تبلیغات
داعش عربستان یهود اسرائیل آمریکا دوستان شیطان
داعش عربستان یهود اسرائیل آمریکا دوستان شیطان
پیامبر اسلام فرمودند: بعد از من امتم 73 فرقه می‌شوند كه فقط یك فرقه اهل بهشت هست. كدام فرقه؟؟؟ حتما نظر بده در نظر سنجی
(وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقی إِلَیکمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً)

و به کسی که سلام به شما می‌کند نگوئید مؤمن نیستی.

سوره نساء (4): آیه 94
شیطان سالهاست كه برای گمراهی انسان‌ها نقشه كشیده‌ است
چرا ما اینقدر او را دست كم می‌گیریم
چرا در مقابل راه‌های گمراهی شیطان راه‌های هدایت را تقویت نمی‌كنیم

بیاییم عقیده خود را بازنگری كنیم شاید حرف دشمن ما درست باشد
اگر حرف ما درست بود در عقیده‌ای حقه استوارتر می‌شویم

اگر كسی عقیده ما را نقد كرد با جواب علمی او را قانع كنیم نه اینكه بدون شنید كلام او از اول او را رد كنیم


همیشه با خودمان بگوییم اگر حرف او درست باشد در مقابل خدا جواب داریم

بیاییم مهر تعصب رو از عقایدمان برداریم و آنچه عقیده ما هست را دوباره بررسی كنیم


شاید....

چرا مولوی اسماعیل زهی موضع شفافی در مقابل داعش و سلفی گری نمی گیرد

شنبه 1396/09/4

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

مولوی عبدالحمید امام جمعه اهل سنت مسجد مكی زاهدان درباره داعش اظهارنظر كرد. 

به گزارش جمهوری اسلامی،‌ وی در جمع مولوی‌های مسجد مكی ضمن بیان مطالبی درخصوص بحران عراق، نه تنها از محكوم كردن جنایت داعش در عراق اجتناب كرد، بلكه آن را حركتی مردمی خواند. عبدالحمید در این جلسه گفت: این‌ها عده‌ای از مردم ستمدیده اهل سنت عراق هستند كه برای احقاق حق خودشان بپا خاسته‌اند! 

آن‌ها در چند سال حكومت شیعه عراق زخم‌هایی داشته‌اند كه حالا سر باز كرده است و دولت عراق باید تاوان آن را پس بدهد.

*******

مولوی عبدالحمید در خصوص  این خبر  که از وی در رسانه‌ها به انتشار در آمده و وی را حامی داعش معرفی کرده، به خبرنگار سیاسی پانا خبر داد: من به شدت این خبر را تکذیب می کنم و روحم از این اظهارات خبر ندارد.

به گزارش ایسنا، پانا در ادامه نوشت:‌ امام جمعه اهل سنت استان سیستان و بلوچستان در ادامه ضمن بیان دیدگاه خود نسبت به گروه داعش اظهار کرد: من پیش از این هم گفته‌ام که با هر نوع تندروی و خشونت مخالفم و معتقدم که راه حل همه مسائل و مشکلات گفتمان است و باید گروه‌های مختلف با هم بنشینند و مشکلات خود را از راه گفتمان و تشکیل دولت فراگیر و ملی حل کنند.

وی تاکید کرد: من به خشونت و جنگ اعتقادی ندارم و با هر گروهی که دست به خشونت بزند مخالفم.

به گزارش پانا، در برخی رسانه های داخلی آمده بود که عبدالحمید در جمع مولوی های مسجد مکی ضمن بیان مطالبی درخصوص بحران عراق، نه تنها از محکوم کردن جنایت داعش در عراق اجتناب کرده، بلکه آن را حرکتی مردمی خوانده است.

این رسانه ها به نقل از سایت خبری جهان نیوز مدعی شده اند که عبدالحمید داعشی ها را عده‌ای از مردم ستمدیده اهل سنت عراق دانسته که برای احقاق حق خودشان بپا خاسته‌اند و دولت عراق باید تاوان آن را پس بدهد.

پانا در ادامه می‌نویسد: خوب است پیش از آنکه به انتشار این قبیل اخباری که تنها ثمره آن ایجاد انشقاق میان هموطنان است دست زده شود از صحت آن مطلع و به منابع آن دقت شود و توجه به این نکته ضروری است که عواقب انتشار این قبیل اخبار در جامعه باید مد نظر قرار گیرد.

نظرات() 

بابیت و بهائیت

پنجشنبه 1390/08/5

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادات اسلام بر این اصول استوار

1.اصل توحید و یگانه پرستی و عبودیت پروردگار.

2.اصل نبوت اعتقاد به پیامبران الهی و این که پیامبر اسلام (ص) آخرین پیامبر بوده و

رسالت جهانی دارد .

 

3.اصل معاد و عالم پس از مرگ و قیامت .

 

4.اصل عدالت پروردگار در راستای توحید و معاد .

 

5.اصل اعتقاد به امامت دوازده امام ، جانشینان برگزیده خداوند به معرفی پیامبر (ص) .

 

6.جامعیت قرآن و این که کلام خدا بوده و معجزه ی جاوید پیامبر اسلام (ص) می باشد.

 

7.اعتقاد به این که پیامبراسلام (ص) آخرین پیامبر و قرآن آخرین و جامع ترین کتب

آسمانی و اسلام آخرین دین که خاتمیت تعبیر می شود .

 

8.این که امام دوازدهم فرزند امام حسن عسکری (ع) به عنوان موعود ادیان و مهدی

اسلام با ویژگی های غایب بودن از انظار و بر خوردار بودن از طول عمر و به فرمان

الهی ظهور و قیام نموده در سراسر گیتی حکومت را برقرار کرده ، پایه های ظلم و ستم

فرو می ریزد عدل و داد و خدا پرستی و امنیت سراسر جهان را دربر می گیرد و به

قائمیت معروف می باشد و در عصر غیبت وظیفه مردم در به دست آوردن احکام اسلامی

این است که از فقها و مراجع تقلید پیروی نموده و بنا به سفارش امام عصر (ع) رهبری

جامعه اسلامی بر عهده ایشان می باشد .

 

باید در نظر داشت فرقه بابیه و بهائیه دست پروردگان استعمار

به همه این اصول برخورد و مخالفت داشته و دارند .

 

دین سازان دغل باز و مدعیان دروغین مهدویت و بابیت

 

پیدایش فرقه بابیه و بهائیه :

 

کشور ما ایران در قرن 13 هجری قمری (قرن 19 میلادی ) گرفتار طوفان سیاسی بی

رحم و ویرانگری شد که ناشی از برخورد دو غول بزرگ استعمار و استثمار

امپراطوری های انگلیس و روس بود و بر اثر حکومت ناشیانه قاجاریان کشور دست

خوش حملات بیگانگان قرار گرفت . تزارهای روسیه تصمیم داشتند که بنا به تأکید پتر

کبیر سلطه خود را بر ایران گسترش داده و از ایران به آب های گرم خلیج فارس راه یابند

و به دنبال آن اهداف ، دو جنگ خانمان سوز بر ایران تحمیل نمودند . در این دوجنگ ،

روس ها دیدند که مردم در برابر فرمان دفاع از طرف فقها و پیشوایان مذهبی همچون

آیت الله کاشف الغطا ، ملا احمد نراقی ، آقای سید محمد مجاهد اصفهانی و ملا محمد

جعفر استر آبادی بسیج شده و پیشروی شایانی نمودند؛ ضربه سنگینی به روسیه تزاری

وارد آورده ، فرمانده قوای روسی را کشتند .

 

از این رو روسیه با رقیب خود انگلیس ، از در سازش در آمد و از رقابت و حسادت

شدید شاهزادگان قاجار سود جسته و وحدت و یک پارچگی ارتش و مردم را از بین بردند

و متوجه شدند که عامل عمده مقاومت مردم در برابر بیگانگان هم بستگی مردم مسلمان

ایران و تبعیت ایشان از فقها و پیشوایان مذهبی بود . جاسوسان زبر دست دولت روس ،

از جمله کینیاز دالگورکی کارمند قوی سفارت روس در ایران دست به کار شده نایب

خاصی را برای امام زمان (ع) علم نموده تا بدین وسیله مرجعیت عامه فقها و مراجع تقلید

را به هم بریزند و پروژه استعماری دسیسه آمیزی توسط شاهزاده ی روسی به نام

دالگورکی طراحی شد و در سال 1260هجری قمری نیمچه طلبه ای از مکتب شیخیه به

نام میرزا علی محمد را در شیراز وادار نمودند که خود را باب امام زمان معرفی نماید .

سپس او را به ادعاهای دیگری ازجمله ادعای ظهور امام زمان و ادعای نبوت و پیامبری

و تا ادعای خدایی وادار نمودند و مردم رنج دیده و جنگ زده ،شکست خورده را به جان

هم انداختند و سر انجام فرقه بابیه و سپس بهائیه را بوجود آوردند

 

(برای آشنایی بیشتر به کتاب بابی گری و بهائی گری نوشته آقای محمد مهدی اشتهاردی و

خاطرات پرنس دالگورکی و بهائیت در ایران تألیف دکتر زاهد زاهدانی مراجعه شود .)

 

 

سران بابی گری و بهائی گری به ترتیب اجرای نقش :

 

میرزا علی محمد باب شیرازی ؛ فرزند میرزا رضا بزاز در سال 1260هجری قمری به

تحریک و تشویق پرنس دالگورکی ادعای بابیت نمود . سپس ادعای قائمیت و نبوت و

خدایی را ادامه داد و سر انجام در سال 1268 در مجلسی که ناصر الدین شاه ترتیب داد ،

صریحاٌ ادعاهای خود را تکذیب نمود و از ناصر الدین شاه تقاضای عفو نمود و توبه نامه

معروف را نوشته ارائه داد .

 

میرزا علی محمد شیرازی به القاب باب ، نقطه اولی ،حضرت اعلی ، ذات حروف سبع

(صاحب هفت حرف ع ، ل ، ی ، م ، ح ، م ، د) علی قبل نبیل ( نبیل به حروف ابجد 92

بوده محمد هم 92 نتیجه اینکه نبیل = محمد ) و دارای آثاری از جمله تفسیر سوره یوسف

یا احسن القصص ، تفسیر سوره البقره ، تفسیر سوره کوثر ، صحیفه عدلیه ، بیان فارسی

و عربی می باشد

 

میزا یحیی معروف به صبح ازل ؛ میرزا علی محمد فردی را به نام میرزا یحیی به

جانشینی خود انتخاب نمود که متن سفارش او در باره میرزا یحیی در کتاب الواح خطی

باب صفحه 5 به بعد موجود می باشد . میرزا حسینعلی برادر میرزا یحیی که کارگردان

نقشه های دولت روس بود بیش از ده سال از برادر خود تبعیّت نمود سپس علیه او

شورش نموده و در کتاب خود به نام بدیع صفحه 174 برادر خود و جانشینی میرزا علی

محمد را حمیر (الاغ) لقب داده و اعلام می نماید برادرش میرزا یحیی به همسر میرزا

علی محمد باب تجاوز نموده سپس او را دراختیار دیگران قرار داده . (بدیع صفحه 379)

 

پس از آن میرزا حسینعلی به دسیسه دولت روسه ادعای پیغمبری و من یُظهِر اللّهی نموده

از برادر خود جدا شد پیروان میرزا یحیی به نام ازلیه و پیروان میرزا حسینعلی به نام

بهائیه معروف شدند و بر اثر اختلاف شدید دولت عثمانی میرزا یحیی را به قبرس و

میرزا حسینعلی را به عکّا تبعید نمود

میرزا حسینعلی ؛ فرزند میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری مازندرانی که در

دستگاه حاکم تهران سمت منشی گری داشت در زمره پیروان باب در آمد و به پشتیبانی

دولت روس بلواها و آشوب هایی در کشور از جمله آشوب خراسان ،بلوای بابل ، فتنه

قلعه طبرسی ،آشوب زنجان و واقعه ننگین بدست و زمینه توطئه ترور ناصر الدین شاه را

فراهم نمود . پس از اختلاف با برادر خود به عنوان محور اصلی آئین جدید خود را

معرفی کرد و میرزا علی محمد باب را مبشر خود دانسته ، بهائیت را به راه انداخت .

القاب میرزا حسینعلی بهاءالله ، جمال قدم ، جمال مبارک ، جمال ابهی ، مَن یظهره الله ،

مالک وجود وغیره می باشد . و از جمله آثار او کتاب ایقان ، اشراقات ،اقتدارات ،

اقدس، ادعیه ی محبوب ، مبین و بدیع می باشد .

 

عباس افندی معروف به عبد البها ؛ میرزا حسینعلی سفارش نمود که بعد از او دو فرزندش

اول عباس افندی به لقب غصن اعظم و سپس محمد علی به لقب غصن اکبر جانشینان او

باشند (ادعیه محبوب صفحه 418) ولی پس از مرگ پدر عباس افندی به مخالفت برادر

برخاست و شوقی افندی را که نوه دختری خودش بود به جانشینی برگزید . پیروان عباس

افندی به نام ثابتین و پیروان محمد علی به نام ناقضین معروف شدند .

 

ازجمله نوشته های عباس افندی عبارت اند از : کتاب مقاله ی شخصی سیاح ، مفاوضات،

خطابات در دو جلد ، مکاتیب در سه جلد و الواح وصایا می باشد .

 

شوقی افندی ؛ چنانچه گفته شد عباس افندی برخلاف سفارش پدرش دختر زاده خود را به

نام شوقی افندی به جانشینی خود معرفی کرد و تأکید نمود که جانشینان پدرش میرزا

حسینعلی بهاء دو برابر ادیان قبل 24 نفر می باشد (کتاب مفاوضات صفحه 46) که نفر

اول خودش و نفر دوم شوقی افندی به لقب ولی امر الله و ریاست دائمی بیت العدل مرکز

جهانی بهائیان در اسرائیل و سپس 22نفر دیگر فرزند ارشد شوقی نسل به نسل ادامه یابد

این مطلب در کتاب نظر اجمالی تالیف احمد یزدانی از مبلغین معروف صفحه 62 آمده

است که از قضای روزگار شوقی افندی عقیم بوده و از او فرزندی به وجود نیامده و 22

نفر دیگر از جانشینان در صلب شوقی متوقف گردیدند . از جمله آثار شوقی کتاب قرن

بدیع در چند جلد می باشد .

 

بیت العدل عمومی مرکز جهانی در اسرائیل ؛ پس از مرگ شوقی رهبر بهائیان بر عهده

ی بیت العدل در اسرائیل قرار گرفت که بدون ریاست یکی از 24 نفر جانشینان می باشد

که 9 نفر در آن عضویت داشته و با همکاری صهیونیسم و انگلیس و آمریکا و بعضی از

دوَل غربی جامعه بهائیان را در جهان اداره می نماید و اعضای آن مرکب از چند

آمریکایی و انگلیسی و اسرائیلی و ایرانی می باشند .

 

پس از قطع رابطه ی روسیه تزاری عباس افندی با همدستانش با دولت استثمارگر انگلیس

ارتباط برقرار کرده و انگلیس ایشان را در پوشش حمایت خود قرار داد و به سود

انگلستان در خاک عثمانی جاسوسی می نمود تا آنجا که فرمانده کل قوای عثمانی در جنگ

جهانی اول بر آن شد که او را به دار آویزد اما دولت انگلیس مانع اعدام شد و پس از

تسخیر خاک عثمانی به عبدالبها از طرف دولت انگلستان لقب «سر » و نشان « نایب

هود» داده شد . (قرن بدیع ،جلد 3 صفحات 291 تا 299 نوشته شوقی افندی )

 

در فاصله دو جنگ جهانی با ورود آمریکا در سیاست بین المللی بهائی گری آغوش

ارادت را به سوی آمریکا گشود و عباس افندی از آمریکا خواست تا برای رونق تجارت

خود از منابع ثروت ایران که همه در زیر خاک پنهان است استفاده نماید . (کتاب خطابات

جلد2 صفحه 33)

 

تشکیلات بهائیت جا سوس و دست های مرموز اسرائیل و

آمریکا در کشور های اسلامی به خصوص در کشور ایران

 

در دوره شوقی افندی سومین پیشوای بهائیان رابطه ی بهائیان به آمریکا و صهیونیسم

نیرومند تر شد و نقش تازه تری نیز به برنامه های بهائی گری افزوده گشت و آن

جاسوسی در کشورهای اسلامی به سود صهیونیسم اسرائیل بود و از آن پس آمریکا و

اسرائیل و غالب دول غربی حامی موجودیت بهائیت شدند و بهائیان حافظ منافع و موقعیت

آمریکا و صهیونیسم شدند و به تعبیر روحیه ماکسوِل همسر آمریکایی شوقی و رهبر

بهائیان بعد از شوهرش در یک مصاحبه که در مجله اخبار امری دی ماه 1340درج شده

چنین بیان داشت :« سرنوشت آینده ی اسرائیل و بهائی گری چون حلقه های یک زنجیر

به هم پیوسته اند .»

 

خلاصه این که هدف دولت استعمارگر از ایجاد بهائی گری نابودی اعتقادجنبش آفرین

انتظار و مبارزه با شریعت حیات بخش اسلام بود . کوشیدند تا در سایه مرام شوم و

ناروای این مسلک کیان مذهب و روحانیت ما را به خطر اندازند و از مردم مسلمان

منتظر مبارز و شیر دل مردمانی فاسد و سر سپرده و دور از معارف نورانی اسلامی

بسازند .

تا آنجا برای استعمار مزدوری کردند که ویکتوریا ملکه انگلیس از میرزا حسینعلی برای

رفتن به هندوستان دعوت می کند . ( قرن بدیع جلد 2 صفحه 134 نوشته شوقی افندی )

و حکومت فرانسه از عباس افندی می خواهد تا مبلغان بهائی را به الجزایر و تونس بفرستد (مائده آسمانی ، نوشته اشراق خاوری ، جزء9 ، صفحه 47، به نقل از عباس

افندی )

نقش خطرناک دیگر بهائیت بد نام کردن روحانیت و مرجعیت و گسیختن رابطه ملت با آن

هاست هم آن ها بودند که عالم نامدار و بزرگوار مرحوم ملا محمد تقی قزوینی (شهید

ثالث) را در سحر گاهان در محراب مسجد و در حال نماز شب ترور کرده ، به شهادت

رساندند و سپس گریختند .

در اکثر کتابهای این فرقه زشت ترین ناسزا ها را به رهبران دینی شیعه می بینیم که نمونه

ی ناسزا گویی ها در مکتوبات عباس افندی و نوشته های میرزا حسینعلی به عنوان مشتی

از خروار است . (مائده آسمانی ، نوشته اشراق خاوری جلد 5صفحه 194، به نقل از

عباس افندی )

 

مباحث استدلالی و کلامی

امام دوازدهم حضرت مهدی موعود ، منجی عالم بشریت و مباحث

مربوط به آن حضرت به نام قائمیت

با تحقیق و مطالعه در متون اسلام به منابع شیعه و چه منابع عمده ای از اهل سنت ، امام

دوازدهم را فرزند امام حسن عسکری علیه اسلام متولد در سال255 هجری با ویژگی

های غیبت و ... معرفی کرده اند . در کتاب منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر ، تألیف

ایت الله صافی گلپایگانی 6000 حدیث ازبیش از 200 کتاب اهل سنت و تشیع در ده فصل

و صد باب و موضوع می باشد جمع آوری شده است .

در کتاب منشور عقاید امامیّه (شیعه ) در 150 اصل تألیف آیت الله جعفر سبحانی در اصل

96 خصوصیات امام دوازدهم مصلح جهانی در روایت اسلامی که فریقین (شیعه و سنی )

به نقل آن ها پرداخته اند به شرح زیر بیان شده است .

حضرت مهدی از اهل بیت پیامبر است 398 حدیث

از فرزندان امیر المؤمنین (ع) است 214 حدیث

از فرزندان فاطمه زهرا (س) است 192 حدیث

نهمین فرزند از اولاد امام حسین (ع) است 148 حدیث

از فرزندان امام زین العابدین (ع) است 185 حدیث

از فرزندان امام حسن عسکری (ع) است 146 حدیث

دوازدهمین امام از ائمه ی اهل بیت (ع) است 136 حدیث

روایاتی که از ولایت او گزارش می دهد 214 حدیث

عمر او طولانی خواهد بود 318 حدیث

غیبت طولانی خواهد داشت 91 حدیث

به هنگام ظهور او اسلام جهان گیر می شود 27 حدیث

زمین را پر از عدل و داد می کند 132 حدیث

بنا بر روایات فوق ؛ وجود چنین مصلح جهانی در آینده ی تاریخ بشر از دیدگاه روایات

اسلامی امری مسلّم و غیر قابل تردید است و بیش از 3000 کتاب از علما و محققین

اسلامی در باره امام زمان (ع) به رشته تحریر و تحقیق آمده است .

معرفی چند کتاب در باره ی امام زمان(عج)

نوید امن وامان

دادگستر جهان

خورشید مغرب

سیمای مهدی در قرآن

معرفت امام عصر (ع)

برکات حضرت ولی عصر (ع)

در فجر ساحل

نام محبوب

گفتار هایی پیرامون امام زمان (ع)

روزنه ای به خورشید

آفتاب در غربت

انتظار بذر انقلاب

به سوی دولت کریمه

امام مهدی از ولادت تا ظهور

حکومت جهانی امام مهدی (عج)

سه موضوع اصلی فرقه های بهائیه و تناقض گویی رهبران

بهائی در باره قائمیت و خاتمیت و الوهیّت

سران و مبلغین بهائی از همه منابع و مأخذی که بیش از هزار سال شیعیان جهان به آن

پای بند و معتقد بوده چشم پوشیده و به انکار وجود مقدس آن حضرت می پردازند و بر

خلاف آثار کتبی که از میرزا علی محمد باب خود مبلغین معرفی کرده اند او را امام زمان

می دانند .

نظرات() 

تقدیم گل به همسر با زحمت

پنجشنبه 1390/08/5

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

نظرات() 

باب الله

پنجشنبه 1390/08/5

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

"باب " یا "باب‌ الله " در برخی‌ از احادیث‌ اسلامی‌ به‌ عنوان‌ صفت‌ پیامبر اكرم(ص) و دوازده‌ امام‌ معصوم(ع) به‌ كار گرفته‌ شد. چنان‌ كه‌ واژه‌های‌ دیگری‌ مانند: "صراط "، "سبب "، "طریق " و "سبیل " كه‌ همه‌ تعبیرهای‌ دیگری‌ از "باب‌ اللّه " اند، برای‌ ائمّه(ع) به‌ كار رفته‌ است.1
فارس:واژهِ مقدس "باب " دستاویزی برای ادعاهای ناصواب عده ای در طول تاریخ مسلمانان به ویژه در قرن سیزدهم گشته و گمراهی و ارتداد بسیاری را به دنبال داشت، در این مقاله به بازخوانی مسألهِ "باب " و مدعیان و مصادیق راستین آن پرداخته، تعدادی از مدعیان دروغین "بابیت " در عصر حضور و غیبت معرفی گردیده اند.

از آن روی كه واژهِ مقدس "باب " (با تعابیر مختلف دیگری كه دارد) دستاویزی برای ادعاهای ناصواب عده ای در طول تاریخ مسلمانان به ویژه در قرن سیزدهم گشته و گمراهی و ارتداد بسیاری را به دنبال داشت، در این مقاله به بازخوانی مسألهِ "باب " و مدعیان و مصادیق راستین آن پرداخته، تعدادی از مدعیان دروغین "بابیت " در عصر حضور و غیبت معرفی گردیده اند.

مقدمه
عنوان‌ "باب " لقبی‌ مقدّس‌ دراحادیث‌ و روایات‌ رسیده‌ از پیامبر و اهل‌ بیت‌ اطهار(ع) است‌ و افرادی‌ از اصحاب‌ برجستهِ‌ پیشوایان‌ معصوم(ع) به‌ خاطر ویژگی‌هایی‌ كه‌ بر شمرده‌ خواهد شد، به‌ عنوان‌ "باب " خوانده‌ می‌شدند.
در این‌ میان، عدّه‌ای‌ جهت‌ رسیدن‌ به‌ امیال‌ و هواهای‌ نفسانی‌ خویش، از این‌ واژهِ‌ مقدّس‌ در تعالیم‌ دینی‌ و شیعی، بهره‌ جسته‌ و به‌ دروغ‌ خود را "باب‌ ائمّه " معرّفی‌ كرده‌اند.
البتّه‌ خوانندگان‌ محترم‌ بر این‌ امر آگاهند كه‌ در طول‌ تاریخ، عدّه‌ای‌ با ادّعای‌ دروغینِ "الوهیّت "، "ربوبیّت "، "نبوّت " و "امامت "، هم‌ خود از راه‌ حق‌ منحرف‌ شدند و هم‌ عدّه‌ای‌ از مردم‌ ناآگاه‌ یا مغرض‌ و سود جو را به‌ انحراف‌ كشاندند.
در جریان‌شناسی‌ انحرافی‌ "بابیّت " دقیقاً تكرار همین‌ نكته‌ را می‌بینیم. از این‌ رو، بر عالمان‌ دین‌ و دست‌ اندركاران‌ امور دینی‌ - فرهنگی‌ فرض‌ است‌ كه‌ ضمن‌ بازخوانی‌ تاریخ‌ گذشته، به‌ شناسایی‌ زمینه‌های‌ این‌ نوع‌ انحراف‌ در عصر كنونی‌ پرداخته‌ و با اطّلاع‌ رسانی‌ لازم‌ و هشدار به‌ هنگام، از پیدایش‌ "بابیّت " دروغین‌ و گرایش‌ به‌ آن‌ جلوگیری‌ به‌ عمل‌ آید.
اینك‌ با توجّه‌ به‌ اهمیّت‌ مسأله، و تناسب‌ مباحث‌ گذشته، در بخش‌ معرّفی‌ فرقه‌های‌ انحرافی‌ در مورد حضرت‌ مهدی(ع) - كه‌ از فرقهِ‌ ضالهِ‌ "بابیّه " سخن‌ به‌ میان‌ آمد - در این‌ نوشتار به‌ مسألهِ‌ "باب " به‌ عنوان‌ لقبی‌ ارزشمند و از "ابواب " و "بوّاب " به‌ عنوان‌ انسان‌های‌ برجسته‌ سخن‌ خواهیم‌ گفت‌ و سپس‌ با شناسایی‌ اجمالی‌ مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ در عصر حضور و غیبت، عدّه‌ای‌ را معرّفی‌ خواهیم‌ كرد.

"باب " صفتی‌ برجسته‌
"باب " یا "باب‌ الله " در برخی‌ از احادیث‌ اسلامی‌ به‌ عنوان‌ صفت‌ پیامبر اكرم(ص) و دوازده‌ امام‌ معصوم(ع) به‌ كار گرفته‌ شد. چنان‌ كه‌ واژه‌های‌ دیگری‌ مانند: "صراط "، "سبب "، "طریق " و "سبیل " كه‌ همه‌ تعبیرهای‌ دیگری‌ از "باب‌ اللّه " اند، برای‌ ائمّه(ع) به‌ كار رفته‌ است.1
امام‌ باقر(ع) به‌ پیامبر(ص) لقب‌ "باب‌ اللّه " و "سبیل‌ اللّه " داده‌ است:
"انّ رسول‌ اللّه(ص) بابُ الله‌ الذین‌ لایؤ‌تی الا منه‌ و سبیله‌ الذی- من‌ سلكه‌ وصل‌ الی‌ اللّه ".2
حضرت‌ علی(ع) نیز، در چند روایت‌ به‌ "باب " و "باب‌ اللّه " و "باب‌ الجنّه " خوانده‌ شده‌ است. مانند:
"انّ علیّاً بابٌ فتحه‌ اللّه‌ فمن‌ دخله‌ كان‌ مؤ‌مناً ".3
"انّ علیّاً بابٌ من‌ ابواب‌ الهدی‌ فمن‌ دخله‌ كان‌ مؤ‌مناً ".
"انّ علیّاً بابٌ من‌ ابواب‌ الجنّه‌ فمن‌ دخل‌ بابَه‌ كان‌ مؤ‌مناً ".4
"انا مدینه‌ العلم‌ و علی-ّ بابها فمن‌ اراد العلم‌ فلیأت‌ الباب ".
این‌ حدیث‌ صحیح‌ و متواتر است.5
فردوسی‌ آن‌ را چنین‌ معنی‌ كرده‌ است:
كه‌ من‌ باب‌ علمم‌ علیَم‌ در است‌ ‌درست‌ این‌ سخن‌ گفت‌ پیغمبر است‌
و مولانا جلال‌ الدین‌ رومی‌ آن‌ را چنین‌ تفسیر كرده‌ است:
چون‌ تو بابی‌ آن‌ مدینهِ‌ علم‌ را چون‌ شعاعی‌ آفتاب‌ حلم‌ را
باز باش‌ ای‌ باب‌ بر جویای‌ باب‌ تا رسند از تو قشور اندر لباب‌
باز باش‌ ای‌ باب‌ رحمت‌ تا ابد بارگاه‌ اله‌ كفواً احد
در حدیثی‌ معروف‌ كه‌ به‌ روایت‌های‌ گوناگون‌ و در حدّ تواتر در كتاب‌های‌ حدیثی‌ اهل‌ سنّت‌ و شیعه‌ نقل‌ شده‌ است، پیامبر(ص) خود را شهر علم، حكمت، فقه، بهشت‌ و خانهِ دانش‌ و حكمت‌ ( "مدینه‌العلم "، "مدینه‌الحكمه "، "مدینه‌الفقه "، "مدینه‌الجنّه " و "دارالعلم "، "خزانه‌العلم "، "دارالحكمه ") و حضرت‌ علی(ع) را "باب " آن‌ خوانده‌ است.6
"باب‌ مدینه‌ العلم "، عنوانی‌ است‌ كه‌ حضرت‌ رسول(ص) به‌ امام‌ علی(ع) داد و فرمود:
چنان‌ كه‌ در حدیث‌ دیگر، پیامبر(ص) حضرت‌ علی(ع) را "باب‌ خدا " و "باب‌ خود " نامیده‌ است.7
"باب‌ الجنه " كنایه‌ از امام‌ حسین(ع) است. پیامبر اكرم(ص) فرمود:
"الا و انّ الحسین‌ باب‌ من‌ ابواب‌ الجنّه‌ من‌ عانده‌ حرّم‌ اللّه‌ علیه‌ ریح‌ الجنّه ".8

ابواب‌ الله‌
در احادیث‌ و روایات‌ تفسیری، اهل‌ بیت‌ اطهار و امامان‌ معصوم(ع) - كه‌ واسطهِ‌ میان‌ خدا و خلق‌اند - "ابواب‌ الله " خوانده‌ شده‌اند؛ هم‌ چنان‌ كه‌ از آنان‌ به‌ "طریق " و "سبیل " و "سبب " و "صراط " تعبیر شده‌ است. امام‌ سجاد(ع) در معرّفی‌ خود و اهل‌ بیت‌ اطهار(ع) می‌فرماید:
"نحن‌ ابواب‌ اللّه‌ و نحن‌ الصراط‌ المستقیم‌ و نحن‌ عیبه‌ علمه "9.
حضرت‌ علی(ع) می‌فرماید:
"نحن‌ الشعار والاصحاب‌ والخزنهُ والابواب‌ ولاتؤتی‌ البیوت‌ الا من‌ ابوابها ".10
جملهِ‌ اخیر آن‌ حضرت، اشاره‌ای‌ است‌ به‌ آیهِ‌ شریفهِ:
"لیس‌ البرّ بأن‌ تأتوا البیوت‌ من‌ ظهورها ولكنّ البرّ من‌ اتّقی‌ و اُتوا البیوت‌ من‌ ابوابها ".11
برخی‌ از مفسّران‌ نیز مقصود از "ابواب " را در این‌ آیه، ائمّه(ع) دانسته‌اند كه‌ "طریق " و "بابِ " راه‌ یافتن‌ به‌ مدینهِ‌ علم‌ پیامبرند.12
از حضرت‌ رضا(ع) معنای‌ "ماء " را در آیهِ‌ "اًن‌ ا‌صبح‌ ماوِ‌كم‌ غوراً فمن‌ یأتیكم‌ بماء معین "13 پرسیدند و او در پاسخ‌ فرمود: "ماوِ‌كم‌ ابوابكم‌ اَی الائمّه‌ والائمّه‌ ا‌بواب‌ الله ".14 در این‌ تفسیر "ماء " در معنای‌ مجازی‌ به‌ كار رفته‌ است؛ یعنی‌ آب‌ وسیلهِ‌ حیات‌ است‌ و اگر آب‌ها بخشكند، راه‌ حیات‌ بسته‌ است. امامان‌ معصوم(ع) مانند آبی‌ هستند كه‌ حیات‌ معنوی‌ مردم‌ به‌ ایشان‌ وابسته‌ است‌ و در حقیقت‌ ابواب‌ وصول‌ به‌ حیات‌ معنوی‌ و واقعی‌اند و اگر در جهان، امام‌ و حجّتی‌ نباشد، باب‌ حیات‌ معنوی‌ مسدود است‌ و كسی‌ "ماء مَعین " یا آب‌ گوارای‌ زندگی‌ معنوی‌ را به‌ انسان‌ها نخواهد چشاند.

