شنبه 1396/03/27

ابوبکر بغدادی

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

نتیجه تصویری برای اخبار داعش در ایران

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

فضائل معاویه

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

آیا برای  خال المومنین معاویه فضیلت و منقبتی وجود دارد یا خیر !!!

 

جلال الدین سیوطی در " اللآلی المصنوعه " ج 1 ص 388 چنین می گوید :

" ( قال ) الحاكم سمعت أبا العباس محمد بن یعقوب بن یوسف یقول سمعت أبی یقول سمعت إسحاق بن إبراهیم الحنظلی یقول : لا یصح فی فضل معاویة حدیث"

( اسحاق بن ابراهیم حنظلی می گوید : در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیث صحیحی وجود ندارد . )

 

" اللآلىء المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة ، اسم المؤلف: جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر السیوطی ، دار النشر : دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417 هـ - 1996م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : أبو عبد الرحمن صلاح بن محمد بن عویضة "

*عجلونی در " کشف الخفاء " ج 2 ص 565 چنین می گوید :

"وباب فضائل معاویة لیس فیه حدیث صحیح‏ "

(  در باب فضائل معاویه حدیث صحیحی وجود ندارد )


" کشف الخفاء ومزیل الإلباس عما اشتهر من الأحادیث على ألسنة الناس ، اسم المؤلف: إسماعیل بن محمد العجلونی الجراحی الوفاة: 1162 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1405 ، الطبعة : الرابعة ، تحقیق : أحمد القلاش"


ابن تیمیه در " منهاج السنه " ج 4 ص 440 چنین می گوید :

" وطائفة وضعوا لمعاویة فضائل ورووا أحادیث عن النبیصفی ذلک کلها کذب"

(  گروهی برای معاویه فضلیت تراشی کرده و احادیثی را از قول رسول الله ( صلی الله علیه و آله وسلم ) روایت کردند که همه آنها دروغ هستند )


" منهاج السنة النبویة ، اسم المؤلف: أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیة الحرانی أبو العباس الوفاة: 728 ، دار النشر : مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. محمد رشاد سالم"

 

سیوطی در " تاریخ الخلفاء " ص 199 و ابن حجر مکی در " الصواعق المحرقه " ج 2 ص 374 چنین می گویند :

" وأخرج السلفی فی الطیوریات عن عبد الله بن أحمد بن حنبل قال سألت أبی عن علی ومعاویة فقال اعلم أن علیا کان کثیر الأعداء ففتش له أعداؤه عیبا فلم یجدوا فجاؤا إلى رجل قد حار به وقاتله فأطروه کیادا منهم له "

(عبدالله بن احمد می گوید : از پدرم ( احمد بن حنبل ) در مورد علی ( علیه السلام ) و معاویه پرسیدم . وی گفت: بدان که على دشمنان بسیار دارد و هر چه دشمنانش خواسته‏اند در او عیبى بیابند، موفق نشده‏اند. پس دور کسى جمع شده‏اند که با او محاربه و جنگ کرده است و او را در حیله و مکر بر علیه على تحریک نموده‏اند )


"تاریخ الخلفاء ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی الوفاة: 911 ، دار النشر : مطبعة السعادة - مصر - 1371هـ - 1952م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : محمد محی الدین عبد الحمید"

" الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، اسم المؤلف: أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر الهیثمی الوفاة: 973هـ ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : عبد الرحمن بن عبد الله الترکی - کامل محمد الخراط"

 

«بخارى» که در صحیح خود حدیثى در ذکر مناقب «معاویه» نیافته، به ناچار آنجا که از مناقب صحابه سخن گفته، بابى گشوده است بنام " یاد کرد معاویه رضى اللّه عنه‏ " ( باب ذکر معاویه رضی الله عنه )

 

* ابن حجر در " فتح الباری " ج 7 ص 104 چنین می گوید :

" فهذه النکتة فی عدول البخاری عن التصریح بلفظ منقبة اعتمادا على قول شیخه"

یعنی : " این نکته ای که سبب شده است بخاری از بیان لفظ " منقبت " ( برای معاویه ) عدول کند زیرا بر کلام شیخ خود ( ابن راهویه ) اعتماد نموده است"

 

ابن حجر در ادامه می گوید :

" فأشار بهذا إلى ما اختلقوه لمعاویة من الفضائل مما لا أصل له وقد ورد فی فضائل معاویة أحادیث کثیرة لکن لیس فیها ما یصح من طریق الإسناد وبذلک جزم إسحاق بن راهویه والنسائی وغیرهما والله اعلم"

یعنی : " این خود دلیل آن است که فضایلى که در خصوص معاویه نقل شده ساختگی است ( هیچ اساس و صحتى ندارد ) و در فضایل معاویه احادیث فراوانى وارد شده که هیچ یک طریق اسناد درستى ندارد و اسحاق بن راهویه و نسائى و دیگران هم بر این عقیده‏اند"


" فتح الباری شرح صحیح البخاری ، اسم المؤلف: أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی الوفاة: 852 ، دار النشر : دار المعرفة - بیروت ، تحقیق : محب الدین الخطیب"

 

بدر الدین عینی در " عمده القاری " ج 16 ص 249 چنین می گوید :

" فإن قلت : قد ورد فی فضیلته أحادیث کثیرة . قلت : نعم ، ولکن لیس فیها حدیث یصح من طریق الإسناد نص علیه إسحاق بن راهویه والنسائی وغیرهما ، فلذلک قال : باب ذکر معاویة ، ولم یقل : فضیلة ولا منقبة "

یعنی : " هرگاه بگویى که در فضایل معاویه احادیث فراوانى هست، گویم آرى، ولکن هیچیک از آن احادیث طریق صحیح ندارد و صحیح نیست. اسحاق بن راهویه و نسائى و دیگران نیز همین مطلب را ذکر کرده‏اند و بیهوده نیست که بخارى عبارت «باب ذکر معاویه» آورده و نگفته : فضیلت و یا منقبت معاویه‏"


" عمدة القاری شرح صحیح البخاری ، اسم المؤلف: بدر الدین محمود بن أحمد العینی الوفاة: 855هـ ، دار النشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت"

 

حاکم نیشابوری در " معرفه علوم الحدیث " ص 83 و ابوالفرج ابن جوزی در " المنتظم " ج 13 ص 156 ؛ یاقوت حموی در " معجم البلدان " ج 5 ص 282 ؛ یوسف المزی در " تهذیب الکمال " ج 1 ص 339 ؛ ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " ج 14 ص 132 ؛ یافعی در " مرآة الجنان " ج 2 ص 241 ؛ ابن کثیر سلفی در " البدایه و النهایه " ج 11 ص 124 و دیگر اعلام اهل سنت در ترجمه نسایی (از صاحبان کتب 6 گانه اهل سنت ) چنین می گویند :

 

"«حافظ نسائى» صاحب «سنن»، وارد «دمشق» شد و از مردم آنجا خواست چیزى از فضایل «معاویه» برشمردند، و گفت: «آیا کفایت نمى‏کند که هر کس بیاید و از فضائل او سخن گوید»؟ همه برخاستند و آنقدر در بیضه هایش زدند که از مسجد جامع بیرونش کردند .

خودش نقل مى‏کند: «مرا به مکه برده‏ و از آنجا نیز بیرون کردند». وى در آنجا مریض شد و همانجا کشته شد"

 

و در روایتی دیگر ( که یافعی به آن اشاره کرده است ) نسایی گفته است :

" ما اعرف له فضیلة الا لا اشبع بطنک"

یعنی " فضیلتی برای او نمی شناسم جز اینکه ( پیامبر فرموده ) خداوند ( هرگز ) شکم وی را سیر نکند"

 

پی نوشت :


معرفة علوم الحدیث ، اسم المؤلف: أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاکم النیسابوری الوفاة: 405 ، دار النشر : دار الکتب العلمیة - بیروت - 1397هـ - 1977م ، الطبعة : الثانیة ، تحقیق : السید معظم حسین"

" المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی أبو الفرج الوفاة: 597 ، دار النشر : دار صادر - بیروت - 1358 ، الطبعة : الأولى"

" معجم البلدان ، اسم المؤلف: یاقوت بن عبد الله الحموی أبو عبد الله الوفاة: 626 ، دار النشر : دار الفکر - بیروت"

"تهذیب الکمال ، اسم المؤلف: یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج المزی الوفاة: 742 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. بشار عواد معروف"

"سیر أعلام النبلاء ، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقیق : شعیب الأرناؤوط , محمد نعیم العرقسوسی"

" مرآة الجنان وعبرة الیقظان ، اسم المؤلف: أبو محمد عبد الله بن أسعد بن علی بن سلیمان الیافعی الوفاة: 768هـ ، دار النشر : دار الکتاب الإسلامی - القاهرة - 1413هـ - 1993م. "

" البدایة والنهایة ، اسم المؤلف: إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی أبو الفداء الوفاة: 774 ، دار النشر : مکتبة المعارف - بیروت"

 

این هم سیر فضایل دایی جان اهل سنت !!!!

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

Introduction: one of the problems that Sunnis are mentioning about Shia is 'why Shias do not like Ayeshe.' In responding to this problem, Shias say:

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....


In the introduction of Nesaee's Sonan (Traditions) has been mentioned that: when the writer of this book was in Damascus, the people asked him about the merits of Muavie. And he said: 'I do not remember any other hadiths about him except that the Prophet (peace be upon him and his relatives) said: "O God! Never satisfy him in eating!" After that he was never satisfied with any food.' (Nesaee's Sonan v.1, p.7)


In that introduction has not mentioned what happened to him after disapproving of Muavie, but it has been written that he was forced to leave the mosque and sent to Ramle and then he passed away. Obviously, the people of Damascus could not tolerate his righteous saying; therefore, they tortured and murdered him due to nobody would dare to talk against Muavie again.


Is it correct that Muawaih was not legitimate to appoint any successor according to the peace pact with Imam Hassan (peace be upon him) and he had to give the responsibility of choosing the next caliph to the people? But Muawaih, later, rejected this condition and all of the conditions and appointed Yazid. So governing of Yazid was not legitimate and Muawaih was not in the responsibilities to choose him as the next caliph. As the result of this, Imam Husain (peace be upon him) did not revolt against a legitimate caliph!


Ibn Hajar has mentioned: 'Muawaih did not have any right and responsibility to choose the next caliph after himself, but it must have been done by counseling of Muslims.' (Savae Gholmoharegh, p. 81)

'Must Shias like Ayeshe and put Om-ol-Momenin (Mother of believers) at the beginning of her name while during the history many of Sunni's authorities insulted her?'

Let look at one of them: Ibn Khalkan in his book, Vafiat-ol-Ayan, has mentioned Ayeshe and he has referred to this narration: Ayeshe died fifty and eight years after Hegira and she was sixty seven years old. When she died, Abolahe ibn Omar was crying over Ayeshe. The news of his crying reached to Muavie. Muavie asked Abdolah: 'Are you crying over a woman?' Abolah said: 'I cry over Om-ol-Momenin (Mother of believers).

Here some questions should be posed:

1. While Muavie called Ayeshe 'a woman', why should Sunnis' friends insist on that Shias have to call Ayeshe Om-ol-Momenin (Mother of believers)?

2. What was the problem of Muavie with Ayeshe that he was disgusted wuth cryiong over her and he called her 'a woman' but not Om-ol-Momenin (Mother of believers)? Then can it be said that the Followers had problems with each other?

Did Muavie have any problems with Abu Bakr?

Muavie forced Mohammad ibn Abi Bakr into the skin of a donkey and burnt him because he was with Ali ibn Abi Taleb (peace be upon him)

Muavie poisoned Abodo-Rahman ibn Abi Bakr.

He prevented from crying over Ayeshe. Of course, in some narrations, muavie has ben mentioned as the murderer of Ayeshe

What are your ideas our Sunnis' friends? Do you respect Muavie?

Sources:

Ibn Khalkan's Vafiat-ol-Ayan and Abna –ol- Zaman v.3, p. 13

Alvela p. 30

Al-Bedaye and Nahaye v. 8, p. 123

Habib –ol-Sair p. 542


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

Abu Bakr said: 'I heard myself from the Prophet (peace be upon him and his relatives) that prophets do not remain any inheritance.

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....


This hadith was quoted only by Abu Bakr and nobody else has mentioned it.


Ibn Abel Hadid in fourth volume of Exposition of Nahjolbalaghe in page 82 has written: 'It is well-known that the refusing of prophets' inheritance hadith was quoted only by Abu Bakr and nobody has mentioned it before.'


He discussed more about it in some pages after the above lines:


Most of the narrations have shown that nobody except Abu Bakr has narrated this hadith. And this point has been mentioned by most of the hadith authorities and even Sunni's Foghha (Jurisprudence Authorities) are reasoning with this as an only narration by one of the Prophet's follower. (Ibn Abel Hadid's Exposition of Nahjolbalaghe v.4 p.85)


Even Ibn Abel Hadid continued in this way:


'Master and Sheikh Abu Ali believed that the only narrator of this hadith is Abu Bakr'


Souti in History of the Caliphs and Ibn Hajare Asghalani in Savaegho- l- Mohareghe have certified that: 'The only follower who has (claimed and) quoted this hadith from the Prophet (peace be upon him and his relatives) was Abu Bakr' (History of the Caliphs p.68 and Savaegho- l- Mohareghe p.19)


According to all of these evidences that the only narrator was Abu Bakr; however, later they made fake hadiths that were quoted by other followers besides Abu Bakr.


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

Ibn Abel Hadid in Exposition of Nahjolbalaghe has mentioned

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....


: I asked Ali ibn Farghi, the master and instructor of Gharbiye School in Baghdad: Was Fateme (peace be upon her) honest about her claim in Fadak case? Ali ibn Farghi replied to me: 'yes, she was.' I asked him: 'Then why did Abu Bakr not give back the Fadak to her while he knew she was honest?' Ali ibn Farghi smiled and said a witty point: 'If Abu Bakr had accepted Fateme's claim (peace be upon her) and had given back Fadak to her, the following day Fateme (peace be upon her) would have come and would have discussed her husband's right about being the caliph and would have dismissed Abu Bakr from his position. And Abu Bakr would not have been able to reject her claim, because he had accepted in Fadak case her claim without any witness, (so he rejected her claim about Fadak at the first place).' Ibn Abel Hadid added at the end of this narration that: 'And this saying is correct and acceptable.' (Ibn Abel Hadid's Exposition of Nahjolbalaghe v.16, p. 284)


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

Who was the first person that complained to Osman?

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....




One of the Prophet's (peace be upon him) followers, Jablat-ibn- Amre Saaedi, who was from Assistors (Ansars) and had participated in Badr War. One day, he was sitting in a place where Osman was passing from there; in the Prophet's (peace be upon him) follower's hand was a chain, he said: 'I swear to God! I will put this chain around your neck one day, unless you depose the traitors from governing' Osman said: 'I did not appoint any traitors. I chose them from the people and the Prophet's followers, and I appointed good and kind people.' Jablat-ibn- Amre said: 'You appointed Marvan, Muavie, Abdolah ibn AAmer, and Abdolah ibn Saed who committed a lot of crime. From those you appointed them; there are whom Koran announces them to be killed and the Prophet's believed they should be killed. Osman went and people had enough courage to protest and complain to him from that time. (Tabari's History, v.3, p. 400 and Ibn Kasir's Al-Bedaye va Nahaye, v.7, p. 197)


After the murdering of Osman, Jablat-ibn- Amre Saaedi was one of them who prevented the people buried Osman in Baghie. And the people buried him in Jewish's cemetery. (Ibn Hajar's AL-Esabe, v.1, p. 566)


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

امام حمد بن حنبل نے کتاب مسند(۱) میں اس حدیث کواپنی سند کے ساتھ مکحول سے نقل کی ہے کہ رسول خدا( صلی اللہ علیہ و آلہ)نے فرما یا :

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....




جب بھی تم میں سے کسی کو نما زکے دوران شک ہو جائے تو اگر شک پہلی رکعت یا دوسری رکعت میں ہو تو اس کوپہلی رکعت قرار دو اور اگر شک دو یا تین میں ہو تو اس کو دوسری رکعت قراردو اور اگر شک تیسری اور چوتھی رکعت میںہو تو اس کو تیسری قرار دو اس کے بعدسلام سے پہلے دو سجدہ کرو اورپھر سلام پڑھو ۔



محمد بن اسحاق کہتے ہیں:  حسین بن عبد اللہ نے مجھ سے کہا :  کیا تمہارے لئے اس حدیث کی سند بیان کروں؟ میں نے کہا: نہیں،  توپھراس نے کہا: لیکن مجھ سے یہ حدیث ابن عباس کے آزادہ شدہ غلام کریب نے بیان کی ہے اور اس نے ابن عباس سے نقل کیاہے:



ایک روز میں عمر کے پاس بیٹھا ہوا تھا کہ اس نے کہا : ائے ابن عباس جب بھی نماز ی کو نماز میں شک ہوجائے کہ اس نے زیادہ پڑھی یاکم( تو اس کاکیاحکم ہے)؟  ابن عباس نے کہا: یا امیر المومنین مجھے نہیں معلوم اور اس مسئلہ کے متلعق میں نے کچھ نہیں سناہے، تو عمر نے کہا:” و اللہ ما ادری“خدا کی قسم مجھے بھی نہیں معلوم۔



اور کتاب سنن بیہقہی(۲) میں اس طرح ذکر ہوا ہے کہ عمرنے کہا :” و اللہ ماسمعت منہ (صلی اللہ علیہ و آلہ) فیہ شیئاً ولا ساٴلت عنہ)خد اکی قسم میں نے اس مسئلہ کے متعلق پیغمبر اسلام (صلی اللہ علیہ و آلہ)سے کچھ نہیں سنا ہے اور نہ ہی ان سے معلوم کیاہے ، ہم اس مسئلہ کے متعلق بحث کر رہے تھے کہ عبد االر حمن بن عوف داخل ہوا اور کہا:  کس مسئلہ کے بارے میں بحث کررہے ہو؟تو عمر نے کہا : ہم اس مسئلہ کے بارے میں بحث کررہے تھے کہ اگر کوئی شخص نماز میں شک کرے تو اس کو کیا کرنا چاہئے ؟ عبد الرحمن نے کہا : میں نے رسول خدا( صلی اللہ علیہ و آلہ) کو اس طرح فرماتے ہوئے سنا ہے :  جب بھی تم میں سے کسی کو نماز میں شک ہو جائے تو اگر شک پہلی رکعت یا دوسری رکعت میں ہو تو اس کوپہلی رکعت قرار دو اور اگر شک دو یا تین میں ہو تو اس کو دوسری رکعت قراردو...پہلے والی پوری حدیث(۳)۔

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

سوال : طبرانی نے جو روایت بارہ خلفاء کے مصادیق کے لئے بیان کی ہے کیا وہ روایت قابل قبول ہے؟

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....



جواب : طبرانی نے اپنی سند کے ساتھ عبداللہ بن عمرو سے نقل کیا ہے کہ میں نے رسول خدا (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) سے سنا ہے کہ آپ نے فرمایا: میرے بعد بارہ خلیفہ ہوں گے: ابوبکرصدیق وہ میرے بعد بہت کم مدت تک حکومت کریں گے اور پھر عمر بن خطاب....(۱) ۔



ہم ان کے جواب میں کہتے ہیں :



اولا : یہ حدیث سند کے اعتبار سے غلط ہے کیونکہ اس کے رجال میں عبداللہ بن صالح ہے جس کو ذھبی نے ”تذکرہ“ میں حجت نہیں سمجھا ہے ۔ وہ کہتے ہیں: عبداللہ بن صالح بہت سی احادیث کے منکر ہیں، عبداللہ بن احمد بن حنبل کہتے ہیں: میں نے اپنے والد سے ان کے بارے میں سوال کیا؟ تو انہوں نے کہا : عبداللہ بن صالح شروع میں صحیح تھے لیکن بعد میں اپنے عقیدے میں فاسد ہوگئے تھے ۔



صالح بن محمد کہتے ہیں: میری نظر میں وہ حدیث کو نقل کرنے میں جھوٹ بولتے تھے ۔ احمد بن صالح کہتے ہیں : وہ متہم ہیں ۔ نسائی کہتے ہیں : وہ ثقہ نہیں ہیں، ان پر بہت سے اعتراض ہیں، ابن حبان کہتے ہیں: وہ منکر الحدیث ہے ۔



اس حدیث کے راویوں میں سے ایک لیث بن سعد ہے جس پر منصور عباسی ، ظالم و جابر بادشاہ اور آگ بھڑکانے والا عباسی بادشاہ اعتماد کرتا تھا اور اس نے اہل مصر کے دلوں سے اہل بیت (علیہم السلام) کی محبت کم کرنے کی بہت زیادہ کوشش کی ہے ۔



ثانیا : اس حدیث میں تینوں خلفاء میں سے عثمان کی ایسی تعبیرات کے ساتھ تعریف کی ہے جو خارجی واقعیت کے ساتھ سازگار نہیں ہیں ۔



ثالثا : دوسری روایات میں مراجعہ کرنے سے جو کہ اہل سنت کی روایات میں بھی موجود ہیں ، استفادہ ہوتا ہے کہ یہ بارہ خلفاء ، رسول خدا کی ذریت میں سے ہیں ان روایات میں صریح طور پر ان کے نام بیان ہوئے ہیں ۔



حموینی نے ”فرائد السمطین“ میں اپنی سند کے ساتھ ابن عباس سے نقل کیا ہے کہ ایک یہودی شخص جس کا نام نعثل تھا ، رسول خدا (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) کی خدمت میں آیا اور عرض کیا: یا محمد !میں آپ سے اس چیز کے بارے میں سوال کرتا ہوں جو ایک مدت سے میرے سینہ میں چھپا ہوا ہے ، اگرآپ نے اس کا جواب دیدیا تو ایمان لے آؤں گا ، آنحضرت (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) نے اس سے فرمایا: اے ابوعمارہ سوال کرو ۔ اس نے یہ سوال کیا: مجھے اپنے وصی کے بارے میں خبر دو کہ وہ کون ہیں؟ کیونکہ تمام انبیاء کا کوئی نہ کوئی وصی رہا ہے اور یقینا ہمارے نبی موسی بن عمران نے یوشع بن نون کو وصیت کی تھی ۔



پیغمبر اکرم (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) نے فرمایا: ” یقینا میرے وصی علی بن ابی طالب ہیں اور ان کے بعد میرے دو نواسے حسن اور حسین ہیں، اور ان دونوں کے بعد حسین کے صلب سے نو امام پے در پے ہوں گے ۔



اس نے عرض کیا: یا محمد ! ان کے نام مجھے بتاؤ۔



حضرت نے فرمایا: حسین کے بعد ان کے بیٹے علی ، ان کے بعد ان کے بیٹے محمد، ان کے بعد ان کے بیٹے جعفر، ان کے بعدان کے بیٹے موسی، ان کے بعد ان کے بیٹے علی ان کے بعد ان کے بیٹے محمد، ان کے بعد ان کے بیٹے علی، ان کے بعد ان کے بیٹے حسن اور ان کے بعد ان کے بیٹے حجت ، محمد مہدی امام ہوں گے، یہ بارہ افراد ہوں گے (۲) ۔ (۳) ۔

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

أستخدم عمر بن الخطّاب أسالیب التّهدید والتّرویع فی أخذ البیعة لأبی بكر

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

هل أستخدم عمر بن الخطّاب أسالیب التّهدید والتّرویع فی أخذ البیعة لأبی بكر من علی بن أبی طالب علیه السلام؟

