضامین آنها به هیچ حاصلى دست نمى‏یابد، تنها چیزى كه همه در آن اتفاق دارند، این است كه عمر بن خطاب در ایام خلافتش متعه زنان را حرام كرد، و از آن نهى كرد، و انگیزه‏اش بر این كار ماجرائى بود كه در داستانهاى عمرو بن حریث، و ربیعة بن خلف جمحى دید، و گرنه داستان نسخ شدن این حكم خدا به آیاتى كه دیدید، و یا سنت، هیچیك دلیل نیست، و چنانچه توجه فرمودید سخن بیهوده‏اى بیش نبود، براى اینكه گفتیم روایات در همه مضامینش متعارض است، و یكدیگر را باطل مى‏سازند، تنها این معنا را به دست مى‏دهند كه عمر حكم خداى را تغییر داده، از متعه نهى كرد، و نهى خود را اجرا هم نمود، و حد سنگسار براى مرتكبش معین كرد این اولا.و ثانیا همه روایات اتفاق دارند در اینكه متعه سنتى بوده كه در عهد رسول خدا(ص) و به تجویز آن جناب تا حدودى عملى مى‏شده، حال یا اسلام آن را تاسیس كرده، و یا حداقل از سابق معمول بوده، و اسلام امضایش كرده، و در بین صحابه آن جناب كسانى به این سنت عمل مى‏كرده‏اند، كه در حقشان احتمال زنا داده نمى‏شود، مانند جابر بن عبد الله، و عبد الله بن مسعود، و زبیر بن عوام، و اسماء دختر ابى بكر كه از طریق متعه، عبد الله بن زبیر را زاییده است.

و ثالثا در صحابه و تابعین كسانى بودند كه آن را مباح مى‏دانستند، مانند ابن مسعود، و جابر و عمرو بن حریث، و غیر ایشان، و از تابعین مجاهد و سدى و سعید بن جبیر و دیگران.

و این اختلاف فاحشى كه در بین روایات هست، باعث‏شده كه علماى اسلام علاوه بر اختلافى كه در اصل جواز و یا حرمت متعه كرده‏اند، اختلافى هم در نحوه حرمت و كیفیت منع از آن به راه بیندازند، و اقوال عجیب و غریبى كه شاید به پانزده قول برسد داشته باشند.

و این مساله از جهات متعددى مورد بحث است، كه از میان همه آنها تنها پرداختن به بعضى از آن جهات براى ما مهم است، و به فن تفسیر ارتباط دارد.

توضیح این كه در مساله متعه یك بحث از نظر كلامى مى‏شود، در اینكه آیا عمر بن خطاب و یا هر كس دیگرى كه سرپرستى امت اسلام را به عهده بگیرد حق دارد حلال خدا را حرام كند یا خیر، و این بحث در بین دو طایفه شیعه و سنى جریان دارد، - كه شیعه معتقد است او چنین حقى نداشته، و سنى‏ها خلاف این را معتقدند.

و یك بحثى دیگر از نظر فقه مى‏شود، كه اصولا عمل متعه عمل حلالى است‏یا عملى ست‏حرام؟و یك بحث دیگر از نظر تفسیر مى‏شود، و آن این است كه از آیه شریفه"فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن..."، چه استفاده مى‏شود، آیا مفاد آن تشریع نكاح متعه است و یا امضاى سنتى است كه از پیش بوده، و بعد از آنكه معلوم شد در مقام تشریع است آیا این آیه به وسیله آیات دیگر نظیر آیه مؤمنون و آیات نكاح و تحریم و طلاق وعده و میراث نسخ شده است‏یا خیر؟باز بعد از فراغ از این كه به وسیله هیچ یك از این آیات نسخ نشده، بحث مى‏شود در روایتى كه به وسیله سنت نبویه(یعنى كلام خود رسول خدا ص) نسخ شده یا نه؟و از این قبیل مسائلى كه ارتباط با فن تفسیر دارد.

و این قسم بحث‏یعنى بحث قسم سوم را ما در این كتاب تعقیب مى‏كنیم، در سابق خلاصه بحث را از نظر خواننده گذراندیم، در اینجا براى توضیح بیشتر نظر خود را متوجه سخنانى مى‏سازیم كه دیگران علیه آنچه ما گفتیم در باره دلالت آیه بر مساله نكاح متعه و باب كردن آن دارند.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

روایاتی در ازدواج موقت2

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

گفته‏هاى یكى از مخالفین در رد جواز متعه و پاسخ به او

بعضى از مخالفین ما بعد از اصرار بر اینكه آیه در مقام این است كه بفرماید مهریه زنان دائم را بدهید، گفته است: ولى شیعه معتقد است كه منظور این آیه نكاح متعه است، و نكاح متعه عبارت از این است كه زنى را براى مدتى معین مثلا یك روز یا یك هفته و یا یك ماه به نكاح خود در آورى، و استدلال كرده‏اند به قرائتى كه از ابى و ابن مسعود و ابن عباس(رض) نقل شده، و این قرائت در بین سایر قرائت‏ها شاذ و غیر مقبول است، و نیز استدلال كرده‏اند به اخبار و داستانهائى كه در متعه هست.

آنگاه گفته اما آن قرائت همانطور كه گفتیم شاذ و غیر مقبول است، و قرآن بودنش ثابت نیست، در سابق نیز گفتیم روایاتى كه این معنا و این قرائت را مى‏رسانند هر چند كه صحیح باشند خبر واحدند، و استفاده‏اى كه راویان از آیه كرده‏اند چیز زائدى است، كه از فهم خود اضافه كرده‏اند، نه اینكه لفظ آیه بر آن دلالت كند، و فهم هر كسى براى خودش اعتبار دارد، صحابه هم فهمشان براى كسى حجت دینى نیست، مخصوصا در جاهائى كه نظم و اسلوب كلام مساعد با آن معنا نباشد، نظیر همین مساله چون كسى كه با تمتع نكاح مى‏كند منظورش این نیست كه از زنا فرار كند، و به احصان پناهنده شود بلكه قصد اصلى و اولیش همان زنا است، و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاكدامنى هست، و نمى‏گذارد در آن ایام مرتكب زنا شود، براى زن هیچ احصانى نیست، او همان كارى را مى‏كند كه زن زناكار مى‏كند، یعنى هر چند روزى خود را اجیر مردها مى‏كند، همچنان كه گفته‏اند:"كرة حذفت‏بصوالجة‏ثفتلقاها رجل رجل"(تو پى كه براى بازى كردن چوگان نمى‏خواهد، و مانند توپ بسكتبال دست‏به دست مى‏گردد) مؤلف قدس سره: اما اینكه گفت: به قرائت ابن مسعود و غیره استدلال كرده‏اند، جوابش این است كه هر كسى به كلام شیعه در این باب مراجعه كند خواهد دید كه شیعه به قرائت نامبرده به عنوان یك دلیل معتبر و قاطع استدلال نكرده، و چگونه چنین چیزى ممكن است، با اینكه شیعه قرائت‏هاى شاذ را حجت نمى‏داند، حتى آن قرائت‏هائى را كه از امامان خود شیعه نقل شده، آنوقت چگونه ممكن است‏به قرائتى تمسك كند كه نه خودش آن را حجت مى‏داند، و نه خصمش، و این سخنى است‏خنده‏آور.

بلكه تنها استدلالى كه شیعه كرده استدلال به قول صحابه‏اى است، كه آیه را چنین قرائت كرده‏اند، نه به قرائتشان بلكه به قولشان، و اینكه این صحابه از آیه چنین معنائى را فهمیده‏اند، حال شما مى‏خواهید نام این را قرائت اصطلاحى بگذارید و مى‏خواهید نگذارید، بلكه آن را تفسیر بنامید، و این استدلال از دو جهت‏به نفع شیعه است، اول اینكه عده‏اى از صحابه نظرشان همین است كه شیعه مى‏گوید، و به طورى كه گفته شده این عده جمع بسیار زیادى از اصحاب رسول خدا(ص) و تابعینند، و هر كس بخواهد مى‏تواند سخنان آنان را در مظانش پیدا كند.

و دوم اینكه آیه شریفه دلیل بر فتواى شیعه است، به همین دلیل كه صحابه نامبرده اینطور قرائت كرده‏اند، و حتى آنهائى هم كه متعه را فعلا مشروع نمى‏دانند آیه را راجع به متعه مى‏دانند، و لیكن ادعا مى‏كنند كه نسخ شده، پس در دلالتش بر متعه حرفى ندارند، و گرنه معنا ندارد كه حكم به نسخ آن كنند، و یا در این باب كلامى را از دیگران روایت كنند، و این روایات بسیار زیاد است، كه عده‏اى از آنها را در سابق نقل كردیم، پس شیعه از روایات نسخ هم همان را استفاده مى‏كند، كه از قرائت‏شاذ نامبرده استفاده مى‏كند، هر چند كه قائل به حجیت قرائت‏شاذه نباشد، همچنان كه خودش قائل به نسخ نیز نمى‏باشد، و تنها از همه آن روایات این معنا را استفاده مى‏كند، كه تمامى آن قاریان و این راویان مسلم داشته‏اند كه آیه شریفه مربوط به نكاح متعه است.

و اما اینكه گفت: (مخصوصا در جائى كه نظم و اسلوب كلام مساعد با آن معنا نباشد نظیر همین مساله) ، از گفتارش بر مى‏آید كه وى سفاح را عبارت دانسته از صرف ریختن منى در رحم زن، - و خلاصه كلمه(سفاح) را به معناى لغوى ماده آن(س - ف - ح) معنا كرده، و آنگاه آنرا امرى منوط به قصد و نیت قرار داده - مانند نماز كه با نیت ادا و قضا، و با نیت، ظهر و عصر مى‏شود، آنگاه نتیجه گرفته پس اگر ازدواج موقت و ریختن منى در رحم زن صرفا به منظور قضاى شهوت باشد سفاح است نه نكاح، و غفلت ورزیده از اینكه اصل لغت در نكاح هم همینطور است، یعنى كلمه نكاح و یا بگو(ماده - ن - ك - ح) در زبان عرب به معناى عمل جنسى است، چه حلال و چه حرام، زهرى مى‏گوید: (اصل نكاح در زبان عرب به معناى وطى است) پس بنا به گفته او باید نكاح نیز سفاح باشد، آن وقت دیگر سفاح چیزى در مقابل نكاح نخواهد بود - در حالى كه در قرآن و احادیث این دو كلمه مقابل همند، یكى به معناى ازدواج حلال، و دیگرى به معناى جفت‏گیرى حرام است.

علاوه بر اینكه لازمه قصدى بودن این عمل، و اینكه اگر كسى صرفا به قصد ریختن منى خود ازدواج موقت كند آن ازدواج زنا و سفاح مى‏شود، این است كه اگر كسى به چنین قصدى ازدواج دائم نیز بكند ازدواجش زنا و سفاح خواهد بود و آیا هیچ مسلمانى حاضر هست چنین فتوائى بدهد؟.

حال اگر بگوید بین ازدواج موقت و ازدواج دائم فرق هست، و آن این است كه نكاح دائم طبعا براى این درست‏شده كه مرد و زن ناموسشان و عفتشان را حفظ نموده، و با هم خوابگى، نسلى از خود تولید كنند، و خانه و دودمانى تشكیل دهند، ولى در ازدواج موقت چنین اهدافى در كار نیست.در پاسخ مى‏گوئیم این سخن بجز لجبازى هیچ معنائى ندارد، براى اینكه هر فائده‏اى كه بر نكاح دائم مترتب مى‏شود، بر موقت آن نیز مترتب مى‏شود، اگر در آن عفت و ناموس حفظ مى‏شود، در این نیز مى‏شود، اگر به وسیله آن از زنا و اختلاط نطفه‏ها جلوگیرى مى‏شود در این نیز مى‏شود، اگر در آن بستر، نسل پدید مى‏آید در این نیز مى‏آید، اگر در آن تشكیل خانواده مى‏شود، در این نیز مى‏شود، تنها تفاوتى كه در این دو هست، بلكه مزیتى كه در نكاح موقت هست آسانى آن است، و تشریع آن در حقیقت تخفیفى به حال امت است، كسانى كه قدرت ندارند ازدواج دائم كنند، زیرا خانه ندارند، و در آمدى كه بتواند كفاف نفقه همسر را بدهد، ندارند، و یا غریب هستند و یا موانع مختلف دیگرى در كارشان هست، مى‏توانند با ازدواج موقت، خود را از خطر زنا و سایر تبعات آن، نجات دهند.

و همچنین هر اثرى كه بر نكاح موقت مترتب مى‏شود و این دانشمند آن را ملاك سفاح بودن قرار داده بر نكاح دائم نیز مترتب مى‏شود، نظیر قصد شهوت، و ریختن آب منى در رحم یك زن، - و امثال آن - چون همه اینها در نكاح دائم جایز است، و اگر كسى بگوید: نكاح دائم، بالطبع براى این درست‏شده كه وسیله تشكیل خاندان و تولید مثل و امثال آن باشد و نكاح موقت صرفا براى آن به مضارى كه گفته شد درست‏شده، - صرفنظر از اینكه مضار بودن آن آثار را قبول نداریم - این ادعا ادعایى است كه فسادش بر همه روشن است.

و اگر بگوید: نكاح متعه از آنجا كه سفاح هست زنا در مقابل نكاح است، در پاسخش مى‏گوئیم سفاح به آن معنائى كه تو تفسیرش كرده‏اى یعنى - ریختن آب منى در رحم - اعم از زنا است، و هر ریختنى زنا نیست و اگر چنین باشد باید نكاح دائم هم زنا باشد، آنهم نكاحى كه منظور از آن ریختن آب منى باشد - و اتفاقا بیشتر ازدواجهاى دائم در جوانان به همین منظور انجام مى‏شود.

و اما اینكه گفت: (و اگر در متعه براى مرد نوعى احصان و پاكدامنى هست، و نمى‏گذارد در آن ایام مرتكب زنا شود، براى زن هیچ احصانى نیست) از آن حرفهاى عجیب و غریب است، و دل ما مى‏خواست این آقا مى‏بود، و از او مى‏پرسیدیم: چه تفاوتى بین مرد و زن در این بابت هست، كه باعث‏شده مرد متمتع بتواند با گرفتن متعه پاكدامنى خود را حفظ نموده، خویشتن را از خطر زنا نگه بدارد، ولى زن چنین قصدى نتواند بكند، شما را به خدا این سخن را جز گزافه‏گوئى چیز دیگرى مى‏توان نامید؟.

و اما آن شعرى كه انشا كرد در پاسخش مى‏گوئیم: بحث ما یك بحث‏حقیقى و به منظور پى بردن به حقیقتى از حقایق دینى است، كه آثار بسیار مهمى در زندگى دنیا و آخرت بشر بر آن مترتب مى‏شود، بحثى است كه نباید آن را سرسرى گرفت، حال چه اینكه نكاح متعه حرام باشد و چه حلال، در چنین بحثى چه جاى استشهاد به شعر است، كه پایه و اساس آن خیالبافى است، آرى در منطق شعر، باطل شناخته شده‏تر از حق، و گمراهى معروف‏تر از هدایت است، حالا هم كه به شعر استشهاد كرد چرا در ذیل روایات گذشته و مخصوصا در ذیل كلام عمر انشا نكرد، كه بنا به روایت طبرى كه گذشت گفت‏حالا هر كس مى‏خواهد برود و به یك مشت(گندم و...) ازدواج كند، و بعد از سه روز هم طلاق بدهد.

و آیا منظورش از طعنه چه كسى مى‏تواند باشد، و آیا هدفى جز خدا و رسولش كه متعه را یا ابتداء و یا به طور امضا تشریع كردند كس دیگرى است؟نه، چون در زمان رسول خدا (ص) مسلمانان در مرئى و مسمع آن جناب متعه مى‏كردند، و در این هیچ شكى نیست.

ضرورت‏ها و موجبات جواز متعه در آغاز، در زمان عمر و پس از او تا زم
ان حاضر وجود داشته است

حال اگر این شخص - به اصطلاح دانشمند - بگوید رسول خدا(ص) اگر متعه را اجازه داد به خاطر ضرورتى بوده كه بر جو آن روز حاكم بوده، و آن تهى دستى عامه مسلمین از یكسو، و مسافرتهاى پى در پى براى جنگ از سوى دیگر بود - در روایات هم اشاره‏اى به این ضرورت بود.

در پاسخ مى‏گوئیم اولا با فرض اینكه متعه در اول اسلام بین مردم معمول بوده، و به نام نكاح متعه، و یا بگو نكاح استمتاع شهرت داشته، دیگر نمى‏توان از اعتراف به دلالت آیه بطور مطلق بر جو از آن طفره رفت، از سوى دیگر هیچ یك از آیات و روایات هم دلالت‏بر نسخ نداشت، و چنین صلاحیتى در آنها نبود، پس اگر با این حال كسى بگوید حكم جواز متعه بر داشته شده، در دلالت آیه بدون دلیل تاویل كرده، گیرم كه حكم اباحه متعه به دلیل آیه نبوده، بلكه رسول خدا(ص) به خاطر مصلحتى كه ضرورت آنرا به وجود آورده بود متعه را حلال كرد، مى‏پرسیم آیا این ضرورت كه در زمان رسول خدا(ص) باعث چنین حكمى شد، در آنروز شدیدتر بوده، یا در زمان خلفا كه اسلام رو به گسترش نهاده بود، و لشگریان در مشارق و مغارب زمین پراكنده شدند، آنهم نه یكنفر و ده نفر، بلكه در هر ناحیه‏اى هزاران نفر اطراق كرده بودند؟.

و چه فرقى مى‏تواند باشد بین اوائل خلافت عمر و اواخر آن، كه در اوایل خلافت عمر آن ضرورت بوده، ولى در اواخرش برطرف شده؟اگر فقر بوده، اگر جنگ بوده، اگر ربت‏بوده، و اگر هر عامل دیگرى بوده در اواخر حكومتش نیز بوده، چطور شد ضرورتى كه بهانه شما است در عهد رسول خدا(ص) و خلافت ابى بكر و اوائل خلافت عمر و در اواخر حكومت عمر بر طرف شد؟.

آیا آن ضرورت كه باعث مشروعیت متعه شد امروز در جو اسلام حاضر شدیدتر و عظیم‏تر است، یا در عهد رسول خدا(ص) و ابى بكر و نیمه اول از عهد عمر؟با اینكه فقر و لاكت‏سایه شوم خود را بر همه بلاد مسلمین گسترده، و حكومت‏هاى استعمارگر و مرتجعین از حكومت‏هاى اسلامى، كه ایادى استعمارگران و فراعنه سرزمین‏هاى مسلمان نشین هستند خون مسلمانان را مكیده از منابع مالى آنان هیچ رطب و یا بسى را به جاى نگذاشته‏اند؟.

و از سوى دیگر - همانها كه منابع مالى مسلمانان را به یغما مى‏بردند براى خواب كردن مسلمین شهوات را در همه مظاهر آن از رادیو و تلویزیون و روزنامه و سینما و غیره ترویج مى‏كنند؟ - و در بهترین شكلى كه تصور شود آن را زینت مى‏دهند؟و با رساترین دعوتها مسلمانان را به ارتكاب آن دعوت مى‏كنند؟و این بلاى خانمان سوز روز به روز شدیدتر و در بلاد و نفوس گسترده‏تر مى‏شود تا به جائى كه سواد اعظم بشرى و نفوس به درد خور اجتماع، یعنى دانشجویان و ارتشیان و كارگران كارخانجات كه معمولا جوانهاى جامعه‏اند را طعمه خود ساخته؟.

و جاى شك براى احدى نمانده كه آن ضرورتى كه جوانان را اینطور به سوى منجلاب فحشا و زنا و لواط و هر داعى شهواتى دیگر مى‏كشاند، عمده‏اش عجز از تهیه هزینه زندگى و اشتغال به كارهاى موقت است، كه نمى‏گذارد در محل كار منزل تهیه كند، تا بتواند نكاح دائم كند، یا مشغول تحصیل علم در غربت است، و یا كارمندى است كه به طور موقت در یك محلى زندگى مى‏كند، حال چه شده كه این ضرورتها در صدر اسلام - با اینكه كمتر و در مقایسه با امروز قابل‏تحمل‏تر بوده، - باعث‏حلیت نكاح متعه شد، ولى امروز كه بلا خانمانسوزتر، و فتنه عظیم‏تر است مجوز نباشد.

مفسر نامبرده سپس مى‏گوید متعه با آنچه در قرآن كریم مقرر شده منافات دارد، و حاصل گفتارش این است كه آیات سوره مؤمنون كه مى‏فرماید: "و الذین هم لفروجهم حافظون..."حلیت از زنان را منحصر در همسران ساخته، و متعه همسر و زوجه نیست، پس همین آیات مانع از حلال بودن متعه است، این اولا و ثانیا مانع از این است كه جمله"فما استمتعتم به منهن"شامل متعه بشود، در پاسخش از او مى‏پرسیم بالاخره مى‏خواهى چه بگوئى؟اگر مى‏گوئى آیات مؤمنون متعه‏اى را كه قبلا حلال بوده - و در آن هیچ شكى نیست - تحریم مى‏كند اشكال مكى بودن آیات سوره مؤمنون را چه مى‏كنى؟.

و در پاسخ از این سؤال كه بعد از هجرت در مدینه نیز متعه حلال بوده و فى الجمله مورد عمل قرار مى‏گرفته چه جواب مى‏دهى، آیا رسول خدا(ص) در مدینه حلال كرده است چیزى را كه خداى تعالى قبلا در مكه تحریمش كرده بود؟كه نمى‏توانى چنین پاسخى بدهى، براى اینكه حجیت كلام رسول خدا(ص) تا این حد كه احكام قرآن را تغییر دهد مناقض با خود قرآنى است كه كلام او را حجت كرده.

و یا جواب مى‏دهى كه تجویز رسول خدا(ص) در مدینه، آیات سوره مؤمنون را كه در مكه نازل شده بود نسخ كرد؟و بعد از نسخ رسول خدا(ص) دو باره قرآن و یا رسول خدا(ص) از آن جلوگیرى نمود؟و در نتیجه آیات سوره مؤمنون بعد از مردن و منسوخ شدن دو باره زنده شد؟كه چنین چیزى را نه كسى گفته و نه مى‏توان گفت.

و همین خود بهترین شاهد است‏بر اینكه زن متعه نیز زوجه و همسر آدمى است، و عقد متعه هم عقد نكاح است، و آیات مورد بحث دلالت مى‏كند بر اینكه متمتع نیز تزویج و زن خواهى است، و گرنه لازم مى‏آید كه آیات سوره مؤمنون با تجویز رسول خدا(ص) نسخ شده باشد، پس آیات سوره مؤمنون نیز دلیل بر جواز تمتع است، نه دلیل بر حرمت آن، زیرا تمتع نیز نوعى تزویج و متعه نیز نوعى زوجه است.

و به بیانى دیگر آیات سوره مؤمنون و سوره معارج كه مى‏فرماید: "و الذین هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم..."قوى‏ترین دلالت را بر حلیت متعه دارد، و دلالتش بر این حلیت قوى‏تر از سایر آیات است، چون علماى اسلام همگى اتفاق دارند بر اینكه این آیات محكم است، و نسخ نشده و در مكه هم نازل شده و این به حسب نقل از ضروریات است كه رسول خدا(ص) متعه را جایز دانسته، و اگر زن متعه زوجه نبود به طور قطع و وضوح تجویز رسول خدا(ص) ، نسخ این آیات بود، و با علم و اتفاق علما بر اینكه این آیات نسخ نشده نتیجه مى‏گیریم پس تمتع هم زوجیت مشروع است، و وقتى دلالت آیات مؤمنون و معارج بر تشریع متعه تمام شد، هر حدیثى كه ادعا شود كه این حدیث نهى رسول خدا (ص) است از متعه، آن حدیث هم فاسد خواهد بود، براى اینكه مخالف با قرآن و مستلزم نسخ قرآن است، و ما ماموریم حدیثى را كه مخالف قرآن باشد به دیوار بكوبیم، و نسخ نشدن آیات، مورد اتفاق علماى اسلام است.

و بهر حال پس زن متمتع بها، بر خلاف گفته این مفسر زوجه آدمى است و عقد متعه هم مصداقى از عقد نكاح است، - در نتیجه هر آیه‏اى كه نكاح را حلال بداند شامل متعه نیز مى‏شود - ، و براى خواننده همین دلیل كافى است كه در همه روایاتى كه اخیرا از نظرش گذشت در لسان صحابه و تابعین، از متعه به عبارت نكاح تعبیر كرده بودند، حتى در لسان شخص عمر بن خطاب، و حتى در همان روایاتى كه نهى او را از متعه حكایت مى‏كرد، مانند روایت‏بیهقى كه خطبه عمر را نقل مى‏كرد، و روایت مسلم از ابى نضره متعه را نكاح نامید، و گفت: (و از نكاح این زنان دست‏بردارید) ، حتى در روایت كنز العمال از سلیمان بن یسار هم كه لفظ نكاح آمده ولى صریح در ادعاى ما نیست، اگر دقت‏شود معلوم مى‏شود در آن نیز كلمه نكاح را در متعه استعمال كرده، و متعه را نوعى نكاح دانسته، چون مى‏گوید: روشن سازید تا نكاح از سفاح مشخص شود یعنى نكاح دائم از سفاح - زنا - مشخص است، همین را انجام دهید، و اما متعه مشخص نیست پس از متعه كردن خوددارى كنید دلیل بر این معنا جمله:(بینوا) روشن سازید - است.

و سخن كوتاه اینكه نكاح بودن متعه و زوجه بودن زن متعه شده در عرف قرآن و لسان مسلمین صدر اول(از صحابه و تابعین) جاى هیچ تردید نیست، و اگر بعد از عصر اول به تدریج لفظ نكاح و تزویج - متعین در نكاح دائم شده، به خاطر نهى عمر از متعه و منسوخ شدن این سنت در بین مردم بوده، در نتیجه در همه این ادوار تاریخ دو كلمه نامبرده جز عقد دائم مصداقى نداشته‏اند، و قهرا كار به جائى رسیده كه مانند سایر حقایق متشرعه هر جا این دو لفظ استعمال مى‏شود عقد دائم به ذهن متبادر مى‏شود.

از همین جا روشن مى‏شود كه گفتار دیگرش تا چه حد ساقط و بى‏اعتبار است، او مى‏گوید(از خود شیعه نقل شده كه احكام زوجیت و لوازم آن را بر متعه مترتب نمى‏كنند) .

از ایشان مى‏پرسیم منظورت از زوجیت چیست؟اگر زوجیت در عرف قرآن است كه شیعه همه احكام زوجیت را بدون استثنا بر زوجیت موقت‏بار مى‏كند، و اگر منظورت زوجیت در عرف متشرعه است همانطور كه قبلا گفتیم البته شیعه احكام زوجیت را بر آن بار نمى‏كند، و محذورى هم ندارد، - یعنى ارث بین زن و شوهر و حق همخوابگى در چهار ماه یكبار و وجوب نفقه و غیره را در متعه جارى نمى‏كند.

و اما اینكه گفته است، و این خود قطعى است از شیعه به اینكه جمله: "محصنین غیر مسافحین"شامل آن كسى نمى‏شود كه با داشتن متعه، زنا مى‏كند، و او را سنگسار نمى‏كنند، و همین خود تناقض گوئى از شیعه است.

جوابش این است كه ما در تفسیر جمله نامبرده در سابق گفتیم ظاهر این جمله بدان جهت كه شامل ملك یمین نیز مى‏شود، این است كه مراد از احصان، احصان عفت است نه احصان ازدواج، و به فرضى كه مراد از آن احصان ازدواج باشد آیه شامل نكاح متعه نیز مى‏شود، و اگر مردى را كه با داشتن زن متعه زنا مى‏كند سنگسار نمى‏كنند، از این بابت نیست كه چنین مردى زوجه ندارد، بلكه از این بابت است كه دلیلى از ناحیه سنت‏حكم سنگسار را بیان كرده و یا تخصیص زده، مانند سایر احكام زوجیت‏یعنى میراث و نفقه و طلاق و حرمت‏بیش از چهار داشتن، علاوه بر اینكه حكم سنگسار اصلا قرآنى نیست، و دلیلش تنها سنت است.

توضیح اینكه آیات احكام اگر بگوئیم در مقام اهمال و كلى‏گویى است، چون مى‏خواهد اصل تشریع را بیان كند، نه خصوصیات و شرایط آن را، در این صورت قیودى كه از ناحیه سنت‏براى آن احكام مى‏رسد صرفا جنبه بیان و شرح را دارد، نه تخصیص و تقیید، و اگر بگوئیم عمومیت و اطلاق دارند آنگاه قیودى كه از ناحیه سنت‏براى آن احكام مى‏رسد نسبت‏به كلیات احكام مخصص، و نسبت‏به اطلاقات آن مقید است، و چنین چیزى نه تناقض است، و نه چنین دو دلیلى با هم منافات دارند، كه تفصیل این مساله در علم اصول آمده است.

و این آیات یعنى آیات ارث، و طلاق و نفقه مانند سایر آیات احكام بدون تخصیص و تقیید نیست، آیات ارث و طلاقش در زن مرتد تخصیص خورده، چنین زنى نه ارث مى‏برد و نه در جدا شدن از شوهر طلاق مى‏خواهد، و آیات طلاقش در موردى كه عیبى در مرد و یا زن كشف شود كه مجوز فسخ عقد باشد تخصیص خورده و نیازى به رضایت طرف در طلاق ندارد، بلكه عقد را فسخ مى‏كند، و دلیلى كه نفقه زن را واجب كرده در هنگام نشوز زن تخصیص خورده، و در چنین حالى مرد مى‏تواند نفقه زن را ندهد، حال با این همه تخصیص چرا در مورد عقد متعه تخصیص نخورد، و مرد داراى زن متعه اگر زنا كرد از حكم سنگسار خارج نشود؟.

پس بیاناتى كه زناشوئى متعه را از حكم میراث و طلاق و نفقه - و سنگسار - خارج مى‏سازد، یا مخصص آیات احكام نامبرده است، و یا مقید آنها، و این معنا هیچ منافاتى ندارد، با اینكه الفاظ - تزویج - نكاح - احصان - و امثال اینها از نظر حقیقت متشرعه متعین در نكاح دائم، و از نظر حقیقت‏شرعیه اعم از دائم و موقت‏باشد، پس اصلا محذورى كه او توهم كرده در كار نیست، مثلا وقتى فقیه مى‏گوید: اگر مرد زناكار محصن باشد یعنى با داشتن زوجه زنا كرده باشد باید سنگسار شود، ولى اگر زن متعه داشته باشد سنگسار نمى‏شود، چون محصن نیست چنین فقیهى كلمه(محصن) را اصطلاح كرده بر دوام نكاح، كه آثارى چنین و چنان دارد، و این منافات ندارد با اینكه احصان در عرف قرآن، هم در نكاح دائم باشد و هم در نكاح موقت(متعه) ، و هر یك از این دو احصان آثار خاص به خود را داشته باشد.

و اما اینكه از بعضى نقل كرده كه گفته‏اند شیعه در متعه قائل به عده نیست، و زنى كه متعه مى‏شود لازم نیست عده نگه دارد، افترائى است واضح كه به شیعه بسته‏اند، زیرا كتب شیعه هر چه هست در دسترس عموم مسلمین است، این متون روائى و جوامع دیث‏شیعه است، و این كتب فقهى آنان كه مملو است از اینكه عده زن متعه دو حیض است، و در این كتاب در همین بحث چند روایت از طرق شیعه از ائمه اهل بیت(علیهم السلام) نقل كردیم، كه عده زن متعه را دو حیض دانسته بودند.