ابواب‌ ائمّه(ع)
در زمان‌ حضور ائمّه(ع)، افرادی‌ از صحابه‌ به‌ عنوان‌ "باب " آنان‌ معرّفی‌ شده‌اند. گویا این‌ تعبیر در زمان‌ ائمه(ع) رواج‌ داشت، هرچند در سخنان‌ خود ائمه(ع) و در كتاب‌های‌ رجال‌ از آنان‌ با عنوان‌ "باب " تعبیر نشده‌ است، ولی‌ در كتب‌ تراجم‌ و مناقب‌ امامان‌ شیعه(ع) (مانند كتاب‌ مناقب‌ آل‌ ابی‌طالب15 و الفصول‌ المهمّه‌ فی- معرفه‌ احوال‌ الائمّه(ع)16 و...) از عدّه‌ای‌ به‌ عنوان‌ "باب " یا "بوّاب " تعبیر شده‌ است. مانند: سلمان‌ "باب‌ حضرت‌ علی(ع) "، سفینه‌ "باب‌ امام‌ حسین(ع) "، ابوخالد كابلی‌ و یحیی‌ بن‌ امّ الطویل‌ "باب‌ امام‌ سجّاد(ع) " و افرادی‌ دیگر كه‌ خود را به‌ دروغ‌ باب‌ ائمّه(ع) معرّفی‌ می‌كردند، مذمّت‌ شده‌اند و مورد تكذیب‌ و نفرین‌ قرار گرفته‌اند.
دستهِ‌ اوّل، آنانی‌ بودند كه‌ با ائمّه‌ ارتباط‌ خاص‌ داشتند، و علاوه‌ بر بهره‌وری‌ از علوم‌ و معارف‌ ائمه(ع)، در برخی‌ امور وكیل‌ و مباشر كارهای‌ ایشان‌ و در شرایط‌ حسّاس‌ سیاسی، واسطهِ‌ ائمّه(ع) و پیروان‌ آنان‌ بوده‌اند. برای‌ نمونه: ابوخالد كابلی‌ و یحیی‌ بن‌ ام‌ الطویل‌ از یاران‌ نزدیك‌ امام‌ سجّاد(ع) و سال‌ها در خدمت‌ آن‌ حضرت‌ بودند.
جابر بن‌ یزید جُعفی‌ از اصحاب‌ سرّ اهل‌ بیت‌ و از نزدیكان‌ امام‌ باقر(ع) بود.
مفضّل‌ بن‌ عمر، كه‌ بنا بر روایات، از علوم‌ ائمّه(ع) آگاهی‌ داشته‌ و مورد توجّه‌ خاص‌ امام‌ صادق(ع) بوده‌ است، به‌ نمایندگی‌ از آن‌ حضرت‌ به‌ كارهای‌ شیعیان‌ رسیدگی‌ می‌كرد و در منازعات‌ مالی‌ ایشان‌ برای‌ رفع‌ اختلاف، به‌ وكالت‌ از آن‌ حضرت، اموالی‌ پرداخت‌ می‌كرد. وی‌ هم‌چنین‌ مباشر كارهای‌ مالی‌ امام‌ كاظم(ع) بود و آن‌ حضرت‌ خود شخصاً پرداخت‌های‌ مالی‌ شیعیان‌ را نمی‌پذیرفت.
از سوی‌ دیگر، در كتاب‌های‌ سیره‌ و تاریخ، نوّاب‌ اربعهِ‌ امام‌ زمان(ع) در دورهِ‌ غیبت‌ صغری‌ نیز "باب " خوانده‌ شده‌اند. طبرسی‌ از آنان‌ به‌ عنوان‌ "الابواب‌ المرضیون‌ و السّفراء الممدوحون " نام‌ می‌برد.17 ابن‌ اثیر دربارهِ‌ حسین‌ بن‌ روح‌ نوبختی، یكی‌ از نوّاب‌ اربعه، می‌گوید كه‌ امامیه‌ او را "باب " می‌نامیدند.18
عثمان‌ بن‌ سعید عمروی، محمّد بن‌ عثمان‌ و حسین‌ بن‌ روح‌ نوبختی‌ گذشته‌ از سفارت‌ امام‌ زمان(ع) به‌ عنوان‌ باب‌های‌ امام‌ جواد، امام‌ هادی‌ و امام‌ عسكری(ع) نیز نام‌ برده‌ شده‌اند و در روایات‌ بر وثاقت، علم‌ و نزدیكی‌ آنان‌ به‌ ائمه(ع) تصریح‌ شده‌ است.19

"ابواب " امام‌ مهدی(ع)
علاوه‌ بر نوّاب‌ اربعه‌ كه‌ هر یك‌ پس‌ از دیگری، باب‌ حضرت‌ حجّت(ع) بودند، كسانی‌ دیگر نیز به‌ "باب " معروف‌ هستند؛ او در عصر خود، از ثقات‌ و برجستگان‌ شیعه‌ به‌ شمار می‌رفت‌ و به‌ دست‌ سفرای‌ اربعه‌ توقیعات‌ به‌ نام‌ آن‌ها از طرف‌ حضرت‌ مهدی(عج) صادر گشته‌ است.
برخی‌ از بزرگان‌ شیعه‌ كه‌ در كتاب‌های‌ تراجم‌ و مناقب‌ از آن‌ها به‌ "باب " تعبیر شده‌ است، عبارتند از:
1- ابوالحسین، محمدبن‌ جعفر اسدی‌ كوفی‌ رازی، باب‌ حضرت‌ حجّت(عج) در "ری "؛ اردبیلی‌ (صاحب‌ جامع‌ الرواه) می‌گوید: "كان‌ احد الا‌بواب ".20
2- ابوعلی، احمدبن‌ اسحاق‌ اشعری‌ قمی‌ از اصحاب‌ حضرت‌ جواد(ع) و علی‌الهادی(ع) و باب‌ حضرت‌ حجّت(عج) در قم؛ وی‌ به‌ خدمت‌ حضرت‌ حجّت(عج) رسید و باب‌ امام‌ در قم‌ بود.21
3- ابراهیم‌ بن‌ محمد همدانی، باب‌ امام‌ مهدی(عج) كه‌ چهل‌ بار حج‌ انجام‌ داده‌ است.22
4- ابواسحاق‌ ابراهیم‌ بن‌ مهزیار اهوازی، باب‌ امام(ع)؛ كشی‌ دربارهِ‌ او می‌گوید:
"و كان‌ وكیل‌ الناحیه‌ و كان‌ الا‌مر یدور علیه ".23
5- احمدبن‌ حمزه‌بن‌ الیسع‌ قمی، باب‌ امام‌ حجّت(عج).24
6- ابوهاشم، داوود بن‌ القاسم‌ بن‌ اسحاق‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ جعفر بن‌ ابی‌طالب، باب‌ حضرت‌ حجّت(عج).25
7- محمدبن‌ علی‌ بن‌ بلال‌ از اصحاب‌ حضرت‌ حجّت‌بن‌ الحسن(عج)؛ سیّدبن‌ طاووس‌ در ربیع‌ الشیعه‌ می‌گوید: "من‌ السفراء الموجودین‌ فی‌ الغیبه‌ الصغری‌ والابواب‌ المعروفین‌ الذی‌ لایختلف‌ الاِمامیه‌ القائلون‌ بامامه‌الحسن‌ بن‌ علی- فیهم ".26
8- ابومحمد الوجنائی، باب‌ امام‌ حجّت(عج).
9- محمدبن‌ ابراهیم‌ بن‌ مهزیار؛ اردبیلی‌ می‌گوید: وی‌ نیز مانند پدرش، ابراهیم‌ بن‌ مهزیار، از ابواب‌ امام‌ و وكیل‌ آن‌ حضرت‌ بود.27
10- عمر اهوازی‌ از ابواب‌ حضرت‌ حجّت(عج).
11- ابوجعفر، عبدالله‌ ا‌بو غانم‌ قزوینی‌ كه‌ به‌ نام‌ وی‌ از حضرت‌ حجّت(عج) توقیع‌ صادر گردید. وی‌ باب‌ امام(ع) در قزوین‌ بود.28

یادآوری‌
1- چنان‌ كه‌ سید محسن‌ عاملی‌ امین‌ گفته‌ است: ظاهراً نوّاب‌ اربعه‌ كه‌ به‌ باب‌ امام‌ نیز معروف‌ هستند دارای‌ نیابت‌ عامه‌ بودند و دیگر سفرا و ابواب‌ امام، دارای‌ سفارت‌ و وكالات‌ در امور خاصّه‌ بودند.29
2- برخی‌ بر این‌ عقیده‌اند كه‌ اگرچه‌ تعبیر "باب " در برخی‌ از كتب‌ تراجم، مناقب‌ و سِیَر ائمّه(ع) برای‌ یاران‌ نزدیك‌ و خاصّ ایشان‌ به‌ كار رفته، ولی‌ در سخنان‌ خود پیشوایان‌ معصوم(ع) و سپس‌ در نوشته‌های‌ محدّثان‌ و رجالیان، از به‌ كار بردن‌ آن‌ در مفهوم‌ مثبت، پرهیز می‌شده‌ است؛ هم‌چنان‌ كه‌ نوّاب‌ اربعه‌ را نیز عموماً، "سفراء " و "وكلاء " می‌خوانده‌اند و از نمایندگان‌ امام‌ كاظم(ع) به‌ "قوّام " تعبیر می‌كرده‌اند.
در مقابل‌ از كسانی‌ چون‌ نمیری‌ و شلمغانی، به‌ عنوان‌ مدّعیان‌ "بابیّت " نام‌ می‌برده‌اند. البتّه‌ اصل‌ وجود واسطه‌ میان‌ امام‌ و شیعیان، چه‌ در زمینهِ‌ بیان‌ احكام‌ و معارف‌ دینی‌ و چه‌ در امورمالی، هیچ‌ گاه‌ انكار نشده‌ است.30

بابیّت‌ دروغین‌
چنان‌ كه‌ اشارت‌ رفت، در عصر حضور كسانی‌ خود را به‌ دروغ‌ باب‌ ائمّه(ع) معرّفی‌ كرده‌ و بدین‌ سبب‌ به‌ تكذیب‌ و نفرین‌ ایشان‌ گرفتار شده‌اند. در این‌ بخش‌ از نوشتار، به‌ شناسایی‌ برخی‌ از این‌ افراد در عصر حضور و غیبت‌ می‌پردازیم‌ تا ضمن‌ اطّلاع‌ رسانی‌ تاریخی، هشداری‌ باشد برای‌ شناختن‌ و دوری‌ جستن‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ یا وكالت‌ و نیابت‌ خاصّه‌ در این‌ عصر - كه‌ از راه‌های‌ گوناگون‌ مانند: اینترنت‌ به‌ فعّالیّت‌ و انحراف‌ مردم‌ می‌پردازند - و در نتیجه‌ بستن‌ راه‌های‌ نفوذ و ترویج‌ باطل.
برخی‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ بابیّت‌ در عصر حضور عبارتند از:
1- علی‌ بن‌ حسكه‌
2- قاسم‌ یقطینی‌
3- محمدبن‌ فراست‌
4- ابن‌ بابا؛
كشّی‌ در كتاب‌ رجال31 از این‌ چهارتن‌ به‌ عنوان‌ افرادی‌ نام‌ می‌برد كه‌ ضمن‌ نشر اندیشه‌های‌ انحرافی، مدّعی‌ بابیّت‌ امام‌ عسكری‌ و امام‌ رضا (ع) بوده‌اند، ولی‌ ائمّه(ع) آنان‌ را به‌ شدّت‌ رد كرده‌ و شیعیان‌ را از تماس‌ با ایشان‌ برحذر داشته‌اند.

برخی‌ از مدّعیان‌ دروغین‌ "بابیّت " در عصر غیبت‌
در میان‌ شیعیان، گروهی‌ از همان‌ آغاز غیبت‌ به‌ كذب‌ و افترا، ادّعای‌ بابیت‌ و سفارت‌ نمودند كه‌ برخی‌ از آن‌ها عبارتند از:
1- ابومحمد شریعی؛ وی‌ كه‌ از اصحاب‌ امام‌ یازدهم(ع) بود، نخستین‌ شخصی‌ است‌ كه‌ "بابیّت " را به‌ دروغ‌ مدّعی‌ گردید و این‌ مقام‌ را به‌ خود نسبت‌ داد.32
2- محمدبن‌ نصیر نمیری؛ مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ "نصیریه " كه‌ پس‌ از ابومحمد شریعی‌ ادّعای‌ بابیّت‌ نمود و از غلات‌ است‌ و حضرت‌ حجّت(عج) او را لعن‌ فرمود، هنگام‌ مرگ‌ زبانش‌ سنگین‌ شد، به‌ گونه‌ای‌ كه‌ وقتی‌ پیروانش‌ از او پرسیدند باب‌ بعد از تو كیست؟ او با لكنت‌ گفت: احمد. پیروانش‌ مقصود او را كه‌ غرض‌ كدام‌ احمد است، نفهمیدند و به‌ سه‌ فرقه‌ تقسیم‌ شدند؛ فرقه‌ای‌ گفتند: مقصود او احمد فرزندش‌ است‌ و فرقهِ‌ دوم‌ گفتند: احمدبن‌ موسی‌ بن‌ الفرات‌ است‌ و فرقهِ‌ سوم‌ به‌ احمدبن‌ ابی‌ الحسین‌ بن‌ بشر گرویدند و هر سهِ‌ آنان‌ ادّعای‌ بابیّت‌ نمودند.33
3- حسین‌ بن‌ منصور حلاج، عارف‌ مشهور، از مدّعیان‌ بابیّت.34
4- ابوجعفر، محمدبن‌ علی‌ شلمغانی‌ معروف‌ به‌ ابن‌ ابی‌ العزاقر از مدّعیان‌ بابیّت.35
5- ابوبكر، محمدبن‌ احمدبن‌ عثمان‌ بغدادی، برادرزادهِ‌ ابوجعفر محمدبن‌ عثمان‌ بن‌ سعید عمری‌ سفیر دوم‌ حضرت‌ حجّت(عج) از مدّعیان‌ بابیّت.36
6- احمدبن‌ هلال‌ كرخی‌ (180-267ه .ق) از مدّعیان‌ بابیّت؛ دربارهِ‌ وی‌ گفته‌اند: "كان‌ غالیاً متّهماً فی- دینه... ورد فیه‌ ذموم‌ عن‌ سیّدنا ا‌بی- محمد العسكری- ".37
7- ابودلف‌ مجنون، محمدبن‌ مظفّر الكاتب‌ ازدی، صاحب‌ كتاب‌ "اخبارالشعراء " از مدّعیان‌ بابیّت.38
8- عبدالله‌ بن‌ میمون‌ القداح‌ در سال‌ 251 ه .ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ گردید.
9- یحیی‌ بن‌ زكرویه‌ (ذكرویه) در سال‌ 281 ه .ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ و باب‌ امام‌ گردید.
10- محمدبن‌ سعد شاعر كوفی‌ متوفّای‌ سال‌ 540 ه .ق‌ مدّعی‌ باب‌ امام‌ گردید.
11- احمدبن‌ حسین‌ رازی‌ متوفّای‌ سال‌ 670 ه .ق‌ مدّعی‌ باب‌ امام‌ گردید.
12- سید شرف‌ الدین‌ ابراهیم‌ متوفّای‌ سال‌ 663 ه .ق؛ مدّعی‌ نیابت‌ خاصه‌ و باب‌ امام‌ گردید. سپس‌ مدّعی‌ امامت‌ شد. از شیراز به‌ خراسان‌ رفته، مدّتی‌ در خراسان‌ بود و هنگام‌ برگشتن‌ به‌ شیراز داعیهِ‌ خود را آشكار كرد.39
13- حسین‌ بن‌ علی‌ اصفهانی‌ كاتب‌ متوفّای‌ 853 ه .ق‌ صاحب‌ كتاب‌ "ادب‌ المرء ".
14- علی‌ بن‌ محمد سجستانی‌ بغدادی‌ متوفّای‌ سال‌ 860 ه .ق‌ صاحب‌ كتاب‌ "ایقاظ ".
15- محمد نوربخش، رئیس‌ و مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ نوربخشیه‌ (795 - 896 ه .ق)؛ در سال‌ 826 ه .ق‌ مدّعی‌ نیابت‌ و باب‌ امام‌ گردید و سپس‌ مهدویت‌ خود را اعلام‌ نمود.
16- سیّد محمد هندی‌ متوفّای‌ سال‌ 987 ه .ق؛ وی‌ كه‌ ادیب‌ و شاعر بود، در مشهد می‌زیست‌ و مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
17- محمدبن‌ فلاح‌ مشعشع‌ رئیس‌ مشعشعین‌ خوزستان‌ كه‌ دعوی‌ نیابت‌ خاصه‌ و بابیت‌ نمود. سپس‌ مدّعی‌ مهدویت‌ شد و در سال‌ 841 ه .ق‌ دعوت‌ خود را آشكار نمود. وی‌ سال‌ها در خوزستان‌ حكومت‌ نمود تا آن‌ كه‌ در سال‌ 870 ه .ق‌ وفات‌ یافت.40
18- عباس‌ فاطمی؛ در اواخر قرن‌ هفتم‌ می‌زیسته‌ ادّعای‌ بابیّت‌ خاصه‌ و مهدویت‌ نمود. وی‌ دارای‌ پیروانی‌ بوده‌ و دولتی‌ تشكیل‌ داد و شهر فاس‌ را تصرّف‌ نمود و در پایان‌ كار به‌ مكر و حیله‌ به‌ قتل‌ رسید و دولت‌ وی‌ منقرض‌ گشت.41
19- درویش‌ رضا قزوینی؛ متوفّای‌ 1041 ه .ق‌ مدّعی‌ بابیت‌ بود و در عصر شاه‌ صفی‌ صفوی‌ خروج‌ كرد. وی‌ از طایفهِ‌ مانلو است‌ و در زیِّ درویشان‌ و قلندران‌ به‌ سیاحت‌ پرداخت. سپس‌ به‌ مقام‌ ریاست‌ و رهبری‌ رسید.42
20- شیخ‌ مهدی‌ مشهدی‌ متوفّای‌ 1291 ه .ق‌ دارای‌ تألیفاتی‌ چون‌ الاسرار و الملاحم‌ است، مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
21- سیّد علی‌ مشهدی‌ بزّاز كه‌ در زمان‌ سلطنت‌ سلطان‌ سلیمان‌ صفوی‌ می‌زیسته‌ مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
22- محمّد فاسی‌ مغربی‌ متوفّای‌ 1095 ه .ق‌ صاحب‌ كتاب‌ سبیل‌ الاولیاء مدّعی‌ بابیّت‌ گردید.
23- میرزا محمد هروی؛ مدّتی‌ در هندوستان‌ بود و تألیف‌هایی‌ دارد كه‌ نظم‌ كلمات‌ قصار حضرت‌ امیرمؤ‌منان(ع) از آن‌ جمله‌ است. وی‌ در زمان‌ فتحعلی‌شاه‌ قاجار پس‌ از آن‌ كه‌ مدّعی‌ بابیت‌ گردید، به‌ قتل‌ رسید.
24- محمدبن‌ عبداللّه‌ حسان‌ المهدی، پس‌ از تحصیل‌ در علوم‌ دینی‌ به‌ حج‌ رفت‌ و از مكّه‌ به‌ صومال‌ بازگشت‌ و از مدّعیان‌ اصلاح‌ بود و در سال‌ 1899 میلادی‌ خود را باب‌ و سپس‌ مهدی‌ موعود اعلان‌ نمود. وی‌ مؤ‌سّس‌ فرقهِ‌ صالحیه‌ است.
25- محمد احمدبن‌ عبدالله‌ سودانی‌ (1843 - 1885 م) از خاندان‌ سادات‌ حسینی، پس‌ از تكمیل‌ علوم‌ دینی‌ به‌ حج‌ رفت‌ و در بازگشت‌ از مكّهِ‌ مكرّمه‌ خود را باب‌ امام‌ سپس‌ مهدی‌ موعود اعلام‌ نمود و تمام‌ قبایل‌ كردخان‌ و دارخور و بحرالغزال‌ و سودان‌ شرقی‌ با وی‌ بیعت‌ كردند او به‌ جنگ‌ با انگلیسی‌ها كه‌ سودان‌ را تصرّف‌ كرده‌ بودند پرداخت‌ و خرطوم‌ پایتخت‌ سودان‌ را فتح‌ نمود و در ام درمان‌ وفات‌ یافت.43
علاوه‌ بر این‌ عدّه‌ای‌ كه‌ اسامی‌ آنان‌ ذكر شد، هر از چند گاهی، افرادی‌ به‌ دروغ‌ ادّعای‌ بابیت‌ می‌كنند. در قرن‌ سیزدهم‌ هجری‌ آن‌ كه‌ در این‌ ارتباط‌ گروهی‌ را به‌ انحراف‌ كشانید، سید علی‌ محمد شیرازی‌ بود كه‌ فرقهِ‌ ضالّهِ‌ بابیه‌ را بنا نهاد و تفصیل‌ ماجرای‌ وی‌ در همین‌ مجلّه‌ آمده‌ است. در سال‌های‌ اخیر، برخی‌ دیگر از این‌ موضوع‌ سوء استفاده‌ كرده‌ و به‌ دروغ‌ ادّعاهایی‌ را مطرح‌ كردند، ولی‌ مورد قبول‌ دیگران‌ قرار نگرفته‌اند.
------------------
پی‌ نوشت‌ها:
1. دانشنامهِ‌ جهان‌ اسلام، زیر نظر سید مصطفی‌ میرسلیم، ج‌ 1، ص‌ 10؛ لازم‌ به‌ یادآوری‌ است‌ كه‌ در این‌ مقاله‌ علاوه‌ بر مصادر معرّفی‌ شده‌ در پا نوشت، مصادر زیر هم‌ استفاده‌ و اقتباس‌ شده‌ است: دانشنامهِ‌ جهان‌ اسلام، ج‌ 1، ص‌ 10 - 12، مقالهِ‌ عباس‌ زریاب‌ و حسن‌ طارمی؛ دایره‌المعارف‌ تشیع، جلد سوم، واژهِ "باب ".
2. بصائرالدرجات‌ فی- فضائل‌ آل‌ محمد، محمدبن‌ حسن‌ صفار قمی، ص‌ 199، چاپ‌ محسن‌ كوچه‌ باغی‌ تبریزی، قم‌ 1404.
3. اصول‌ كافی، 1/437.
4. همان: 2/388 - 389.
5 و6 . علاوه‌ بر مصادر پیش‌ گفتهِ‌ شیعی، برای‌ اسناد این‌ حدیث‌ نگاه‌ كنید به: حلیه‌الاولیاء: 1/65، 7/34؛ المستدرك‌ علی‌ الصحیحین، حاكم‌ نیشابوری: 3/126؛ تاریخ‌ بغداد: 2/377؛ الاستیعاب‌ فی- معرفه‌ الاصحاب، ابن‌ عبدالبر: 2/462، 463.
7. ر.ك: بحارالانوار: 40/200-207؛ الغدیر: 6/61-81؛ احقاق‌ الحق‌ و ازهاق‌ الباطل، نورالله‌ شوشتری، ج‌ 5،
ص‌468-515.
8. بحار: 26/263.
9. بحار: 24/12.
10. نهج‌البلاغه، خطبه‌ 154.
11. بقره‌ / 189.
12. ر.ك: مجمع‌البیان‌ طبرسی، ذیل‌ آیه؛ تفسیر فیض‌ كاشانی، ذیل‌ آیه.
13. ملك‌ / 30.
14. بحار: 24/100.
15. ر.ك: مناقب‌ آل‌ ابی‌ طالب، ابن‌ شهرآشوب، ج‌ 4، ص‌ 77، 176، 211، 280، 325، 368، 380، 402، 423.
16. الفصول‌ المهمّه، ابن‌ صبّاغ، ص‌ 229، 241، 262، 274، 281.
17. ر.ك: الاحتجاج، ص‌ 477.
18. ر.ك: الكامل‌ فی‌ التاریخ: 8/290.
19. در كتاب‌ الهدایه‌الكبری‌ فی‌ تاریخ‌ الائمّه‌ (حسین‌ بن‌ حمدان‌ خصیبی... - 358 ه .ق) كسانی‌ به‌ عنوان‌ "ابواب " نام‌ برده‌ شده‌اند كه‌ "حاملان‌ اسرار و علوم‌ ائمه(ع ") بودند و در عین‌ حال‌ برای‌ هر امام‌ وكلایی‌ نیز معرّفی‌ شده‌اند كه‌ واسطهِ‌ امام‌ با شیعیان‌ در كارهای‌ مالی‌ و غیر آن‌ بودند.
20. جامع‌الرواه: 2/83.
21. همان: 1/41؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ 24.
22. رجال‌ كشی، ص‌ 508 - 509؛ جامع‌الرواه: 1/33.
23. رجال‌كشی، ص‌ 446؛ و نیز ر.ك: رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ 19؛ جامع‌الرواه: 1/35.
24. ر.ك: اعیان‌ الشیعه: 2/48؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ 27؛ جامع‌الرواه: 1/49.
25. جامع‌الرواه: 1/307؛ فهرست‌ شیخ‌ طوسی، ص‌ 131.
26. جامع‌ الرواه: 2/153؛ رجال‌ ابن‌ داود، ص‌ 24.
27. جامع‌الرواه: 2/44.
28. ضیافه‌الاخوان، ص‌ 66؛ الغیبه، شیخ‌ طوسی، ص‌ 172.
29. ر.ك: اعیان‌ الشیعه: 2/48.
30. ر.ك: دانش‌ نامهِ‌ جهان‌ اسلام، همان: 1/12.
31. رجال‌ كشی، شمارهِ‌ 997 - 999، 1048.
32. بحارالانوار: 51/367.
33. معجم‌ رجال‌ الحدیث، ابوالقاسم‌ خوئی: 17/336-338.
34. بحارالانوار: 51/369؛ معجم‌ رجال‌ الحدیث: 6/97.
35. بحارالانوار: 51/371؛ معجم‌ رجال‌ الحدیث: 17/53.
36. معجم‌ رجال‌ الحدیث: 17/297.
37. جامع‌ الرواه: 1/74؛ بحارالانوار: 51/368؛ معجم‌ رجال‌ الحدیث: 2/367-371.
38. جامع‌الرواه: 2/202؛ معجم‌ رجال‌ الحدیث: 17/296.
39. تاریخ‌ وصاف، ص‌ 191 - 192؛ مدّعیان‌ نبوت‌ و امامت، ص‌ 263 - 264.
40. تاریخ‌ پانصد ساله‌ خوزستان، كسروی، ص‌ 23 به‌ بعد؛ مدّعیان‌ نبوّت‌ و مهدویت، ص‌ 265-271.
41. مدّعیان‌ نبوّت‌ و مهدویت، ص‌ 265.
42. همان، ص‌ 276.
43. دائره‌المعارف‌ تشیّع، ج‌ 3، ص‌ 3 و 4.

نظرات() 

سید باب

پنجشنبه 1390/08/5

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

باب زاد و ولد را بسیار مهم می‎داند و از هیمن‎رو بر بابیان ازدواج واجب است و حتی در بیان باب به زنانی كه شوهرانشان عقیم هستند، اجازه داده كه با مردان بیگانه رابطه داشته باشند تا صاحب بچه شوند!
فارس: فرقه بابیت را كه با ادعای علی‎محمد شیرازی آغاز شد، باید نتیجه زمینه‎های فكری و فقهی دانست كه شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی با آثار و سخنان خود به‎وجود آورده و در قالب فرقه شیخیه معرفی ساختند.