یرى الباحث المنصف خلال دراسته لما حدث تجاه مسألة الخلافة بعد رحیل النبی الأكرم (صلى الله علیه وآله) بأنّ عمر بن الخطّاب استخدم انواع الأسالیب العنیفة والسلبیة لغصب الخلافة من المؤهّل لها واعطائها إلى أبی بكر ، وفی هذا النطاق لجئ إلى محاولات التخویف والترویع والإجبار لمن امتنع عن البیعة وإن كان من أهل بیت رسول الله (صلى الله علیه وآله) وأقربائه واحبّائه ، ووصل الأمر به إلى حدّ بادر إلى تهدید الإمام علی (علیه السلام) بحرق بیته علیه وعلى فاطمة الزهراء (سلام الله) علیها اذا لم یبایعا، ولا یمكن انكار هذه الحقیقة لثبوتها فی كتب الفریقین واعتراف الكثیر من العلماء بوقوعها، منهم:1- ابن أبی شیبة: أخرج عبد الله بن محمّد بن أبی شیبة الكوفی العبسی (المتوفّى سنة 235) فی كتابه (المصنف) المطبوع، فی الجزء الثانی فی باب (ما جاء فی خلافة أبی بكر وسیرته فی الردة) أخرج، وقال : حدّثنا محمّد بن بشر، حدّثنا عبید الله بن عمر ، حدّثنا زید بن أسلم ، عن أبیه أسلم ، انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلان على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله فیشاورونها ویرتجعون فی أمرهم، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله والله ما أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ما ذاك بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، إن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت ، قال: فلما خرج عمر جائوها ، فقالت: تعلمون أنّ عمر قد جائنی وقد حلف بالله لئن عدتم لیحرقن علیكم البیت، وأیم الله لیمضین لما حلف علیه ، فانصرفوا راشدین ، فَرَوا رأیكم ولا ترجعوا إلی فانصرفوا عنها فلم یرجعوا إلیها حتـّى بایعوا لأبی بكر. (المصنف : 8: 572، ط دار الفكر بیروت ، تحقیق وتعلیق سید محمّد اللحام).إنّ الاحتجاج بهذا الحدیث رهن وثاقة المؤلف ورواته، فلنبدأ بدراسة سیرتهم.أمّا ابن أبی شیبة، فكفى فی وثاقته ما ذكره الذهبی فی (میزان الاعتدال) حیث قال: عبد الله بن محمّد بن أبی شیبة الحافظ الكبیر، الحجّة ، أبو بكر . حدّث عنه أحمد بن حنبل، والبخاری ، وأبو القاسم البغوی ، والناس ووثقه جماعة. ثمّ قال: أبو بكر ((یرید به أبو شیبة))، ممّن قفز القنطرة ، وإلیه المنتهى فی الثقة، مات فی أوّل سنة 235. (میزان الاعتدال: 2: 490، رقم 4549).هذا حال المؤلّف. وأمّا حال الرواة فلنبدأ بالأوّل فالأوّل:محمّد بن بشر: یعرّفه ابن حجر العسقلانی ، بقوله : محمّد بن بشر بن الفرافصة بن المختار الحافظ العبدی ، أبو عبد الله الكوفی. وثقه ابن معین ، وعرّفه أبو داود بأنّه أحفظ من كان بالكوفة، قال البخاری وابن حبان فی الثقات: مات سنة 203. ثمّ نقل توثیق الآخرین له (تهذیب التهذیب 9: 73، رقم الترجمة 90).عبید الله بن عمر: یعرّفه ابن حجر العسقلانی ، بقوله : عبید الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطّاب العدوی، العمری ، المدنی ، أبو عثمان أحد الفقهاء السبعة، وقد توفّی عام 147 هـ. قال عمرو بن علی: ذكرت لیحیى بن سعید قول ابن مهدی: إنّ مالكاً أثبت من نافع عن عبید الله ، فغضب وقال: قال أبو حاتم عن أحمد : عبید الله أثبتهم وأحفظهم وأكثرهم روایة. قال ابن معین : عبید الله من الثقات. وقال النسائی : ثقة، ثبت. وقال أبو زرعة وأبو حاتم : ثقة. إلى غیر ذلك من كلمات الإطراء (تهذیب التهذیب 7: 38 ـ 40، رقم الترجمة 71).زید بن أسلم العدوی: عرّفه ابن حجر العسقلانی، وقال: زید بن أسلم العدوی ، أبو أُسامة، ویقال : أبو عبد الله المدنی ، الفقیه، مولى عمر ، وثّقه أحمد وأبو زرعة وأبو حاتم ومحمّد بن سعد، وابن خراش.وقال یعقوب بن شیبة: ثقة، من أهل الفقه والعلم ، وكان عالماً بتفسیر القرآن ، مات سنة 136 (تهذیب التهذیب 3: 395 ـ 396، رقم الترجمة 728).أسلم العدوی: أسلم العدوی، مولاهم أبو خالد ، ویقال أبو زید ، غیر انّه حبشی، وقیل من سبی عین التمر، أدرك زمن النبی وروى عن أبی بكر، ومولاه عمر، وعثمان وابن عمر ، ومعاذ بن جبل ، وأبی عبیدة وحفصة. قال العجلی: مدنی ، ثقة، من كبار التابعین. وقال أبو زرعة : ثقة. وقال أبو عبید: توفی سنة ثمانین. وقال غیره: هو ابن مائة وأربعة عشرة سنة. (تهذیب التهذیب 1: 266، رقم الترجمة 501).وقد اكتفینا فی ترجمة رجال السند بما نقله ابن حجر العسقلانی، ولم نذكر ما ذكره غیره فی حقّهم روماً للاختصار.فتبین من هذا البحث انّ الروایة صحیحة، والاسناد فی غایة الصحّة.2- البلاذری و(الأنساب):إنّ أحمد بن یحیى بن جابر البغدادی ، الكاتب الكبیر، صاحب التاریخ المعروف ، نقل الحادثة المریرة فی كتابه وقال: فی ضمن بحث مفصل عن أمر السقیفة: لما بایع الناس ابا بكر اعتذر علی والزبیر، إلى أن قال: إنّ أبا بكر أرسل إلى علی یرید البیعة، فلم یبایع ، فجاء عمر ومعه فتیلة، فتلقته فاطمة على الباب ، فقالت فاطمة: یا ابن الخطّاب ، أتراك محرقاً علیّ بابی؟ قال : نعم ، وذلك أقوى فیما جاء به أبوك. (أنساب الاشراف 1: 586، طبع دار المعارف بالقاهرة).والاستدلال بالروایة رهن وثاقة المؤلف ومن روى عنهم، فنقول: أمّا المؤلف فقد وصفه الذهبی فی كتاب (تذكرة الحفاظ) ناقلاً عن الحاكم بقوله: كان واحد عصره فی الحفظ وكان أبو علی الحافظ ومشایخنا یحضرون مجلس وعظه یفرحون بما یذكره على رؤوس الملأ من الأسانید ، ولم أرهم قط غمزوه فی اسناد إلى آخر ما ذكره. (تذكرة الحفاظ 3: 892 برقم 860). وقال أیضاً فی (سیر أعلام النبلاء) : العلاّمة ، الأدیب ، المصنف أبو بكر ، أحمد بن یحیى بن جابر البغدادی ، البلاذری، الكاتب ، صاحب (التاریخ الكبیر) ( سیر اعلام النبلاء 13: 162، رقم 96). وقال ابن كثیر فی كتاب (البدایة والنهایة) نقلاً عن ابن عساكر : كان أدیباً ، ظهرت له كتب جیادز (البدایة والنهایة 11: 69، حوادث سنة 279).هذا هو حال المؤلّف! وأمّا حال الرواة الواردة أسماؤهم فی السند، فإلیك ترجمتهم:المدائنی: وهو علی بن محمّد أبو الحسن المدائنی الأخباری ، صاحب التصانیف ، روى عنه الزبیر بن بكار ، وأحمد بن زهیر ، والحارث بن أبی أُسامة، ونقل الذهبی عن یحیى انّه قال: المدائنی ثقة، ثقة، ثقة.توفّی عام أربع أو خمس وعشرین ومائتین. (میزان الاعتدال 3: 153، رقم الترجمة 5921).مسلم بن محارب: مسلمة بن محارب الزیادی عن أبیه ، ذكره البخاری فی تاریخه. (التاریخ الكبیر 7: 387، رقم الترجمة 1685).وقد قال أهل العلم انّ سكوت أبی زرعة أو أبی حاتم أو البخاری عن الجرح فی الراوی توثیق له ، وقد مشى على هذه القاعدة الحافظ ابن حجر فی (تعجیل المنفعة) فتراه یقول فی كثیر من المواضع: ذكره البخاری ولم یذكر فیه جرحاً. (لاحظ قواعد فی علوم الحدیث 385 و403 وتعجیل المنفعة 219، 223، 225، 254).سلیمان بن طرخان: سلیمان بن طرخان التیمی ـ ولاءً ـ روى عن أنس بن مالك وطاووس وغیرهم ، قال الربیع بن یحیى عن سعید : ما رأیت أحداً أصدق من سلیمان التیمی. وقال عبد الله بن أحمد عن أبیه: ثقة. وقال ابن معین والنسائی : ثقة. وقال العجلی: تابعی، ثقة فكان من خیار أهل البصرة. إلى غیر ذلك من التوثیقات ، توفّی عام 97. (تهذیب التهذیب 4: 201 ـ 202، رقم الترجمة 341).ابن عون: عون بن ارطبان المزنی البصری، رأى أنس بن مالك (توفّی عام 151). قال النسائی فی الكنى : ثقة، مأمون. وقال فی موضع آخر: ثقة، ثبت. وقال ابن حبان فی الثقات: كان من سادات أهل زمانه عبادة وفضلاً وورعاً ونسكاً وصلابة فی السنة وشدة على أهل البدع. (تهذیب التهذیب 5: 346 ـ 348 ، رقم الترجمة 600).إلى هنا تبین صحّة السند وانّ الروایة صحیحة، رواتها كلّهم ثقات ، وكفى فی ذلك حكماً.3- ابن قتیبة و((الإمامة والسیاسة)):المؤرخ الشهیر عبد الله بن مسلم بن قتیبة الدینوری (213 ـ 276) وهو من رواد الأدب والتاریخ ، وقد ألف كتباً كثیرة منها (تأویل مختلف الحدیث) و(أدب الكاتب) وغیرهما من الكتب (الأعلام 4: 137).قال فی كتابه (الإمامة والسیاسة/ المعروف بتاریخ الخلفاء): إنّ أبا بكر رضی الله عنه تفقّد قوماً تخلّفوا عن بیعته عند علی كرم الله وجهه، فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم وهم فی دار علی ، فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب ، وقال: والذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنها على من فیها ، فقیل له : یا أبا حفص انّ فیها فاطمة، فقال: وإن...إلى أن قال: ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتـّى أتوا فاطمة فدقوا الباب فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: یا أبت یا رسول الله ، ماذا لقینا بعدك من ابن الخطّاب ، وابن أبی قحافة، فلما سمع القوم صوتها وبكائها انصرفوا باكین . وكادت قلوبهم تتصدع وأكبادهم تتفطر وبقی عمر ومعه قوم فأخرجوا علیاً فمضوا به إلى أبی بكر ، فقالوا له بایع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا : إذاً والله الذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقك...( الإمامة والسیاسة 12، 13 طبعة المكتبة التجاریة الكبرى مصر).إنّ من قرأ كتاب ((الإمامة والسیاسة)) یرى أنّها نظیر سائر الكتب لقدماء المؤرخین كالبلاذری والطبری وغیرهم ، وقد نسب هذا الكتاب إلیه ابن أبی الحدید فی شرحه على نهج البلاغة ، ونقل عنه مطالب كثیرة ربما لا توجد فی هذه النسخة المطبوعة بمصر، وهذا إن دلّ على شیء فإنّما یدل على تطرق التحریف لهذا الكتاب ، كما نسبه إلیه الیاس سركیس فی معجمه(معجم المطبوعات العربیة 1: 212).نعم، ذكر صاحب الأعلام انّ للعلماء نظراً فی نسبته إلیه، ومعنى ذكل انّ غیره تردد فی نسبته إلیه، والتردد غیر الإنكار.4- الطبری وتاریخه:محمّد بن جریر الطبری (224 ـ 310هـ) صاحب التاریخ والتفسیر المعروفین بین العلماء ، وقد صدر عنهما كلّ من جاء بعده ، قد ذكر قصة السقیفة المحزنة ، وقال: حدثنا ابن حُمید ، قال : حدثنا جریر، عن مغیرة ، عن زیاد بن كلیب قال: أتى عمر بن الخطّاب ، منزل علی وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین فقال: والله لأحرقنّ علیكم أو لتخرجنّ إلى البیعة فخرج علیه الزبیر، مصلتاً بالسیف فعثر فسقط السیف من یده فوثبوا علیه فأخذوه. (تاریخ الطبری 2: 443، طبع بیروت).وهذا المقطع من تاریخ الإسلام یعرب عن أنّ أخذ البیعة للخلیفة كان عنوة، وإنّ من تخلف عنها سوف یواجه مختلف أسالیب التهدید من حرق الدار وتدمیره، وبما انّ الطبری نقل الأثر بالسند فعلینا دراسة سنده مثلما درسنا ما رواه ابن أبی شیبة والبلاذری حتـّى یعضد بعضه بضعه ولا یبقى لمشكك شك ولا لمرتاب ریب.أمّا الطبری فلیس فی إمامته ووثاقته كلام ، فقد وصفه الذهبی بقوله: الإمام الجلیل، المفسر، صاحب التصانیف الباهرة، ثقة، صادق. (میزان الاعتدال 4: 498، رقم 7306) .وأمّا دراسة رواة السند ، فنقول:ابن حمید: هو محمّد بن حمید الحافظ ، أبو عبد الله الرازی ، روى عن عدّة منهم یعقوب ابن عبد الله القمی ، وإبراهیم بن المختار، وجریر بن عبد الحمید، وروى عنه أبو داود والترمذی ، وابن ماجة، وأحمد بن حنبل، ویحیى بن معین ، إلى غیر ذلك.نقل عبد الله بن أحمد ، عن أبیه : لا یزال بالری علم ما دام محمّد بن حُمید حیّاً. وقیل لمحمّد بن یحیى الزهری: ما تقول فی محمّد بن حُمید: قال: ألا ترانی هوذا، أُحدث عنه. وقال ابن خیثمة: سأله ابن معین ، فقال : ثقة ، لا بأس به، رازی ، كیّس. وقال أبو العبّاس بن سعید: سمعت جعفر بن أبی عثمان الطیالسی، یقول: ابن حُمید ثقة، كتب عنه یحیى . مات سنة 248هـ. (تهذیب التهذیب 9: 128 ـ 131، رقم الترجمة 180). نعم ربما جرحه بعض غیر انّ قول المعدل مقدم على الجارح.جریر بن عبد الحمید: جریر بن عبد الحمید بن قرط الضبی، أبو عبد الله الرازی ، القاضی، ولد فی قریة من قرى إصفهان، ونشأ بالكوفة، ونزل الری ، روى عنه إسحاق بن راهویه، وابنا أبی شیبة، وعلی بن المدینی، ویحیى بن معین وجماعة. كان ثقة یرحل إلیه. وقال ابن عمار الموصلی: حجّة كانت كتبه صحیحة.المغیرة بن مِقْسم الضبی: المغیرة بن مِقْسم الضبی، الكوفی، الفقیه، روى عنه شعبة، والثوری ، وجماعة ، قال أبو بكر بن عیاش : ما رأیت أحداً أفقه من مغیرة فلزمته. قال العجلی : المغیرة ثقة، فقیه الحدیث. وقال النسائی: ثقة، توفی سنة 136 هـ . وذكره ابن حبّان فی الثقات. (تهذیب التهذیب 2: 75 رقم الترجمة 116).زیاد بن كُلیب: عرّفه الذهبی بقوله : أبو معشر التمیمی، الكوفی ، عن ابراهیم والشعبی وعنه مغیرة ، مات كهلاً فی سنة 110هـ ، وثّقه النسائی وغیره (میزان الاعتدال 2: 92، برقم 2959). وقال ابن حجر : قال العجلی : كان ثقة فی الحدیث، وقال ابن حبّان : كان من الحفاظ المتقنین(تهذیب التهذیب 2: 382 ، برقم 698). إلى هنا تمّت دراسة سند الروایة التی رواها الطبری ، ولنقتصر فی دراسة الاسناد بهذا المقدار لانّ فیما ذكرنا غنى وكفایة.5- ابن عبد ربه والعقد الفرید:إنّ شهاب الدین أحمد المعروف بابن عبد ربه الأندلسی (المتوفّى عام 463هـ) عقد فصلاً لما جرى فی سقیفة بنی ساعدة ، وقال: تحت عنوان ((الذین تخلّفوا عن بیعة أبی بكر)): علی والعبّاس ، والزبیر، وسعد بن عبادة ، فأمّا علی والعبّاس والزبیر فقعدوا فی بیت فاطمة حیث بعث إلیهم أبو بكر عمر بن الخطّاب لیُخرجهم من بیت فاطمة ، وقال له : إن أبوا فقاتلهم ، فأقبل بقبس من نار على أن یضرم علیهم الدار فلقیته فاطمة، فقالت : یا ابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم أو تدخلوا فیما دخلت فیه الأُمّة. (العقد الفرید 4: 87، تحقیق خلیل شرف الدین).وهذا النص من هذا المؤرخ الكبیر، أقوى شاهد على انّ الخلیفة قد رام احراق الباب والدار بغیر أخذ البیعة من علی ومن لازم بیته، وما قیمة بیعة تؤخذ عنوة.6- ابن عبد البر والاستیعاب:روى أبو عمرو یوسف بن عبد الله بن محمّد بن عبد البر (368 ـ 463هـ) فی كتابه القیم ((الاستیعاب فی معرفة الأصحاب)) بالسند التالی: حدّثنا محمّد بن أحمد ، حدّثنا محمّد بن أیّوب حدّثنا أحمد بن عمرو البزاز، حدّثنا أحمد بن یحیى، حدّثنا محمّد بن نسیر، حدّثنا عبد الله بن عمر، عن زید بن أسلم ، عن أبیه ، انّ علیّاً والزبیر كانا حین بُویع لأبی بكر یدخلان على فاطمة فیشاورانها ویتراجعان فی أمرهم، فبلغ ذلك عمر، فدخل علیها عمر، فقال : یا بنت رسول الله ، ما كان من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما أحد أحبّ إلینا بعده منك ، ولقد بلغنی أنّ هؤلاء النفر یدخلون علیك، ولئن بلغنی لأفعلنّ ولأفعلنّ.ثمّ خرج وجائوها. فقالت لهم: إنّ عمر قد جاءنی وحلف لئن عدتم لیفعلنّ، وأیم الله لیفینّ بها. (الاستیعاب 3: 975، تحقیق علی محمّد البجاوی، ط القاهرة).ثمّ إنّ أبا عمرو لم ینقل نصّ كلام عمر بن الخطّاب، وإنّما اكتفى بقوله: ((لأفعلن ولأفعلنّ)).وقد تقدّم نصّ كلامه فی نصوص الآخرین كابن أبی شیبة والبلاذری والطبری، ولعلّ الظروف لم تسنح له بالتصریح بما قال.7- ابن أبی الحدید وشرح نهج البلاغة:نقل عبد الحمید بن هبة الله المدائنی المعتزلی (المتوفّى عام 655هـ) عن كتاب السقیفة لأحمد بن عبد العزیز الجوهری انّه قال: لما بویع لأبی بكر كان الزبیر والمقداد یختلفان فی جماعة من الناس إلى علیّ، وهو فی بیت فاطمة، فیتشاورون ویتراجعون أمورهم، فخرج عمر حتـّى دخل على فاطمة علیها السلام، وقال: یا بنت رسول الله ، ما من أحد من الخلق أحبّ إلینا من أبیك، وما من أحد أحبّ إلینا قلت بعد أبیك، وأیم الله ما ذاك بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بتحریق البیت علیهم، فلمّا خرج عمر جائوها، فقالت : تعلمون انّ عمر جائنی ، وحلف لی بالله إن عدتم لیحرقن علیكم البیت، وأیم الله لیمضین لما حلف له. (شرح نهج البلاغة 2: 45، تحقیق محمّد أبو الفضل إبراهیم ).8- أبو الفداء والمختصر فی أخبار البشر:ألّف إسماعیل بن علی المعروف بأبی الفداء (المتوفّى عام 732هـ) كتاباً أسماه (المختصر فی أخبار البشر) ذكر فیه قریباً ممّا ذكره ابن عبد ربه فی العقد الفرید ، حیث قال: ثمّ إنّ أبا بكر بعث عمر بن الخطّاب إلى علی ومن معه لیخرجهم من بیت فاطمة رضی الله عنها، وقالت : إلى أین یابن الخطّاب ، أجئت لتحرق دارنا؟ قال : نعم، أو یدخلوا فیما دخل فیه الأُمّة. (المختصر فی تاریخ البشر 1: 156، ط دار المعرفة، بیروت).9- النویری و(نهایة الارب فی فنون الأدب):أحمد بن عبد الوهاب النویری (677 ـ 733هـ) أحمد كبار الأدباء ، له خبرة فی التاریخ یعرّفه فی الأعلام بقوله: عالم ، بحاث، غزیر الاطّلاع وقال فی كتابه (نهایة الإرب فی فنون الأدب) ـ الذی وصفه الزركلی بقوله: إنّ نهایة الارب على الرغم من تأخر عصره یحوی أخباراً خطیرة عن صقیلة نقلها عن مؤرخین قدماء لم تصل إلینا كتبهم مثل ابن الرقیق ، وابن الرشیق وابن شداد وغیرهم. (الأعلام 1: 165).روى ابن عمر بن عبد البر، بسنده عن زید بن أسلم ، عن أبیه : انّ علیّاً والزبیر كان حین بویع لأبی بكر، یدخلان على فاطمة، یشاورانها فی أمرهم ، فبلغ ذلك عمر، فدخل علیها، فقال: یا بنت رسول الله ما كان من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك وما أحد أحبّ إلینا بعده منك ، وقد بلغنی انّ هؤلاء النفر یدخلون علیك ولئن بلغنی لأفعلنّ ولأفعلنّ! ثمّ خرج وجائوها ، فقالت لهم : إنّ عمر قد جائنی وحلف إن عدتم لیفعلنّ وأیم الله لیفین. (نهایة الارب فی فنون الأدب 19: 40، ط القاهرة ، 1395هـ).10- السیوطی ومسند فاطمة:جلال الدین عبد الرحمن السیوطی (848 ـ 911هـ) ذلك الباحث الكبیر ، والمؤرخ الخبیر، یذكر فی كتابه (مسند فاطمة) نفس ما رواه المؤرخون عن زید بن أسلم عن أبیه أسلم: انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلون على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله ویشاورونها ویرجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله ، والله ما من الخلق أحد أحبّ إلیّ من أبیك وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ما ذاك بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، ان آمرهم أن یحرق علیهم الباب ، فلما خرج علیهم عمر جائوا ، قالت : تعلمون انّ عمر قد جائنی وقد حلف بالله لئن عدتم لیحرقنّ علیكم الباب، وأیم الله لیمضین لما حلف علیه. (مسند فاطمة: السیوطی : 36، ط مؤسسة الكتب الثقافیة ، بیروت).11- المتقی الهندی وكنز العمال:نقل علی بن حسام الدین المعروف بالمتقی الهندی (المتوفّى عام 975هـ) فی كتابه القیم (كنز العمال) ما جرى على بیت فاطمة الزهراء علیها السلام وفق ما جاء فی كتاب (المصنف) لابن أبی شیبة ، حیث قال: عن أسلم انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلان على فاطمة علیها السلام بنت رسول الله صلى الله علیه وآله ویشاورونها ویرجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة علیها السلام فقال: یا بنت رسول الله ما من الخلق أحد أحبُّ إلیَّ من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ماذاك بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بهم أن یحرق علیهم الباب. إلى آخر ما ذكر. (كنز العمال 5: 651، برقم 14138).12- الدهلوی وإزالة الخفاء:نقل ولی الله بن مولوی عبد الرحیم العمری، الدهلوی، الهندی ، الحنفی (1114 ـ 1176هـ) فی كتابه (إزالة الخفاء) ما جرى فی سقیفة بنی ساعدة، وقال: عن أسلم باسناد صحیح على شرط الشیخین ، وقال: انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علیّ والزبیر یدخلان على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله فیشاورونها ویرتجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب ، خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله صلى الله علیه وآله والله ما من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله فانّ ذلك لم یكن بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بهم أن یحرق علیهم البیت. (إزالة الخفاء 2: 178).وذكر قریباً من ذلك فی كتابه الآخر (قرة العینین : 78).13- محمّد حافظ إبراهیم والقصیدة العمریة:محمّد حافظ بن إبراهیم فهمی المهندس، الشهیر بحافظ إبراهیم (1287 ـ 1351هـ) ، شاعر مصر القومی . طبع دیوانه فی مجلدین ، وله قصیدة عمریة احتفل بها أُدباء مصر، وممّا جاء فیها قوله:وقولة لعلی قالها عمر *** أكرم بسامعها أعظم بملقیهاحرقت دارك لا أبقی علیك بها *** إن لم تبایع وبنت المصطفى فیهاما كان غیر أبی حفص یفوه بها *** أمام فارس عدنان وحامیها والعجب انّ شاعر النیل یجعل الموبقات منجیات ، ویعد السیئات من الحسنات، وما هذا إلاّ لأنّ الحب یعمی ویصم.ومعنى هذا انّه لم یكن لبنت المصطفى أی حرمة ومكرمة عند عمر حین استعد لإحراق الدار ومن فیها لكی یصبح أبو بكر خلیفة للمسلمین.قال الأمینی عقب نقله للأبیات الثلاثة ، ما هذا نصّه: ماذا أقول بعد ما تحتفل الأُمّة المصریة فی حفلة جامعة فی أوائل سنة 1918م بإنشاد هذه القصیدة العمریة التی تتضمن ما ذكر من الأبیات ، وتنشرها الجرائد فی أرجاء العالم، ویأتی رجال مصر نظراء أحمد أمین ، وأحمد الزین ، وإبراهیم الابیاری ، وعلی جارم، وعلی أمین ، وخلیل مطران ، ومصطفى الدمیاطی بك وغیرهم ویعتنون بنشر دیوان هذا شعره ، وبتقدیر شاعر هذا شعوره ، ویخدشون العواطف فی هذه الازمة ، فی هذا الیوم العصیب ، ویعكرون بهذه النعرات الطائفیة صفو السلام والوئام فی جامعة الإسلام ، ویشتتون بها شمل المسلمین، ویحسبون انّهم یحسنون صنعاً.إلى أن قال: وتراهم بالغوا فی الثناء على الشاعر وقصیدته هذه كأنّه جاء للأُمّة بعلم جم أو رأی صالح جدید ، أو أتى لعمر بفضیلة رابیة تسرُّ بها الأُمّة ونبیُّها المقدَّس ، فبشرى بل بشریان للنبی الأعظم ، بأنّ بضعته الصدیقة لم تكن لها أی حرمة وكرامة عند من یلهج بهذا القول ، ولم یكن سكناها فی دار طهّر الله أهلها یعصمهم منه ومن حرق الدار علیهم . فزهٍ زهٍ بانتخاب هذا شأنه ، وبخٍ بخٍ ببیعة تمت بهذا الارهاب وقضت بتلك الوصمات. (الغدیر 7 : 86 ـ 87).14- عمر رضا كحالة و(أعلام النساء):عمر رضا كحالة من الكتاب المعاصرین اشتهر بكتابه (أعلام النساء) ترجم فیه حیاة بنت النبی فاطمة الزهراء (علیها السلام) وممّا قال فی ترجمتها: وتفقد أبو بكر قوماً تخلفوا عن بیعته عند علی بن أبی طالب كالعبّاس ، والزبیر وسعد بن عبادة فقعدوا فی بیت فاطمة ، فبعث أبو بكر إلیهم عمر بن الخطّاب ، فجاءهم عمر فناداهم وهم فی دار فاطمة، فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب، وقال: والذی نفس عمر بیده لتخرجن أو لأحرقنّها على من فیها. فقیل له : یا أبا حفص إنّ فیها فاطمة، فقال : وإن...ثمّ وقفت فاطمة على بابها، فقالت: لا عهد لی بقوم حضروا أسوأ محضر منكم تركتم رسول الله صلى الله علیه وآله جنازة بین أیدینا وقطعتم أمركم بینكم لم تستأمرونا ولم تردوا لنا حقاً. ( أعلام النساء 4: 114).

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

روایة لعن القائد والراكب والسائق فی عدة مصادر

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

رویت روایة لعن القائد والراكب والسائق فی عدة مصادر منها:

1- ما رواه نصر بن مزاحم فی كتابه وقعة صفین: نصر، عن عبد الغفار عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب, قال: أقبل أبو سفیان ومعه معاویة، فقال رسول الله (ص): (اللهم العن التابع والمتبوع اللهم علیك بالأقیعس) فقال ابن البراء لأبیه: من الأقیعس؟ قال: معاویة ( وقعة صفین:217).

وهذا الحدیث غیر حدیث القائد والراكب والسائق ولكنه من أهم الشواهد علیه لذا أحببنا إیراده لمّا قدمه فی ذكر نصر بن مزاحم ورواه غیره الكثیر.

ثم قال نصر, عن بلید بن سلیمان, حدثنی الأعمش عن علی بن الأقمر,قال: وفدنا على معاویة وقضینا حوائجنا ثم قلنا: لو مررنا برجل قد شهد رسول الله (ص), وعاینه فأتینا عبد الله بن عمر فقلنا: یا صاحب رسول الله (ص) حدثنا ما شهدت ورأیت قال: إن هذا أرسل لی ـ یعنی معاویة ـ فقال: لئن بلغنی أنك تحدث لأضربن عنقك فجثوت على ركبتی بین یدیه ثم قلت: وددت أن أحد سیف فی جندك على عنقی، فقال: والله ما كنت لأقاتلك ولا أقتلك وأیم الله ما یمنعنی أن أحدثكم ما سمعت رسول الله (ص) قال فیه: رأیت رسول الله (ص) أرسل إلیه یدعوه ـ وكان یكتب بین یدیه ـ فجاء الرسول, فقال: هو یأكل، فقال: لا أشبع الله بطنه فهل ترونه یشبع؟ قال: وخرج من فج فنظر رسول الله إلى أبی سفیان وهو راكب ومعاویة وأخوه أحدهما قائد والآخر سائق فلما نظر إلیهم رسول الله (ص) قال: (اللهم العن القائد والسائق والراكب قلنا: أنت سمعت رسول الله (ص) قال: نعم, والا فصمّتا أذنای كما عمیتا عینای. (وقعة صفین: 22 ).