مفسر نامبرده سپس مى‏گوید: و اما احادیث و آثارى كه در این باب روایت‏شده، مجموعش دلالت مى‏كند بر اینكه رسول خدا(ص) در بعضى از جنگها متعه را براى اصحابش مباح كرد و سپس از آن نهى فرمود، و دوباره در یك و یا دو نوبت تجویز كرد، و در آخر براى همیشه از آن نهى فرمود.

و نیز دلالت مى‏كند بر اینكه آنجا كه تجویز كرد براى این بود كه اطلاع یافت از اینكه اجتناب از زنا براى اصحاب بسیار دشوار است، چون از همسرانشان دور افتاده‏اند، معلوم مى‏شود تجویز متعه، تجویز زنائى خفیف بوده، زیرا هر چه باشد در متعه عقدى خوانده مى‏شود، این كجا كه مرد گرفتار عزوبت، زنى بى‏مانع را براى مدتى موقت نكاح كند و همچنان با او سر ببرد، تا مدتش سر آید، و آن كجا كه مرتكب زنا شود و امروز با یك زن و فردا با زنى دیگر و هر روز با هر زنى كه بتواند او را به سوى خود جلب نماید جمع شود؟البته زناى اول خفیف‏تر است.

مؤلف قدس سره: البته اینكه گفته از مجموع روایات بر مى‏آید كه رسول خدا(ص) متعه را در بعضى از جنگها تجویز كرده، و سپس از آن نهى، و دو نوبت‏یا یك نوبت دیگر ترخیص نموده، و در آخر براى همیشه تحریم كرده، با روایاتى كه از نظر خواننده گذشت(صرف نظر از اختلافى كه در آنها هست) تطبیق نمى‏كند، خواننده عزیز مى‏تواند یك بار دیگر به این روایات كه بیشترش را نقل كردیم مراجعه كند، آنوقت‏خواهد دید كه مجموع روایات، گفتار این مفسر را كلمه به كلمه تكذیب مى‏كند، (زیرا اولا رسول خدا"ص"، تجویز نكرد، بلكه قرآن كریم آن را تجویز كرد، و ثانیا تجویز، منحصر در جنگ نبود، به شهادت اینكه زبیر بن عوام دختر ابى بكر را در جنگ متعه نكرد، و ثالثا نه تنها در چند نوبت از آن نهى نفرمود، بلكه هیچ نهیى از آن جناب در باب متعه صادر نشد، و همه روایات، و محدثین اتفاق دارند كه نهى تنها از ناحیه عمر بود تا چه رسد به اینكه گفت در آخر براى همیشه آن را تحریم كرد.و رابعا كلام عمر بن خطاب ادعاى این مفسر را تكذیب مى‏كند چون عمده دلیل آقایان گفتار عمر است و عمر در گفتار خود اعتراف كرده كه، متعه در زمان رسول خدا (ص) حلال بوده) "مترجم".

آنگاه مى‏گوید، اهل سنت معتقد است كه متعه یك بار و یا دو بار تجویز شد، به طورى كه ذهن مردم آماده منع تدریجى آن بشود و در آخر یك سره منع شد اما این منع تدریجى تفاوت زیادى با منع قطعى از زنا نداشته همانطور كه شرب خمر به تدریج تحریم شد، چون دو عمل فاحشه یعنى شرب خمر و زنا در جاهلیت‏شایع بود، چیزى كه هست زنا در بین كنیزان شایع بود، و متعه در بین زنان آزاد رایج.

مؤلف قدس سره: اما اینكه گفته منع در متعه به تدریج صورت گرفته(البته تدریجى كه قریب به منع قطعى از زنا بود) ، حاصل گفتارش این است كه متعه در نظر مردم آنروز نوعى زنا بوده، و مانند سایر انواع زنا در دوران جاهلیت‏شایع بوده است، و رسول خدا(ص) منع از زنا را به تدریج، و با ملایمت انجام داد، تا مردم آن را بپذیرند، لذا در اول، زناى بدون عقد را كه نوعى از زنا بود منع كرد، و زناى متعه را باقى گذاشت، و پس از مدتى آن را هم منع كرد، و دوباره تجویزش كرد، تا بتواند براى همیشه از آن نهى كند.

و به جان خودم سوگند، كه این نوع بازى كردن با احكام و تشریفات پاك دینى، بدترین نوع بازى‏گرى است، كه كسى به خاطر اینكه عقیده فاسد خود را به كرسى بنشاند اینگونه قوانین دین مبین اسلام را كه خدا جز طهارت مردم و اتمام نعمت‏بر امت‏به وسیله آن هیچ غرضى نداشته به بازى بگیرد.

اولا نسبت دادن منع و سپس تجویز و دوباره منع و بار دیگر ترخیص در مساله متعه به رسول خدا(ص) با فرض اینكه به قول خود این مفسر و اصرارش، آیات سوره معارج و مؤمنون(آنجا كه مى‏فرماید: "و الذین هم لفروجهم حافظون..."مساله متعه را نسخ كرده، - و صرفنظر از آن اشكال كه گفتیم آیات مكى نمى‏تواند احكام نازل شده در مدینه را نسخ كند) ، معنایش این است كه رسول خدا(ص) یك بار با ترخیص خود آیات نامبرده، و سپس همین نسخ را با منع خود نسخ كرده: آیات نامبرده را محكم ساخته، و بار دیگر آنرا نسخ و بار دیگر محكم كرده باشد.

آیا چنین نسبتى به رسول خدا(ص) دادن نسبت‏بازى‏گرى با آیات خدا به آن جناب نیست؟!.

و ثانیا آیاتى كه در كتاب خداى تعالى از زنا نهى مى‏كند، همگى صریح در تحریم است، و هیچ بوئى از تدریج در آنها احساس نمى‏شود، از آن جمله آیه شریفه زیر است كه مى‏فرماید: "و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبیلا" (64) ، و چه لسانى صریح‏تر از این زبان، و این آیه در مكه نازل شده و اتفاقا در بین آیاتى قرار دارد كه از بدیها نهى مى‏كند، و همچنین آیه شریفه: "قل تعالوا اتل ما حرم ربكم علیكم...و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن" (65) .

كه با در نظر گرفتن اینكه كلمه"الفواحش"جمع و داراى الف و لام است، و چنین جمعى افاده استغراق و عمومیت مى‏كند یعنى نهى در آیه تمامى مصادیق فاحشه و زنا را فرا مى‏گیرد، و با در نظر گرفتن این كه آیه شریفه در مكه نازل شده، دیگر جایى براى تحریم تدریجى چنانى باقى نمى‏ماند، و همچنین آیه: "قل انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن" (66) كه در مكه نازل شده، و آیه: "و الذین هم لفروجهم حافظون، الا على ازواجهم او ما ملكت ایمانهم فانهم غیر ملومین، فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون" (67) كه هر دو سوره در مكه نازل شده، و این آیات طبق گفته این شخص متعه را مثل سایر اقسام زنا تحریم كرده.

پس تمامى آیاتى كه از زنا نهى مى‏كند و هر فاحشه را تحریم مى‏نماید، اینها بود كه دیدید و همه آنها در مكه نازل شده‏اند، و بطور صریح و روشن زنا را تحریم كرده‏اند، پس آن تحریم تدریجى كجا است؟نكند منظورش این باشد كه بگوید - همچنان كه لازم صریح گفتارش كه گفت(آیات مؤمنون دلالت‏بر حرمت متعه دارد) این است كه خداى تعالى متعه را یكباره و قطعى تحریم كرده باشد، - نه به تدریج - ، و با این حال رسول خدا(ص) عملا منع خدا را به تدریج‏یعنى بعد از چند بار رخصت‏به مردم رسانیده، و به خاطر اینكه مردم آن را بهتر بپذیرند مداهنه و سستى كرده باشد، با اینكه خداى تعالى عینا در باره همین صفت‏یعنى مداهنه كردن با مردم تشدید كرده، و فرموده بود: "و ان كادوا لیفتنونك عن الذى اوحینا الیك لتفترى علینا غیره و اذا لاتخذوك خلیلا(73) و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن الیهم شیئا قلیلا(74) اذا لاذقناك ضعف الحیوة و ضعف الممات ثم لا تجد لك علینا نصیرا" (68) ، و ثالثا این ترخیصى كه شما به رسول خدا(ص) نسبت مى‏دهید(كه هر چند یك بار در باره متعه كرد) به چه معنا بوده، آیا حلیت آن را از پیش خود و بدون دستور خداى تعالى تشریع كرده، یعنى قانونا آن را حلال دانسته؟كه فرض شما این است كه متعه زنا است و فاحشه است، و معناى حلال كردن زنا مخالفت صریح آن جناب، با خداى تعالى است، و حال آنكه او(كه صلوات خدا بر او باد) معصوم به صمت‏خدائى بوده و اگر با دستور خداى تعالى تشریع كرد، معنایش این است كه خدا امر به فحشا كرده باشد، و حال آنكه خداى تعالى براى پیش گیرى از چنین احتمالى پیامبرش را صریحا خطاب كرده و فرموده: "قل ان الله لا یامر بالفحشاء" (69) و اگر این ترخیص توام با تشریع حلیت‏بوده، دیگر زنا و فاحشه نخواهد بود، بلكه سنتى است مشروع، و داراى حدودى محدود و محكم، و مانند نكاح دائم مهریه و عده دارد از اختلاط نطفه‏ها و اختلال انساب جلوگیرى مى‏كند، دیگر هیچ ربطى به زنا و سایر طبقات حرام ندارد، و دیگر چه معنا دارد كه چنین ازدواجى را فاحشه بنامند، با اینكه فاحشه عبارت است از هر عمل زشتى كه جامعه آن را قبیح مى‏داند، چون تجاوز از حدود و اخلال مصالح عامه است، و نمى‏گذارد جامعه به تحصیل حوائج ضرورى زندگى خود قیام نماید.

و رابعا - این سخن، كه متعه خود نوعى زنا در ایام جاهلیت‏بوده، جعلى است كه وى در تاریخ كرده و دروغى از پیش خود ساخته، كه هیچ مدرك تاریخى ندارد، چون از این سخن در كتب تاریخ نه عینى هست و نه اثرى، بلكه متعه سنتى است كه اسلام آن را ابتكار كرد، و اصلا در جاهلیت نبوده، و تسهیلى است كه خداى تعالى بر این امت نمود، تا به این وسیله حاجت‏خود را برآورند، و از انتشار زنا و سایر فواحش جلوگیرى شود، اما هزار حیف كه نگذاشتند این سنت زنده نگه داشته شود، و اگر زنده مى‏ماند حكومت‏هاى اسلامى در امر زناكارى و سایر فواحش، این اغماضى كه مى‏بینیم نمى‏كردند، و با وضع سنت‏هاى قانونى (كه بعدا باب شد) دنیا مالا مال از فساد و وبال نمى‏شد.

و اما اینكه گفت: (چون دو عمل فاحشه یعنى شرب خمر و زنا در جاهلیت‏شایع بود، منتها زنا در بین كنیزان شایع بود، و متعه در بین زنان آزاد) ، ظاهرش این است كه منظورش از دو فاحشه، زنا و شرب خمر است، و درست هم هست.

اما اینكه گفت زنا در كنیزان شایع بوده، نه در زنان آزاد، سخنى است‏بى اصل، كه وى آن را اساس گفتار خود قرار داده، براى اینكه شواهد تاریخى مختلف كه در زوایاى تاریخ هست‏خلاف این سخن را تایید مى‏كند، مخصوصا اشعارى كه در این باب سروده شده، مهمترین شاهد گفتار ما است، در روایت ابن عباس نیز گذشت كه اهل جاهلیت زناى در خلوت را هیچ زشت نمى‏دانست، تنها زناى علنى را تقبیح مى‏كرد.

دلیل دیگرى كه گفتار ما و خلاف گفته این مفسر را اثبات مى‏كند مساله مرافعه بر سر پسران و مساله پسرخواندگى است، چون ادعاى اینكه فلان بچه پسر من است صرف نامگذارى و نسبت نبوده، بلكه منظور این بوده كه با ملحق كردن فلان پسر به خود نیروى خود را تقویت كنند، و جمعیت‏خانواده خود را - علیه دشمن - بیشتر سازند، و براى اثبات ادعاى خود استناد مى‏كردند، به اینكه من با مادر این پسر زنا كرده‏ام، حتى از این استناد در مورد زنان شوهردار نیز پروائى نداشتند، و اما كنیزان مورد رغبت مردان و مخصوصا اقویاى آنان نبودند، و زناى با كنیزان و معاشقه و اختلاط با آنان را عیب و ننگ مى‏دانستند، و تنها كارى كه با كنیزان مى‏كردند این بود كه آنان را در اختیار سایرین مى‏گذاشتند، تا زنا بدهند، و براى مولاى خود پول بیاورند.

دلیل بر این گفته ما داستانهائى است كه در كتب سیر و آثار در خصوص الحاق آمده مانند قصه معاویه پسر ابو سفیان، كه زیاد بن ابیه را به پدر خود ابو سفیان ملحق كرد، و ادعا كرد كه پدر من با مادر وى زنا كرده، و وى فرزند پدر من است، و بر ادعاى خود شهودى را هم اقامه كرد، و از این قبیل قصه‏هائى كه نقل شده.

بله چه بسا استشهاد شود بر گفته آن مفسر - كه زناى با احرار در جاهلیت اندك بوده - به گفتار هند - جگر خوار - به رسول خدا(ص) هنگامى كه مى‏خواست‏با آن جناب بیعت كند، وى در آن حال گفته بود: مگر زن آزاد زنا مى‏دهد؟لیكن این استشهاد درست نیست، زیرا اگر او چنین سخنى را گفته باشد، دلیل بر گفتار آن مفسر نمى‏شود، چون در آن هنگام هند غیر این سخن را نمى‏توانسته بگوید، اگر به راستى بخواهیم هند را بشناسیم، باید بدیوان حسان بن ثابت مراجعه نموده در اشعارى كه وى بعد از جنگ بدر و احد در هجو هند سروده دقت كنیم، تا حقیقت‏براى ما كشف شود، و این مفسر از اشتباه در آید.

وى سپس به خلاصه گیرى از احادیث و رفع تعارضى كه به نظرش رسیده پرداخته، و آنگاه مى‏گوید: در منطق اهل سنت دلیل عمده بر حرمت متعه سه دلیل است، اول همان كه توجه كردید، گفتیم جواز متعه با صریح و حداقل با ظاهر قرآن یعنى آیاتى كه مربوط به احكام نكاح و طلاق و عده است منافات دارد.

دوم با احادیثى كه بر حرمت همیشگى آن تصریح مى‏كند.

و سوم نهى عمر از آن است كه وى در منبر در حضور عامه مسلمین به تحریم خود اشاره كرد، و صحابه كه پاى منبر نشسته بودند تحریم او را امضا نموده احدى اعتراض نكرد، و معلوم است كه اگر متعه حلال بوده و عمر حلال خدا را حرام كرده بود صحابه ساكت نمى‏شدند، و با اینكه مى‏دانیم هر جا از او اشتباه مى‏دیدند تذكر مى‏دادند در چنین مساله‏اى دست از او بر نمى‏داشتند، و حاضر نبودند او را بر كار منكرش بدون نهى از منكر باقى بگذارند.

و در آخر این نظریه را اختیار مى‏كند: كه اگر عمر متعه را تحریم كرد به اجتهاد خودش نبوده حتما به دلیلى بوده كه از ناحیه رسول خدا(ص) در دست داشته، و اگر گفته: من متعه را تحریم مى‏كنم منافات ندارد كه رسول خدا(ص) تحریمش كرده باشد، چون عمر تحریم رسول خدا(ص) را براى مردم بیان كرده، و یا تحریم رسول خدا(ص) را اجرا نموده، پس صحیح بوده كه بگوید:من آنرا تحریم مى‏كنم، همانطور كه مى‏گوییم شافعى شراب كشمش را تحریم كرده و ابو حنیفه حلالش ساخته است.

مؤلف قدس سره: اما جواب دلیل اول و دومش را در چند سطر قبل دادیم، و حقیقت امر را به بیانى كه روشن‏تر از آن نباشد روشن ساختیم، و اما وجه سوم جوابش این است كه تحریم عمر چه به اجتهاد بوده، و چه به تحریم رسول خدا(ص) كه این مفسر ادعا مى‏كند، و چه اینكه سكوت صحابه از هیبتى باشد كه از او مى‏بردند، و یا ترسى بوده كه از تهدید او داشته‏اند، و چه اینكه بر خلاف شرع بوده كه او را نهى از منكر نكرده‏اند، و چه از این بابت‏بوده كه اگر اعتراض مى‏كردند مردم نمى‏پذیرفتند، - كه روایات وارده از على و جابر و ابن مسعود و ابن عباس بر این معنا دلالت دارد، - به هر حال تحریم عمر و سوگند خوردنش بر اینكه هر كس این كار را بكند سنگسارش مى‏كنم، هیچ تاثیرى در دلالت آیه: "فما استمتعتم به منهن"بر حلیت متعه ندارد، و این حلیت‏با هیچ آیه و روایتى از بین نمى‏رود، چون دلالت آیات و محكم بودن آن آیات چیزى است، كه هیچ شكى در آن و غبار تردیدى بر آن نیست.

عجیب اینجا است كه با چنین حالى بعضى از نویسندگان از اصل منكر مساله متعه در اسلام شده، گفته‏اند: این قسم زناشوئى از سنت‏هاى جاهلیت‏بوده، و اصلا داخل اسلام نشد تا بیرون كردنش از اسلام احتیاج به تحریم عمر و یا نسخ آن به وسیله آیات كتاب خدا و یا سنت رسول خدا(ص) باشد، و اصلا مسلمانان متعه را نمى‏شناسند، و در هیچ كتابى به جز كتب شیعه دیده نمى‏شود.

مؤلف قدس سره: بله اگر انسان از كتاب خدا و از احادیث و از اجماع امت و تاریخ چشم بپوشاند مى‏تواند به این صورت اقوال مسلمین در این مساله را واژگونه سازد، و بگوید اصلا متعه داخل اسلام نشده با اینكه متعه در زمان رسول خدا(ص) سنت قائمه‏اى بوده، و عمر در زمان خلافتش از آن نهى كرده، و یا نهى رسول خدا(ص) را اجرا نموده، و جمعى نهى او را از راه نسخ شدن آیه استمتاع به وسیله آیاتى دیگر و یا به وسیله نهى رسول خدا(ص) توجیه كرده‏اند، و عده بسیارى از اصحاب و معیت‏بسیارى از تابعین از فقهاى حجاز و یمن و غیر ایشان مخالفت نموده، حتى مثل ابن جریح كسى كه خود یكى از ائمه حدیث است، آنقدر در متعه گرفتن مبالغه داشت، كه هفتاد زن را متعه گرفت(به ترجمه ابن جریح در كتاب تهذیب التهذیب و میزان الاعتدال مراجعه فرمائید) ، و مثل مالك امام مالكى‏ها یكى از امامان چهارگانه حدیث، (براى آگاهى بیشتر از اقوالى كه در باب متعه هست و بحث‏هاى فقهى و كلامى، به كتبى كه اساتید فن از قدما و متاخرین و مخصوصا كتبى كه در عصر حاضر بعضى از اهل نظر در خصوص این مساله نوشته‏اند مراجعه كنید) .

با این حال متاخرین از اهل تفسیر به كلى مساله متعه را مسكوت گذاشته، آیه متعه را به نكاح دائم تفسیر كرده‏اند، البته خواسته‏اند چنین كنند، ولى مگر ممكن است؟و از مساله متعه تنها گفته‏اند: سنتى بوده كه رسول خدا(ص) آن را باب كرد، و سپس به وسیله حدیث‏خود آن جناب نسخ شد، و سپس در این اواخر در صدد بر آمدند بگویند اصلا متعه یكى از انواع زناى جاهلیت‏بوده، و رسول خدا(ص) یكى دو بار آن را جایز كرد و در آخر براى ابد از آن نهى فرمود، تا اینكه نوبت رسید به همین آقاى اخیر كه بگوید اصلا متعه زنائى است جاهلى محض، و اصلا در اسلام وارد نشده، الا آنچه كه در كتب شیعه آمده، و خدا داناتر است، كه از این به بعد بر سر مساله متعه چه بیاورند.

و یكى از سخنان عجیبى كه در مورد متعه گفته شده سخن زجاج است، كه در ذیل آیه متعه گفته است: قومى در معناى این آیه مرتكب غلط بسیار بزرگى شده‏اند، چون بسیار جاهل بوده‏اند، و آن این است كه جمله"فما استمتعتم به منهن"نظر به متعه دارد، متعه‏اى كه اهل علم همه اجماع دارند بر اینكه حرام است، آنگاه اضافه كرده كه معناى استمتاع همان نكاح است، و من متحیرم كه كجاى گفتار زجاج را اصلاح كنم، آیا به این قسمتش بپردازم، كه امثال ابن عباس و ابى و غیره را جاهل به علم لغت دانسته؟و یا این ادعایش را كه هر كس متعه را حرام بداند عالم است، و همه علما بر حرمت آن اجماع دارند؟، و یا این دعویش را كه خود را اهل خبره به لغت مى‏داند، و در عین حال استمتاع را به معناى نكاح گرفته است!.

پى‏نوشت‏ها:

1) فروع كافى ج 5 ص 448 حدیث 1 دار الكتب الاسلامیة ط تهران.

2) فروع كافى ج 5 ص 449 حدیث 3 ط، بیروت دار التعارف.

3) فروع كافى ج 5 ص 449 حدیث 4 ط بیروت دار التعارف.

4) فروع كافى ج 5 ص 449 حدیث 6 ط بیروت دار التعارف.

5) تفسیر عیاشى ج 1 ص 233 حدیث 85.

6) تفسیر عیاشى ج 1 ص 233 حدیث 86.

7) تفسیر برهان ج 1 ص 361 حدیث 13.

8) الدر المنثور ج 2 ص 139.

9) مستدرك حاكم ج 2 ص 305.

10 و 11) الدر المنثور ج 2 ص 140.

12) صحیح ترمذى ج 3 ص 430 ح 1122.

13) مستدرك حاكم ج 2 ص 305.

14) الدر المنثور ج 2 ص 140.

15 و 16 و 17 و 18) الدر المنثور ج 2 ص 140.

19) الدر المنثور ج 2 ص 141.

20) الدر المنثور ج 2 ص 140.

21 و 22) شرح ابن العربى ج 5 ص 50.

23) الدر المنثور ج 2 ص 140.

24 و 25) الدر المنثور ج 2 ص 141.

26) صحیح بخارى ج 7 ص 16 طبع بیروت.

27) الدر المنثور ج 2 ص 141.

28) الدر المنثور ج 2 ص 140.

29) الدر المنثور ج 2 ص 141.

30) تفسیر طبرى ج 5 ص 9.

31) تفسیر طبرى ج 5 ص 9.

32) الدر المنثور ج 2 ص 140(و صحیح بخارى ج 7 ص 4 - 5) و(صحیح مسلم ج 9 ص 182) .

33) الدر المنثور ج 2 ص 141.

34) الدر المنثور ج 2 ص 141.

35 و36) الدر المنثور ج 2 ص 141.

37) تفسیر طبرى ج 5 ص 9 - و الدر المنثور ج 2 ص 140.

38) صحیح مسلم ج 9 ص 183.

39) جامع الاصول(ج 16 صفحه 135) زاد المعاد ابن قیم(ج 2 ص 205) فتح البارى ابن حجر(ج 9 ص 166 - 167) - كنز العمال متقى هندى(ج 16 ص 523) .

40) الدر المنثور ج 2 ص 141.

41) الام للشافعى

42) سنن كبراى بیهقى ج 7 ص 206.

43) كنز العمال ج 16 ص 522.

44) صحیح مسلم ج 9 ص 183 و مسند احمد ج 3 ص 380.

45) سنن بیهقى ج 2 ص 206.

46) مرآت الزمان ابن جوزى.

47) بدایة المجتهد لابن الرشد ج 2 ص 63.

48) الاصابة ج 2 ص 63.

49) زاد المعاد ج 1 ص 257.

50) محاضرات راغب.

51) صحیح مسلم و مسند احمد بن حنبل ج 6 ص 348.

52) صحیح مسلم ج 8 ص 233.

53) سنن بیهقى ج 2 ص 206.

54) سنن بیهقى ج 2 ص 206.

55) احكام القرآن جصاص ج 2 ص 147 دار الكتاب العربى بیروت.

56) كنز العمال ج 16 ص 521.

57) الدر المنثور ج 1 ص 216.

58) تفسیر فخر رازى ج 10 ص 51.

59) مسند طیالسى.

60) تفسیر قرطبى ج 2 ص 392.

61) مستبین طبرى

62) تاریخ طبرى ج 4 ص 225 دار المعارف بمصر.

63) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید ج 12 ص 121 دار الكتب العلمیة قم

64) نزدیك زنا نشوید كه عملى است فاحشه و بسیار زشت و راهى است‏بد و عذاب آور." سوره اسرى آیه: 32"

65) بگو بیائید تا برایتان بخوانم آنچه پروردگارتان بر شما حرام كرده...و به زشتى‏ها نزدیك مشوید چه ظاهرى آن‏ها و چه نهانى آنها."سوره انعام آیه 151".

66) بگو پروردگار من تنها از اعمال زشت و فاحش نهى مى‏كند، چه علنى آن و چه نهانیش "سوره اعراف آیه 33"

67) سوره مؤمنون آیه: 5 - 6 - 7.

68) و اگر كفار تو را از آنچه، وحیت كرده‏ایم منحرف سازند(كه البته مى‏خواهند بسازند) - تا غیر آن را به ما افترا ببندى، آنوقت تو را دوست‏خود خواهند گرفت، و ما اگر ثبات قدم و استوارى به تو نداده بودیم، چیزى نمانده بود كه به تدریج‏به آنان ركون و تكیه كنى، و اگر مى‏كردى در زندگى و مرگ زبونى را به تو مى‏چشاندیم، و آنوقت‏بود كه مى‏دیدى هیچ یاورى علیه ما ندارى"سوره اسرى آیه: 73 - 75".

69) بگو خدا به هیچ وجه امر به فحشا نمى‏كند"سوره اعراف آیه 28".


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

حرمسرا در دنیای امروز

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

اكنون ببینیم دنیاى امروز با تشكیل حرمسرا چه كرده است.دنیاى امروز رسم حرمسرا را منسوخ كرده است.دنیاى امروز حرمسرادارى را كارى ناپسند مى‏داند و عامل وجود آن را از میان برده است.اما كدام عامل؟آیا عامل ناهمواریهاى اجتماعى را از میان برده است و در نتیجه همه جوانان رو به ازدواج آورده‏اند و از این راه زمینه حرمسراسازى را از میان برده است؟

خیر،كار دیگرى كرده است;با عامل اول یعنى عفاف و تقواى زن مبارزه كرده و بزرگترین خدمت را از این راه به جنس مرد انجام داده است.تقوا و عفاف زن به همان نسبت كه به زن ارزش مى‏دهد و او را عزیز و گرانبها مى‏كند،براى مرد مانع شمرده مى‏شود.

دنیاى امروز كارى كرده است كه مرد عیاش این قرن نیازى به تشكیل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت ندارد.براى مرد این قرن از بركت تمدن غرب همه جا حرمسراست. مرد این قرن براى خود لازم نمى‏داند كه به اندازه هارون الرشید و فضل بن یحیى برمكى پول و قدرت داشته باشد تا به اندازه آنها جنس زن را در نوعهاى مختلف و رنگهاى مختلف مورد بهره‏بردارى قرار دهد.

براى مرد این قرن،داشتن یك اتومبیل سوارى و ماهى دو سه هزار تومان در آمد كافى است تا آنچنان وسیله عیاشى و بهره بردارى از جنس زن را فراهم كند كه هارون الرشید هم در خواب ندیده است.هتلها و رستورانها و كافه‏ها از پیشتر آمادگى خود را به جاى حرمسرا براى مرد این قرن اعلام كرده‏اند.

جوانى مانند عادل كوتوالى در این قرن با كمال صراحت ادعا مى‏كند كه در آن واحد بیست و دو معشوقه در شكلها و قیافه‏هاى مختلف داشته است.چه از این بهتر براى مرد این قرن!مرد این قرن از بركت تمدن غربى چیزى از حرمسرادارى جز مخارج هنگفت و زحمت و دردسر از دست نداده است.

اگر قهرمان‏«هزار و یك شب‏»سر از خاك بردارد و امكانات وسیع عیش و عشرت و ارزانى و رایگانى زن امروز را ببیند،به هیچ وجه حاضر به تشكیل حرمسرا با آنهمه خرج و زحمت نخواهد شد،و از مردم مغرب زمین كه او را از زحمت‏حرمسرادارى معاف كرده‏اند تشكر خواهد كرد و بى‏درنگ اعلام خواهد كرد تعدد زوجات و ازدواج موقت ملغى،زیرا اینها براى مردان در برابر زنان تكلیف و مسؤولیت ایجاد مى‏كند.

اگر بپرسید برنده این بازى دیروز و امروز معلوم شد،پس بازنده كیست؟ متاسفانه باید بگویم آن كه هم دیروز و هم امروز بازى را باخته است،آن موجود خوش باور و ساده‏دلى است كه به نام جنس زن معروف است.

منع خلیفه از ازدواج موقت

ازدواج موقت از مختصات فقه جعفرى است;سایر رشته‏هاى فقهى اسلامى آن را مجاز نمى‏شمارند.من به هیچ وجه مایل نیستم وارد نزاع اسلام بر انداز شیعه و سنى بشوم. در اینجا فقط اشاره مختصرى به تاریخچه این مساله مى‏كنم.

مسلمانان اتفاق و اجماع دارند كه در صدر اسلام ازدواج موقت مجاز بوده است و رسول اكرم در برخى از سفرها كه مسلمانان از همسران خود دور مى‏افتادند و در ناراحتى بسر مى‏بردند،به آنها اجازه ازدواج موقت مى‏داده است.و همچنین مورد اتفاق مسلمانان است كه خلیفه دوم در زمان خلافت‏خود نكاح منقطع را تحریم كرد. خلیفه دوم در عبارت معروف و مشهور خود چنین گفت:«دو چیز در زمان پیغمبر روا بود، من امروز آنها را ممنوع اعلام مى‏كنم و مرتكب آنها را مجازات مى‏نمایم:متعه زنها و متعه حج‏».

گروهى از اهل تسنن عقیده دارند كه نكاح منقطع را پیغمبر اكرم خودش در اواخر عمر ممنوع كرده بود و منع خلیفه در واقع اعلام ممنوعیت آن از طرف پیغمبر اكرم بوده است.ولى چنانكه مى‏دانیم عبارتى كه از خود خلیفه رسیده است،خلاف این مطلب را بیان مى‏كند.

توجیه صحیح این مطلب همان است كه علامه كاشف الغطاء بیان كرده‏اند.خلیفه از آن جهت‏به خود حق داد این موضوع را قدغن كند كه تصور مى‏كرد این مساله داخل در حوزه اختیارات ولى امر مسلمین است;هر حاكم و ولى امرى مى‏تواند از اختیارات خود به حسب مقتضاى عصر و زمان در این گونه امور استفاده كند.