بابیت یا آنچه پس از ادعای علی محمد باب تحت عنوان یك فرقه انحرافی ظهور و بروز پیدا كرد و به عنوان یك حركت به اصطلاح مذهبی با ابعاد اجتماعی در تاریخ دوره قاجار اتفاقات پرفراز و نشیب و بعضا خونینی را به دنبال داشت آبشخور فكری و عقیدتی خود را از دیدگاه های شیخیه می گرفت به ویژه پس از درگذشت سید كاظم رشتی كه با پر و بال دادن به ادعاهای استادش (شیخ احمد احسایی) زمینه را از هر جهت برای سوء استفاده علی محمد باب فراهم ساخته بود.

نزدیكی ظهور امام غایب
پس از درگذشت شیخ احمد احسایی، سیدكاظم رشتی جانشین او شد. با وجود آن‎كه خود از فرزندانی برخوردار بود كه به لحاظ فقهی و علمی توانایی جانشینی او را داشتند، وقتی سیدكاظم رشتی پس از مرگ شیخ ادعای جانشینی او را كرد، كسی به این مسئله اعتراضی به میان نیاورد چراكه شیخ بسیار به سیدكاظم علاقه‎مند بود. اجداد سید كاظم از سادات مدینه بودند كه پس از شیوع طاعون در آن دیار، به ایران آمده و در رشت ساكن می‎شدند. سیدكاظم پس از طی تحصیلات مقدماتی هنگامی كه شیخ احمد احسایی در یزد ساكن بود به آن سامان رفته و در زمره شاگردان او درآمد و در مدتی طولانی در كلاس‎های درس و بحث او شركت می‎جست.

سید كاظم در راه بسط و گسترش نظریات استاد خود روشی متعصبانه و بسیار غلوآمیز را در پیش گرفت و حتی تا آن‎جا پیش رفت كه با تحمیل نظریات اغراق‎آمیز خود در بحث نیابت و ارتباط با امام زمان گوی سبقت را از شیخ احمد ربود و چنان در این زمینه تبلیغ می‎كرد كه شاگردانش هر لحظه در انتظار ظهور حضرت مهدی(عج) بودند. در آثاری كه از شیخ كاظم رشتی به‎جای مانده عقاید شیخ با اوهام و تخیلات خود او چنان درآمیخته كه حیرت هر خواننده و شنونده‎ای را بر می‎انگیخت. شرح معروف او بر بیتی از قصیده شهرالعلم (اثر پاشا الباقی افندی شاعر عرب كه در مدح حاكم عراق سروده) كه اشاره به حدیث معروف پیامبر «من شهر علم هستم و علی دروازه آن» به روشنی نشان از میزان تحریفات دینی و توهمات سید كاظم رشتی دارد. او دراین اثر خود از شهری در آسمان سخن می‎گوید كه كوچه‎ها و خیابان‎های بسیار دارد و چو گویی خود او سفری بدان داشته به شرح توضیح این كوچه‎ها و نام صاحبان آن می‎پردازد.

به هر روی سید كاظم رشتی با وجود چنین عقایدی نزدیك به هفده سال ریاست شیخیه، یعنی ركن رابع را برعهده داشت و شاگردان بسیاری نیز در پیرامون خود جمع كرد، شاگردانی كه تعدادی از آن‎ها بنیان‎گذار فرقه‎هایی انحرافی در میان شیعیان شدند. سیدكاظم كه پس ازمرگ استادش به عراق رفته و در كربلا می‎زیست. اما حضور او در كربلا كه مخالفت‎های بسیاری در میان علمای شیعه برانگیخته بود، جنجال‎هایی را در پی داشت كه سرانجام حكومت آن سامان برای پایان دادن به این قائله از سیدكاظم برای یك مجلس میهمانی دعوت كرده و او را مسموم ساخت. سیدكاظم به سال 1259 هجری قمری درگذشت و او كسی را به جانشینی برنگزید، چراكه ظهور حضرت را آن‎قدر نزدیك پیش‎بینی می‎كرد كه دیگر لزومی برای انتخاب جانشین وجود نداشت.

اختلاف بر سر جانشینی سیدكاظم رشتی
درجه اوهام و تخیلاتی كه سیدكاظم به شاگردانش القا كرده بود كه پس از مرگ او نه‎تنها برخی ادعای جانشینی او را داشتند، بلكه كم نبودند كسانی كه ادعای مهدویت داشته و خود را امام غایت خواندند. چند دستگی درمیان شاگردان سیدكاظم رشتی باعث شد هریك از شاگردان او در منطقه‎ای سردمدار فرقه شیخیه شده و ادعای جانشینی استاد و برخورداری از مقام ركن رابع را داشته باشند.

سید احمد رشتی: آقا سید احمد یكی از فرزندان سیدكاظم بود او در كربلا ابتدا ادعا كرد كه ركن رابع پیشوای تازه شیعیان است، ادعایی كه رفته‎رفته به ادعای مهدویت و برخورداری از مقام امام غایب نزدیك شد. او مدت سی‎وشش سال ریاست شیخیان عراق را در ‎دست داشت. میرزا شفیع تبریزی: از جمله مناطقی كه در ایران بسیار تحت نفوذ شیعیان قرار گرفت، می‎توان به آذربایجان اشاره كرد كه از میان علمای این منطقه بسیاری جزو شاگردان شیخ احمد و سیدكاظم بودند و عقاید شیخیه را ترویج می‎دادند. اما در میان این چهره‎ها كه تعداد آن‎ها كم نیز نبود. میرزا شفیع تبریزی، بازاری گرم‎تر از دیگران داشت. او كه هم در محضر شیخ احمد احسایی و هم سید كاظم رشتی شاگردی كرده بود، پس از مرگ سید كاظم ادعای جانشینی او را كرد و در آذربایجان بسیاری از شیعیان گرد او جمع شدند.

حاج محمد كریم خان كرمانی: كرمان نیز ازجمله ولایاتی بود كه شیخیان بسیار در آن ساكن بودند و در افزایش نفوس آنان حاج محمد كریمخان نقش بسیار زیادی داشت. به‎ویژه آن‎كه او از نوادگان فتحعلی‎ شاه قاجار محسوب می‎شد و ارتباط‎های حكومتی او و همچنین دارایی مالی‎اش زمینه را از هرجهت برای كسب قدرت و بسط و گسترش شیخیه مساعد می‎ساخت، آن‎گونه كه او را به‎عنوان مهمترین و پرنفوذترین جانشین سید كاظم رشتی معرفی ساخت. در كرمان به مدد نفوذ سیاسی و مالی خود دم و دستگاهی عریض و طویل برای خود برپا ساخت. از مبلغان متعصب شیخی بود كه عنوان ركن رابعی را در خانواده خود مروروثی كرد و پس از او فرزندانش به این سمت منسوب شدند. او از جمله مخالفان بسیار سرسخت سید علی باب بود كه آثار بسیاری در رد بابیان نوشت و اختلاف شیخیان طرفدار او با بابیان به خشونت و درگیری‎های شدید نیز كشید.

علی‎محمد باب: مشهورترین و پرطرفدارترین كسی كه ادعای جانشینی سید كاظم را كرد علی‎محمد شیرازی بود كه از قضا از همه شاگردان او نیز كمتر پای درس استاد نشسته و فاقد دانش علمی بود، اما بی‎شك در عدم تعادل روانی سرآمد همه آن‎ها بود، فردی كه با این وجود سرسلسله فرقه‎ای انحرافی شد كه بعدها استعمارگران هم حساب زیادی روی آن برای لطمه زدن بر اسلام باز كردند.

برآمدن باب
فرقه بابیت را كه با ادعای علی‎محمد شیرازی آغاز شد، باید نتیجه زمینه‎های فكری و فقهی دانست كه شیخ احمد احسایی و سید كاظم رشتی با آثار و سخنان خود به‎وجود آورده و در قالب فرقه شیخیه معرفی ساختند. سید علی‎محمد شیرازی در محرم سال 1325 هجری قمری در شیراز به‎دنیا آمد، پدرش میرزارضا بزازی شیرازی بود كه در طفولیت باب درگذشت، او در نزد دایی خود كه به كار تجارت مشغول بود، رشد كرد.

در كودكی به مكتب خانه رفت، چند سالی را به درس خواندن پرداخت، اما تنبیهات سخت بدنی مكتب‎خانه باعث فرار او از مكتب و درس شد. همین تنبیهات بود كه باعث شد او بعدها در احكام صادره خود! تنبیه بدنی كودكان را به‎شدت منع كند. در نوجوانی به‎همراه دایی خود در بوشهر به كار تجارت مشغول شد و در عین حال در كسوت طلبگی به تحصیل علوم دینی پرداخت. جالب آن‎كه بابیان بهاییان با انكار تحصیل او می‎كوشند از باب چهره‎ای عامی بسازند كه علمش(؟!) همچون بسیاری از پیامبران حاصل وحی الهی بوده است.

به هر روی شخصی منزوی و گوشه‎گیر، اما در عین حال خودنما داشت كه به علوم غریبه، مرتاضی و نظایر آن علاقه بسیاری داشت. معروف است كه ریاضت‎های بدنی بسیاری به خود می‎داد كه یكی از نمونه‎هایش عبادت طولانی در زیر آفتاب سوزان بوشهر با سری برهنه بود كه ساعت‎ها به‎طول می‎كشید و روایت است كه این ریاضت‎ها در عدم تعادل روانی او بی‎تأثیر نبوده است. در بیست‎سالگی به كربلا رفت و در زمره شاگردان سید كاظم رشتی در آمد. یك سال بعد برای مدت كوتاهی به كوفه رفت و در مسجد این شهر چهل روزی را به اعتكاف گذراند و دوباره پای درس‎های استاد بازگشت، اما با حالاتی غریب كه ظاهرا مقدمه اظهارات و ادعای بعدی او بود. این عقیده سید كاظم رشتی كه ظهور امام غایب بسیار نزدیك است، همچنین ایده ظهور امام زمان در كالبد یك آدم معمولی كه می‎تواند یكی از آدم‎های اطراف ما باشد.

علی‎محمد شیرازی را به این فكر واداشت كه زمان از هر جهت برای طرح ادعای او مساعد است. به‎ویژه آن‎كه استاد شاگردانش را قانع كرده بود كه ظهور بسیار نزدیك است و آن‎ها نیز لحظه به لحظه در انتظار چنین مسئله‎ای بودند.

علی‎محمد شیرازی بیست‎وچهار ساله بود كه ادعای خود ابتدا به‎عنوان ركن رابع یا همان باب كه رابط امام زمان باشد را طرح كرد، ادعای او با موافقت تعدادی از شاگردان سیدكاظم رشتی و علاقه‎مندان شیخیه روبه‎رو گشت باعث شد كه او به طرح ادعای سنگین‎تری مصمم شود. به همین دلیل چون در روایت آمده بود كه امام زمان از مكه ظهور خود را آشكار می‎كند، عزم مكه كرد. هرچند كه به‎درستی روشن نیست كه آیا او اصلا مكه رسید یا این‎كه در همان بوشهر از ادامه سفر منصرف شد و ادعایش را آشكار كرد كه من همان امام غایب هستم كه سال‎ها در انتظارش نشسته‎اید! باب در بوشهر ماند، اما مبلغان خود را به اطراف فرستاد كه پیام او را به مردم منتقل كنند. در شیراز طرح ادعای او بلوایی را به‎دنبال داشت كه باعث شد كه سرانجام حاكم فارس فرمان قطع پای مبلغان او را صادر كند. سپس عده‎ای را به بوشهر فرستاد كه باب را دستگیر و به شیراز آوردند و مجلسی با حضور علما تشكیل داد. بی‎مایگی باب دراین مجلس آشكار گشت، پس فلك شده و ادعای خود را پس گرفت و شش‎ماهی حبس كشید.او پس‎ از ر‎هایی از زندان به اصفهان رفت، حاكم آن سامان نیز جلسه‎ای با حضور علما تشكیل داد كه باب دوباره در موضع ضعف قرارگرفت، اما حاكم اصفهان از اهالی گرجستان بود و از علمای شیعه كه در اصفهان قدرتی داشتند، ناراضی بود؛ بدین سبب برای تضعیف آن‎ها باب را مخفیانه تحت حمایت خود قرار داد، اما پس از مرگ حاكم اصفهان باب آن شهر را ترك و امر تبلیغ را پی گرفت. این زمان مقارن بود با حكومت محمدشاه كه صدراعظم او میرزا آغاسی، میانه خوبی با علما نداشته، از همین رو در برابر خواست آن‎ها برای اعدام او مقاومت می‎كرد و چندان از در مقابله با او در نمی‎آمد و درنهایت نیز زمانی‎كه آوازه شهرت باب به تمام ایران رسیده بود، ناچار شد تا او را در ماكو و سپس در قلعه چهریق رضاییه زندانی كرد. باب كه در طول این سال‎ها یا در زندان بود و یا مخفیانه زندگی می‎كرد، از این شانس برخوردار شد كه مردم كمتر خود او را رؤیت كنند و به همین دلیل تصورات درباره او بالاگرفت. در حالی‎كه اگر مردم امكان روبه‎روشدن با خود او را می‎یافتند، بسیاری از آن‎ها پی به بی‎مایگی و بی‎اعتباری ادعای او می‎بردند. اما به هرحال در چنین شرایطی باب كه اقبال زیادی از مردم را دید، ادعایش دوباره اوج گرفت و از جایگاه امام زمانی صرف‎نظر و خود را پیامبری تازه نامید كه ناسخ پیامبر اسلام بود! از همین رو مشغول به نگارش كتاب عقاید ضد و نقیض و مملو از اغلاط عربی به‎نام «بیان» شد كه به زعم او ناسخ‎ قرآن بود اما درواقع حاصل ذهنی پریشان و بیمار بود.

شرایط دشوار اجتماعی، فقر و ظلم حكومت و فئودال‎ها چنان مردم را در تنگنا انداخته بود كه چون باب را در اندیشه برانداختن حكومت یافتند، به او روی خوش نشان دادند و عده ای از مزدم و كم‎سواد به‎دنبال او راه افتادند. سرانجام هنگامی كه ادعای باب بالا گرفته و به ناآرامی‎هایی در گوشه‎ و كنار ایران انجامید، دولت مركزی دستور داد ناصرالدین شاه كه در آن زمان ولی‎عهد و ساكن تبریز بود، مجلسی با حضور علما تشكیل و باب را محاكمه كند. در این مجلس باب از خود چهره مردی عامی را نشان داد كه از مقدمات علوم مذهبی اطلاع درستی نداشت. به سؤالات مطرح شده جواب‎های بی‎سر و تهی داده و معجزه خویش را خط خوشش عنوان كرده و غلط‎های عربی‎اش را اعجاز رهایی صرف و نحو عربی از قید و بند دانست و...

سرانجام فتوای قتل باب صارد شد و او را به همراه دو تن از یارانش پس از آن‎كه با شب‎كلاهی بر سر در قل و زنجیر در شهر چرخاندند پای چوبه اعدام بردند. جالب آن‎كه وقتی فرمان تیرباران صادر شد و گرد و خاك ناشی از شلیك گلوله‎ها خوابید، دو یار باب كشته شدند، اما خود اوی پای چوبه حضور نداشت. ناپدید شدن او هنگامه‎ای در میان حاضران به‎وجود آورد. اما اندكی بعد یكی از سربازان در حالی‎كه باب را كشان‎كشان پای چوبه می‎آورد دیده شد. ظاهرا تیرهای شلیك شده به طناب‎ها خورده و او از بند گریخته بود. سپس فرمان تیرباران دوباره صادر شد.

شاهكار باب!
از باب آثار گوناگونی برجا مانده اما او مجموعه تعالیم خود را در كتابی به‎نام «بیان» به دو زبان فارسی و عربی نگاشته است كتابی كه در نوزده واحد و هر واحد در نوزده باب تقسیم شده و در مجموع سیصد‎وشصت‎ویك باب است كه تمام اصول و احكام و جهان‎بینی بابیه در امور فردی، اجتماعی و فقهی در آن گردآوری شده است. نكته جالب آن‎كه خود باب فرصت تمام كردن این كتاب را پیدا نكرد و هشت واحد باقی‎مانده این كتاب آسمانی! را كه ظاهرا از طریق وحی به او گفته شده بود، به جانشین خود، یحی صبح ازل سپرد تا به پایان برساند. در حالی‎كه او نه‎ تا آن روز صبح ازل را دیده بود و نه این‎كه مشخص بود ادامه وحی الهی چگونه به او خواهد رسید. ادعای باب در زمان حیات او و حتی پس از آن جنگ‎ها و درگیری‎های خونینی را میان بابیان و حكومت در پی داشت و امیركبیر صدراعظم ناصرالدین شاه نقشی برجسته در برجای نشاندن قایله بابیان داشت
.
* گوشه‎هایی از احكام بابیه
باب تعلیم و تربیت و تدریس علوم را جز آموزش آن‎چه در بیان آمده و یا دیگر آثار خودش منع كرده و به بابیان توصیه می‎كند كه هر نوشته یا كتابی را كه از خود او نباشد یا درباره او نوشته نشده باشد را محو و نابود سازند.

باب خراب كردن جمیع بقاع و مزارهای گذشتگان، از انبیاء و مرسلین و اوصیاء آن‎ها و همچنین خانه كعبه و قبر پیامبر و قبور سایر ائمه و مشاهیر اسلام را واجب شمرده و حكم داد به‎جای آن نوزده زیارتگاه تازه تأسیس شود كه در آن‎ها نام او را یاد كنند و هركس داخل آن‎ها شد در امان باشد!

باب حج بیت‎ا... الحرام را منع كرد و گفت هركس استطاعت داشت، به شیراز رفته و خانه‎ای كه او در آن متولد شده حج كند وهمچنین دستور داده خانه محل ولادتش را به بارگاهی با نودوپنج درب بدل كنند. امناء او خانه‎هایی با پنج در داشته باشند و مردم عادی خانه‎هایی با یك در.

باب نامگذاری روزهای هفته را تغییر داده و به ترتیب از شنبه تا جمعه را استقلال، جلال، جمال، كمال، فضال، عدال، استجلال، می‎خواند. در تقویم بابیان هر ماه نوزده روز و هر سال نوزده ماه است. او روزه را نوزده روز قرار داده از طلوع تا غروب خورشید و زمان آن هم نوزده روز قبل از تحویل خورشید به برج حمل تعیین كرد.
بر پیروانش واجب كرده مجموعه آثارش را در نوزده جلد تنظیم كرده و از آن زیادتر نسازند. هربابی نیز اجازه دارد تنها نوزده كتاب در خانه داشته باشد. در غیر این‎صورت برای هر جلد كتاب باید نوزده مثقال طلا به باب و یا امنای او بپردازد.

او ازدواج را بر رضایت طرفین قرار داده و صیغه‎ای عقدی تازه برای خود ساخته، طلاق تنها به‎دست مرد صورت می‎گیرد و یك سال اجتناب زن و مرد از هم حكم طلاق دارد. حداقل مهریه نوزده مثقال طلا و حداكثر آن نودوپنج مثقال طلا برای روستاییان همین مقدار نقره تعیین كرده است. افزایش مهریه از این مقدار باید مضربی از عدد نوزده باشد.

باب حكم به رفع حجاب داده است، در بیان آمده است:«كسانی كه در میان پیروان ما پرورش یابند، چه مرد باشند و چه زن حلال است به یكدیگر نگاه كنند و سخن گویند.» و همچنین: «بیان به مردان مؤمن اجازه می‎دهد كه به زنان نگاه كنند و به زنان هم اذن داده كه اگر تمایل دارند به مردان مورد علاقه خود نگاه كنند.»

باب زاد و ولد را بسیار مهم می‎داند و از هیمن‎رو بر بابیان ازدواج واجب است و حتی در بیان باب به زنانی كه شوهرانشان عقیم هستند، اجازه داده كه با مردان بیگانه رابطه داشته باشند تا صاحب بچه شوند!
باب نوشیدن مسكرات و مشروبات الكلی، توتون و تریاك را حرام قرار داده و همچنین خوردن داروهای طبی را نیز حرام دانسته است. او گوش دادن به موسیقی و تراشیدن ریش را حلال كرده است.

باب در احكام ارث وارثان فرد مرده را هفت نفر عنوان كرده كه یكی از آن‎ها خود مرده است كه می‎تواند یك سوم دارایی را به خود اختصاص دهد! البته چگونگی آن را مشخص نكرده است. وارثین هر فرد از این قرارند: پدر، مادر، زن، فرزند، برادر، خواهر و معلم و با این حساب مرد از دارایی‎های زن ارث نمی‎برد!
باب آن‎چه را كه در دین اسلام نجس شمرده می‎شود را پاك و طاهر كرده است و به‎عنوان مثال هم نمونه‎های جالبی را ارایه می‎كند، فضله موش، فضله پرستو، فضله خفاش!، منی انسان و.

نظرات() 

مولوی عبد الحمید

پنجشنبه 1390/07/28

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

1 خلافت ـ خلافت عثمان و خلافت شورایی
2 خلافت ـ خلیفه دوم پخش صوت دان لود
3 امام جواد (علیه السلام) پخش صوت دان لود
4 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 09 پخش صوت دان لود
5 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 08 پخش صوت دان لود
6 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 07 پخش صوت دان لود
7 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 06 پخش صوت دان لود
8 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 05 پخش صوت دان لود
9 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 04 پخش صوت دان لود
10 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 03 پخش صوت دان لود
11 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 02 پخش صوت دان لود
12 شهادت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) 01 پخش صوت دان لود
13 پاسخ به شبهات خلافت
14 پاسخ به شبهات غلوّ 05
15 پاسخ به شبهات غلوّ 04
16 پاسخ به شبهات غلوّ 03 پخش صوت دان لود
17 پاسخ به شبهات غلوّ 02 پخش صوت دان لود
18 پاسخ به شبهات غلوّ 01 پخش صوت دان لود
19 پاسخ به شبهات عید نوروز پخش صوت دان لود
20 اعتقاد به رجعت از منظر قرآن، شیعه و أهل سنت پخش صوت دان لود
21 وحدت اسلامی 02 پخش صوت دان لود
22 وحدت اسلامی 01 پخش صوت دان لود
23 میلاد پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و امام صادق (علیه السلام) پخش صوت دان لود
24 مهدویت پخش صوت دان لود
25 بررسی حدیث ثقلین 02 پخش صوت دان لود
26 بررسی حدیث ثقلین 01 پخش صوت دان لود
27 تحریف در صحیح بخاری و صحیح مسلم پخش صوت دان لود
28 پاسخ به شبهات پخش صوت دان لود
29 سریال مختارنامه و عبد الله بن زبیر 02 پخش صوت دان لود
30 سریال مختارنامه و عبد الله بن زبیر 01 پخش صوت دان لود
31 پخش بلوتوث علیه شیعه در استان‌های سنی‌نشین، با هدف ایجاد تفرقه 02 پخش صوت دان لود
32 پاسخ به شبهات وهابیت پخش صوت دان لود
33 پخش بلوتوث علیه شیعه در استان‌های سنی‌نشین، با هدف ایجاد تفرقه 01 پخش صوت دان لود
34 عزاداری امام حسین (علیه السلام) 03 پخش صوت دان لود
35 عزاداری امام حسین (علیه السلام) 02 پخش صوت دان لود
36 قیام امام حسین (علیه السلام) پخش صوت دان لود
37 عزاداری امام حسین (علیه السلام) 01 پخش صوت دان لود
38 پاسخ به شبهات غدیر 05 پخش صوت دان لود
39 پاسخ به شبهات غدیر 04 پخش صوت دان لود
40 پاسخ به شبهات غدیر 03 پخش صوت دان لود
  صفحه بعد [1] [2] [3] [4] [5] [6]  

نظرات() 

چرا همسران پیامبر را لعن کرد صحابی رسول خدا

پنجشنبه 1390/07/28

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

19- دشنام ابن عباس ، به عمرو بن العاص :

20- دشنام تعدادی از صحابه به مالك بن الدخشن (از اهل بدر)

ترجمه مالك بن الدخشن :

21- ناسزاگویی صحابه به همدیگر در محضر پیامبر (صلى الله علیه وآله)

ا. دو تن از صحابه از حبشه و نبط :

ب. دو نفر از صحابه در مقابل رسول خدا (صلى الله علیه وآله)

ج. یکی از صحابه از قوم عبد الله بن أبی و یکی از انصار :

د. دو نفر از صحابه از اوس و خزرج :

هـ . دشنام یكی از صحابه به ابوبكر :

اسناد این روایت و روایات دیگر با همین مضمون :

 

صحابه‌ای كه به خلفای اهل سنت دشنام داده و یا آنان را لعنت كرده‌اند

1- صحابه‌ای كه به ابوبكر دشنام داده‌اند :

ا. صفیه همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله):

ب. یكی از صحابه (بدون ذكر نام)

اسناد این روایت و روایات دیگر با همین مضمون :

2- صحابه‌ای كه به عثمان دشنام داده‌اند :

امیر مومنان علی (علیه‌السلام) :

عائشه :

اولین كسی كه عثمان را نعثل نامید عائشه بود!

عثمان تا قبل از كشته شدن ، نعثل بود ! بعد از قتل مظلوم !

عدم نهی عائشه از دشنام به عثمان :

محمد بن ابی بکر

وی ، عثمان ، معاویه بن خدیج ، معاویه بن ابی سفیان و عمرو بن العاص را لعنت می کند :

وی در هنگام کشتن عثمان به وی می گوید یا نعثل (ای پیرمرد یهودی):

عمار بن یاسر:

جبلة بن عمرو الأنصاری :

ترجمه جبلة بن عمرو :

جهجاه الغفاری (از اصحاب بیعت رضوان ) :

ترجمه جهجاه :

3- صحابه‌ای كه به معاویه دشنام داده یا او را لعن كرده‌‌اند:

امیر مومنان علی (علیه‌السلام) :

امام حسن (علیه‌السلام) :

احنف بن قیس :

عائشه :

مدارک این ماجرا:

سایر مدارک :

سمرة بن جندب :

عقیل بن ابی طالب :

غانمة بنت غانم :

صحابه‌ای كه به همسران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) دشنام دادند


1-  صحابه‌ای كه به عائشه دشنام داده‌اند

گروهی از صحابه در ماجرای افک (طبق نظر اهل سنت):

ناسزای عثمان بن عفان به عائشه:

ناسزای حکیم بن جبلة به عائشه:

ترجمه حكیم بن جبله

ناسزای زینب بنت جحش همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به عائشه :

ناسزای صفیه همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به عائشه :

2- عائشه به زینب بنت جحش دشنام می‌دهد :

3- ناسزای عائشه به صفیه همسر رسول خدا (صلى الله علیه وآله):

4- عثمان به حفصه دشنام می‌دهد !

صحابه‌ای كه به امیرمومنان (ع) و سایر اهل بیت رسول خدا (ص) دشنام داده‌اند

دشنام به امیر مومنان (ع) دشنام به رسول خدا (ص) و دشنام به رسول خدا (ص) دشنام به خدا است‌ :

حاكم نیشابوری این روایت را صحیح می‌داند :

هیثمی این روایت را صحیح می‌داند :

ابن وزیر این روایت را صحیح می‌داند :

مناوی متن روایت را مورد پذیرش قرار می‌دهد :

1- ابوبكر :

ترجمه ابوهلال عسكری :

مخاطب ابوبكر چه كسی بود ؟ ابن ابی الحدید پاسخ می‌دهد :

2- عثمان بن عفان :

3- معاویه بن ابی سفیان :

دستور معاویه به لعن امیر مومنان در صحیح مسلم :

اعتراف علمای اهل سنت به حذف «مأمور به» در این روایت

1.  ابن تیمیه حرانی :

2. شیخ عبد الله بن غنیمان :

3 . مقبل بن هادی الوادعی :

4 . دكتر شیخ موسی شاهین لاشین :

برای خوش‌آمد معاویه،حاضرند پیامبران را لعن كنند؛چه‌رسد به علی بن أبی طالب (علیه‌السلام) :

دشنام معاویه به امیر مومنان علی علیه السلام (با سند صحیح)

دستور معاویه به عقیل بن ابی‌طالب : بالای منبر برو و به امیرمومنان علی (علیه‌السلام) دشنام بده !

دشنام معاویه به امیرم‍‍ؤمنان ، حسنین (علیهما السلام) و ابن‌عباس

معاویه : نمی‌توانم در میان مردم به علی دشنام ندهم !

یکی از شروط صلح‌نامه : معاویه امیرمؤمنان(علیه‌السلام) را لعن نکند ، اما نپذیرفت!!!

گروهی گرد معاویه جمع می‌شدند تا به امیرمؤمنان و امام حسن (صلى الله علیه وآله) دشنام دهند :

ناسزاگویی به امیر مومنان در مجلس معاویه :

دشنام معاویه به بنی‌هاشم :

4- عائشه :

عدم واكنش عایشه به دشنام به امیرمومنان (علیه‌السلام) :

دشنام عائشه به خاندان امیرمومنان (علیه‌السلام) !

5- مغیرة بن شعبة :

خطبا به دستور او امیرمومنان (علیه‌السلام) را لعن می‌كردند :

دشنام او به امیرمومنان (علیه‌السلام) (با سند صحیح) :

عدم واكنش مغیره ، به دشنام به امیرمومنان(علیه‌السلام) (با سند صحیح) :

6- عمرو بن العاص :

دشنام او به امیرمومنان(علیه‌السلام) (با سند صحیح)

دشنام او به بنی‌هاشم :

7- مروان :

دشنام او به امیرمومنان(علیه‌السلام) :

دشنام او به امیرمومنان ، فاطمه زهرا و امام حسن (علیهما السلام)!

لعنت فرستادن او به اهل بیت (علیهما السلام) :

8- بسر بن أرطاة :

9- ولید بن عقبة

10- عتبة بن أبی سفیان

11- عباس عموی رسول خدا (صلى الله علیه وآله) !

12- عبد الله بن الزبیر بن عوام

13- لعن امیرمومنان(علیه‌السلام) در حضور یكی از همسران رسول خدا(صلى الله علیه وآله) :

14-18 اباالاعور ، ضحاك بن قیس، حبیب بن مسلمة ، ابوموسی اشعری

 

پاسخ به سوالات مربوط به لعن و نتیجه گیری از آیات و روایات

1- آیا برای ما جایز است کسی را که رسول خدا (صلى الله علیه وآله) لعنت کرده است ، لعنت کنیم؟

1-  لعن مردم به معنی درخواست لعنت توسط خداوند است .