وذكر ابن عساكر فی تاریخ دمشق سنده فقال: أخبرنا أبو غالب بن البنا أنا أبو محمد الجوهری ابنا أبو عمر بن حیویه نا أبو بكر محمد بن حمد بن سلیمان الباغندی حدثنا إسحاق بن موسى انا تلید بن سلیمان عن الأعمش عن علی بن الأقمر قال: وفدنا إلى معاویة فلقیناه ثم أتینا عبد الله بن عمر فقلنا له حدثنا عن رسول الله (ص) قال بعث النبی (ص) إلى معاویة وكان كاتبه كذا روى تلید وهو ضعیف الحدیث.

ولا أحسب علی بن الأقمر أدرك معاویة وإنما یروی عن أبی كثیر زهیر بن الأقمر الزبیدی أنه وفد على معاویة أو ابنه یزید فلقی عبد الله بن عمرو بن العاص, وقد روى ابو عوانه عن الأعمش عن عمرو بن مرة عن عبد الله بن الحارث عن زهیر بن الأقمر هذه القصة (تاریخ مدینة دمشق 41: 263)

أقول: قصة ورود زهیر بن الأقمر الزبیدی على معاویة أو یزید لیس فیها هذا الحدیث (تاریخ مدینة دمشق 19: 96) وما روی عن زهیر بن الأقمر هذا من روایة اللعن فهی فی لعن رسول الله (ص) للحكم ابن أبی العاص فترى ابن عساكر حاول خلط الروایتین تعمیة ً على لعن معاویة من قبل رسول الله (ص) ألا تراه قد بتر الروایة ولم یكملها وحاول استبعاد إدراك علی بن الأقمر لمعاویة من دون دلیل.

وأما تضعیفهم للروایة فهو من قبل تلید بن سلیمان الكوفی وفیه خلاف قاله فی (مجمع الزوائد 9: 169) وقال عنه العجلی روى عنه أحمد بن حنبل لا بأس به وكان یتشیع ویدلس (معرفة الثقات 1: 257) وقال فیه أحمد بن حنبل: شیعی لم نر به بأساً (میزان الإعتدال 1: 358).

وحكم الترمذی على سند فیه تلید بالحسن قال: حسن غریب ( سنن الترمذی 5:278 وكذا فعل الحاكم وقال: هذا حدیث حسن من حدیث أبی عبد الله أحمد بن حنبل عن تلید بن سلیمان فإنی لم أجد له روایة غیرها (المستدرك 3: 149).

ولكن وقع فیه أبو داود قال: رافضی خبیث, وقال أیضاً: تلید رجل سوء یشتم أبا بكر وعمر وقد رآه یحیى بن معین (سؤلات الأجری لأبن داود: 3 ) وقال الدوری عن أبن معین: سمعت یحیى یقول تلید بن سلیمان لیس بشیء قعد فوق سطح مع مولى لعثمان بن عفان فذكروا عثمان فتناوله تلید فقام إلیه مولى عثمان فأخذه فرمى به من فوق السطح فكسر رجلیه (تاریخ ابن معین 1: 2 9) وعن الدوری أیضاً: سمعت یحیى ابن معین یقول تلید بن سلیمان كان كذابا ً ویشتم عثمان بن عفان وكل من شتم عثمان أو أحد من أصحاب رسول الله (ص) دجال فاسق ملعون لا یكتب حدیثه وعلیه لعنة الله والملائكة والناس أجمعین (الكامل 2: 86) وضعفه النسائی ( كتاب الضعفاء والمجروحین 161) وابن حیان (كتاب المجروحین 1: 2 4) وقال عنه الدار قطنی: ولم یكن بالقوی فی الحدیث (علل الدار قطنی 17 ) وغیرهم كالذهبی وابن حجر.

وأنت ترى أن من ضعفه ضعفه لإتهامه بالتشیع ولما رماه به ابن معین الناصبی من أنه كان یشتم عثمان, ولم یضعفوه لضعف حدیثه, وهذه شنشنة نعرفها من أخزم, فإنهم یضعفون كل شیعی یروی مناقب أهل البیت (ع) وتلید منهم فقد ذكره كل من النجاشی والطوسی فی الإمامیة (النجاشی: 115 (295) ), (رجال الطوسی: 673: (2 45) )

2- ما رواه ابن البزار فی مسنده البحر الزخار فی مسند سفینة مولى رسول الله (ص): قال حدثنا السكن بن سعید قال: أنا عبد الصمد قال: نا أبی, وحدثنا حماد بن سلمة عن سعید بن جمهان عن سفینة (رضی الله عنه) أن النبی (ص) كان جالساً فمر رجل على بعیر وبین یدیه قائد وخلفه سائق فقال: ( لعن الله القائد والسائق والراكب ) (البحر الزخار 9: 182 (3246)).

وكفانا مؤنة تخریجه الهیثمی فی مجمع الزوائد قال: قال رواه البزار ورجاله ثقات (مجمع الزوائد 1: 113)

إلا أن البلاذری رواها بسنده فی أنساب الأشراف مع التصریح بأسمائهم قال: حدثنا خلف، حدثنا عبد الوارث بن سعید عن سعید بن جمهان عن سفینة ـ مولى أم سلمة ـ: أن النبی (ص) كان جالسا ً فمر أبو سفیان على بعیر ومعاویة وأخ له, أحدهما یقود البعیر والآخر یسوقه فقال رسول الله (ص): ـ لعن الله الحامل والمحمول والقائد والسائق (أنساب الأشراف, القسم الرابع,الجزء الأول).

3- ما رواه جمع عن الإمام الحسن (ع) فی كلامه لمعاویة وعمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة:

منهم ابن أبی الحدید فی شرح النهج (6: 289) قال: روى الزبیر بن بكار فی كتاب المفاخرات قال: اجتمع عند معاویة عمرو بن العاص والولید بن عقبة و...... فقالوا: یا أمیر المؤمنین أن الحسن قد أحیا أباه وذكره... أبعث علیه فلیحضر لنسبه ونسب أباه... إلى أن قال: فتلكم الحسن بن علی (ع): فحمد الله وأثنى علیه وصلى على رسوله (ص) صلى الله علیه وآله ثم قال: أما بعد یا معاویة فما هؤلاء شتمونی ولكنك شتمتنی....وأنشدك الله یا معاویة أتذكر یوم جاء أبوك على جمل أحمر وأنت تسوقه وأخوك عتبة هذا یقوده فرآكم رسول الله (ص) فقال: ( اللهم العن الراكب والقائد والسائق)...الخ.

ورواه السبط ابن الجوزی فی تذكرة الخواص (ص2 1).

ورواه بشكل آخر الطبرانی فی الكبیر قال: حدثنا زكریا بن یحیى الساجی ثنا محمد بن بشار بندار ثنا عبد الملك بن الصباح المسمعی ثنا عمران بن حدیر آظنه عن أبی مجلز قال: قال عمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة لمعاویة أن الحسن بن علی عیی وإن له كلاماً ورایاً وأنه قد علمنا كلامه فیتكلم كلاماً فلا یجد كلاماً, فقال: لا تفعلوا,فأبوا علیه فصعد,عمر المنبر فذكر علیاً ووقع فیه ثم صعد المغیرة بن............. فحمد الله وأثنى علیه ثم وقع فی علی رضی الله عنه, ثم قیل للحسن بن علی أصعد فقال: لا أصعد ولا أتكلم حتى تعطونی إن قلت حقاً أن تصدقونی وأن قلت باطلاً أن تذكبونی فأعطوه, فصعد فحمد الله وأثنى علیه فقال: أنشدك بالله یاعمرو وأنت یا مغیرة تعلمان أن رسول الله (ص) قال: (لعن الله السائق والراكب) احدهما فلان قالا: اللهم نعم بلى, قال أنشدك الله یا معاویة ویا مغیرة أتعلمان أن رسول الله (ص) لعن عمراً بكل قافیة قالها لعنة؟ قالا اللهم بلى,قال أنشدك الله یا عمرو وأنت یا معاویة بن أبی سفیان أتعلمان أن رسول الله (ص) لعن قوم هذا؟ قالا: بلى, قال الحسن فإنی أحمد الله الذی وقعتم فیمن تبرأ من هذا وذكر الحدیث (المعجم الكبیر 3: 71 (2698) ).

والمقصود بـ( أحدهما فلان) معاویة لوضوح توجیه كلام الحسن (ع) للثلاثة وتعداد مثالبهم وسؤال كل أثنین منهم عن لعن الآخر.

وذكره الهیثمی فی مجمع الزوائد ثم قال: رواه الطبرانی عن شیخه زكریا بن یحیى الساجی قال الذهبی أحد الأثبات وما علمت فیه جرحاً أصلاً, وقال ابن القطان مختلف فیه فی الحدیث وثقه قوم وضعفه أخرون وبقیة رجاله رجال الصحیح (مجمع الزوائد 7: 247) فكفانا مؤنة تخریجه.

وإختصاص الحدیث بلعن معاویة هو ما فهمه ابن حجر الهیتمی المكی إذ أورد الحدیث فی كتابه (تطهیر الجنان واللسان عن الخطور والتفوه بثلب سیدنا معاویة بن أبی سفیان) ولو لم یختص اللعن به لما كان هناك مناسبة فی إیراده, قال: وجاء بسند رجاله رجال الصحیح إلا واحداً مختلف فیه لكن قواه الذهبی بقوله: أنه أحد الأثبات وما علمت فیه جرحاً أصلاً ـ ثم أورد الحدیث (تطهیر الجنان المطبوع مع الصواعق المحرقة: 74).

4- ما ذكره جمع من أهل التواریخ عن محمد بن أبی بكر:

منهم البلاذری قال: قالوا: وكتب محمد بن أبی بكر إلى معاویة: من محمد بن أبی بكر إلى الغاوی معاویة بن صخر... إلى أن قال ـ: وأنت اللعین ابن اللعین لم تزل أنت وأبوك تبغیان لدین الله ورسوله الغوائل.... الخ (أنساب الأشراف: 395).

ومنهم نصر بن مزاحم فی وقعة صفین (ص118) والمسعودی فی مروج الذهب (3 : 21) وابن أبی الحدید فی شرحه عن نصر بن مزاحم (3: 188).

وأورد هذا الكتاب من علمائنا المفید فی الإختصاص (ص125) والطبرسی فی الاحتجاج (1: 269).

5- روى أبو الفرج الأصفهانی فی مقاتل الطالبین قال: فحدثنی محمد بن الحسین الأشناتی وعلی بن عباس المقانعی قالا: حدثنا عباد بن یعقوب قال: أخبرنا عمرو بن ثابت عن الحسن بن حكم عن عدی بن ثابت عن سفیان عن أبی لیلى, وحدثنی محمد بن أحمد أبو عبید قال: حدثنا الفضل بن الحسن المصری قال: حدثنا محمد بن عمرویه قال حدثنا مكی بن ابراهیم قال حدثنا السری بن إسماعیل عن الشعبی عن سفیان بن أبی لیلى دخل حدیث بعضهم فی حدیث بعض وأكثر اللفظ لأبی عبیدة, قال: أتیت الحسن بن علی حین بایع معاویة فوجدته بفناء داره عنده رهط فقلت: السلام علیك یا مذل المؤمنین, فقال علیك السلام یا سفیان أنزل,فنزلت فعقلت راحلتی ثم أتیته فجلست إلیه, فقال: كیف قلت یا سفیان, فقلت: السلام علیك یا مذل رقاب المؤمنین, فقال: ما جر هذا منك إلینا؟ فقلت: أنت والله ـ بأبی أنت وأمی ـ أذللت رقابنا حین أعطیت هذا الطاغیة البیعة وسلمت الأمر إلى اللعین ابن اللعین ابن آكلة الأكباد ومعك مائة ألف كلهم یموت دونك وقد جمع الله لك أمر الناس.

فقال: یا سفیان, إنا أهل البیت إذا علمنا الحق تمسكنا به وأنی سمعت علیاً یقول: سمعت رسول الله (ص) یقول: لا تذهب اللیالی والأیام حتى یجتمع أمر هذه الأمة على رجل واسع السرم ضخم البلعوم یأكل ولا یشبع لا ینظر الله إلیه ولا یموت حتى لا یكون له فی السماء عاذر ولا فی الأرض ناصر وأنه لمعاویة وأنی عرفت أن الله بالغ أمره.... الخ, ثم قال فی آخره: هذا لفظ أبی عبید وفی حدیث محمد بن الحسین وعلی بن العباس بعض هذا الكلام موقوفاً عن الحسن غیر مرفوع إلى النبی (ص) إلا فی ذكر معاویة (مقاتل الطالبین: 43).

6- نقل الطبری فی تاریخه كتاب المعتضد الذی عزم على قراءته على المنابر ثم أثناه عنه بعض وعاظ السلاطین,قال: فذكر أن المعتضد أمر بإخراج الكتاب الذی كان المأمون أمر بإنشائه بلعن معاویة، فأخرج له من الدیوان, فأخذ من جوامعه نسخة هذا الكتاب,وذكر أنها نسخة الكتاب الذی أنشئ للمعتضد بالله:

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله العلی العظیم.... ـ إلى أن قال ـ: وأشدهم فی ذلك عداوة وأعظمهم له مخالفة وأولهم فی كل حرب ومناصبة لا یرفع على الإسلام رایة إلا كان صاحبها وقائدها ورئیسها فی كل مواطن الحرب من بدر وأحد والخندق والفتح أبو سفیان بن حرب وأشیاعه من بنی أمیة الملعونین فی كتاب الله ـ إلى أن قال ـ: ومنه قول رسول الله (ص) وقد رآه مقبلاً على حمار ومعاویة یقود به وأبنه یزید یسوق به: ( لعن الله القائد والراكب والسائق) (تاریخ الطبری 12: 228, وفی أحداث سنة 284).

ونقله ابن أبی الحدید عنه ولكن فیه (ومما ورد من ذلك فی السنة ورواه ثقات الأمة, قول رسول الله (ص) فیه وقد رآه مقبلاً على حمار ومعاویة یقوده ویزید یسوقه لعن الله الراكب والقائد والسائق ) ( شرح نهج البلاغة 15: 174) ولا نعلم من بدل وحرّف فی تاریخ الطبری المطبوع فحذف (ورواه ثقات الأمة)، وهی شهادة بأن هذا اللعن كان مشهوراً معروفاً لدى المحدثین بل رواه ثقاتهم. بل یكفی أن یذكره المعتضد فی كتابه إلى الأمة وهو خلیفة المسلمین إذ لا یصح منه فی مثل هذا المورد أن یأتی بالضعیف والمشكوك وهو بمثابة إعلان عام لرعایاه ومنهم العلماء والمحدثین الكبار.

وأخیراً نقول أن هناك متابعات وروایات أُخر وردت عن رسول الله (ص) بلعنة فی مواضع أُخر أشرنا إلى أحدها فی أول الجواب عن نصر بن مزاحم ولم نتطرق إلیها بالتفصیل لضیق الوقت,منها ما ورد فیه من قول رسول الله (ص) بعد لعنه (اللهم علیك بالاقیعس) والآخر فیه بعد لعنه ( ویل لهذه الأمة من معاویة ذی الاستاه) علیك بمراجعتها وتخریجها.

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

من جرائم خال المومنین

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

هذه جملة من جرائم خال المؤمنین معاویة بن ابی سفیان نقلتها من كتاب تاریخ الطبری وهی من الحوادث المشهورة المسلمة :

1- حدیث عوانة قال ووجه معاویة فی هذه السنة سفیان بن عوف فی ستة آلاف رجل وأمره أن یأتی هیت فیقطعها وأن یغیر علیها ثم یمضى حتى یأتی الأنبار والمدائن فیوقع بأهلها فسار حتى أتى هیت فلم یجد بها أحدا ثم أتى الأنبار وبها مسلحة لعلی تكون خمسمائة رجل وقد تفرقوا فلم یبق منهم إلا مائة رجل فقاتلهم فصبر لهم أصحاب علی مع قلتهم ثم حملت علیهم الخیل والرجالة فقتلوا صاحب المسلحة وهو أشرس بن حسان البكری فی ثلاثین رجلا واحتملوا ما كان فی الأنبار من الأموال وأموال أهلها ورجعوا إلى معاویة.

2- قال وفیها وجه معاویة أیضا عبدالله بن مسعدة الفزاری فی ألف وسبعمائة رجل إلى تیماء وأمره أن یصدق من مر به من أهل البوادی وأن یقتل من امتنع من عطائه صدقة ماله ثم یأتی مكة والمدینة والحجاز یفعل ذلك.

3- وفیها أیضا وجه معاویة الضحاك بن قیس وأمره أن یمر بأسفل واقصة وأن یغیر على كل من مر به ممن هو فی طاعة علی من الأعراب ووجه معه ثلاثة آلاف رجل فسار فأخذ أموال الناس وقتل من لقی من الأعراب ومر بالثعلبیة فأغار على مسالح علی وأخذ أمتعتهم ومضى حتى انتهى إلى القطقطانة فأتى عمرو بن عمیس بن مسعود وكان فی خیل لعلی وأمامه أهله وهو یرید الحج فأغار على من كان معه وحبسه عن المسیر.

4- توجیه معاویة بسر بن أبی أرطاة فی ثلاثة آلاف من المقاتلة إلى الحجاز :

فذكر عن زیاد بن عبدالله البكائی عن عوانة قال أرسل معاویة بن أبی سفیان بعد تحكیم الحكمین بسر بن أبی أرطاة وهو رجل من بنی عامر بن لؤی فی جیش فساروا من الشام حتى قدموا المدینة وعامل علی على المدینة یومئذ أبو أیوب الأنصاری ففر منهم أبو أیوب فأتى علیا الكوفة ودخل بسر المدینة قال فصعد منبرها ولم یقاتله بها أحد فنادى على المنبر یا دینار ویا نجار ویا زریق شیخی شیخی عهدی به بالأمس فأین هو یعنی عثمان ثم قال یا أهل المدینة والله لولا ما عهد إلی معاویة ما تركت بها محتلما إلا قتلته ثم بایع أهل المدینة وأرسل إلى بنی سلمة فقال والله مالكم عندی من أمان ولا مبایعة حتى تأتونی بجابر بن عبدالله فانطلق جابر إلى أم سلمة زوج النبی صلى الله علیه و سلم فقال لها ماذا ترین إنی قد خشیت أن أقتل وهذه بیعة ضلالة قالت أرى أن تبایع فإنی قد أمرت ابنی عمر بن أبی سلمة أن یبایع وأمرت ختنی عبدالله بن زمعة وكانت ابنتها زینب ابنة أبی سلمة عند عبدالله بن زمعة فأتاه جابر فبایعه وهدم بسر دورا بالمدینة ثم مضى حتى أتى مكة فخافه أبو موسى أن یقتله فقال له بسر ما كنت لأفعل بصاحب رسول الله صلى الله علیه و سلم ذلك فخلى عنه وكتب أبو موسى قبل ذلك إلى الیمن إن خیلا مبعوثة من عند معاویة تقتل الناس تقتل من أبى أن یقر بالحكومة ثم مضى بسر إلى الیمن وكان علیها عبیدالله بن عباس عاملا لعلی فلما بلغه مسیره فر إلى الكوفة حتى أتى علیا واستخلف عبدالله بن عبدالمدان الحارثی على الیمن فأتاه بسر فقتله وقتل ابنه ولقی بسر ثقل عبیدالله بن عباس وفیه ابنان له صغیران فذبحهما.

اقول لعن الله من قتل وسلب المسلمین ومن امر بذلك قولوا امین.

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

توفی معاویه علی غیر الاسلام

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

هل یصح ما یقال ان معاویة بن ابی سفیان توفی على غیر الإسلام حتى ان بعض كبار المحدثین من أهل السنة مثل الحمانی قالوا بعدم اسلامه والبعض الآخر مثل عبد الرزاق والحاكم النیسابوری كانوا یبغضونه بغضا شدیدا ؟

1. یقول مخلد الشعیری : كنت عند عبد الرزاق، فذكر رجل معاویة فقال : لا تقذّر مجلسنا بذكر ولد أبی سفیان. ( میزان الاعتدال 2 : 61 . )

2. ویقول زیاد بن ایوب : سمعت یحیى بن عبدالحمید الحمانی یقول : كان معاویة على غیر ملة الاسلام. ( میزان الاعتدال 4 : 392. )

3. ویقول ابن طاهر : كان ـ اى الحاكم النیسابوری ـ منحرفا غالیاً عن معاویه رضى الله وعن أهل بیته، یتظاهر بذلك ولا یعتذر منه. فسمعت ابا الفتح سمكویه بهراة، سمعت عبدالواحد الملیحى، سمعت ابا عبدالرحمن السلمى یقول : دخلت على الحاكم وهو فى داره لا یمكنه الخروج، فقلت له : لو خرجت وأملیت فى فضائل هذا الرجل حدیثاً، لا سترحت من المحنة فقال : لا یجیئ من قلبى، لا یجیئ من قلبی. ( سیر اعلام النبلاء 17 : 175 ـ تذكرة الحفاظ 3 : 1 54. المنتظم 7 : 75 )

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

دشنام به ام المومنین عایشه

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

آیا صحیح است که اصحاب عادل! به ام المومنین عایشه دشنام داده اند و الان شیعیان را تکفیر میکنید؟ آیا اقتدا به این اصحاب کالنجوم مشکلی دارد؟ آیا میتوان گفت این اصحاب اجتهاد کرده اند و اگر اجتهادشان صحیح است دو تا ثواب و اگر در اجتهاد خطا کرده اند یک ثواب دارند!!؟؟

گروهی از صحابه در ماجرای افک (طبق نظر اهل سنت):

عن عَائِشَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم خَطَبَ الناس فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى علیه وقال ما تُشِیرُونَ عَلَیَّ فی قَوْمٍ یَسُبُّونَ أَهْلِی ما عَلِمْتُ علیهم من سُوءٍ قَطُّ ...(١)عائشه از رسول خدا ’ روایت می‌کند که برای مردم سخنرانی نمودند ؛ پس ستایش و ثنای خداوند کرده و فرمودند : در مورد گروهی که خانواده من (عائشه در قضیه افك) را دشنام می‌دهند و من در گذشته از ایشان هیچ بدی ندیده‌ام ، چه نظری را به من پیشنهاد می‌کنید ؟...

ناسزای عثمان بن عفان به عائشه:

ثم أقیمت الصلاة فتقدم عثمان فصلى فلما كبر قامت امرأة من حجرتها فقالت أیها الناس اسمعوا قال ثم تكلمت فذكرت رسول الله صلى الله علیه وسلم وما بعثه الله به ثم قالت تركتم أمر الله وخالفتم رسوله أو نحو هذا ثم صمتت فتكلمت أخرى مثل ذلك فإذا هی عائشة وحفصة قال فلما سلم عثمان أقبل على الناس فقال إن هاتان الفتانتان فتنتا الناس فی صلاتهم وإلا تنتهیان أو لاسبنكما ما حل لی السباب ...(٢)

نماز برپا شد و عثمان جلو رفته و تکبیر گفت ؛ در این هنگام زنی از حجره خویش ایستاده و گفت : ای مردم بشنوید و سپس در مورد رسول خدا ’ سخن گفته و گفت اوامر رسول خدا ’ را ترک کردید و با وی مخالفت کردید و... سپس سکوت کرد ؛ سپس دیگری ایستاده و همین سخنان را گفت ؛ و آن دو زن عائشه و حفصه بودند ؛ وقتی که عثمان سلام نماز را داد گفت : این دو زن فتنه گر  مردم را در نماز به فتنه انداختند و اگر از این کار دست برندارند هر دشنامی که به ذهنم برسد به ایشان خواهم داد !!!

ناسزای حکیم بن جبلة به عائشه:

1- وكان حكیم بن جبلة فیمن غزا عثمان (رض) وكان یسب عائشة (رض)(٣)

حکیم بن جبله از کسانی بود که با عثمان جنگید و به عائشه دشنام می‌داد .

2- فغاداهم حكیم بن جبلة وهو یسب وبیده الرمح فقال له رجل من عبد القیس من هذا الذی تسبه قال عائشة قال: یا بن الخبیثة أ لأم المؤمنین تقول هذا؟(٤)

پس حکیم بن جبله در حالیکه دشنام می‌داد و نیزه‌ای در دست داشت ، به آنان حمله کرد ؛ شخصی از عبد‌القیس به او گفت: چه کسی را دشنام می‌دهی؟پاسخ داد: عائشه را.گفت : ای فرزند زن ناپاک ؛ آیا به ام‌المومنین چنین می‌گویی؟ ...


ترجمه حكیم بن جبله

ابن اثیر در مورد او می‌گوید :

قال ابن الأثیر: أدرك النبی صلى الله علیه وسلم ... وكان رجلا صالحا له دین مطاعا فی قومه وهو الذی بعثه عثمان على السند... .(٥)او رسول خدا ’ را درك كرده است ... شخص صالح ، دین‌دار و از روسای قوم خویش بود و او بود كه عثمان او را والی بر سند كرد .


ابن حجر نیز در الاصابة او را از صحابه می‌داند :

الإصابة ج 2 ص 181

الأعلام لخیر الدین الزركلی  ج 2 ص 269 .


ناسزای زینب بنت جحش همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

گذشت كه در بخاری و مسلم و سنن ابی داود آمده است كه او به عائشه دشنام داد و عائشه نیز متقابلا به او دشنام داد :


فَأَرْسَلْنَ زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ فَأَتَتْهُ فَأَغْلَظَتْ وَقَالَتْ إِنَّ نِسَاءَكَ یَنْشُدْنَكَ اللَّهَ الْعَدْلَ فی بِنْتِ بن أبی قُحَافَةَ فَرَفَعَتْ صَوْتَهَا حتى تَنَاوَلَتْ عَائِشَةَ وَهِیَ قَاعِدَةٌ فَسَبَّتْهَا(6)

همسران پیامبر زینب بنت جحش (همسر پیامبر) را فرستادند .

او به نزد پیامبر ’ آمده و به درشتی سخن گفت ! و افزود كه زنان تو از تو می‌خواهند كه عدالت را بین زنان اجرا كنی ! و صدای خویش را بالا برد ! و سپس سخن خود را به سوی عائشه متوجه كرده در حالی كه او نشسته بود ، به عائشه دشنام داد !