به عبارت دیگر،نهى خلیفه نهى سیاسى بود نه نهى شرعى و قانونى.طبق آنچه از تاریخ استفاده مى‏شود،خلیفه در دوره زعامت،نگرانى خود را از پراكنده شدن صحابه در اقطار كشور تازه وسعت‏یافته اسلامى و اختلاط با ملل تازه مسلمان پنهان نمى‏كرد; تا زنده بود مانع پراكنده شدن آنها از مدینه بود;به طریق اولى از امتزاج خونى آنها با تازه مسلمانان قبل از آن كه تربیت اسلامى عمیقا در آنها اثر كند ناراضى بود و آن را خطرى براى نسل آینده به شمار مى‏آورد،و بدیهى است كه این علت امر موقتى بیش نبود.و علت اینكه مسلمین آنوقت زیر بار این تحریم خلیفه رفتند این بود كه فرمان خلیفه را به عنوان یك مصلحت‏سیاسى و موقتى تلقى كردند نه به عنوان یك قانون دائم،و الا ممكن نبود خلیفه وقت‏بگوید پیغمبر چنان دستور داده است و من چنین دستور مى‏دهم و مردم هم سخن او را بپذیرند.

ولى بعدها در اثر جریانات بخصوصى‏«سیره‏»خلفاى پیشین،بالاخص دو خلیفه اول،یك برنامه ثابت تلقى شد و كار تعصب به آنجا كشید كه شكل یك قانون اصلى به خود گرفت. لهذا ایرادى كه در اینجا بر برادران اهل سنت ما وارد است‏بیش از آن است كه بر خود خلیفه وارد است.خلیفه به عنوان یك نهى سیاسى و موقت-نظیر تحریم تنباكو در قرن ما-نكاح منقطع را تحریم كرد،دیگران نمى‏بایست‏به آن شكل ابدیت‏بدهند.

بدیهى است كه نظریه علامه كاشف الغطاء ناظر بدین نیست كه آیا دخالت‏خلیفه از اصل صحیح بود یا نبود،و هم ناظر بدین نیست كه آیا مساله ازدواج موقت جزء مسائلى است كه ولى شرعى مسلمین مى‏تواند و لو براى مدت موقت قدغن كند یا نه، بلكه صرفا ناظر بدین جهت است كه آنچه در آغاز صورت گرفت‏با این نام و این عنوان بود و به همین جهت مواجه با عكس العمل مخالف از طرف عموم مسلمین نگردید.

به هر حال نفوذ و شخصیت‏خلیفه و تعصب مردم در پیروى از سیرت و روش كشوردارى او سبب شد كه این قانون در محاق نسیان و فراموشى قرار گیرد و این سنت كه مكمل ازدواج دائم است و تعطیل آن ناراحتیها به وجود مى‏آورد،براى همیشه متروك بماند.

اینجا بود كه ائمه اطهار-كه پاسداران دین مبین هستند-به خاطر اینكه این سنت اسلامى متروك و فراموش نشود آن را ترغیب و تشویق فراوان كردند.امام صادق علیه السلام مى‏فرمود:یكى از موضوعاتى كه من هرگز در بیان آن تقیه نخواهم كرد موضوع متعه است.

و اینجا بود كه یك مصلحت و حكمت ثانوى با حكمت اولى تشریع نكاح منقطع توام شد و آن كوشش در احیاء یك‏«سنت متروكه‏»است.به نظر این بنده آنجا كه ائمه اطهار مردان زندار را از این كار منع كرده‏اند به اعتبار حكمت اولى این قانون است، خواسته‏اند بگویند این قانون براى مردانى كه احتیاجى ندارند وضع نشده است، همچنانكه امام كاظم علیه السلام به على بن یقطین فرمود:

«تو را با نكاح متعه چه كار و حال آنكه خداوند تو را از آن بى‏نیاز كرده است.»

و به دیگرى فرمود:

«این كار براى كسى رواست كه خداوند او را با داشتن همسرى از این كار بى‏نیاز نكرده است.و اما كسى كه داراى همسر است،فقط هنگامى مى‏تواند دست‏به این كار بزند كه دسترسى به همسر خود نداشته باشد.»

و اما آنجا كه عموم افراد را ترغیب و تشویق كرده‏اند،به خاطر حكمت ثانوى آن یعنى‏«احیاء سنت متروكه‏»بوده است زیرا تنها ترغیب و تشویق نیازمندان براى احیاء این سنت متروكه كافى نبوده است.

این مطلب را به طور وضوح از اخبار و روایات شیعه مى‏توان استفاده كرد.

به هر حال آنچه مسلم است این است كه هرگز منظور و مقصود قانونگذار اول از وضع و تشریع این قانون و منظور ائمه اطهار از ترغیب و تشویق به آن این نبوده است كه وسیله هوسرانى و هوا پرستى و حرمسرا سازى براى حیوان صفتان و یا وسیله بیچارگى براى عده‏اى زنان اغفال شده و فرزندان بى‏سرپرست فراهم كنند.

حدیثى از على علیه السلام

آقاى مهدوى نویسنده‏«چهل پیشنهاد»در شماره‏87 مجله زن روز مى‏نویسد:

«در كتاب الاحوال الشخصیه تالیف شیخ محمد ابو زهره از امیر المؤمنین نقل شده است: لا اعلم احدا تمتع و هو محصن الا رجمته بالحجارة.»

آقاى مهدوى این عبارت را اینچنین ترجمه كرده‏اند:

«هر گاه بدانم شخص نا اهلى متعه كرده است،حد زناى محصن را بر او جارى ساخته و سنگسارش خواهم كرد.»

اولا اگر بناست ما در مقابل گفتار امیر المؤمنین علیه السلام تسلیم باشیم، چرا اینهمه روایاتى كه از آن حضرت در كتب شیعه و غیر شیعه در باب متعه روایت‏شده كنار بگذاریم و به این یك روایت كه ناقل آن یكى از علماى اهل تسنن است و سند معلومى ندارد بچسبیم؟

از سخنان بسیار پر ارزش امیر المؤمنین این است كه:

«اگر عمر سبقت نمى‏جست و متعه را تحریم نمى‏كرد،احدى جز افرادى كه سرشتشان منحرف است زنا نمى‏كرد».

یعنى اگر متعه تحریم نشده بود،هیچ كس از نظر غریزه اجبار به زنا پیدا نمى‏كرد;تنها كسانى مرتكب این عمل مى‏شدند كه همواره عمل خلاف قانون را بر عمل قانونى ترجیح مى‏دهند.

ثانیا معنى عبارت بالا این است:«هر گاه بدانم شخص زندارى متعه كرده است،او را سنگسار مى‏كنم‏».من نمى‏دانم چرا آقاى مهدوى كلمه‏«محصن‏»را كه به معنى مرد زندار است‏«نا اهل‏»ترجمه كرده‏اند.

علیهذا مقصود روایت این است كه افراد زندار حق ندارند نكاح منقطع كنند.و اگر مقصود این بود كه هیچ كس حق ندارد متعه بگیرد،قید«و هو محصن‏»لغو بود.

پس این روایت،اگر اصلى داشته باشد،آن نظر را تایید مى‏كند كه مى‏گوید: «قانون متعه براى مردمان نیازمند به زن یعنى افراد مجرد یا افرادى كه همسرانشان نزدشان نیستند تشریع شده است‏».پس این روایت دلیل بر جواز ازدواج موقت است نه دلیل بر حرمت آن.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

ازدواج موقت

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: مجوعه آثار ج‏19 ص 59

نویسنده: شهید مرتضى مطهرى

من بر خلاف بسیارى از افراد،از تشكیكات و ایجاد شبهه‏هایى كه در مسایل اسلامى مى‏شود- با همه علاقه و اعتقادى كه به این دین دارم- به هیچ وجه ناراحت نمى‏شوم،بلكه در ته دلم خوشحال مى‏شوم زیرا معتقدم و در عمر خود به تجربه مشاهده كرده‏ام كه این آیین مقدس آسمانى در هر جبهه از جبهه‏ها كه بیشتر مورد حمله و تعرض واقع شده،با نیرومندى و سرافرازى و جلوه و رونق بیشترى آشكار شده است.

خاصیت‏حقیقت همین است كه شك و تشكیك به روشن شدن آن كمك مى‏كند. شك مقدمه یقین،و تردید پلكان تحقیق است.در رساله زنده بیدار از رساله میزان العمل غزالى نقل مى‏كند كه:

«...گفتار ما را فایده این بس باشد كه تو را در عقاید كهنه و موروثى به شك مى‏افكند زیرا شك پایه تحقیق است و كسى كه شك نمى‏كند درست تامل نمى‏كند. و هر كه درست ننگرد، خوب نمى‏بیند و چنین كسى در كورى و حیرانى بسر مى‏برد.»

بگذارید بگویند و بنویسند و سمینار بدهند و ایراد بگیرند،تا آنكه بدون آنكه خود بخواهند وسیله روشن شدن حقایق اسلامى گردند.

یكى از قوانین درخشان اسلام از دیدگاه مذهب جعفرى-كه مذهب رسمى كشور ماست-این است كه ازدواج به دو نحو مى‏تواند صورت بگیرد:دائم و موقت.

ازدواج موقت و دائم در پاره‏اى از آثار با هم یكى هستند و در قسمتى اختلاف دارند. آنچه در درجه اول ایندو را از هم متمایز مى‏كند،یكى این است كه زن و مرد تصمیم مى‏گیرند به طور موقت‏با هم ازدواج كنند و پس از پایان مدت اگر مایل بودند تمدید كنند تمدید مى‏كنند و اگر مایل نبودند از هم جدا مى‏شوند.

دیگر اینكه از لحاظ شرایط،آزادى بیشترى دارند كه به طور دلخواه به هر نحو كه بخواهند پیمان مى‏بندند.مثلا در ازدواج دائم خواه ناخواه مرد باید عهده‏دار مخارج روزانه و لباس و مسكن و احتیاجات دیگر زن از قبیل دارو و طبیب بشود،ولى در ازدواج موقت‏بستگى دارد به قرارداد آزادى كه میان طرفین منعقد مى‏گردد;ممكن است مرد نخواهد یا نتواند متحمل این مخارج بشود یا زن نخواهد از پول مرد استفاده كند.

در ازدواج دائم،زن خواه ناخواه باید مرد را به عنوان رئیس خانواده بپذیرد و امر او را در حدود مصالح خانواده اطاعت كند،اما در ازدواج موقت‏بسته به قراردادى است كه میان آنها منعقد مى‏گردد.

در ازدواج دائم،زن و شوهر خواه ناخواه از یكدیگر ارث مى‏برند،اما در ازدواج موقت چنین نیست.

پس تفاوت اصلى و جوهرى ازدواج موقت‏با ازدواج دائم در این است كه ازدواج موقت از لحاظ حدود و قیود«آزاد»است،یعنى وابسته به اراده و قرارداد طرفین است;حتى موقت‏بودن آن نیز در حقیقت نوعى آزادى به طرفین مى‏بخشد و زمان را در اختیار آنها قرار مى‏دهد.

در ازدواج دائم،هیچ كدام از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى حق ندارند از بچه‏دار شدن و تولید نسل جلوگیرى كنند،ولى در ازدواج موقت جلب رضایت طرف دیگر ضرورت ندارد. در حقیقت،این نیز نوعى آزادى دیگر است كه به زوجین داده شده است.

اثرى كه از این ازدواج تولید مى‏شود یعنى فرزندى كه به وجود مى‏آید،با فرزند ناشى از ازدواج دائم هیچ گونه تفاوتى ندارد.

مهر،هم در ازدواج دائم لازم است و هم در ازدواج موقت،با این تفاوت كه در ازدواج موقت عدم ذكر مهر موجب بطلان عقد است و در ازدواج دائم عقد باطل نیست، مهر المثل تعیین مى‏شود.

همان طورى كه در عقد دائم،مادر و دختر زوجه بر زوج،و پدر و پسر زوج بر زوجه حرام و محرم مى‏گردند،در عقد منقطع نیز چنین است،و همان طورى كه خواستگارى كردن زوجه دائم بر دیگران حرام است‏خواستگارى زوجه موقت نیز بر دیگران حرام است.همان طورى كه زناى با زوجه دائم غیر،موجب حرمت ابدى مى‏شود زناى با زوجه موقت نیز موجب حرمت ابدى مى‏شود.همان طورى كه زوجه دائم بعد از طلاق باید مدتى عده نگه دارد زوجه موقت نیز بعد از تمام شدن مدت یا بخشیدن آن باید عده نگه دارد با این تفاوت كه عده زن دائم سه نوبت عادت ماهانه است و عده زن غیر دائم دو نوبت‏یا چهل و پنج روز.در ازدواج دائم جمع میان دو خواهر جایز نیست،در ازدواج موقت نیز روا نیست.

این است آن چیزى كه به نام ازدواج موقت‏یا نكاح منقطع در فقه شیعه آمده است و قانون مدنى ما نیز عین آن را بیان كرده است.

بدیهى است كه ما طرفدار این قانون با این خصوصیات هستیم.و اما اینكه مردم ما به نام این قانون سوء استفاده‏هایى كرده و مى‏كنند،ربطى به قانون ندارد.لغو این قانون جلوى آن سوء استفاده‏ها را نمى‏گیرد بلكه شكل آنها را عوض مى‏كند بعلاوه صدها مفاسدى كه از خود لغو قانون برمى‏خیزد.

ما نباید آنجا كه انسانها را باید اصلاح و آگاه كنیم،به دلیل عدم عرضه و لیاقت در اصلاح انسانها مرتبا به جان مواد قانونى بیفتیم،انسانها را تبرئه كنیم و قوانین را مسؤول بدانیم.

اكنون ببینیم با بودن ازدواج دائم چه ضرورتى هست كه قانونى به نام قانون ازدواج موقت‏بوده باشد.آیا ازدواج موقت-به قول نویسندگان‏«زن روز»-با حیثیت انسانى زن و با روح اعلامیه حقوق بشر منافات دارد؟آیا ازدواج موقت اگر هم لازم بوده است،در دوران كهن لازم بوده است اما زندگى و شرایط و اقتضاى زمان حاضر با آن موافقت ندارد؟

ما این مطلب را تحت دو عنوان بررسى مى‏كنیم:

الف.زندگى امروز و ازدواج موقت.

ب.مفاسد و معایب ازدواج موقت.

زندگى امروز و ازدواج موقت

چنانكه قبلا دانستیم ازدواج دائم مسؤولیت و تكلیف بیشترى براى زوجین تولید مى‏كند.به همین دلیل پسر یا دخترى را نمى‏توان یافت كه از اول بلوغ طبیعى كه تحت فشار غریزه قرار مى‏گیرد آماده ازدواج دائم باشد.خاصیت عصر جدید این است كه فاصله بلوغ طبیعى را با بلوغ اجتماعى و قدرت تشكیل عائله زیادتر كرده است.اگر در دوران ساده قدیم یك پسر بچه در سنین اوایل بلوغ طبیعى از عهده شغلى كه تا آخر عمر به عهده او گذاشته مى‏شد برمى‏آمد،در دوران جدید ابدا امكان پذیر نیست.یك پسر موفق در دوران تحصیل كه دبستان و دبیرستان و دانشگاه را بدون تاخیر و رد شدن در امتحان آخر سال و یا در كنكور دانشگاه گذرانده باشد،در 25 سالگى فارغ التحصیل مى‏گردد و از این به بعد مى‏تواند درآمدى داشته باشد.قطعا سه چهار سال هم طول مى‏كشد تا بتواند سر و سامان مختصرى براى خود تهیه كند و آماده ازدواج دائم گردد.همچنین است‏یك دختر موفق كه دوران تحصیل را مى‏خواهد طى كند.

جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسى

شما اگر امروز یك پسر محصل هجده ساله را كه شور جنسى او به اوج خود رسیده است تكلیف به ازدواج بكنید،به شما مى‏خندند.همچنین است‏یك دختر محصل شانزده ساله.عملا ممكن نیست این طبقه در این سن زیر بار ازدواج دائم بروند و مسؤولیت‏یك زندگى را-كه وظایف زیادى براى آنها نسبت‏به یكدیگر و نسبت‏به فرزندان آینده‏شان ایجاد مى‏كند-بپذیرند.

كدامیك؟رهبانیت موقت‏یا كمونیسم جنسى یا ازدواج موقت؟

از شما مى‏پرسم:آیا با این حال،با طبیعت و غریزه چه رفتارى بكنیم؟آیا بیعت‏حاضر است‏به خاطر اینكه وضع زندگى ما در دنیاى امروز اجازه نمى‏دهد كه در سنین شانزده سالگى و هجده سالگى ازدواج كنیم دوران بلوغ را به تاخیر بیندازد و تا ما فارغ التحصیل نشده‏ایم غریزه جنسى از سر ما دست‏بردارد؟

آیا جوانان حاضرند یك دوره‏«رهبانیت موقت‏»را طى كنند و خود را سخت تحت فشار و ریاضت قرار دهند تا زمانى كه امكانات ازدواج دائم پیدا شود؟فرضا جوانى حاضر گردد رهبانیت موقت را بپذیرد،آیا طبیعت‏حاضر است از ایجاد عوارض روانى سهمگین و خطرناكى كه در اثر ممانعت از اعمال غریزه جنسى پیدا مى‏شود و روانكاوى امروز از روى آنها پرده برداشته است صرف نظر كند؟

دو راه بیشتر باقى نمى‏ماند:یا اینكه جوانان را به حال خود رها كنیم و به روى خود نیاوریم;به یك پسر اجازه دهیم از صدها دختر كام برگیرد،و به یك دختر اجازه دهیم با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد و چندین بار سقط جنین كند،یعنى عملا كمونیسم جنسى را بپذیریم;و چون به پسر و دختر«متساویا»اجازه داده‏ایم،روح اعلامیه حقوق بشر را از خود شاد كرده‏ایم،زیرا روح اعلامیه حقوق بشر از نظر بسیارى از كوته‏فكران این است كه زن و مرد اگر بناست‏به جهنم دره هم سقوط كنند دوش به دوش یكدیگر و بازو به بازوى هم و بالاخره‏«متساویا»سقوط كنند.

آیا اینچنین پسران و دخترانى با چنین روابط فراوان و بیحدى در دوران تحصیل، پس از ازدواج دائم مرد زندگى و زن خانواده خواهند بود؟

راه دوم ازدواج موقت و آزاد است.ازدواج موقت در درجه اول زن را محدود مى‏كند كه در آن واحد زوجه دو نفر نباشد.بدیهى است كه محدود شدن زن مستلزم محدود شدن مرد نیز خواه ناخواه هست.وقتى كه هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا كند قهرا هر مردى هم به زن معینى اختصاص پیدا مى‏كند،مگر آنكه از یك طرف عدد بیشترى باشند.بدین ترتیب پسر و دختر دوران تحصیل خود را مى‏گذرانند بدون آنكه رهبانیت موقت و عوارض آن را تحمل كرده باشند و بدون آنكه در ورطه كمونیسم جنسى افتاده باشند.

ازدواج آزمایشى

این ضرورت اختصاص به ایام تحصیل ندارد،در شرایط دیگر نیز پیش مى‏آید. اصولا ممكن است زن و مردى كه خیال دارند با هم به طور دائم ازدواج كنند و نتوانسته‏اند نسبت‏به یكدیگر اطمینان كامل پیدا كنند،به عنوان ازدواج آزمایشى براى مدت موقتى با هم ازدواج كنند;اگر اطمینان كامل به یكدیگر پیدا كردند ادامه مى‏دهند و اگر نه از هم جدا مى‏شوند.

من از شما مى‏پرسم:اینكه اروپاییان وجود یك عده از زنان بدكار را در محل معین از هر شهرى تحت نظر و مراقبت دولت لازم و ضرورى مى‏دانند براى چیست؟ آیا جز این است كه وجود مردان مجردى را كه قادر به ازدواج دائم نیستند خطر بزرگى براى خانواده‏ها به حساب مى‏آورند؟

راسل و نظریه ازدواج موقت

برتراند راسل فیلسوف معروف انگلیسى در كتاب زناشویى و اخلاق مى‏گوید:

«...در واقع اگر درست‏بیندیشیم پى مى‏بریم كه فواحش معصومیت كانون خانوادگى و پاكى زنان و دختران ما را حفظ مى‏كنند.هنگامى كه این عقیده را لكى در بحبوحه عصر ویكتوریا ابراز كرد،اخلاقیون سخت آزرده شدند بى آنكه خود علت آن را بدانند،اما هرگز نتوانستند خطاى عقیده لكى را به ثبوت رسانند.زبان حال اخلاقیون مزبور با تمام منطقشان این است كه‏«اگر مردم از تعلیمات ما پیروى مى‏كردند دیگر فحشاء وجود نمى‏داشت‏»اما ایشان به خوبى مى‏دانند كه كسى توجه به حرفشان نمى‏كند».

این است فرمول فرنگى چاره جویى خطر مردان و زنانى كه قادر به ازدواج دائم نیستند و آن بود فرمولى كه اسلام پیشنهاد كرده است.آیا اگر این فرمول فرنگى به كار بسته شود و گروهى زن بدبخت‏به ایفاى این وظیفه اجتماعى!اختصاص داده شوند، آن وقت زن به مقام واقعى و حیثیت انسانى خود رسیده است و روح اعلامیه حقوق بشر شاد شده است؟

برتراند راسل رسما در كتاب خود فصلى تحت عنوان ازدواج تجربى باز كرده است. وى مى‏گوید:

«قاضى لیندزى كه سالیان متمادى مامور دادگاه دنور بوده و در این مقام فرصت مشاهده حقایق زیادى داشته پیشنهاد مى‏كند كه ترتیبى به نام‏«ازدواج رفاقتى‏»

داده شود.متاسفانه پست رسمى خود را(در امریكا)از دست داد،زیرا مشاهده شد كه او بیش از ایجاد حس گناهكارى در فكر سعادت جوانان است.براى عزل او كاتولیكها و فرقه ضد سیاه پوستان از بذل مساعى خوددارى نكردند.

پیشنهاد ازدواج رفاقتى را یك محافظه‏كار خردمند كرده است و منظور از آن ایجاد ثباتى در روابط جنسى است.لیندزى متوجه شده كه اشكال اساسى در ازدواج فقدان پول است.ضرورت پول فقط از لحاظ اطفال احتمالى نیست،بلكه از این لحاظ است كه تامین معیشت از جانب زن برازنده نیست.و به این ترتیب نتیجه مى‏گیرد كه جوانان باید مبادرت به ازدواج رفاقتى كنند كه از سه لحاظ با ازدواج عادى متفاوت است:اولا منظور از ازدواج تولید نسل نخواهد بود.ثانیا مادام كه زن جوان فرزندى نیاورده و حامله نشده طلاق با رضایت طرفین میسر خواهد بود. ثالثا زن در صورت طلاق مستحق كمك خرجى براى خوراك خواهد بود...من هیچ تردیدى در مؤثر بودن پیشنهادات لیندزى ندارم و اگر قانون آن را مى‏پذیرفت تاثیر زیادى در بهبود اخلاق مى‏كرد.»

آنچه لیندزى و راسل آن را«ازدواج رفاقتى‏»مى‏نامند گر چه با ازدواج موقت اسلامى اندك فرقى دارد اما حكایت مى‏كند كه متفكرانى مانند لیندزى و راسل به این نكته پى‏برده‏اند كه تنها ازدواج دائم و عادى وافى به همه احتیاجات اجتماع نیست.

مشخصات قانون ازدواج موقت و ضرورت وجود آن و عدم كفایت ازدواج دائم به تنهایى براى رفع احتیاجات بشرى بالاخص در عصر حاضر،مورد بررسى قرار گرفت.اكنون مى‏خواهیم به اصطلاح آن طرف سكه را مطالعه كنیم،ببینیم ازدواج موقت چه زیانهایى ممكن است در بر داشته باشد.مقدمتا مى‏خواهم مطلبى را تذكر دهم:

در میان تمام موضوعات و مسائل و زمینه‏هاى اظهار نظر كه براى بشر وجود داشته و دارد،هیچ موضوع و زمینه‏اى به اندازه بحث در تاریخ علوم و عقاید و سنن و رسوم و آداب بشرى گنگ و پیچیده نیست و به همین جهت در هیچ موضوعى بشر به اندازه این موضوعات یاوه نبافته است و اتفاقا در هیچ موضوعى هم به اندازه این موضوعات شهوت اظهار نظر نداشته است.

از باب مثال اگر كسى اطلاعاتى در فلسفه و عرفان و تصوف و كلام اسلامى داشته باشد و آنگاه پاره‏اى از نوشته‏هاى امروز را-كه غالبا اقتباس از خارجیها و یا عین گفته‏هاى آنهاست-خوانده باشد،مى‏فهمد كه من چه مى‏گویم.مثل این است كه مستشرقین و اتباع و اذنابشان براى اظهار نظر در این گونه مسائل همه چیز را لازم مى‏دانند مگر اینكه خود آن مسائل را عمیقا بفهمند و بشناسند.

مثلا در اطراف مساله‏اى كه در عرفان اسلامى به نام‏«وحدت وجود»معروف است چه حرفها كه زده نشده است!فقط جاى یك چیز خالى است و آن اینكه وحدت وجود چیست و قهرمانان آن در عرفان اسلامى از قبیل محیى الدین عربى و صدر المتالهین شیرازى چه تصورى از وحدت وجود داشته‏اند؟

من وقتى كه برخى اظهار نظرهاى مندرج در چند شماره مجله زن روز را درباره نكاح منقطع خواندم بى‏اختیار به یاد مساله وحدت وجود افتادم;دیدم همه حرفها به میان آمده است جز همان چیزى كه روح این قانون را تشكیل مى‏دهد و منظور قانونگذار بوده است.

البته این قانون چون یك‏«میراث شرقى‏»است این اندازه مورد بى‏مهرى است و اگر یك‏«تحفه غربى‏»بود این طور نبود.قطعا اگر این قانون از مغرب زمین آمده بود امروز كنفرانسها و سمینارها داده مى‏شود كه منحصر كردن ازدواج به ازدواج دائم با شرایط نیمه دوم قرن بیستم تطبیق نمى‏كند،نسل امروز زیر بار اینهمه قیود ازدواج دائم نمى‏رود،نسل امروز مى‏خواهد آزاد باشد و آزاد زندگى كند و جز زیر بار ازدواج آزاد كه همه قیود و حدودش را شخصا انتخاب و اختیار كرده باشد نمى‏رود...

و به همین دلیل اكنون كه این زمزمه از غرب بلند شده و كسانى امثال برتراند راسل مساله‏اى تحت عنوان‏«ازدواج رفاقتى‏»پیشنهاد مى‏كنند،پیش بینى مى‏شود كه بیش از آن اندازه كه اسلام خواسته استقبال شود و ازدواج دائم را پشت‏سر بگذارد و ما در آینده مجبور بشویم از ازدواج دائم دفاع و تبلیغ كنیم.

معایب و مفاسدى كه براى نكاح منقطع ذكر شده از این قرار است:

1.پایه ازدواج باید بر دوام باشد.زوجین از اول كه پیمان زناشویى مى‏بندند باید خود را براى همیشه متعلق به یكدیگر بدانند و تصور جدایى در مخیله آنها خطور نكند. علیهذا ازدواج موقت نمى‏تواند پیمان استوارى میان زوجین باشد.

اینكه پایه ازدواج باید بر دوام باشد،بسیار مطلب درستى است ولى این ایراد وقتى وارد است كه بخواهیم ازدواج موقت را جانشین ازدواج دائم كنیم و ازدواج دائم را منسوخ نماییم.

بدون شك هنگامى كه طرفین قادر به ازدواج دائم هستند و اطمینان كامل نسبت‏به یكدیگر پیدا كرده‏اند و تصمیم دارند براى همیشه متعلق به یكدیگر باشند پیمان ازدواج دائم مى‏بندند.

ازدواج موقت از آن جهت تشریع شده است كه ازدواج دائم به تنهایى قادر نبوده است كه در همه شرایط و احوال رفع احتیاجات بشر را بكند و انحصار به ازدواج دائم مستلزم این بوده است كه افراد یا به رهبانیت موقت مكلف گردند و یا در ورطه كمونیسم جنسى غرق شوند.بدیهى است كه هیچ پسر یا دخترى آنجا كه برایش زمینه یك زناشویى دائم و همیشگى فراهم است‏خود را با یك امر موقتى سرگرم نمى‏كند.

2.ازدواج موقت از طرف زنان و دختران ایرانى-كه شیعه مذهب مى‏باشنداستقبال نشده است و آن را نوعى تحقیر براى خود دانسته‏اند.پس افكار عمومى خود مردم شیعه نیز آن را طرد مى‏كند.

جواب این است كه اولا منفوریت متعه در میان زنان مولود سوء استفاده‏هایى است كه مردان هوسران در این زمینه كرده‏اند و قانون باید جلو آنها را بگیرد و ما درباره این سوء استفاده‏ها بحث‏خواهیم كرد.ثانیا انتظار اینكه ازدواج موقت‏به اندازه ازدواج دائم استقبال شود-در صورتى كه فلسفه ازدواج موقت عدم آمادگى یا عدم امكان طرفین یا یك طرف براى ازدواج دائم است-انتظار بیجا و غلطى است.

3.نكاح منقطع بر خلاف حیثیت و احترام زن است،زیرا نوعى كرایه دادن آدم و جواز شرعى آدم فروشى است;خلاف حیثیت انسانى زن است كه در مقابل وجهى كه از مردى مى‏گیرد وجود خود را در اختیار او قرار دهد.

این ایراد از همه عجیب‏تر است.اولا ازدواج موقت‏با مشخصاتى كه در مقاله پیش گفتیم،چه ربطى به اجاره و كرایه دارد و آیا محدودیت مدت ازدواج موجب مى‏شود كه از صورت ازدواج خارج و شكل اجاره و كرایه به خود بگیرد؟آیا چون حتما باید مهر معین و قطعى داشته باشد كرایه و اجاره است؟كه اگر بدون مهر بود و مرد چیزى نثار زن نكرد،زن حیثیت انسانى خود را باز یافته است؟ما درباره مساله مهر جداگانه بحث‏خواهیم كرد.

از قضا فقها تصریح كرده‏اند و قانون مدنى نیز بر همان اساس مواد خود را تنظیم كرده است كه ازدواج موقت و ازدواج دائم از لحاظ ماهیت قرارداد هیچ گونه تفاوتى با هم ندارند و نباید داشته باشند;هر دو ازدواجند و هر دو باید با الفاظ مخصوص ازدواج صورت بگیرند و اگر نكاح منقطع را با صیغه‏هاى مخصوص اجاره و كرایه بخوانند باطل است.

ثانیا از كى و چه تاریخى كرایه آدم منسوخ شده است؟تمام خیاطها و باربرها، تمام پزشكها و كارشناسها،تمام كارمندان دولت از نخست وزیر گرفته تا كارمند دون رتبه،تمام كارگران كارخانه‏ها آدمهاى كرایه‏اى هستند.

ثالثا زنى كه به اختیار و اراده خود با مرد بخصوصى عقد ازدواج موقت مى‏بندد آدم كرایه‏اى نیست و كارى بر خلاف حیثیت و شرافت انسانى نكرده است.اگر مى‏خواهید زن كرایه‏اى را بشناسید،اگر مى‏خواهید بردگى زن را ببینید،به اروپا و امریكا سفر كنید و سرى به كمپانیهاى فیلمبردارى بزنید تا ببینید زن كرایه‏اى یعنى چه. ببینید چگونه كمپانیهاى مزبور،حركات زن،ژستهاى زن،اطوار زنانه زن،هنرهاى جنسى زن را به معرض فروش مى‏گذارند.بلیطهایى كه شما براى سینماها و تئاترها مى‏خرید،در حقیقت اجاره بهاى زنهاى كرایه‏اى را مى‏پردازید.ببینید در آنجا زن بدبخت‏براى اینكه پولى بگیرد تن به چه كارهایى مى‏دهد.مدتها تحت نظر متخصصان كار آزموده و شریف!باید رموز تحریكات جنسى را بیاموزد،بدن و روح و شخصیت‏خود را در اختیار یك مؤسسه پول درآورى قرار دهد براى اینكه مشتریان بیشترى براى آن مؤسسه پیدا كند.