2-  طلب لعنت همه مردم ، برای گروهی از گناهكاران در قرآن و سنت نبوی :

3- دستور صریح به لعن برخی از گنهگاران

4- لعن توسط رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مجوز لعن برای دیگر افراد :

5- لعن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) الگوی لعن برای مسلمانان

2- اگر لعن نكنیم ، ما را به جهنم نمی‌برند ، اما اگر لعن كنیم شاید به جهنم برویم :

1- خداوند دستور داده است كه به تمامی سنت‌های رسول گرامی اسلام (صلى الله علیه وآله) عمل كنیم ؛ و لعن یكی از سنن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) است.

2- طبق دستور رسول خدا (صلى الله علیه وآله) هر كس را كه ملعون است ، باید لعن كرد .

3- آیا لعن ، تنها به صورت غیر مستقیم ، و به صورت لعن صاحبان صفات ناپسند جایز است و در غیر این صورت حرام ؟

اگر كسی را لعن كنی كه مستحق لعن نباشد ، لعن به تو باز می‌گردد !

کلام ابن حجر :

1- رسول خدا (صلى الله علیه وآله) عده‌ای را با نام و به صورت مستقیم لعنت کرده‌اند !

جواب اهل سنت : رسول خدا (صلى الله علیه وآله) علم غیب داشته است !!! و می‌دانسته که ایشان بی‌ایمان می‌میرند !

پاسخ به توجیهات ابن حجر :

ا. عموم اهل سنت علم غیب را حتی برای رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قبول ندارند !

ب. آیا اصحابی كه به صورت مستقیم مورد لعن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) واقع شده‌اند نیز كافر مرده‌اند ؟

2- صحابه افراد معینی را لعنت کرده‌اند :

3- اگر لعن به صاحبش برمی‌گردد ، چرا اهل سنت ، شیعه را از لعن منع می‌کنند ؟

4- آیا روایاتی كه می‌گوید «اگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله) كسی را لعنت كرده باشند ، و او مستحق لعن نباشد ، این لعن ، تبدیل به رحمت برای او می‌شود» صحیح است ؟

كسی كه تمام سخنان او از وحی است و موصوف به خلق عظیم ، به ناحق كسی را نفرین نمی‌كند!

آیه « وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ »

آیات « وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ٭ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى »

رسول خدا (صلى الله علیه وآله) : هرآنچه در هنگام خشم یا رضا بگویم ، حق است .

رسول خدا (صلى الله علیه وآله) : تنها چیزی را می‌گویم كه از غیب بر زبان من انداخته شود .

رسول خدا (صلى الله علیه وآله) : من هیچ گاه جز حق نمی‌گویم !

نتیجه گیری :

توجیه اهل سنت برای این روایات :

اشكال اول :

پاسخ نووی به اشكال اول :

الف)‌ افراد لعنت شده ، ظاهرا مستحق لعن بوده‌اند ، اما واقعا در نزد خدا مستحق نبوده‌اند !

ب) این جملات ، كلماتی رائج در میان عرب است كه مقصود نفرین واقعی نبوده است !

اشكال دوم :

پاسخ نووی به اشكال دوم :

خلاصه کلام علمای اهل سنت (به نقل از نووی) در پاسخ به این روایت:

اشکال اول :  آیا رسول خدا (صلى الله علیه وآله) بدون اینکه کسی صلاحیت دشنام داشته باشد او را دشنام می دهند ؟

پاسخ 1) رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مامور به ظاهر بوده‌اند و آن شخص ظاهرا مستحق لعن بوده است .

پاسخ 2) رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به عادت عرب به طور ناخودآگاه در کلام خویش از دشنام استفاده می کرده‌اند!!!

اشکال دوم : آیا اینکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) فرموده اند من مانند سایر انسان ها خشمگین می شوم نشانگر وقوع دشنام از روی خشم نیست ؟

پاسخ : خشم رسول خدا در راه اجرای احکام الهی بوده است .

تحلیل بخش اول كلام نووی :

ا. مسلمانان می توانند از روی قرائن ظاهری دیگران را لعن کنند

ب. لعن باید جزو سنن ثابت در سیره رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به حساب آید

تحلیل بخش دوم كلام نووی :

ا. اگر این مطلب به صورت اتفاقی بود نباید به صورت مستمر تکرار می‌شد

ب. اگر این سخنان بدون قصد نفرین بود پس چرا مستجاب شد ؟

اجابت نفرین رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در حق قبایل لحیان ، رعل ، ذكوان و عصیة:

اجابت نفرین رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در حق معاویه :

ج. صحابه از لعن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) نفرین حقیقی فهمیده‌اند

د. اگر این سخنان بدون قصد نفرین بود پس چرا از روی خشم برای خدا صورت می گرفت ؟

تحلیل بخش سوم كلام نووی :

نتیجه‌گیری از پاسخ‌ها: یا لعن از سنت‌های رسول خدا است و یا روایات اشتباه است!

5- آیا اگرکسی مورد لعن قرارگیرد فرشتگان از او دفاع می کنند ؟

طبق این روایت اهل سنت باید در مقابل لعن خلفا سکوت کنند .

در متن روایت تناقض وجود دارد .


 

لینك فایل pdf:

 



گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

نظرات() 

دشنام به یاران رسول خدا چرا ؟

پنجشنبه 1390/07/28

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

لعن صاحبان صفتی خاص در كلام رسول خدا بدون تصحیح سند :

لعن و سب صحابه :

بررسی دلالی روایات مربوط به حرمت دشنام به صحابه :

مخاطب رسول خدا (صلى الله علیه وآله)  كیست ؟

مقصود از صحابه‌ای كه نباید به آنان دشنام داد چه كسانی است ؟

پاسخ اهل سنت به این اشكال :

نقد توجیهات اهل سنت :

پاسخ به توجیه اول :

پاسخ به توجیه دوم :

پاسخ به توجیه سوم :

بررسی سندی روایات مربوط به لعن ساب الصحابة :

روایت خلال در السنة :

روایت احمد در فضائل الصحابة :

ابو شیبه جوهری ضعیف است

روایت ابن ابی شیبه :

روایت مرسل است

روایات هیثمی :

بررسی روایات هیثمی :

سند روایت اول :

ا. عطاء بن ابی رباح :

ب‌. عطاء الخراسانی :

ج.عطاء بن السائب :

سند روایت دوم :

اقرار به عدم صحت روایات لعن كسی كه به صحابه دشنام دهد :

2- لعن قبایلی خاص در كلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله)

قبائل لِحْیان ورِعْل وذَكوان وعصیة (و عضل و قارة و زغب)

این قبایل چه كسانی بودند ؟و چرا رسول خدا (صلى الله علیه وآله) آنان را لعنت كرد ؟

آیا این لعن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مورد اجابت قرار گرفت ؟

قوم مغیرة بن شعبه :

3- لعن افراد به صورت مستقیم ، در سنت رسول خدا (صلى الله علیه وآله)

1- حكم بن عاص 2- نسل حكم (از جمله مروان بن حكم داماد عثمان)

نقل لعنت از زبان عائشه:

سند روایت :

محمد بن زیاد القرشی الجمحی :

شعبة بن الحجاج :

امیة بن خالد :

علی بن الحسین بن مطر الدرهمی :

نقل لعنت از زبان امام حسن (علیه‌السلام) :

نقل این لعنت توسط عبد الله بن زبیر :

3- ابوسفیان 4– یزید بن ابو سفیان 5–  معاویه بن ابی سفیان

این سه نفر چه کسانی هستند ؟

نفرین مخصوص معاویه :

اجابت نفرین پیامبر (صلى الله علیه وآله) در حق معاویه

پاسخ ذهبی از تأویل ركیك حدیث

دستور (یا عدم منع) به دشنام یكی از همسران آن حضرت توسط یكی دیگر از همسران !!!

عدم منع رسول خدا (صلى الله علیه وآله) از لعن ابوبكر :

اسناد این روایت و روایات دیگر با همین مضمون :

6 - عمرو بن العاص

7 و8- دو نفر از صحابه که ایشان را اذیت می کردند :

9- یکی از صحابه که با کنیز خویش بدون استبراء نزدیکی کرده بود :

توضیح روایت :

10- کفار قریش و خدایانشان:

لعن یاران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) توسط یاران رسول خدا

1- صحابه‌ای که امیر مومنان (علیه‌السلام) آنها را لعنت فرموده است :

1-7 معاویه و عمرو بن العاص و اباالاعور و حبیب (بن مسلمه) و عبد الرحمن بن خالد و ضحاك بن قیس و ولید

8- عبد الله بن الزبیر

9- ابو موسى اشعری

10-12 مغیرة بن شعبة ، بسر بن أرطاة ، مروان بن حكم

2- صحابه‌ای كه امام حسن (علیه‌السلام) آنها را لعنت فرموده است‌:

معاویة بن أبی‌سفیان :

آمین بزرگان شیعه و سنی برای این نفرین حضرت :

شما نیز آمین بگویید :

مروان بن حکم :

3- ابوبكر یكی از غلامان خویش را لعنت می‌كند !

توضیحی در مورد این روایت :

4- صحابه‌ای كه عمر آنان را لعنت كرده است :

خدا سعد بن عبادة را بكشد !!!

خدا سمره را بكشد !

ترجمه سمرة :

5- صحابه‌ای كه عائشه آنان را لعنت (نفرین) كرده است :

عثمان بن عفان :

خدا نعثل (عثمان) را بكشد !

عدم نهی عائشه از لعن عثمان :

نفرین معاویه و عمرو بن العاص :

مدارک این ماجرا:

سایر مدارک :

نفرین مخصوص عمرو بن العاص :

نفرین محمد بن ابی‌بكر به خاطر كشتن عثمان !

6- لعن عبد الله حمار صحابی به خاطر شرابخواری توسط یكی دیگر از صحابه

 

دشنام به یاران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) توسط یاران رسول خدا

1- صحابه‌ای كه امیر مومنان علی (علیه‌السلام) آنها را دشنام داده است !

عثمان بن عفان :

دشنام امیر مومنان و عثمان به یكدیگر :

امیر مومنان (علیه‌السلام) :عثمان نعثل است و سعید بن العاص شقی !

سعید بن العاص :

عباس عموی رسول خدا (صلى الله علیه وآله) !

محمد بن طلحه بن عبید الله :

2- صحابه‌ای که امام حسین (علیه‌السلام) آنها را دشنام است :

مروان بن حکم ، پدرش و قومش:

3- صحابه‌ای كه ابوبكر به آنان دشنام داده است :

امیر مومنان علی (علیه‌السلام) :

ترجمه ابوهلال عسكری :

نقل روایت توسط ابن ابی الحدید ، با اشاره به مخاطب :

یكی از صحابه كه به ابوبكر دشنام می‌داد !

اسناد این روایت و روایات دیگر با همین مضمون :

4- صحابه‌ای كه عمر به آنان دشنام داده است :

خالد بن ولید ، دشمن خدا است !!!

ابوهریره  دشمن خدا و قرآن:

خطاب به ابوهریره : مادرت تورا برای خرچرانی تغوط كرده!!!

سعد بن عبادة منافق است !

حاطب بن أبی بلتعة (از اهل بدر) منافق است !

توجیهات اهل سنت برای این روایت :

ابوحذیفه (از اهل بدر)‌ منافق شده است !

یكی از صحابه (ذوالخویصرة) منافق است !

اقرار علمای اهل سنت : ذوالخویصره جزو صحابه است :

عبد الله بن ابی منافق و خبیث است !

5- صحابه‌ای كه عثمان به آنها دشنام داده است :

امیرمومنان علی (علیه‌السلام) :

عائشه و حفصه همسران رسول خدا (صلى الله علیه وآله) :

6- صحابه‌ای كه عائشه آنان را دشنام داده است:

سكوت عائشه در برابر دشنام به امیرمومنان علی(علیه‌السلام) :

دشنام او به زینب بنت جحش (همسر رسول‌خدا صلى الله علیه وآله) و اهل بیت (علیهم ‌السلام)‌:

دشنام عائشه به عثمان بن عفان :

اولین كسی كه عثمان را نعثل نامید عائشه بود!

عثمان تا قبل از كشته شدن ، نعثل بود ! بعد از قتل مظلوم !

عدم نهی عائشه از دشنام به عثمان :

دشنام عائشه به صفیه (همسر رسول خدا)

7- صحابه‌ای كه عمار یاسر به آنها دشنام داده است :

عثمان :

خالد بن ولید :

8- صحابه‌ای که خالد بن ولید آنان را دشنام داده است :

عمار یاسر :

عبد الرحمن بن عوف :

9- دشنام عمرو بن العاص و ابو موسی أشعری به یكدیگر

10- دشنام سعد بن معاذ و سعد بن عبادة به یكدیگر

11- دشنام عبد الله بن أبی حدرد (اسلمی) و یکی از انصار به یكدیگر

12- دشنام یکی از صحابه به ورقة بن نوفل و دشنام برادر ورقه به او :

13- دشنام ولید بن عقبة به بنی عبد المطلب (که شامل رسول خدا صلى الله علیه وآله نیز می‌شود)

14- حذیفه بن یمان ، ابوموسى اشعری را منافق معرفی می‌كند !

15- دشنام عبید الله بن عمر بن خطاب به مقداد :

ترجمه عبید الله بن عمر

16- دشنام ابوذر به یكی از صحابه

توضیحی در مورد این روایت :

17- دشنام ابوهریرة به مروان :

18- دشنام ام مسطح ، به فرزندش مسطح (از اهل بدر)

ترجمه ام مسطح :

نظرات() 

سب و لعن صحابه چرا ؟

پنجشنبه 1390/07/28

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

 

 مقدمه و معنی لعن

مقدمه :

سخنان علمای اهل سنت در مورد شیعه و سب صحابه :

ابن تیمیه :

احسان الهی ظهیر :

دكتر ناصر القفاری :

دكتر مصطفی حلمی :

دكتر محمد أمحزون :

دكتر غالب عواجی :

فتوای بن جبرین در مورد كفر شیعه :

شیخ عادل كلبانی:

نظر علمای اهل سنت در مورد ساب الصحابة :

سب صحابه از فواحش محرمات و از كبائر است :

سب صحابه موجب خروج از دین

به بدن ساب صحابی دست نزنید !

نقل روایت از ساب صحابه حرام است :

ساب صحابه ، حق ندارد از فیء استفاده كند :

كسی كه صحابه را مستحق دشنام بداند ، باید سوزانده شود !

ساب صحابه یا اعدام می‌شود و یا تعزیر :

تعزیر می‌شود :

دشنام دهنده صحابه باید كشته شود

ساب شیخین و حسنین كشته می‌شود :

ساب شیخین كشته می‌شود و توبه‌اش نیز مقبول نیست !

ساب شیخین یا مبشرین بالجنة كشته می‌شود :

ساب ابوبكر و عمر شلاق می‌خورد و ساب امهات مومنین كشته می‌شود!

سبّ خلفا و صحابه بهانه‌ای برای فتوى به قتل شیعه و غارت اموال آنان !

هركس یك رافضی (ساب ابوبكر و عمر) را بكشد ، بهشت بر او واجب می‌شود !

ادامه این هجوم تا عصر حاضر :

یك بام و دو هوا ! برخوردهای دوگانه ، با سب خلفا و سب یا قتال علی بن ابی طالب‌!

گناه سب علی كمتر از سب ابوبكر و عمر و عثمان است !

ساب ابوبكر و عمر و عثمان كشته شود و جسدش سوزانده ، اما ساب علی ، تنها تعزیر !

نظر اهل سنت راجع به قاتلین عثمان!

كلام ابن حزم :

كلام ابن تیمیه :

كلام ابن كثیر :

كلام ذهبی :

كلام عبد العزیز دهلوی :

كلام محمد بن عبد الوهاب :

نظر علمای اهل سنت در مورد دشمنان امیر مومنان و قاتل حضرت !

قاتل علی (علیه‌السلام) اجتهاد كرد و ثواب برده است !

قاتل علی (علیه‌السلام) اهل روزه و نماز بود و برای محبت خدا او را كشت!

قاتل علی (علیه‌السلام)  عابدترین مردم بود !

سخن رسول خدا (صلى الله علیه وآله) در مورد قاتل امیرمومنان علی (علیه‌السلام)

بررسی نظر شیعه و اهل سنت در مورد صحابه

 

نظر شیعه در مورد صحابه :

گروه اول از صحابه :

1- کسانی که در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به شهادت رسیدند :

2- کسانی که در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) با ایمان از دنیا رفتند :

3- کسانی که در اعتقاد به امامت علی (علیه‌السلام) ثابت ماندند :

4- کسانی که پس از مدتی، به طرف امیر مومنان (علیه‌السلام) برگشتند :

صحابه مدافع امیر مومنان در جنگ جمل :

صحابه مدافع امیر مومنان در جنگ صفین :

گروه دوم از صحابه :

گروه سوم از صحابه :

کلام علمای شیعه در مورد صحابه :

خلاصه نظر شیعه :

نظر اهل سنت در مورد صحابه :

صحابه همگی عادل ، جزو اولیای الهی و برترین مخلوقات بعد از انبیا هستند !

تعریف صحابی در نظر اهل سنت :

عدد صحابه در نظر اهل سنت :

صحابه شناخته شده در نظر اهل سنت:

معنی لعن

لعن در لغت : راندن و دوركردن از خوبی‌ها

سب در لغت و فرق آن با لعن  :

 

لعن و سب در قرآن

سب در قرآن:

لعنت کنندگان در قرآن :

خداوند :

ملائکه :

همه مردمان (الناس اجمعین) :

پنج تن آل عبا :

توضیحی در مورد این آیه :

داوود و عیسی بن مریم :

ندا دهنده ای در روز قیامت ( موذّن) :

مرد در لعان :

امت های كافر در روز قیامت و در جهنم (یكدیگر را لعنت می كنند) :

لعنت کنندگان (اللاعنون) :

نامشخص :

لعنت شدگان در قرآن :

گروه اول : عناوینی كه مخصوص كفار و غیر مسلمانان است :

1- کفار و مشركین :

2- گروهی از نصارا که به مباهله با رسول خدا (صلى الله علیه وآله) پرداختند :

3- اصحاب سبت :

4- اهل کتابی که به دستورات پیامبران ایمان نیاورده كافر شدند :

5- کسانی که به جبت و طاغوت ایمان آورده و می‌گفتند کفار از مسلمانان هدایت شده‌ترند :

6- شیطان :

7- كسانی كه خداوند بر آنان غضب گرفت و آنان را مسخ كرد :

8- یهودی كه می‌گفتند دست خدا بسته است !

9- قوم عاد :

10- فرعون ، لشكرش و بزرگان قومش از جمله هامان:

11- قوم فرعون :

12- امت‌های جهنمی :

13- بنی‌اسرائیلی كه پیمان الهی را شكستند :

گروه دوم : عناوینی كه مربوط به مسلمانان منافق است :

1- منافقین:

2- کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و کسانی که در مدینه شایعه پراکنی می‌کردند :

3- کسانی که در صلح حدیبیه به خدا گمان بد بردند :

گروه سوم : عناوینی كه شامل مسلمانان غیر منافق نیز می‌شود :

1- کسانی که خدا و رسولش را بیازارند :

ترجمه عمرو بن شاس :

2- مردی كه در لعان دروغ بگوید :

3- شجره ملعونه :

مقصود از شجره ملعونه چیست ؟

4- کسانی که حقایق دینی را بعد از آنکه نازل شد از مردم پنهان کنند :

5- ظالمان :

ظالمان در قرآن :

ا. مومنینی كه كافران را به عنوان ولی خویش بگیرند :
ب. مومنینی كه دیگران را به سخره گیرند ، یا آنان را به نام یا القاب زشت بخوانند :
ج. هر كس از حدود الهی تجاوز كند :
د. هر كس به غیر آنچه خداوند نازل كرده حكم نماید :

ظالمان در روایات : صحابه ، صحابه را به عنوان ظالم معرفی كرده‌اند !

6- پیمان‌شکنان و فسادکنندگان در زمین و آنان که آنچه خدا دستور وصل آن را داده (صله رحم) قطع کنند :

7- کسی که زنان پاکدامن را متهم به بی‌عفتی کند :

8- کسی که از روی عمد مسلمانی را بکشد :

9- بزرگانی از امت‌ها كه در جهنم عذاب می‌شوند :

10- دروغگویان :

لعن در سنت رسول گرامی اسلام (صلى الله علیه وآله)

 

توضیحی در رابطه با سب در لسان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) :

انواع لعن در كلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ‌

1- لعن صاحبان صفتی خاص در کلام رسول خدا (صلى الله علیه وآله) با سند صحیح :

1-4 واصلة ، مستوصلة ، واشمة ، مستوشمة :

5-8 نامصة ، متنمصة ، متفلجة ، مغیرة لخلق الله

نكته‌ای راجع به این روایت :

9-12آکل ربا ، موکل ربا ، کاتب ربا ، شاهد بر ربا

13- من باع من الیهود الشحوم :

14-23 الخمر ، عاصر الخمر ، معتصرها ، شاربها ، حاملها ، المحمولة الیه ، بائعها ، مبتاعها ، ساقیها ، مسقاها:

24- الیهود الذین اتخذوا قبور أنبیائهم مساجد :

25- زوارات القبور :

26- السارق :

27-28 الرجال المخنثین ، النساء المترجلات او المتبرجات

29-32 من أحدث فی المدینة حدثا ، من آوى فی المدینة محدثا ، من والى قوما بغیر اذن موالیه ، من أخفر مسلما :

33-34 الراشی ، المرتشی :

35-40 الزائد فی کتاب الله ، المکذب بقدر الله ، المتسلط بالجبروت لیعز من أذل الله ویذلّ من أعز الله ، المستحل لحرم الله ، المستحل من عترة الرسول ما حرم الله ، التارک لسنة رسول الله (ص)

41-42 آوی الصدقة ، المرتد اعرابیا بعد الهجرة

43-44 المراة تلبس لبسة الرجل ، الرجل یلبس لبسة المرأة

45-46 المتشبهین بالنساء ، المتشبهات بالرجال :

47- نساء كاسیات عاریات:

48-50 مانع الصدقة ، الحالّ ، المحلل له :

51- الذی یاتی المرأة فی دبرها

52-54 الخامشة وجهها ، الشاقة جیبها ، الداعیة بالویل والثبور

55-60 من غیّر تخوم الأرض ، من ذبح لغیر الله ، من لعن والدیه ، من کمه أعمی عن السبیل ، من وقع علی بهیمة ، من عَمِل عَمَل قوم لوط :

61- من آوی محدثا (مطلقا فی المدینة او غیرها):

62- من أحدث حدثا (مطلقا فی المدینة او غیرها) :

63- المصوّر :

64- امراة دعاها زوجها الی الفراش فتأبى

65- من أشار الی مسلم بحدیدة :

66- الدنیا وما فیها غیر ذکر الله وما والاه أو عالما أو متعلما :

67-68 من وسم البهیمة فی وجهها ومن ضربها فی وجهها

69-70 من ادعی الی غیر ابیه ومن انتمی الی غیر موالیه :

71-72 آکل ثمن الخمر والمشتراة له الخمر :

73-75 من لم یعدل فی الحکم من أمراء قریش ، من لم یرحم منهم اذا استرحم ، من لم یف بعهده منهم اذا عاهد :

76- من اتخذ ذات الروح غرضا :

نظرات() 

عکس

چهارشنبه 1390/07/27

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

نظرات() 

سوال از عمر

چهارشنبه 1390/07/27

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

* * * * * * *

سؤالات بینندگان

سؤال 1 :

در مورد این آیه:

سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ

سوره معارج / آیه 1

توضیح بفرمایید:

جواب 1 :

بعد از این‌كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) أمیر المؤمنین (علیه السلام) را در غدیر برای خلافت معرفی فرمودند، یكی از صحابه به نام حارث بن نعمان آمد نزد پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) و گفت:

به ما گفتی نماز بخوانید، خواندیم و گفتی روزه بگیرید، گرفتیم و گفتی حج بروید، رفتیم. الآن هم آمده‌ای پسر عمویت را به عنوان خلیفه بعد از خود بر ما معین می‌كنی؟! آیا این كار از جانب خودت بود یا از جانب خداوند؟

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

و الذی لا إله إلا هو! إن هذا من الله.

قسم به خدایی كه هیچ شریكی ندارد، این كار به أمر خداوند بوده است.

بعد هم این صحابه ناراحت و عصبانی شد و گفت:

أللهم! إن كان ما یقول محمد حقا فأمطر علینا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب ألیم.

خدایا! اگر آنچه را كه محمد می‌گوید حق است، سنگی از آسمان بر ما فرو فرست یا عذابی دردناك بر ما نازل كن.

فما وصل إلی راحلته، حتی رماه الله بحجر، فسقط علی هامته و خرج من دبره فقتله و أنزل الله تعالی: «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ / لِلْكَافِرینَ لَیْسَ لَهُ دَافِعٌ».

قبل از این‌كه این صحابه به شترش برسد، خداوند سنگی را از آسمان فرستاد كه از سرش وارد شد و از پایینش درآمد و مُرد و خداوند این آیه را نازل كرد: « ... »

السیرة الحلبیة للحلبی، ج 3، ص 337 ـ تفسیر الثعلبی، ج 10، ص 35 ـ الجامع لأحكام القرآن للقرطبی، ج 18، ص 278 ـ مناقب علی بن أبی طالب لإبن مردویه الأصفهانی، ص 248 ـ ینابیع المودة لذوی القربی للقندوزی، ج 2، ص 370 ـ فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی، ج 6، ص 282 ـ تفسیر أبی السعود، ج 9، ص 29 ـ روح المعانی للآلوسی، ج 29، ص 55 ـ الفصول المهمة فی معرفة الأئمة لإبن الصباغ، ج 1، ص 244 ـ التذكرة لسبط إبن الجوزی، ص 30 ـ تفسیر أبی السعود، ج 9، ص 29

* * * * * * *

سؤال 2 :

منظور از كلمه «أَنْفُسَنَا» در آیه مباهله چیست؟

جواب 2 :

جناب آقای إبن كثیر دمشقی می‌گوید:

قال جابر «أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ» رسول الله صلی الله علیه و سلم و علی بن أبی طالب و «أَبْنَاءَنَا» الحسن و الحسین و «نِسَاءَنَا» فاطمة.

جابر بن عبد الله انصاری می‌گوید: منظور از «أَنْفُسَنَا»، رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) و علی بن أبی طالب هستند و منظور از «أَبْنَاءَنَا» حسن و حسین هستند و منظور از «نِسَاءَنَا» فاطمه است.

آقای إبن كثیر دمشقی این روایت را می‌آورد و می‌گوید:

حاكم نیشابوری این روایت را آورده و می‌گوید: صحیح است و شرایط صحیح بخاری و صحیح مسلم را دارد.

تفسیر القرآن العظیم لإبن كثیر الدمشقی، ج 1، ص 379 ـ الدر المنثور لجلال الدین السیوطی، ج 2، ص 39 ـ فتح القدیر الجامع بین فنی الروایة و الدرایة من علم التفسیر للشوكانی، ج 1، ص 347

* * * * * * *

سؤال 3 :

در بعضی از شبكه‌ها شنیده‌ام كه از قول عمر گفته‌اند:

من متعه را از خودم حرام نكرده‌ام، بلكه این دستور پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بوده است.

با این‌كه جمله معروفی دارد كه می‌گوید:

متعتان كانتا فی زمن رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) و أنا أحرمهما و أعاقب علیهما.

به قول اینها كه آقای أبو بكر، یار غار پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) بوده و به او نزدیك بوده، چطور او این مطلب را نگفته و آقای عمر این مطلب را بعد از مدتی گفته است؟

جواب 3 :

من إبتداء یك كلیپی را پخش می‌كنیم و سپس جواب آن را می‌دهیم:

 

پخش كلیپ

كارشناس:

ربطی به عمر هم ندارد كه بگویند عمر آمده هم‌چنین را آورده. آن مسئله متعه حج است، حج تمتع است جناب آقای هاشمی.

هاشمی:

در متعه نكاح آمده است.

كارشناس:

اگر درباره متعه نكاح باشد، عمر نمی‌تواند. عمر یك حدیث ثابت را بازگو می‌كند، نه این‌كه مشرّع است جناب آقای هاشمی. فرق بین این است كه یك نفر بگوید من حرام می‌كنم یا نقل قول بكند از فرمایش حضرت علی كه از رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) حدیث روایت می‌كند كه:

رسول الله متعه را، صیغه را حرام كرده است.

فرق این دو واضح و روشن است. ناقل حدیث با مشرّع و كسی كه بگوید من حرام می‌كنم، دو تاست. حضرت عمر نفرمود من حرام می‌كنم. اگر هم هست، اگر در رابطه با متعة النكاح است، حضرت عمر ناقل حدیث رسول الله است.

[پایان كلیپ]

 

این آقا می‌گوید:

عمر مشرّع نیست، نقل قول می‌كند و می‌گوید رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) حرام كرده است.

یعنی اگر عمر بگوید «من حرام كرده‌ام»، مشرّع است. این آقایان هم می‌گویند تشریع فقط برای پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) است و مشرّع را كافر و مرتدّ می‌دانند.

برادران عزیز أهل سنت! من كاری ندارم كه این آقایان چقدر مطالعه می‌كنند یا مطالعه نمی‌كنند یا چه حرف‌هایی می‌زنند! در جلسات قبل هم كلیپی را نقل كردیم كه ایشان می‌گفت: «علامه مجلسی هیچ حرفی را در رابطه با سحر النبی نزده است» و ما هم ثابت كردیم كه علامه مجلسی (ره) هم خودش حرف دارد و هم از بزرگان دیگری مانند شیخ طبرسی (ره) نقل كرده است كه «اگر كسی بگوید پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) سحر شده است، عقلش را از دست داده است و دیوانه است». ما فكر می‌كردیم كه اینها فقط درباره علامه مجلسی (ره) و بزرگان ما دروغ می‌بافند، ولی این آقایان حتی نسبت به عمر هم رحم نمی‌كنند و صراحتاً می‌گویند كه «عمر نقل قول كرده و حرام نكرده است». من از عزیزان تقاضا می‌كنم كه مسند احمد را نگاه كنند كه در جلد 3، صفحه 325 از جابر بن عبد الله انصاری نقل می‌كند:

متعتان كانتا علی عهد النبی صلی الله علیه و سلم، فنهانا عنهما عمر رضی الله تعالی عنه.