همین روایت را مسلم با كمی اختلاف در مضمون ذكر كرده است :

فَأَرْسَلَ أَزْوَاجُ النبی صلى الله علیه وسلم زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ زَوْجَ النبی صلى الله علیه ... فقالت یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَزْوَاجَكَ أَرْسَلْنَنِی إِلَیْكَ یَسْأَلْنَكَ الْعَدْلَ فی ابْنَةِ أبی قُحَافَةَ قالت ثُمَّ وَقَعَتْ بِی فَاسْتَطَالَتْ على(٧)

زنان پیامبر زینب دختر جحش ، همسر پیامبر را به نزد آن حضرت فرستادند ... او گفت : ای رسول خدا ! همسران تو مرا فرستاده‌اند و از تو می‌خواهند كه در مورد عائشه عدالت را اجرا كنی ! و سپس به من دشنام داد . و مدتی طولانی چنین كرد .

ناسزای صفیه همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

أخبرنا محمد بن عمر أخبرنا محمد بن عبد الله بن جعفر عن بن أبی عون قال قالت عائشة كنت أستب أنا وصفیة فسببت أباها فسبت أبی وسمعه رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال یا صفیة تسبین أبا بكر یا صفیة تسبین أبا بكر(٨)

عائشه گفته است كه من و صفیه به یكدیگر دشنام می‌دادیم ! من به پدر او دشنام دادم ؛ او نیز به پدر من دشنام داد ! رسول خدا (ص) سخن او را شنیده و فرمودند : ای صفیه ! به ابوبكر دشنام می‌دهی‌؟!

پی نوشت:

(١)صحیح البخاری ج 6 ص 2683 ش 6936

(٢)الجامع معمر بن راشد ج 11 ص 355 -مصنف عبد الرزاق ج 11 ص 356

(٣)مقتل الشهید عثمان ج1 ص228

(٤)الكامل فی التاریخ ج3 ص107.

(٥)أسد الغابة لابن الأثیر ج 2 ص 40 .

(٦)صحیح البخاری ج 2 ص 911 ش 2442 كتاب الهبة بَاب من أَهْدَى إلى صَاحِبِهِ وَتَحَرَّى بَعْضَ نِسَائِهِ دُونَ بَعْضٍ

(٧)صحیح مسلم ج 4 ص 1891 ش 2442 كتاب فضائل الصحابه باب فی فضل عائشه

(٨)الطبقات الكبرى ج 8 ص 80 ، اسم المؤلف: محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری الزهری الوفاة: 230 ، دار النشر : دار صادر - بیروت


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

بخاری ارتداد صحابه را قبول دارد

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

افراد صالح و نیکوکار یا افراد فاسق و از دین برگشته؛ کدامیک جهنّمی هستند؟!


امام بخاری در کتاب « صحیح بخاری » حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که:« أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها »!!![1]


حال با توجه به این حدیث، که در یکی از معتبرترین کتابهای اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟؟؟!!!


مگر نه این است که بخاری در کتاب خود ( که به تعبیر خود اهل سنت، صحیح ترین کتابها بعد از قرآن می باشد )، آن هم از طریق راوی مثل أبی هریرة که یکی از بزرگترین رُواة اهل سنت است، این حدیث را نقل می کند و صریحاً اعلام می کند که عده ای از صحابه پیامبر- صلی الله علیه وآله- بعد از ایشان، از دین اسلام برگشتند و عاقبت هم به آتش دوزخ برده می شوند و به تصریح خود پیامبر- صلی الله علیه وآله- عده ی اندکی از آنها نجات پیدا می کنند و مابقی در آتش می سوزند!!!


حال با توجه به این حدیث، چه جوابی دارید که بدهید؟


آیا هنوز هم قائل به عدالت جمیع صحابه هستید و برای آنان احترام قائلید و اگر کسی به آنها بی احترامی کند و آنها را خارج از دین بداند، کافر می دانید و لو اینکه آن شخص، بخاری و أبوهریرة و ... باشند یا اینکه ...... ؟؟؟!!!


قابل به ذکر است که بخاری در صحیح خود، ( کتاب الرقاق، بابٌ فی الحوض ) چندین حدیث را در رابطه با ارتداد صحابه (از دین برگشتن صحابه) نقل می کند و تنها به همین یک حدیثی که ما ذکر کردیم اکتفا نکرده است ( علاقمندان می توانند مراجعه کنند ).


 پی نوشت:


[1] . صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 :


 نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.


 6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ « بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » .


نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

افسانه همراهی ابوبکر در غار

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

اگر قبول کنیم که ابوبکر در غار ثور به همراه رسول الله بود  موضوع دیگری مطرح است :نویسنده  کتاب النور و البرهان  باب  « قم فأنذر» و « فاصدع  بما تؤمر»شیخ ابوهاشم  بن صباغ  است ،  در حال  حاضر این کتاب  در دسترس نیست ؛ ولی مرحوم  سید بن طاووس   در کتاب  ( الطرائف  ، ص 410)  این مطلب  را  از  این کتاب  نقل  می کند .ایشان می‌ فرماید :ومن طریف الروایات فی أن النبی ( صلی الله علیه وآله وسلم ) ما صحب أبا بكر إلى الغار خوفا منه أن یدل الكفار علیه ما ذكره أبو هاشم بن الصباغ فی  كتاب النور والبرهان فقال فی باب ما أنزل الله تعالى على نبیه " ص " قم فأنذر "وقوله تعالى " فاصدع بما تؤمر " وما  ضمن رسول الله صلى الله علیه وآله لمن أجابه وصدقه ، رفع الحدیث عن محمد بن إسحاق قال : قال  حسان : قدمت مكة  معتمرا وأناس من قریش یقذفون أصحاب رسول الله " ص " فقال ما هذا لفظه : فأمر رسول الله علیا علیه السلام فنام على فراشه ، وخشی ابن أبی قحافة أن یدل القوم علیه فأخذه معه ومضى إلى الغار .(الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف - السید ابن طاووس - ص 410)

از دسته روایاتی که دلالت می کند  پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)  از ترس این که ابوبکر جای را به کفار نشان ندهد او را با خود به غار بردند روایتی است که شیخ ابوهاشم بن صباغ در کتاب النور و البرهان  باب : ما أنزل الله علی نبیه ذیل آیه « قم فأنذر»  و آیه « فاصدع بما تؤمر» وباب« ما  ضمن رسول الله (صلى الله علیه وآله) لمن أجابه وصدقه » می آورد :  حسان می گوید برای انجام حج عمرة به مکه آمدم  دیدم مردمی‌ از قریش به اصحاب رسول خدا فحش می دادند.... پس اینگونه می گوید : رسول خدا به علی علیه السلام (درشب لیلة المبیت) امر نمود ( که درجای  ایشان بخوابد) علی علیه السلام نیز اجابت نمود ولی از ابن ابی قحافة ( کنیه ابوبکر) ترسید که  مبادا جای ایشان را به کسانی که دنبال پیامبر بودند نشان دهد به همین  خاطر او را با خود به غار بردند .

نکته دیگرکه شایسته است توجه بفرمائید این است که نظیر همین مطلب در کتب دیگر اهل سنت که در حال حاضر موجود می باشد یافت می شود.ابوجعفر اسکافی استاد ابن ابی الحدید در جواب جاحظ که قائل است ابوبکر در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از همه صحابه سختی‌ بیشتری را تحمل کرد می گوید :ثم یقال له ما بالك أهملت أمر مبیت علی علیه السلام على الفراش بمكة لیلة الهجرة هل نسیته أم تناسیته فإنها المحنة العظیمة والفضیلة الشریفة التی متى امتحنها الناظر ، وأجال فكره فیها ، رأى تحتها فضائل متفرقة ومناقب متغایرة ، وذلك أنه لما استقر الخبر عند المشركین أن رسول الله صلى الله علیه وآله مجمع على الخروج من بینهم للهجرة إلى غیرهم قصدوا إلى معاجلته ، وتعاقدوا على أن یبیتوه فی فراشه ، وان یضربوه بأسیاف كثیرة ، بید كل صاحب قبیلة من قریش سیف منها ، لیضیع دمه بین الشعوب ، ویتفرق بین القبائل ، ولا یطلب بنو هاشم بدمه قبیلة واحدة بعینها من بطون قریش ، وتحالفوا على تلك اللیلة ، واجتمعوا علیها ، فلما علم رسول الله صلى الله علیه وآله ذلك من أمرهم ، دعا أوثق الناس عنده ، أمثلهم فی نفسه ، وأبذلهم فی ذات الاله لمهجته ، وأسرعهم أجابه إلى طاعته ، فقال له إن قریشا قد تحالفت على أن تبیتنی هذه اللیلة ، فامض إلى فراشی ، ونم فی مضجعی ، والتف فی بردى الحضرمی لیروا انى لم اخرج ، وإنی خارج إن شاء الله . فمنعه أولا من التحرز وإعمال الحیلة ، وصده عن الاستظهار لنفسه بنوع من أنواع المكاید والجهات التی یحتاط بها الناس لنفوسهم ، والجاه إلى أن یعرض نفسه لظبات السیوف الشحیذة من أیدی أرباب الحنق والغیظة ، فأجاب إلى ذلك سامعا مطیعا طیبة بها نفسه ، ونام على فراشه صابرا محتسبا ، واقیا له بمهجته ، ینتظر القتل ، ولا نعلم فوق بذل النفس درجه یلتمسها صابر ، ولا یبلغها طالب ، ( والجود بالنفس أقصى غایة الجود ) ، ولولا أن رسول الله صلى الله علیه وآله علم أنه أهل لذلك ، لما أهله ، ولو كان عنده نقص فی صبره أو فی شجاعته أو فی مناصحته لابن عمه ، واختیر لذلك ، لكان من اختاره صلى الله علیه وآله منقوضا فی رأیه ، مضرا فی اختیاره ، ولا یجوز أن یقول هذا أحد من أهل الاسلام ، وكلهم مجمعون على أن الرسول صلى الله علیه وآله عمل الصواب ، وأحسن فی الاختیار . ثم فی ذلك - إذا تأمله المتأمل - وجوه من الفضل :منها انه وإن كان عنده فی موضع الثقة ، فإنه غیر مأمون علیه الا یضبط السر فیفسد التدبیر بافشائه تلك اللیلة إلى من یلقیه إلى الأعداء .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر وثقه عند من اختاره ، فغیر مأمون علیه الجبن عند  مفاجأة المكروه ، ومباشرة الأهوال ، فیفر من الفراش ، فیفطن لموضع الحیلة ، ویطلب رسول الله صلى الله علیه وآله فیظفر به .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر ، شجاعا نجدا ، فلعله غیر محتمل للمبیت على الفراش ، لان هذا أمر خارج عن الشجاعة إن كان قد قامه مقام المكتوف الممنوع ، بل هو أشد مشقة من المكتوف الممنوع ، لان المكتوف الممنوع یعلم من نفسه انه لاسبیل له إلى الهرب ، وهذا یجد السبیل إلى الهرب والى الدفع عن نفسه، ولا یهرب ولا یدافع . ومنها انه وإن كان ثقة عنده ، ضابطا للسر ، شجاعا محتملا للمبیت على الفراش ، فإنه غیر مأمون أن یذهب صبره عند العقوبة الواقعة ، والعذاب النازل بساحته ، حتى یبوح بما عنده ، ویصیر إلى الاقرار بما یعلمه ، وهو انه اخذ طریق كذا فیطلب فیؤخذ ، فلهذا قال علماء المسلمین إن فضیلة علی علیه السلام تلك اللیلة لا نعلم أحدا من البشر نال مثلها .(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 259 و عثمانیات جاحظ ص 321)

 تو را چه شده است که داستان خوابیدن علی علیه السلام را در جای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شب لیلة‌ المبیت ذکر نکرده ای آیا آن را فراموش کرده ای یا خودت را به فراموشی زده ای ؟!پس بدرستیکه این کار تحمل سختی و پایداری‌ بزرگی است كه هر زمان شخصی خود را به جای وی گذارد و فکرش را متوجه آن کند می بیند در آن فضیلت های بسیار ومنقبتهای مختلفی موجود است .وقضیه از این قرار است که وقتی به مشرکین خبر رسید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم قصد خروج برای هجرت به سوی غیر ایشان ( اهل مدینه) دارند خواستند برای اینکار چاره ای اندیشیند ، پس پیمان بستند که شب هنگام در کنار بستر وی جمع شوند واو را با شمشیر های بسیار بزنند ، در دست  افرادی از قبیله های مختلف قریش شمشیری از آن شمشیر ها باشد تا خون وی بین گروههای مختلف تقسیم شود وبنی هاشم نتوانند خون وی را از قبیله ای خاص طلب کنند . و برای آن شب قسم خوردند و در آن شب با هم جمع شدند .پس وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از این ماجرا با خبر شدند ، کسی را فرا خواندند که از همه بیشتربه وی اطمینان داشتند (علی علیه السلام) و کسی که خود را بیشتر ازهمه برای رسول خدا صلی الله علیه وآله در معرض خطر می گذاشت و کسی را که از همه بیشتر در راه خدا فداکاری می کرد وکسی که سریعتر از همه از وی اطاعت می کرد . پس به وی گفت که قریشیان هم پیمان شده اند که امشب بر سر من بریزند . پس به خوابگاه من برو و در جای من بخواب و روپوش من را بر روی خود بینداز تا ایشان گمان کنند من بیرون نرفته ام ، و من با اذن خدا بیرون خواهم رفت .پس اولا علی را ازاینکه حیله ای به کار برد تا جانش را حفظ کند منع کرد ( چون باید به حالت عادی درجای رسول خدا می خوابید) واو را مجبور کرد که جان خود را در معرض ضربات شمشیر های صاحبان کینه و خشم قرار دهد . پس او این مطلب را پذیرفت در حالیکه رضای خاطر به آن داشت و در جای رسول خدا خوابید در حالیکه به خاطر خدا صبر می کرد و با دادن جان خود جان رسول خدا را حفظ می نمود و انتظار کشته شدن را می کشید. ما برتر از مقام بذل جان مقامی نمی شناسیم که آرزوی آن را بکنیم . (و بذل جان بالاترین بخشش هاست) .و اگر رسول خدا نمی دانست و علم نداشت که وی صلاحیت این کار را دارد وی را انتخاب نمی کرد و اگردراو اندکی کمبود صبر یا شجاعت یا خیر خواهی برای رسول خدا وجود داشت وبا این وجود برای این کار انتخاب می شد رسول خدا کسی را انتخاب کرده بودند که انتخاب درستی نبود ، و حق گفتن چنین مطلبی را هیچ فردی از امت ندارد و همه اجماع دارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله  عمل درست را انجام داده اند .

اگر کسی در این مطلب نظر کند چند جهت برتری برای علی (نسبت به ابو بکر) می بیند : زیرا ابو بکر حتی اگر ( ازجهت ظاهری) مورد اطمینان رسول خدا بود اما  پیامبراکرم  به رازداری  وی اطمینان نداشتند چون ممکن بود ابوبکر راز هجرت رسول خدا را در آن شب فاش کند و دشمنان به حضرت دست پیدا کنند در نتیجه تمام نقشه های رسول خدا نقش بر آب  می شد . حتی اگر ابو بکر نزد رسول خدا از جهت رازداری مورد اطمینان  بود اما رسول خدا از نترسیدن وی در هنگام مقابله با سختی  اطمینان نداشتند پس شاید از خوابگاه رسول خدا فرار نموده متوجه محل نقشه رسول خدا شده دنبال رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم برود ؛ پس کفار ایشان را پیدا کنند. حتی اگر ابو بکر حافظ سر رسول خدا بود وشجاع  اما شاید توانایی خوابیدن در جایگاه رسول خدا را نداشت . چون تحمل آن حالت جدای از بحث شجاعت است . زیرا باید شجاع را در حالت دست بسته ممنوع از مقابله قرار دهی(یعنی شجاع جرات دفاع از خود را دارد اما در اینجا نمی توانداز خود دفاع کند)  .بلکه این امر سخت تر از شخص دست بسته است . زیرا شخص دست بسته می داند که راه فراری ندارد اما این شخص هم می تواند فرار کند و هم می تواند از خود دفاع نماید(اما چنین کاری نمی نماید).

حتی اگر او شخص رازدار  وشجاعی بود و می توانست در جای رسول خدا بخوابد و فرار هم نکند اما رسول خدا از بعد آن اطمینان نداشتند که اگر وی را زنده گرفته وشکنجه کنند اقرار به آنچه که می داند نکند و مسیر رسول خدا را به کفار نشان ندهد پس ایشان به دنبال رسول خدا رفته ایشان را پیدا کنند.به همین دلیل است که علمای مسلمین گفته اند کسی را نمی شناسیم که به فضیلت علی در آن شب رسیده باشد .

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

آموزش وضو به نامحرم !!!!

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

سالم سبلان - كه به خاطر امانتداریش عایشه او را اجیر كرده بود- مى‏گوید: عایشه به من نشان داد كه رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله چگونه وضو مى‏گرفت... سه بار (عایشه) صورتش را شست سپس سه بار دست راستش و سه بار دست چپش را شست و سپس دستش را جلو سرش قرار داد و آن را به تمام سرش كشید و گوشهایش را مسح كرد و بر دو گونه‏اش كشید. سالم مى‏گوید من آنگاه كه عبد مكاتب (1) بودم نزد او مى‏رفتم. او خود را از من نمى‏پوشاند بلكه مقابل من مى‏نشست و با من گفتگو مى‏كرد... . (2)

ناگفته پیداست که لازمه تعلیم وضو به شخص دیگر توسط عایشه كنار رفتن روسرى و معلوم شدن دستها تا آرنج مى‏باشد!

همچنین أبو سلمة مى‏گوید: من و برادر عایشه بر او وارد شدیم. برادرش از او درباره غسل پیامبر پرسید. او ظرفى كه تقریبا گنجایش یك صاع (تقریبا یك من) داشت طلبید و بر سرش آب ریخت و بین ما و او حجاب بود. (3)

ممكن است گفته شود كه سؤال از مقدار آبى بود كه پیامبر با آن غسل مى‏كرد. پاسخ آن روشن است. زیرا اولا: از غسل پیامبر پرسیدند نه از مقدار آب غسل، و ثانیا: اگر سؤال از مقدار آب بود كافى بود عایشه بگوید تقریبا یك صاع، نه آنكه ظرفى كه یك صاع آب در آن بود بیاورد. ثالثا: عایشه عملا غسل كرد و با ریختن آب روى سرش آن را شروع كرد. معلوم مى‏شود او نیز از سؤال آنها این را فهمید كه باید عملا غسل كند تا آنها یاد بگیرند. آیا آموختند؟!

نکته قابل توجه دیگر این است که راوی می گوید بین ما و او حجاب بود. ولی معلوم است که این حجاب باز به نحوی بوده است که بدن عایشه (و لو شبَهی از آن) برای راوی (مرد نامحرم) قابل دیدن بوده است. زیرا اگر بدن عایشه اصلا قابل رویت نبوده دیگر معنایی نداشته که عایشه در مقابل آنها عملا غسل کند. و به جای تعلیم غسل به صورت عملی، نحوه انجام غسل را لفظا برای آنها شرح می داد.

حال سوال اینجاست که کدام زن عفیفه و پاکدامن و صالحه ای حاضر می شود برای مردان نامحرم غسل عملی بجا آورد و یا اینکه عملاً وضو را به نامحرمان تعلیم دهد ؟!

پی نوشت:

(1) «مكاتب» به بنده‏اى مى‏گویند كه با اربابش قرار كرد كه خودش را به تدریج از او بخرد كه اگر توانست قیمت خود را به او بدهد (حال یا خودش كار كند و یا دیگرى قیمت آن را به صاحبش بدهد) آزاد مى‏شود. در این جریان، عایشه بعد از آزاد شدن سالم از او حجاب مى‏كرد و این نشان مى‏دهد كه عایشه آنقدر پیر نبود كه مجاز به بى حجابى باشد آن هم در حدى كه بتواند در مقابل نامحرمى وضو بگیرد كه لازمه آن كنار رفتن روسرى و معلوم شدن دستها تا آرنج مى‏باشد.

(2) سنن نسائى، ج 1، ص 93، كتاب الطهارة، باب 83، ح 100

(3) صحیح بخارى، ج 1، ص 72، كتاب الغسل، باب الغسل بالصاع. صحیح مسلم، ج 1، ص 256، كتاب الحیض، باب 10، ح 42. سنن نسائى، ج 1، ص 153، كتاب الطهارة، باب 144، ح 227.

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

الگوی زندگی عمر بن الخطاب

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

جناب عمربن‌خطاب از زمان جاهلیت شرب خمر داشته و با وجود این که آیات الهی در موضوع نهی از شرب مسکرات - به نقل‌هایی - در شأن وی نازل‌ می‌گردد و با وجود این که وی علنا اعلام ‌می‌کند که این پایان نوشیدن اوست (1)... با این حال او نمی‌تواند این عادت دیرینه خود را ترک‌ کند.

و آن‌چه بسیار گزارش‌ شده اهتمام بی‌نظیرش به نوشیدن مسکرات است (2)که حتّی پیمانه لحظات احتضار او را نیز پر می‌کند و به نقل‌های تاریخی نبیذ همان نوشیدنی است که جناب خلیفه در بستر مرگ آن را می‌طلبد و می‌نوشد تا آن‌جا که از محل جراحت‌اش سرریز می‌شود (3)...

این زاویه‌ای بسیار بسته از زندگی فردی است که دوّمین خلیفه مسلمین پس از رسول خداست. از همین زاویه آیا او با کسی که در دامان رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرورش یافته و خود را به نجاسات دوران جاهلی هرگز و هرگز نیالوده، می‌تواند برابری ‌کند؟

پی نوشت:

1ـ سنن النسائی - النسائی - ج 8 - ص 286 – 287و سنن الترمذی - الترمذی - ج 4 - ص 319 – 320، ح5042 ، مسند احمد - الإمام احمد بن حنبل - ج 1 - ص 53

قال أنبأنا الإمام أبو عبد الرحمن أحمد بن شعیب النسائی رحمه الله تعالى قال أنبأنا أبو داود قال حدثنا عبید الله ابن موسى قال أنبأنا إسرائیل عن أبی إسحاق عن أبی میسرة عن عمر رضی الله عنه قال لما نزل تحریم الخمر قال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی البقرة ‹ صفحه 287 › فدعى عمر فقرئت علیه فقال عمر اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی النساء یا أیها الذین آمنوا لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فکان منادى رسول الله صلى الله علیه وسلم إذا أقام الصلاة نادى لا تقربوا الصلاة وأنتم سکارى فدعى عمر فقرئت علیه فقال اللهم بین لنا فی الخمر بیانا شافیا فنزلت الآیة التی فی المائدة فدعى عمر فقرئت علیه فلما بلغ فهل أنتم منتهون قال عمر رضی الله عنه انتهینا انتهینا

2ـ المصنف - ابن أبی شیبة الکوفی - ج 6 - ص 502

( 2 ) حدثنا أبو بکر قال حدثنا ابن مسهر عن الشیبانی عن حسان بن مخارق قال : بلغنی أن عمر بن الخطاب سائر رجلا فی سفر وکان صائما ، فلما أفطر أهوى إلى قربة لعمر معلقة فیها نبیذ قد خضخضها البعیر ، فشرب منها فسکر ، فضربه عمر الحد ، فقال له : إنما شربت من قربتک ، فقال له عمر : إنما جلدناک لسکرک .

کتاب الموطأ - الإمام مالک - ج 2 - ص 894

21 - وحدثنی عن مالک ، عن یحیى بن سعید ، عن عبد الرحمن بن القاسم ، أن أسلم مولى عمر بن الخطاب أخبره ، أنه زار عبد الله بن عیاش المخزومی فرأى عنده نبیذا وهو بطریق مکة . فقال له أسلم : إن هذا الشراب یحبه عمر بن الخطاب . فحمل عبد الله بن عیاش قدحا عظیما . فجاء به إلى عمر بن الخطاب فوضعه فی یدیه . فقربه عمر إلى فیه ثم رفع رأسه . فقال عمر : إن هذا لشراب طیب . فشرب منه . ثم ناوله رجلا عن یمینه . فلما أدبر عبد الله ، ناداه عمر بن الخطاب فقال : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ فقال عبد الله : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی بیت الله ولا فی حرمه شیئا . ثم قال عمر : أأنت القائل لمکة خیر من المدینة ؟ قال : فقلت هی حرم الله وأمنه وفیها بیته . فقال عمر : لا أقول فی حرم الله ولا فی بیته شیئا . ثم انصرف .

3ـ الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 354، تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 44 - ص 430

قال أخبرنا محمد بن عبید والفضل بن دکین قالا أخبرنا هارون ابن أبی إبراهیم عن عبد الله بن عبید بن عمیر أن عمر بن الخطاب لما طعن قال له الناس یا أمیر المؤمنین لو شربت شربة فقال أسقونی نبیذا وکان من أحب الشراب إلیه قال فخرج النبیذ من جرحه مع صدید الدم

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

اصحاب جهنمی در کلام نبی

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

امام بخاری در کتاب « صحیح بخاری » حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که:« أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها »!!!(1)

حال با توجه به این حدیث، که در معتبرترین کتاب اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟همین حدیث به تنهایی عدالت اصحاب و حدیث اصحابی کالنجوم را ابطال میکند.

پی نوشت:

(1) صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 /نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.

6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ « بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

انا مدینه العم و ابوبکر اساسها

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

روایات بسیاری از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله وسلم) در مورد علم حضرت علی علیه السلام نقل شده است که مشهورترین آنها حدیثی است که در آن پیامبر اکرم (ص) فرمود: انا مدینة العلم و علی بابها.به اتفاق تمام صحابی علی علیه السلام  اعلم اصحاب بود. و همه آنها یقین داشتند که علم کسی در میان صحابی به پای علم علی علیه السلام  نمیرسد. حتی کسانی که با علی علیه السلام  وارد جنگ شدند به این مطلب اقرار نموده اند. عایشه می گوید: علی علیه السلام  اعلم مردم به سنت پیامبر است. معاویه می گوید: هر گاه عمر با مسأله مشکلی بر خورد می کرد از علی علیه السلام  سؤال می نمود. و خود عمر در موراد متعدد و مکرر این عبارت و عبارات مشابه آن را می گفت: لا ابقانی الله لمعضله لیس لها ابو الحسن... و از خدا می خواست که: خدایا مرا در هیچ مشکلی قرار مده که علی بن ابیطالب علیه السلام نباشد.