سرى به كاباره‏ها و هتلها بزنید،ببینید زن چه شرافتى به دست آورده است و براى اینكه مزد ناچیزى بگیرد و جیب فلان پولدار را پرتر كند چگونه باید همه حیثیت و شرافت‏خود را در اختیار مهمانان قرار دهد.

زن كرایه‏اى آن مانكنها هستند كه اجیر و مزدور فروشندگیهاى بزرگ مى‏شوند و شرف و عزت خود را وسیله پیشرفت و توسعه حرص و آز آنها قرار مى‏دهند.

زن كرایه‏اى آن زنى است كه براى جلب مشترى براى یك مؤسسه اقتصادى،با هزاران اطوار-كه اغلب آنها تصنعى و به خاطر انجام وظیفه مزدورى است-روى صفحه تلویزیون ظاهر مى‏شود و به نفع یك كالاى تجارتى تبلیغ مى‏كند.

كیست كه نداند امروز در مغرب زمین،زیبایى زن،جاذبه جنسى زن،آواز زن، هنر و ابتكار زن،روح و بدن زن و بالاخره شخصیت زن وسیله حقیر و ناچیزى در دمت‏سرمایه‏دارى اروپا و امریكاست؟و متاسفانه شما-دانسته یا ندانسته-زن شریف و نجیب ایرانى را به سوى اینچنین اسارتى مى‏كشانید.من نمى‏دانم چرا اگر زنى با شرایط آزاد با یك مرد به طور موقت ازدواج كند زن كرایه‏اى محسوب مى‏شود،اما اگر زنى در یك عروسى یا شب نشینى در مقابل چشمان حریص هزار مرد و براى ارضاء تمایلات جنسى آنها حنجره خود را پاره كند و هزار و یك نوع معلق بزند تا مزد معینى دریافت دارد زن كرایه‏اى محسوب نمى‏شود.

آیا اسلام كه جلو مردان را از این گونه بهره‏بردارى‏ها از زن گرفته است و خود زن را به این اسارت آگاه و او را از تن دادن به آن و ارتزاق از آن منع كرده است،مقام زن را پایین آورده است‏یا اروپاى نیمه دوم قرن بیستم؟

اگر روزى زن به درستى آگاه و بیدار شود و دامهایى كه مرد قرن بیستم در سر راه او گذاشته و مخفى كرده بشناسد،علیه تمام این فریبها قیام خواهد كرد و آن وقت تصدیق خواهد كرد یگانه پناهگاه و حامى جدى و راستگوى او قرآن است،و البته چنین روزى دور نیست.

مجله زن روز در شماره‏87 صفحه 8 رپرتاژى از زنى به نام مرضیه و مردى به نام رضا تحت عنوان‏«زن كرایه‏اى‏»تهیه كرده است و بدبختى زن بیچاره‏اى را شرح داده است.

این داستان طبق اظهارات رضا از خواستگارى زن آغاز شده،یعنى براى اولین بار از فرمول‏«چهل پیشنهاد»پیروى شده است و زن به خواستگارى مرد رفته است. بدیهى است داستانى كه از خواستگارى زن از مرد آغاز گردد،پایانى بهتر از آن نمى‏تواند داشته باشد.

اما طبق اظهارات مرضیه مردى هوسران و قسى القلب،زنى را به عنوان اینكه مى‏خواهد او را زوجه دائم خود قرار دهد و از او و فرزندان او حمایت و سرپرستى كند اغفال كرده و بدون آنكه زن بدبخت‏خواسته باشد،او را به نام اینكه صیغه كرده است مورد كامجویى و سپس بى‏اعتنایى قرار داده است.

اگر این اظهارات صحیح باشد،عقدى است‏باطل.مردى قسى،زنى بى خبر و بى اطلاع از قانون شرعى و عرفى را مورد تجاوز قرار داده و باید مجازات شود.

قبل از اینكه امثال رضاها مجازات شوند،باید تربیت‏شوند و قبل از آن كه رضاها مجازات یا تربیت‏شوند باید مرضیه‏ها آگاهانیده شوند.

جنایتى كه از قساوت مردى و بى‏خبرى و غفلت زنى سرچشمه گرفته است،چه ربطى به قانون دارد كه مجله زن روز قیافه حق به جانب به رضا مى‏دهد و بعد نیز تیغ خود را متوجه قانون مى‏كند؟آیا اگر قانون ازدواج موقت نمى‏بود،رضاى قسى القلب مرضیه غافل و بى‏خبر را آرام مى‏گذاشت؟

چرا از زیر بار تربیت و آگاهانیدن زن و مرد شانه خالى مى‏كنید،حقوق و وظایف شرعى زن و مرد را كتمان مى‏كنید و زنان بیچاره را اغفال كرده یگانه قانون حامى و راستگوى زن را دشمن او معرفى مى‏كنید و با دست‏خود او مى‏خواهید یگانه پناهگاه او را بكوبید؟

نكاح منقطع و تعدد زوجات

4.نكاح منقطع چون به هر حال نوعى اجازه تعدد زوجات است و تعدد زوجات محكوم است، پس نكاح منقطع محكوم است.

راجع به اینكه نكاح منقطع براى چه گونه افرادى تشریع شده،در دنباله همین مبحث و راجع به خود تعدد زوجات به یارى خدا جداگانه و مفصل بحث‏خواهیم كرد.

سرنوشت فرزندان در ازدواج موقت

5.نكاح منقطع از نظر اینكه دوام ندارد،آشیانه نامناسبى براى كودكانى است كه بعدا به وجود مى‏آیند.لازمه نكاح منقطع این است كه فرزندان آینده،بى سرپرست و از حمایت پدرى مهربان و مادرى دلگرم به خانه و آشیانه محروم بمانند.

این ایراد ایرادى است كه مجله زن روز بسیار روى آن تكیه كرده است،ولى با توضیحاتى كه دادیم گمان نمى‏كنم جاى بحث و ایرادى باشد.

در مقاله پیش گفتیم كه یكى از تفاوتهاى ازدواج موقت و ازدواج دائم مربوط به تولید نسل است.در ازدواج دائم هیچ یك از زوجین بدون جلب رضایت دیگرى نمى‏تواند از زیر بار تناسل شانه خالى كند،بر خلاف ازدواج موقت كه هر دو طرف آزادند.در ازدواج موقت،زن نباید مانع استمتاع مرد بشود ولى مى‏تواند بدون آنكه لطمه‏اى به استمتاع مرد وارد آید مانع حاملگى خود بشود و این موضوع با وسایل ضد آبستنى امروز كاملا حل شده است.

علیهذا اگر زوجین در ازدواج موقت مایل باشند تولید فرزند كنند و مسؤولیت نگهدارى و تربیت فرزند آتیه را بپذیرند،تولید فرزند مى‏كنند.بدیهى است كه از نظر عاطفه طبیعى فرقى میان فرزند زوجه دائم با زوجه موقت نیست و اگر فرضا پدر یا مادر از وظیفه خود امتناع كند قانون آنها را مكلف و مجبور مى‏كند،همان گونه كه در صورت وقوع طلاق قانون باید دخالت كند و مانع ضایع شدن حقوق فرزندان گردد،و اگر مایل نباشند كه تولید فرزند نمایند و هدفشان از ازدواج موقت فقط تسكین غریزه است از به وجود آمدن فرزند جلوگیرى مى‏كنند.

همچنانكه مى‏دانیم كلیسا جلوگیرى از آبستنى را امر نامشروع مى‏داند ولى از نظر اسلام اگر زوجین از اول مانع پیدایش فرزند بشوند مانعى ندارد اما اگر نطفه منعقد شد و هسته اولى تكوین فرزند به وجود آمد،اسلام به هیچ وجه اجازه معدوم كردن آن را نمى‏دهد.

اینكه فقهاى شیعه مى‏گویند هدف ازدواج دائم تولید نسل است و هدف ازدواج موقت استمتاع و تسكین غریزه است،همین منظور را بیان مى‏كنند.

انتقادات

نویسنده‏«چهل پیشنهاد»در شماره‏87 مجله زن روز نكاح منقطع را مورد نقد قرار داده است.

اولا مى‏گوید:

«موضوع قانون نكاح یا ازدواج منقطع طورى ناراحت كننده است كه حتى نویسندگان قانون ازدواج نتوانسته‏اند در خصوص آن شرح و تفصیل بدهند.مثل اینكه از كار خودشان ناراضى بوده‏اند كه فقط براى حفظ ظاهر،به موجب مواد 1075،1076،1077 الفاظ و عباراتى سرهم بندى كرده گذشته‏اند.

تنظیم كنندگان مواد قانونى مربوط به نكاح منقطع(متعه)طورى از كار خودشان ناراضى بوده‏اند كه اساسا عقد مزبور را تعریف نكرده‏اند و تشریفات و شرایط آن را توضیح نداده‏اند...»

سپس آقاى نویسنده خودشان این نقص قانون مدنى را جبران مى‏كنند و نكاح منقطع را تعریف مى‏كنند و مى‏گویند:

«نكاح مزبور عبارت است از اینكه زن مجرد در برابر اخذ اجرت و دستمزد معین و مشخص در مدت و زمانى معلوم و معین و لو چند ساعت و یا چند دقیقه خودش را براى قضاى شهوت و تمتع و اجراى اعمال جنسى در اختیار مرد مى‏گذارد.»

آنگاه مى‏گویند:

«براى ایجاب و قبول عقد نكاح مزبور در كتب فقه شیعه الفاظ عربى مخصوص ذكر شده است كه قانون مدنى به آنها اشاره و توجه نكرده و مثل اینكه از نظر قانونگذار به هر لفظى كه دلالت‏بر مقصود بالا(یعنى مفهوم اجاره و دستمزد گرفتن)نماید و لو غیر عربى هم باشد واقع مى‏شود».

از نظر آقاى نویسنده:

الف.قانون مدنى نكاح منقطع را تعریف نكرده و شرایط آن را توضیح نداده است.

ب.ماهیت نكاح منقطع این است كه زن خود را در مقابل دستمزد معینى به مردى اجاره مى‏دهد.

ج.از نظر قانون مدنى هر لفظى كه دلالت‏بر مفهوم مورد اجاره واقع شدن زن بكند،براى ایجاب و قبول نكاح منقطع كافى است.

من از آقاى نویسنده دعوت مى‏كنم یك بار دیگر قانون مدنى را مطالعه كنند و با دقت مطالعه كنند و همچنین از خوانندگان مجله زن روز خواهش مى‏كنم هر طور هست‏یك نسخه از قانون مدنى تهیه و در قسمتهاى ذیل دقت كنند.

در قانون مدنى،فصل ششم از«كتاب نكاح‏»مخصوص نكاح منقطع است و سه جمله ساده هم بیش نیست:

اول اینكه نكاح وقتى منقطع است كه براى مدت معینى واقع شده باشد.دوم اینكه مدت نكاح منقطع باید كاملا معین شود.سوم اینكه احكام مربوط به مهر و ارث در نكاح منقطع همان است كه در فصلهاى مربوط به مهر و ارث گفته شده است.

نویسنده محترم‏«چهل پیشنهاد»خیال كرده است كه آنچه از اول كتاب نكاح در پنج فصل گفته شده است همه مربوط به نكاح دائم است و تنها این سه ماده به نكاح منقطع مربوط است،غافل از اینكه تمام مواد آن پنج فصل،جز آنجا كه تصریح شده است مانند ماده‏1069 و یا آنچه مربوط به طلاق است،مشترك است میان نكاح دائم و منقطع.مثلا ماده 1062 كه مى‏گوید:«نكاح واقع مى‏شود به ایجاب و قبول به الفاظى كه صریحا دلالت‏بر قصد ازدواج نماید»مخصوص نكاح دائم نیست،به هر دو نكاح مربوط است.شرایطى كه براى عاقد یا عقد یا زوجین ذكر كره است نیز مربوط به هر دو نكاح است.اگر قانون مدنى نكاح منقطع را تعریف نكرده است،براى این است كه نیازى به تعریف نداشته است همچنانكه نكاح دائم را نیز تعریف نكرده است و مستغنى از تعریف دانسته است.قانون مدنى هر لفظ صریحى كه دلالت‏بر ازدواج و وقوع زوجیت‏بكند براى عقد كافى دانسته است، خواه در نكاح دائم خواه در نكاح منقطع. ولى اگر لفظى مفهوم دیگرى غیر از زوجیت داشته باشد از قبیل معاوضه و داد و ستد و اجاره و كرایه،براى صحت عقد نكاح(چه دائم و چه منقطع)كافى نیست.

من به موجب این نوشته متعهد مى‏شوم كه اگر عده‏اى از قضات فاضل و كارشناسان واقعى قانون-كه خوشبختانه در دادگسترى زیادند-تشخیص دادند كه ایراد وارده بر قانون مدنى كه در بالا شرح داده شد وارد است،من از هم اكنون از انتقاد سایر نوشته‏هاى‏«زن روز»خوددارى مى‏كنم.

ازدواج موقت و مساله حرمسرا

یكى از سوژه‏هایى كه مغرب زمین علیه مشرق زمین در دست دارد و به رخ او مى‏كشد و برایش فیلمها و نمایشنامه‏ها تهیه كرده و مى‏كند،مساله تشكیل حرمسراست كه متاسفانه در تاریخ مشرق زمین نمونه‏هاى زیادى مى‏توان از آن یافت.

زندگى برخى از خلفا و سلاطین مشرق زمین،نمونه كاملى از این ماجرا به شمار مى‏رود و حرمسرا سازى مظهر اتم و اكمل هوسرانى و هوا پرستى یك مرد شرقى قلمداد مى‏گردد.

مى‏گویند مجاز شمردن ازدواج موقت مساوى است‏با مجاز دانستن تشكیل حرمسرا كه نقطه ضعف و مایه سرافكندگى مشرق زمین در برابر مغرب زمین است، بلكه مساوى است‏با مجاز شمردن هوسرانى و هواپرستى كه به هر شكل و هر صورت باشد منافى اخلاق و پیشرفت و عامل سقوط و تباهى است.

عین این مطلب درباره تعدد زوجات گفته شده است.جواز تعدد زوجات را به عنوان جواز تشكیل حرمسرا تفسیر كرده‏اند.

ما درباره تعدد زوجات جداگانه بحث‏خواهیم كرد و اكنون بحث‏خود را اختصاص مى‏دهیم به ازدواج موقت.

این مساله را از دو جهت‏باید بررسى كرد:یكى از این نظر كه عامل تشكیل حرمسرا از جنبه اجتماعى چه بوده است؟آیا قانون ازدواج موقت در تشكیل حرمسراهاى مشرق زمین تاثیرى داشته است‏یا نه؟

دوم اینكه آیا منظور از تشریع قانون ازدواج موقت این بوده است كه ضمنا وسیله هوسرانى و حرمسراسازى براى عده‏اى از مردان فراهم گردد یا نه؟

علل اجتماعى حرمسراسازى

اما بخش اول.پیدایش حرمسرا معلول دست‏به دست دادن دو عامل است:

اولین عامل حرمسراسازى تقوا و عفاف زن است;یعنى شرایط اخلاقى و اجتماعى محیط باید طورى باشد كه به زنان اجازه ندهد در حالى كه با مرد بخصوصى رابطه جنسى دارند با مردان دیگر نیز ارتباط داشته باشند.در این شرایط مرد هوسران عیاش متمكن چاره خود را منحصر مى‏بیند كه گروهى از زنان را نزد خود گرد آورده حرمسرایى تشكیل دهد.

بدیهى است كه اگر شرایط اخلاقى و اجتماعى،عفاف و تقوا را بر زن لازم نشمارد و زن رایگان و آسان خود را در اختیار هر مردى قرار دهد و مردان بتوانند هر لحظه با هر زنى هوسرانى كنند و وسیله هوسرانى همه جا و هر وقت و در هر شرایطى فراهم باشد، هرگز این گونه مردان زحمت تشكیل حرمسراهایى عریض و طویل با هزینه هنگفت و تشكیلات وسیع به خود نمى‏دهند.

عامل دیگر،نبودن عدالت اجتماعى است.هنگامى كه عدالت اجتماعى برقرار نباشد، یكى غرق دریا دریا نعمت و دیگرى گرفتار كشتى كشتى فقر و افلاس و بیچارگى باشد، گروه زیادى از مردان از تشكیل عائله و داشتن همسر محروم مى‏مانند و عدد زنان مجرد افزایش مى‏یابد و زمینه براى حرمسراسازى فراهم مى‏گردد.

اگر عدالت اجتماعى برقرار و وسیله تشكیل عائله و انتخاب همسر براى همه فراهم باشد،قهرا هر زنى به مرد معینى اختصاص پیدا مى‏كند و زمینه عیاشى و هوسرانى و حرمسراسازى منتفى مى‏گردد.

مگر عده زنان چقدر از مردان زیادتر است كه با وجود اینكه همه مردان بالغ از داشتن همسر برخوردار باشند،باز هم براى هر مردى و لا اقل براى هر مرد متمكن و پولدارى امكان تشكیل حرمسرا باقى بماند؟

عادت تاریخ این است كه سرگذشت‏حرمسراهاى دربارهاى خلفا و سلاطین را نشان دهد، عیشها و عشرتهاى آنها را مو به مو شرح دهد اما از توضیح و تشریح محرومیتها و ناكامیها و حسرتها و آرزو به گور رفتن‏هاى آنان كه در پاى قصر آنها جان داده‏اند و شرایط اجتماعى به آنها اجازه انتخاب همسر نمى‏داده است‏سكوت نماید. ده‏ها و صدها زنانى كه در حرمسراها بسر مى‏برده‏اند،در واقع حق طبیعى یك عده محروم و بیچاره بوده‏اند كه تا آخر عمر مجرد زیسته‏اند.

مسلما اگر این دو عامل معدوم گردد;یعنى عفاف و تقوا براى زن امر لازم شمرده شود و كامیابى جنسى جز در كادر ازدواج(اعم از دائم یا موقت)ناممكن گردد و از طرف دیگر ناهمواریهاى اقتصادى،اجتماعى از میان برود و براى همه افراد بالغ امكان استفاده از طبیعى‏ترین حق بشرى یعنى حق تاهل فراهم گردد،تشكیل حرمسرا امرى محال و ممتنع خواهد بود.

یك نگاه مختصر به تاریخ نشان مى‏دهد كه قانون ازدواج موقت كوچكترین تاثیرى در تشكیل حرمسرا نداشته است.خلفاى عباسى و سلاطین عثمانى كه بیش از همه به این عنوان شهرت دارند،هیچ كدام پیرو مذهب شیعه نبوده‏اند كه از قانون ازدواج موقت استفاده كرده باشند.

سلاطین شیعه مذهب با آنكه مى‏توانسته‏اند این قانون را بهانه كار قرار دهند، هرگز به پایه خلفاى عباسى و سلاطین عثمانى نرسیده‏اند.این خود مى‏رساند كه این ماجرا معلول اوضاع خاص اجتماعى دیگر است.

آیا تشریع ازدواج موقت‏براى تامین هوسرانى است؟

اما بخش دوم.در هر چیزى اگر بشود تردید كرد،در این جهت نمى‏توان تردید كرد كه ادیان آسمانى عموما بر ضد هوسرانى و هوا پرستى قیام كرده‏اند،تا آنجا كه در میان پیروان غالب ادیان ترك هوسرانى و هوا پرستى به صورت تحمل ریاضتهاى شاقه درآمده است.

یكى از اصول واضح و مسلم اسلام مبارزه با هوا پرستى است.قرآن كریم هواپرستى را در ردیف بت پرستى قرار داده است.در اسلام آدم‏«ذواق‏»یعنى كسى كه هدفش این است كه زنان گوناگون را مورد كامجویى و«چشش‏»قرار دهد،ملعون و مبغوض خداوند معرفى شده است.ما آنجا كه راجع به طلاق بحث مى‏كنیم مدارك اسلامى این مطلب را نقل خواهیم كرد.

امتیاز اسلام از برخى شرایع دیگر به این است كه ریاضت و رهبانیت را مردود مى‏شمارد،نه اینكه هواپرستى را جایز و مباح مى‏داند.از نظر اسلام تمام غرایز(اعم از جنسى و غیره)باید در حدود اقتضاء و احتیاج طبیعت اشباع و ارضاء گردد.اما اسلام اجازه نمى‏دهد كه انسان آتش غرایز را دامن بزند و آنها را به شكل یك عطش پایان ناپذیر روحى درآورد.از این رو اگر چیزى رنگ هوا پرستى یا ظلم و بى‏عدالتى به خود بگیرد،كافى است كه بدانیم مطابق منظور اسلام نیست.

جاى تردید نیست كه هدف مقنن قانون ازدواج موقت این نبوده است كه وسیله عیاشى و حرمسراسازى براى مردم هوا پرست و وسیله بدبختى و دربدرى براى یك زن و یك عده كودك فراهم سازد.

تشویق و ترغیب فراوانى كه از طرف ائمه دین به امر ازدواج موقت‏شده است، فلسفه خاصى دارد كه عن قریب توضیح خواهم داد.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

مساله تعدد زوجات از دیدگاه اسلام

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: ترجمه المیزان، ج 4 ص 290 نویسنده: علامه طباطبایى 

 مساله وحدت و تعدد همسر در انواع مختلف حیوانات، مختلف است و خیلى روشن نیست زیرا در حیواناتى كه بینشان اجتماع خانوادگى بر قرار است، همسر یكى است و یك ماده به یك نر اختصاص مى‏یابد و این بدان جهت است كه نرها در تدبیر امور آشیانه و لانه و نیز در پرورش دادن جوجه‏ها با ماده همكارى مى‏كنند و این همكارى براى نرها مجالى باقى نمى‏گذارد كه به اداره یك ماده دیگر و لانه دیگر و جوجه‏هائى دیگر بپردازد، البته ممكن هم هست از راه اهلى كردن و سرپرستى نمودن آنها، وضعشان را تغییر داد یعنى امر معاش آنها را مانند مرغ و خروس و كبوتر تامین نمود، و در نتیجه وضعشان در همسرى نیز تغییر یابد.

و اما انسان از قدیم الایام و در بیشتر امت‏هاى قدیم چون مصر و هند و فارس و بلكه روم و یونان نیز تعدد زوجات را سنت‏خود كرده بود، و چه بسا بعد از گرفتن یك همسر و براى اینكه او تنها نماند، مصاحبانى در منزل مى‏آوردند تا مونس همسرشان باشند، و در بعضى امت‏ها به عدد معینى منتهى نمى‏شد مثلا یهودیان و اعراب گاه مى‏شد كه با ده زن و یا بیست زن و یا بیشتر ازدواج مى‏كردند، و مى‏گویند: سلیمان پادشاه، چند صد نفر زن داشته است.

و بیشتر این تعدد زوجات در میان قبائل و خاندانهائى كه زندگیشان قبیله‏اى است، نظیر ده‏نشینان و كوه‏نشینان اتفاق مى‏افتد، و این بدان جهت است كه صاحب خانه حاجت‏شدیدى به نفرات و همكارى دیگران دارد و مقصودشان از این تعدد زوجات زیادتر شدن اولاد ذكور است تا بوسیله آنان به امر دفاع كه از لوازم زندگى آنان ست‏بهتر و آسانتر بپردازند.و از این گذشته وسیله‏اى براى ریاست و آقائى بر دیگران باشد، علاوه بر یك همسرى كه مى‏گرفتند یك جمعیتى را نیز خویشاوند و حامى خود مى‏كردند.

و اینكه بعضى از دانشمندان گفته‏اند كه: انگیزه و عامل در تعدد زوجات در قبائل و اهل دهات كثرت مشاغل است‏یعنى یكى باید بارها را حمل و نقل كند، یك یا چند نفر به كار زراعت و آبیارى مشغول شوند، كسانى نیز به كار شكار و افرادى به كار پخت و پز و افرادى دیگر به كار بافندگى بپردازند و...این مطالب هر چند كه در جاى خود سخن درستى است الا اینكه اگر در صفات روحى این طایفه دقت كنیم، خواهیم دید كه مساله كثرت مشاغل براى آنان در درجه دوم از اهمیت قرار داشته است و غرض اول در نظر قبائل و انسان بیابانى از تعدد زوجات به همان تعلق مى‏گیرد كه ما ذكر كردیم، همانطور كه شیوع پسرخواندگى و بنوت و امثال آن در بین قبائل نیز از فروعات همان انگیزه‏اى است كه خاطرنشان ساختیم.

علاوه بر این یك عامل اساسى دیگرى نیز در بین این طایفه براى متداول شدن تعدد زوجات بوده است و آن این است كه در بین آنان عدد زنان همیشه بیش از عدد مردان بوده است، زیرا امت‏هائى كه به سیره و روش قبایل زندگى مى‏كنند همواره جنگ و كشتار و شبیخون و ترور و غارت در بینشان رایج است و این خود عامل مؤثرى است‏براى زیاد شدن تعداد زنان از مردان و این زیادى زنان طورى است كه جز با تعدد زوجات نیاز طبیعى آن جامعه بر آورده نمى‏شود، (پس این نكته را هم نباید از نظر دور داشت) .

اسلام قانون ازدواج با یك زن را تشریع و با بیشتر از یك همسر، یعنى تا چهار همسر را در صورت تمكن از رعایت عدالت در بین آنها، تنفیذ نموده، و تمام محذورهائى را كه متوجه این تنفیذ مى‏شود به بیانى كه خواهد آمد اصلاح كرده و فرموده: "و لهن مثل الذى علیهن بالمعروف" (1) .

بعضى‏ها به این حكم یعنى"جواز تعدد زوجات"چند اشكال كرده‏اند.

چهار اشكال بر حكم"جواز تعدد زوجات"و پاسخ بدانها

اول اینكه: این حكم آثار سوئى در اجتماع به بار مى‏آورد زیرا باعث جریحه‏دار شدن عواطف زنان مى‏شود و آرزوهاى آنان را به باد داده، فوران عشق و علاقه به شوهر را خمود و خاموش مى‏كند و حس حب او را مبدل به حس انتقام مى‏گرداند.و در نتیجه، دیگر به كار خانه نمى‏پردازد و از تربیت فرزندان شانه خالى مى‏كند.و در مقابل خطائى كه شوهر به او كرده، در مقام تلافى بر مى‏آید و به مردان اجنبى زنا مى‏دهد و همین عمل باعث‏شیوع اعمال زشت و نیز گسترش خیانت در مال و عرض و...مى‏گردد و چیزى نمى‏گذرد كه جامعه به انحطاط كشیده مى‏شود.

دوم اینكه: تعدد زوجات مخالف با وضعى است كه از عمل طبیعت مشاهده مى‏كنیم، چون آمارگیرى‏هائى كه در قرون متمادى از امت‏ها شده، نشان مى‏دهد كه همواره عدد مرد و زن برابر بوده و یا مختصر اختلافى داشته است، معلوم مى‏شود طبیعت‏براى یك مرد.یك زن تهیه كرده، پس اگر ما خلاف این را تجویز كنیم بر خلاف وضع طبیعت رفتار كرده‏ایم.

سوم اینكه: تشریع تعدد زوجات مردان را به حرص در شهوترانى تشویق نموده و این غریزه حیوانى (شهوت) را در جامعه گسترش مى‏دهد.

و چهارم اینكه: این قانون موقعیت اجتماعى زنان را در جامعه پائین مى‏آورد، و در حقیقت ارزش چهار زن را معادل با ارزش یك مرد مى‏كند و این خود یك ارزیابى جائرانه و ظالمانه است، حتى با مذاق خود اسلام سازگار نیست، چرا كه اسلام در قانون ارث و در مساله شهادت یك مرد را برابر دو زن قرار داده، با این حساب باید ازدواج یك مرد را با دو زن تجویز كند، نه بیشتر، پس تجویز ازدواج با چهار زن به هر حال از عدالت عدول كردن است، آن هم بدون دلیل، و این چهار اشكال اعتراضاتى است كه مسیحیان و یا متمدنین طرفدار تساوى "حقوق زن و مرد"بر اسلام وارد كرده‏اند.

جواب از اشكال اول را مكرر در مباحث گذشته دادیم و گفتیم كه اسلام زیر بناى زندگى بشر و بنیان جامعه انسانى را بر زندگى عقلى و فكرى بنا نهاده است، نه زندگى احساسى و عاطفى، در نتیجه هدفى كه باید در اسلام دنبال شود رسیدن به صلاح عقلى در سنن اجتماعى است، نه به صلاح و شایستگى آنچه كه احساسات دوست مى‏دارد و مى‏خواهد.و عواطف به سویش كشیده مى‏شود.

و این معنا به هیچ وجه مستلزم كشته شدن عواطف و احساسات رقیق زنان و ابطال حكم موهبتهاى الهى و غرایز طبیعى نیست، زیرا در مباحث علم النفس مسلم شده است كه صفات روحى و عواطف و احساسات باطنى از نظر كمیت و كیفیت‏با اختلاف تربیت‏ها و عادات، مختلف مى‏شود همچنانكه به چشم خود مى‏بینیم كه بسیارى از آداب در نظر شرقى‏ها پسندیده و ممدوح، و در نظر غربیها ناپسند و مذموم است.و به عكس آن بسیارى از رسوم و عادات وجود دارد كه در نظر غربیها پسندیده و در نظر شرقى‏ها ناپسند است و هیچگاه یافت نمى‏شود كه دو امت در همه آداب و رسوم نظر واحدى داشته باشند، بالاخره در بعضى از آنها اختلاف دارند.

و تربیت دینى در اسلام زن را بگونه‏اى بار مى‏آورد كه هرگز از اعمالى نظیر تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جریحه‏دار نمى‏شود، (او همینكه مى‏بیند خداى عز و جل به شوهرش اجازه تعدد زوجات را داده تسلیم اراده پروردگارش مى‏شود، و وقتى مى‏شنود كه تحمل در برابر آتش غیرت، مقامات والائى را نزد خداى تعالى در پى دارد به اشتیاق رسیدن به آن درجات، تحمل آن برایش گوارا مى‏گردد"مترجم") .

بله یك زن غربى كه از قرون متمادى تاكنون عادت كرده به اینكه تنها همسر شوهرش باشد و قرنها این معنا را در خود تلقین نموده، یك عاطفه كاذب در روحش جایگیر شده و آن عاطفه با تعدد زوجات ضدیت مى‏كند.دلیل بر این معنا این است كه زن غربى به خوبى اطلاع دارد كه شوهرش با زنان همسایگان زنا مى‏كند و هیچ ناراحت نمى‏شود، پس این عاطفه‏اى كه امروز در میان زنان متمدن پیدا شده، عاطفه‏اى است تلقینى و دروغین.

و این، نه تنها مرد غربى است كه هر زنى را دوست داشته باشد (چه بكر و چه بیوه، چه بى‏شوهر و چه شوهردار) زنا مى‏كند، بلكه زن غربى نیز با هر مردى كه دوست‏بدارد تماس غیر مشروع برقرار مى‏كند، و از این بالاتر اینكه زن و مرد غربى با محرم خود جمع مى‏شوند و مى‏توان ادعا كرد كه حتى یك انسان غربى از میان هزاران انسان را نخواهى یافت كه از ننگ زنا بر حذر مانده باشد (چه مردش و چه زنش) انسان غربى به این هم قانع نیست، بلكه عمل زشت لواط را هم مرتكب مى‏شود و شاید مردى یافت نشود و یا كمتر یافت‏شود كه از این ننگ سالم مانده باشد، و این رسوائى را بدانجا رساندند كه در چند سال قبل از پارلمان انگلیس خواستند تا عمل لواط را برایشان قانونى كند، چون آنقدر شایع شده بود كه دیگر جلوگیریش ممكن نبود، و اما زنان و مخصوصا دختران بكر و بى‏شوهر كه فحشاء در بینشان به مراتب زننده‏تر و فجیع‏تر بود.