دو متعه (متعة النساء و متعة الحج) در زمان نبی (صلی الله علیه و سلم) بود و عمر (رضی الله عنه) ما را از آن دو نهی كرد.

آقای سرخسی كه از فقهاء بزرگ احناف است، در كتاب فقهی المبسوط، جلد 4، صفحه 27 می‌گوید:

و قد صح أن عمر رضی الله عنه نهی الناس عن المتعة، فقال: متعتان كانتا علی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم و أنا أنهی الناس عنهما: متعة النساء و متعة الحج.

در حدیث صحیح ثابت شده است كه عمر (رضی الله عنه) مردم را از متعه نهی كرد و گفت: دو متعه در زمان رسول الله (صلی الله علیه و سلم) بود و من مردم را از آن دو نهی می‌كنم: متعه زنان و متعه حج.

اصول السرخسی، ج 2، ص 6

آقای إبن قدامه مقدسی كه از فقهاء نامی حنابله است و آقایان وهابی‌ها هم ارادت ویژه‌ای به او دارند، در كتاب فقهی المغنی، جلد 7، صفحه 572 همین عبارت را می‌آورد.

أحكام القرآن للجصاص، ج 1، ص 354 ـ الجامع لأحكام القرآن للقرطبی، ج 2، ص 392 ـ تذكرة الحفاظ للذهبی، ج 1، ص 366 ـ تفسیر الرازی، ج 5، ص 167 ـ علل الدارقطنی، ج 2، ص 156 ـ تاریخ بغداد للخطیب البغدادی، ج 14، ص 202 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 64، ص 71 ـ تهذیب الكمال فی أسماء الرجال للمزی، ج 31، ص 214 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 15، ص 418 ـ شرح معانی الآثار لأحمد بن محمد بن سلمة، ج 2، ص 146 ـ معرفة السنن و الآثار للبیهقی، ج 5، ص 345 ـ الاستذكار لإبن عبد البر، ج 4، ص 95 ـ التمهید لإبن عبد البر، ج 10، ص 113 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 16، ص 521 ـ بدایة المجتهد لإبن رشد الآندلسی، ج 1، ص 346

آقای إبن حزم آندلسی كه مورد تائید إبن تیمیه است و در این شبكه‌های وهابیت هم به كرات مطالبی از او نقل می‌كنند، در كتاب المحلی كه كتاب فقهی ظاهری‌هاست، جلد 7، صفحه 107 می‌گوید كه عمر گفت:

متعتان كانتا علی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم و أنا أنهی عنهما و أضرب علیهما: متعة النساء و متعة الحج.

دو متعه در زمان رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) مشروع بود و من از آن دو نهی می‌كنم و هر كس این دو متعه را انجام دهد، ‌من او را می‌زنم: متعه زنان و متعه حج.

این عباراتی است كه آقایان نقل كرده‌اند بر این‌كه عمر صراحتاً می‌گوید كه «دو متعه در زمان رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ آله) جایز بود و من مردم را از آن دو نهی می‌كنم و هر كس آنها را انجام بدهد، او را عقاب می‌كنم».

حتی ما از صحیح مسلم نقل كردیم كه جابر می‌گوید:

كنا نستمتع بالقبضة من التمر و الدقیق الأیام علی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم و أبی بكر، حتی نهی عنه عمر فی شأن عمرو بن حریث.

ما صحابه در زمان رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) و أبو بكر، زنان را با مقداری خرما و آرد متعه می‌كردیم، تا این‌كه عمر در قضیه عمرو بن حریث متعه را نهی كرد.

صحیح مسلم لمسلم بن حجاج النیشابوری، ج 4، ص 131، ح 3306، كتاب النكاح، باب نكاح المتعة

این واضح و روشن است. ولی این آقا می‌گوید «عمر مشرّع نبوده است». حالا كه ما ثابت كردیم آقای عمر مشرّع بوده است، حكم این قضیه چیست؟ حضرتعالی بیان كنید. اگر واقعاً راست می‌گویید، به جای إهانت، جسارت و فحاشی، جواب ما را بدهید. چیزی كه در زمان پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) حلال بود، چرا آقای عمر آن را در زمان خودش حرام كرده است؟!

داستان عمرو بن حریث هم این بود كه او یك زنی را متعه كرده بود و از او بچه‌دار شده بود و این زن را رها كرده بود و رفته بود. این زن هم نزد عمر رفت و ماجرا را برایش گفت. عمر عصبانی شد و آمد بالای منبر و گفت:

متعتان كانتا علی عهد رسول الله صلی الله علیه و سلم و أنا أنهی الناس عنهما: متعة النساء و متعة الحج.

نظرات() 

عمر و شورا

چهارشنبه 1390/07/27

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

آقای محسنی

نظر عمر بن خطاب نسبت به چهره واقعی اعضای شورا چه بود؟

استاد حسینی قزوینی

سؤال زیبایی است! جناب عمر بن خطاب اصلاً معتقد به شورا نبود و از طرفی هم گفت كه «پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) از همه اینها راضی است» و از طرفی هم گفت كه «هر كس مخالفت كرد، گردنش را بزنید» و از طرف دیگر در منابع أهل سنت می‌بینیم كه عمر بن خطاب نسبت به اعضای شورا عباراتی را به كار برده كه اگر این عبارات را علماء شیعه در كتاب‌های شیعه می‌آوردند، آن عالم شیعی را در ماهواره وهابیت در أسفل السافلین قرار می‌دادند.

آقای شهاب الدین زهری نقل می‌كند:

عمر بن خطاب به أهل شورا كه نشسته بودند، نگاه كرد و گفت: همه شما طمع در خلافت دارید؟ گفتند: بله، چرا خلیفه نشویم؟

و ما الذی یبعدنا منها؟! ولیتها أنت فقمت بها و لسنا دونك فی قریش و لا فی السابقة و لا فی القرابة.

چه چیزی ما را از خلافت دور می‌كند؟ ما از تو چه چیزی را كم داریم؟ آیا سوابق اسلامی ما كمتر از تو است؟ آیا قرابت ما نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كمتر از تو است؟

جواب این شورا، در حقیقت طعنه‌ای بود به عمر بن خطاب. چون كسانی كه در سقیفه حاكم شدند، به این استدلال كردند كه به رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ آله) قرابت بیشتری دارند و خود را شایسته خلافت دانستند و انصار را بایكوت كردند و بر سر آنها كلاه گذاشتند و بعد هم متوسل به زور شدند. زبیر در اینجا طعنه می‌زند به عمر و به سقیفه اعتراض می‌كند كه نه سوابق اسلامی ما كمتر از تو است و نه قرابت ما به پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) كمتر از تو است.

أفلا أخبركم عن أنفسكم! قال: قل، فإنا لو استعفیناك لم تعفنا. فقال: أما أنت یا زبیر، فوعق لقس، مؤمن الرضا، كافر الغضب، یوما إنسان و یوما شیطان و لعلها لو أفضت إلیك ظلت یومك تلاطم بالبطحاء علی مد من شعیر! أفرأیت إن أفضت إلیك، فلیت شعری، من یكون للناس یوم تكون شیطانا و من یكون یوم تغضب؟! و ما كان الله لیجمع لك أمر هذه الأمة و أنت علی هذه الصفة.

عمر گفت: آیا شما را از خودتان و اعمال‌تان آگاه كنم؟ گفتند: بگو، اگر ما هم نخواهیم، تو چهره ما را معرفی خواهی كرد. عمر گفت: اما تو ای زبیر، تو یك آدم جاهل و خبیثی هستی و روزی كه حالت خوب است، مؤمن هستی و روزی كه در غضب هستی، كافر هستی. روزی انسان هستی و روزی شیطان هستی و اگر خلافت به تو برسد، به خاطر مقداری گندم، تمام حجاز را زیر و رو می‌كنی. اگر خلافت به تو برسد، روزی كه تو شیطان باشی و غضبناك باشی، چه كسی می‌خواهد خلیفه مردم باشد؟! این‌طور نیست كه روزی مؤمن و خوب باشی و روزی كافر و شیطان باشی و خداوند أمر این أمت را به تو واگذارد.

ثم أقبل علی طلحة فقال له: أقول أم أسكت؟ قال: قل، فإنك لا تقول من الخیر شیئا، قال: أما إنی أعرفك منذ أصیبت إصبعك یوم أحد وائیا بالذی حدث لك و لقد مات رسول الله صلی الله علیه و آله ساخطا علیك بالكلمة التی قلتها یوم أنزلت آیة الحجاب. ثم قال: أفأقول أم أسكت؟ قال: بالله أسكت.

سپس رو كرد به طلحه و گفت: بگویم یا ساكت باشم؟ طلحه گفت: بگو، من می‌دانم كه هیچ خیری نسبت به من از دهان تو خارج نمی‌شود. عمر گفت: روزی كه انگشت تو در جنگ أحد از بین رفت، دچار تكبر شدی و رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) از دنیا رفت در حالی‌كه از دست تو غضبناك بود به خاطر حرفی كه تو درباره حجاب گفتی وقتی آیه حجاب نازل شد (چون وقتی آیه حجاب آمد، طلحه گفت: رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) با دختران ما ازدواج می‌كند و اگر از دنیا برود، من با عایشه ازدواج می‌كنم و این موجب ایذاء رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) شد). سپس عمر گفت: باز هم بگویم یا ساكت باشم؟ طلحه گفت: تو را به خدا قسم! ساكت باش و دیگر چیزی نگو.

ثم أقبل علی سعد بن أبی وقاص فقال: إنما أنت صاحب مقنب من هذه المقانب، تقاتل به و صاحب قنص و قوس و أسهم و ما زهرة و الخلافة و أمور الناس!

سپس رو كرد به سعد بن أبی وقاص و گفت: كار تو قتل و كشتار است و أهل صیادی و تیراندازی هستی. قبیله بنی زهره كجا و خلافت و امور مردم كجا؟!

ثم أقبل علی عبد الرحمن بن عوف فقال: و أما أنت یا عبد الرحمن، فلو وزن نصف إیمان المسلمین بإیمانك لرجح إیمانك به و لكن لیس یصلح هذا الامر لمن فیه ضعف كضعفك و ما زهرة و هذا الامر!

سپس رو كرد به عبد الرحمن بن عوف و گفت: اگر ایمان همه مسلمین در یك كفه ترازو باشد و ایمان تو در كفه دیگر باشد، ایمان تو سنگین‌تر است، ولی تو ضعیف هستی و أمر خلافت برای كسی كه مانند تو ضعیف است، شایسته نیست و قبیله بنی زهره كجا و خلافت و امور مردم كجا؟!

ثم أقبل علی علی علیه السلام، فقال: لله أنت لولا دعابة فیك! أما والله! لئن ولیتهم لتحملنهم علی الحق الواضح و المحجة البیضاء.

سپس رو كرد به علی و گفت: اگر تو آدم شوخ طبعی نبودی، هیچ عیبی در تو نبود. به خدا قسم! اگر تو خلیفه شوی، مردم را به راه حق و آشكار و راه روشن هدایت می‌كنی.

برخی می‌گویند كه «اگر حضرت علی (علیه السلام) خلیفه می‌شد، چه می‌شد؟ حال كه خلیفه نشده، چه شده است؟». اگر خلیفه می‌شد، این سخن جناب عمر به حقیقت می‌پیوست.

ثم أقبل علی عثمان، فقال: ... فحملت بنی أمیة و بنی أبی معیط علی رقاب الناس و آثرتهم بالفئ، فسارت إلیك عصابة من ذؤبان العرب، فذبحوك علی فراشك ذبحا، والله! لئن فعلوا لتفعلن و لئن فعلت لیفعلن، فقال: فإذا كان ذلك فاذكر قولی، فإنه كائن.

سپس رو كرد به عثمان و گفت: اگر تو خلیفه شوی، می‌دانم كه بنی أمیه و بنی معیط را بر گردن مردم سوار می‌كنی و بر مردم تحمیل می‌كنی و بیت المال را حیف می‌كنی. اگر این كار را كردی، بدان كه گرگ‌های عرب جمع می‌شوند و تو را در رختخوابت ذبح می‌كنند. به خدا قسم! اگر تو این كار را بكنی، عرب هم هم‌چنین كاری را خواهد كرد. وقتی جمع شدند و تو را در رختخوابت ذبح كردند، به یاد این حرف من باش؛ این قطعاً اتفاق خواهد افتاد.

نثر الدرر لأبی سعد منصور بن الحسین الآبی (متوفای 421 هجری)، ج 2، ص 33، چاپ دار الكتب العلمیة بیروت ـ تذكرة الحمدونیة لإبن حمدون، ج 9، ص 147، نشر دار صادر بیروت ـ السقیفة و فدك للجوهری، ص 89 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید المعتزلی، ج 1، ص 186 ـ تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل للباقلانی، ص 510

جناب إبن قتبیة دینوری شبیه این مطلب را الإمامة و السیاسة می‌آورد و این را اضافه می‌كند كه عمر به عبد الرحمن بن عوف گفت:

ما یمنعنی منك یا عبد الرحمن إلا أنك فرعون هذه الأمة.

این‌كه من تو را خلیفه نمی‌كنم به این دلیل است كه تو فرعون أمت اسلامی هستی.

الامامة و السیاسة لإقتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 29

اما در رابطه با عبارتی كه آقای عمر نسبت به طلحه گفت، آقای بَغَوی كه از مفسران بنام أهل سنت است، در رابطه با آیه شریفه:

وَ لَا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا

سوره أحزاب / آیه 53

می‌گوید:

نزلت فی رجل من أصحاب النبی (صلی الله علیه و سلم) قال: لئن قبض رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) لأنكحن عایشة.

این آیه در مورد مردی از أصحاب رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) نازل شد كه گفت: اگر رسول الله (صلی الله علیه و‌‌ سلم) از دنیا برود، من با عایشه ازدواج می‌كنم.

قال مقاتل بن سلیمان: هو طلحة بن عبید الله.

مقاتل بن سلیمان می‌گوید: این شخص، طلحة بن عبید الله بود.

تفسیر البغوی، ج 3، ص 541 ـ تفسیر الرازی، ج 25، ص 225

* * * * * * *

آقای محسنی

پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) در مورد أمیر المؤمنین (علیه السلام) فرموده بود:

اگر شما او را ولی خود قرار دهید، او شما را به راه راست هدایت خواهد كرد، ولی شما این كار را نمی‌كنید.

در مورد این روایت توضیح بفرمایید.

استاد حسینی قزوینی

بله، این عبارتی از خلیفه دوم نقل كردیم كه گفت:

اگر علی را خلیفه كنم، مردم را به راه راست می‌كند و می‌دانم این كار را نمی‌كنند.

در منابع متعدد أهل سنت آمده است از قول پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) كه صراحتاً فرمودند:

وان ولیتموها علیا فهاد مهتد یقیمكم علی صراط مستقیم.

اگر علی را خلیفه كنید، او را هدایت شده و هدایت‌گر خواهید یافت كه شما را به راه راست هدایت می‌كند.

شواهد التنزیل للحاكم الحسكانی، ج 1، ص 85 ـ الكامل لعبد الله بن عدی، ج 5، ص 313 ـ تاریخ بغداد للخطیب البغدادی، ج 4، ص 70 ـ أنساب الأشراف للبلاذری، ص 102

آقای حاكم نیشابوری می‌گوید:

هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه.

المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 3، ص 142

هم‌چنین احمد بن حنبل در مسند احمد، جلد 1، صفحه 109 آورده است كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

إن تؤمروا علیا رضی الله عنه و لا أراكم فاعلین، تجدوه هادیا مهدیا یأخذ بكم الطریق المستقیم.

اگر علی را امام و امیر خودتان قرار بدهید، گرچه می‌دانم این كار را نمی‌كنید، او را هدایت شده و هدایت‌گر خواهید یافت كه شما به راه مستقیم هدایت خواهد كرد.

مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 5، ص 176 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 799 ـ شواهد التنزیل للحاكم الحسكانی، ج 1، ص 82 ـ روح المعانی للآلوسی، ج 6، ص 170 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 42، ص 420 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر الجزری، ج 4، ص 31 ـ میزان الإعتدال للذهبی، ج 3، ص 363 ـ الإصابة فی تمییز الصحابة لإبن حجر العسقلانی، ج 4، ص 468 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر الدمشقی، ج 7، ص 397 ـ سبل الهدی و الرشاد للصالحی الشامی، ج 11، ص 250

در كنز العمال متقی هندی آمده است:

و إن تستخلفوا علیا و ما أراكم فاعلین، تجدوه هادیا مهدیا یحملكم من المحجة البیضاء.

اگر علی را خلیفه خودتان قرار دهید، گرچه می‌دانم این كار را نمی‌كنید، او را هدایت شده و هدایت‌گر خواهید یافت و شما را به راه روشن هدایت خواهد كرد.

كنز العمال للمتقی الهندی، ج 11، ص 630، ح 33072

اینها تعابیری است كه در منابع أهل سنت آمده است.

نظرات() 

عثمان

چهارشنبه 1390/07/27

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: خلافت ـ خلافت عثمان و خلافت شورایی

شبكه جهانی ولایت : 17 / 04 / 1390

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

توجه: غالب منابع ذكر شده، از نرم افزار مكتبة أهل البیت (علیهم السلام) می‌باشد.

 

آقای محسنی

در جلسات قبل، بحث در مورد خلافت و ملاك‌های خلافت از دیدگاه أهل سنت بود و چند جلسه را پیرامون خلافت أبو بكر و عمر بحث كردیم و یك جلسه هم به خاطر رحلت حضرت أبو طالب (علیه السلام)، پیرامون ایشان بحث كردیم و در این جلسه هم قصد داریم بحث خلافت را ادامه بدهیم و به بحث خلافت عثمان هم برسیم. ولی در اینجا بحث خلافت شورایی پیش می‌آید كه توسط عمر طراحی شد و ما هم از شما می‌پرسیم و مورد نقد و بررسی قرار می‌دهیم.

آیا عمر بن خطاب كه طراح خلافت شورایی بود، خودش معتقد به شورا بود یا خیر؟

استاد حسینی قزوینی

همان‌طور كه بینندگان عزیز ما در جریان هستند، كلیپی در یكی از شبكه‌های وهابی از بنده پخش شده بود كه بنده عرض كردم:

خلافت أبو بكر و عمر و عثمان، هیچ‌كدام متكی بر إجماع نیست، بلكه خلافت أبو بكر توسط عمر و أبو عبیده جراح منعقد شد و در خلافت عمر هم عده زیادی اعتراض و مخالفت كردند.

كارشناس این شبكه هم با عبارات درشت و ركیك بیان كرد كه اینها بی‌انصافی است.

ما با مدارك از منابع أهل سنت، در خیلی از مواقع با بررسی سندی ثابت كردیم كه هیچ نصی بر خلافت أبو بكر وجود ندارد و بزرگان أهل سنت هم بر این قضیه اعتراف دارند و خلافت أبو بكر هم إجماعی نبوده است و خود عمر و دیگران هم در صحیح بخاری اعتراف می‌كنند كه تعداد زیادی از مهاجرین و انصار مخالفت كردند و أمیر المؤمنین (علیه السلام) و بنی هاشم هم تا 6 ماه با أبو بكر بیعت نكردند و بیعت أبو بكر هم متكی بر ایجاد رعب و وحشت و استفاده از زور صورت گرفت. مدارك متعددی هم آوردیم كه در خلافت جناب عمر، انصار و مهاجرین اعتراض كردند و توده مردم اعتراض كردند و آقا أمیر المؤمنین (علیه السلام) اعتراض كردند و طلحه و زبیر هم اعتراض كردند و در پایان هم عبارتی را از إبن تیمیه حرانی كه شیخ الإسلام آقایان وهابی‌هاست آوردیم بر این‌كه در خلافت عمر كه توسط أبو بكر نصب شد، عده زیادی بر او اعتراض كردند و به أبو بكر گفت:

فردای قیامت پاسخ خدا را چه خواهی داد كه یك فرد تند و بد اخلاق و خشن را بر ما مسلط كردی؟!

این خلاصه مطالب ما بود كه در بحث‌های گذشته آوردیم.

امروز طبق وعده‌ای كه به دوستان داده بودیم، در رابطه با خلافت عثمان بحث می‌كنیم. آقایان أهل سنت خیلی عنایت دارند بر این‌كه ثابت كنند خلافت عثمان شورایی و در نهایت دمكراسی بوده است.

 

 عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود

نكته اول:

آقای إبن عبد البر (متوفای 463 هجری) می‌گوید:

عن عمر أنه قال: لو كان سالم حیا ما جعلتها شوری.

عمر گفت: اگر آقای سالم (مولی أبی حذیفه) زنده بود، من به هیچ‌وجه خلافت را شورایی نمی‌كردم.

الإستیعاب فی معرفة الأصحاب لإبن عبد البر، ج 2، ص 568 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر الجزری، ج 2، ص 246 ـ عمدة القاری شرح صحیح البخاری للعینی، ج 16، ص 245 ـ الأعلام لخیر الدین الزركلی، ج 3، ص 73 ـ الوافی بالوفیات للصفدی، ج 15، ص 58 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر الدمشقی، ج 6، ص 370 ـ السیرة الحلبیة للحلبی، ج 2، ص 186

این نشان می‌دهد كه آقای عمر اصلاً معتقد به شورا نبود.

آقای عمر بن شبة النمیری (متوفای 262 هجری) می‌گوید:

قال عمر بن خطاب: لو ادركت أبا عبیدة بن الجراح لولیته.

عمر بن خطاب گفت: اگر أبو عبیدة بن جراح زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 886 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 3، ص 268 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 13، ص 216 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 413 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 16، ص 241 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 372 ـ الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28

و لو أدركت معاذ بن جبل ثم ولیته.

اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 887 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 590 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 58، ص 403 ـ الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 738

و لو أدركت خالد بن الولید ثم ولیته.

اگر خالد بن ولید زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 887 ـ الآحاد و المثانی للضحاك، ج 2، ص 26 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 16، ص 241 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 372 ـ الامامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 739

این خالد بن ولید، همان است كه عمر بن خطاب قسم خورد به خاطر تجاوز به همسر مالك بن نویره سنگسارش می‌كنم.

در كتاب تخریج الأحادیث و الآثار آقای زیلعی، جلد 2، صفحه 250 آمده است:

لو كان أبو عبیدة حیا لأستخلفته و لو كان معاذ حیا لأستخلفته و لو كان سالم حیا لأستخلفته.

اگر أبو عبیده بن جراح زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم و اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم و اگر سالم مولی أبو حذیفة زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم

هم‌چنین احمد بن حنبل نقل می‌كند:

قال عمر: لو أدركنی أحد رجلین، ثم جعلت هذا الامر إلیه لوثقت به سالم مولی أبی حذیفة و أبو عبیدة بن الجراح.

عمر گفت: اگر این دو نفر در قید حیات بودند و من آنها را خلیفه می‌كردم، مورد وثوق من بودند: سالم مولی أبو حذیفة و أبو عبیدة بن جراح.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 1، ص 20 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 4، ص 220 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 732 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 44، ص 427 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 343 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 170 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 56 ـ تأویل مختلف الحدیث لإبن قتیبة، ص 115 ـ المحصول للرازی، ج 4، ص 322

نتیجه این‌كه خود جناب عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود. یعنی: «اگر خالد بن ولید و معاذ بن جبل و سالم و أبو عبیدة بن جراح زنده بودند، خلافت را شورایی نمی‌كردم. ولی چون اینها زنده نیستند، مجبور هستم خلافت را شورایی كنم».

 

نكته دوم:

ما از آقایان أهل سنت و كارشناسان شبكه‌های وهابی سؤال می‌كنیم:

این آقایان معتقدند كه خلافت در قریش است و خلفاء باید از قریش انتخاب شوند. به ما بگویند كه از این 4 نفر، كدام‌شان قریشی هستند؟

در مسند احمد آمده است:

الأئمة من قریش.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 3، ص 129 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 4 ص 76 ـ السنن الكبری للبیهقی، ج 8، ص 143 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 5، ص 192 ـ مسند أبی داود الطیالسی، ص 125 ـ المصنف لعبد الرزاق الصنعانی، ج 11 ص 58 ـ المصنف لإبن أبی شیبة الكوفی، ج 7، ص 545 ـ كتاب السنة لعمرو بن أبی عاصم، ص 517 ـ السنن الكبری للنسائی، ج 3، ص 467 ـ مسند أبی یعلی، ج 6، ص 321 ـ المعجم الكبیر للطبرانی، ج 1، ص 252 ـ الدر المنثور لجلال الدین السیوطی، ج 6، ص 399

در صحیح بخاری از عبد الله بن عمر نقل شده است كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

لا یزال هذا الأمر فی قریش ما بقی منهم إثنان.

مادامی كه از قریش دو نفر روی كره زمین باشند، خلافت برای آنهاست و غیر از قریش، كسی نباید خلیفه شود.

صحیح البخاری لمحمد بن اسماعیل البخاری، ج 4، ص 155، ح 3501، كتاب المناقب، باب مناقب قریش ـ صحیح مسلم لمسلم بن حجاج النیشابوری، ج 6، ص 3، ح 4597، كتاب الإمارة، باب الناس تبع لقریش و الخلافة فی قریش

جالب این است كه صحیح بخاری از معاویه نقل می‌كند و می‌گوید كه از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم:

إن هذا الأمر من قریش لا یعادیهم أحد إلا كبه الله علی وجهه.

خلافت از آنِ قریش است و اگر كسی خلافت قریش را دوست نداشته باشد، خداوند او را با سر وارد آتش جهنم می‌كند.

صحیح البخاری لمحمد بن اسماعیل البخاری، ج 4، ص 155، ح 3500، كتاب المناقب، باب مناقب قریش

این آقایان به ما جواب بدهند كه از این 4 نفری كه جناب عمر می‌گوید اگر اینها در قید حیات بودند، من آنها را خلیفه می‌كردم، كدام‌شان از قریش بودند؟ آیا اینها با این حدیث هم‌خوانی دارند یا ندارند؟

نتیجه این‌كه برای بینندگان عزیز ما ثابت شد كه خلیفه دوم به هیچ‌وجه معتقد به خلافت شورایی نبوده است و از باب ضرورت و نبودن چاره، خلافت را شورایی كرده است.

نظرات() 

شورا

چهارشنبه 1390/07/27

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: خلافت ـ خلافت عثمان و خلافت شورایی

شبكه جهانی ولایت : 17 / 04 / 1390

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

توجه: غالب منابع ذكر شده، از نرم افزار مكتبة أهل البیت (علیهم السلام) می‌باشد.

 

آقای محسنی

در جلسات قبل، بحث در مورد خلافت و ملاك‌های خلافت از دیدگاه أهل سنت بود و چند جلسه را پیرامون خلافت أبو بكر و عمر بحث كردیم و یك جلسه هم به خاطر رحلت حضرت أبو طالب (علیه السلام)، پیرامون ایشان بحث كردیم و در این جلسه هم قصد داریم بحث خلافت را ادامه بدهیم و به بحث خلافت عثمان هم برسیم. ولی در اینجا بحث خلافت شورایی پیش می‌آید كه توسط عمر طراحی شد و ما هم از شما می‌پرسیم و مورد نقد و بررسی قرار می‌دهیم.

آیا عمر بن خطاب كه طراح خلافت شورایی بود، خودش معتقد به شورا بود یا خیر؟

استاد حسینی قزوینی

همان‌طور كه بینندگان عزیز ما در جریان هستند، كلیپی در یكی از شبكه‌های وهابی از بنده پخش شده بود كه بنده عرض كردم:

خلافت أبو بكر و عمر و عثمان، هیچ‌كدام متكی بر إجماع نیست، بلكه خلافت أبو بكر توسط عمر و أبو عبیده جراح منعقد شد و در خلافت عمر هم عده زیادی اعتراض و مخالفت كردند.

كارشناس این شبكه هم با عبارات درشت و ركیك بیان كرد كه اینها بی‌انصافی است.

ما با مدارك از منابع أهل سنت، در خیلی از مواقع با بررسی سندی ثابت كردیم كه هیچ نصی بر خلافت أبو بكر وجود ندارد و بزرگان أهل سنت هم بر این قضیه اعتراف دارند و خلافت أبو بكر هم إجماعی نبوده است و خود عمر و دیگران هم در صحیح بخاری اعتراف می‌كنند كه تعداد زیادی از مهاجرین و انصار مخالفت كردند و أمیر المؤمنین (علیه السلام) و بنی هاشم هم تا 6 ماه با أبو بكر بیعت نكردند و بیعت أبو بكر هم متكی بر ایجاد رعب و وحشت و استفاده از زور صورت گرفت. مدارك متعددی هم آوردیم كه در خلافت جناب عمر، انصار و مهاجرین اعتراض كردند و توده مردم اعتراض كردند و آقا أمیر المؤمنین (علیه السلام) اعتراض كردند و طلحه و زبیر هم اعتراض كردند و در پایان هم عبارتی را از إبن تیمیه حرانی كه شیخ الإسلام آقایان وهابی‌هاست آوردیم بر این‌كه در خلافت عمر كه توسط أبو بكر نصب شد، عده زیادی بر او اعتراض كردند و به أبو بكر گفت:

فردای قیامت پاسخ خدا را چه خواهی داد كه یك فرد تند و بد اخلاق و خشن را بر ما مسلط كردی؟!

این خلاصه مطالب ما بود كه در بحث‌های گذشته آوردیم.

امروز طبق وعده‌ای كه به دوستان داده بودیم، در رابطه با خلافت عثمان بحث می‌كنیم. آقایان أهل سنت خیلی عنایت دارند بر این‌كه ثابت كنند خلافت عثمان شورایی و در نهایت دمكراسی بوده است.

 

 عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود

نكته اول:

آقای إبن عبد البر (متوفای 463 هجری) می‌گوید:

عن عمر أنه قال: لو كان سالم حیا ما جعلتها شوری.

عمر گفت: اگر آقای سالم (مولی أبی حذیفه) زنده بود، من به هیچ‌وجه خلافت را شورایی نمی‌كردم.