در مقابل این منقبت امیرالمؤمنین علیه السلام ٬ احادیثی مجعول در برخی کتب اهل سنت درج شده است که جالب توجه هستند. به عنوان نمونه ابن حجر مکی (عالم متعصب سنی) در کتاب « صواعق المحرقة » آورده است که پیامبر (ص) فرمود:انا مدینة العلم و ابوبکر اساسها و عمر حیطانها و عثمان سقفها و علی بابها.یعنی من شهر علم هستم و ابوبکر اساس آن٬ عمر دیوار آن٬ عثمان سقف آن و علی (ع) در آن است!

 در برخی کتب هم علمای اعلام به آن اضافه کرده اند که:و معاویة حلقتها !!!(و معاویه حلقه در آن است).در حدیث دیگری آمده است که پیامبر (ص) فرمود: اگر علم عمر در یک کفه ترازو قرار گیرد و علم تمامی مردم روی زمین در کفه دیگر٬ علم عمر سنگین تر خواهد بود.بطور کلی جعل حدیث در اعلمیت عمر یا ابابکر چیزی جز توجیه غصب خلافت نمی باشد٬ چرا که عقلآ مقدم داشتن مفضول بر فاضل قبیح است و در افکار عمومی معقول نیست که  پیامبری که وجهه او بر اساس علم الهی و قدرت الهی بوده است خلیفه و جانشینش اعلم مردم به علم پیامبر نباشد. و جاعلین حدیث خودشان هم می دانند که جاهل نمی تواند برای عالمترین مردم خلیفه قرار بگیرد. اما این حادثه عجیب و وقیح در واقع در تاریخ اسلام رخ داد و عده ای هم دانسته ، آنرا تأییــــد کردند. و افرادی مثل ابن حــــــزم و ابن تیمیـــــه هم نوشتــند که: « علمی که عمر بن خطاب داشت چند برابر علم علی علیه السلام  بود و گفتار آنانکه علی را اعلم می دانند باطل است و کسی که در این مسأله با ما مخالفت کند یا جاهل است و یا بی حیا که دروغگویی و جهلش آشکار می باشد ».موسی جار الله هم نوشت که:« عمر افقه اصحاب به قرآن و سنت نبوی است ».گویا این افراد به هنگام ایراد چنین حرفهای نامربوطی خبر از احادیث صحیح نداشتند. برای بطلان احادیث و یا ادعاهایی از این دست ، و معلوم شدن نهایت دروغگویی این افراد سیری در کتب سنیان کافی است. مرحوم علامه امینی (رضوان الله علیه) در کتاب شریف «الغدیر» صد مورد از بی اطلاعی عمر بر قرآن و سنت نبوی را با مصادر آن از کتب اهل سنت نقل می کند که تعدادی از آنها را میتوانید اینجا ببینید تا معلوم شود که نه تنها عمر « افقه صحابه » و « دیوار شهر نبی »! نبوده بلکه غالب اصحاب پیامبر٬ حتی زنان پرده نشین حق استادی بر عمر دارند.

خلیفه مسلمین تیمم بلد نیست

مسلم در صحیح خود در باب تیمم٬ از چهار طریق از عبد الرحمن نقل می کند که:مردی نزد عمر آمد و گفت: من گاهی جنب می شوم و آب برای غسل پیدا نمی کنم تکلیف من چیست...چگونه نماز بخوانم؟ خلیفه گفت: نماز نخوان!!! در بعضی نقلها هست که گفت: اگر من جای تو بودم نماز نمی خواندم تا آب پیدا کنم!!! عمار یاسر حاضر بود گفت: ای خلیفه یادت هست که من و تو در جنگی بودیم جنب شدیم٬ آب برای غسل پیدا نکردیم تو نماز نخواندی اما من در خاک غلطیدم و نماز خواندم؟ بعد وقتی خدمت پیامبر آمدیم٬ پیامبر ( کار من را تایید کرد و کار تو را مردود دانست و ) نحوه تیمم را یاد داد که دستان خود را به خاک زده٬ صورت و دستهایتان را با آن مسح کنید؟ عمر خطاب به عمار گفت: از خدا بترس! عمار در جواب گفت: ای خلیفه اگر تو بخواهی حرف نمی زنم!!

آیا خلیفه آیه تیمم را در قرآن نخوانده بود؟! آنجا که می فرماید:...وان کنتم جنبا فاطهروا وان کنتم مرضى او على سفر او جاء احد منکم من الغائط او لامستم النساء فلم تجدوا ماء فتیمموا صعیدا طیبا فامسحوا بوجوهکم وایدیکم...(مائده ـ ۶)چگونه خلیفه بر ترک فریضه برای شخص جنب حکم می کند؟؟!!جانشین رسول اللهی که نبوتش به عبادت و حکم خداست  چطور حکم یک مسأله جزئی را نمی داند؟ و این چه « افقه اصحابی » بر قرآن و سنت رسول خداست؟

اما علماء اهل سنت برای حفظ آبروی خلیفه هر کدام به وسیله ای تمسک جسته اند: بخاری در صحیح خود٬ این حدیث را نقل می کند اما جواب عمر را  از آخر روایت که می گوید « نماز نخوان » حذف می کند. ولی سخن عمار را می آورد. غافل از اینکه در اینصورت سخن عمار مربوط به چیزی نخواهد بود.!

 بعضی دیگر به جای «نماز نخوان» نوشته اند که خلیفه ندانست در جواب مسأله چه بگوید.و بعضی هم نوشته اند که : خلیفه اجتهاد کرد و آیه تیمم را مخصوص حدث اصغر دانست و اجتهادش او را واداشت که جنب تیمم نکند و این را از فتاوای مشهور عمر حساب می کنند!! لابد اجتهاد در برابر نص قرآن هم از باب اجتهاد خلیفه بوده است!

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

هجوم به خانه عایشه

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

نمیرى در تاریخ المدینه و طبرى در تاریخش مى‌نویسند:حدثنی یونس قال أخبرنا ابن وهب قال أخبرنا یونس بن یزید عن ابن شهاب قال حدثنی سعید بن المسیب قال لما توفى أبو بكر رحمه الله أقامت علیه عائشة النوح فأقبل عمر بن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على أبى بكر فأبین أن ینتهین فقال عمر لهشام بن الولید ادخل فأخرج إلى ابنة أبى قحافة أخت أبى بكر فقالت عائشة لهشام حین سمعت ذلك من عمر إنی أحرج علیك بیتی فقال عمر لهشام ادخل فقد أذنت لك فدخل هشام فأخرج أم فروة أخت أبى بكر إلى عمر فعلاها الدرة فضربها ضربات فتفرق النوح حین سمعوا ذلك.(١)

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: ابوبكر از دنیا رفت، عائشه به عزادارى و گریه پرداخت،‌ عمر درِ خانه عائشه آمد و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ ولى زن‌ها گوش نكردند، عمر به هشام بن ولید دستور داد تا وارد خانه شود و خواهر ابوبكر را بیرون بیاورد. عائشه هنگامى كه سخن عمر را شنید به هشام گفت: من بر خانه‌ام از تو سزاوارترم، عمر به هشام گفت: به تو اجازه مى‌دهم داخل خانه شوی،‌ هشام داخل خانه شد و امّ‌فروه خواهر ابوبكر را بیرون آورد و نزد عمر برد، عمر تازیانه را به حركت در آورد و ضرباتى چند بر پیكرش نواخت، زنان هنگامى كه این خبر را شنیدند، متفرق شدند.

تصحیح سند روایت:

سعید بن مسیب: ابن حجر در باره او مى‌گوید:

أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانیة اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسیل وقال ابن المدینی لا أعلم فی التابعین أوسع علما منه.

او یكى از فقیهان بزرگ واز طبقه دوم است، علما اتفاق كرده‌اند كه اخبار مرسل او صحیح‌ترین است، ابن مدینى گفته است: از تابعانى است كه در وسعت علم و دانش از او بهتر ندیدم.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 241،‌ رقم: 2396.

ابن شهاب (محمد بن مسلم الزهرى) ابن ججر در باره او مى‌گوید:

الفقیه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.

دانشمندى فقیه است كه بر بزرگى مقام واستوارى او اتفاق شده واز بزرگان طبقه چهارم است.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 506، رقم 6296.

یونس بن یزید: از راویان بخاری، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است.

ذهبى در باره او مى‌گوید:

یونس بن یزید الأیلی، أحد الأثبات، عن الزهری، والقاسم، وعكرمة...

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2، ص 404، 6480.

ابن وهب (عبد الله بن وهب بن مسلم القرشى مولاهم الفهرى، ابومحمد المصرى الفقیه) از راویان بخارى مسلم و بقیه صحاح سته.

ابن حجر در باره او مى‌گوید:

عبد الله بن وهب بن مسلم القرشی مولاهم أبو محمد المصری الفقیه ثقة حافظ عابد.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 328، رقم: 3694.

یونس (یونس بن عبد الأعلی بن میسرة).

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

یونس بن عبد الأعلى أبو موسى الصدفی، أحد الأئمة... ثقة محدث مقرئ من العقلاء النبلاء.

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2 ص 403، رقم: 6471.

چگونه عمر بن خطاب به خود اجازه مى‌دهد كه به زور وارد خانه رسول خدا شود و زنان مسلمان را كتك بزند؟ با این كه خداوند مى‌فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَكُم‏... احزاب / 53.

اى افرادى كه ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید؛ مگر به شما اجازه داده شود.

پی نوشت:

(١)النمیری البصری، أبو زید عمر بن شبة (متوفای262هـ)، تاریخ المدینة المنورة، ج 1، ص 358، تحقیق علی محمد دندل ویاسین سعد الدین بیان، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417هـ-1996م؛

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 350، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت؛

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

هجوم به خانه عایشه

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

نمیرى در تاریخ المدینه و طبرى در تاریخش مى‌نویسند:حدثنی یونس قال أخبرنا ابن وهب قال أخبرنا یونس بن یزید عن ابن شهاب قال حدثنی سعید بن المسیب قال لما توفى أبو بكر رحمه الله أقامت علیه عائشة النوح فأقبل عمر بن الخطاب حتى قام ببابها فنهاهن عن البكاء على أبى بكر فأبین أن ینتهین فقال عمر لهشام بن الولید ادخل فأخرج إلى ابنة أبى قحافة أخت أبى بكر فقالت عائشة لهشام حین سمعت ذلك من عمر إنی أحرج علیك بیتی فقال عمر لهشام ادخل فقد أذنت لك فدخل هشام فأخرج أم فروة أخت أبى بكر إلى عمر فعلاها الدرة فضربها ضربات فتفرق النوح حین سمعوا ذلك.(١)

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: ابوبكر از دنیا رفت، عائشه به عزادارى و گریه پرداخت،‌ عمر درِ خانه عائشه آمد و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ ولى زن‌ها گوش نكردند، عمر به هشام بن ولید دستور داد تا وارد خانه شود و خواهر ابوبكر را بیرون بیاورد. عائشه هنگامى كه سخن عمر را شنید به هشام گفت: من بر خانه‌ام از تو سزاوارترم، عمر به هشام گفت: به تو اجازه مى‌دهم داخل خانه شوی،‌ هشام داخل خانه شد و امّ‌فروه خواهر ابوبكر را بیرون آورد و نزد عمر برد، عمر تازیانه را به حركت در آورد و ضرباتى چند بر پیكرش نواخت، زنان هنگامى كه این خبر را شنیدند، متفرق شدند.

تصحیح سند روایت:

سعید بن مسیب: ابن حجر در باره او مى‌گوید:

أحد العلماء الأثبات الفقهاء الكبار من كبار الثانیة اتفقوا على أن مرسلاته أصح المراسیل وقال ابن المدینی لا أعلم فی التابعین أوسع علما منه.

او یكى از فقیهان بزرگ واز طبقه دوم است، علما اتفاق كرده‌اند كه اخبار مرسل او صحیح‌ترین است، ابن مدینى گفته است: از تابعانى است كه در وسعت علم و دانش از او بهتر ندیدم.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 241،‌ رقم: 2396.

ابن شهاب (محمد بن مسلم الزهرى) ابن ججر در باره او مى‌گوید:

الفقیه الحافظ متفق على جلالته وإتقانه وهو من رؤوس الطبقة الرابعة.

دانشمندى فقیه است كه بر بزرگى مقام واستوارى او اتفاق شده واز بزرگان طبقه چهارم است.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 506، رقم 6296.

یونس بن یزید: از راویان بخاری، مسلم و بقیه صحاح سته اهل سنت است.

ذهبى در باره او مى‌گوید:

یونس بن یزید الأیلی، أحد الأثبات، عن الزهری، والقاسم، وعكرمة...

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2، ص 404، 6480.

ابن وهب (عبد الله بن وهب بن مسلم القرشى مولاهم الفهرى، ابومحمد المصرى الفقیه) از راویان بخارى مسلم و بقیه صحاح سته.

ابن حجر در باره او مى‌گوید:

عبد الله بن وهب بن مسلم القرشی مولاهم أبو محمد المصری الفقیه ثقة حافظ عابد.

تقریب التهذیب، ابن حجر، ج 1، ص 328، رقم: 3694.

یونس (یونس بن عبد الأعلی بن میسرة).

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

یونس بن عبد الأعلى أبو موسى الصدفی، أحد الأئمة... ثقة محدث مقرئ من العقلاء النبلاء.

الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة، الذهبی، ج 2 ص 403، رقم: 6471.

چگونه عمر بن خطاب به خود اجازه مى‌دهد كه به زور وارد خانه رسول خدا شود و زنان مسلمان را كتك بزند؟ با این كه خداوند مى‌فرماید:

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاَّ أَنْ یُؤْذَنَ لَكُم‏... احزاب / 53.

اى افرادى كه ایمان آورده‏اید! در خانه‏هاى پیامبر داخل نشوید؛ مگر به شما اجازه داده شود.

پی نوشت:

(١)النمیری البصری، أبو زید عمر بن شبة (متوفای262هـ)، تاریخ المدینة المنورة، ج 1، ص 358، تحقیق علی محمد دندل ویاسین سعد الدین بیان، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417هـ-1996م؛

الطبری، أبی جعفر محمد بن جریر (متوفای310)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 350، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت؛

نظرات() 



چهارشنبه 1390/07/6

عمر خواهر ابوبکر را کتک زده !!!!!!!!!!!!!!!!!

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

ابن سعد در الطبقات الكبرى و ابن اثیر در تاریخش مى‌نویسند:

لما تُوُفیَ أَبُو بَكْرٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ أَقَامَتْ عَائِشَةُ عَلَیْهِ النَّوْحَ فَبَلَغَ عُمَرُ فَنَهَاهَا عَنِ النَّوْحِ عَلاى أَبِی بَكْرٍ، فَأَبَیْنَ أَنْ یَنْتَهَینَ، فَقَالَ لِهَشام بن الْوَلِیدِ: أُخْرُجْ إِلاى ابنَةِ أَبِی قُحَافَةَ فَعَلاَهَا بِالدُّرَّةِ ضَرَبَاتِ، فَتَفَرَّقَ النَّوَائِحُ حِینَ سَمِعْنَ ذالِكَ، فَقَالَ: تُرِدْنَ أَنْ یُعَذَّبَ أَبُو بَكْرٍ بِبُكَائِكُنَّ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ المیتَ یُعَذبُ بِبُكَاءِ أَهْلِهِ عَلَیْهِ.

از سعید بن مسیب نقل شده است كه گفت: هنگامى كه ابوبكر مُرد، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، عمر این خبر را شنید و زنان را از گریه و عزادارى نهى كرد؛ اما آنان توجهى نكردند، به هشام بن ولید گفت: دختر ابوقحافه (خواهر ابوبكر) را نزد من بیاور، هنگامى كه آمد، چندین ضربه بر بدنش زد، زنانى كه عزادارى مى‌كردند، با شنیدن این خبر متفرق شدند.

الزهری، محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری(متوفای230هـ)، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 208، ناشر: دار صادر - بیروت.

الجزری، عز الدین بن الأثیر أبی الحسن علی بن محمد (متوفای630هـ) الكامل فی التاریخ، ج 2، ص 267، تحقیق عبد الله القاضی، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة الثانیة، 1415هـ.

ابن حجر پس از تصریح به صحیح بودن سند این روایت مى‌نویسد:

وصله ابن سعد فی الطبقات بإسناد صحیح من طریق الزهری عن سعید بن المسیب قال لما توفی أبو بكر أقامت عائشة علیه النوح فبلغ عمر فنهاهن فأبین فقال لهشام بن الولید أخرج إلى بیت أبی قحافة یعنی أم فروة فعلاها بالدرة ضربات فتفرق النوائح حین سمعن بذلك ووصله إسحاق بن راهویه فی مسنده من وجه آخر عن الزهری وفیه فجعل یخرجهن امرأة امرأة وهو یضربهن بالدرة.

ابن سعد در طبقاتش به سند صحیح از سعید بن مسیب نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه ابوبكر از دنیا رفت، عائشه مجلس عزادارى برپا كرد، خبر به عمر رسید، آنان را از گریه و عزادارى منع كرد؛ ولى زن‌ها نپذیرفتند. عمر به هشام بن ولید گفت: برو داخل خانه و امّ‌فروه را بیرون بیاور!!! هنگامى كه هشام وارد خانه شد، ضرباتى با تازیانه بر بدن امّ‌فروه نواخت كه بقیه زن‌ها گریختند. اسحاق بن راهویه به شكل دیگرى این قصه را نقل كرده است و در آخرش مى‌گوید: زنان را یكى پس از دیگرى از خانه ابوبكر بیرون مى‌آوردند و عمر آنان را با تازیانه مى‌زد.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852 هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج 5، ص 74، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفة - بیروت.

محمد بن اسماعیل بخارى نیز این روایت را نقل كرده است؛ اما همانند همیشه، دست‌هاى امانت دارش روایت را تحریف و طورى نقل كرده است كه به آبروى خلیفه برنخورد.

وَقَدْ أَخْرَجَ عُمَرُ أُخْتَ أَبِی بَكْر حِینَ نَاحَتْ.

صحیح البخاری، ج 3، ص 91 و ج 8، ص 127، ح قبل رقم 2420.

عمر، خواهر ابوبكر را هنگامى كه گریه مى‌كرد، از خانه بیرون آورد.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری، ج 2، ص 852 و ج 6، ص 2640، بَاب إِخْرَاجِ الْخُصُومِ وَأَهْلِ الرِّیَبِ من الْبُیُوتِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، تحقیق د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

ابن جوزى پس از نقل روایت، این گونه توجیه مى‌كند كه چون عمر زورش به عایشه نمى‌رسید، خواهر ابوبكر را كتك زد!!!

قلت: ابنة أبی قحافة هی أم فروة أخت أبی بكر، فلما لم یمكنه أن یكلم عائشة هیبة لها واحتراما، أدب هذه.

ابن الجوزی، أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد (متوفای 597 هـ)، كشف المشكل من حدیث الصحیحین، ج 1، ص 59، تحقیق: علی حسین البواب، ناشر: دار الوطن - الریاض - 1418هـ - 1997م.

نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

جانشین پیامبر کیست؟

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

مقدمه
بخش یکم: امامت و خلافت چیست؟
بخش دوم: جانشین پیامبر خدا کیست؟
بخش سوم: ویژگی های امام و خلیفه از دیدگاه اهل سنت
کتاب نامه

نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

روایات جعلی در فضائل صحابه

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

در میزان الاعتدال ج1 ص 413 .  روایتی آمده که آن را بررسی می کنیم   أصحابی کالنجوم بأیهم أقتدیتم اهتدیتم یعنی پیامبر فرمود یاران من مانند ستاره هستند به هرکدام که اقتدا کنید هدایت شده اید.

 این روایت را جعفر بن عبدالواحد هاشمی نقل می کند که امام ذهبی درباره اش می گوید : کان یضع الاحادیث و من بلایاه «أصحابی کالنجوم » یعنی او حدیث جعل می کرد و از گرفتاریهای او جعل حدیث أصحابی کالنجوم است .

دارقطنی نیز او را وضاع و جعل کننده حدیث می دانداحادیث او را «لا أصل لها» و « باطلة ، موضوعة»خوانده اند. (لسان المیزان ج 2ص 149)

این روایت ، سند دیگری نیز دارد که در آن حمزة بن أبی حمزة الجزری قرار دارد که جعل حدیث می کرد . ابن عدی درباره او می گوید: تمام احادیثی که او نقل می کند موضوع و مجعول است . روایت « اصحابی کالنجوم » از جعلیات او است . ابن معین او را بی ارزش و بخاری او را منکر الحدیث خوانده است (میزان الاعتدال ج 1ص 606)

ابوبکر بزار درباره این حدیث می گوید هذا الکلام لم یصح عن النبی صلی الله علیه و اله  هرگز چنین سخنی از پیامبر صادر نشده است . ابن حزم نیز می گوید : هذا خبر مکذوب موضوع باطل ؛ این حدیث دروغ و باطل و جعلی است (  لسان المیزان ج 2 ص 149) 

پس راویان این حدیث از دروغگویان هستند .

آیا صحیح است که برای تطهیر بعضی از صحابه و اثبات عدالت آنان نسبت دروغ به پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله  بدهیم؟!!! آیا این کار گناه کبیره نیست ؟ ( ءالله أذن لکم أم  علی الله تفترون ) آیا خداوند به شما اجازه داده یا بر خدا اقترا می بندید؟!

حرف آخر اگر شما این حدیث را صحیح می دانید دیگر جای گلایه به شیعیان نمی ماند چون آنهاهم به علی علیه السلام اقتدا کرده اند پس هدایت شده اند، مگر بگویید که علی علیه السلام جزء صحابه نبوده .


نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

اقوال علما در باره سن عایشه در هنگام ازدواج با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مختلف و متفاوت است ، برخی از علمای اهل سنت از قول خود عایشه تا شش سال نیز ذکر کرده‌اند !؛ اما شواهد وجود دارد که سن عایشه بیش از آن بوده که خود ادعا کرده است .

اولاً : ابن اسحاق ، عایشه را از جمله کسانی شمرده است که در اول بعثت ایمان آورده و گفته است :

وهی یومئذ صغیرة .

او (عایشه ) در آن هنگام خردسال بود .

اگر ما سن عایشه را در زمان بعثت هفت سال بدانیم ، وی در هنگام ازدواج با رسول خدا ، 17 سال و در هنگام هجرت به مدینه 20 سال داشته است .

ثانیاً : عایشه پیش از آن‌که با پیامبر ازدواج کند ، در عقد شخص دیگری به نام جبیر بن مطعم بوده است ؛ چنانچه ابن سعد در الطبقات الکبری می‌نویسد :

عن عبد الله بن أبی ملکیة قال خطب رسول الله صلى الله علیه وسلم عائشة بنت أبی بکر الصدیق فقال إنی کنت أعطیتها مطعما لابنه جبیر فدعنی حتى أسلها منهم فاستسلها منهم فطلقها فتزوجها رسول الله صلى الله علیه وسلم .

الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 8 - ص 59 .

عبد الله بن أبی ملیکه می‌گوید : رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از عایشه دختر ابوبکر خواستگاری کرد ، ابو بکر گفت : من عایشه را به جبیر بن مطعم داده‌ام ، به من اجازه دهید تا آن‌ها را منصرف کنم . ابوبکر آن‌ها را منصرف کرد و طلاقش را گرفت ، سپس رسول خدا با او ازدواج کرد .

گرفته شده از سایت ولی عصر


نظرات() 



سه شنبه 1390/06/29

آیه 28سوره غافر در شان ابوبکر نازل شده؟!!!!!

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

اصل آیه قرآن کریم :

وَ قَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمَانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبىّ‏َِ اللَّهُ وَ قَدْ جَاءَکُم بِالْبَیِّنَتِ مِن رَّبِّکُمْ  وَ إِن یَکُ کَذِبًا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِن یَکُ صَادِقًا یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِى یَعِدُکُمْ  إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّاب‏ . غافر / 28 .

و مرد مؤمنى از آل فرعون که ایمان خود را پنهان مى‏داشت گفت: آیا مى‏خواهید مردى را بکشید بخاطر اینکه مى‏گوید: پروردگار من «اللَّه» است، در حالى که دلایل روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است؟! اگر دروغگو باشد، دروغش دامن خودش را خواهد گرفت و اگر راستگو باشد، (لا اقل) بعضى از عذابهایى را که وعده مى‏دهد به شما خواهد رسید خداوند کسى را که اسرافکار و بسیار دروغگوست هدایت نمى‏کند .

متأسفانه کار جعل حدیث در زمان بنی  امیه ؛ به خصوص معاویة بن أبی سفیان به حدی رسیده بود که هیچ فضیلتی از فضائل امیر المؤمنین علیه السلام باقی نماند ؛ مگر این که مشابه همان را برای  خلفای سه گانه نقل کردند .

حتی به این اندازه نیز اکتفا نکردند ؛ بلکه حتی فضائلی که برای دیگر پیامبران و پیروان صدیق آن‌ها نقل شده را نیز در حق خلفای سه گانه جعل کردند .

از جمله در ذیل آیه فوق ، مشابه همین فضیلیتی را که قرآن صراحتاً برای حبیب نجار ، مؤمن آل فرعون برشمرده است ، برای ابوبکر نقل کرده‌اند ؛ چنانچه بخاری در صحیح خودش می‌نویسد :

حَدَّثَنِی عُرْوَةُ بْنُ الزُّبَیْرِ قَالَ سَأَلْتُ ابْنَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ أَخْبِرْنِی بِأَشَدِّ شَیْءٍ صَنَعَهُ الْمُشْرِکُونَ بِالنَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ بَیْنَا النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یُصَلِّی فِی حِجْرِ الْکَعْبَةِ إِذْ أَقْبَلَ عُقْبَةُ بْنُ أَبِی مُعَیْطٍ فَوَضَعَ ثَوْبَهُ فِی عُنُقِهِ فَخَنَقَهُ خَنْقًا شَدِیدًا فَأَقْبَلَ أَبُو بَکْرٍ حَتَّى أَخَذَ بِمَنْکِبِهِ وَدَفَعَهُ عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ « أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللَّهُ » الْآیَةَ .

تَابَعَهُ ابْنُ إِسْحَاقَ حَدَّثَنِی یَحْیَى بْنُ عُرْوَةَ عَنْ عُرْوَةَ قُلْتُ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو وَقَالَ عَبْدَةُ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِیهِ قِیلَ لِعَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَقَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو عَنْ أَبِی سَلَمَةَ حَدَّثَنِی عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ .

صحیح البخاری ، البخاری ، ج 4 ، ص 239 – 240 .

عروة بن زبیر می‌گوید : از پسر عمرو عاص پرسیدم : بدترین کاری که مشرکان در حق پیامبر خدا روا داشتند چه بود ؟ گفت : روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در داخل حجر اسماعیل مشغول  نماز بود ، عقبة بن معیط وارد مسجد الحرام شد ،‌ دید پیامبر نماز می‌خواند ، پارچه‌ای دور گردن آ‌ن حضرت افکند و با شدّت آن را می‌پیچید ،‌ ابوبکر تا این صحنه را دید بازوانش را گرفت و وی را از پیامبر دور کرد و گفت : آیا می‌خواهی کسی را بکشی که می‌گوید : پروردگار و آفریننده من خدا است ؟

عروة بن زبیر و عمرو عاص ،‌ عضو گروه جعل حدیث و از دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام :

در سند این روایت دو نفر وجود دارد که هر دو از دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام،  یکی عمرو بن عاص و دیگری عروة بن زبیر .