و جاى بسیار شگفت است كه چگونه زنان غربى از این همه بى‏ناموسى كه شوهرانشان مى‏بینند متاسف نگشته، دلها و عواطفشان جریحه‏دار نمى‏شود، و چگونه است كه احساسات و عواطف مردان از اینكه در شب زفاف همسرشان را بیوه مى‏یابند ناراحت نشده و عواطفشان جریحه‏دار نمى‏گردد؟ و نه تنها ناراحت نمى‏شود بلكه هر قدر همسرش بیشتر زنا داده باشد و مردان بیشترى از او كام گرفته باشند، او بیشتر مباهات و افتخار مى‏كند، و منطقش این است كه من همسرى دارم كه عاشق‏هاى زیادى دارد و شیفتگانش بر سر همخوابى با او با یكدیگر جنگ و ستیز دارند، همسر من كسى است كه ده‏ها و بلكه صدها دوست و آشنا دارد.

ولى اگر آن نكته كه خاطرنشان كردیم در نظر گرفته شود، این شگفتى‏ها از بین مى‏رود، گفتیم عواطف و احساسات با اختلاف تربیت‏ها مختلف مى‏شود، این اعمال نامبرده از آنجا كه در سرزمین غرب تكرار شده و مردم در ارتكاب آن آزادى كامل دارند، دلهایشان نسبت‏به آن خو گرفته است، تا جائى كه عادتى معمولى و مالوف شده و در دلها ریشه دوانده، به همین جهت عواطف و احساسات به آن متمایل، و از مخالفت‏با آن جریحه دار مى‏شود.

و اما اینكه گفتند: تعدد زوجات باعث دلسردى زنان در اداره خانه و بى رغبتى آنان در تربیت اولاد مى‏شود و نیز اینكه گفتند: تعدد زوجات باعث‏شیوع زنا و خیانت مى‏گردد، درست نیست زیرا تجربه خلاف آن را اثبات كرده است.

در صدر اسلام حكم تعدد زوجات جارى شد و هیچ مورخ و اهل خبره تاریخ نیست كه ادعا كند در آن روز زنان به كار كردن در خانه بى رغبت‏شدند و كارها معطل ماند و یا زنا در جامعه شیوع پیدا كرد، بلكه تاریخ و مورخین خلاف این را اثبات مى‏كنند.

علاوه بر اینكه زنانى كه بر سر زنان اول شوهر مى‏كنند، در جامعه اسلامى و سایر جامعه‏هائى كه این عمل را جایز مى‏دانند با رضا و رغبت‏خود زن دوم یا سوم یا چهارم شوهر مى‏شوند، و این زنان، زنان همین جامعه‏ها هستند و مردان آنها را از جامعه‏هاى دیگر و به عنوان برده نمى‏آورند و یا از دنیائى غیر این دنیا به فریب نیاورده‏اند و اگر مى‏بینیم كه این زنان به چنین ازدواجى تمایل پیدا مى‏كنند به خاطر عللى است كه در اجتماع حكم فرما است و همین دلیل روشن است‏بر اینكه طبیعت جنس زن امتناعى از تعدد زوجات ندارد و قلبشان از این عمل آزرده نمى‏شود، بلكه اگر آزردگى‏اى هست از لوازم و عوارضى است كه همسر اول پیش مى‏آورد، زیرا همسر اول وقتى تنها همسر شوهرش باشد، دوست نمى‏دارد كه غیر او زنى دیگر به خانه‏اش وارد شود، زیرا كه مى‏ترسد قلب شوهرش متمایل به او شود و یا او بر وى تفوق و ریاست پیدا كند و یا فرزندى كه از او پدید مى‏آید با فرزندان وى ناسازگارى كند و امثال اینگونه ترس‏ها است كه موجب عدم رضایت و تالم روحى زن اول مى‏شود نه یك غریزه طبیعى.

و اما اشكال دوم: كه تعدد زوجات از نظر آمار زن و مرد عملى غیر طبیعى است، جوابش این است كه این استدلال از چند جهت مخدوش و نادرست است.

1- امر ازدواج تنها متكى به مساله آمار نیست، (تا كسى بگوید باید زن هم جیره‏بندى شود، و گرنه اگر مردى چهار زن بگیرد، سه نفر مرد دیگر بى زن مى‏ماند" مترجم") .بلكه در این میان عوامل و شرایط دیگرى وجود دارد كه یكى از آنها رشد فكرى است، كه زنان زودتر از مردان رشد یافته و آماده ازدواج پیدا مى‏شوند، سن زنان مخصوصا در مناطق گرمسیر وقتى از نه (9) سالگى بگذرد صلاحیت ازدواج پیدا مى‏كنند، در حالى كه بسیارى از مردان قبل از شانزده (16) سالگى به این رشد و این آمادگى نمى‏رسند، (و این معیار همان است كه اسلام در مساله نكاح معتبر شمرده است) .

دلیل و شاهد بر این مطلب سنت جارى و روش معمول در دختران كشورهاى متمدن است كه كمتر دخترى را مى‏توان یافت كه تا سن قانونى (مثلا شانزده سالگى) بكارتش محفوظ مانده باشد.و این (زایل شدن بكارت) نیست مگر به خاطر اینكه طبیعت، چند سال قبل از سن قانونى‏اش او را آماده نكاح كرده بود و چون قانون اجازه ازدواج به او نمى‏داده، بكارت خود را مفت از دست داده است.

و لازمه این خصوصیت این است كه اگر ما موالید و نوزادان شانزده سال قبل یك كشور را - با فرض اینكه دخترانش برابر پسران باشد - در نظر بگیریم، سر سال شانزدهم از نوزادان پسر تنها یك سالش (یعنى سال اول از آن شانزده سال) آماده ازدواج مى‏باشند، در حالى كه از نوزادان دختر، دختران هفت‏سال اول از آن شانزده سال به حد ازدواج رسیده‏اند، یعنى نوزادان سال اول (از پسران) تا سال هفتم (از دختران) و اگر نوزادان بیست و پنج‏سال قبل كشورى را در نظر بگیریم، سر سال بیست و پنجم مرحله رشد بلوغ مردان است، و نوزادان ده سال از پسران و پانزده سال از دختران آماده ازدواج شده‏اند و اگر در گرفتن نسبت‏حد وسط را معیار قرار دهیم براى هر یك پسر، دو دختر آماده ازدواجند و این نسبت را طبیعت پسر و دختر برقرار كرده است.

گذشته از آن آمارى كه از آن یاد كردند خود بیانگر این معنا است كه زنان عمرشان از مردان بیشتر است، و لازمه آن این است كه در سال مرگ همین پسران و دخترانى كه فرض كردیم عده‏اى پیر زن وجود داشته باشد كه در برابر آنها پیرمردانى وجود نداشته باشند (مؤید این معنا آمارى است كه روزنامه اطلاعات تهران مورخه سه‏شنبه یازدهم دى ماه هزار و سیصد و سى و پنج‏شمسى از سازمان آمار فرانسه نقل كرده) و خلاصه‏اش این است كه:

"بر حسب آمارگیرى این نتیجه به دست آمده است كه در فرانسه در برابر هر صد نفر مولود دختر صد و پنج پسر متولد مى‏شود و با این حال روز به روز آمار زنان از مردان بیشتر مى‏شود و از چهل میلیون نفوس فرانسه كه باید بیش از بیست میلیونش مرد باشد، عدد زنان "1765000"یك میلیون و هفتصد و شصت و پنج هزار نفر از مردان بیشتر است و علت این امر این است كه پسران و مردان مقاومتشان در برابر بیماریها كمتر از دختران و زنان است.و به همین جهت از ولادت تا سن 19 سالگى، پسران پنج درصد بیش از دختران مى‏میرند.

آنگاه این مؤسسه شروع مى‏كند به گرفتن آمار در ناحیه نقص و این آمار را از سن 25- 30 سالگى شروع مى‏كند تا سن 60- 65 سالگى و نتیجه مى‏گیرد كه در سن 60- 65 سالگى در برابر یك میلیون و پانصد هزار زن بیش از هفتصد و پنجاه هزار نفر مرد باقى نمى‏ماند".

از این هم كه بگذریم خاصیت تولید نسل و یا به عبارت دیگر دستگاه تناسلى مرد عمرش بیشتر از دستگاه تناسلى زن است، زیرا اغلب زنان در سن پنجاه سالگى یائسه مى‏شوند و دیگر رحم آنان فرزند پرورش نمى‏دهد، در حالى كه دستگاه تناسلى مرد سالها بعد از پنجاه سالگى قادر به تولید نسل مى‏باشد و چه بسا مردان كه قابلیت تولیدشان تا آخر عمر طبیعى كه صد سالگى است‏باقى مى‏ماند، در نتیجه عمر مردان از نظر صلاحیت تولید، كه تقریبا هشتاد سال مى‏شود، دو برابر عمر زنان یعنى چهل سال است.

و اگر ما این وجه را با وجه قبلى روى هم در نظر بگیریم، این نتیجه به دست مى‏آید كه طبیعت و خلقت‏به مردان اجازه داده تا از ازدواج با یك زن فراتر رود و بیش از یكى داشته باشد و این معقول نیست كه طبیعت، نیروى تولید را به مردان بدهد و در عین حال آنانرا از تولید منع كند، زیرا سنت جارى در علل و اسباب این معنا را نمى‏پذیرد.

علاوه بر اینكه حوادثى كه افراد جامعه را نابود مى‏سازد، یعنى جنگها و نزاعها و جنایات، مردان را بیشتر تهدید مى‏كند تا زنان را، به طورى كه نابود شوندگان از مردان قابل مقایسه با نابودشوندگان از زنان نیست، قبلا هم تذكر دادیم كه همین معنا قوى‏ترین عامل براى شیوع تعدد زوجات در قبائل است و بنا بر این زنانى كه به حكم مطلب بالا، شوهر را از دست مى‏دهند، چاره‏اى جز این ندارند كه یا تعدد زوجات را بپذیرند و یا تن به زنا و یا محرومیت دهند، چون با مرگ شوهران غریزه جنسى آنان نمى‏میرد و باطل نمى‏شود.

و از جمله مطالبى كه این حقیقت را تایید مى‏كند، جریانى است كه چند ماه قبل از نوشتن این اوراق در آلمان اتفاق افتاد و آن این بود كه جمعیت زنان بى‏شوهر نگرانى خود را از نداشتن شوهر طى شكایتى به دولت اظهار نموده و تقاضا كردند كه براى علاج این درد مساله تعدد زوجات در اسلام را قانونى ساخته، به مردان آلمان اجازه دهد تا هر تعداد كه خواستند زن بگیرند، چیزى كه هست‏حكومت‏خواسته آن زنان را بر آورده نكرد، زیرا كلیسا او را از این كار بازداشت.

آرى كلیسا راضى شد زنا و فساد نسل شایع شود ولى راضى نشد تعدد زوجات اسلام در آلمان رسمیت پیدا كند.

2- استدلال به اینكه"طبیعت نوع بشر عدد مردان را مساوى عدد زنان قرار داده"، با صرفنظر از خدشه‏هائى كه داشت زمانى استدلال درستى است كه تمامى مردان چهار زن بگیرند و یا حداقل بیش از یك زن اختیار كنند، در حالى كه چنین نبوده و بعد از این نیز چنین نخواهد شد، براى اینكه طبیعت چنین موقعیتى را در اختیار همگان قرار نداده و طبعا بیش از یك زن داشتن جز براى بعضى از مردان فراهم نمى‏شود، اسلام نیز كه همه دستوراتش مطابق با فطرت و طبیعت است چهار زن داشتن را بر همه مردان واجب نكرده، بلكه تنها براى كسانى كه توانائى دارند، جایز دانسته (نه واجب) آن هم در صورتى كه بتوانند بین دو زن و بیشتر به عدالت رفتار كنند.

و یكى از روشن‏ترین دلیل بر اینكه لازمه این تشریع، حرج و فساد نیست، عمل مسلمانان به این تشریع و سیره آنان بر این سنت است و همچنین غیر مسلمانان اقوامى كه این عمل را جایز مى‏دانند و نه تنها مستلزم حرج و قحطى و نایابى زن نیست‏بلكه به عكس، ممنوعیت تعدد زوجات در اقوامى كه آن را تحریم كرده‏اند، باعث‏شده هزاران زن از شوهر و اجتماع خانوادگى محروم باشند و به دادن زنا اكتفا كنند. 3- استدلال نامبرده، صرفنظر از خدشه‏هائى كه داشت در صورتى درست‏بوده و بر حكم تعدد زوجات وارد است كه حكم نامبرده (تعدد زوجات) اصلاح نشده و با قیودى كه محذورهاى توهم شده را اصلاح كند، مقید و تعدیل نشود.ولى اسلام همین كار را كرده، و بر مردانى كه مى‏خواهند زنانى متعدد داشته باشند شرط كرده كه در معاشرت با آنان رعایت عدالت را بكنند و بستر زناشوئى را بین آنان بالسویه تقسیم كنند.و نیز واجب كرده كه نفقه آنان و اولادشان را بدهند و معلوم است كه رعایت عدالت در انفاق و پرداخت هزینه زندگى چهار زن و اولاد آنها و نیز رعایت مساوات در معاشرت با آنان جز براى بعضى از مردان فهمیده و ثروتمند فراهم نمى‏شود.و این كار براى عمومى مردم فراهم و میسور نیست. علاوه بر این، در این میان راههاى دینى و مشروع دیگرى است كه با به كار بستن آن، زن مى‏تواند شوهر خود را ملزم سازد كه زن دیگرى نگیرد و تنها به او اكتفا كند. و اما اشكال سوم: كه مى‏گفت: "تجویز تعدد زوجات، مردان را به شهوت رانى ترغیب نمودن و همچنین نیروى شهوت را در جامعه تقویت كردن"است، در پاسخ این اشكال باید گفت كه: صاحب این اشكال اطلاع و تدبرى در تربیت اسلامى و مقاصدى كه این شریعت دنبال مى‏كند ندارد و نمى‏داند كه تربیت دینى نسبت‏به زنان در جامعه اسلامى دین - پسند، این است كه زنان را با پوشیدن خود با عفاف و با حیا بار مى‏آورد، و زنان را طورى تربیت مى‏كند كه خود به خود شهوت در آنان كمتر از مردان مى‏شود، (بر خلاف آنچه مشهور شده كه شهوت نكاح در زن بیشتر و زیادتر از مرد است.و استدلال مى‏كنند به اینكه زن بسیار حریص در زینت و جمال و خود آرائى است و وجود این طبیعت در زن دلیل بر آن است كه شهوت او زیادتر از مرد است) و ادعاى ما آنقدر روشن است كه مردان مسلمانى كه با زنان متدین و تربیت‏شده در دامن پدر و مادر دین دار ازدواج كرده‏اند، كمترین تردیدى در آن ندارند، پس روى هم رفته، شهوت جنسى مردان معادل ست‏با شهوتى كه در یك زن، بلكه دو زن و سه زن وجود دارد.

از سوى دیگر دین اسلام بر این معنا عنایت دارد كه حداقل و واجب از مقتضیات طبع و مشتهیات نفس ارضا گردد.واحدى از این حداقل، محروم نماند و به همین جهت این معنا را مورد نظر قرار داده كه شهوت هیچ مردى در هیچ زمانى در بدن محصور نشود و وادارش نكند به اینكه به تعدى و فجور و فحشا آلوده گردد.

.

در چنین زمانى است كه تمامى عواطف و احساسات رقیق و لطیف فطرى و طبیعى زنان، مانند: "مهر و محبت"، "نر مخوئى"، "رقت"، "رافت"، "شفقت"، "خیرخواهى"، "حفظ غیب"، " وفا"، "مودت"، "رحمت"، "اخلاص"و...نسبت‏به شوهر و فرزندانى كه شوهر از همسر قبلیش داشته، و نیز علاقه به خانه و همه متعلقات آن كه از صفات غریزى زن است‏برگشته و جاى خود را به ضد خودش مى‏دهد و در نتیجه خانه را كه باید جاى سكونت و استراحت آدمى و محل برطرف كردن خستگى تن و تالمات روحى و جسمى انسان باشد و هر مردى در زندگى روزمره‏اش دچار آنها مى‏شود به صورت گود زورخانه و معركه قتال در مى‏آید، معركه‏اى كه در آن نه براى جان كسى احترامى هست و نه براى عرضش و نه آبرویش و نه مالش، و خلاصه هیچ كس از كس دیگر در امان نیست.

و معلوم است كه در چنین خانه‏اى صفاى زندگى مبدل به كدورت گشته و لذت زندگى از آنجا كوچ مى‏كند و جاى خود را به ضرب و شتم و فحش و ناسزا و سعایت و سخن چینى و رقابت و نیرنگ مى‏دهد و بچه‏هاى چنین خانه‏اى نیز با بچه‏هاى دیگر خانه‏ها فرق داشته و دائما در حال اختلاف و مشاجره هستند و چه بسا كه (كارد مرد به استخوانش رسیده و همسر خود را به قتل برساند و یا) زن در صدد نابود كردن شوهر، و بچه‏ها در مقام كشتن یكدیگر و یا در صدد كشتن پدر بر آیند و پیوند خویشاوندى و قرابت و برادرى جاى خود را به انتقام و خونخواهى بدهد.و معلوم است كه (به فرموده رسول خدا (ص) كه: الحب یتوارث و البغض یتوارث، دشمنى نسل اول خانوداه، به نسلهاى بعدى نیز منتقل مى‏گردد "مترجم") خونریزى و نابودى نسل، و فساد خانه در نسلهاى مردى كه داراى دو زن مى‏باشد ادامه یابد.

از تمام اینها كه بگذریم، آثار سوء تعدد زوجات به بیرون از خانه یعنى به جامعه نیز راه یافته و باعث‏شقاوت و فساد اخلاق و قساوت و ظلم و بغى و فحشا و سلب امنیت و اعتماد مى‏گردد.و مخصوصا كه اگر جواز طلاق را هم بر این قانون (جواز تعدد زوجات) اضافه كنیم بخوبى روشن مى‏شود كه این دو حكم (جواز تعدد زوجات و طلاق) كار مردان جامعه را به كجا مى‏كشاند، وقتى مرد بتواند هر كه را واست‏بگیرد و هر یك از همسرانش را خواست طلاق دهد، خود بخود ذوقى و شهوت‏پرست‏بار مى‏آید، چنین مردى جز پیروى از شهواتش و اطفاى آتش حرصش و گرفتن این زن و رها كردن آن زن، عزت دادن به این و خوار ساختن آن، هیچ كارى و هیچ همى ندارد و این وضع جز تباه كردن و بدبخت‏ساختن نیمى از مردم جامعه (یعنى زنان) اثر دیگرى ندارد، علاوه بر اینكه با تباهى آن نصف (زنان)، نصف دیگر (مردان) نیز تباه مى‏شوند.

این بود حاصل سخنان مخالفین كه به خورد جامعه داده‏اند، انصافا سخن درستى است و ما قبول داریم، و لیكن هیچیك از آنها بر اسلام و تشریع اسلام وارد نیست، بلكه همه‏اش متوجه مسلمانان است.

آرى، اگر مخالفین، عصر و دوره‏اى را نشان دهند كه در آن دوره مسلمانان به حقیقت احكام دین و تعالیم آن عمل كرده باشند و در آن دوره نیز این آثار سوء بر مساله تعدد زوجات و جواز طلاق مترتب شده باشد، آنگاه مى‏توانند ادعا كنند كه آثار سوء نامبرده، از ناحیه جواز تعدد زوجات و طلاق است، ولى با كمال تاسف مسلمانان قرنها است كه حكومت اسلامى ندارند و آنان كه سردمداران مسلمانان بودند، صالح نبودند، تا مسلمانان را بر طبق تربیت اسلامى و با تعالیم عالیه آن تربیت كنند، بلكه خود آن سردمداران در پرده درى و نقض قوانین و ابطال حدود دین پیشگامتر از مردم بودند و واضح است كه مردم تابع مرام پادشاهان خویشند.

و اگر ما بخواهیم در اینجا به نقل قسمتى از سرگذشت فرمانروایان و جریاناتى كه در دربار آنان جارى بوده و رسوائیهائى كه پادشاهان كشورهاى اسلامى به بار آوردند از روز مبدل شدن حكومت دینى به سلطنت و شاهنشاهى بپردازیم، باید در همین جا كتابى جداگانه در بین كتاب تفسیر خود بنویسیم (و این با وعده اختصارى كه داده‏ایم نمى‏سازد) .

و كوتاه سخن آنكه اگر اشكالى هست‏به مسلمانان وارد است كه اجتماع خانوادگى خویش را به گونه‏اى ترتیب داده‏اند كه تامین كننده سعادت زندگیشان نیست و سیاستى را اتخاذ مى‏كنند كه نمى‏توانند آن را پیاده سازند و در پیاده كردنش از صراط مستقیم منحرف نشوند، تازه گناه این آثار سوء به گردن مردان است، نه زنان و فرزندان، هر چند كه هر كسى مسؤول گناه خویش است، ولى ریشه تمام این مفاسد و بدبختى‏ها و خانمان براندازیها و... روش و مرام اینگونه مردان است كه سعادت خود و همسر و اولاد خود را و صفاى جو جامعه خویش را فداى شهوترانى و نادانى خود مى‏كنند. و اما اسلام (همانطور كه در سابق بیان كردیم) قانون تعدد زوجات را بدون قید و بند تشریع نكرده، و اصلا آن را بر همه مردان واجب و لازم ننموده، بلكه به طبیعت و حال افراد توجه فرموده، و همچنین عوارضى را كه ممكن است احیانا براى افرادى عارض شود در نظر گرفته، و به بیانى كه گذشت صلاحیت قطعى را شرط نموده و مفاسد و محذورهائى را كه در تعدد زوجات وجود دارد بر شمرده و در چنین موقعیتى است كه آن را جایز دانسته، تا مصالح مجتمع اسلامى انسانها تامین شود.و حكم"جواز"را مقید به صورتى كرده است كه هیچیك از مفاسد شنیع نامبرده پیش نیاید و آن در صورتى است كه مرد از خود اطمینان داشته باشد به اینكه مى‏تواند بین چند همسر به عدالت رفتار كند. پس تنها كسى كه چنین اطمینانى از خود دارد و خداى تعالى چنین توفیقى به او داده، از نظر دین اسلام مى‏تواند بیش از یك زن داشته باشد.و اما آن مردانى كه (اشكال كنندگان.وضعشان را با آب و تاب نقل كرده‏اند كه) هیچ عنایتى به سعادت خود و زن و فرزند خود ندارند و جز ارضاى شكم و شهوت هیچ چیزى برایشان محترم نیست، و زن برایشان جز وسیله‏اى كه براى شهوترانى مردان خلق شده‏اند مفهومى ندارد، آنها ارتباطى با اسلام ندارند و اسلام هم به هیچ وجه اعمالشان را امضا ننموده و از نظر اسلام اصلا زن گرفتن براى آنان با وجود این وضعى كه دارند جایز نیست و اگر واجد شرایط باشند و زن را یك حیوان نپندارند، تنها یك زن مى‏توانند اختیار كنند. علاوه بر اینكه در اصل اشكال بین دو جهت كه از نظر اسلام از هم جدا نیستند یعنى جهت تشریع و جهت ولایت‏خلط شده است.

عدم جریان صحیح یك قانون در جامعه‏اى، الزاما به معناى بطلان و فساد
آن قانون نیست

توضیح اینكه: در نظر دانشمندان امروز معیار در داورى اینكه چه قانونى از قوانین موضوعه و چه سنتى از سنت‏هاى جاریه صحیح و چه قانون و سنتى فاسد است، آثار و نتایج آن قانون است كه اگر بعد از پیاده شدنش در جامعه، آثارش مورد پسند واقع شد آن قانون را قانونى خوب مى‏دانند، و اگر نتایج‏خوبى به بار نیاورد، مى‏گویند این قانون خوب نیست، خلاصه اینكه معیار خوبى و بدى قانون را پسند و عدم پسند مردم مى‏دانند، حال مردم در هر سطحى كه باشند و هر دركى و میلى كه داشته باشند مهم نیست. و من گمان نمى‏كنم كه این دانشمندان غفلت ورزیده باشند از اینكه: چه بسا مى‏شود كه جامعه‏اى داراى بعضى سنن و عادات و عوارضى باشد كه با حكم مورد بحث نسازد و اینكه باید مجتمع را مجهز كرد به روشى كه منافى آن حكم یا آن سنت نباشد، تا مسیر خود را بداند و بفهمد كه كارش به كجا مى‏انجامد و چه اثرى از كار او بجا مى‏ماند، خیر یا شر، نفع یا ضرر؟ .

چیزى كه هست این دانشمندان در قوانین، تنها خواست و تقاضاى جامعه را معیار قرار مى‏دهند.یعنى تقاضائى كه از وضع حاضر و ظاهر اندیشه جامعه ناشى مى‏شود، حال آن وضع هر چه مى‏خواهد باشد و آن تفكر و اندیشه هر چه مى‏خواهد باشد و هر استدعا و تقاضا كه مى‏خواهد داشته باشد.در نظر این دانشمندان قانون صحیح و صالح چنین قانونى است و بقیه قوانین غیر صالح است (هر چند مطابق عقل و فطرت باشد) . به همین جهت است كه وقتى مسلمانان را مى‏بینند كه در وادى گمراهى سرگردان و در پرتگاه هلاكت واقعند و فساد از سراسر زندگى مادى و معنویشان مى‏بارد، آنچه فساد مى‏بینند به اسلام، یعنى دین مسلمانان نسبت مى‏دهند، اگر دروغ و خیانت و بد دهنى و پایمال كردن حقوق یكدیگر و گسترش ظلم و فساد خانواده‏ها و اختلال و هرج و مرج در جامعه را مشاهده مى‏كنند، آنها را به قوانین دینى دایر در بین ایشان نسبت مى‏دهند و مى‏پندارند كه جریان سنت اسلام و تاثیرات آن مانند سایر سنت‏هاى اجتماعى است كه (با تبلیغات و یا به اصطلاح روز، "شستشو دادن مغز"و) متراكم كردن احساسات در بین مردم، بر آنها تحمیل مى‏شود.

در نتیجه از این پندار خود نتیجه مى‏گیرند كه: "اسلام باعث‏به وجود آمدن مفسده‏هاى اجتماعى‏اى است كه در بین مسلمانان رواج یافته و تمامى این ظلم‏ها و فسادها از اسلام سرچشمه مى‏گیرد!و حال آنكه بدترین ظلمها و نارواترین جنایتها در بینشان رایج‏بوده است.و به قول معروف: "كل الصید فى جوف الفراء - همه شكارها در جوف پوستین است"و همچنین نتیجه این پندار غلط است كه مى‏گویند: اگر اسلام دین واقعى بود و اگر احكام و قوانین آن خوب و متضمن صلاح و سعادت مردم بود، در خود مردم اثرى سعادت بخش مى‏گذاشت نه اینكه و بال مردم بشود. این سخن، سخن درستى نیست، چرا كه این دانشمندان بین طبیعت‏حكم"صالح"و "مصلح"، و همچنین حكم بین مردم"فاسد"و"مفسد"خلط كرده‏اند، اسلام كه خم رنگرزى نیست، اسلام مجموع معارف اعتقادى و اخلاقى است، و قوانینى است عملى كه هر سه قسمت آن با یكدیگر متناسب و مرتبط است و با همه تمامیتش وقتى اثر مى‏گذارد كه مجموعش عملى شود و اما اگر كسى معارف اعتقادى و اخلاقى آن را به دست آورده و در مرحله عمل كوتاهى كند، البته اثرى نخواهد داشت، نظیر معجونها كه وقتى یك جزء آن فاسد مى‏شود همه‏اش را فاسد مى‏كند و اثرى مخالف به جاى مى‏گذارد، و نیز وقتى اثر مطلوب را مى‏بخشد كه بدن بیمار براى ورود معجون و عمل كردنش آماده باشد كه اگر انسانى كه آن را مصرف مى‏كند شرایط مصرف را رعایت نكند، اثر آن خنثى مى‏گردد و چه بسا نتیجه و اثرى بر خلاف آنچه را كه توقع داشت مى‏گیرد. گیرم كه سنت اسلامى نیروى اصلاح مردم و از بین بردن سستى‏ها و رذائل عمومى را به خاطر ضعف مبانى قانونیش نداشته باشد، سنت دموكراتیك چرا این نیرو را نداشته و در بلوك شرق دنیا یعنى در بلاد اسلام‏نشین، آن اثرى را كه در بلاد اروپا داشت ندارد؟ خوب بود سنت دموكراتیك بعد از ناتوانى اسلام، بتواند ما را اصلاح كند؟ و چه شده است‏بر ما كه هر چه بیشتر جلو مى‏رویم و هر چه زیادتر براى پیشرفت تلاش مى‏كنیم بیشتر به عقب بر مى‏گردیم، كسى شك ندارد در اینكه اعمال زشت و اخلاق رذیله در این عصر كه روزگار به اصطلاح تمدن!است در ما ریشه‏دارتر شده، با اینكه نزدیك به نیم قرن است كه خود را روشنفكر پنداشته‏ایم، در حالى كه حیوانى بى‏بندوبار بیش نیستیم، نه بهره‏اى از عدالت اجتماعى داریم و نه حقوق بشر در بین ما زنده شده است.از معارف عالى و عمومى و بالاخره از هر سعادت اجتماعى جز الفاظى بى‏محتوا و دل خوش كن بهره‏اى نداریم، تنها الفاظى از این حقوق بر سر زبانهایمان رد و بدل مى‏شود.

و آیا مى‏توانید براى این جواب نقضى كه ما بر شما وارد كردیم پاسخى بدهید؟ نه، هرگز، و جز این نمى‏توانید عذر بیاورید كه در پاسخ ما بگوئید: "به این جهت نظام دموكراتیك نتوانسته است‏شما را اصلاح كند كه شما به دستورات نظام دموكراتیك عمل نكردید، تا آثار خوبى در شما به جاى بگذارد و اگر این جواب شما درست است، چرا در مورد مكتب اسلام درست نباشد؟ .

از این نیز بگذریم و فرض كنیم كه (العیاذ بالله) اسلام به خاطر سستى بنیادش نتوانسته در دلهاى مردم راه یافته و در اعماق جامعه بطور كامل نفوذ كند، و در نتیجه حكومتش در جامعه دوام نیافته و نتوانسته است‏به حیات خود در اجتماع اسلامى ادامه دهد و موجودیت‏خود را حفظ كند، به ناچار متروك و مهجور شده، ولى چرا روش دموكراتیك كه قبل از جنگ جهانى دوم مورد قبول و پسند همه عالم بود، بعد از جنگ نامبرده از روسیه رانده شد و روش بلشویكى جایش را اشغال كرد؟ !، و به فرض هم كه براى این رانده شدن و منقلب شدن آن در روسیه به روشى دیگر، عذرى بتراشند؟ چرا مرام دموكراتیك در ممالك چین، لتونى، استونى، لیتوانى، رومانى، مجارستان و یوگسلاوى و كشورهائى دیگر به كمونیستى تبدیل شد؟ و نیز چرا با اینكه سایر كشورها را تهدید مى‏كرد و عمیقا در آنها نیز ریشه كرده بود، ناگهان اینگونه از میان رفت؟ .