الإستیعاب فی معرفة الأصحاب لإبن عبد البر، ج 2، ص 568 ـ أسد الغابة فی معرفة الصحابة لإبن الأثیر الجزری، ج 2، ص 246 ـ عمدة القاری شرح صحیح البخاری للعینی، ج 16، ص 245 ـ الأعلام لخیر الدین الزركلی، ج 3، ص 73 ـ الوافی بالوفیات للصفدی، ج 15، ص 58 ـ البدایة و النهایة لإبن كثیر الدمشقی، ج 6، ص 370 ـ السیرة الحلبیة للحلبی، ج 2، ص 186

این نشان می‌دهد كه آقای عمر اصلاً معتقد به شورا نبود.

آقای عمر بن شبة النمیری (متوفای 262 هجری) می‌گوید:

قال عمر بن خطاب: لو ادركت أبا عبیدة بن الجراح لولیته.

عمر بن خطاب گفت: اگر أبو عبیدة بن جراح زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 886 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 3، ص 268 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 13، ص 216 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 413 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 16، ص 241 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 372 ـ الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28

و لو أدركت معاذ بن جبل ثم ولیته.

اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 887 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 590 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 58، ص 403 ـ الإمامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 738

و لو أدركت خالد بن الولید ثم ولیته.

اگر خالد بن ولید زنده بود، من او را ولی و خلیفه قرار می‌دادم.

تاریخ المدینة المنورة لإبن شبة النمیری، ج 3، ص 887 ـ الآحاد و المثانی للضحاك، ج 2، ص 26 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 16، ص 241 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 372 ـ الامامة و السیاسة لإبن قتیبة الدینوری، تحقیق الزینی، ج 1، ص 28 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 739

این خالد بن ولید، همان است كه عمر بن خطاب قسم خورد به خاطر تجاوز به همسر مالك بن نویره سنگسارش می‌كنم.

در كتاب تخریج الأحادیث و الآثار آقای زیلعی، جلد 2، صفحه 250 آمده است:

لو كان أبو عبیدة حیا لأستخلفته و لو كان معاذ حیا لأستخلفته و لو كان سالم حیا لأستخلفته.

اگر أبو عبیده بن جراح زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم و اگر معاذ بن جبل زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم و اگر سالم مولی أبو حذیفة زنده بود، من او را خلیفه قرار می‌دادم

هم‌چنین احمد بن حنبل نقل می‌كند:

قال عمر: لو أدركنی أحد رجلین، ثم جعلت هذا الامر إلیه لوثقت به سالم مولی أبی حذیفة و أبو عبیدة بن الجراح.

عمر گفت: اگر این دو نفر در قید حیات بودند و من آنها را خلیفه می‌كردم، مورد وثوق من بودند: سالم مولی أبو حذیفة و أبو عبیدة بن جراح.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 1، ص 20 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 4، ص 220 ـ كنز العمال للمتقی الهندی، ج 5، ص 732 ـ تاریخ مدینة دمشق لإبن عساكر، ج 44، ص 427 ـ الطبقات الكبری لمحمد بن سعد، ج 3، ص 343 ـ سیر أعلام النبلاء للذهبی، ج 1، ص 170 ـ تاریخ الإسلام للذهبی، ج 3، ص 56 ـ تأویل مختلف الحدیث لإبن قتیبة، ص 115 ـ المحصول للرازی، ج 4، ص 322

نتیجه این‌كه خود جناب عمر بن خطاب معتقد به شورا نبود. یعنی: «اگر خالد بن ولید و معاذ بن جبل و سالم و أبو عبیدة بن جراح زنده بودند، خلافت را شورایی نمی‌كردم. ولی چون اینها زنده نیستند، مجبور هستم خلافت را شورایی كنم».

 

نكته دوم:

ما از آقایان أهل سنت و كارشناسان شبكه‌های وهابی سؤال می‌كنیم:

این آقایان معتقدند كه خلافت در قریش است و خلفاء باید از قریش انتخاب شوند. به ما بگویند كه از این 4 نفر، كدام‌شان قریشی هستند؟

در مسند احمد آمده است:

الأئمة من قریش.

مسند احمد للإمام احمد بن حنبل، ج 3، ص 129 ـ المستدرك علی الصحیحین للحاكم النیشابوری، ج 4 ص 76 ـ السنن الكبری للبیهقی، ج 8، ص 143 ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد للهیثمی، ج 5، ص 192 ـ مسند أبی داود الطیالسی، ص 125 ـ المصنف لعبد الرزاق الصنعانی، ج 11 ص 58 ـ المصنف لإبن أبی شیبة الكوفی، ج 7، ص 545 ـ كتاب السنة لعمرو بن أبی عاصم، ص 517 ـ السنن الكبری للنسائی، ج 3، ص 467 ـ مسند أبی یعلی، ج 6، ص 321 ـ المعجم الكبیر للطبرانی، ج 1، ص 252 ـ الدر المنثور لجلال الدین السیوطی، ج 6، ص 399

در صحیح بخاری از عبد الله بن عمر نقل شده است كه پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:

لا یزال هذا الأمر فی قریش ما بقی منهم إثنان.

مادامی كه از قریش دو نفر روی كره زمین باشند، خلافت برای آنهاست و غیر از قریش، كسی نباید خلیفه شود.

صحیح البخاری لمحمد بن اسماعیل البخاری، ج 4، ص 155، ح 3501، كتاب المناقب، باب مناقب قریش ـ صحیح مسلم لمسلم بن حجاج النیشابوری، ج 6، ص 3، ح 4597، كتاب الإمارة، باب الناس تبع لقریش و الخلافة فی قریش

جالب این است كه صحیح بخاری از معاویه نقل می‌كند و می‌گوید كه از پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم:

إن هذا الأمر من قریش لا یعادیهم أحد إلا كبه الله علی وجهه.

خلافت از آنِ قریش است و اگر كسی خلافت قریش را دوست نداشته باشد، خداوند او را با سر وارد آتش جهنم می‌كند.

صحیح البخاری لمحمد بن اسماعیل البخاری، ج 4، ص 155، ح 3500، كتاب المناقب، باب مناقب قریش

این آقایان به ما جواب بدهند كه از این 4 نفری كه جناب عمر می‌گوید اگر اینها در قید حیات بودند، من آنها را خلیفه می‌كردم، كدام‌شان از قریش بودند؟ آیا اینها با این حدیث هم‌خوانی دارند یا ندارند؟

نتیجه این‌كه برای بینندگان عزیز ما ثابت شد كه خلیفه دوم به هیچ‌وجه معتقد به خلافت شورایی نبوده است و از باب ضرورت و نبودن چاره، خلافت را شورایی كرد

نظرات() 

آیا رسول خدا (ص) ، جنگ‌هاى جمل، صفین و نهروان را پیش بینى كرده بود؟

سه شنبه 1390/07/26

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

گروه صحابه  

پاسخ:

رسول خدا صلى الله علیه وآله با علمى كه خداوند به آن حضرت داده بود، از این جنگ‌ها خبر داده و اتقافات آن را پیش بینى كرده بود.

گاهى به امیرمؤمنان علیه السلام دستور مى‌دهد كه با عائشه، طلحه، زبیر و معاویه بجنگند، گاهى به اصحاب خود دستور مى‌دهد كه شما وظیفه دارید با ناكثین، قاسطین و مارقین بجنگید. گاهى در جمع همسران خود حاضر مى‌شود و براى آن‌ها از اتفاقات جمل و صفین سخن گفته و آن‌ها از حضور در این فتنه برحذر مى‌دارد.

این روایات، دلیل روشن و قاطع بر حقانیت امیرمؤمنان علیه السلام و بطلان دیگر مدعیان است.

<!--[if !supportLists]-->جنگ امیرمؤمنان (ع) با ناكثین، قاسطین و مارقین به دستور رسول خدا (ص) بوده است:

طبق روایاتى كه در منابع اهل سنت وارد شده، امیرمؤمنان على بن أبى‌طالب علیه السلام جنگ با عائشه، طلحه، زبیر و معاویه را وظیفه خود مى‌دانست و این وظیفه را پیامبر خدا صلى الله علیه وآله بر دوش آن حضرت نهاده بود. حتى امیرمؤمنان علیه السلام، نجنگیدن با آن‌ها را كفر مى‌دانست.

روایات صحیح السند فراوانى در این باره در كتاب‌هاى اهل سنت از طریق امیرمؤمنان علیه السلام، ابوایوب انصارى، عمار بن یاسر، عبد الله بن مسعود، خزیمة بن ثابت انصارى و ابو سعید خدرى، در این باره نقل شده است كه ما تنها به صورت خلاصه به چند روایت اشاره مى‌كنیم.

اكثر این روایات از نظر سندى نیز اشكالى ندارد؛ چنانچه ابن عبد البر قرطبى در این باره مى‌نویسد:

ولهذه الأخبار طرق صحاح قد ذكرناها فِى موضعها.

وروى من حدیث على، ومن حدیث ابْن مَسْعُود، ومن حدیث أَبِى أَیُّوب الأَنْصَارِیّ: أَنَّهُ أمر بقتال الناكثین، والقاسطین، والمارقین.

وروى عَنْهُ، أَنَّهُ قَالَ: مَا وجدت إلا القتال أو الكفر بما أنزل الله، یَعْنِی: والله أعلم قوله تعالى: «وَجَاهِدُوا فِى اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ».

و براى این احادیث طرق وسندهاى صحیح است که ما در جاى خود آن را آوردیم واز حدیث على (علیه السلام)و از حدیث ابن مسعود واز حدیث أبوأیوب الأنصارى، روایت شده است که آن حضرت مأمور شده است به جنگ نمودن با ناكثین وقاسطین ومارقین.

و از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: من بین جنگ با آن‌ها و كفر به آن چه كه خداوند نازل كرده، مخیر بودم. منظور آن حضرت این آیه قرآن بود كه «در راه خداوند آن گونه كه شایسته است، جهاد كنید».

إبن عبد البر، یوسف بن عبد الله بن محمد بن عبد البر النمری (متوفای463هـ)، الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص 1117، تحقیق علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412هـ.

<!--[if !supportLists]-->دسته اول: روایاتی كه از شخص امیر المؤمنین علیه السلام نقل شده است:

این روایت با چندین سند و در ده‌ها كتاب از كتاب‌هاى اهل سنت نقل شده است كه ما به نقل چند روایت اكتفا خواهیم كرد.

بزار در مسند خود مى‌نویسد:

حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ یَعْقُوبَ، قَالَ: ثنا الرَّبِیعُ بْنُ سَعْدٍ، قَالَ: ثنا سَعِیدُ بْنُ عُبَیْدٍ، عَنْ عَلِى بْنِ رَبِیعَةَ، عَنْ عَلِى، قَالَ: " عَهِدَ إِلَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) فِى قِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ ".

على (علیه السلام) فرمود: رسول خدا، از من براى جنگ با ناكثین و قاسطین و مارقین پیمان گرفت.

البزار، أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفای292 هـ)، البحر الزخار (مسند البزار)، ج3، ص26ـ 27، ح774، تحقیق: د. محفوظ الرحمن زین الله، ناشر: مؤسسة علوم القرآن، مكتبة العلوم والحكم - بیروت، المدینة الطبعة: الأولى، 1409 هـ.

طبرانى در المعجم الأوسط مى‌نویسد:

حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ أَبِى حُصَیْنٍ، قَالَ: نا جَعْفَرُ بْنُ مَرْوَانَ السَّمُرِى، قَالَ: نا حَفْصُ بْنُ رَاشِدٍ، عَنْ یَحْیَى بْنِ سَلَمَةَ بْنِ كُهَیْلٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِى صَادِقٍ، عَنْ رَبِیعَةَ بْنِ نَاجِدٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیًّا، یَقُولُ: " أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ "

الطبرانی، ابوالقاسم سلیمان بن أحمد بن أیوب (متوفاى360هـ)، المعجم الأوسط، ج 8، ص213، ح8433، تحقیق: طارق بن عوض الله بن محمد،‏عبد المحسن بن إبراهیم الحسینی، ناشر: دار الحرمین - القاهرة – 1415هـ.

هیثمى بعد از نقل این روایت مى‌گوید:

رواه البزار والطبرانى فى الأوسط وأحد إسنادى البزار رجاله رجال الصحیح غیر الربیع بن سعید ووثقه ابن حبان.

این روایت را بزار و طبرانى نقل كرده اند كه رجال سند بكى از نقلهاى بزار، راویان صحیح بخارى هستند غیر از ربیع بن سعید كه ابن حبان او را نیز توثیق كرده است.

الهیثمی، أبو الحسن علی بن أبی بكر (متوفای 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص 238، ناشر: دار الریان للتراث/‏ دار الكتاب العربی - القاهرة، بیروت – 1407هـ.

خطیب بغدادى در تاریخ بغداد آورده است:

أَخْبَرَنِى الأَزْهَرِى، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُظَفَّرِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ، قَالَ: وَجَدْتُ فِى كِتَابِ جَدِّى مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ: حَدَّثَنَا أَشْعَثُ بْنُ الْحَسَنِ السُّلَمِى، عَنْ جَعْفَرٍ الأَحْمَرِ، عَنْ یُونُسَ بْنِ أَرْقَمَ، عَنْ أَبَانَ، عَنْ خُلَیْدٍ الْعَصْرِى، قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیًّا یَقُولُ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ: أَمَرَنِى رَسُولُ اللَّهِ (ص) " بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْمَارِقِینَ، وَالْقَاسِطِینَ "

خلید عصرى گفت كه شنیدم از امیر المؤمنین على علیه السلام كه در روز نهروان مى‌فرمود: رسول خدا به من دستور داد تا با ناكثین و قاسطین و مارقین بجنگم.

البغدادی، أحمد بن علی ابوبكر الخطیب (متوفای463هـ)، تاریخ بغداد، ج8، ص 340، ناشر: دار الكتب العلمیة – بیروت.

مقدسى در البدأ والتاریخ مى‌نویسد:

فقال على علیه السلام دعوهم حتى یأخذوا مالا ویسفكوا دما وكان یقول أمرنى رسول الله صلى الله علیه وسلم بقتال الناكثین والقاسطین والمارقین فالناكثون أصحاب الجمل والقاسطون أصحاب صفین والمارقون الخوارج.

امیر المؤمنین على علیه السلام مى‌فرمود: تا زمانى كه مالى را ندزدیده‌اند و خونى را نریخته‌اند آنان را رها كنید ! رسول خدا به من دستور داد تا با ناكثین و قاسطین و مارقین بجنگم. ناكثان كسانى هستند كه جنگ جمل را به راه انداختند و قاسطین كسانى هستند كه در صفین جنگیدند و مارقین خوارج هستند.

المقدسی، مطهر بن طاهر (متوفای507 هـ)، البدء والتاریخ، ج5، ص 224، ناشر: مكتبة الثقافة الدینیةـ بورسعید.

ابن المقرى، همین روایت را با سند دیگر نقل كرده است:

حَدَّثَنَا هُذَیْلٌ، ثنا أَحْمَدُ، حَدَّثَنَا أَحْوَصُ، حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ سَلَمَةَ بْنِ كُهَیْلٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِى صَادِقٍ، عَنْ رَبِیعَةَ بْنِ نَاجِدٍ، عَنْ عَلِى قَالَ: " أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ "

أبو بكر بن المقرئ (متوفاى381هـ)، معجم ابن المقرئ، ج1، ص405، تحقیق: محمد صلاح الفلاح، ناشر: الجامعة الإسلامیة (دكتوراة) / مكتبة الرشد ـ المدینة المنورة، الطبعة: الأولى.

ابن عقده نیز همین روایت را از علقمة بن قیس از امیرمؤمنان علیه السلام نقل كرده است:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ، ثنا إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْوَلِیدِ بْنِ حَمَّادٍ، أَخْبَرَنَا أَبِى، أَخْبَرَنَا یَحْیَى بْنُ حُزَابَةَ أَبُو زِیَادٍ الْفُقَیْمِى، وَحَدَّثَنِى الْحَسَنُ بْنُ عَمْرٍو، وَنَافِعُ بْنُ عَمْرٍو الْفُقَیْمِى بن عبد الله، قثنا فُضَیْلُ بْنُ عَمْرٍو، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى إِبْرَاهِیمَ فِى مَرَضِهِ الَّذِى مَاتَ فِیهِ، فَقَالَ: إِنِّى مُحَدِّثُكُمْ حَدِیثًا، فَإِنْ عِشْتُ فَاكْتُمُوهُ عَلَى، وَإِنْ مِتُّ فَحَدِّثُونَهُ، سَمِعْتُ عَلْقَمَةَ بْنَ قَیْسٍ، یَقُولُ: سَمِعْتُ عَلِیًّا، یَقُولُ: «أَمَرَنِى رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ».

فضیل بن عمرو گوید: زمانى كه ابراهیم در حال احتضار بود بر او وارد شدم، پس گفت: من حدیثى را براى شما نقل مى‌كنم كه اگر زنده ماندم آن را كتمان كنید و اگر از دنیا رفتم، آن را نقل كنید؛ از علقمة بن قیس شنیدم كه مى‌گفت: از على (علیه السلام) شنیدم كه مى‌گفت: رسول خدا (ص) به من دستور داد تا با ناكثین، قاسطین و مارقین بجنگم.

الكوفی، ابو العباس أحمد بن محمد بن سعید بن عقدة (متوفاى332هـ)، جزء من حدیث ابی العباس بن عقدة، ص20، تحقیق: قسم المخطوطات بشركة أفق للبرمجیات، ناشر: شركة أفق للبرمجیات ـ مصر، الطبعة: الأولى، 2004هـ

خطیب بغدادى در موضح الأوهام، ابن عساكر در تاریخ مدینه دمشق و ابن كثیر در البدایة والنهایة مى‌نویسند:

أَخْبَرَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَبِى بَكْرٍ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ إِسْحَاقَ الْبَغَوِى، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُبَیْدِ بْنِ أَبِى هَارُونَ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَرَاسَةَ، عَنْ شَرِیكٍ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ أَبِى سَعِیدٍ عُقَیْصَا، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیًّا، یَقُولُ: " أُمِرْتُ بِقِتَالِ ثَلاثَةٍ: النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ، قَالَ: فَالنَّاكِثِینَ الَّذِینَ فَرَغْنَا مِنْهُمْ، وَالْقَاسِطِینَ الَّذِینَ نَسِیرُ إِلَیْهِمْ، وَالْمَارِقِینَ لَمْ نَرَهُمْ بَعْدُ "، قَالَ: وَكَانُوا أَهْلَ النَّهْرِ.

البغدادی، ابوبكر أحمد بن علی بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، موضح أوهام الجمع والتفریق، ج 1، ص393، تحقیق : د. عبد المعطی أمین قلعجی، ناشر : دار المعرفة - بیروت، الطبعة : الأولى 1407هـ ؛

ابن عساكر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاى571هـ)، تاریخ مدینة دمشق وذكر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، ج 42، ص469، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر - بیروت – 1995؛

ابن كثیر الدمشقی، ابوالفداء إسماعیل بن عمر القرشی (متوفاى774هـ)، البدایة والنهایة، ج 7، ص306، ناشر: مكتبة المعارف – بیروت.

بلاذرى در الأنساب الأشراف مى‌نویسد:

حَدَّثَنِى أَبُو بَكْرٍ الأَعْیَنُ، وَغَیْرُهُ، قَالُوا: حَدَّثَنَا أَبُو نُعَیْمٍ الْفَضْلُ بْنُ دُكَیْنٍ، حَدَّثَنَا فِطْرُ بْنُ خَلِیفَةَ، عَنْ حَكَمِ بْنِ جُبَیْرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ إِبْرَاهِیمَ، یَقُولُ: سَمِعْتُ عَلْقَمَةَ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیًّا، یَقُولُ: " أُمِرْتُ بِقِتَالِ النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ "، وَحُدِّثْتُ أَنَّ أَبَا نُعَیْمٍ، قَالَ لَنَا: النَّاكِثُونَ أَهْلُ الْجَمَلِ، وَالْقَاسِطُونَ أَصْحَابُ صِفِّینَ، وَالْمَارِقُونَ أَصْحَابُ النَّهْر

البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر (متوفاى279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص286، طبق برنامه الجامع الكبیر.

<!--[if !supportLists]--><!--[endif]-->دسته دوم: روایاتی كه از عمار بن یاسر رحمةالله علیه نقل شده است:

أبو یعلى در مسند خود مى‌نویسد:

حَدَّثَنَا الصَّلْتُ بْنُ مَسْعُودٍ الْجَحْدَرِى، حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَیْمَانَ، حَدَّثَنَا الْخَلِیلُ بْنُ مُرَّةَ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَیْمَانَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، قَالَ: سَمِعْتُ عَمَّارَ بْنَ یَاسِرٍ، یَقُولُ: «أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاكِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ».

عمار یاسر گفته است: به من دستور داده شد تا با ناكثین، قاسطین و مارقین بجنگم.

أبو یعلى الموصلی التمیمی، أحمد بن علی بن المثنى (متوفای307 هـ)، مسند أبی یعلى، ج3، ص 194، ح1623، تحقیق: حسین سلیم أسد، ناشر: دار المأمون للتراث - دمشق، الطبعة: الأولى، 1404 هـ – 1984م.

دولابى در الكنى والأسماء همین مطلب را از عمار یاسر نقل مى‌كند:

حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِى بْنِ عَفَّانَ قَالَ: ثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَطِیَّةَ قَالَ: ثَنَا أَبُو الأَرْقَمِ، عَنْ أَبِى الْجَارُودِ، عَنْ أَبِى الرَّبِیعِ الْكِنْدِى، عَنْ هِنْدَ بْنِ عَمْرٍو قَالَ: سَمِعْتُ عَمَّارًا، یَقُولُ: " أَمَرَنِى رَسُولُ اللَّهِ (ص) أَنْ أُقَاتِلَ مَعَ عَلِى النَّاكِثِینَ وَالْقَاسِطِینَ وَالْمَارِقِینَ "

از عمار شنیدم كه رسول خدا به من دستور داد تا در كنار على با ناكثین و قاسطین و مارقین بجنگم.

الدولابی، الإمام الحافظ أبو بشر محمد بن أحمد بن حماد (متوفای310هـ)، الكنى والأسماء، ج1، ص 360، ح641، تحقیق: أبو قتیبة نظر محمد الفاریابی، ناشر: دار ابن حزم - بیروت/ لبنان، الطبعة: الأولى، 1421 هـ ـ 2000م.

نظرات() 

آیا واقعیت دارد كه عمر بن خطاب، سوره بقره را در مدت دوازده سال یاد گرفته است؟

سه شنبه 1390/07/26

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

گروه اهل سنت  

سؤال كننده: جعفر الصادق

پاسخ:

بسیارى از بزرگان اهل سنت نقل كرده‌اند كه خلیفه دوم براى یادگرفتن سوره بقره دوازده سال زحمت كشیده است و وقتى موفق شد، شترى را به عنوان شكرانه آن قربان كرد.

بیهقى در شعب الإیمان، قرطبى در تفسیر خود، ابن عساكر در تاریخ مدینه دمشق، ذهبى در تاریخ الإسلام، سیوطى در تنویر الحوالك و الدر المنثور، زرقانى در شرح خود بر موطأ مالك، كتانى در نظام الحكومة و ... نوشته‌اند:

وَأَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ، ثنا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ، ثنا بِشْرُ بْنُ مُوسَى أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِیُّ، ثنا مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: " تَعَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ الْبَقَرَةَ فِی اثْنَتَیْ عَشْرَةَ سَنَةً، فَلَمَّا أَتَمَّهَا، نَحَرَ جَزُورًا "

از عبد الله بن عمر نقل شده است كه گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول كشید تا سوره بقره را یاد بگیرد، وقتى تمام كرد، شترى را ذبح نمود.

البیهقی، أحمد بن الحسین بن علی بن موسی ابوبكر (متوفای458هـ)، شعب الإیمان، ج2، ص1954، تحقیق: محمد السعید بسیونی زغلول، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1410هـ؛

الأنصاری القرطبی، ابوعبد الله محمد بن أحمد (متوفای671هـ)، الجامع لأحكام القرآن، ج1، ص40، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛

ابن عساكر الدمشقی الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله،(متوفای571هـ)، تاریخ مدینة دمشق وذكر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، ج44، ص286، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر - بیروت – 1995؛

الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفای 748 هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج3، ص267، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربی - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م؛

السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ)، تنویر الحوالك شرح موطأ مالك، ج1، ص162، ناشر: المكتبة التجاریة الكبرى ـ مصر، 1389هـ ـ 1969م؛

السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ)، الدر المنثور، ج1، ص54، ناشر: دار الفكر - بیروت – 1993؛

الزرقانی، محمد بن عبد الباقی بن یوسف (متوفای1122هـ) شرح الزرقانی علی موطأ الإمام مالك، ج2، ص27، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ؛

الكتانی، عبد الحی بن عبد الكبیر (متوفای1383هـ)، نظام الحكومة النبویة المسمی التراتیب الإدرایة، ج2، ص280، ناشر: دار الكتاب العربی – بیروت.

بررسی سند روایت:

أَبُو الْحُسَیْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ:

خطیب بغدادى در باره او مى‌نویسد:

محمد بن الحسین بن محمد بن الفضل بن یعقوب بن یوسف بن سالم أبو الحسین الأزرق القطان... كتبنا عنه وكان ثقة .

محمد بن الحسین القطان، من از او روایت نوشته‌ام، و ثقه بوده است.

البغدادی، ابوبكر أحمد بن علی بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، تاریخ بغداد، ج 2، ص249، رقم: 718، ناشر: دار الكتب العلمیة – بیروت.

شم الدین ذهبى مى‌نویسد:

محمد بن الحسین بن محمد بن الفضل الأزرق . أبو الحسین القطان ، بغدادی ، ثقة مشهور.

الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 28، ص391 ، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربی - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ:

خطیب بغدادى او را این چنین ستوده است:

140 محمد بن أحمد بن الحسن بن إسحاق بن إبراهیم بن عبد الله أبو علی المعروف بابن الصواف ... وكان ثقة مأمونا من أهل التحرز ما رأیت مثله فی التحرز.

محمد بن احمد بن الحسن، مشهور به ابن صواف، ثقه، مورد اطمینان و اهل تقوى بود، من در تقوى همانند او را ندیدم.

تاریخ بغداد ج1، ص289

بِشْرُ بْنُ مُوسَى:

بشر بن موسى . ابن صالح بن شیخ بن عمیرة الامام الحافظ الثقة المعمر أبو علی الأسدی البغدادی .

قال الخطیب كان ثقة امینا عاقلا ركینا.

قال أبو بكر الخلال الفقیه كان أحمد بن حنبل یكرم بشر بن موسى وكتب له إلى الحمیدی إلى مكة . وقال الدارقطنی ثقة.

بشر بن موسى، پیشوا، حافظ (كسى كه یك صد هزار حدیث حفظ است) داراى عمر طولانى بود.

خطیب در باره او گفته: او ثقه، امین، عاقل و استوار بود.

ابوبكر خلال فقیه گفته: احمد بن حنبل، بشر بن موسى را احترام مى‌كرد. دارقطنى گفته: ثقه بود.

الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج13، ص352 ، تحقیق : شعیب الأرناؤوط , محمد نعیم العرقسوسی ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بیروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِیُّ:

ذهبى از او با عنوان ، امام ، محدث و یكى از علماى كوفه یاد كرده است.

أبو بلال الأشعری . الإمام المحدث أحد علماء الكوفة.

سیر أعلام النبلاء ج10 ص582 .

ابن حبان، نام او را در زمره ثقات آورده است.

أبو بلال الأشعری من أهل الكوفة یروى عن قیس بن الربیع والكوفیین روى عنه أهل العراق اسمه مرداس.

التمیمی البستی، ابوحاتم محمد بن حبان بن أحمد (متوفاى354 هـ)، الثقات، ج9، ص199، رقم: 15992، تحقیق السید شرف الدین أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

مَالِكُ بْنُ أَنَسٍ:

مالك بن أنس، یكى از ائمه اربعه اهل سنت و رئیس مذهب مالكى‌ها است، در وثاقت او هیچ تردیدى نیست؛ چنانچه ابن حجر مى‌گوید:

مالك بن أنس بن مالك بن أبی عامر بن عمرو الأصبحی أبو عبد الله المدنی الفقیه إمام دار الهجرة رأس المتقنین وكبیر المتثبتین حتى قال البخاری أصح الأسانید كلها مالك عن نافع عن بن عمر من السابعة مات سنة تسع وسبعین وكان مولده سنة ثلاث وتسعین وقال الواقدی بلغ تسعین سنة ع .

مالك بن أنس، فقیه و پیشواى مردم مدینه، برتر از همه افراد استوار و بزرگ‌تر از همه افراد مورد اعتماد بود؛ تا آن جا كه بخارى گفته: صحیح‌ترین تمام سند‌ها، روایت مالك از نافع از عبد الله بن عمر است.

تقریب التهذیب ج1، ص516، رقم: 6425

نَافِعٍ:

نافع، غلام عبد الله بن عمر است، ابن حجر مى‌گوید كه او ثقه، استوار، فقیه و مشهور بود:

نافع أبو عبد الله المدنی مولى بن عمر ثقة ثبت فقیه مشهور من الثالثة مات سنة سبع عشره ومائة أو بعد ذلك ع .

تقریب التهذیب ج1، ص559، رقم: 7086

ابْنِ عُمَرَ:

عبد الله بن عمر، صحابى.

*****

نتیجه آن كه در صحت این روایت هیچ تردیدى نیست و ثابت مى‌كند كه خلیفه دوم تنها براى یادگرفتن سوره بقره، دوازده سال وقت گذاشته است.

البته مشخص نیست كه این یادگرفتن به معنای حفظ كردن آن است یا به معنای یادگرفتن خواندن متن آن.