عروة بن زبیر و عمرو بن عاص از جاعلان حدیث و عضو گروه جعل حدیث معاویه بوده‌اند ؛ از این رو نمی‌توان به حدیث چنین اشخاصی اعتماد کرد ؛ چنانچه ابن أبی الحدید شافعی در شرح نهج البلاغه ، ج4 ، ص 63 به نقل از استادش ابو جعفر اسکافی می‌نویسد :

أن معاویة وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعین على روایة أخبار قبیحة فی علی علیه السلام ، تقتضی الطعن فیه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلک جعلا یرغب فی مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هریرة وعمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة ، ومن التابعین عروة بن الزبیر .

معاویه ، گروهی از صحابه و تابعین را گماشت تا روایات و احادیث دروغینی که بیانگر نقض و بیزاری جستن از علی (علیه السلام) باشد ، بسازند . و حقوقتی هم برای آنان مقرر کرد که از این افراد  ابوهریره ، عمروعاص ،‌ مغیرة بن شعبة ، از اصحاب و عروة بن زبیر از تابعان می باشد .

بعد از آن دو نمونه از جعلیات عروه بن زبیر نقل می‌کند :

روى الزهری أن عروة بن الزبیر حدثه ، قال : حدثتنی عائشة قالت : کنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : یا عائشة ، إن هذین یموتان على غیر ملتی أو قال دینی .

زهری روایت کرده است که عروة بن زبیر برای او نقل کرد که عایشه به من گفت : من پیش رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، در همان عباس و علی علیه السلام وارد شد . رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : « ای عایشه ! این دو نفر در حالی از دنیا می‌رود که بر غیر ملت و یا دین من هستند » .

وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : کان عند الزهری حدیثان عن عروة عن عائشة فی علی علیه السلام ، فسألته عنهما یوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحدیثهما ! الله أعلم بهما ، إنی لأتهمهما فی بنی هاشم . قال : فأما الحدیث الأول ، فقد ذکرناه ، وأما الحدیث الثانی فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : کنت عند النبی صلى الله علیه وسلم إذ أقبل العباس وعلى ، فقال : ( یا عائشة ، إن سرک أن تنظری إلى رجلین من أهل النار فانظری إلى هذین قد طلعا ) ، فنظرت ، فإذا العباس وعلی بن أبی طالب .

عبد الرزاق از معمر نقل کرده است که گفت : نزد زهری دو حدیث به نقل از عروه و از عایشه در باره علی وجود داشت ، و لذا من از وی در باره آن دو حدیث سؤال کردم ، گفت : با این دو حدیث و راویان آن چه کار بکنم ، خدا از آن دو نفر آگاه‌تر است ، من رابطه این دو نفر را با به بنی هاشم خوب نمی‌دانم .

اما حدیث اول که گذشت (روایت قبلی) و اما حدیث دوم این است که : عروة می‌گوید : از عایشه شنیدم که گفت : نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) بودم ، فرمود : ای عایشه ! اگر دوست داری دو نفر از اهل آتش را ببینی ، پس به این دو نفر بنگر ، نگاه کردم دیدم عباس و علی وارد شدند .

با این حال چگونه می‌شود که به حدیث چنین فردی اعتماد کرد ؛ با این که می‌دانیم یکی از نشانه های نفاق که شیعه و سنی بر آن اتفاق دارند ، دشمنی با امیر المؤمنین علیه السلام است . مسلم نیشابوری در صحیحش می‌نویسد :

عَنْ زِرٍّ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ وَالَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنَّهُ لَعَهْدُ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ إِلَیَّ أَنْ لَا یُحِبَّنِی إِلَّا مُؤْمِنٌ وَلَا یُبْغِضَنِی إِلَّا مُنَافِقٌ .

صحیح مسلم ، ج1 ، ص60،61 و ... .

قسم به خدایی که دانه را شکافت و مردمان را آفرید ، رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به من یادآوری فرمود که مرا جز مؤمن کس دیگری دوست نمی‌دارد و به غیر از منافق کس دیگری با من دشمنی نمی‌ورزد .

از طرف دیگر روایات متعددی در هر حد تواتر از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که آن حضرت فرمود :

عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ عَنْ النَّبِیِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ آیَةُ الْمُنَافِقِ ثَلَاثٌ إِذَا حَدَّثَ کَذَبَ وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ .

صحیح بخاری ، ج1، ص14 ، کتاب الایمان ، باب علامة المنافقین و صحیح مسلم ، ج1، ص56 ، کتاب الایمان ، باب خصال المنافق و... .

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند : منافق سه نشانه دارد : در هنگام سخن گفتن دروغ می گوید ، وقتی وعده می‌دهد ، تخلف می‌کند ، وقتی امانتی به وی می‌سپاری خیانت می‌کند .

وضعیت عمرو بن عاص اصلاً نیازی به بررسی ندارد ، کسی در دشمنی او با امیر المؤمنین شبهه‌ای ندارد و طبق قاعده قبلی روایات وی را نیز می‌توان رد کرد .

تعارض با روایت دیگری از عایشه :

این روایت ، با روایت دیگری از طریق عروة بن زبیر ، از عایشه دختر ابی بکر که اتفاقا در صحیح بخاری نیز آمده است ، در تعارض است . بخاری در صحیحش می‌نویسد :

حَدَّثَنِى عُرْوَةُ أَنَّ عَائِشَةَ - رضى الله عنها - زَوْجَ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - حَدَّثَتْهُ أَنَّهَا قَالَتْ لِلنَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - هَلْ أَتَى عَلَیْکَ یَوْمٌ کَانَ أَشَدَّ مِنْ یَوْمِ أُحُدٍ قَالَ « لَقَدْ لَقِیتُ مِنْ قَوْمِکِ مَا لَقِیتُ ، وَکَانَ أَشَدُّ مَا لَقِیتُ مِنْهُمْ یَوْمَ الْعَقَبَةِ ، إِذْ عَرَضْتُ نَفْسِى عَلَى ابْنِ عَبْدِ یَالِیلَ بْنِ عَبْدِ کُلاَلٍ ، فَلَمْ یُجِبْنِى إِلَى مَا أَرَدْتُ ، فَانْطَلَقْتُ وَأَنَا مَهْمُومٌ عَلَى وَجْهِى ، فَلَمْ أَسْتَفِقْ إِلاَّ وَأَنَا بِقَرْنِ الثَّعَالِبِ ، فَرَفَعْتُ رَأْسِى ، فَإِذَا أَنَا بِسَحَابَةٍ قَدْ أَظَلَّتْنِى ...

صحیح البخاری ، ج4 ،‌ ص83 .

عروه از عایشه همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم ) نقل می‌کند که گفت : از پیامبر خدا پرسیدم : آیا روزی سخت‌تر از روز احد برای شما پیش آمده است ؟

فرمود : از افراد فامیل تو بیش از اندازه آزار و اذیت دیدم که بدترین آن در حادثه جمره عقبه بود ، همان هنگامی که من به علی بن عبد یالیل شکایت کردم (تا با سفارش به افراد قومت دست از آزارها بردارند) ولی جوابی جز بی مهری و بی اعتنایی نشنیدم و لذا غمگین و ناراحت حرکت کردم تا رسیدم به قرن الثعالب ( مکانی نزدیک مکه که میقات اهل نجد است) به آسمان نگاه کردم ،  ابری دیدم که بر من سایه افکنده بود ...

طبق روایت قبلی ، سخت‌ترین روز پیامبر گرامی اسلام ، روزی بوده است که به قول برخی از مفسرین اهل سنت ، عقبة بن معیط می‌خواست پارچه‌ای دور گردن پیامبر بپیچد و آن حضرت را به شهادت برساند که ابوبکر به داد آن حضرت رسید و ایشان را از دست مشرکان نجات داد !!! ؛ اما طبق این روایت ، سخت ترین روز پیامبر ، روز عقبه بوده که افراد قوم عایشه آن حضرت را آزار و اذیت می‌کرده‌اند و... .

از طرفی می‌دانیم که پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) سخنی نمی‌گوید که سخن قبلی وی را نقض کند ؛ پس یا سخت ترین روز ، روزی بوده است که ابوبکر به داد پیامبر رسیده ! یا روزی بوده افرا قوم عایشه او را اذیت می‌کرده‌اند .

در نتیجه این دو روایت با یگدیگر متعارض هستند و تعارضا تساقطا .

به نقل از سایت ولی عصر(عج)


نظرات() 



یکشنبه 1390/06/20

بن لادن تروریست یا قهرمان دیندار

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

متن زیر از مجله ندای اسلام اهل سنت است تکلیف مشخص کنید

اسامه بن لادن به عنوان بنیانگذار و رهبر گروه جهادی القاعده برای سال‌ها نامی آشنا بود. بااین‌كه بسیاری در کشورهای غربی و شرقی او را تجسمی از تروریسم جهانی می‌دانند، اما برای بسیاری دیگر، اسامه بن لادن یک قهرمان بود، یک مجاهد دیندار که با دو ابرقدرت دنیا، شوروی و آمریكا، وارد جنگ و جهاد شد و در آغاز هزارة سوم میلادی بزرگ‌ترین چالش امنیتی را برای ایالات متحدة آمریكا ایجاد كرد و در اقدامی متهورانه به خاك این كشور حمله كرد.

اسامه که متولد 10 مارس ۱۹۵۷ میلادی بود،


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

زنان برگزیده

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

 

كتاب: دایرة المعارف تشیع، ج 8، ص 495

نویسنده: خدیجه بوترابى

قرآن در كنار هر مرد بزرگ و قدیسى، از یك زن بزرگ و قدیسه یاد مى‏كند، از همسران آدم و ابراهیم و از مادران موسى و عیسى در نهایت تجلیل یاد كرده است. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشایسته براى شوهرانشان ذكر مى‏كند از همسر فرعون نیز به عنوان زن بزرگى كه گرفتار مرد پلیدى بوده است، غفلت نكرده است. گویى قرآن خواسته است در داستانهاى خود، توازن را حفظ كند و قهرمانان داستانها را منحصر به مردان ننماید. قرآن كریم درباره مادر حضرت موسى (ع) مى‏گوید: ما به مادر موسى وحى فرستادیم كه كودك را شیر بده و هنگامى كه بر جان او بیمناك شدى او را به دریا بیفكن و نگران نباش كه ما او را به سوى تو باز پس خواهیم گردانید (قصص، 6) . قرآن كریم، درباره حضرت مریم، مادر حضرت عیسى (ع) مى‏گوید : كار او به آنجا كشیده شده بود كه در محراب عبادت همواره ملائكه با او سخن مى‏گفتند و گفت و شنود مى‏كردند، از غیب براى او روزى مى‏رسید (آل عمران، 37) . كار وى از لحاظ مقامات معنوى آن قدر بالا گرفته بود كه پیغمبر زمانش را در حیرت فرو برده، او را پشت سرگذاشته بود، حضرت زكریا (ع) در مقابل مریم مات و مبهوت مانده بود.

در تاریخ اسلام، زنان قدیسه و عالیقدر فراوانند كمتر مردى است كه به پایه حضرت خدیجه (س) برسد و هیچ مردى جز پیغمبر (ص) و على (ع) به پایه حضرت زهرا (س) نمى‏رسد. حضرت زهرا (س) بر فرزندان خود كه امامند و بر پیغمبر غیر از خاتم الانبیاء برترى دارد. پیامبر (ص) جلوى پاى او بر مى‏خاست و او را «ام ابیها» مى‏خواند و تجلیلهاى بسیارى از او به عمل مى‏آورد. چه كسى است كه منكر مقام عصمت و ولایت مطلقه حضرت صدیقه كبرا گردد؟ او دخترى در دامانش پروراند كه پیشوا و مقتداى زنان اسلام و شیعه گردید و زینب كبرایش نامید كه به عقلیه بنى‏هاشم مشهور بود. او با خطابه‏اش لرزه بر حكومت یزید بن معاویه انداخت و بدون ندبه و زارى در برابر قاتل خاندانش ایستاد. چنین شیر زنانى در تاریخ اسلام زیاد به چشم مى‏خورند از جمله: «ام سلمه همسر رسول اكرم (ص) كه اسوه تقوا و پیرو و مطیع شوهر بود. زنى كه از فرزند گرامى همسرش (حضرت فاطمه (س)) و نوادگان گرانقدر همسرش تا آخرین لحظات زندگى خود چون مادرى مهربان حمایت كرد. «سمیه» مادر «عمار یاسر» از گروه زنانى است كه در نخستین روزها به اسلام گرویدند. و این زن با شهامت به شهادت رسید و با افتخار به ملكوت اعلى پیوست و نخستین زن شهید در اسلام شد. و «سبعه مبشره» از كسانى كه در راه عشق به اسلام و عقیده تا پاى جان ایستاده و از هیچ حادثه‏اى نهراسیدند. «ام حارث» ، وى علاوه بر نقل حدیث و اخبار از رسول خدا (ص)، در شجاعت و اسب سوارى و دلیرى با مردان شجاع و رزمنده برابرى مى‏كرد. ام حارث در «جنگ حنین» شركت داشت و خود را سپر بلاى پیامبر اسلام قرار داد. «ام حكیم» به همراه خالد در جنگ «مرج الصفر» شركت نمود و در آن نبرد هفت تن از دشمنان را از پاى در آورد و سپس به شهادت رسید.

زنانى دیگر در زمان جاهلیت بودند كه شخصیت و بزرگوارى آنان كمتر از شخصیت زنان نمونه و ستوده قرآنى نبود، مانند: «آمنه خاتون» زن بى‏نظیرى كه شایسته فرزندى چون رسول اكرم است. و همچنین «فاطمه بنت اسد» مادر حضرت على (ع) كه چون او را درد زاییدن گرفت پاى دیوار كعبه بود، دعا كرد خدایا! درد زاییدن را بر من آسان گردان كه دیوار كعبه شكافته مى‏شود و خانه كعبه او را دربرمى‏گیرد و دو مرتبه به هم متصل مى‏گردد و پس از سه روز از خانه خدا با فرزندى به نام على (ع) بیرون مى‏آید كه خود بعد از حمد و ثناى پروردگار مى‏گوید: «خداوند من و فرزندم را نسبت به مریم و فرزندش عیسى (ع) تفضیل داده است، زیرا چون او را درد زاییدن گرفت از بیت المقدس خارج شد و من را براى زاییدن به داخل خانه خود یعنى كعبه رهنمود گردانید» .

در بسته بداد خانه خود به على

یعنى كه على است خانه زاد معبود

و همچنین «حلیه سعدیه» مادر رضاعى و دایه حضرت رسول اكرم (ص) یك زن بیابانى است اما آزاده و عفیف و با فضیلت كه اگر متصف به چنین فضایلى نبود، هرگز به این فیض عظیم و این موهبت بزرگ الهى (شیردادن به چنین پیغمبرى) نایل نمى‏گردید. خلاصه این بانوان شریف و عزیز الگو و نمونه انسانیت و شایستگى و جامعه نسوان را نشان داده‏اند و این ماییم كه باید حسن تدبیر و اخلاق و اعمال آنان را افتخار خود دانسته و از آن پیروى كنیم.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

شجاعت حضرت زهرا (س )

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

کتاب: تعلیم و تربیت در اسلام ص 178

نویسنده: شهید مرتضی مطهری

این عموماتی كه در اینجا آمده است ، عمومات استثناء ناپذیر و آبی از تخصیص است ، و بهترین و مسلم‏ترین دلیلش جریان تاریخی حضرت زهرا سلام‏ الله علیها و حضرت زینب سلام الله علیها است . قضیه حضرت زهرا از یك‏ جنبه واقعا عجیب و فوق‏العاده است . شما در مجموع در نظر بگیرید : از یك طرف علی و زهرا یك زوجی هستند كه نشان دادند از جنبه مادی و جمع‏ ثروت ، به دنیا و ما فیهایش بی‏اعتنا هستند . گفت : « و ما اصنع بفدك و غیر فدك ؟ و النفس مظانها فی غد جدث » ( 1 ) اصلا علی چه اعتنا [ به فدك ] دارد ؟

آنكه رست از جهان فدك چه كند

آنكه جست از جهت فلك چه كند

یك آدم جسته از ابعاد جهان است . به عنوان یك پول و یك ثروت و یك‏ مایه زندگی ، واقعا اینها نشان دادند كه به فدك بی‏اعتنا هستند . و از طرف دیگر از مسلمات تاریخ اسلام است - و این روایت معروف را كه‏ می‏خوانیم ، اهل تسنن بیشتر روایت كرده‏اند - كه در مرض وفات پیغمبر اكرم ، حضرت زهرا زیاد گریه می‏كردند . پیامبر اكرم با حضرت زهرا نجوایی كردند و گریه ایشان افزون شد ، و بعد از مدتی نجوای دیگری كردند و حضرت زهرا متبسم شد ، و بعدها كه از ایشان‏ سئوال كردند كه این دو نجوا چه بود ، فرمودند : در نجوای اول پدرم به من‏ خبر داد كه به طور قطع از دنیا می‏رود . [ گریه‏ام ] در فراق پدر بود . و در نجوای دوم به من گفت : " ولی تو به سرعت به من ملحق می‏شوی " . خرسندیم از این جهت بود . و به علاوه می‏دانیم ایشان بیمار هم بودند به طوری كه همیشه در بستر بودند . برای ایشان مطلب مسلم بود كه دیگر از عمرشان چیزی باقی نمانده . آن وقت در همین حال فدك را می‏برند . فدك به عنوان یك ثروت برای زهرا ارزشی ندارد ولی فدك به عنوان یك حق ربوده شده ، و اینكه حق را باید احیاء كرد ، برای همان زهرا آنقدر ارزش دارد كه می‏آید در مسجد مدینه " علی حشد من نساءها " با یك عده از زنان بنی‏هاشم و زنان علاقه‏مند به‏ ایشان ، در حضور خلیفه وقت ، و خطبه‏ای به آن غرایی را در آنجا انشاء می‏كند و طرف را می‏كوبد و از حق خودشان دفاع می‏كند . چرا نترسید ؟ آیا این برخلاف تربیت اسلامی بود ؟ برای زن مثلا سبك بود این كار ؟ برای زن‏ زشت بود این كار كه بیاید در مسجد مدینه در حضور چند هزار نفر جمعیت دم‏ از مال دنیا بزند و از حقش دفاع كند ؟ نه ، هیچ زشت نبود ، دفاع از حق‏ بود . همان زهرای بی‏اعتنا به دنیا و ما فیها به عنوان یك پول و یك امر مادی و ثروت شخصی و مایه لذت فردی ، و همان زهرای مطمئن كه تا چند روز دیگر از دنیا می‏رود - كه انسان وقتی بداند كه به زودی از دنیا می‏رود ، دیگر مطامعش به مادیات دنیا به كلی از بین‏ می‏رود - به عنوان اینكه پاسدار حق است و نباید گذاشت حق قربانی بشود و سنت پایمال كردن حقوق جان بگیرد ، می‏آید در كمال شجاعت از حق خودش‏ دفاع می‏كند ، شخصا می‏رود به خانه خلیفه وقت و فرمان را از او می‏گیرد . بعد آن فرمان را به عنف از ایشان می‏گیرند ، و سپس به شكل دیگری با امیرالمؤمنین در مسجد مدینه [ حاضر می‏شود ] و اوضاع عجیبی [ پیش می‏آید ] كه آخر كار كه دیگر مجبور شد با آنها در بیافتد رسما در افتاد .

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه نامه 45 : [ و مرا با فدك و غیر فدك چه كار ؟ ! در حالی كه فردا ( پس از مرگ ) جایگاه نفس گور است ] .

ام الخیر، سخنور صفین

كتاب: زن در آینه جلال و جمال ص 309

نویسنده: آیة الله عبدالله جوادى آملى

دختر حریش بن سراقه به عنوان «ام الخیر» كه از زنان نامدار صدر اسلام است، او از قدرت تكلم بالایى برخوردار و خطیب بلیغى شمرده مى‏شد، و از زنان به نام عرب بود كه در كوفه زندگى مى‏كرد، او زنى نبود كه در مدینه رشد یافته باشد، چه این كه اگر زنى از مدینه بر مى‏خاست، امكان داشت گفته شود كه، مكتب رسول خدا صلى الله علیه و اله و مكتب حضرت فاطمه وعلى بن ابیطالب، امام حسن، امام حسین، امام سجاد ودیگر ائمه علیهم الصلوة والسلام را دیده و درس گرفته است. ولى این زن از كوفه برخاست كه فقط، على بن ابى طالب سلام الله علیه را درك نموده و كوفه نیز در زمان آن حضرت مهد دین شد وگرنه قبلا سابقه‏اى چندان نداشت.

معاویه نامه‏اى براى والى خود در كوفه نوشت، ودر ضمن نامه از او خواست كه وسایل سفر ام‏الخیر را فراهم نموده او را تجهیز كند واز كوفه به شام بفرستد، ضمنا به والى تاكید نمود كه تصمیم‏گیرى من در مورد تو مبنى بر گزارشى است كه این زن مى‏دهد «واعلمه انه مجازیه به الخیر خیرا وبالشر شرا بقولها فیه‏» اگر از تو شاكى بود، من درباره تو كیفر تلخ تعیین مى‏كنم، و اگر از تو راضى بود، و گزارش مطلوب داد، پاداش خوبى براى تو در نظر مى‏گیرم، والى كوفه به حضور این زن آمد و نامه را براى او خواند و گفت: معاویه شما را دعوت نموده و به حضور طلبیده است. این بانو در جواب گفت: «اما فغیر زائغة عن طاعته ولامعتلة بكذب‏» گفت من نسبت‏به ملاقات با معاویه بى‏رغبت نیستم و انحرافى در نظم و اطاعت هم ندارم و قصد بهانه دروغ آوردن نیز ندارم.

والى كوفه وسیله سفر این زن را از كوفه به شام فراهم كرد و هنگام بدرقه وخدا حافظى به این بانو گفت: اى ام‏الخیر، معاویه براى من نوشته است كه مبناى تصمیم‏گیریش نسبت‏به تعیین پاداش یا كیفر من، گزارش تو خواهد بود. وتوقع اشت‏با این بیان، زن توصیه‏اى به نفع او در دربار معاویه بكند اما این بانو در جواب او گفت: «یا هذا لایطمعك برك بی ان اسرك بباطل ولا یؤیسك معرفتی بك ان اقول فیك غیر الحق‏» .

یعنى از این كه تو نسبت‏به من محبت كردى طمع نكن كه من گزارش باطل بدهم و تو را مسرور و خوشحال كنم واز آن جهت كه من تو را مى‏شناسم، شناخت من از تو نا امیدت نكند كه درباره تو غیر حق بگویم. من آنچه را از تو سراغ دارم مى‏گویم.

این همه محبت را یك زن از فرماندار رسمى كوفه آن روز دریافت مى‏كند، در مقابل وقتى فرماندار درخواست توصیه دارد ولو ضمنى، این بانو مى‏گوید از این كه سبت‏به من محبت كردى، طمع بیجا نداشته باش واز این كه من تو را مى‏شناسم نا امید هم مباش. هرچه مى‏دانم مى‏گویم‏این رابطه نپذیرى ورشوه نپذیرى ومانند آن است، كه نشانگر تقواى این بانو است آنگاه وقتى در كمال سهولت و آسانى فاصله كوفه تا شام را طى كرد و وارد شام شد، معاویه كاملا از این بانو تجلیل كرد و او را با اهل حرم خود جا داد «فانزلها مع الحرم ثم ادخلها فی الیوم الرابع‏» سه روز از او در حرمسرا، پذیرایى نمود تا خستگى راه كاملا برطرف شود. سپس روز چهارم او را به حضور پذیرفت، وقتى این بانو وارد دربار معاویه شد، درباریان نشسته بودند «وعنده جلسائه‏» او برابر مراسم رسمى آن روز سلام نمود وجوابى شنید، سپس معاویه گفت: شما مرا به اسم خیر وخوبى صدا زدى وبه نام «امیرالمؤمنین‏» خطاب نمودى! این بانو گفت: «لكل اجل كتاب‏» هر چیزى مدتى دارد.

معاویه گفت: «صدقت فكیف حالك یا خالة‏» درست گفتى، هر چیزى یك حد مشخصى دارد كه با فرا رسیدن آن سپرى خواهد شد، حالت چگونه است وچگونه راه را طى نمودى؟

گفت: من در كمال رفق و مدارا این راه را آمدم، هم در راه به من خوش گذشت وهم در منزل «لم ازل یا امیرالمؤمنین فی خیر وعافیة حتى سرت الیك فانا فی مجلس انیق عند ملك رفیق‏» . آنگاه معاویه، از آن جهت كه از فكر خاصى برخوردار بود و از هر فرصتى سوء استفاده سیاسى مى‏نمود، به این بانو گفت: من چون نیت‏خیر داشتم در جنگ صفین وغیر صفین بر شما پیروز شدم، وشام توانست كوفه را زیر سلطه خود درآورد. این زن گفت: خدا تو را پناه دهد از این كه حرف باطلى بر زبان آورى، و مطلبى بگویى كه عاقبت آن هراسناك است «یعیذك الله من دحض المقال وما تخشى عاقبته‏» این كه گفتى من در اثر حسن نیت پیروز شدم اینچنین نیست. یعنى این سیاست‏بازیهاى تو بود و ضعف حضور مردم كه دست‏به دست هم داد و تورا پیروز كرد.

«قال لیس هذا اردنا اخبرینی كیف كان كلامك اذا قتل عمار بن یاسر» معاویه گفت ما در این زمینه نخواستیم سخن بگوییم بلكه برایمان بگو كه در هنگام قتل عمار یاسر در صحنه صفین چه گفتى؟ جواب داد: من قبلا آن سخنان را نساخته بودم وبعدا هم آنها را براى دیگران نقل نكردم. اینگونه نبود كه توطئه قبلى باشد، بلكه «وانما كانت كلمات نفثها لسانی عند الصدمة‏» كلماتى بود كه هنگام مصدوم شد عمار بر زبانم جارى شد «فان احببت ان احدثك مقالا غیر ذلك فعلت‏» اگر مایل باشید ما در زمینه دیگر با شما سخن بگوییم، آن گفته‏ها را در اینجا مطرح نكنید.