و چرا همین كمونیستى نیز بعد از آنكه نزدیك به چهل سال از عمرش گذشته و تقریبا بر نیمى از جمعیت دنیا حكومت مى‏كرد و دائما مبلغین آن و سردمدارانش به آن افتخار مى‏كردند و از فضیلت آن مى‏گفتند و اظهار مى‏داشتند كه: نظام كمونیستى تنها نظامى است كه به استبداد و استثمار دموكراسى آلوده نشده و كشورهائى را كه نظام كمونیستى بر آن حاكم بود بهشت موعود معرفى مى‏كردند، اما ناگهان همان مبلغین و سردمداران كمونیست دو سال قبل (2)

رهبر بى نظیر این رژیم یعنى استالین را به باد سرزنش و تقبیح گرفتند و اظهار نمودند كه: حكومت 30 ساله (سى سال حكومت استالین) حكومت زور و استبداد و برده‏گیرى به نام كمونیست‏بود.و به ناچار در این مدت حكومت او تاثیر عظیمى در وضع قوانین و اجراى آن و سایر متعلقاتش داشت و تمامى این انحرافات جز از اراده مستبدانه و روحیه استثمارگر و برده‏كشى و حكومت فردى كه بدون هیچ معیار و ملاكى هزاران نفر را مى‏كشت و هزاران نفر دیگر را زنده نگه مى‏داشت، اقوامى را سعادتمند و اقوامى دیگر را بدبخت مى‏ساخت و نشات نمى‏گرفت و خدا مى‏داند كه بعد از سردمداران فعلى چه كسانى بر سر كار آیند و چه بر سر مردم بیچاره بیاورند!.

چه بسیار سنن و آدابى كه (اعم از درست و نادرست) در جامعه رواج داشته و سپس به جهت عوامل مختلف (كه مهمترینش خیانت‏سردمداران و سست اراده بودن پیروان آن مى‏باشد) از آن جامعه رخت‏بر بسته است و كسى كه به كتابهاى تاریخ مراجعه كند به این مطلب بر خورد مى‏كند.

اى كاش مى‏دانستم كه (در نظر دانشمندان غربى) چه فرقى است‏بین اسلام از آن جهت كه سنتى است اجتماعى، و بین این سنت‏ها كه تغییر و تبدیل یافته است و چگونه است كه این عذر را در سنتهاى مذكور مى‏پذیرند اما همان عذر را از اسلام نمى‏پذیرند، راستى علت این یك بام و دو هوا چیست؟ آرى باید گفت كه امروز كلمه حق در میان قدرت هول انگیز غربیان و جهالت و تقلید كوركورانه و به عبارت دیگر مرعوب شدن شرقیان از آن قدرت، واقع شده پس نه آسمانى است كه بر او سایه افكند و نه زمینى كه او را به پشت‏خویش نشاند، (غربى حاضر نیست‏حقانیت اسلام را بپذیرد، به خاطر اینكه علم و صنعتش او را مغرور ساخته است، شرقى نیز نمى‏تواند آن را بپذیرد، به خاطر آنكه در برابر تمدن غرب مرعوب شده"مترجم") . و سخن كوتاه اینكه قوانین اسلامى و احكامى كه در آن هست‏بر حسب مبنا و مشرب با سایر قوانین اجتماعى كه در بین مردم دایر است تفاوت دارد، و آن تفاوت این است كه قوانین و سنت‏هاى بشرى به اختلاف اعصار و دگرگونیها كه در مصالح بشر پدید مى‏آید، دگرگون مى‏شود.و لیكن قوانین اسلامى به خاطر اینكه مبنایش مصالح و مفاسد واقعى است، اختلاف و دگرگونگى نمى‏پذیرد، نه واجبش و نه حرامش، نه مستحبش و نه مكروهش، و نه مباحش، چیزى كه هست اینكه: كارهائى را در اجتماع یك فرد مى‏تواند انجام بدهد و یا ترك نماید و هر گونه تصرفى را كه مى‏خواهد مى‏تواند بكند و مى‏تواند نكند، بر زمامدار جامعه اسلامى است كه مردم را به آن عمل - اگر واجب است - وا دارد، - و اگر حرام است - از آن نهى كند و...، كانه جامعه اسلامى یك تن واحد است و والى و زمامدار نیروى فكرى و اداره كننده او است.

بنا بر این اگر جامعه اسلامى داراى زمامدار و والى باشد، مى‏تواند مردم را از ظلمهائى كه شما در جواز تعدد زوجات شمردید نهى كند و از آن كارهاى زشتى كه در زیر پوشش تعدد زوجات انجام مى‏دهند جلوگیرى نماید و حكم الهى به جواز تعدد زوجات به حال خود بماند و آن فسادها هم پدید نیاید.

آرى حكم جواز تعدد زوجات یك تصمیم و حكمى است دائمى كه به منظور تامین مصالح عمومى تشریع شده، نظیر تصمیم یك فرد به اینكه تعدد زوجات را به خاطر مصلحتى كه براى شخص او دارد ترك كند كه اگر او به خاطر آن مصلحت چند همسر نگیرد، حكم خدا را تغییر نداده و نخواسته است‏با این عمل خود بگوید تعدد زوجات را قبول ندارم، بلكه خواسته است‏بگوید این حكم، حكمى است مباح و من مى‏توانم به آن عمل نكنم.

پى‏نوشت‏ها:

1. با رعایت معروف امورى كه به نفع زنان است‏به اندازه و مثل امورى كه بر ضرر ایشان است‏خواهد بود."سوره بقره، آیه 228".

2. لازم به تذكر است كه مرحوم استاد علامه طباطبائى این مطالب را در سال 1335 ش به رشته تحریر در آورده است


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

تعدد زوجات رسول خدا (ص)

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: ترجمه المیزان، ج 4 ص 307

نویسنده: علامه طباطبایى

یكى دیگر از اعتراضاتى كه (از سوى كلیسا) بر مساله تعدد زوجات رسول خدا (ص) شده این است كه (اصحاب كلیسا) گفته‏اند: تعدد زوجات جز حرص در شهوترانى و بى طاقتى در برابر طغیان شهوت هیچ انگیزه دیگرى ندارد و رسول خدا (ص) براى همین جهت تعدد زوجات را براى امتش تجویز كرد و حتى خودش به آن مقدارى كه براى امت‏خود تجویز نموده (چهار همسر) اكتفا ننموده و عدد همسرانش را به نه نفر رسانید.

این مساله به آیات متفرقه زیادى از قرآن كریم ارتباط پیدا مى‏كند كه اگر ما بخواهیم بحث مفصلى كه همه جهات مساله را فرا گیرد آغاز كنیم، على القاعده باید این بحث را در تفسیر یك یك آن آیات بیاوریم و به همین جهت گفتگوى مفصل را به محل مناسب خود مى‏گذاریم و در اینجا بطور اجمال اشاره‏اى مى‏نمائیم:

ابتدا لازم است كه نظر ایراد و اشكال كننده را به این نكته معطوف بداریم كه تعدد زوجات رسول خدا (ص) به این سادگى‏ها كه آنان خیال كرده‏اند نبوده و انگیزه آن جناب از این كار زیاده روى در زن دوستى و شهوترانى نبوده است، بلكه در طول زندگى و حیاتش هر یك از زنان را كه اختیار مى‏كرده، به طرز خاصى بوده است.

اولین ازدواج آن حضرت با خدیجه كبرا علیها السلام بوده، و حدود بیست‏سال و اندى از عمر شریفش را (كه تقریبا یك ثلث از عمر آنجناب است) تنها با این یك همسر گذراند و به او اكتفا نمود، كه سیزده سال از این مدت بعد از نبوت و قبل از هجرتش (از مكه به مدینه) بوده.

آنگاه - در حالى كه - هیچ همسرى نداشت - از مكه به مدینه هجرت نموده و به نشر دعوت و اعلاى كلمه دین پرداخت و آنگاه با زنانى كه بعضى از آنها باكره و بعضى بیوه و همچنین بعضى جوان و بعضى دیگر عجوز و سالخورده بودند ازدواج كرد و همه این ازدواج‏ها در مدت نزدیك به ده سال انجام شد و پس از این چند ازدواج، همه زنان بر آن جناب تحریم شد، مگر همان چند نفرى كه در حباله نكاحش بودند.و معلوم است كه چنین عملى با این خصوصیات ممكن نیست‏با انگیزه عشق به زن توجیه شود، چون نزدیكى و معاشرت با اینگونه زنان آن هم در اواخر عمر و آن هم از كسى كه در اوان عمرش ولع و عطشى براى این كار نداشته، نمى‏تواند انگیزه آن باشد.

علاوه بر اینكه هیچ شكى نداریم در اینكه بر حسب عادت جارى، كسانى كه زن دوست و اسیر دوستى آنان و خلوت با آنانند، معمولا عاشق جمال و مفتون ناز و كرشمه‏اند كه جمال و ناز و كرشمه در زنان جوان است كه در سن خرمى و طراوتند و سیره پیامبر اسلام از چنین حالتى حكایت نمى‏كند و عملا نیز دیدیم كه بعد از دختر بكر، با بیوه زن و بعد از زنان جوان با پیره‏زن ازدواج كرد، یعنى بعد از ازدواج با عایشه و ام حبیبه جوان، با ام سلمه سالخورده و با زینب دختر جحش، كه در آن روز بیش از پنجاه سال از عمرشان گذشته بود ازدواج كرد.

از سوى دیگر زنان خود را مخیر كرد بین بهره‏ورى و ادامه به زندگى با آن جناب و سراح جمیل، یعنى طلاق و در صورت ادامه زندگى با آن حضرت، آنان را بین زهد در دنیا و ترك خود آرائى و تجمل مخیر نمود - اگر منظورشان از همسرى با آن جناب، خدا و رسول و خانه آخرت باشد - و اگر منظورشان از آرایش و تمتع و كام گیرى از آن جناب دنیا باشد آیه زیر شاهد بر همین داستان است:

"یا ایها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحیوة الدنیا و زینتها فتعالین امتعكن و اسرحكن سراحا جمیلا و ان كنتن تردن الله و رسوله و الدار الاخرة فان الله اعد للمحسنات منكن اجرا عظیما" (1)

و این معنا هم بطورى كه ملاحظه مى‏كنید با وضع مرد زن دوست و جمال‏پرست و عاشق وصال زنان، نمى‏سازد، (چون چنین مردى هرگز حاضر نیست زنى را كه سالها عاشقش بوده و به زحمت‏به وصالش رسیده، چنین آسان از دست‏بدهد "مترجم") .

پس براى یك دانشمند اهل تحقیق اگر انصاف داشته باشد، راهى جز این باقى نمى‏ماند كه تعدد زوجات رسول خدا (ص) و زن گرفتنش در اول بعثت و اواخر عمر را با عواملى دیگر غیر زن دوستى و شهوترانى توجیه كند.

(و اینك در توجیه آن مى‏گوئیم) : رسول خدا (ص) با بعضى از همسرانش به منظور كسب نیرو و به دست آوردن اقوام بیشتر و در نتیجه به خاطر جمع‏آورى یار و هوادار بیشتر ازدواج كرد و با بعضى دیگر به منظور جلب نمودن و دلجوئى و در نتیجه ایمن شدن از شر خویشاوند آن همسر ازدواج فرمود و با بعضى دیگر به این انگیزه ازدواج كرد كه هزینه زندگیش را تكفل نماید و به دیگران بیاموزد كه در حفظ ارامل و پیر زنان از فقر و مسكنت و بى كسى كوشا باشند، و مؤمنین رفتار آن جناب را در بین خود سنتى قرار دهند و با بعضى دیگر به این منظور ازدواج كرد كه با یك سنت جاهلیت مبارزه نموده و عملا آن را باطل سازد كه ازدواجش با"زینب"دختر"جحش"به همین منظور بوده است، چون او نخست همسر زید بن حارثه (پسر خوانده رسول خدا ص) بود و زید او را طلاق داد و از نظر رسوم جاهلیت ازدواج با همسر پسر خوانده ممنوع بود، چون پسر خوانده در نظر عرب جاهلى حكم پسر داشت، همانطور كه یك مرد نمى‏تواند همسر پسر صلبى خود را بگیرد، از نظر اعراب ازدواج با همسر پسر خوانده نیز ممنوع بود، رسول خدا (ص) با زینب ازدواج كرد تا این رسم غلط را بر اندازد، و آیاتى از قرآن در این باب نازل گردید.

و ازدواجش با"سوده"دختر"زمعه"به این جهت‏بوده كه وى بعد از بازگشت از هجرت دوم از حبشه همسر خود را از دست داد و اقوام او همه كافر بودند و او اگر به میان اقوامش بر مى‏گشت‏یا به قتلش مى‏رساندند و یا شكنجه‏اش مى‏كردند و یا بر گرویدن به كفر مجبورش مى‏كردند لذا رسول خدا (ص) براى حفظ او از این مخاطر با او ازدواج نمود.

و ازدواجش با"زینب"دختر"خزیمه"این بود كه همسر وى عبد الله بن جحش در جنگ احد كشته شد و او زنى بود كه در جاهلیت‏به فقرا و مساكین بسیار انفاق و مهربانى مى‏كرد و به همین جهت‏یكى از بانوان آبرومند و سرشناس آن دوره بود و او را مادر مساكین نامیده بودند، رسول خدا (ص) خواست‏با ازدواج با وى آبروى او را حفظ كند (و فضیلت او را تقدیر نماید) .

و انگیزه ازدواجش با"ام سلمه"این بود كه وى نام اصلیش"هند"بود و قبلا همسر عبد الله بن ابى سلمه پسر عمه رسول خدا (ص) و برادر شیرى آن جناب بود و اولین كسى بود كه به حبشه هجرت كرد، زنى زاهده و فاضله و دین دار و خردمند بود، بعد از آنكه همسرش از دنیا رفت رسول خدا (ص) به این جهت‏با او ازدواج كرد كه زنى پیر و داراى ایتام بود و نمى‏توانست‏یتیمان خود را اداره كند.

و ازدواجش با"صفیه"دختر"حى بن اخطب"بزرگ یهودیان بنى النضیر به این علت صورت گرفت كه پدرش ابن اخطب در جنگ بنى النضیر كشته شد و شوهرش در جنگ خیبر به دست مسلمانان به قتل رسیده بود و در همین جنگ در بین اسیران قرار گرفته بود، رسول خدا (ص) او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خودش در آورد، تا به این وسیله هم او را از ذلت اسارت حفظ كرده باشد و هم داماد یهودیان شده باشد.و یهود به این خاطر دست از توطئه علیه او بردارند.

و سبب ازدواجش با"جویریه"كه نام اصلیش"برة"و دختر"حارث"بزرگ یهودیان بنى المصطلق بود، بدین جهت‏بود كه در جنگ بنى المصطلق مسلمانان دویست‏خانه‏وار از زنان و كودكان قبیله را اسیر گرفته بودند، رسول خدا (ص) با جویریه ازدواج كرد تا با همه آنان خویشاوند شود، مسلمانان چون اوضاع را چنین دیدند گفتند: همه اینها خویشاوندان رسول خدا (ص) هستند و سزاوار نیست اسیر شوند، ناگزیر همه را آزاد كردند و مردان بنى المصطلق نیز چون این رفتار را بدیدند تا آخرین نفر مسلمان شده و به مسلمین پیوستند و در نتیجه جمعیت‏بسیار زیادى به نیروى اسلام اضافه شد و این عمل رسول خدا (ص) و آن عكس العمل قبیله بنى المصطلق اثر خوبى در دل عرب به جاى گذاشت.

و ازدواجش با"میمونه"كه نامش"بره"و دختر"حارث هلالیه"بود، به این خاطر بود كه وى بعد از مرگ شوهر دومش ابى رهم پسر عبد العزى، خود را به رسول خدا (ص) بخشید تا كنیز او باشد، رسول خدا (ص) - در برابر این اظهار محبت او را آزاد كرد و با او ازدواج نمود و این بعد از نزول آیه‏اى بود كه در این باره نازل شد.

و سبب ازدواجش با"ام حبیبه" (رمله) دختر"ابى سفیان"این بود كه وقتى با همسرش عبید الله بن جحش در دومین بار به حبشه مهاجرت نمود، شوهرش در آنجا به دین نصرانیت در آمد و خود او در دین اسلام ثبات قدم به خرج داد.و این عملى است كه باید از ناحیه اسلام قدردانى بشود، از سوى دیگر پدرش از سر سخت‏ترین دشمنان اسلام بود و همواره براى جنگیدن با مسلمین لشكر جمع مى‏كرد، رسول خدا (ص) با او ازدواج كرد تا هم از عمل نیكش قدردانى شود، و هم پدر او دست از دشمنى با او بردارد و هم خود او از خطر محفوظ بماند.

ازدواجش با"حفصه"دختر عمر نیز بدین جهت‏بود كه شوهر او خنیس بن خداقه در جنگ بدر كشته شد و او بیوه زن ماند.و تنها همسرى كه در دختریش با آن جناب ازدواج كرد عایشه دختر ابى بكر بود.

بنا بر این اگر در این خصوصیات و در جهاتى كه از سیره آن جناب در اول و آخر عمرش در اول بحث آوردیم و در زهدى كه آن جناب نسبت‏به دنیا و زینت دنیا داشت و حتى همسران خود را نیز بدان دعوت مى‏كرد دقت‏شود، هیچ شكى باقى نمى‏ماند در اینكه ازدواجهاى رسول خدا (ص) نظیر ازدواجهاى مردم نبوده، به اضافه اینكه رفتار آن جناب با زنان و احیاى حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهلیت و تجدید حرمت‏به باد رفته‏شان و احیاى شخصیت اجتماعیشان، دلیل دیگرى است‏بر اینكه آن جناب زن را تنها یك وسیله براى شهوترانى مردان نمى‏دانسته و تمام همش این بوده كه زنان را از ذلت و بردگى نجات داده و به مردان بفهماند كه زن نیز انسان است‏حتى در آخرین نفس عمرش نیز سفارش آنان را به مردان كرده و فرمود: "الصلوة الصلوة و ما ملكت ایمانكم لا تكلفوهم ما لا یطیقون، الله الله فى النساء فانهن عوان فى ایدیكم" (2) ، (تا آخر حدیث) .

و سیره‏اى كه آن جناب در رعایت عدالت‏بین زنان و حسن معاشرتشان و مراقبت‏حال آنان داشت مختص به خود آن جناب بود كه ان شاء الله در مباحث آینده كه در باره سیره آن جناب بحث‏خواهیم كرد، روایاتى و اشاره‏اى به این جهت نیز مى‏آوریم، و اما اینكه چرا براى آنجناب بیش از چهار زن جایز بوده، پاسخش این است كه این حكم مانند روزه وصال یعنى چند روز به یك افطار روزه گرفتن، از مختصات آن جناب است و براى احدى از امت جایز نیست، و این مساله براى همه امت روشن بود و به همین جهت دشمنانش مجال نداشتند كه به خاطر آن و به جهت تعدد زوجات بر آن جناب خرده بگیرند، با اینكه همواره منتظر بودند از او عملى بر خلاف انتظار ببینند و آن را جار بزنند.

پى‏نوشت‏ها:

1. هان اى نبى به همسرانت‏بگو اگر زندگى دنیا و زینت آن را مى‏خواهید بیائید تا شما را از دنیا بهرمند كنم و سپس بخوبى و خوشى طلاقتان دهم، و اگر خدا و رسول و خانه آخرت را مى‏خواهید بدانید كه خداى عز و جل براى زنان نیكو كار شما اجرى عظیم آماده كرده است."سوره احزاب، آیه 29"

2. نماز، نماز و بردگانى كه در ملك شمایند زنهار كه ما فوق طاقتشان بر آنان تحمیل نكنید، خدا را خدا را در زنان كه آنان مقهور و زیر دست‏شمایند."سیره حلبى ج 3 ص 473".


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

چند شوهرى و اشكال آن

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: مجموعه آثار، ج 19، ص 300

نویسنده: شهید مطهرى

شكل دیگر چند همسرى چند شوهرى است، یعنى اینكه یك زن در آن واحد بیش از یك شوهر داشته باشد.ویل دورانت مى‏گوید: «این كیفیت در قبیله تودا و بعضى از قبایل تبت قابل مشاهده است‏» .

در صحیح بخارى از عایشه نقل مى‏كند كه:

«در جاهلیت عرب چهار نوع زناشویى وجود داشته است.یك نوع همان است كه امروز معمول و جارى است كه مردى به وسیله پدر دختر از دختر خواستگارى مى‏كند و پس از تعیین مهر با او ازدواج مى‏كند و فرزندى كه از آن دختر پیدا مى‏شود از لحاظ تعیین پدر تكلیف روشنى دارد.نوع دیگر این بوده كه مردى در خلال ایام زناشویى با زنى، خود وسیله زناشویى او را با مرد دیگرى براى یك مدت محدود فراهم مى‏كرده است تا از او براى خود نسل بهترى به وجود آورد، به این ترتیب كه آن مرد از زن خود كناره‏گیرى مى‏كرد و زن خود را توصیه مى‏كرد كه خود را در اختیار فلان شخص معین بگذارد و تا وقتى كه از آن مرد آبستن نمى‏شد به كناره‏گیرى خودش ادامه مى‏داد. همینكه روشن مى‏شد آبستن شده، با او نزدیكى مى‏كرد.این كار را در مورد كسانى مى‏كردند كه آنها را براى تولید فرزند از خود شایسته‏تر مى‏دانستند.و در حقیقت این كار را براى بهبود نسل و اصلاح نژاد انجام مى‏دادند.این نوع زناشویى را - كه در واقع زناشویى در خلال ایام زناشویى دیگر بود - «نكاح استبضاع‏» مى‏نامیدند. نوع دیگر زناشویى این بود: گروهى كه عده‏شان كمتر از ده نفر مى‏بود با یك زن معین رابطه برقرار مى‏كردند.آن زن آبستن مى‏شد و فرزندى به دنیا مى‏آورد.در این وقت آن زن همه آن گروه را نزد خود دعوت مى‏كرد و طبق عادت و رسم آن زمان، آن مردان نمى‏توانستند از آمدن سرپیچى كنند; همه مى‏آمدند.در این هنگام آن زن هر كدام از آن مردان را كه خود مایل بود به عنوان پدر براى فرزند خود انتخاب مى‏كرد و آن مرد حق نداشت از قبول آن فرزند امتناع كند.به این ترتیب آن فرزند فرزند رسمى و قانونى آن مرد محسوب مى‏شد.

نوع چهارم این بود كه زنى رسما عنوان «روسپى‏گرى‏» داشت.هر مردى - بدون استثنا - مى‏توانست‏با او رابطه داشته باشد.این گونه زنان معمولا پرچمى بالاى خانه خود مى‏زدند و با آن علامت‏شناخته مى‏شدند.اینچنین زنان پس از آن كه فرزندانى به دنیا مى‏آوردند همه مردانى را كه با آنها ارتباط داشتند جمع مى‏كردند و آنگاه كاهن و قیافه شناس مى‏آوردند.قیافه شناس از روى مشخصات قیافه راى مى‏داد كه این فرزند از آن كیست، و آن مرد هم مجبور بود نظر قیافه شناس را بپذیرد و آن فرزند را فرزند رسمى و قانونى خود بداند.

همه این زناشویى‏ها در جاهلیت وجود داشت، تا خداوند محمد صلى الله علیه و آله و سلم را به پیغمبرى برگزید و او همه آنها را جز آنچه اكنون معمول است از میان برد. » از اینجا معلوم مى‏شود كه رسم چند شوهرى در جاهلیت عرب وجود داشته است. منتسكیو در روح القوانین مى‏گوید:

«ابو الظهیر الحسن، جهانگرد عرب، در قرن نهم میلادى كه به هندوستان و چین رفت این رسم را (چند شوهرى) مشاهده كرد و آن را دلیل بر فحشاء شمرد.» و هم او مى‏نویسد:

«در سواحل مالابار قبیله‏اى به نام قبیله «نائیر» زندگى مى‏كنند.مردان این قبیله نمى‏توانند بیش از یك زن بگیرند، در صورتى كه زنهاى آنها مى‏توانند شوهرهاى متعددى انتخاب كنند.به عقیده من علت وضع این قانون این است كه مردان قبیله نائیر سلحشورترین قبایل مى‏باشند و به واسطه اصالتى كه دارند حرفه جنگ با آنهاست، و همان طورى كه ما در اروپا سربازان را از ازدواج منع مى‏كنیم تا علایق زناشویى مانع از انجام حرفه سربازى آنها نشود، قبایل مالابار هم سعى كرده‏اند حتى المقدور مردان قبیله نائیر را از علایق خانوادگى معاف دارند.و چون به واسطه گرمى آب و هوا ممكن نمى‏شد مطلقا آنان را از ازدواج ممانعت كنند، لذا مقرر داشته‏اند چند مرد داراى یك زن باشند تا علاقه خانوادگى آنها سست‏باشد و مانع انجام حرفه جنگى آنها نشود.»

اشكال چند شوهرى

اشكال عمده و اساسى كه چند شوهرى به وجود مى‏آورد و همان بیشتر سبب شده كه این رسم عملا موفقیتى نداشته باشد، اشتباه انساب است.در این نوع زناشویى رابطه پدر با فرزند عملا نامشخص است، همچنانكه در كمونیسم جنسى نیز رابطه پدران با فرزندان نامشخص است; و همان طورى كه كمونیسم جنسى نتوانست‏براى خود جا باز كند، چند شوهرى نیز نتوانست مورد پذیرش یك اجتماع واقعى بوده باشد، زیرا همچنانكه در یكى از مقالات گذشته گفتیم زندگى خانوادگى و تاسیس آشیانه براى نسل آینده و ارتباط قطعى میان نسل گذشته و آینده، خواسته غریزه طبیعت‏بشر است.اینكه احیانا و استثنائا در میان بعضى طوایف بشرى چند شوهرى وجود پیدا كرده است، دلیل نمى‏شود كه تشكیل عائله اختصاصى خواسته طبیعت مرد نیست، همان طورى كه انتخاب تجرد و پرهیز از زندگى زناشویى از طرف عده‏اى از مردان یا زنان صرفا دلیل بر نوعى انحراف است و دلیل نمى‏شود كه بشر طبعا خواهان زندگى زناشویى نمى‏باشد.چند شوهرى نه تنها با طبیعت انحصار طلبى و فرزند دوستى مرد ناموافق است، با طبیعت زن نیز مخالفت دارد. تحقیقات روانشناسى ثابت كرده است كه زن بیش از مرد خواهان تك همسرى است.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

اشكالات و معایب چند همسرى

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 347

نویسنده: شهید مطهرى

سعادت و خوشبختى زناشویى در گرو صفا، صمیمیت، گذشت، فداكارى، وحدت و یگانگى است و همه اینها در چند همسرى به خطر مى‏افتد.

گذشته از وضع ناهنجار زنان و فرزندان دو مادره،از نظر خود مرد آنقدر مسؤولیتهاى تعدد زوجات سنگین و خرد كننده است كه رو آوردن به آن پشت كردن به مسرت و آسایش است.

اكثر مردانى كه از تعدد زوجات راضى و خشنودند آنها هستند كه عملا از زیر بار مسؤولیتهاى شرعى و اخلاقى آن شانه خالى مى‏كنند;زنى را مورد توجه قرار داده زن دیگر را از حساب خارج مى‏كنند و به تعبیر قرآن كریم او را«كالمعلقه‏»رها مى‏كنند. آنچه این گونه افراد نام تعدد زوجات به آن مى‏دهند در واقع نوعى تك همسرى است توام با ستمكارى و جنایت و بیدادگرى.

مثل عامیانه‏اى در میان مردم رایج است،مى‏گویند:«خدا یكى،زن یكى‏».عقیده اكثر مردان بر این بوده و هست و حقا اگر خوشى و مسرت را مقیاس قرار دهیم و مساله را از زاویه فردى و شخصى بسنجیم عقیده درستى است.اگر درباره همه مردان صادق نباشد، درباره اكثریت مردان صادق است.

اگر مردى خیال كند كه تعدد زوجات با قبول همه مسؤولیتهاى شرعى و اخلاقى به نفع اوست و او از نظر تن آسایى از این كار صرفه مى‏برد،سخت در اشتباه است.مسلما تك همسرى از نظر تامین خوشى و آسایش بر چند همسرى ترجیح دارد،اما...

بررسى صحیح

بررسى درستى و نادرستى مسائلى مانند تعدد زوجات-كه ناشى از ضرورتهاى شخصى یا اجتماعى است-به این نحو صحیح نیست كه آن را با تك همسرى مقایسه كنیم.

بررسى صحیح این گونه مسائل منوط به این است كه از طرفى علل و موجبات ایجاب كننده آنها را در نظر بگیریم و ببینیم عواقب وخیم بى‏اعتنایى به آنها چیست.از طرف دیگر نظرى به مفاسد و معایبى كه از خود این مسائل ناشى مى‏شود بیفكنیم. آنگاه یك محاسبه كلى روى مجموع آثار و نتایجى كه از دو طرف مساله پیدا مى‏شود به عمل آوریم.تنها در این صورت است كه این گونه مسائل به صورت واقعى خود طرح و مورد بررسى قرار گرفته‏اند.

توضیحا مثالى ذكر مى‏كنم:فرض كنید مى‏خواهیم درباره‏«سربازى اجبارى‏»نظر بدهیم. اگر تنها از زاویه منافع و تمایلات خانواده‏اى كه سرباز به آنها تعلق دارد بنگریم شك ندارد كه قانون سرباز وظیفه قانون خوبى نیست.چه از این بهتر كه قانونى به نام قانون سربازى وظیفه وجود نداشته باشد و عزیز دل خانواده از كنارشان دور نرود و احیانا به میدان جنگ و خاك و خون كشیده نشود!

اما بررسى این مساله به این نحو صحیح نیست.بررسى صحیح آن به این نحو است كه ضمن توجه به جدا شدن فرزندى از خانواده‏اى و احتمالا داغدار شدن آن خانواده، عواقب وخیم سرباز مدافع نداشتن را براى كشور در نظر بگیریم.آن وقت است كه كاملا معقول و منطقى به نظر مى‏رسد كه گروهى از فرزندان وطن به نام‏«سرباز»آماده دفاع و جانبازى براى كشور باشند و خانواده‏هاى آنها رنجهاى ناشى از سربازى را تحمل كنند.

ما در مقالات گذشته به ضرورتهاى شخصى و اجتماعى كه احیانا مجوز تعدد زوجات مى‏شود اشاره كردیم.اكنون مى‏خواهیم معایب و مفاسد ناشى از تعدد زوجات را بررسى كنیم تا زمینه براى یك محاسبه كلى فراهم گردد و ضمنا روشن شود كه ما به یك سلسله معایب براى تعدد زوجات اعتراف داریم هر چند بعضى از ایرادات و اشكالات را وارد نمى‏دانیم چنانكه عن قریب روشن خواهد شد.معایبى كه مى‏شود براى تعدد زوجات ذكر كرد زیاد است و ما از جنبه‏هاى مختلف وارد بحث مى‏شویم. اینك بیان آن اشكالات و معایب:

از نظر روحى

روابط زناشویى منحصر به امور مادى و جسمانى یعنى تماسهاى بدنى و حمایتهاى مالى نیست.اگر منحصر به این امور بود تعدد زوجات قابل توجیه بود،زیرا امور مادى و جسمانى را مى‏توان میان افراد متعدد قسمت كرد و به هر كدام سهمى داد.