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)

 

نظرات() 

آیا عمر بن خطاب، آرزوى فضائل امیرمؤمنان علیه السلام را داشته است؟

سه شنبه 1390/07/26

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

گروه امام علی (ع)  

سؤال كننده: مهدی شجاعی

پاسخ:

این روایت را احمد بن حنبل و دیگر بزرگان اهل سنت با تعبیرات مختلف و سند‌هاى متعدد نقل كرده‌اند كه سند روایت احمد بن حنبل و طحاوى معتبر است:

1123 (978)- [1123] حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ طَیْفُورٍ، قثنا قُتَیْبَةُ، نا یَعْقُوبُ، عَنْ سُهَیْلِ بْنِ أَبِی صَالِحٍ، عَنْ أَبِیهِ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، قَالَ:

«لَقَدْ أُوتِیَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ثَلاثًا، لأَنْ أَكُونَ أُوتِیتُهَا أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِعْطَاءِ حُمْرِ النَّعَمِ جِوَارُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فِی الْمَسْجِدِ، وَالرَّایَةُ یَوْمَ خَیْبَرَ، وَالثَّالِثَةُ نَسِیَهَا سُهَیْلٌ»

عمر بن خطاب گفت: به على بن أبى طالب (علیه السلام) سه ویژگى داده شده است كه اگر من آن‌ها را داشتم، از داشتن شترهاى سرخ مو بهتر بود: همسایه‌گى رسول خدا در مسجد، دادن پرچم در روز خیبر. سومى را سهیل فراموش كرد.

الشیبانی،  ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، فضائل الصحابة، ج 2   ص 659، تحقیق د. وصی الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛

الطحاوی الحنفی، ابوجعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفاى321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج 9   ص 182ـ 183، تحقیق شعیب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1408هـ - 1987م.

بررسی سند روایت:

علی بن طیفور:

علی بن طیفور بن غالب أبو الحسن النسوی... وكان ثقة.

البغدادی، ابوبكر أحمد بن علی بن ثابت الخطیب (متوفاى463هـ)، تاریخ بغداد، ج11 ص442، رقم: 6344، ناشر: دار الكتب العلمیة – بیروت.

قتیبة بن سعید بن جمیل:

از روات بخارى و مسلم:

قتیبة بن سعید بن جمیل بفتح الجیم بن طریف الثقفی أبو رجاء البغلانی... ثقة ثبت من العاشرة مات سنة أربعین عن تسعین سنة ع

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقریب التهذیب، ج1 ص454، رقم: 5522

، تحقیق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشید - سوریا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.

یعقوب بن عبد الرحمن:

از روات بخارى و مسلم:

یعقوب بن عبد الرحمن بن محمد بن عبد الله بن عبد القاری بتشدید التحتانیة المدنی نزیل الإسكندریة حلیف بنی زهرة ثقة من الثامنة مات سنة إحدى وثمانین خ م د ت س

تقریب التهذیب ج1 ص608، رقم: 7824

سهیل بن ذكوان:

از روات بخارى و مسلم:

151 سهیل بن أبی صالح ذكوان السمان ع أحد العلماء الثقات وغیره أقوى منه وقد روى عنه مالك قال البخاری سمعت علیا یقول كان قد مات له أخ فوجد علیه فنسی كثیرا من حدیثه قال الحاكم قد یجد المتبحر فی الصنعة ما ذكره علی أخرجه مسلم فی الأصول وفی الشواهد

الذهبی الشافعی، شمس الدین ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، ذكر أسماء من تكلم فیه وهو موثق، ج1 ص96، تحقیق: محمد شكور أمریر المیادینی، ناشر: مكتبة المنار - الزرقاء، الطبعة: الأولى، 1406هـ.

ذكوان أبو صالح:

از روات بخارى و مسلم:

ذكوان أبو صالح السمان الزیات المدنی ثقة ثبت وكان یجلب الزیت إلى الكوفة من الثالثة مات سنة إحدى ومائة ع

تقریب التهذیب ج1 ص203، رقم: 1841

در نتیجه، سند این روایت صحیح است و هیچ اشكالى در آن نیست.

در این روایت، آمده بود كه سهیل، فضیلت سوم را فراموش كرده است؛ ولى همین روایت با سند دیگر از او نقل شده كه فضیلت سوم را نیز بازگو كرده است و آن ازدواج امیرمؤمنان علیه السلام با صدیقه طاهره سلام الله علیها است.

طحاوى در شرح مشكل الآثار مى‌نویسد:

(3047)- [3551 ] كَمَا قَدْ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مَرْزُوقٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا رَوْحُ بْنُ أَسْلَمَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا سُهَیْلُ بْنُ أَبِی صَالِحٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ، رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: قال عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ: " لَقَدْ أُعْطِیَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ خِصَالا، لأَنْ یَكُونَ فِیَّ خَصْلَةٌ مِنْهَا أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أُعْطَى حُمْرَ النَّعَمِ ".

قَالُوا: وَمَا هُنَّ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟ قَالَ: " تَزَوَّجَ فَاطِمَةَ ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَسُكْنَاهُ الْمَسْجِدَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) یَحِلُّ لَهُ فِیهِ مَا یَحِلُّ لِرَسُولِ اللَّهِ (ص) وَالرَّایَةُ یَوْمَ خَیْبَرَ ".

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ: وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الَّذِی عَادَ إِلَیْهِ هَذَا الْحَدِیثُ، إِنْ یَكُنْ هُوَ الْمَخْرَمِیَّ، فَهُوَ مِمَّنْ یُحْمَدُ فِی حَدِیثِهِ، وَإِنْ یَكُنْ هُوَ ابْنَ نَجِیحٍ أَبُو عَلِیِّ ابْنَ الْمَدِینِیِّ، فَإِنَّ حَدِیثَهُ لَیْسَ كَحَدِیثِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْمَخْرَمِیِّ، وَلَكِنَّهُ لَیْسَ بِسَاقِطٍ، قَدْ حَدَّثَ النَّاسُ عَنْهُ، وَأَحَدُ مَنْ حَدَّثَ عَنْهُ ابْنُهُ، وَهُوَ إِمَامُ أَهْلِ الْحَدِیثِ.

ابوهریره از عمر بن خطاب نقل كرده است كه گفت: على بن أبى طالب(ع) ویژگى‌هاى دارد كه اگر من یكى از آن‌ها را داشتم براى من بهتر از آن بود كه شتران سرخ مو داشته باشم. سؤال كردند: آن ویژگى‌ها كدامند؟ عمر گفت: ازدواج با دختر رسول خدا (ص)؛ سكونت با رسول خدا در مسجد و حلال بودن هر آن چه كه براى رسول خدا (ص) حلال بود؛ دادن پرچم به دست على (ع) در روز خیبر.

ابو جعفر (نویسنده) گفت: عبد الله بن جعفرى كه در سند روایت است، اگر عبد الله بن جعفر مخرمى باشد، از كسانى است كه در نقل روایت، ستایش شده است؛ ولى اگر عبد الله بن جعفر بن نجیج كه همان على بن مدینى است باشد، هرچند كه ارزش حدیث او به اندازه حدیث عبد الله بن جعفر مخرمى نیست؛ ولى روایتش مردود نیست، مردم از از او روایت نقل كرده‌اند كه یكى از آن‌ها پسر اوست كه او پیشواى اهل حدیث است.

الطحاوی، أبو جعفر أحمد بن محمد بن سلامة (متوفای321هـ)، شرح مشكل الآثار، ج 9، ص 182، ح3551، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1408هـ - 1987م.

حاكم نیشابورى بعد از نقل این روایت مى‌گوید:

هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه.

این روایت صحیح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده‌اند.

الحاكم النیسابوری، محمد بن عبدالله ابوعبدالله (متوفای 405 هـ)، المستدرك علی الصحیحین، ج 3، ص 135،‌ ح4632، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت الطبعة: الأولی، 1411هـ - 1990م.

جلال الدین سیوطى در تاریخ الخلفاء و ابن حجر هیثمى در الصواعق المحرقة مى‌نویسند:

واخرج أبو یعلى عن أبی هریرة قال قال عمر بن الخطاب لقد أعطى على ثلاث خصال لأن تكون لی خصلة منها أحب إلی من أن أعطى حمر النعم فسئل وما هن قال تزوجه ابنته فاطمة وسكناه المسجد لا یحل لی فیه ما یحل له والرایة یوم خیبر

وروى أحمد بسند صحیح عن ابن عمر نحوه.

ابویعلى از طریق ابوهریره نقل كرده است كه عمر بن خطاب گفت: به على (علیه السلام) سه ویژگى داده شده كه اگر یكى از آن‌ها را داشتم، براى من از داشتن شتران سرخ مو بهتر بود. سؤال شد كه آن‌ها ویژگى‌ها چه بود؟ گفت: رسول خدا (ص) او را به همسرى فاطمه دخترش درآورد، او را در مسجد جاى داد كه براى او سكونت در مسجد جایز بود و براى من جایز نبود، و دادن پرچم در روز خیبر.

احمد همین روایت را به صورت دیگر از عبد الله بن عمر با سند صحیح نقل كرده است.

السیوطی، جلال الدین أبو الفضل عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفاى911هـ)،  تاریخ الخلفاء، ج 1   ص 172، تحقیق: محمد محی الدین عبد الحمید، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

الهیثمی، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر (متوفاى973هـ)، الصواعق المحرقة علی أهل الرفض والضلال والزندقة، ج 2   ص 373، تحقیق عبد الرحمن بن عبد الله التركی - كامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ - 1997م.

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)

 

نظرات() 

فضائل معاویه

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

آیا برای  خال المومنین معاویه فضیلت و منقبتی وجود دارد یا خیر !!!

 

جلال الدین سیوطی در " اللآلی المصنوعه " ج 1 ص 388 چنین می گوید :

" ( قال ) الحاكم سمعت أبا العباس محمد بن یعقوب بن یوسف یقول سمعت أبی یقول سمعت إسحاق بن إبراهیم الحنظلی یقول : لا یصح فی فضل معاویة حدیث"

( اسحاق بن ابراهیم حنظلی می گوید : در فضل و منقبت معاویه هیچ حدیث صحیحی وجود ندارد . )

 

" اللآلىء المصنوعة فی الأحادیث الموضوعة ، اسم المؤلف: جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر السیوطی ، دار النشر : دار الكتب العلمیة - بیروت - 1417 هـ - 1996م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : أبو عبد الرحمن صلاح بن محمد بن عویضة "

*عجلونی در " کشف الخفاء " ج 2 ص 565 چنین می گوید :

"وباب فضائل معاویة لیس فیه حدیث صحیح‏ "

(  در باب فضائل معاویه حدیث صحیحی وجود ندارد )


" کشف الخفاء ومزیل الإلباس عما اشتهر من الأحادیث على ألسنة الناس ، اسم المؤلف: إسماعیل بن محمد العجلونی الجراحی الوفاة: 1162 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1405 ، الطبعة : الرابعة ، تحقیق : أحمد القلاش"


ابن تیمیه در " منهاج السنه " ج 4 ص 440 چنین می گوید :

" وطائفة وضعوا لمعاویة فضائل ورووا أحادیث عن النبیصفی ذلک کلها کذب"

(  گروهی برای معاویه فضلیت تراشی کرده و احادیثی را از قول رسول الله ( صلی الله علیه و آله وسلم ) روایت کردند که همه آنها دروغ هستند )


" منهاج السنة النبویة ، اسم المؤلف: أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیة الحرانی أبو العباس الوفاة: 728 ، دار النشر : مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. محمد رشاد سالم"

 

سیوطی در " تاریخ الخلفاء " ص 199 و ابن حجر مکی در " الصواعق المحرقه " ج 2 ص 374 چنین می گویند :

" وأخرج السلفی فی الطیوریات عن عبد الله بن أحمد بن حنبل قال سألت أبی عن علی ومعاویة فقال اعلم أن علیا کان کثیر الأعداء ففتش له أعداؤه عیبا فلم یجدوا فجاؤا إلى رجل قد حار به وقاتله فأطروه کیادا منهم له "

(عبدالله بن احمد می گوید : از پدرم ( احمد بن حنبل ) در مورد علی ( علیه السلام ) و معاویه پرسیدم . وی گفت: بدان که على دشمنان بسیار دارد و هر چه دشمنانش خواسته‏اند در او عیبى بیابند، موفق نشده‏اند. پس دور کسى جمع شده‏اند که با او محاربه و جنگ کرده است و او را در حیله و مکر بر علیه على تحریک نموده‏اند )


"تاریخ الخلفاء ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی الوفاة: 911 ، دار النشر : مطبعة السعادة - مصر - 1371هـ - 1952م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : محمد محی الدین عبد الحمید"

" الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة ، اسم المؤلف: أبو العباس أحمد بن محمد بن علی ابن حجر الهیثمی الوفاة: 973هـ ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - لبنان - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : عبد الرحمن بن عبد الله الترکی - کامل محمد الخراط"

 

«بخارى» که در صحیح خود حدیثى در ذکر مناقب «معاویه» نیافته، به ناچار آنجا که از مناقب صحابه سخن گفته، بابى گشوده است بنام " یاد کرد معاویه رضى اللّه عنه‏ " ( باب ذکر معاویه رضی الله عنه )

 

* ابن حجر در " فتح الباری " ج 7 ص 104 چنین می گوید :

" فهذه النکتة فی عدول البخاری عن التصریح بلفظ منقبة اعتمادا على قول شیخه"

یعنی : " این نکته ای که سبب شده است بخاری از بیان لفظ " منقبت " ( برای معاویه ) عدول کند زیرا بر کلام شیخ خود ( ابن راهویه ) اعتماد نموده است"

 

ابن حجر در ادامه می گوید :

" فأشار بهذا إلى ما اختلقوه لمعاویة من الفضائل مما لا أصل له وقد ورد فی فضائل معاویة أحادیث کثیرة لکن لیس فیها ما یصح من طریق الإسناد وبذلک جزم إسحاق بن راهویه والنسائی وغیرهما والله اعلم"

یعنی : " این خود دلیل آن است که فضایلى که در خصوص معاویه نقل شده ساختگی است ( هیچ اساس و صحتى ندارد ) و در فضایل معاویه احادیث فراوانى وارد شده که هیچ یک طریق اسناد درستى ندارد و اسحاق بن راهویه و نسائى و دیگران هم بر این عقیده‏اند"


" فتح الباری شرح صحیح البخاری ، اسم المؤلف: أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی الوفاة: 852 ، دار النشر : دار المعرفة - بیروت ، تحقیق : محب الدین الخطیب"

 

بدر الدین عینی در " عمده القاری " ج 16 ص 249 چنین می گوید :

" فإن قلت : قد ورد فی فضیلته أحادیث کثیرة . قلت : نعم ، ولکن لیس فیها حدیث یصح من طریق الإسناد نص علیه إسحاق بن راهویه والنسائی وغیرهما ، فلذلک قال : باب ذکر معاویة ، ولم یقل : فضیلة ولا منقبة "

یعنی : " هرگاه بگویى که در فضایل معاویه احادیث فراوانى هست، گویم آرى، ولکن هیچیک از آن احادیث طریق صحیح ندارد و صحیح نیست. اسحاق بن راهویه و نسائى و دیگران نیز همین مطلب را ذکر کرده‏اند و بیهوده نیست که بخارى عبارت «باب ذکر معاویه» آورده و نگفته : فضیلت و یا منقبت معاویه‏"


" عمدة القاری شرح صحیح البخاری ، اسم المؤلف: بدر الدین محمود بن أحمد العینی الوفاة: 855هـ ، دار النشر : دار إحیاء التراث العربی - بیروت"

 

حاکم نیشابوری در " معرفه علوم الحدیث " ص 83 و ابوالفرج ابن جوزی در " المنتظم " ج 13 ص 156 ؛ یاقوت حموی در " معجم البلدان " ج 5 ص 282 ؛ یوسف المزی در " تهذیب الکمال " ج 1 ص 339 ؛ ذهبی در " سیر اعلام النبلاء " ج 14 ص 132 ؛ یافعی در " مرآة الجنان " ج 2 ص 241 ؛ ابن کثیر سلفی در " البدایه و النهایه " ج 11 ص 124 و دیگر اعلام اهل سنت در ترجمه نسایی (از صاحبان کتب 6 گانه اهل سنت ) چنین می گویند :

 

"«حافظ نسائى» صاحب «سنن»، وارد «دمشق» شد و از مردم آنجا خواست چیزى از فضایل «معاویه» برشمردند، و گفت: «آیا کفایت نمى‏کند که هر کس بیاید و از فضائل او سخن گوید»؟ همه برخاستند و آنقدر در بیضه هایش زدند که از مسجد جامع بیرونش کردند .

خودش نقل مى‏کند: «مرا به مکه برده‏ و از آنجا نیز بیرون کردند». وى در آنجا مریض شد و همانجا کشته شد"

 

و در روایتی دیگر ( که یافعی به آن اشاره کرده است ) نسایی گفته است :

" ما اعرف له فضیلة الا لا اشبع بطنک"

یعنی " فضیلتی برای او نمی شناسم جز اینکه ( پیامبر فرموده ) خداوند ( هرگز ) شکم وی را سیر نکند"

 

پی نوشت :


معرفة علوم الحدیث ، اسم المؤلف: أبو عبد الله محمد بن عبد الله الحاکم النیسابوری الوفاة: 405 ، دار النشر : دار الکتب العلمیة - بیروت - 1397هـ - 1977م ، الطبعة : الثانیة ، تحقیق : السید معظم حسین"

" المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم ، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن علی بن محمد بن الجوزی أبو الفرج الوفاة: 597 ، دار النشر : دار صادر - بیروت - 1358 ، الطبعة : الأولى"

" معجم البلدان ، اسم المؤلف: یاقوت بن عبد الله الحموی أبو عبد الله الوفاة: 626 ، دار النشر : دار الفکر - بیروت"

"تهذیب الکمال ، اسم المؤلف: یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج المزی الوفاة: 742 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1400 - 1980 ، الطبعة : الأولى ، تحقیق : د. بشار عواد معروف"

"سیر أعلام النبلاء ، اسم المؤلف: محمد بن أحمد بن عثمان بن قایماز الذهبی أبو عبد الله الوفاة: 748 ، دار النشر : مؤسسة الرسالة - بیروت - 1413 ، الطبعة : التاسعة ، تحقیق : شعیب الأرناؤوط , محمد نعیم العرقسوسی"

" مرآة الجنان وعبرة الیقظان ، اسم المؤلف: أبو محمد عبد الله بن أسعد بن علی بن سلیمان الیافعی الوفاة: 768هـ ، دار النشر : دار الکتاب الإسلامی - القاهرة - 1413هـ - 1993م. "

" البدایة والنهایة ، اسم المؤلف: إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی أبو الفداء الوفاة: 774 ، دار النشر : مکتبة المعارف - بیروت"

 

این هم سیر فضایل دایی جان اهل سنت !!!!

نظرات() 

Introduction: one of the problems that Sunnis are mentioning about Shia is 'why Shias do not like Ayeshe.' In responding to this problem, Shias say:

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |


In the introduction of Nesaee's Sonan (Traditions) has been mentioned that: when the writer of this book was in Damascus, the people asked him about the merits of Muavie. And he said: 'I do not remember any other hadiths about him except that the Prophet (peace be upon him and his relatives) said: "O God! Never satisfy him in eating!" After that he was never satisfied with any food.' (Nesaee's Sonan v.1, p.7)


In that introduction has not mentioned what happened to him after disapproving of Muavie, but it has been written that he was forced to leave the mosque and sent to Ramle and then he passed away. Obviously, the people of Damascus could not tolerate his righteous saying; therefore, they tortured and murdered him due to nobody would dare to talk against Muavie again.


Is it correct that Muawaih was not legitimate to appoint any successor according to the peace pact with Imam Hassan (peace be upon him) and he had to give the responsibility of choosing the next caliph to the people? But Muawaih, later, rejected this condition and all of the conditions and appointed Yazid. So governing of Yazid was not legitimate and Muawaih was not in the responsibilities to choose him as the next caliph. As the result of this, Imam Husain (peace be upon him) did not revolt against a legitimate caliph!


Ibn Hajar has mentioned: 'Muawaih did not have any right and responsibility to choose the next caliph after himself, but it must have been done by counseling of Muslims.' (Savae Gholmoharegh, p. 81)

'Must Shias like Ayeshe and put Om-ol-Momenin (Mother of believers) at the beginning of her name while during the history many of Sunni's authorities insulted her?'

Let look at one of them: Ibn Khalkan in his book, Vafiat-ol-Ayan, has mentioned Ayeshe and he has referred to this narration: Ayeshe died fifty and eight years after Hegira and she was sixty seven years old. When she died, Abolahe ibn Omar was crying over Ayeshe. The news of his crying reached to Muavie. Muavie asked Abdolah: 'Are you crying over a woman?' Abolah said: 'I cry over Om-ol-Momenin (Mother of believers).

Here some questions should be posed:

1. While Muavie called Ayeshe 'a woman', why should Sunnis' friends insist on that Shias have to call Ayeshe Om-ol-Momenin (Mother of believers)?

2. What was the problem of Muavie with Ayeshe that he was disgusted wuth cryiong over her and he called her 'a woman' but not Om-ol-Momenin (Mother of believers)? Then can it be said that the Followers had problems with each other?

Did Muavie have any problems with Abu Bakr?

Muavie forced Mohammad ibn Abi Bakr into the skin of a donkey and burnt him because he was with Ali ibn Abi Taleb (peace be upon him)

Muavie poisoned Abodo-Rahman ibn Abi Bakr.

He prevented from crying over Ayeshe. Of course, in some narrations, muavie has ben mentioned as the murderer of Ayeshe

What are your ideas our Sunnis' friends? Do you respect Muavie?

Sources:

Ibn Khalkan's Vafiat-ol-Ayan and Abna –ol- Zaman v.3, p. 13

Alvela p. 30

Al-Bedaye and Nahaye v. 8, p. 123

Habib –ol-Sair p. 542

نظرات() 

Abu Bakr said: 'I heard myself from the Prophet (peace be upon him and his relatives) that prophets do not remain any inheritance.

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |


This hadith was quoted only by Abu Bakr and nobody else has mentioned it.


Ibn Abel Hadid in fourth volume of Exposition of Nahjolbalaghe in page 82 has written: 'It is well-known that the refusing of prophets' inheritance hadith was quoted only by Abu Bakr and nobody has mentioned it before.'


He discussed more about it in some pages after the above lines:


Most of the narrations have shown that nobody except Abu Bakr has narrated this hadith. And this point has been mentioned by most of the hadith authorities and even Sunni's Foghha (Jurisprudence Authorities) are reasoning with this as an only narration by one of the Prophet's follower. (Ibn Abel Hadid's Exposition of Nahjolbalaghe v.4 p.85)


Even Ibn Abel Hadid continued in this way:


'Master and Sheikh Abu Ali believed that the only narrator of this hadith is Abu Bakr'


Souti in History of the Caliphs and Ibn Hajare Asghalani in Savaegho- l- Mohareghe have certified that: 'The only follower who has (claimed and) quoted this hadith from the Prophet (peace be upon him and his relatives) was Abu Bakr' (History of the Caliphs p.68 and Savaegho- l- Mohareghe p.19)


According to all of these evidences that the only narrator was Abu Bakr; however, later they made fake hadiths that were quoted by other followers besides Abu Bakr.

نظرات() 

Ibn Abel Hadid in Exposition of Nahjolbalaghe has mentioned

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |


: I asked Ali ibn Farghi, the master and instructor of Gharbiye School in Baghdad: Was Fateme (peace be upon her) honest about her claim in Fadak case? Ali ibn Farghi replied to me: 'yes, she was.' I asked him: 'Then why did Abu Bakr not give back the Fadak to her while he knew she was honest?' Ali ibn Farghi smiled and said a witty point: 'If Abu Bakr had accepted Fateme's claim (peace be upon her) and had given back Fadak to her, the following day Fateme (peace be upon her) would have come and would have discussed her husband's right about being the caliph and would have dismissed Abu Bakr from his position. And Abu Bakr would not have been able to reject her claim, because he had accepted in Fadak case her claim without any witness, (so he rejected her claim about Fadak at the first place).' Ibn Abel Hadid added at the end of this narration that: 'And this saying is correct and acceptable.' (Ibn Abel Hadid's Exposition of Nahjolbalaghe v.16, p. 284)

نظرات() 

Who was the first person that complained to Osman?

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |




One of the Prophet's (peace be upon him) followers, Jablat-ibn- Amre Saaedi, who was from Assistors (Ansars) and had participated in Badr War. One day, he was sitting in a place where Osman was passing from there; in the Prophet's (peace be upon him) follower's hand was a chain, he said: 'I swear to God! I will put this chain around your neck one day, unless you depose the traitors from governing' Osman said: 'I did not appoint any traitors. I chose them from the people and the Prophet's followers, and I appointed good and kind people.' Jablat-ibn- Amre said: 'You appointed Marvan, Muavie, Abdolah ibn AAmer, and Abdolah ibn Saed who committed a lot of crime. From those you appointed them; there are whom Koran announces them to be killed and the Prophet's believed they should be killed. Osman went and people had enough courage to protest and complain to him from that time. (Tabari's History, v.3, p. 400 and Ibn Kasir's Al-Bedaye va Nahaye, v.7, p. 197)


After the murdering of Osman, Jablat-ibn- Amre Saaedi was one of them who prevented the people buried Osman in Baghie. And the people buried him in Jewish's cemetery. (Ibn Hajar's AL-Esabe, v.1, p. 566)

نظرات() 

امام حمد بن حنبل نے کتاب مسند(۱) میں اس حدیث کواپنی سند کے ساتھ مکحول سے نقل کی ہے کہ رسول خدا( صلی اللہ علیہ و آلہ)نے فرما یا :

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |




جب بھی تم میں سے کسی کو نما زکے دوران شک ہو جائے تو اگر شک پہلی رکعت یا دوسری رکعت میں ہو تو اس کوپہلی رکعت قرار دو اور اگر شک دو یا تین میں ہو تو اس کو دوسری رکعت قراردو اور اگر شک تیسری اور چوتھی رکعت میںہو تو اس کو تیسری قرار دو اس کے بعدسلام سے پہلے دو سجدہ کرو اورپھر سلام پڑھو ۔



محمد بن اسحاق کہتے ہیں:  حسین بن عبد اللہ نے مجھ سے کہا :  کیا تمہارے لئے اس حدیث کی سند بیان کروں؟ میں نے کہا: نہیں،  توپھراس نے کہا: لیکن مجھ سے یہ حدیث ابن عباس کے آزادہ شدہ غلام کریب نے بیان کی ہے اور اس نے ابن عباس سے نقل کیاہے:



ایک روز میں عمر کے پاس بیٹھا ہوا تھا کہ اس نے کہا : ائے ابن عباس جب بھی نماز ی کو نماز میں شک ہوجائے کہ اس نے زیادہ پڑھی یاکم( تو اس کاکیاحکم ہے)؟  ابن عباس نے کہا: یا امیر المومنین مجھے نہیں معلوم اور اس مسئلہ کے متلعق میں نے کچھ نہیں سناہے، تو عمر نے کہا:” و اللہ ما ادری“خدا کی قسم مجھے بھی نہیں معلوم۔



اور کتاب سنن بیہقہی(۲) میں اس طرح ذکر ہوا ہے کہ عمرنے کہا :” و اللہ ماسمعت منہ (صلی اللہ علیہ و آلہ) فیہ شیئاً ولا ساٴلت عنہ)خد اکی قسم میں نے اس مسئلہ کے متعلق پیغمبر اسلام (صلی اللہ علیہ و آلہ)سے کچھ نہیں سنا ہے اور نہ ہی ان سے معلوم کیاہے ، ہم اس مسئلہ کے متعلق بحث کر رہے تھے کہ عبد االر حمن بن عوف داخل ہوا اور کہا:  کس مسئلہ کے بارے میں بحث کررہے ہو؟تو عمر نے کہا : ہم اس مسئلہ کے بارے میں بحث کررہے تھے کہ اگر کوئی شخص نماز میں شک کرے تو اس کو کیا کرنا چاہئے ؟ عبد الرحمن نے کہا : میں نے رسول خدا( صلی اللہ علیہ و آلہ) کو اس طرح فرماتے ہوئے سنا ہے :  جب بھی تم میں سے کسی کو نماز میں شک ہو جائے تو اگر شک پہلی رکعت یا دوسری رکعت میں ہو تو اس کوپہلی رکعت قرار دو اور اگر شک دو یا تین میں ہو تو اس کو دوسری رکعت قراردو...پہلے والی پوری حدیث(۳)۔

نظرات() 

سوال : طبرانی نے جو روایت بارہ خلفاء کے مصادیق کے لئے بیان کی ہے کیا وہ روایت قابل قبول ہے؟

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |



جواب : طبرانی نے اپنی سند کے ساتھ عبداللہ بن عمرو سے نقل کیا ہے کہ میں نے رسول خدا (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) سے سنا ہے کہ آپ نے فرمایا: میرے بعد بارہ خلیفہ ہوں گے: ابوبکرصدیق وہ میرے بعد بہت کم مدت تک حکومت کریں گے اور پھر عمر بن خطاب....(۱) ۔



ہم ان کے جواب میں کہتے ہیں :



اولا : یہ حدیث سند کے اعتبار سے غلط ہے کیونکہ اس کے رجال میں عبداللہ بن صالح ہے جس کو ذھبی نے ”تذکرہ“ میں حجت نہیں سمجھا ہے ۔ وہ کہتے ہیں: عبداللہ بن صالح بہت سی احادیث کے منکر ہیں، عبداللہ بن احمد بن حنبل کہتے ہیں: میں نے اپنے والد سے ان کے بارے میں سوال کیا؟ تو انہوں نے کہا : عبداللہ بن صالح شروع میں صحیح تھے لیکن بعد میں اپنے عقیدے میں فاسد ہوگئے تھے ۔



صالح بن محمد کہتے ہیں: میری نظر میں وہ حدیث کو نقل کرنے میں جھوٹ بولتے تھے ۔ احمد بن صالح کہتے ہیں : وہ متہم ہیں ۔ نسائی کہتے ہیں : وہ ثقہ نہیں ہیں، ان پر بہت سے اعتراض ہیں، ابن حبان کہتے ہیں: وہ منکر الحدیث ہے ۔



اس حدیث کے راویوں میں سے ایک لیث بن سعد ہے جس پر منصور عباسی ، ظالم و جابر بادشاہ اور آگ بھڑکانے والا عباسی بادشاہ اعتماد کرتا تھا اور اس نے اہل مصر کے دلوں سے اہل بیت (علیہم السلام) کی محبت کم کرنے کی بہت زیادہ کوشش کی ہے ۔



ثانیا : اس حدیث میں تینوں خلفاء میں سے عثمان کی ایسی تعبیرات کے ساتھ تعریف کی ہے جو خارجی واقعیت کے ساتھ سازگار نہیں ہیں ۔