«فالتفت معاویة الى جلسائه فقال ایكم یحفظ كلامها» معاویه رو به درباریانش كرد وگفت: كدام یك از شما حافظ سخنان این بانو در صحنه قتل عمار در جنگ صفین بودید؟ - چون آن روز مساله حفظ عرب، معروف بود كه از نظر حافظه قدرت خاصى دارند مخصوصا سخنانى كه از یك شخصیت رسمى در میدان جنگ مى‏شنیدند ضبط مى‏كردند - یكى از درباریان معاویه گفت: من بعضى از سخنان او را حفظ هستم، معاویه گفت‏بگو: «قال كانی بها بین بردین زائرین كثیفی النسیج وهی على جمل ارمك وبیدها سوط منتشر الضفیرة وهی كالفحل یهدر فی شقشقته‏» من دیدم او دو برد كه محكم یافته شده بود در بر كرده و روى شتر سوار است و در دستش تازیانه‏اى است كه لبه‏هاى آن پراكنده هست و در یك حالت مهیج و فرماندهى سخن مى‏گوید همچون یك فحل، مثل یك شیر نر، هدیر وشقشقه‏اى دارد. (1)

سپس بعضى از بخشهاى سخنرانى این بانو در جریان جنگ صفین را نقل مى‏كند كه مى‏گفت:

یا ایها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شی‏ء عظیم (2)

وى در آغاز سخن آیه‏اى از قرآن را تلاوت كرد و پرهیز از معاد را به یاد مردم آورد و شنوندگان خود را متذكر معاد شد و سپس گفت: «ان الله قد اوضح لكم الحق وابان الدلیل‏» خداى سبحان حق را براى شما روشن كرد و دلیل را، بین وآشكار نمود و شما معذور نیستید. «وبین السبیل ورفع العلم‏» علامت ونشانه‏ها را برافراشت و راه را به شما ارائه داد «ولم یدعكم فی عمیاء مدلهمة‏» شما را در تاریكى فراگیر رها نكرد. عقل، وحى، شریعت، رسالت وامامت داد، وهمه اركان هدایت را براى شما روشن كرد «فاین تریدون‏» كجا مى‏خواهید بروید «رحمكم الله افرارا عن امیرالمؤمنین‏» آیا مى‏خواهید از على بن ابى طالب علیه السلام كه فرمانرواى دین است فرار كنید؟ «ام فرارا من الزحف‏» یا مى‏خواهید از میدان جنگ بگریزید؟ «ام رغبة عن الاسلام ام ارتدادا عن الحق‏» از اسلام - معاذ الله بیزار شدید یا از حق برگشتید، همه اینها یا كفر یا نفاق و یا معصیت كبیره است، «اما سمعتم الله جل شانه یقول ولنبلونكم حتى نعلم المجاهدین منكم والصابرین ونبلو اخباركم‏» آیا نشنیدید كه خداوند فرمود شما را به سراء وضراء مى‏آزماییم ما شما را امتحان مى‏كنیم تا روشن شود مجاهد كیست، قاعد كیست، صابر و جزوع كیست و گزارشهاى شما را با این امتحانها بررسى مى‏كنیم.

این سخنان را این بانو خطاب به سربازان على سلام الله علیه گفت «ثم رفعت راسها الى السماء» آنگاه سر به آسمان بلند كرد وگفت: «اللهم قد عیل الصبر وضعف الیقین وانتشرت الرغبة‏» خدایا صبر در تحت فشار قرار گرفت وبه حد عیلوله (3) درآمد، یعنى صبر تمام شد، یقین كم شد و رغبت منتشر شدیعنى: انگیزه‏ها متفرق و متشتت‏شده است «وبیدك یارب ازمة القلوب‏» پروردگارا تو زمامدار دلهاى مردمى، قلب اینها ضعیف است و چون یقینشان كم است، همتشان نیز كم است. «فاجمع اللهم بها الكلمة على التقوى والف القلوب على الهدى واردد الحق الى اهله‏» پروردگارا دلها به دست توست. تو دلهاى اینان را متحد كن والفتى ایجاد بكن، چون تالیف قلوب فقط در اختیار تو است.

اینها را به حق برگردان تا بر كلمه حق توافق كنند و باطل را سركوب كنند، سپس رو به سربازان كرد و گفت: «هلموا رحمكم الله الى الامام العادل والرضى التقی والصدیق الاكبر» كجا مى‏روید بیایید به حضور امام عادل، كسى كه مورد رضا واهل تقوا وصدیق اكبر است وكسى در صداقت چون او نیست. «انها احن بدریة واحقاد الجاهلیة‏» یعنى: آنها كه در برابر على وسربازان على سلام الله علیه صف بستند كینه‏هاى بدر و حنین در آنهاست. یعنى كفر است كه به صورت نبرد علیه اسلام، به دست امویان ظهور كرده است، این جنگ داخلى نیست در حقیقت جنگ اسلام و كفر است و مى‏خواهند شكست‏هاى جاهلى و كشته‏هاى امویان را جبران كنند. بعد این جمله‏ها را بازگو كرد: «قاتلوا ائمة الكفر انهم لا ایمان لهم‏» شما زمامداران كفر را از پاى درآورید با آنها مقاتله كنید با آنها مبارزه كنید چرا كه با آنها عهد وپیمانى ندارید. «لعلهم ینتهون‏» تا قدرت نظامى شما را ببینید و در برابر نهى از منكر منتهى بشوند. «صبرا یا معاشر المهاجرین والانصار» اى گروهى كه سابقه هجرت ونصرت داشتید. از مكه آمدید یا در مدینه بودید ودین را یارى كردید. شما همانها هستید كه امروز در ركاب على بن ابى طالب علیه السلام تلاش وكوشش مى‏كنید. «قاتلوا على بصیرة من ربكم وثبات من دینكم‏» مقاتله ومبارزه كنید در حالى كه بصیرت دینى و ثبات اعتقادى دارى، با ایمان راسخ وبا بینش دل، این جنگ را به پایان برسانید. «فكانی بكم غدا وقد لقیتم اهل الشام كحمر مستنفرة فرت من قسورة لاتدری ایا یسلك بها فی فجاج الارض‏» گویا من در آینده نزدیك مى‏بینم كه شما مردم كوفه، به رهبرى على بن ابى طالب علیه السلام پیروز شدید و مردم شام را كه در تحت رهبرى ظالمانه وطاغیانه امویان حركت كردند، همانند حمارهایى كه از شیر فرار كنند، فرارى خواهید داد. این گروه كسانى هستند كه «باعوا الاخرة بالدنیا واشتروا الضلالة بالهدى‏» اینها آخرت وعقل را در مقابل دنیا و جهل فروختند «وعما قلیل لیصبحن نادمین‏» وطولى نمى‏كشد كه پشیمان خواهند شد «حین تحل بهم الندامة فیطلبون الاقالة ولات حین مناص‏» وقتى كه پشیمانى دامن‏گیرشان شود و در وجود اینان حلول كند، آنگاه مى‏گوید: پشیمانى ما را بپذیرید، اما دیگر پشیمانى سودى ندارد «ان من ضل والله عن الحق وقع فی الباطل‏» قسم به خدا كسى كه از حق گریخت‏یقینا به باطل مبتلا مى‏شود، چون: ماذا بعد الحق الا الضلال اگر كسى از صراط مستقیم فاصله گرفت، یقینا گمراه خواهد شد.

«الا ان اولیاء الله استصغروا عمر الدنیا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها فالله الله ایها الناس قبل ان تبطل الحقوق وتعطل الحدود وتقوى كلمة الشیطان‏» اولیاى الهى كه در صحنه‏هاى نبرد پیروز شدند، براى آن بود كه عمر دنیا را كوچك شمردند وآخرت را طیب و طوبى تلقى كردند و براى آخرت سعى كردند، خدا را خدا را، كه مبادا حق كسى باطل شود و حدود الهى تعطیل گردد، قبل از این كه حقوق مردم باطل بشود و حدود الهى معطل بماند، شما در صحنه باشید، و دشمن را سر جاى خود بنشانید. «فالى این تریدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله علیه واله وسلم وصهره وابی سبطیه‏» شما كجا مى‏خواهید بروید؟ آیا از پسر عموى پیغمبر، از داماد پیغمبر، از پدر دو فرزند پیامبر صلى الله علیه و اله مى‏خواهید فاصله بگیرید؟ از كسى كه «خلق من طینته وترفع من نبعته وجعله باب دینه وابان بغضه المنافقین، وها هو ذا مفلق الهام ومكسر الاصنام‏» كسى كه از طینت رسول خدا صلى الله علیه و اله خلق شد واز خاستگاه و جوششگاه رسالت او بالا آمد و وجود مبارك رسول خدا صلى الله علیه و اله او را باب دین خود قرار داد و فرمود:

«انا مدینة العلم و علی بابها» (4)

خصوصیتى كه رسول خدا به على بن ابى طالب علیهم الصلوة والسلام داد این بود كه فرمود: تو میزانى، مهر وتولاى تو معیار حق و باطل است، آن كه دوست توست، مؤمن و آن كه دشمن توست، منافق است. او كسى است كه سرهاى بت‏پرستان را شكست وخود بتها را درهم كبید. «صلى والناس مشركون واطاع والناس كارهون‏» على بن ابى طالب علیه السلام كسى است كه وقتى دیگران مشرك بودند او موحد بود، و مشغول نماز، و آنگاه كه دیگران اطاعت نمى‏كردند او مطیع رسول خدا صلى الله علیه و اله بود، و این اختصاصى به اوایل عمر امیرالمؤمنین علیه السلام ندارد بلكه تا آخر در این مسیر مستقیم بود. «فلم یزل فی ذلك حتى قتل مبارزیه وافنى اهل احد وهزم الاحزاب وقتل الله به اهل خیبر وفرق به جمع اهوائهم‏» تا آن لحظه كه مبارزان آنان را كشت واهل احد به وسیله او از بین رفتند وجنگ خندق به دست او به پیروزى رسید و خداى سبحان به وسیله او اهل خیر را كشت واهواء وامیال واغراض شومشان را به وسیله على بن ابى طالب علیه السلام پراكنده كرد.

اینها گوشه‏اى از سخنان این بانوى سخنور است كه توسط آن شخص دربارى، در حضور معاویه گفته شد. شما وقتى این سخنان را تشریح مى‏كنید مى‏بینید حرف غیر منطقى وغیر قرآنى، در آن نیست. سخنان او یا تابع قرآن است و یا هماهنگ با عقل، هرگز شعار یا احساس ضعف یا مسائل دنیا، و یا ترغیب به امور غریزى در او نیست. البته زنانى هم در نقطه مقابل بودند كه در جنگهاى صدر اسلام به سود معاویه وابوسفیان حضور داشتند و شعارهایى مانند:

«ان تقبلوا نعانق ان تدبروا نفارق‏» (5)

مى‏خواندند. این اشعار صرفا تهییجى آنها، فقط در حد غریزه بود، اما این بانو كه به تربیتهاى اصیل اسلامى آشنا شده، شعارش دعوت به بهشت، به ولایت على بن ابى طالب علیه السلام، وبرگرفته از آیات قرآنى و احادیث نبوى وبیان فضیلت على بن ابى طالب علیه السلام است.

وقتى سخنان این بانو را در كنار سخنان اباذر بگذارید، روشن مى‏شود، زن ومرد فرقى ندارند، اگر این گفته‏ها به صورت كتابى درآید، و در این زمینه سخن‏هاى مكرر بیان گردد، و در منابر و روزنامه‏ها نقل و ثبت‏شود، آنگاه او نیز مى‏شود، زن اباذرگونه.

گاهى یك زن، با زارى و جزع، نظامیان را تهییج مى‏كند، این هنر نیست، اما گاهى یك زن با استدلال وبا استمداد از اوج عرفان، آنان را ترغیب و تشویق مى‏كند و مى‏گوید: «الا ان اولیاء الله استصغروا عمر الدنیا فرفضوها واستطابوا الاخرة فسعوا لها» ، كه باید بسیارى از سخنان بزرگان را جستجو نمود تا نمونه این بیان عمیق را در لابلاى آنها یافت. و این تعجبى ندارد، چه این كه اینها را على بن ابى طالب علیه السلام در كوفه تربیت كرده است.

نشانه‏هاى شعار زن در جاهلیت همان بود كه از امویان ذكر شد، ونشانه موفقیت زن در صحنه‏هاى نظامى و سیاسى صدر اسلام نیز همین است كه ام الخیر در صفین بازگو نمود.

در پایان این گزارش آمده است وقتى كه سخن آن دربارى تمام شد معاویه رو به این بانو كرد وگفت:

«یا ام الخیر ما اردتی بهذا الكلام الا قتلی‏» تو این حرفها را در جریان جنگ صفین گفتى ومردم را بر قتل من تهییج كردى «ولو قتلتك ما حرجت فی ذلك‏» من اگر بخواهم خونبها بگیرم و الان تو را اعدام بكنم، حرجى بر من نیست.

«قالت والله ما یسوءنی ان یجری قتلی على ید من یسعدنی الله بشقائه‏» .

گفت: معاویه قسم به خدا من نگران نیستم كه قتل من به دست كسى اتفاق بیفتد كه خداوند در اثر شقاوت او مرا سعید كند، یعنى من با این مرگ سعادتمند خواهم شد و تو با این كشتن شقى.

این سخنان را این بانو در زمان ضعف شیعه‏ها و بحبوحه قدرت امویان وبعد از ارتحال على بن ابى طالب علیه السلام مى‏زند، كه همه شیعیان یا اسیر وشهیدند یا متوارى هستند. یعنى ما از كشته شدن باكى نداریم ومن مطمئنم اگر كشته شوم سعیدم وتو شقاوتمندى.

«قال هیهات یا كثیرة الفضول ما تقولین فی عثمان‏» معاویه داستان عثمان وزبیر را پیش كشید، این زن به معاویه گفت: «وانا اسالك بحق الله یا معاویة‏» من شنیدم كه تو انسان حلیمى هستى، تو را به خدا قسم از این مسائل دست‏بردار، یعنى قصه عثمان و زبیر كه گذشته است «وتسالنی عما شئت من غیرها» اگر مسائل دیگرى دارى بپرس.

منظور از نقل این تفصیل، آن است كه:

اولا: این بانو اضافه بر این كه كار نظامى داشت، كار تبلیغى نیز داشت.

ثانیا: سخنان او برگرفته از قرآن وسنت معصومین وعترت طاهرین سلام الله علیهم اجمعین بود.

ثالثا: براى رهبرى وامامش تا مرز شهادت هم حاضر شد.

رابعا: شعارش در حد عقل و وحى بود نه در حد عاطفه واحساس.

خامسا: این سخنرانى مهیج، باحضور كسى بود كه ولى معصوم است، چون بدون اذن على بن ابى‏طالب علیه السلام كسى اجازه نداشت در جنگ سخنرانى كند، واگر گفته شود سخنرانى، جهاد نیست، گفته مى‏شود مگر همه جهادگرها در خاكریز مقدمند ومسلحانه مى‏جنگند؟ عده‏اى كارهاى تبلیغى دارند، عده‏اى كارهاى تداركاتى دارند، عده‏اى اسلحه حمل و نقل مى‏كنند و عده‏اى مى‏جنگند. آن دسته كارهایى كه تماس تنگاتنگ با اسلحه و شمشیر ندارد، كارهاى نظامى نیست اما بخش تبلیغى و تداركاتى است كه در توان همگان است.

اگر اینگونه او نمونه‏ها بررسى شود آنگاه روشن مى شود كه قرآن و عترت طاهرین علیهم السلام همانگونه كه در تربیت مردانى اباذرگونه موفق بودند، در تعلیم زنانى حق‏گو و دشمن ستیز نیز توفیق داشته‏اند. در نتیجه، این سخن كه: مرد بالاتر از زن است‏براى این كه هیچزنى به مقام نبوت نرسیده است، سخنى گزاف است و دلالتى بر نازل‏تر بودن مقام زن ندارد، زیرا هیچ مردى نیز نتوانسته است‏به مقام پیامبر خاتم برسد. پس نه بر فخر و مباهات و بالیدن مردان فایده‏اى مترتب است، و نه اثرى در احساس ضعف و نالیدن زنان خواهد بود. آنچه مسلم است این است كه راه براى تربیت و تكامل هر دو باز، و البته بسیارى از وظایف، مشترك، و بعضى هم، به لحاظ طبع آنها، تقسیم شده است.

پى‏نوشت‏ها:

1. كلمه كالفحل (به معناى نر) نه براى آن است كه زن ضعیف است ومرد قوى، بلكه فحولت نشانه برجستگى است در بین محققین، وقتى از علماى اهل تحقیق مى‏خواهند یاد كنند مى‏گویند اینها فحول از علمایند كه این یك تعبیر و تشبیه ادبى است.

2. حج، 1

3. اصطلاحا به انسان نیازمندى كه از اداره زندگى‏اش عاجز است مى‏گویند «عیله‏» یعنى عائله‏مند است، محتاج كمك است، توانش به سر آمده است.

4. الغدیر، ج‏6، ص‏81- 61.

5. سیره ابن هشام، ج‏2، ص‏68.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

نگاهى كوتاه به برخى از القاب دختر پیامبر (س)

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

 

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 33

نویسنده: جعفر شهیدى

نویسندگان سیره و محدثان اسلامى براى دختر پیغمبر لقب‏هائى چند نوشته‏اند:

زهرا، صدیقه، طاهره، راضیه، مرضیه، مباركه، بتول و لقب‏هاى دیگر.از این جمله لقب زهرا از شهرت بیشترى برخوردار است، و گاه با نام او همراه مى‏آید (حضرت فاطمه) و یا بصورت تركیب عربى (فاطمة الزهرا) .زهرا كه در تداول بیشتر بجاى نام او بكار مى‏رود در لغت، درخشنده، روشن و مرادف‏هائى از این گونه، معنى مى‏دهد.و این لقب از هر جهت‏برازنده این بانوست.او چهره درخشان زن مسلمان، فروغ تابان معرفت و نمونه روشن پرهیزگارى و خداپرستى است.این درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معین اختصاص ندارد.از آن روز كه وظیفه خود را تعهد كرد تا امروز و براى همیشه چون گوهرى بر تارك تربیت اسلامى مى‏درخشد.

محدثان ذیل بعض این لقب‏ها و سبب آن روایت‏هائى نوشته‏اند.باز نوشتن آن گفته‏ها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع این روایت‏ها دانسته مى‏شود، بزرگى قدر و شخصیت‏برجسته دختر پیغمبر در دیده پدر و شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و میان مسلمانان است.این حقیقتى است كه پیروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند. براى همین است كه در عموم كتاب‏هاى شیعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت و جماعت كتابى جداگانه در فضیلت دختر پیغمبر دیده مى‏شود و یا فصلى را براى روایت‏هائى كه درباره اوست گشوده‏اند.

علت نام‏گذارى دختر پیغمبر به فاطمه

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 34

نویسنده: جعفر شهیدى

نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب بمعنى بریدن، قطع كردن و جدا شدن آمده است.این صیغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مى‏دهد، به معنى بریده و جدا شده است.فاطمه از چه چیز جدا شده است؟ در كتاب‏هاى شیعه و سنى روایتى مى‏بینیم كه پیغمبر فرمود او را فاطمه نامیدند، چون خود و شیعیان او از آتش دوزخ بریده‏اند (1) مجلسى از عیون اخبار الرضا و او باسناد خویش از على بن موسى الرضا و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به سند خویش از ابن عباس روایت كنند كه: وى از معاویه پرسید مى‏دانى چرا فاطمه را فاطمه نامیدند؟ گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شیعیان او به دوزخ نمى‏روند (2) فتال نیشابورى ضمن حدیثى از امام صادق آورده است كه چون از بدى‏ها بریده شد او را فاطمه نامیده‏اند (3) بدین مضمون روایت‏هاى دیگر هم آمده است آنچنانكه براى صیغه وصفى نیز معناهاى دیگر جز آنچه نوشتیم ضبط كرده‏اند. (4)

پى‏نوشتها:

1. بحار ص 18 ج 43 از امالى شیخ طوسى.نسائى، حافظ ابو القاسم دمشقى و جمعى دیگر این حدیث را ضبط كرده‏اند (الصواعق المحرقه ص 160) .

2. بحار ص 12 ج 43.

3. روضة الواعظین ص 148

4. بحار ص 12.

خدیجه (س) مادر فاطمه (س)

كتاب: زندگانى فاطمه زهرا (س) ص 21

نویسنده: جعفر شهیدى

چنانكه مى‏دانیم فاطمه (ع) دختر محمد (ص)، رسول خدا، پیغمبر اسلام، و مادر او خدیجه دختر خویلد است.از زندگانى خدیجه پیش از آنكه بازدواج پیغمبر (ص) در آید، جز اشارت‏هائى كوتاه در دست نداریم.در مصادر دست اول گاه بگاه نام او و پدر و عموزاده او بمناسبت ارتباط آنان با پاره‏اى حادثه‏ها دیده میشود.خویلد بن اسد بن عبد العزى بن - قصى بن كلاب، از تیره‏اى معروف و از محترمان قریش است.خویلد در دوره جاهلیت مهتر طائفه خود بود.در جنگ فجار (1) دوم، در روزى كه بنام شمطه معروف است، و در آن روز قریش آماده جنگ با كنانه شد، ریاست طائفه اسد را داشت. (2)

نوشته‏اند هنگامى كه تبع مى‏خواست‏حجر الاسود را به یمن ببرد، خویلد با او به نزاع برخاست (3) این ایستادگى نشان دهنده موقعیت ممتاز او در آن عصر است.پسر عموى خدیجه ورقة بن نوفل از كاهنان عرب بوده است و چنانكه نوشته‏اند از كتابهاى ادیان پیشین اطلاع داشت.چون رسول اكرم بهنگام نزول نخستین دسته‏هاى وحى مضطرب گردید، خدیجه او را نزد ورقه، برد.ورقه پس از آنكه از او پرسش‏هائى كرد به خدیجه مژده داد كه او پیغمبر این امت‏خواهد بود (4) خدیجه پیش از ظهور اسلام از زنان بر جسته قریش بشمار مى‏رفته است تا آنجا كه او را طاهره و سیده زنان قریش مى‏خواندند.پیش از آنكه به عقد رسول اكرم در آید نخست زن ابو هاله هند بن نباش بن زراره (5) و پس از آن زن عتیق بن عائذ از بنى مخزوم گردید (6) وى از ابو هاله صاحب دو پسر و از عتیق صاحب دخترى گردید.اینان برادر و خواهر مادرى فاطمه (ع) اند.

پس از این دو ازدواج، با آنكه زنى زیبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت، شوى نپذیرفت و با مالى كه داشت‏به بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابو طالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند دیگر خویشاوندانش عامل خدیجه گردد، و از سوى او به تجارت شام رود و چنین شد.پس از این سفر تجارتى بود كه به زناشوئى با محمد (ص) مایل گردید، و چنانكه میدانیم او را به شوهرى پذیرفت.چنانكه بین مورخان شهرت یافته و سنت نیز آنرا تایید میكند، خدیجه بهنگام ازدواج با محمد (ص) چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از این ازدواج نصیب او گشت، مى‏توان گفت، تاریخ نویسان رقم چهل را از آنجهت كه عدد كاملى است انتخاب كرده‏اند.در مقابل این شهرت، ابن سعد باسناد خود از ابن عباس روایت مى‏كند كه سن خدیجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بیست و هشت‏سال بوده است. (7)

جز ابراهیم كه از كنیزكى آزاد شده بنام ماریه قبطیه متولد شد، دیگر فرزندان پیغمبر: زینب.رقیه.ام كلثوم.فاطمه (ع) قاسم و عبد الله (8) همگى از خدیجه‏اند.قاسم در سن دو سالگى پیش از بعثت و عبد الله در مكه پیش از هجرت مرد.اما دختران به مدینه هجرت كردند و همگى پیش از فاطمه (ع) زندگانى را بدرود گفتند.خدیجه نخستین زنى است كه به پیغمبر ایمان آورد.هنگامى كه پیغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه رودرروى او ایستادند، و بآزار پیروان او و خود وى نیز برخاستند، ابو طالب برادر زاده خود را از گزند این دشمنان سرسخت‏حفظ مى‏كرد، اما خدیجه نیز براى او پشتیبانى بود كه درون خانه بدو آرامش‏و دلگرمى مى‏بخشید.براى همین خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پیوسته یاد او را گرامى مى‏داشت. (9)

پى‏نوشتها:

1. این جنگ را از آن رو فجار گویند كه در ماههاى حرام رخ داده.و گفته‏اند از آنجهت‏بدین نام خوانده شد كه بعض محرمات را در آن جنگ حلال شمردند.رجوع شود به سیره ابن هشام ص 201 ج 1.و رجوع به مجمع الامثال میدانى، فصل ایام العرب و نیز رجوع به اقرب الموارد شود.

2. ابن اثیر ج 1 ص 593.و رجوع به انساب الاشراف بلاذرى ص 102 چاپ دار المعارف شود.لیكن ابن سعد در داستان روز زناشوئى پیغمبر (ص) با خدیجه چنین نویسد:

«اینكه نوشته‏اند خدیجه پدر خود را با نوشاندن نوشابه از حالت طبیعى در آورد، درست نیست و اسنادى است‏به غلط.

آنچه از اهل علم بما رسیده است و سندى درست‏به حساب مى‏آید، اینست كه خویلد پیش از جنگ فجار مرده است. (طبقات ص 85 ج 1 بخش یك) اما میدانى یوم شمطه را روز جنگ بین بنى هاشم و بنى عبد شمس معنى كرده است (مجمع الامثال) با توجه بدین كه در جنگ فجار یكسو قریش و سوى دیگر كنانه بود تفسیر میدانى از دقت‏خالى است.داستان مست‏بودن خویلد در روز عقد خدیجه و راضى شدن وى بدین زناشوئى كه در بعض مآخذ دیده مى‏شود نیز بر اساسى نیست و چنانكه در بیشتر روایات اهل سنت و جماعت و در مآخذ شیعى مى‏بینیم، این خواستگارى با حضور عمرو بن اسد عموى خدیجه و ورقة بن نوفل است و ظاهرا خویلد در این تاریخ زنده نبوده است.

3. عقاد: فاطمة الزهرا ص 10.عقاد سند خود را ننوشته است.تبع لقب عام پادشاهان یمن است.اگر این داستان درست‏باشد این شخص، تبع الاصغر، حسان بوده است.لیكن مورخان، حادثه‏هاى دوران چند تبع را با یكدیگر در آمیخته‏اند (رجوع به تاریخ یعقوبى. حبیب السیر.مجمل التواریخ و القصص و تاریخ گزیده شود) .اما تا آنجا كه نگارنده جستجو كرد، این تبع بر اثر خوابى كه دیده بود خانه كعبه را حرمت نهاد، و آنرا پرده پوشاند.گویند او نخستین كسى است كه خانه كعبه را پرده پوشانید. گویا این داستان كه در سیره ابن هشام به نقل از محمد بن اسحاق آمده است، و یاقوت نیز بخشى از آن را ذیل كلمه كعبه آورده است. (ر.ك سفینة البحار ج 2 ص 643) پایه‏اى نداشته باشد و الله العالم.