در روابط زناشویى آنچه عمده و اساس است امور روحى و معنوى است،عشق و عاطفه و احساسات است.كانون ازدواج و نقطه پیوند دو طرف به یكدیگر دل است. عشق و احساسات مانند هر امر روحى دیگر قابل تجزیه و تقسیم نیست;نمى‏توان آنها را میان افراد متعدد سرشكن و جیره‏بندى كرد.مگر ممكن است دل را دو نیم كرد یا در دو جا به گرو گذاشت؟مگر مى‏شود قلب را به دو نفر تسلیم كرد؟عشق و پرستش یكه شناس است، شریك و رقیب نمى‏پذیرد.جو و گندم نیست كه بشود پیمانه كرد و به هر نفر سهمى داد. بعلاوه،احساسات قابل كنترل نیست.آدمى در اختیار دل است نه دل در اختیار آدمى. پس آن چیزى كه روح ازدواج است و جنبه انسانى آن است و روابط دو انسان را از روابط دو حیوان-كه صرفا شهوانى و غریزى است-متمایز مى‏كند،نه قابل قسمت است و نه قابل كنترل.پس تعدد زوجات محكوم است.

به عقیده ما در این بیان قدرى اغراق وجود دارد،زیرا راست است كه روح ازدواج عاطفه و احساسات است;هم راست است كه احساسات قلبى تحت اختیار آدمى نیست;اما اینكه گفته مى‏شود احساسات قابل تقسیم نیست،یك تخیل شاعرانه بلكه یك مغالطه است،زیرا سخن در این نیست كه احساسات بخصوصى را مانند یك قطعه جسم دو قسمت كنند و به هر كدام سهمى بدهند،تا گفته شود كه امور روحى قابل تقسیم نیست;سخن در ظرفیت روحى بشر است.مسلما ظرفیت روحى آدمى آنقدر محدود نیست كه نتواند دو علاقه را در خود جاى دهد.پدرى صاحب ده فرزند مى‏شود و هر ده نفر را تا حد پرستش دوست مى‏دارد،براى همه آنها فداكارى مى‏كند.

بلى،یك چیز مسلم است و آن اینكه عشق و احساسات هرگز در صورت تعدد آنقدر اوج نمى‏گیرد كه در وحدت مى‏گیرد.اوج اعلاى عشق و احساسات با تعدد سازگار نیست، همچنانكه با عقل و منطق نیز سازگار نیست.

راسل در زناشویى و اخلاق مى‏گوید:

«بسیارى از مردم امروز عشق را یك مبادله منصفانه احساسات مى‏دانند و همین دلیل به تنهایى،صرف نظر از دلایل دیگر،براى محكوم كردن تعدد زوجات كافى است.»

من نمى‏دانم چرا اگر بناست مبادله احساسات منصفانه باشد باید انحصارى باشد؟ مگر پدر كه فرزندان متعدد خود را دوست مى‏دارد و متقابلا آنها پدر را دوست مى‏دارند مبادله احساسات آنها به طور منصفانه نیست؟اتفاقا با اینكه فرزندان متعددند علاقه پدر به هر یك از فرزندان بر علاقه هر یك از فرزندان نسبت‏به پدر مى‏چربد.

عجیب این است كه این سخن را كسى مى‏گوید كه دائما به شوهران توصیه مى‏كند كه عشق زن خود را به بیگانه محترم بشمارند و مانع روابط عاشقانه آنها نشوند;متقابلا چنین توصیه‏هایى به زنان مى‏كند.آیا به عقیده راسل باز هم مبادله احساسات زن و شوهر منصفانه است؟

از نظر تربیتى

هووگرى ضرب المثل ناسازگارى است.براى زن دشمنى بالاتر از«هوو»وجود ندارد.چند همسرى،زنان را به قیام و اقدام علیه یكدیگر و احیانا شوهر وا مى‏دارد و محیط زناشویى را-كه باید محیط صفا و صمیمیت‏باشد-به میدان جنگ و جدال و كانون كینه و انتقام تبدیل مى‏كند.دشمنى و رقابت و عداوت میان مادران به فرزندان آنها نیز سرایت مى‏كند،دو دستگى‏ها و چند دستگى‏ها به وجود مى‏آید،محیط خانوادگى-كه اولین مدرسه و پرورشگاه روحى كودكان است و باید الهام بخش نیكى و مهربانى باشد-درس‏آموز نفاق و نامردى مى‏گردد.

در اینكه تعدد زوجات زمینه همه این آثار ناگوار تربیتى است‏شكى نیست.اما یك نكته را نباید فراموش كرد و آن اینكه باید دید چقدر از این آثار ناشى از طبیعت تعدد زوجات است و چقدر از آنها ناشى از ژستى است كه مرد و زن دوم مى‏گیرند.به عقیده ما همه این ناراحتیها معلول طبیعت تعدد زوجات نیست،بیشتر معلول طرز اجراى آن است.

مردى و زنى با هم زندگى مى‏كنند و زندگى آنها جریان عادى خود را طى مى‏كند. در این بین آن مرد در یك برخورد فریفته زنى مى‏گردد و فورا هوس چند همسرى به سرش مى‏زند. پس از یك قول و قرار محرمانه ناگهان زن دوم مثل اجل معلق پا به خانه و لانه زن اول مى‏گذارد و شوهر و زندگى او را تصاحب مى‏كند و در حقیقت‏به زندگى او شبیخون مى‏زند.واضح است كه عكس العمل روحى زن اول جز كینه و انتقام چیز دیگر نیست.براى زن هیچ چیزى ناراحت كننده‏تر از این نیست كه مورد تحقیر شوهر قرار بگیرد.بزرگترین شكست‏براى یك زن این است كه احساس كند نتوانسته قلب شوهر خود را نگهدارى كند،و ببیند كه دیگرى او را تصاحب كرده است.وقتى كه مرد ژست‏خودسرى و هوسرانى مى‏گیرد و زن دوم ژست‏شبیخون‏زنى،انتظار تحمل و بردبارى از زن اول انتظار بیجایى است.

اما اگر زن اول بداند كه شوهرش‏«مجوز»دارد،از او سیر نشده است و رو آوردن به چند همسرى به معنى پشت كردن به او نیست،و مرد ژست استبداد و خودسرى و هوسرانى را از خود دور كند و بر احترامات و عواطف خود نسبت‏به زن اول بیفزاید،و همچنین اگر زن دوم توجه داشته باشد كه زن اول حقوقى دارد و حقوق او محترم است و تجاوز به آنها جایز نیست، خصوصا اگر همه توجه داشته باشند كه در راه حل یك مشكل اجتماعى قدم برمى‏دارند،مسلما از ناراحتیهاى داخلى كاسته مى‏شود.

قانون تعدد زوجات یك راه حل مترقیانه ناشى از یك دید اجتماعى وسیعى است. حتما اجرا كنندگان آن نیز باید در سطح عالیترى فكر كنند و از یك تربیت عالى اسلامى برخوردار باشند.

تجربه نشان داده است كه در مواردى كه مرد ژست‏خودسرى و هوسرانى نداشته و زن احساس كرده كه شوهرش نیازمند به زن دوم است،خود داوطلب شده و زن دوم را به خانه شوهر آورده است و هیچ یك از ناراحتیهاى مزبور وجود نداشته است.اكثر ناراحتیها ناشى از طرز رفتار وحشیانه‏اى است كه مردان در اجراى این قانون به كار مى‏برند.

از نظر اخلاقى

مى‏گویند:اجازه تعدد زوجات اجازه‏«شره‏»و شهوت است;به مرد اجازه مى‏دهد هواپرستى كند.اخلاق ایجاب مى‏كند كه انسان شهوات خود را به حداقل ممكن تقلیل دهد،زیرا مقتضاى طبیعت آدمى این است كه هر اندازه جلو شهوت را باز گذارد رغبت و تمایلش فزونى مى‏گیرد و آتش شهوتش مشتعلتر مى‏گردد.

منتسكیو در روح القوانین صفحه 434 درباره تعدد زوجات مى‏گوید:

«پادشاه مراكش در حرمسراى خود از تمام نژادها،اعم از سفید و زرد و سیاه پوست، زن دارد.اما اگر این شخص دو برابر زنهاى كنونى خود نیز زن داشته باشد باز هم خواهان زن تازه خواهد بود،زیرا شهوترانى مثل خست و لئامت است و هر چه شدت كرد زیادتر مى‏شود،چنانكه تحصیل سیم و زر زیاد باعث ازدیاد حرص و آز مى‏گردد.تعدد زوجات رسم عشقبازى مستهجن و مخالف طبیعت (همجنس بازى)را نیز مى‏آموزد و رایج مى‏كند،زیرا در عرصه شهوترانى هر عملى كه از حدود معین خارج گردید باعث اعمال بى قاعده مى‏گردد.در اسلامبول وقتى كه شورشى در گرفت،در حرمسراى یك حكمران حتى یك زن وجود نداشت،چه آن حكمران با عشقبازیهاى مخالف طبیعت،روزگار خود را مى‏گذرانید.»

این ایراد را از دو نظر باید مورد بررسى قرار داد:یكى از این نظر كه مى‏گویند اخلاق پاك با اعمال شهوت منافات دارد و براى پاكى نفوس باید شهوت را به حداقل ممكن تقلیل داد.دیگر از نظر آن اصل روانى كه مى‏گوید مقتضاى طبیعت آدمى این است كه هر چه بیشتر با آن موافقت‏شود بیشتر طغیان مى‏كند و هر چه بیشتر با آن خالفت‏شود آرام مى‏گیرد.

اما از نظر اول:باید بگوییم متاسفانه این یك تلقین غلطى است كه اخلاق مسیحى -كه بر پایه ریاضت است و از اخلاق هندى و بودایى و كلبى متاثر است-القاء كرده است. اخلاق اسلامى بر این پایه نیست.از نظر اسلام چنین نیست كه هر چه از شهوات تقلیل شود با اخلاق سازگارتر است و اگر به حد صفر برسد صد در صد اخلاقى است. از نظر اسلام اخلاق با افراط در شهوترانى ناسازگار است.

براى اینكه بدانیم تعدد زوجات یك عمل افراطى است‏یا نه،باید ببینیم آیا مرد بالطبع تك همسرى است‏یا نه.از مقاله 31 معلوم شد كه شاید امروز یك نفر هم پیدا نشود كه طبیعت مرد را محدود به تك همسرى بداند و چند همسرى را یك عمل انحرافى و افراطى بشناسد.بر عكس،عقیده بسیارى این است كه طبیعت مرد چند همسرى است و تك همسرى چیزى است نظیر تجرد كه بر خلاف طبیعت مرد است.

اگر چه ما با آن نظر كه طبیعت مرد چند همسرى است مخالفیم،اما با این نظر هم موافق نیستیم كه طبیعت مرد تك همسرى است و چند همسرى بر ضد طبیعت مرد است و نوعى انحراف و مخالف طبیعت است نظیر همجنس بازى.

كسانى مانند منتسكیو كه تعدد زوجات را مساوى با شهوت پرستى مى‏دانند، نظرشان به حرمسرا بازى است;خیال كرده‏اند كه اسلام با قانون تعدد زوجات خواسته است جواز حرمسرا براى خلفاى عباسى و عثمانى و امثال آنها صادر كند.اسلام بیش از همه با آن كارها مخالف است.حدود و قیودى كه اسلام براى تعدد زوجات قائل است، آزادى مرد هوسران را بكلى از او سلب مى‏كند.

اما از نظر دوم:این عقیده كه مى‏گوید:«طبیعت آدمى هر اندازه ارضاء شود بیشتر طغیان مى‏كند و هر اندازه مخالفت‏شود بهتر آرام مى‏گیرد»درست نقطه مقابل عقیده‏اى است كه امروز در میان پیروان فروید پیدا شده و مرتبا به نفع آن تبلیغ مى‏شود.

فرویدیستها مى‏گویند:«طبیعت‏بر اثر ارضاء و اقناع آرام مى‏گیرد و در اثر امساك فزونى مى‏گیرد و طغیان مى‏كند».لهذا این عده صد در صد طرفدار آزادى و شكستن آداب و سنن خصوصا در مسائل جنسى مى‏باشند.اى كاش منتسكیو زنده مى‏بود و مى‏دید كه امروز چگونه فرضیه او مورد تمسخر فرویدیستها قرار گرفته است.

از نظر اخلاق اسلامى هر دو عقیده خطاست.طبیعت،حقوق و حدودى دارد و آن حقوق و حدود را باید شناخت.طبیعت در اثر دو چیز طغیان مى‏كند و آرامش را بهم مى‏زند:یكى در اثر محرومیت و دیگر در اثر آزادى كامل دادن و برداشتن همه قیود و حدود از مقابل او.

به هر حال نه تعدد زوجات ضد اخلاق و بهم زننده آرامش روحى و مخالف پاكى نفوس است آنچنانكه امثال منتسكیو مى‏گویند،و نه قناعت ورزیدن به زن یا زنان مشروع خود ضد اخلاق است آنچنانكه فرویدیستها عملا تبلیغ مى‏كنند.

از نظر حقوقى

به موجب عقد ازدواج،هر یك از زوجین به دیگرى تعلق مى‏گیرد و از آن او مى‏شود.حق استمتاعى كه هر كدام نسبت‏به دیگرى پیدا مى‏كنند از آن جهت است كه منافع زناشویى طرف را به موجب عقد ازدواج مالك شده است.از این رو در تعدد زوجات آن كه ذى حق شماره اول است زن سابق است.معامله‏اى كه میان مرد و زن دیگرى صورت مى‏گیرد در حقیقت معامله‏«فضولى‏»است،زیرا كالاى مورد معامله یعنى منافع زناشویى مرد قبلا به زن اول فروخته شده و جزء مایملك او محسوب مى‏شود.پس آن كس كه در درجه اول باید نظرش رعایت‏شود و اجازه او تحصیل گردد زن اول است.پس اگر بناست اجازه تعدد زوجات داده شود باید موكول به اجازه و اذن زن اول باشد،و در حقیقت این زن اول است كه حق دارد درباره شوهر خود تصمیم بگیرد كه زن دیگر اختیار بكند یا نكند.

بنابر این زن دوم و سوم و چهارم گرفتن درست مثل این است كه شخصى یك بار مال خود را به شخص دیگر بفروشد و همان مال فروخته شده را براى نوبت دوم و سوم و چهارم به افراد دیگر بفروشد.صحت چنین معامله‏اى بستگى دارد به رضایت مالك اول و دوم و سوم،و اگر عملا شخص فروشنده مال مورد نظر را در اختیار افراد بعدى قرار دهد قطعا مستحق مجازات است.

این ایراد مبتنى بر این است كه طبیعت‏حقوقى ازدواج را مبادله منافع بدانیم و هر یك از زوجین را مالك منافع زناشویى طرف دیگر فرض كنیم.من فعلا راجع به این مطلب-كه البته قابل خدشه و ایراد است-بحثى نمى‏كنم.فرض مى‏كنیم طبیعت‏حقوقى ازدواج همین باشد.این ایراد وقتى وارد است كه تعداد زوجات از جانب مرد فقط جنبه تفنن و تنوع داشته باشد.بدیهى است كه اگر طبیعت‏حقوقى ازدواج مبادله منافع زناشویى باشد و زن از هر لحاظ قادر باشد كه منافع زناشویى مرد را تامین كند، مرد هیچ گونه مجوزى براى تعدد زوجات نخواهد داشت.اما اگر جنبه تفنن و تنوع نداشته باشد،بلكه مرد یكى از مجوزهایى كه در مقالات پیش اشاره كردیم داشته باشد،این ایراد مورد ندارد.مثلا اگر زن عقیم باشد،یا به سن یائسگى رسیده باشد و مرد نیازمند به فرزند باشد،یا زن مریض و غیر قابل استمتاع باشد،در این گونه موارد حق زن مانع تعدد زوجات نخواهد بود.

تازه این در صورتى است كه مجوز تعدد زوجات امر شخصى مربوط به مرد باشد. اما اگر پاى یك علت اجتماعى در كار باشد و تعدد زوجات به واسطه فزونى عدد زنان بر مردان و یا به واسطه احتیاج اجتماع به كثرت نفوس تجویز شود،این ایراد صورت دیگرى پیدا مى‏كند.در این گونه موارد،تعدد زوجات یك نوع تكلیف و واجب كفایى است;وظیفه‏اى است كه براى نجات اجتماع از فساد و فحشاء و یا براى خدمت‏به تكثیر نفوس اجتماع باید انجام شود.بدیهى است آنجا كه پاى تكلیف و وظیفه اجتماعى به میان مى‏آید،رضایت و اجازه و اذن مفهوم ندارد.اگر فرض كنیم اجتماع واقعا مبتلا به فزونى زن بر مرد است‏یا نیازمند به تكثیر نفوس است،یك وظیفه،یك واجب كفایى متوجه همه مردان و زنان متاهل مى‏شود;پاى یك وظیفه،یك واجب كفایى متوجه همه مردان و زنان متاهل مى‏شود،پاى یك فداكارى و از خود گذشتگى به خاطر اجتماع براى زنان متاهل به میان مى‏آید.درست مثل وظیفه سربازى است كه متوجه خانواده‏ها مى‏شود و باید به خاطر اجتماع از عزیزشان دل بكنند و او را روانه میدان كارزار كنند.در این گونه موارد،غلط است كه موكول به رضایت و اجازه شخص یا اشخاص ذى نفع بشود.

كسانى كه مدعى هستند حق و عدالت ایجاب مى‏كند كه تعدد زوجات با اجازه همسر پیشین باشد،فقط از زاویه تفنن و تنوع طلبى مرد مطلب را نگریسته‏اند و ضرورتهاى فردى و اجتماعى را از یاد برده‏اند.اساسا اگر ضرورت فردى یا اجتماعى در كار نباشد،تعدد زوجات حتى با اجازه زن پیشین نیز قابل قبول نیست.

از نظر فلسفى

قانون تعدد زوجات با اصل فلسفى تساوى حقوق زن و مرد-كه ناشى از تساوى آنها در انسانیت است-منافات دارد.چون زن و مرد هر دو انسان و متساوى الحقوق مى‏باشند، یا باید هر دو مجاز باشند كه داراى چند همسر باشند یا هیچ كدام مجاز نباشند.اما اینكه مرد مجاز باشد چند زن داشته باشد و زن مجاز نباشد كه چند شوهر داشته باشد، تبعیض و مرد نوازى است.اجازه دادن به مرد كه تا چهار زن مى‏تواند بگیرد به معنى این است كه ارزش یك زن مساوى است‏با یك چهارم مرد.این نهایت تحقیر زن است و حتى با نظر اسلام درباره ارث و شهادت-[ كه ارث و شهادت] دو زن را برابر با ارث و شهادت یك مرد قرار داده است- منافات دارد.

این ایراد سخیف‏ترین ایرادى است كه بر تعدد زوجات گرفته شده است.گویى ایراد كنندگان به علل و موجبات فردى و اجتماعى تعدد زوجات كوچكترین توجهى نداشته‏اند;خیال كرده‏اند تنها موضوعى كه در میان است هوس است.آنگاه گفته‏اند چرا به هوس مرد توجه شده و به هوس زن توجه نشده است؟

چون در گذشته راجع به علل و موجبات و مجوزهاى تعدد زوجات،مخصوصا راجع به چیزى كه تعدد زوجات را به صورت حقى از جانب زنان بى‏شوهر بر عهده مردان و زنان متاهل در مى‏آورد بحث كرده‏ایم،دیگر بحثى نمى‏كنیم.

در اینجا همین قدر مى‏گوییم اگر مبناى فلسفه اسلام در تعدد زوجات و ارث و شهادت،تحقیر و بى‏اعتنایى به حقوق زن بود و اسلام میان زن و مرد از لحاظ انسانیت و حقوق ناشى از انسانیت تفاوت قائل بود،همه جا یك جور نظر مى‏داد زیرا این فلسفه همه جا یك جور حكم مى‏كند;یك جا نمى‏گفت‏یك زن نصف یك مرد ارث ببرد و در جاى دیگر نمى‏گفت‏یك زن با یك مرد برابر ارث ببرد و در جاى دیگر نمى‏گفت‏یك مرد تا چهار زن بگیرد،و همچنین در باب شهادت در هر موردى به نحوى حكم نمى‏كرد.از اینها به خوبى مى‏توان فهمید كه اسلام فلسفه‏هاى دیگرى در نظر گرفته است.ما در یكى از مقالات گذشته راجع به ارث توضیح دادیم و در مقاله دیگرى گفتیم مساله تساوى زن و مرد در انسانیت و حقوق ناشى از انسانیت،از نظر اسلام جزء الفباى حقوق بشرى است.از نظر اسلام در حقوق زن و مرد مسائلى بالاتر از تساوى وجود دارد كه لازم است آنها دقیقا منظور گردد و اجرا شود.

نقش اسلام در چند همسرى

اسلام نه چند همسرى را اختراع كرد(زیرا قرنها پیش از اسلام در جهان وجود داشت) و نه آن را نسخ كرد(زیرا از نظر اسلام براى اجتماع مشكلاتى پیش مى‏آید كه راه چاره آنها منحصر به تعدد زوجات است).ولى اسلام رسم تعدد زوجات را اصلاح كرد.

محدودیت

اول اصلاحى كه به عمل آورد این بود كه آن را محدود كرد.قبل از اسلام تعدد زوجات نامحدود بود;یك نفر به تنهایى مى‏توانست صدها زن داشته باشد و از آنها حرمسرایى به وجود آورد.ولى اسلام‏«حداكثر»براى آن معین كرد;به یك نفر اجازه نداد بیش از چهار زن داشته باشد.در حكایات و روایات نام افرادى در صدر اسلام دیده مى‏شود كه در حالى كه اسلام آوردند بیش از چهار زن داشتند و اسلام آنها را مجبور كرد مقدار زائد را رها كنند.از آن جمله نام مردى به نام غیلان بن اسلمه برده مى‏شود كه ده زن داشت و پیغمبر اكرم او را مجبور كرد كه شش تاى آنها را رها كند.و همچنین مردى به نام نوفل بن معاویه پنج زن داشت.پس از آن كه اسلام اختیار كرد رسول اكرم امر كرد كه یكى از آنها را حتما رها كند.

در روایات شیعه وارد شده كه یك نفر ایرانى مجوسى در زمان امام صادق اسلام اختیار كرد در حالى كه هفت زن داشت.از امام صادق سؤال شد:تكلیف این مرد كه اكنون مسلمان شده با هفت زن چیست؟امام فرمود:حتما باید سه تاى از آنها را رها كند.

عدالت

اصلاح دیگرى كه اسلام به عمل آورد این بود كه عدالت را شرط كرد و اجازه نداد به هیچ وجه تبعیضى میان زنان یا میان فرزندان آنها صورت بگیرد.قرآن كریم در كمال صراحت فرمود: فان خفتم الا تعدلوا فواحدة (1) اگر بیم دارید كه عدالت نكنید(یعنى اگر به خود اطمینان ندارید كه با عدالت رفتار كنید)پس به یكى اكتفا كنید.

در دنیاى قبل از اسلام اصل عدالت‏به هیچ وجه رعایت نمى‏شد،نه میان خود زنان و نه میان فرزندان آنها.در مقاله‏27 از كریستین‏سن و دیگران نقل كردیم كه در ایران ساسانى رسم تعدد زوجات شایع بود و میان زنان و همچنین میان فرزندان آنها تبعیض قائل مى‏شدند.یكى یا چند زن،زنان ممتاز(پادشاه زن)خوانده مى‏شدند و از حقوق كامل برخوردار بودند.سایر زنان به عنوان‏«چاكر زن‏»و غیره خوانده مى‏شدند و مزایاى قانونى كمترى داشتند.فرزندان چاكر زن اگر از جنس ذكور بودند در خانه پدر به فرزندى پذیرفته مى‏شدند و اگر دختر بودند به فرزندى قبول نمى‏شدند.

اسلام همه این رسوم و عادات را منسوخ كرد;اجازه نداد كه براى یك زن یا فرزندان او امتیازات قانونى كمترى قائل گردند.

ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن ضمن بحث از تعدد زوجات مى‏گوید:

«به تدریج كه ثروت نزد یك فرد به مقدار زیاد جمع مى‏شد و از آن نگرانى پیدا مى‏كرد كه چون ثروتش به قسمتهاى زیادى منقسم شود سهم هر یك از فرزندان كم خواهد شد،این فرد به فكر مى‏افتاد كه میان زن اصلى و سوگلى و همخوابه‏هاى خود فرق بگذارد تا میراث تنها نصیب فرزندان زن اصلى شود.»

این جمله مى‏رساند كه تبعیض میان زنان و فرزندان آنها در دنیاى قدیم امر رایجى بوده است.ولى عجیب این است كه ویل دورانت‏بعد به سخنان خود چنین ادامه مى‏دهد:

«تا نسل معاصر تقریبا زناشویى در قاره آسیا بدین ترتیب بوده است.كم كم زن اصلى مقام زن منحصر به فرد را پیدا كرد و زنان دیگر یا محبوبه‏هاى سرى مرد شدند و یا اصلا از میان رفتند.»

ویل دورانت توجه نكرده یا نخواسته توجه كند كه چهارده قرن است كه در آسیا در پرتو دین مقدس اسلام رسم تبعیض میان فرزندان منسوخ شده است.یك زن اصلى و چند محبوبه سرى داشتن جزء رسوم اروپایى است نه آسیایى.این رسم اخیرا از اروپا به آسیا سرایت كرده است.

به هر حال اصلاح دومى كه اسلام در تعدد زوجات انجام داد این بود كه تبعیض را چه در میان زنان و چه در میان فرزندان ملغى ساخت.

از نظر اسلام‏«سوگلى‏»بازى به هر صورت و به هر شكل جایز نیست.علماى اسلام تقریبا وحدت نظر دارند كه تبعیض میان زنان تحت هیچ عنوانى جایز نیست. فقط بعضى از نحله‏هاى فقهى اسلامى حق زن را طورى توجیه كرده‏اند كه با تبعیض سازگار است.به نظر من نباید تردید كرد كه این نظر درست نیست و بر خلاف مفهوم آیه كریمه قرآن است.رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم جمله‏اى در این باره فرموده است كه شیعه و سنى بالاتفاق آن را نقل و روایت كرده‏اند.فرمود:

«هر كس دو زن داشته باشد و در میان آنها به عدالت رفتار نكند(به یكى از آنها بیشتر از دیگرى اظهار تمایل كند)،در روز قیامت محشور خواهد شد در حالى كه یك طرف بدن خود را به زمین مى‏كشد تا سرانجام داخل آتش شود.»

عدالت عالیترین فضیلت انسانى است.شرط عدالت‏یعنى شرط واجد بودن عالیترین نیروى اخلاقى.با توجه به اینكه معمولا احساسات مرد نسبت‏به همه زنها یكسان و در یك درجه نیست،رعایت عدالت و پرهیز از تبعیض میان زنان یكى از مشكلترین وظایف به شمار مى‏رود.

همه مى‏دانیم كه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در ده سال آخر عمر خود یعنى در دوره مدینه‏كه دوره جنگهاى اسلامى بود و زنان بى‏سرپرست در میان مسلمین زیاد بودند-زنان متعدد اختیار كرد.اكثریت زنان پیغمبر بیوه و بزرگسال بودند و غالبا از شوهران سابق خود فرزندانى داشتند.تنها دوشیزه‏اى كه پیغمبر اكرم با او ازدواج كرد عایشه بود.

عایشه به همین جهت همیشه تفاخر مى‏كرد و مى‏گفت:من تنها زنى هستم كه جز پیغمبر شوهر دیگرى او را لمس نكرده است.

رسول اكرم منتهاى عدالت را درباره همه آنها رعایت مى‏كرد و هیچ گونه تبعیضى میان آنها قائل نمى‏شد.عروة بن زبیر خواهر زاده عایشه است;درباره طرز رفتار پیغمبر اكرم با زنان خود،از خاله خویش عایشه سؤالاتى كرده است.عایشه گفت: رسم پیغمبر این بود كه هیچ یك از ما را بر دیگرى ترجیح نمى‏داد.با همه به عدالت و تساوى كامل رفتار مى‏كرد.كمتر روزى اتفاق مى‏افتاد كه به همه زنان خود سر نزند و احوالپرسى و تفقد نكند.ولى نوبت هر كس بود،نسبت‏به دیگران به احوالپرسى قناعت مى‏كرد و شب را در خانه آن كس بسر مى‏برد كه نوبت او بود.اگر احیانا در وقتى كه نوبت زنى بود مى‏خواست نزد زن دیگر برود،رسما مى‏آمد و اجازه مى‏گرفت.

اگر اجازه داده مى‏شد مى‏رفت و اگر اجازه داده نمى‏شد نمى‏رفت.من شخصا این طور بودم كه هر وقت از من اجازه مى‏خواست نمى‏دادم.

رسول اكرم حتى در بیماریى كه منجر به فوت ایشان شد كه توانایى حركت نداشت، عدالت را در كمال دقت اجرا كرد.براى اینكه عدالت و نوبت را رعایت كرده باشد،هر روز بسترش را از اتاقى به اتاق دیگر منتقل مى‏كردند.تا آنكه یك روز همه را جمع كرد و اجازه خواست در یك اتاق بماند و همه اجازه دادند در خانه عایشه بماند.

على بن ابیطالب علیه السلام در اوقاتى كه دو زن داشت،حتى اگر مى‏خواست وضو بسازد، در خانه زنى كه نوبتش نبود وضو نمى‏خواست.

اسلام براى شرط عدالت آن اندازه اهمیت قائل است كه حتى اجازه نمى‏دهد مرد و زن دوم در حین عقد توافق كنند كه زن دوم در شرایط نامساوى با زن اول زندگى كند;

یعنى از نظر اسلام رعایت عدالت تكلیفى است كه مرد نمى‏تواند با قرار قبلى با زن، خود را از زیر بار مسؤولیت آن خارج كند.مرد و زن هیچ كدام حق ندارند چنین شرطى در متن عقد بنمایند.زن دوم كارى كه مى‏تواند بكند فقط این است كه عملا از حقوق خود صرف نظر كند اما نمى‏تواند شرط كند كه حقوقى مساوى با زن اول نداشته باشد،همچنانكه زن اول نیز مى‏تواند عملا با میل و رضاى خود از حقوق خود صرف نظر كند اما نمى‏تواند كارى كند كه قانونا حقى نداشته باشد.از امام باقر علیه السلام سؤال شد: آیا مرد مى‏تواند با زن خود شرط كند كه فقط روزها هر وقت‏بخواهد به او سر بزند یا ماهى یك بار یا هفته‏اى یك بار نزد او برود،یا شرط كند كه نفقه به طور كامل و مساوى با زن دیگر به او ندهد و خود آن زن هم از اول این شرطها را بپذیرد؟امام فرمود:

«خیر،چنین شرطهایى صحیح نیست.هر زنى به موجب عقد ازدواج خواه ناخواه حقوق كامل یك زن را پیدا مى‏كند.چیزى كه هست،پس از وقوع ازدواج هر زنى مى‏تواند عملا براى جلب رضایت‏شوهر كه او را رها نكند یا به علت دیگرى،همه یا قسمتى از حقوق خود را ببخشد.»