4. بلاذرى انساب الاشراف ص 106 و مصادر دیگر.

5. همین كتاب ص 390.

6. ابن سعد.طبقات ج 8 ص 8.بعض مصادر ازدواج او را با عتیق پیش از ابو هاله نوشته‏اند. (مقاتل الطالبین ص 48.كشف الغمه ج 1 ص 511) .

در مقابل این شهرت ابن شهر آشوب در مناقب و سید مرتضى در شافى گویند: «خدیجه بهنگام زناشوئى با پیغمبر دختر بوده است.و آنكه به ابو هاله شوهر كرده خواهر اوست.ابن شهر آشوب یكى از چند ماخذ خود را كتاب احمد بلاذرى معرفى كرده است (مناقب ج 1 ص 159) ابن احمد بلاذرى قاعدة باید احمد بن یحیى مؤلف انساب الاشراف باشد، اگر چنین است وى از گفته امام حسن (ع) نویسد:

«از دائى خود هند بن ابى هاله پرسیدم (و در تفسیر آن گوید: چون خدیجه دختر خویلد نخست زن ابو هاله اسدى بود (انساب الاشراف 390) و باز در ص 406 كتاب چنین آمده است: خدیجه پیش از آنكه زن پیغمبر شود زن ابو هاله هند بن نباش بوده.

7. (طبقات ج 8 ص 10) و نیز رجوع شود به (كشف الغمه ج 1 ص 513) .

8. بعض نویسندگان سیره، و از جمله ابن هشام فرزندان نرینه رسول خدا را از خدیجه: قاسم، طاهر و طیب نوشته‏اند (سیره ج 1 ص 206) و در عقد الفرید قاسم و طیب (ج 5 ص 5) آمده است لیكن مصعب زبیرى در نسب قریش ص 21 گوید پسران او قاسم و عبد الله بودند.ابن سعد در (طبقات ص 9 ج 8) و بلاذرى در (انساب الاشراف ص 405) نویسد: طیب و طاهر لقب عبد الله است.چون در اسلام بدنیا آمد بدین لقب خوانده شد.گویا این تخلیط از آنجاست كه لقب را، اسم گرفته‏اند.

9. بخارى ج 5 ص 47- 48 و رجوع شود به اعلام النساء ج 1 ص 330.


نظرات() 



شنبه 1390/06/19

آداب معاشرت با همسر

• نوشته شده توسط: عبدالحمید ....

كتاب: خانواده در قرآن، ص 167

نویسنده: دكتر احمد بهشتی
یك تفاوت بسیار مهم میان انسان و حیوان، این است كه حیوان را اگر سیر كنی و نیاز جسمی اش را تأمین نمایى، از نظر عاطفی و اخلاقى، خلأ و كمبودی برایش باقی نمی ماند و با همان زبان بی زبانی ممنون و سپاسگزار است، ولی انسان چنین نیست.
انسان، نیاز دیگری هم دارد كه ما آن را نیاز عاطفی و اخلاقی می نامیم. انسان ها نیاز به معاشرت دارند و در این معاشرت باید از یكدیگر صفا و محبت و وفاداری و گذشت ببینند و حداقل، دورویى، خیانت، تزویر و افترا از یكدیگر نبینند.
در زندگی اجتماعى، اگر روش اول حاكم باشد، بسیار ایدآل است و اگر روش دوم حاكم باشد، زندگی سرد و بی روح است، ولی به هر حال قابل تحمل است؛ اما اگر این حداقل هم نباشد، زندگی بسیار تلخ و ناگوار و چیزی شبیه مرگ تدریجی و انتحار است!.
در محدوده زندگی خانوادگى، نیاز به عاطفه و محبت، شدیدتر است و تنها عاطفه و محبت و عشق است كه این كانون كوچك را گرم و جذاب می سازد و محیط بسیار مناسب و مساعدی برای آسایش و آرامش و شكوفایی استعدادها و پرورش و تزكیه كودكان به وجود می آورد.
قرآن كریم، برای این كه خانواده را استحكام و اعتبار بخشد و مرد را از این كه از قدرت خویش سوء استفاده كند، باز دارد، در آیه زیر سه دستور بسیار مهم به مردان می دهد:.
یِا أیُّهَا الَّذینَ ءامَنُوا لا یَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً وَلا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما ءاتَیْتُمُوهُنَّ إلاّ أنْ یَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَعاشِرُوهُنَّ بِالمَعْرُوفِ فَإنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسی أنْ تَكْرَهُوا شَیْئاً وَیَجْعَلَ اللّهُ فیهِ خَیْراً كَثیراً؛(1).
ای مؤمنان! برای شما حلال نیست كه اموال زنان را با كراهت آنان به ارث ببرید و مبادا آنها را تحت فشار قرار دهید كه مقداری از مهریه ای كه به آنها داده اید، از آنها بگیرید و باید با آنها آن گونه كه متعارف و پسندیده است، معاشرت كنید و اگر از آنها كراهت دارید، ممكن است چیزی مورد كراهت شما باشد و خداوند در آن چیز، خیر فراوان قرار داده باشد.
دستورات سه گانه ای كه در آیه فوق آمده و فلسفه آنها احترام به آزادی و حقوق زن است را توضیح می دهیم:.
1. ظاهر دستور اول در جمله: (لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرثُوا النِّساءَ كَرْهاً) این است كه خود زن ها را به ارث نگیرید، ولی با توجه به این كه كلمه (كرها) نمی تواند قید توضیحی و احترازی باشد، نظریه علامه طباطبائی - قدس سره الشریف - در تفسیر المیزان (ج‏4، ص‏271) را توجیح دادیم و به گونه ای كه در بالا ذكر شد، تفسیر كردیم؛ البته به ارث بردن زنان، یكی از سنت های شومی بوده كه در عرب جاهلیت رواج داشته است. آنها این كار را برای یكی از دو منظور انجام می دادند: اگر خود مایل بودند با همسر پدر - در صورتی كه مادر نبود - ازدواج می كردند و اگر مایل نبودند، او را به شوهر می دادند و مهریه او را برای خود می گرفتند.
قرآن مجید جلو هر دو عمل را گرفت، در مورد عمل اول فرمود:.
لاتَنْكِحُوا مِا نَكَحَ ءابِاؤُكُمْ مِنَ النِّساءِ إلاّ ما قَدْ سَلَفَ؛(2).
همسران پدرانتان را به نكاح خود در نیاورید، مگر آنچه قبلاً انجام شده است.
و در مورد عمل دوم فرمود:.
للرِّجالِ نَصیب مِمَّا اكْتَسَبُوا وللِنِّساءِ نَصیب مِمَّا اكْتَسَبْنَ؛(3).
برای مردان نصیبی است از آنچه كسب كرده اند و برای زنان نصیبی است از آنچه كسب كرده اند.
بنابراین، هر كس هر چه از راه مشروع به دست می آورد، با رعایت ضوابط اسلامى، متعلق به خودش است و زن نیز از این قاعده، مستثنا نیست.
با توجه به توضیحات بالا روشن می شود كه مقصود از جمله: (لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَرِثُوا النِّساءَ كَرْهاً) این است كه: شما حق ندارید اموال زنان را از روی كراهت ایشان به ارث ببرید؛ زیرا با این عمل، حقوق آنان را پایمال می كنید و به خواست و اراده و رضایت آنها احترام نمی گذارید(4).
این كار ناپسند را هر زورمندی می تواند انجام دهد، اعم از شوهر یا دیگری و به هر صورت از نظر اسلام، كار ناپسندی است و به خصوص، شوهر حق ندارد زورمندانه، دست به چنین شیوه ای بزند و زن را طوری در فشار ومضیقه قرار دهد كه مال خود را به او بدهد.
غالباً آنچه زن دارد، و شوهر ممكن است از راه تضییق و اكراه، از دست او خارج سازد، مالی است كه از پدر و مادر خود به ارث برده است و شوهر با رفتار غیر انسانی و غیر اسلامى، چنین می انگارد كه خودش وارث اموال پدر و مادر زن بوده است.
2. معمولاً مرد مبلغی به عنوان مهریه، مدیون زن است یا به او پرداخت كرده است.
بعد از آن كه زندگی مشترك زناشویی آغاز شد، بعضی از مردان حریص و طماع، در صدد بر می آیند كه یا از دادن مهریه خودداری كنند، یا آنچه داده اند پس بگیرند. این كار، اگر با رضایت زن صورت بگیرد اشكالی ندارد، اما اگر با تضییق و فشار باشد، كاری ناپسند و از نظر شرعى، حرام است.
این گونه مردان، هنگامی بر تضییق و فشار خود می افزایند كه بخواهند همسر جدیدی اختیار كنند.آنان برای این كه با تحمل هزینه ای كمتر، به خواسته خود برسند، همسر فعلی خود را آن قدر تحت فشار و شكنجه قرار می دهند، تا ناچار بگوید: (مهرم حلال، جانم آزاد).
جمله فوق، ضرب المثلی است كه زنان پریشان حال و محروم از عواطف و آزرده از فشارها و شكنجه های شوهر، بر زبان می آورند و با بذل مهر، تن ضعیف و رنجور خود را خلاص و آزاد می سازند.
این گونه اعمال، در نظام خانوادگی اسلام و از لحاظ اخلاق اسلامی محكوم است و باید تربیت اخلاقی و اسلامی مردان، آن گونه باشد كه به هیچ وجه، برای رسیدن به مقاصد اقتصادی و شهوانى، زن را تحت فشار و تضییق قرار ندهند.
این مسأله مهم خانوادگى، از دیدگاه اسلام بسیار حساس است و به همین جهت قرآن، باز در مورد آن اصرار و پافشاری ورزیده و می فرماید:.
لایَحِلُّ لَكُمْ أنْ تَأخُذُوا مِمّا ءاتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً إلاّ أنْ یَخافا ألاّ یُقیما حُدُودَ اللّهِ فَإنْ خِفْتُمْ أى یُقیما حُدُودَ اللّهِ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما فیمَا افْتَدَتْ بِهِ تِلْكَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَمَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَأولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ؛(5).
برای شما حلال نیست كه از آنچه به زنان داده اید، چیزی بگیرید، مگر این كه زن و شوهر بیم آن داشته باشند كه نتوانند مرزهای خداوند (دستورات او) را رعایت كنند؛ بنابراین، اگر بیم آن دارید كه زن و شوهر نمی توانند رعایت مرزهای خدا كنند، بر آنها گناهی نیست كه آنچه زن به خاطر جدا شدن، به شوهر می دهد، بگیرد. این است حدود خدا و هر كس از مرزهای خدا تجاوز كند، ستمكار است.
یك حكم و دو استثنا.
اگر آنچه در آیه آمده، با آنچه در دستور دوم آیه نوزده سوره نساء آمده است، با هم بسنجیم، یك حكم با دو استثنا به دست می آید كه در خور توجه و تأمل است.
حكم همان است كه توضیح آن داده شده و باز تأكید می كنیم كه برای مرد حلال نیست كه مهریه ای كه به زن داده، از او بگیرد، و اما دو استثنایی كه به دست می آید عبارتند از:.
الف) اگر زن و شوهر بیم آن دارند كه نتوانند به وظایف خود عمل كنند، زن می تواند تمام یا قسمتی از مهریه خود را به شوهر بدهد و شوهر نیز در برابر این بذل و بخشش، همسرخود را طلاق دهد.
این گونه طلاق؛ اگر فقط زن از شوهر ناراضی است، طلاق خلع و اگر هر دو از یكدیگر ناراضی اند، طلاق مبارات نامیده می شود و زن می تواند علاوه بر مهریه، چیز دیگری نیز به شوهر بدهد.
نكته قابل ذكر این است كه تشخیص این كه آنها نمی توانند به وظایف خود عمل كنند، تنها به عهده زن و شوهر نیست، بلكه قرآن، مسأله را به صورت یك مسأله اجتماعی مطرح می كند.
بدیهی است كه وقتی مسأله جنبه اجتماعی پیدا می كند، باید علاوه بر تشخیص زن و شوهر، محاكم خانوادگی - كه در حقیقت، چشم بینای جامعه هستند - نیز تشخیص دهند كه آیا واقعاً زندگی خانوادگی به بن بست رسیده و هیچ راهی برای اصلاح و بهبود آن باقی نمانده، یا صرف هوس یكی از زن و شوهر یا هر دوی آنهاست و اگر بر سر عقل آیند، همه چیز دگرگون می شود.
این نكته ظریف و لطیف از جمله (فَإنْ خِفْتُمْ ألاّ یُقیما حُدُودَ اللّهِ...) به دست می آید.
براساس این استثنا بدون این كه اكراه و اجباری در كار باشد، زن راضی شده است كه قسمتی از مهریه یا همه آن یا چیزی علاوه بر آن را به شوهر بدهد و شوهر نیز راضی می شود كه در ازای آن، زن را مطلقه سازد.
انگیزه رضایت طرفین به این بخشش و قبول، همان است كه قرآن مطرح می كند: بیم زن و شوهر از این كه نتوانند سازش كنند مشروط بر این كه شما نیز تشخیص دهید كه این بیم و ترس، بی مورد نیست.
وقتی زن از شوهر خود نفرت دارد و شوهر نیز متقابلاً از زن متنفر است، یا بدون این كه شوهر اززن تنفری داشته باشد، به تنفر زن آگاه است و تشخیص محكمه خانوادگی هم - كه گفتیم: چشم بینای جامعه است - همین است، چه بهتر كه زن از راه بذل و بخشش، شوهر را به طلاق راضی سازد و به زندگی به ظاهر مشتركی كه هیچ جذب و انجذابی ندارد، خاتمه داده شود!.
زندگی زناشویی به خودی خود هدف نیست، بلكه وسیله است. در این زندگی هدف ، جذب و انجذاب و از بیگانگی به یگانگی رسیدن است و همواره چنین اصلی باید در نظر باشد. حال اگر زن و شوهر، بدون این كه تسلیم هواهای نفسانی و تخیلات بی اساس باشند، تشخیص دهند كه ممكن نیست به هدف برسند، بلكه هر چه بر عمر ازدواج آنها می گذرد، از هدف بیشتر فاصله می گیرند و دافعه آنها قوی تر می شود، بهتر است از یكدیگر جدا شوند و اگر مرد، به این جدایی تن ندهد، زن با بذل و بخششی او را راضی سازد.
ب) اگر زن به شوهر خود خیانت كند و حیثیت و شرافت خانوادگی شوهر را با ارتكاب فاحشه آشكار (زنا) جریحه دار سازد، در این صورت، شوهر می تواند به خاطر خیانت و پیمان شكنی زن و این كه پای بیگانه ای را به حریم او باز كرده است، وی را تحت فشار قرار دهد، تا ناچار شود تمام یا قسمتی از مهریه خود یا بیشتر از آن را بدهد و شوهر، به كیفر خیانت زشتی كه مرتكب شده است، طلاقش دهد.
چنین كاری برای مرد مسلمان، ناپسندیده نیست، زیرا مرد مسلمان باید غیرتمند باشد و در حفظ ناموس خود بكوشد و با زنی كه غیرت مردانه او را به بازی گرفته، نباید غیر از این رفتار كند.
مرد غیرتمند، از نظر اسلام ارزشمند است و مرد دیوث، هیچ گونه ارزشی ندارد و پیامبر خداْ فرمود:.
اَلْغَیْرَةُ مِن الایمِانِ؛(6).
غیرت، جزئی از ایمان است.
و نیز فرمود:.
إنّ الجنّة لتوجد ریحُها من مَسیرَةِ خمسِمائةِ عامٍ ولاَیجِدُها عاقّ ولادَیّوث. قِیلَ: یا رسولَ اللّه، وما الدّیّوث قال: الّذى تزنى اْمرَأَتُهُ وَهُوَ یعلَمُ ِبها؛(7).
بوی بهشت از فاصله پانصد سال راه به مشام می خورد، ولی كسی كه عاق والدین یا دیوث باشد، بوی آن به مشامش نمی خورد.
پرسیدند: یا رسول اللّه! دیوث چه كسی است.
فرمود: كسی كه زنش زنا كند و او بداند.
بدین ترتیب قرآن، در این استثنای دوم، خواسته است مرد را به عنوان پاسدار غیرتمند خانواده، ناظر پاكی و عفاف زن قرار دهد و او را آن چنان مواظب و مراقب گرداند كه مبادا لكه ننگین دیوثی بر دامنش بنشیند!.
3. درجمله: (وَعِاشِرُوهُنَّ بِالمَعْرُوفِ...) به طور كلى، مرد را مكلف و موظف به حسن معاشرت می كند و حتی این دستور زیربنایی را - كه درحقیقت شالوده بنای عظیم خانواده است - مطلق و عام بیان می كند و توضیح می دهد كه: اگر احیاناً اززن خوشتان هم نمی آید، حق ندارید حسن معاشرت را زیر پا بگذارید، زیرا شما نمی دانید در پشت پرده غیب، چه اسراری نهفته است شاید همین زنی كه از او خوشتان نمی آید، برای شما خیر فراوان داشته و خداوند، خیر شما را در وجود او قرار داده باشد و شاید آن كه از او خوشتان می آید و می خواهید به خاطر او پیوند مقدس خانواده را بگسلید، برای شما شرّ و بدبختی باشد.
این دستور، ضمن این كه خود دستوری مستقل و جامع و كامل و تحكیم بخش روابط زن و شوهر در زندگی خانوادگی است و وظیفه تحكیم بخشی را به عهده مرد می گذارد، مكمل و متمم دو دستور پیشین نیز هست؛در حقیقت می خواهد به همه مردان خانواده بگوید: شما نه تنها حق ندارید برای سود جویی و كامجویی های تازه، زن را تحت فشار قرار دهید و به اكراه و اجبار، مهریه یا اموال او را از دستش خارج كنید، بلكه وظیفه دارید با حسن معاشرت و رفتار اخلاقی متعارف، خود مایه دلگرمی و امید او بشوید و این كانون را گرم و پرنشاط سازید كه ارزش زندگی خانوادگی به همین هاست و آنچه شعله عشق و دلبستگی خانوادگی را خمود و خموش می سازد، در این كانون مقدس، ضد ارزش است.
تعبیر (حسن معاشرت) كه به عنوان یك وظیفه برای شوهر و به عنوان یك حق برای زن مطرح می شود و عامل تحكیم زندگی خانوادگی است، اگر به خوبی باز شود، نشان دهنده تمام آن اموری است كه مرد در برابر زن باید انجام دهد، البته نفقه را ازاین امور جدا كرده ایم.
در محدوده نفقه، همه نیازمندی های جسمی زن باید تأمین شود و در محدوده حسن معاشرت همه نیازمندی های روحی او.
درست است كه مرد با حسن معاشرت، نیازهای روحی همسر خود را تأمین می كند، لیكن در حقیقت نیازهای روحی خودش نیز - به طور غیرمستقیم - تأمین می شود و برای این كه محیط صفا و آرامش و آسایش، برای خود پدید آورد، چاره ای جز این ندارد كه همسر خود را از این نظر اشباع كند.
در محدوده حسن معاشرت، مسائلی از قبیل همخوابگی و آمیزش جنسی نیز می گنجد. بر مرد واجب است كه چهارماه یك بار با همسر خود آمیزش كند. همخوابگی نیز از لوازم زندگی زناشویی است.
در مسأله همخوابگى، یك بحث فقهی مهم قابل طرح است و آن این كه: آیا به طور كلى، بر مرد واجب است كه هرچهار شب، یك شب با همسر خود - در صورتی كه یكی از آنها مسافر نباشد - همخوابگی نماید، یاخیر.
بنابر نظریه مشهور، زن هر چهار شب، یك شب، حق همخوابگی دارد و بر شوهر واجب است كه این حق را ادا كند و اگر دارای چند همسر باشد، باید به طور عادلانه، بر مبنای هر چهار شب، یك شب، با هر كدام آنها همخوابگی نماید.
اما بنابر نظریه شیخ طوسی - كه از متقدمان بسیار برجسته فقهای شیعه است - تقسیم بر كسی واجب است كه دارای چند همسر باشد و یك شب، با یكی از آنها همخوابگی نماید، تنها در این فرض است كه بر همان مبنای هر چهار شب، یك شب. با همسر یا همسران دیگر نیز باید همخوابگی نماید و همین كه این دوره تمام شد، تقسیم كردن واجب نیست، مگر این كه: باز شبی با یكی از آنها همخوابگی نماید كه در این صورت، باید یك دوره چهار شبه دیگر، به طور عادلانه، حق زن یا زنان دیگر را نیز ادا كند و....
این نظریه، از جهاتی ترجیح دارد، از جمله این كه: پیامبر گرامی اسلامْ گاهی كه بر بعضی از زنان خود خشمگین می شد، همخوابگی همه آنها را ترك می كرد، در حالی كه اگر تقسیم واجب بود، فقط باید همخوابگی زنی را ترك كند كه نشوز اختیاركرده است.وانگهى، در روایاتی كه درباره حق زن بر شوهر، در دسترس داریم، سخنی از حق همخوابگی به میان نیامده، بنابراین، آنچه بر مرد واجب است، این است كه: اصل حسن معاشرت را به طور كامل رعایت كند و موجب جلب خشنودی همسر خود باشد و همچون دو دوست و دویار صمیمی با یكدیگر زندگی كنند.
مسأله همخوابگی و بسیاری از مسائل دیگر را خود زن و شوهر باید در محیط صفا و صمیمیت با یكدیگر حل كنند و آنچه در این رابطه، گفتنی و آموختنی است، همان سخن قرآن كریم است كه به مردان می فرماید:.
فَلا تَمیلُوا كُلَّ المَیْلِ فَتَذَرُوها كَالمُعَلَّقَةِ؛(8).
مبادا آن چنان به طرفی متمایل شوید كه همسر خود را معلق بگذارید.
در زندگی خانوادگی و روابط همسری آنچه مهم است این است كه زن معلق و بلاتكلیف نباشد. زنی كه شوهر ندارد، آزاد است كه شوهر كند یا پی كاری رود و زنی كه شوهر دارد و از حسن معاشرت شوهر برخوردار است، در زندگی متنعم و شادكام است، اما زنی كه هم شوهر دارد و هم از حسن معاشرت برخوردار نیست و شوهر نسبت به ادای همه یا بعض وظایف خود متخلف است، معلق و بلاتكلیف و زندگی او تلخ و ناگوار است و هیچ مردی مجاز نیست كه با همسر خود این گونه برخورد كند؛ البته در زندگی مشترك و در محیط جذب و انجذاب، سخن از واجب گفتن، موجه نیست. در این محیط زن و شوهر، چنان در حوزه جاذبه یكدیگر قرار گرفته اند كه خود همه مسائل را با تفاهم حل كرده اند چیزی كه هست - همان طوری كه قبلاً نیز گفته ایم - باید حدود و حقوق هر یك مشخص باشد، تا در صورت بروز اختلاف، محاكم قضایی و داوران بتوانند مقصر را از غیر مقصر تشخیص دهند.
آنچه اسلام، از یك خانواده اسلامی می خواهد، جاذبیت است و به همین جهت، مردی كه در تحكیم آن می كوشد، دعای پیشوایان دین بدرقه راه اوست.
امام صادق(ع) فرمود:.
رَحِمَ اللّهُ عَبْداً أحْسَنَ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ زَوْجتِهِ فَإنّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ ملَّكَهُ ناصِیَتَها وَجَعَلَهُ القَیِّم عَلَیْها؛(9).
خدا رحمت كند بنده ای را كه میان خود و زنش روابط حسنه، بر قرار كند، زیرا خداوند، سرنوشت زن را به دست او سپرده و او را موظف به سرپرستی وی ساخته است.
در روایت دیگر، شخصی از امام ششم(ع) پرسید:.
حق زن بر شوهر چیست.
فرمود:.
یَسُدُّ جُوْعَتَها وَیَسْتُرُ عَوْرَتَها وَلایُقَبِّحُ لَها وَجْهاً، فَإذا فَعَلَ ذلِكَ فَقد - وَاللّهِ - اَدّی حَقَّها؛(10).
گرسنگی او را رفع می كند و عورت او را می پوشاند و برای او بدرویی نمی كند، اگر چنین كند، سوگند به خدا كه حق او را ادا كرده است.
و پیامبر خداْ فرمود:.
أوْصانى جبْرَئیلُ بِالمَرأةِ حَتّی ظَنَنْتُ أنَّهُ لایَنْبَغى طَلاقُها إلاّ مِنْ فاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ؛(11).
جبرئیل، آن قدر درباره زن به من سفارش كرد كه گمان كردم طلاق او جایز نیست مگر به خاطر فاحشه آشكار.
بسیاری از ناسازگاری ها نتیجه توقعات بیهوده مردان است - عكس آن در مورد زن هم صادق است و در جای خود توضیح می دهیم - منتها در این جا این توصیه اسلامی را به مردها می كنیم كه توقع اضافی و بیهوده از زن، جز ناكامی و پریشانی چیزی به بار نمی آورد و در این باره به عنوان ختام عبیرآمیز این گفتار، از سخن امام صادق(ع) الهام می گیریم كه درجواب كسی كه از حق زن پرسیده بود، فرمود:.
یُشبِعُ بَطنَها، وَیكْسو جُثَّّتَها، وإنْ جَهِلتْ غَفَرَ لَها. إنَّ إبراهیمَ خلیلَ الرحمنِ(ع) شكا إلی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ خُلقَ سارَةَ، فأوحَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلَیهِ: إنَّ مَثَلَ المَرأةِ مَثَلُ الضلعِ إنْ اقَمْتَه انْكَسَرَ وإنْ تَركتَهُ اسْتَمتعتَ بِهِ.(12).
شكمش را سیر كند و پیكرش را بپوشد و جهالتش را ببخشاید؛ زیرا ابراهیم از بدخلقی ساره پیش خدا شكایت كرد، خداوند فرمود: مثل زن، مثل استخوان سینه است كه اگر بخواهی راستش كنی می شكند و اگر رهایش كنی از او بهره مند می شوى.

پینوشتها:

1.نساء (4) آیه 19.
2.همان، آیه 22.
3.همان، آیه 32.
4.بدین ترتیب، مقصود از ارث بردن زن، ارث بردن اموال زن است و از نظر ادبى، یا باید كلمه (اموال) در تقدیر باشد، یا باید اسناد ارث به زن - به جای اسناد ارث به اموال زن - مجاز عقلی باشد.
5.بقره (2) آیه 229.
6.روضة المتقین، ج‏8، ص‏382.
7.روضة المتقین، ج‏8، ص‏382.
8.نساء (4) آیه 129.
9.روضة المتقین، ج‏8،ص‏377.
10.روضة المتقین، ج‏8،ص‏377.
11.وسائل الشیعه، باب 88 (از ابواب مقدمات نكاح) حدیث 4.
12.روضة المتقین،ج‏8، ص‏370.


نظرات()