تعدد زوجات با این شرط اخلاقى اكید و شدید به جاى آنكه وسیله‏اى براى هوسرانى مرد واقع گردد،شكل و قیافه انجام وظیفه به خود مى‏گیرد.هوسرانى و شهوت پرستى جز با آزادى كامل و دنبال هواى دل رفتن سازگار نیست.هوسرانى آنگاه صورت عمل به خود مى‏گیرد كه آدمى خود را در اختیار دل قرار دهد و دل را در اختیار خواهشها و میلها.دل و خواهشهاى دل منطق و حساب برنمى‏دارد.آنجا كه پاى انضباط و عدالت و انجام وظیفه به میان مى‏آید،هوسرانى و هوا پرستى باید رخت‏بربندد.از این رو به هیچ وجه تعدد زوجات را در شرایط اسلامى نمى‏توان وسیله‏اى براى هوسرانى شناخت.

كسانى كه تعدد زوجات را وسیله هوسرانى قرار داده‏اند،قانون اسلامى را بهانه براى یك عمل ناروا قرار داده‏اند.اجتماع حق دارد آنها را مؤاخذه و مجازات[كند]و این بهانه را از دست آنها بگیرد.

مساله بیم از عدم عدالت

انصاف باید داد كه افرادى كه شرایط اسلامى را در تعدد زوجات كاملا رعایت مى‏كنند بسیار كم‏اند.در فقه اسلامى مى‏گویند:«اگر بیم دارى كه استعمال آب براى بدنت زیان دارد وضو نگیر»،«اگر بیم دارى كه روزه برایت زیان دارد روزه نگیر». این دو دستور در فقه اسلامى رسیده است.شما افراد بسیارى را مى‏بینید كه مى‏پرسند: مى‏ترسم آب برایم زیان داشته باشد،وضو بگیرم یا نگیرم؟مى‏ترسم روزه برایم ضرر داشته باشد،روزه بگیرم یا نگیرم؟البته این پرسشها پرسشهاى درستى است. چنین اشخاصى نباید وضو بسازند و نباید روزه بگیرند.

ولى نص قرآن كریم است كه‏«اگر بیم دارید كه نتوانید میان زنان خود به عدالت رفتار كنید،یك زن بیشتر نگیرید».با این حال آیا شما در عمر از یك نفر شنیده‏اید كه بگوید:مى‏خواهم زن دوم بگیرم اما بیم دارم كه رعایت عدالت و مساوات میان آنها نكنم،بگیرم یا نگیرم؟من كه نشنیده‏ام.حتما شما هم نشنیده‏اید.سهل است،مردم ما با علم و تصمیم اینكه به عدالت رفتار نكنند زنان متعدد مى‏گیرند و این كار را به نام اسلام و زیر سرپوش اسلامى انجام مى‏دهند.اینها هستند كه با عمل ناهنجار خود اسلام را بدنام مى‏كنند.

اگر تنها كسانى اقدام به تعدد زوجات نمایند كه لااقل این یك شرط را واجد باشند، جاى هیچ گونه بهانه و ایرادى نبود.

حرمسراها

موضوع دیگرى كه سبب شده تعدد زوجات را بر قانون اسلام عیب بگیرند دستگاههاى حرمسرادارى خلفا و سلاطین پیشین است.برخى از نویسندگان و مبلغین مسیحى تعد زوجات اسلامى را مساوى با حرمسرادارى با همه مظاهر ننگین و مظالم بى‏پایان آن معرفى كرده‏اند و چنین وانمود مى‏كنند كه تعدد زوجات در اسلام یعنى همان حرمسراداریها كه تاریخ در دستگاههاى خلفا و سلاطین پیشین نشان مى‏دهد.

متاسفانه بعضى از نویسندگان خودمان نیز-كه حرف به حرف بازگو كننده افكار و عقاید و منویات غربیها هستند-هر جا كه نام تعدد زوجات مى‏برند آن را با حرمسرا ردیف مى‏كنند.این قدر شخصیت و استقلال فكرى ندارند كه میان آنها تفكیك كنند.

شرایط و امكانات دیگر

گذشته از شرط عدالت،شرایط و تكالیف دیگرى نیز متوجه مرد است.همه مى‏دانیم كه زن مطلقا یك سلسله حقوق مالى و استمتاعى به عهده مرد دارد.مردى حق دارد آهنگ چند همسرى كند كه امكانات مالى او به او اجازه این كار را بدهد. شرط امكان مالى در تك همسرى نیز هست.اكنون فرصتى نیست كه وارد این بحث‏بشویم.

امكانات جسمى و غریزى نیز به نوبه خود شرط و واجب دیگرى است.در كافى و وسائل از امام صادق روایت‏شده است كه فرمود:

«هر كس گروهى از زنان نزد خود گرد آورد كه نتواند آنها را از لحاظ جنسى اشباع نماید و آنگاه آنها به زنا و فحشاء بیفتند،گناه این فحشاء به گردن اوست.»

تاریخچه‏هاى حرمسراها داستانها ذكر مى‏كنند از زنان جوانى كه از لحاظ غریزه تحت فشار قرار مى‏گرفتند و مرتكب فحشاء مى‏شدند و احیانا پشت‏سر آن فحشاءها كشتارها و جنایتها واقع مى‏شد.

خواننده محترم از مجموع هفت مقاله‏اى كه درباره چند همسرى نوشتیم،كاملا به ریشه و علل و موجبات تعدد زوجات و اینكه چرا اسلام آن را نسخ نكرد و چه شرایط و حدود و قیودى براى آن قائل شد كاملا آگاه گشت;برایش روشن شد كه اسلام با تجویز تعدد زوجات نخواسته است زن را تحقیر كند،بلكه از این راه بزرگترین خدمت را به جنس زن كرده است.اگر تعدد زوجات،مخصوصا در شرایط فزونى نسبى عدد زنان آماده ازدواج بر مردان آماده ازدواج-كه همیشه در دنیا بوده و هست-اجازه داده نشود،زن به بدترین شكلى ملعبه مرد خواهد شد;رفتار مرد با او از یك كنیز بدتر خواهد بود،زیرا انسان در مقابل یك كنیز لااقل این اندازه تعهد مى‏پذیرد كه فرزند او را فرزند خود بداند اما در مقابل معشوقه و رفیقه این اندازه تعهد هم ندارد.

مرد امروز و تعدد زوجات

مرد امروز از تعدد زوجات روگردان است،چرا؟آیا به خاطر اینكه مى‏خواهد به همسر خود وفادار باشد و به یك زن قناعت كند یا به خاطر اینكه مى‏خواهد حس تنوع طلبى خود را از طریق گناه-كه به حد اشباع،وسیله برایش فراهم است-ارضاء نماید؟امروز گناه جاى تعدد زوجات را گرفته است نه وفا،و به همین دلیل مرد امروز سخت از تعدد زوجات كه براى او تعهد و تكلیف ایجاد مى‏كند متنفر است.مرد دیروز اگر مى‏خواست هوسرانى كند راه گناه چندان براى او باز نبود،ناچار بود تعدد زوجات را بهانه قرار داده هوسرانى كند.در عین اینكه شانه از زیر بار بسیارى از وظایف خالى مى‏كرد،از انجام بعضى تعهدات مالى و انسانى درباره زنان و فرزندان چاره‏اى نداشت. اما مرد امروز هیچ الزام و اجبارى نمى‏بیند كه كوچكترین تعهدى در زمینه هوسرانیهاى بى‏پایان خود بپذیرد.ناچار علیه تعدد زوجات قیام مى‏كند.

مرد امروز تحت عنوان سكرتر،ماشین نویس و صدها عنوان دیگر كام خود را از زن مى‏گیرد و بودجه آن را به صندوق دولت‏یا شركت‏یا مؤسسه‏اى كه در آن كار مى‏كند تحمیل مى‏كند بدون آنكه دینارى از جیب خود بپردازد.

مرد امروز هر چند صباح یك بار معشوقه خود را عوض مى‏كند بدون اینكه احتیاجى به تشریفات مهر و نفقه و طلاق داشته باشد.مسلما موسى چومبه با تعدد زوجات مخالف است،زیرا او همیشه یك سكرتر موبور جوان زیبا در كنار خود دارد و هر چند سال یك بار آن را عوض مى‏كند.با چنین امكاناتى چه حاجت‏به تعدد زوجات؟

در شرح حال برتراند راسل-كه یكى از مخالفین سرسخت تعدد زوجات است‏چنین مى‏خوانیم:

«در نخستین دوران زندگى او علاوه بر مادر بزرگش دو زن دیگر نقش بزرگى داشته‏اند كه یكى از آنها آلیس نخستین همسرش و دیگرى رفیقه‏اش به نام اتولین مورل مى‏باشند.مورل از زنان سرشناس آن دوره بود و با بسیارى از نویسندگان اوایل قرن بیستم دوستى داشت.»

مسلما چنین شخصى با تعدد زوجات روى موافق نشان نمى‏دهد.گویا همین رفیقه‏بازى او بود كه به ازدواج او با همسرش آلیس پایان داد،زیرا از زبان خود راسل چنین نوشته‏اند:

«در بعد از ظهر یكى از روزها هنگامى كه با دوچرخه عازم یكى از ییلاقات نزدیك شهر بودم ناگهان احساس كردم كه دیگر آلیس را دوست ندارم.»

پى‏نوشت:

1- نساء 3.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

آیا طبیعت مرد چند همسرى است؟

• نوشته شده توسط: اورامان بابا

كتاب: مجموعه آثار ج 19 ص 338

نویسنده: شهید مطهرى

حتما تعجب خواهید كرد اگر بشنوید عقیده رایج روانشناسان و فیلسوفان اجتماعى غرب بر این است كه مرد چند همسرى آفریده شده،تك همسرى بر خلاف طبیعت اوست.

ویل دورانت در لذات فلسفه صفحه 91 پس از آن كه شرحى درباره آشفتگیهاى اخلاقى امروز از نظر امور جنسى مى‏دهد،مى‏گوید:

«بى شك بسیارى از آن،نتیجه علاقه‏«اصلاح ناپذیرى‏»است كه به تنوع داریم و طبیعت‏به یك زن بسنده نمى‏كند.»

هم او مى‏گوید:

«مرد ذاتا طبیعت چند همسرى دارد و فقط نیرومندترین قیود اخلاقى،میزان مناسبى از فقر و كار سخت و نظارت دائمى زوجه مى‏تواند تك همسرى را به او تحمیل كند.»

در شماره 112 مجله زن روز تحت عنوان‏«آیا مرد طبیعتا خیانتكار است؟»نوشته است:

«پروفسور اشمید آلمانى گفته است:...در طول تاریخ،مرد همیشه خیانتكار بوده و زن دنباله‏رو خیانت.حتى در قرون وسطى نیز برابر شواهد موجود 90 درصد از جوانان به دفعات رفیقه عوض مى‏كردند و 50 درصد از مردان زندار به همسرانشان خیانت مى‏ورزیدند.رابرت كینزى،محقق معروف امریكایى در گزارشش-كه به كینزى راپورت مشهور شده-نوشته است:مردان و زنان امریكایى در بى‏وفایى و خیانت دست‏سایر ملل دنیا را از پشت‏بسته‏اند...كینزى در قسمت دیگر گزارشش آورده است:«زن بر خلاف مرد از تنوع‏جویى در عشق و لذت بیزار است.به همین دلیل بعضى اوقات از رفتار مرد سر در نمى‏آورد.ولى مرد تنوع جویى را نوعى ماجراجویى تلقى مى‏كند،آسان از راه بدر مى‏رود و به نظر او آنچه مهم است لذت جسمى است نه لذت عاطفى و روحى.تظاهر به تماس عاطفى و روحى در مرد فقط تا وقتى است كه فرصتى براى درك لذت جسمى پیش نیامده است.روزى پزشك مشهورى به من گفت:«پولیگام‏»بودن مرد(تنوع دوستى و تعدد خواهى) و«منو گام‏»بودن زن(انحصار خواهى و یكه شناسى)یك امر بدیهى است،زیرا در مرد میلیونها سلول‏«اسپرم‏»تولید مى‏شود در حالى كه زن در دوران آمادگى جز یك تخم از تخمدان تولید نمى‏كند.صرف نظر از فرضیه كینزى،بد نیست از خودمان بپرسیم:آیا وفادار بودن براى مرد مشكل است؟

هانرى دومنترلان فرانسوى در پاسخ این سؤال نوشته است:وفادار بودن براى مرد مشكل نیست‏بلكه غیر ممكن است.یك زن براى یك مرد آفریده شده است و یك مرد براى زندگى و همه زنها.مرد اگر به تاریكى مى‏پرد و به زنش خیانت مى‏كند تقصیر خودش نیست،تقصیر خلقت و طبیعت است كه همه عوامل خیانت را در او به وجود آورده است.»

در شماره 120 همین مجله تحت عنوان‏«عشق و ازدواج به سبك فرانسوى‏» چنین مى‏نویسد:«زن و شوهر فرانسوى مساله بى‏وفایى را بین خودشان حل كرده و براى آن قاعده و قانون و حد و حدودى قائل شده‏اند.اگر مرد از مرز این قاعده و قانون تجاوز نكند پرش به تاریكى‏اش بى‏اهمیت است.آیا اصولا یك مرد بعد از دو سال زندگى زناشویى مى‏تواند وفادار بماند؟به طور یقین نه،زیرا این خلاف طبیعتش است.اما در مورد زنان تا اندازه‏اى تفاوت مى‏كند و خوشبختانه آنها به این تفاوت واقفند.در فرانسه اگر شوهرى مرتكب خیانت‏شود زنش احساس نارضایى نمى‏كند یا عصبانى نمى‏شود،زیرا به خودش دلدارى مى‏دهد:او فقط جسمش را با خودش نزد دیگرى برده نه روح و احساساتش را،روح و احساساتش مال من است.»

در چند سال پیش نظریه یك پروفسور زیست‏شناس به نام دكتر راسل لى در همین زمینه در روزنامه كیهان منتشر شد و مدتى مورد بحث و گفتگوى نویسندگان ایرانى بود.به عقیده دكتر راسل لى قناعت مرد به یك زن خیانت‏به نسل است،نه از نظر كمیت‏بلكه از نظر كیفیت;زیرا بسنده كردن مرد به یك زن نسل او را ضعیف مى‏كند.نسل در چند همسرى قوى و نیرومند مى‏گردد.

به عقیده ما این توصیف از طبیعت مرد به هیچ وجه صحیح نیست.الهام بخش این مفكران در این عقیده اوضاع خاص محیط اجتماعى آنها بوده نه طبیعت واقعى مرد. البته ما مدعى نیستیم كه زن و مرد از لحاظ زیست‏شناسى و روانشناسى وضع مشابهى دارند.بر عكس،معتقدیم زیست‏شناسى و روانشناسى مرد و زن متفاوت است و خلقت از این تفاوت هدف داشته است،و به همین جهت نباید تساوى حقوق انسانى زن و مرد را بهانه براى تشابه و یكنواختى حقوق آنها قرار داد.از نظر روحیه تك همسرى نیز قطعا زن و مرد روحیه‏هاى متفاوتى دارند.زن طبعا تك شوهر است; چند شوهرى بر ضد روحیه اوست.نوع تمنیات زن از شوهر با چند شوهرى سازگار نیست.اما مرد طبعا تك همسر نیست،به این معنى كه چند زنى بر ضد روحیه او نیست. چند زنى با نوع تمنیاتى كه مرد از وجود زن دارد ناسازگار نیست.

اما ما با آن عقیده كه روحیه مرد با تك همسرى ناسازگار است مخالفیم.ما منكر این نظر هستیم كه مى‏گوید علاقه مرد به تنوع‏«اصلاح ناپذیر»است.ما با این عقیده مخالفیم كه وفادارى براى مرد غیر ممكن است و یك زن براى یك مرد آفریده شده و یك مرد براى همه زنها.

به عقیده ما عوامل خیانت را محیطهاى اجتماعى در مرد به وجود مى‏آورد نه خلقت و طبیعت.مسؤول خیانت مرد خلقت نیست،محیط اجتماعى است.عوامل خیانت را محیطى به وجود مى‏آورد كه از یك طرف زن را تشویق مى‏كند تمام فنون اغوا و انحراف را براى مرد بیگانه به كار ببرد،هزار و یك نیرنگ براى از راه بیرون رفتن او بسازد;و از طرف دیگر به بهانه اینكه یگانه صورت قانونى ازدواج تك همسرى است، صدها هزار بلكه میلیونها زن آماده و نیازمند به ازدواج را از حق زناشویى محروم مى‏كند و آنها را براى اغواى مرد روانه اجتماع مى‏سازد.

در مشرق اسلامى پیش از آن كه آداب و رسوم غربى رایج گردد 90 درصد مردان، تك همسر واقعى بودند;نه بیش از یك زن شرعى داشتند و نه با رفیقه و معشوقه سرگرم بودند. زوجیت اختصاصى به مفهوم واقعى كلمه بر اكثریت قریب به اتفاق خانواده‏هاى اسلامى حكمفرما بود.

چند همسرى،عامل نجات تك همسرى

تعجب مى‏كنید اگر بگویم تعدد زوجات در مشرق اسلامى مهمترین عامل نجات تك همسرى بود.بلى،مجاز بودن تعدد زوجات بزرگترین عامل نجات تك همسرى است،به این معنى كه در شرایطى كه موجبات تعدد زوجات پیدا مى‏شود و عدد زنان نیازمند به ازدواج از مردان نیازمند به ازدواج فزونى مى‏گیرد،اگر حق تاهل این عده زنان به رسمیت‏شناخته نشود و به مردانى كه واجد شرایط اخلاقى و مالى و جسمى هستند اجازه چند همسرى داده نشود،رفیقه بازى و معشوقه گیرى ریشه تك همسرى واقعى را مى‏خشكاند.

در مشرق اسلامى از طرفى تعدد زوجات مجاز بود و از طرف دیگر اینهمه مهیجات و محركات اغوا كننده نبود.لهذا تك همسرى واقعى بر اكثریت‏خانواده‏ها حكمفرما بود و كار معشوقه بازى مردان به آنجا نكشید كه كم كم برایش فلسفه بسازند و بگویند آفرینش مرد چند همسرى است و تك همسرى براى مرد جزو ممتنعات و محالات جهان است.

ممكن است‏بپرسید:بنا به عقیده این دانشمندان-كه از نظر قانون طبیعت،مرد را چند همسرى مى‏دانند و از نظر قانون اجتماع تعدد زوجات را محكوم مى‏كنند-تكلیف مرد در میان این دو قانون چه مى‏شود؟

تكلیف مرد در مكتب این آقایان واضح است:مرد باید قانونا تك همسر باشد و عملا چند همسر;یك زن شرعى و قانونى بیشتر نداشته باشد اما معشوقه و رفیقه هر چه دلش مى‏خواهد مانعى ندارد.به عقیده این آقایان رفیقه‏گیرى و معشوقه‏بازى حق طبیعى و مسلم و مشروع مرد است!و بسنده كردن مرد در همه عمر به یك زن نوعى‏«نامردى‏»است.

چهره واقعى بحث

گمان مى‏كنم وقت آن رسیده است كه خواننده محترم درك كند كه مساله‏اى كه از لحاظ چند همسرى براى بشر مطرح بوده و هست چیست.مساله این نیست كه آیا تك همسرى بهتر است‏یا چند همسرى.در اینكه تك همسرى بهتر است تردیدى نیست.تك همسرى یعنى اختصاص خانوادگى،یعنى اینكه جسم و روح هر یك از زوجین از آن یكدیگر باشد.بدیهى است كه روح زندگى زناشویى كه وحدت و یگانگى است در زوجیت اختصاصى بهتر و كاملتر پیدا مى‏شود.آن دو راهى كه بشر بر سر آن قرار گرفته این نیست كه از میان تك همسرى و چند همسرى كدامیك را انتخاب كند.مساله‏اى كه از این لحاظ براى بشر مطرح است این است كه به واسطه ضرورتهاى اجتماعى،مخصوصا فزونى نسبى عده زنان نیازمند به ازدواج بر مردان نیازمند،تك همسرى مطلق عملا در خطر افتاده است.تك همسرى مطلق كه شامل تمام خانواده‏ها بشود افسانه‏اى بیش نیست.یكى از دو راه در پیش است:یا رسمیت‏یافتن تعدد زوجات و یا رواج معشوقه بازى;به عبارت دیگر یا چند همسر شدن معدودى از مردان متاهل-كه حتما از 10 درصد تجاوز نخواهد كرد-و سر و سامان یافتن و خانه و زندگى پیدا كردن زنان بى‏شوهر،و یا باز گذاشتن راه معشوقه‏بازى;و چون در صورت دوم هر معشوقه‏اى مى‏تواند با چندین مرد ارتباط داشته باشد، اكثریت قریب به اتفاق مردان متاهل عملا چند همسر خواهند بود.

آرى،این است صورت صحیح طرح مساله چند همسرى.اما مبلغان شیوه‏هاى غربى حاضر نیستند صورت صحیح مساله را طرح كنند;حاضر نیستند حقیقت را آشكارا بگویند.آنها واقعا مدافع مترس بازى و معشوقه‏گیرى هستند،زن شرعى و قانونى را سربار و مزاحم مى‏دانند و یكى‏اش را هم زیاد مى‏دانند چه رسد به دو زن و سه زن و چهار زن،لذت را در آزادى از قیود ازدواج مى‏شناسند،اما در گفته‏هاى خود براى ساده‏دلان چنین وانمود مى‏كنند كه ما مدافع تك همسرى هستیم;با لحنى معصومانه مى‏گویند ما طرفدار آنیم كه مرد تك همسر و باوفا باشد نه چند همسر و بى‏وفا!

نیرنگ مرد قرن بیستم

مرد قرن بیستم در بسیارى از مسائل مربوط به حقوق خانوادگى توانسته است نعل وارونه بزند و با نامهاى قشنگ تساوى و آزادى،زن را اغفال كرده از تعهدات خود نسبت‏به او بكاهد و بر كامگیریهاى بى‏حساب خود بیفزاید.اما در كمتر مساله‏اى به اندازه تعدد زوجات،از این جهت موفقیت داشته است.

راستى من گاهى در آثار بعضى از نویسندگان ایرانى چیزهایى مى‏بینم كه دچار تردید مى‏شوم،نمى‏دانم ساده‏دلى است‏یا اغفال؟

یكى از این نویسندگان نظر خود را درباره تعدد زوجات اینچنین نوشته است:

«در حال حاضر در ممالك پیشرفته روابط زوجین متكى بر تكالیف حقوقى متقابل است و بنابر این شناخت تعدد زوجات به هر شكل و عنوان(دائم یا منقطع)از جانب زن همان اندازه دشوار است كه از مرد بخواهند وجود رقباى خود را در عرصه زناشویى تحمل كند.»

من نمى‏دانم این گونه اشخاص تصور واقعى‏شان از این مساله همین است‏یا نعل وارونه مى‏زنند؟!آیا اینها واقعا نمى‏دانند كه تعدد زوجات ناشى از یك مشكل اجتماعى است كه بر دوش تمام مردان و زنان متاهل سنگینى مى‏كند و راه حل بهترى از تعدد زوجات تاكنون براى این مشكل پیدا نشده است؟آیا اینها نمى‏دانند كه چشمها را روى هم گذاشتن و شعار دادن و فریاد«زنده‏باد تك همسرى و مرگ بر چند همسرى‏»دردى دوا نمى‏كند؟آیا اینها نمى‏دانند كه تعدد زوجات جزو حقوق زن است نه حقوق مرد و ربطى به حقوق متقابل زن و مرد ندارد؟

مضحك این است كه مى‏گویند:«تعدد زوجات از جانب زن همان اندازه دشوار است كه از مرد بخواهند وجود رقباى خود را در عرصه زناشویى تحمل كند.»گذشته از اینكه مقایسه غلطى است،شاید نمى‏دانند كه دنیاى امروز-كه این آقایان هر پدیده‏اى را به این نام جذب مى‏كنند و هیچ تردیدى را در صحت رویدادهاى آن روا نمى‏دارند-مرتبا از مرد مى‏خواهد كه عشق زن خویش را محترم بشمارد و وجود رقباى خود را در عرصه زناشویى تحمل كند.دنیاى امروز این‏«نابردباریها»را به نام حسادت،تعصب، فناتیسم و غیره محكوم مى‏كند.اى كاش جوانان ما لااقل از عمق جریاناتى كه از این لحاظ در مغرب زمین مى‏گذرد اندكى آگاهى داشتند.

روشن شد كه تعدد زوجات ناشى از یك مشكل اجتماعى است نه طبیعت ذاتى مرد.بدیهى است كه اگر در اجتماعى مشكله فزونى نسبى عدد زنان نیازمند بر مردان نیازمند وجود نداشته باشد تعدد زوجات از میان خواهد رفت و یا بسیار كم خواهد شد;و اگر بخواهیم در چنین شرایطى(فرضا چنین شرایطى وجود پیدا كند)[زنانى بى‏شوهر نمانند] تعدد زوجات نه كافى است و نه صحیح.براى این منظور چند چیز دیگر لازم است:اول عدالت اجتماعى و كار و درآمد كافى براى هر مرد نیازمند به ازدواج تا بتواند به تشكیل كانون خانوادگى اقدام نماید.دوم آزادى اراده و اختیار همسر براى زن كه از طرف پدر یا برادر یا شخص دیگر اجبارا به عقد یك مرد زندار پولدار درآورده نشود.بدیهى است كه اگر زن آزاد و مختار باشد و امكان همسرى با یك مرد مجرد برایش فراهم باشد هرگز زن مرد زندار نخواهد شد و سر«هوو» نخواهد رفت.این اولیاء زن هستند كه به طمع پول،دختر یا خواهر خود را به مردان زندار پولدار مى‏فروشند.سوم اینكه عوامل تحریك و تهییج و اغوا و خانه خراب كن اینقدر زیاد نباشد.عوامل اغوا،زنان شوهردار را از خانه شوهر به خانه بیگانه مى‏كشد،چه رسد به زنان بى‏شوهر.

اجتماع اگر سر اصلاح دارد و طرفدار نجات تك همسرى واقعى است‏باید در راه برقرارى این سه عامل بكوشد،و الا منع قانونى تعدد زوجات جز اینكه راه فحشاء را باز كند اثر دیگرى ندارد.

بحران ناشى از محرومیت زنان بى‏شوهر

اما اگر عدد زنان نیازمند بر مردان نیازمند فزونى داشته باشد،منع تعدد زوجات خیانت‏به بشریت است،زیرا تنها پامال كردن حقوق زن در میان نیست.اگر مطلب به پامال شدن حقوق عده‏اى از زنان ختم مى‏شد باز قابل تحمل بود.بحرانى كه از این راه عارض اجتماع مى‏شود از هر بحران دیگر خطرناكتر است،همچنانكه خانواده از هر كانون دیگر مقدستر است.

زیرا آن كه از حق طبیعى خود محروم مى‏ماند یك موجود زنده است‏با همه عكس العمل‏هایى كه یك موجود زنده در محرومیتها نشان مى‏دهد،یك انسان است‏با همه عوارض روانى و عقده‏هاى روحى در زمینه ناكامیها،زن است‏با همه نیرنگهاى زنانه، دختر حواست‏با قدرت كامل‏«آدم فریبى‏».

او گندم و جو نیست كه زائد بر مصرف را به دریا بریزند یا در انبارى براى‏«روز مبادا»ذخیره كنند،خانه و اتاق نیست كه اگر مورد احتیاج نبود قفلى به آن بزنند. بلى، او یك موجود زنده است،یك انسان است،یك زن است;نیروى شگرف خود را ظاهر خواهد كرد و دمار از روزگار اجتماع برخواهد آورد.او خواهد گفت:

سخن درست‏بگویم نمى‏توانم دید كه مى‏خورند حریفان و من نظاره كنم

همین‏«نمى‏توانم دید»كارها خواهد كرد،خانه‏ها و خانواده‏ها ویران خواهد ساخت، عقده‏ها و كینه‏ها به وجود خواهد آورد.واى به حال بشر آنگاه كه غریزه و عقده دست‏به دست هم بدهند.

زنان محروم از خانواده نهایت كوشش را براى اغواى مرد-كه قدمش در هیچ جا این اندازه لرزان و لغزان نیست-به كار خواهند برد،و بدیهى است كه‏«چو گل بسیار شد پیلان بلغزند»و متاسفانه از این‏«گل‏»مقدار كمى هم براى لغزیدن این پیل كافى است.

آیا مطلب به همین جا خاتمه پیدا مى‏كند؟خیر،نوبت‏به زنان خانه‏دار مى‏رسد. زنانى كه شوهران خود را در حال خیانت مى‏بینند آنها هم به فكر انتقام و خیانت مى‏افتند، آنها هم در خیانت دنباله رو مرد مى‏شوند.نتیجه نهایى چه خواهد بود؟

نتیجه نهایى در گزارشى كه به‏«كینزى راپورت‏»مشهور شده،ضمن یك جمله خلاصه شده است: «مردان و زنان امریكایى در بى‏وفایى و خیانت دست‏سایر ملل دنیا را از شت‏بسته‏اند».

ملاحظه مى‏فرمایید كه تنها با فساد و انحراف مرد خاتمه نمى‏یابد،شعله این آتش در نهایت امر دامن زنان خانه‏دار را هم مى‏گیرد.

عكس العمل‏هاى مختلف در زمینه پدیده فزونى زن

پدیده فزونى نسبى زن همیشه در زندگى بشر وجود داشته.چیزى كه هست عكس العمل‏ها در برابر این پدیده-كه مشكله‏اى براى اجتماع به وجود مى‏آوردیكسان نبوده است. ملتهایى كه روحشان با تقوا و عفاف پیوند بیشترى داشته،به رهبرى ادیان بزرگ آسمانى این مشكله را با تعدد زوجات حل كرده‏اند و ملتهایى كه تقوا و عفاف چندان با روحیه‏شان سازگار نبوده،این پدیده را وسیله‏اى براى فحشاء قرار داده‏اند.

نه تعدد زوجات در مشرق ناشى از دین اسلام است و نه ترك آن در مغرب مربوط به دین مسیح است،زیرا قبل از اسلام در مشرق زمین تعدد زوجات وجود داشته و ادیان شرقى آن را مجاز كرده بودند،و در اصل دین مسیح هم نصى بر منع تعدد زوجات وجود ندارد;هر چه هست مربوط به خود ملل غرب است نه دین مسیح.

ملتهایى كه در مسیر فحشاء قرار گرفته‏اند بیش از ملتهایى كه تعدد زوجات را تجویز كرده‏اند به تك همسرى ضربه زده‏اند.

دكتر محمد حسین هیكل نویسنده كتاب زندگانى محمد پس از ذكر آیات قرآن در باره تعدد زوجات مى‏گوید:

«این آیات اكتفا به یك زن را بهتر مى‏شمارد و مى‏گوید:اگر مى‏ترسید مطابق عدالت رفتار نكنید فقط یك زن بگیرید.ضمنا تاكید مى‏كند كه نمى‏توانید به عدالت رفتار كنید.اما در عین حال چون ممكن است در زندگى اجتماعى حوادثى پیش آید كه تعدد زنان را ایجاب مى‏كند،بدین جهت آن را به شرط عدالت روا شمرده است. محمد صلى الله علیه و آله و سلم در اثناى جنگهاى مسلمانان كه گروهى از آنان كشته مى‏شدند و طبعا زنانشان بیوه ماندند،بدین طریق رفتار كرد.واقعا آیا مى‏توانید بگویید كه پس از جنگها و امراض عمومى و شورشها كه هزارها و میلیونها اشخاص تلف مى‏شوند و عده زیادى زنان بى‏شوهر مى‏مانند،اكتفا به یك زن بهتر از چند زن است كه به طور استثناء و به قید عدالت روا شمرده شده است؟آیا مردم مغرب زمین مى‏توانند ادعا كنند كه پس از جنگ جهانگیر قانون اكتفا به یك زن همان طور كه اسما وجود دارد عملا نیز اجرا شده است؟»


نظرات()