ثالثا : دوسری روایات میں مراجعہ کرنے سے جو کہ اہل سنت کی روایات میں بھی موجود ہیں ، استفادہ ہوتا ہے کہ یہ بارہ خلفاء ، رسول خدا کی ذریت میں سے ہیں ان روایات میں صریح طور پر ان کے نام بیان ہوئے ہیں ۔



حموینی نے ”فرائد السمطین“ میں اپنی سند کے ساتھ ابن عباس سے نقل کیا ہے کہ ایک یہودی شخص جس کا نام نعثل تھا ، رسول خدا (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) کی خدمت میں آیا اور عرض کیا: یا محمد !میں آپ سے اس چیز کے بارے میں سوال کرتا ہوں جو ایک مدت سے میرے سینہ میں چھپا ہوا ہے ، اگرآپ نے اس کا جواب دیدیا تو ایمان لے آؤں گا ، آنحضرت (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) نے اس سے فرمایا: اے ابوعمارہ سوال کرو ۔ اس نے یہ سوال کیا: مجھے اپنے وصی کے بارے میں خبر دو کہ وہ کون ہیں؟ کیونکہ تمام انبیاء کا کوئی نہ کوئی وصی رہا ہے اور یقینا ہمارے نبی موسی بن عمران نے یوشع بن نون کو وصیت کی تھی ۔



پیغمبر اکرم (صلی اللہ علیہ و آلہ وسلم) نے فرمایا: ” یقینا میرے وصی علی بن ابی طالب ہیں اور ان کے بعد میرے دو نواسے حسن اور حسین ہیں، اور ان دونوں کے بعد حسین کے صلب سے نو امام پے در پے ہوں گے ۔



اس نے عرض کیا: یا محمد ! ان کے نام مجھے بتاؤ۔



حضرت نے فرمایا: حسین کے بعد ان کے بیٹے علی ، ان کے بعد ان کے بیٹے محمد، ان کے بعد ان کے بیٹے جعفر، ان کے بعدان کے بیٹے موسی، ان کے بعد ان کے بیٹے علی ان کے بعد ان کے بیٹے محمد، ان کے بعد ان کے بیٹے علی، ان کے بعد ان کے بیٹے حسن اور ان کے بعد ان کے بیٹے حجت ، محمد مہدی امام ہوں گے، یہ بارہ افراد ہوں گے (۲) ۔ (۳) ۔

نظرات() 

أستخدم عمر بن الخطّاب أسالیب التّهدید والتّرویع فی أخذ البیعة لأبی بكر

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

هل أستخدم عمر بن الخطّاب أسالیب التّهدید والتّرویع فی أخذ البیعة لأبی بكر من علی بن أبی طالب علیه السلام؟

یرى الباحث المنصف خلال دراسته لما حدث تجاه مسألة الخلافة بعد رحیل النبی الأكرم (صلى الله علیه وآله) بأنّ عمر بن الخطّاب استخدم انواع الأسالیب العنیفة والسلبیة لغصب الخلافة من المؤهّل لها واعطائها إلى أبی بكر ، وفی هذا النطاق لجئ إلى محاولات التخویف والترویع والإجبار لمن امتنع عن البیعة وإن كان من أهل بیت رسول الله (صلى الله علیه وآله) وأقربائه واحبّائه ، ووصل الأمر به إلى حدّ بادر إلى تهدید الإمام علی (علیه السلام) بحرق بیته علیه وعلى فاطمة الزهراء (سلام الله) علیها اذا لم یبایعا، ولا یمكن انكار هذه الحقیقة لثبوتها فی كتب الفریقین واعتراف الكثیر من العلماء بوقوعها، منهم:1- ابن أبی شیبة: أخرج عبد الله بن محمّد بن أبی شیبة الكوفی العبسی (المتوفّى سنة 235) فی كتابه (المصنف) المطبوع، فی الجزء الثانی فی باب (ما جاء فی خلافة أبی بكر وسیرته فی الردة) أخرج، وقال : حدّثنا محمّد بن بشر، حدّثنا عبید الله بن عمر ، حدّثنا زید بن أسلم ، عن أبیه أسلم ، انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلان على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله فیشاورونها ویرتجعون فی أمرهم، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله والله ما أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ما ذاك بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، إن أمرتهم أن یحرق علیهم البیت ، قال: فلما خرج عمر جائوها ، فقالت: تعلمون أنّ عمر قد جائنی وقد حلف بالله لئن عدتم لیحرقن علیكم البیت، وأیم الله لیمضین لما حلف علیه ، فانصرفوا راشدین ، فَرَوا رأیكم ولا ترجعوا إلی فانصرفوا عنها فلم یرجعوا إلیها حتـّى بایعوا لأبی بكر. (المصنف : 8: 572، ط دار الفكر بیروت ، تحقیق وتعلیق سید محمّد اللحام).إنّ الاحتجاج بهذا الحدیث رهن وثاقة المؤلف ورواته، فلنبدأ بدراسة سیرتهم.أمّا ابن أبی شیبة، فكفى فی وثاقته ما ذكره الذهبی فی (میزان الاعتدال) حیث قال: عبد الله بن محمّد بن أبی شیبة الحافظ الكبیر، الحجّة ، أبو بكر . حدّث عنه أحمد بن حنبل، والبخاری ، وأبو القاسم البغوی ، والناس ووثقه جماعة. ثمّ قال: أبو بكر ((یرید به أبو شیبة))، ممّن قفز القنطرة ، وإلیه المنتهى فی الثقة، مات فی أوّل سنة 235. (میزان الاعتدال: 2: 490، رقم 4549).هذا حال المؤلّف. وأمّا حال الرواة فلنبدأ بالأوّل فالأوّل:محمّد بن بشر: یعرّفه ابن حجر العسقلانی ، بقوله : محمّد بن بشر بن الفرافصة بن المختار الحافظ العبدی ، أبو عبد الله الكوفی. وثقه ابن معین ، وعرّفه أبو داود بأنّه أحفظ من كان بالكوفة، قال البخاری وابن حبان فی الثقات: مات سنة 203. ثمّ نقل توثیق الآخرین له (تهذیب التهذیب 9: 73، رقم الترجمة 90).عبید الله بن عمر: یعرّفه ابن حجر العسقلانی ، بقوله : عبید الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطّاب العدوی، العمری ، المدنی ، أبو عثمان أحد الفقهاء السبعة، وقد توفّی عام 147 هـ. قال عمرو بن علی: ذكرت لیحیى بن سعید قول ابن مهدی: إنّ مالكاً أثبت من نافع عن عبید الله ، فغضب وقال: قال أبو حاتم عن أحمد : عبید الله أثبتهم وأحفظهم وأكثرهم روایة. قال ابن معین : عبید الله من الثقات. وقال النسائی : ثقة، ثبت. وقال أبو زرعة وأبو حاتم : ثقة. إلى غیر ذلك من كلمات الإطراء (تهذیب التهذیب 7: 38 ـ 40، رقم الترجمة 71).زید بن أسلم العدوی: عرّفه ابن حجر العسقلانی، وقال: زید بن أسلم العدوی ، أبو أُسامة، ویقال : أبو عبد الله المدنی ، الفقیه، مولى عمر ، وثّقه أحمد وأبو زرعة وأبو حاتم ومحمّد بن سعد، وابن خراش.وقال یعقوب بن شیبة: ثقة، من أهل الفقه والعلم ، وكان عالماً بتفسیر القرآن ، مات سنة 136 (تهذیب التهذیب 3: 395 ـ 396، رقم الترجمة 728).أسلم العدوی: أسلم العدوی، مولاهم أبو خالد ، ویقال أبو زید ، غیر انّه حبشی، وقیل من سبی عین التمر، أدرك زمن النبی وروى عن أبی بكر، ومولاه عمر، وعثمان وابن عمر ، ومعاذ بن جبل ، وأبی عبیدة وحفصة. قال العجلی: مدنی ، ثقة، من كبار التابعین. وقال أبو زرعة : ثقة. وقال أبو عبید: توفی سنة ثمانین. وقال غیره: هو ابن مائة وأربعة عشرة سنة. (تهذیب التهذیب 1: 266، رقم الترجمة 501).وقد اكتفینا فی ترجمة رجال السند بما نقله ابن حجر العسقلانی، ولم نذكر ما ذكره غیره فی حقّهم روماً للاختصار.فتبین من هذا البحث انّ الروایة صحیحة، والاسناد فی غایة الصحّة.2- البلاذری و(الأنساب):إنّ أحمد بن یحیى بن جابر البغدادی ، الكاتب الكبیر، صاحب التاریخ المعروف ، نقل الحادثة المریرة فی كتابه وقال: فی ضمن بحث مفصل عن أمر السقیفة: لما بایع الناس ابا بكر اعتذر علی والزبیر، إلى أن قال: إنّ أبا بكر أرسل إلى علی یرید البیعة، فلم یبایع ، فجاء عمر ومعه فتیلة، فتلقته فاطمة على الباب ، فقالت فاطمة: یا ابن الخطّاب ، أتراك محرقاً علیّ بابی؟ قال : نعم ، وذلك أقوى فیما جاء به أبوك. (أنساب الاشراف 1: 586، طبع دار المعارف بالقاهرة).والاستدلال بالروایة رهن وثاقة المؤلف ومن روى عنهم، فنقول: أمّا المؤلف فقد وصفه الذهبی فی كتاب (تذكرة الحفاظ) ناقلاً عن الحاكم بقوله: كان واحد عصره فی الحفظ وكان أبو علی الحافظ ومشایخنا یحضرون مجلس وعظه یفرحون بما یذكره على رؤوس الملأ من الأسانید ، ولم أرهم قط غمزوه فی اسناد إلى آخر ما ذكره. (تذكرة الحفاظ 3: 892 برقم 860). وقال أیضاً فی (سیر أعلام النبلاء) : العلاّمة ، الأدیب ، المصنف أبو بكر ، أحمد بن یحیى بن جابر البغدادی ، البلاذری، الكاتب ، صاحب (التاریخ الكبیر) ( سیر اعلام النبلاء 13: 162، رقم 96). وقال ابن كثیر فی كتاب (البدایة والنهایة) نقلاً عن ابن عساكر : كان أدیباً ، ظهرت له كتب جیادز (البدایة والنهایة 11: 69، حوادث سنة 279).هذا هو حال المؤلّف! وأمّا حال الرواة الواردة أسماؤهم فی السند، فإلیك ترجمتهم:المدائنی: وهو علی بن محمّد أبو الحسن المدائنی الأخباری ، صاحب التصانیف ، روى عنه الزبیر بن بكار ، وأحمد بن زهیر ، والحارث بن أبی أُسامة، ونقل الذهبی عن یحیى انّه قال: المدائنی ثقة، ثقة، ثقة.توفّی عام أربع أو خمس وعشرین ومائتین. (میزان الاعتدال 3: 153، رقم الترجمة 5921).مسلم بن محارب: مسلمة بن محارب الزیادی عن أبیه ، ذكره البخاری فی تاریخه. (التاریخ الكبیر 7: 387، رقم الترجمة 1685).وقد قال أهل العلم انّ سكوت أبی زرعة أو أبی حاتم أو البخاری عن الجرح فی الراوی توثیق له ، وقد مشى على هذه القاعدة الحافظ ابن حجر فی (تعجیل المنفعة) فتراه یقول فی كثیر من المواضع: ذكره البخاری ولم یذكر فیه جرحاً. (لاحظ قواعد فی علوم الحدیث 385 و403 وتعجیل المنفعة 219، 223، 225، 254).سلیمان بن طرخان: سلیمان بن طرخان التیمی ـ ولاءً ـ روى عن أنس بن مالك وطاووس وغیرهم ، قال الربیع بن یحیى عن سعید : ما رأیت أحداً أصدق من سلیمان التیمی. وقال عبد الله بن أحمد عن أبیه: ثقة. وقال ابن معین والنسائی : ثقة. وقال العجلی: تابعی، ثقة فكان من خیار أهل البصرة. إلى غیر ذلك من التوثیقات ، توفّی عام 97. (تهذیب التهذیب 4: 201 ـ 202، رقم الترجمة 341).ابن عون: عون بن ارطبان المزنی البصری، رأى أنس بن مالك (توفّی عام 151). قال النسائی فی الكنى : ثقة، مأمون. وقال فی موضع آخر: ثقة، ثبت. وقال ابن حبان فی الثقات: كان من سادات أهل زمانه عبادة وفضلاً وورعاً ونسكاً وصلابة فی السنة وشدة على أهل البدع. (تهذیب التهذیب 5: 346 ـ 348 ، رقم الترجمة 600).إلى هنا تبین صحّة السند وانّ الروایة صحیحة، رواتها كلّهم ثقات ، وكفى فی ذلك حكماً.3- ابن قتیبة و((الإمامة والسیاسة)):المؤرخ الشهیر عبد الله بن مسلم بن قتیبة الدینوری (213 ـ 276) وهو من رواد الأدب والتاریخ ، وقد ألف كتباً كثیرة منها (تأویل مختلف الحدیث) و(أدب الكاتب) وغیرهما من الكتب (الأعلام 4: 137).قال فی كتابه (الإمامة والسیاسة/ المعروف بتاریخ الخلفاء): إنّ أبا بكر رضی الله عنه تفقّد قوماً تخلّفوا عن بیعته عند علی كرم الله وجهه، فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم وهم فی دار علی ، فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب ، وقال: والذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنها على من فیها ، فقیل له : یا أبا حفص انّ فیها فاطمة، فقال: وإن...إلى أن قال: ثمّ قام عمر فمشى معه جماعة حتـّى أتوا فاطمة فدقوا الباب فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: یا أبت یا رسول الله ، ماذا لقینا بعدك من ابن الخطّاب ، وابن أبی قحافة، فلما سمع القوم صوتها وبكائها انصرفوا باكین . وكادت قلوبهم تتصدع وأكبادهم تتفطر وبقی عمر ومعه قوم فأخرجوا علیاً فمضوا به إلى أبی بكر ، فقالوا له بایع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا : إذاً والله الذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقك...( الإمامة والسیاسة 12، 13 طبعة المكتبة التجاریة الكبرى مصر).إنّ من قرأ كتاب ((الإمامة والسیاسة)) یرى أنّها نظیر سائر الكتب لقدماء المؤرخین كالبلاذری والطبری وغیرهم ، وقد نسب هذا الكتاب إلیه ابن أبی الحدید فی شرحه على نهج البلاغة ، ونقل عنه مطالب كثیرة ربما لا توجد فی هذه النسخة المطبوعة بمصر، وهذا إن دلّ على شیء فإنّما یدل على تطرق التحریف لهذا الكتاب ، كما نسبه إلیه الیاس سركیس فی معجمه(معجم المطبوعات العربیة 1: 212).نعم، ذكر صاحب الأعلام انّ للعلماء نظراً فی نسبته إلیه، ومعنى ذكل انّ غیره تردد فی نسبته إلیه، والتردد غیر الإنكار.4- الطبری وتاریخه:محمّد بن جریر الطبری (224 ـ 310هـ) صاحب التاریخ والتفسیر المعروفین بین العلماء ، وقد صدر عنهما كلّ من جاء بعده ، قد ذكر قصة السقیفة المحزنة ، وقال: حدثنا ابن حُمید ، قال : حدثنا جریر، عن مغیرة ، عن زیاد بن كلیب قال: أتى عمر بن الخطّاب ، منزل علی وفیه طلحة والزبیر ورجال من المهاجرین فقال: والله لأحرقنّ علیكم أو لتخرجنّ إلى البیعة فخرج علیه الزبیر، مصلتاً بالسیف فعثر فسقط السیف من یده فوثبوا علیه فأخذوه. (تاریخ الطبری 2: 443، طبع بیروت).وهذا المقطع من تاریخ الإسلام یعرب عن أنّ أخذ البیعة للخلیفة كان عنوة، وإنّ من تخلف عنها سوف یواجه مختلف أسالیب التهدید من حرق الدار وتدمیره، وبما انّ الطبری نقل الأثر بالسند فعلینا دراسة سنده مثلما درسنا ما رواه ابن أبی شیبة والبلاذری حتـّى یعضد بعضه بضعه ولا یبقى لمشكك شك ولا لمرتاب ریب.أمّا الطبری فلیس فی إمامته ووثاقته كلام ، فقد وصفه الذهبی بقوله: الإمام الجلیل، المفسر، صاحب التصانیف الباهرة، ثقة، صادق. (میزان الاعتدال 4: 498، رقم 7306) .وأمّا دراسة رواة السند ، فنقول:ابن حمید: هو محمّد بن حمید الحافظ ، أبو عبد الله الرازی ، روى عن عدّة منهم یعقوب ابن عبد الله القمی ، وإبراهیم بن المختار، وجریر بن عبد الحمید، وروى عنه أبو داود والترمذی ، وابن ماجة، وأحمد بن حنبل، ویحیى بن معین ، إلى غیر ذلك.نقل عبد الله بن أحمد ، عن أبیه : لا یزال بالری علم ما دام محمّد بن حُمید حیّاً. وقیل لمحمّد بن یحیى الزهری: ما تقول فی محمّد بن حُمید: قال: ألا ترانی هوذا، أُحدث عنه. وقال ابن خیثمة: سأله ابن معین ، فقال : ثقة ، لا بأس به، رازی ، كیّس. وقال أبو العبّاس بن سعید: سمعت جعفر بن أبی عثمان الطیالسی، یقول: ابن حُمید ثقة، كتب عنه یحیى . مات سنة 248هـ. (تهذیب التهذیب 9: 128 ـ 131، رقم الترجمة 180). نعم ربما جرحه بعض غیر انّ قول المعدل مقدم على الجارح.جریر بن عبد الحمید: جریر بن عبد الحمید بن قرط الضبی، أبو عبد الله الرازی ، القاضی، ولد فی قریة من قرى إصفهان، ونشأ بالكوفة، ونزل الری ، روى عنه إسحاق بن راهویه، وابنا أبی شیبة، وعلی بن المدینی، ویحیى بن معین وجماعة. كان ثقة یرحل إلیه. وقال ابن عمار الموصلی: حجّة كانت كتبه صحیحة.المغیرة بن مِقْسم الضبی: المغیرة بن مِقْسم الضبی، الكوفی، الفقیه، روى عنه شعبة، والثوری ، وجماعة ، قال أبو بكر بن عیاش : ما رأیت أحداً أفقه من مغیرة فلزمته. قال العجلی : المغیرة ثقة، فقیه الحدیث. وقال النسائی: ثقة، توفی سنة 136 هـ . وذكره ابن حبّان فی الثقات. (تهذیب التهذیب 2: 75 رقم الترجمة 116).زیاد بن كُلیب: عرّفه الذهبی بقوله : أبو معشر التمیمی، الكوفی ، عن ابراهیم والشعبی وعنه مغیرة ، مات كهلاً فی سنة 110هـ ، وثّقه النسائی وغیره (میزان الاعتدال 2: 92، برقم 2959). وقال ابن حجر : قال العجلی : كان ثقة فی الحدیث، وقال ابن حبّان : كان من الحفاظ المتقنین(تهذیب التهذیب 2: 382 ، برقم 698). إلى هنا تمّت دراسة سند الروایة التی رواها الطبری ، ولنقتصر فی دراسة الاسناد بهذا المقدار لانّ فیما ذكرنا غنى وكفایة.5- ابن عبد ربه والعقد الفرید:إنّ شهاب الدین أحمد المعروف بابن عبد ربه الأندلسی (المتوفّى عام 463هـ) عقد فصلاً لما جرى فی سقیفة بنی ساعدة ، وقال: تحت عنوان ((الذین تخلّفوا عن بیعة أبی بكر)): علی والعبّاس ، والزبیر، وسعد بن عبادة ، فأمّا علی والعبّاس والزبیر فقعدوا فی بیت فاطمة حیث بعث إلیهم أبو بكر عمر بن الخطّاب لیُخرجهم من بیت فاطمة ، وقال له : إن أبوا فقاتلهم ، فأقبل بقبس من نار على أن یضرم علیهم الدار فلقیته فاطمة، فقالت : یا ابن الخطّاب أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم أو تدخلوا فیما دخلت فیه الأُمّة. (العقد الفرید 4: 87، تحقیق خلیل شرف الدین).وهذا النص من هذا المؤرخ الكبیر، أقوى شاهد على انّ الخلیفة قد رام احراق الباب والدار بغیر أخذ البیعة من علی ومن لازم بیته، وما قیمة بیعة تؤخذ عنوة.6- ابن عبد البر والاستیعاب:روى أبو عمرو یوسف بن عبد الله بن محمّد بن عبد البر (368 ـ 463هـ) فی كتابه القیم ((الاستیعاب فی معرفة الأصحاب)) بالسند التالی: حدّثنا محمّد بن أحمد ، حدّثنا محمّد بن أیّوب حدّثنا أحمد بن عمرو البزاز، حدّثنا أحمد بن یحیى، حدّثنا محمّد بن نسیر، حدّثنا عبد الله بن عمر، عن زید بن أسلم ، عن أبیه ، انّ علیّاً والزبیر كانا حین بُویع لأبی بكر یدخلان على فاطمة فیشاورانها ویتراجعان فی أمرهم، فبلغ ذلك عمر، فدخل علیها عمر، فقال : یا بنت رسول الله ، ما كان من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما أحد أحبّ إلینا بعده منك ، ولقد بلغنی أنّ هؤلاء النفر یدخلون علیك، ولئن بلغنی لأفعلنّ ولأفعلنّ.ثمّ خرج وجائوها. فقالت لهم: إنّ عمر قد جاءنی وحلف لئن عدتم لیفعلنّ، وأیم الله لیفینّ بها. (الاستیعاب 3: 975، تحقیق علی محمّد البجاوی، ط القاهرة).ثمّ إنّ أبا عمرو لم ینقل نصّ كلام عمر بن الخطّاب، وإنّما اكتفى بقوله: ((لأفعلن ولأفعلنّ)).وقد تقدّم نصّ كلامه فی نصوص الآخرین كابن أبی شیبة والبلاذری والطبری، ولعلّ الظروف لم تسنح له بالتصریح بما قال.7- ابن أبی الحدید وشرح نهج البلاغة:نقل عبد الحمید بن هبة الله المدائنی المعتزلی (المتوفّى عام 655هـ) عن كتاب السقیفة لأحمد بن عبد العزیز الجوهری انّه قال: لما بویع لأبی بكر كان الزبیر والمقداد یختلفان فی جماعة من الناس إلى علیّ، وهو فی بیت فاطمة، فیتشاورون ویتراجعون أمورهم، فخرج عمر حتـّى دخل على فاطمة علیها السلام، وقال: یا بنت رسول الله ، ما من أحد من الخلق أحبّ إلینا من أبیك، وما من أحد أحبّ إلینا قلت بعد أبیك، وأیم الله ما ذاك بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بتحریق البیت علیهم، فلمّا خرج عمر جائوها، فقالت : تعلمون انّ عمر جائنی ، وحلف لی بالله إن عدتم لیحرقن علیكم البیت، وأیم الله لیمضین لما حلف له. (شرح نهج البلاغة 2: 45، تحقیق محمّد أبو الفضل إبراهیم ).8- أبو الفداء والمختصر فی أخبار البشر:ألّف إسماعیل بن علی المعروف بأبی الفداء (المتوفّى عام 732هـ) كتاباً أسماه (المختصر فی أخبار البشر) ذكر فیه قریباً ممّا ذكره ابن عبد ربه فی العقد الفرید ، حیث قال: ثمّ إنّ أبا بكر بعث عمر بن الخطّاب إلى علی ومن معه لیخرجهم من بیت فاطمة رضی الله عنها، وقالت : إلى أین یابن الخطّاب ، أجئت لتحرق دارنا؟ قال : نعم، أو یدخلوا فیما دخل فیه الأُمّة. (المختصر فی تاریخ البشر 1: 156، ط دار المعرفة، بیروت).9- النویری و(نهایة الارب فی فنون الأدب):أحمد بن عبد الوهاب النویری (677 ـ 733هـ) أحمد كبار الأدباء ، له خبرة فی التاریخ یعرّفه فی الأعلام بقوله: عالم ، بحاث، غزیر الاطّلاع وقال فی كتابه (نهایة الإرب فی فنون الأدب) ـ الذی وصفه الزركلی بقوله: إنّ نهایة الارب على الرغم من تأخر عصره یحوی أخباراً خطیرة عن صقیلة نقلها عن مؤرخین قدماء لم تصل إلینا كتبهم مثل ابن الرقیق ، وابن الرشیق وابن شداد وغیرهم. (الأعلام 1: 165).روى ابن عمر بن عبد البر، بسنده عن زید بن أسلم ، عن أبیه : انّ علیّاً والزبیر كان حین بویع لأبی بكر، یدخلان على فاطمة، یشاورانها فی أمرهم ، فبلغ ذلك عمر، فدخل علیها، فقال: یا بنت رسول الله ما كان من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك وما أحد أحبّ إلینا بعده منك ، وقد بلغنی انّ هؤلاء النفر یدخلون علیك ولئن بلغنی لأفعلنّ ولأفعلنّ! ثمّ خرج وجائوها ، فقالت لهم : إنّ عمر قد جائنی وحلف إن عدتم لیفعلنّ وأیم الله لیفین. (نهایة الارب فی فنون الأدب 19: 40، ط القاهرة ، 1395هـ).10- السیوطی ومسند فاطمة:جلال الدین عبد الرحمن السیوطی (848 ـ 911هـ) ذلك الباحث الكبیر ، والمؤرخ الخبیر، یذكر فی كتابه (مسند فاطمة) نفس ما رواه المؤرخون عن زید بن أسلم عن أبیه أسلم: انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلون على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله ویشاورونها ویرجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله ، والله ما من الخلق أحد أحبّ إلیّ من أبیك وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ما ذاك بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك ، ان آمرهم أن یحرق علیهم الباب ، فلما خرج علیهم عمر جائوا ، قالت : تعلمون انّ عمر قد جائنی وقد حلف بالله لئن عدتم لیحرقنّ علیكم الباب، وأیم الله لیمضین لما حلف علیه. (مسند فاطمة: السیوطی : 36، ط مؤسسة الكتب الثقافیة ، بیروت).11- المتقی الهندی وكنز العمال:نقل علی بن حسام الدین المعروف بالمتقی الهندی (المتوفّى عام 975هـ) فی كتابه القیم (كنز العمال) ما جرى على بیت فاطمة الزهراء علیها السلام وفق ما جاء فی كتاب (المصنف) لابن أبی شیبة ، حیث قال: عن أسلم انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علی والزبیر یدخلان على فاطمة علیها السلام بنت رسول الله صلى الله علیه وآله ویشاورونها ویرجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب خرج حتـّى دخل على فاطمة علیها السلام فقال: یا بنت رسول الله ما من الخلق أحد أحبُّ إلیَّ من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله ماذاك بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بهم أن یحرق علیهم الباب. إلى آخر ما ذكر. (كنز العمال 5: 651، برقم 14138).12- الدهلوی وإزالة الخفاء:نقل ولی الله بن مولوی عبد الرحیم العمری، الدهلوی، الهندی ، الحنفی (1114 ـ 1176هـ) فی كتابه (إزالة الخفاء) ما جرى فی سقیفة بنی ساعدة، وقال: عن أسلم باسناد صحیح على شرط الشیخین ، وقال: انّه حین بویع لأبی بكر بعد رسول الله صلى الله علیه وآله كان علیّ والزبیر یدخلان على فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وآله فیشاورونها ویرتجعون فی أمرهم ، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطّاب ، خرج حتـّى دخل على فاطمة، فقال: یا بنت رسول الله صلى الله علیه وآله والله ما من الخلق أحد أحبّ إلینا من أبیك ، وما من أحد أحبّ إلینا بعد أبیك منك، وأیم الله فانّ ذلك لم یكن بما نعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن آمر بهم أن یحرق علیهم البیت. (إزالة الخفاء 2: 178).وذكر قریباً من ذلك فی كتابه الآخر (قرة العینین : 78).13- محمّد حافظ إبراهیم والقصیدة العمریة:محمّد حافظ بن إبراهیم فهمی المهندس، الشهیر بحافظ إبراهیم (1287 ـ 1351هـ) ، شاعر مصر القومی . طبع دیوانه فی مجلدین ، وله قصیدة عمریة احتفل بها أُدباء مصر، وممّا جاء فیها قوله:وقولة لعلی قالها عمر *** أكرم بسامعها أعظم بملقیهاحرقت دارك لا أبقی علیك بها *** إن لم تبایع وبنت المصطفى فیهاما كان غیر أبی حفص یفوه بها *** أمام فارس عدنان وحامیها والعجب انّ شاعر النیل یجعل الموبقات منجیات ، ویعد السیئات من الحسنات، وما هذا إلاّ لأنّ الحب یعمی ویصم.ومعنى هذا انّه لم یكن لبنت المصطفى أی حرمة ومكرمة عند عمر حین استعد لإحراق الدار ومن فیها لكی یصبح أبو بكر خلیفة للمسلمین.قال الأمینی عقب نقله للأبیات الثلاثة ، ما هذا نصّه: ماذا أقول بعد ما تحتفل الأُمّة المصریة فی حفلة جامعة فی أوائل سنة 1918م بإنشاد هذه القصیدة العمریة التی تتضمن ما ذكر من الأبیات ، وتنشرها الجرائد فی أرجاء العالم، ویأتی رجال مصر نظراء أحمد أمین ، وأحمد الزین ، وإبراهیم الابیاری ، وعلی جارم، وعلی أمین ، وخلیل مطران ، ومصطفى الدمیاطی بك وغیرهم ویعتنون بنشر دیوان هذا شعره ، وبتقدیر شاعر هذا شعوره ، ویخدشون العواطف فی هذه الازمة ، فی هذا الیوم العصیب ، ویعكرون بهذه النعرات الطائفیة صفو السلام والوئام فی جامعة الإسلام ، ویشتتون بها شمل المسلمین، ویحسبون انّهم یحسنون صنعاً.إلى أن قال: وتراهم بالغوا فی الثناء على الشاعر وقصیدته هذه كأنّه جاء للأُمّة بعلم جم أو رأی صالح جدید ، أو أتى لعمر بفضیلة رابیة تسرُّ بها الأُمّة ونبیُّها المقدَّس ، فبشرى بل بشریان للنبی الأعظم ، بأنّ بضعته الصدیقة لم تكن لها أی حرمة وكرامة عند من یلهج بهذا القول ، ولم یكن سكناها فی دار طهّر الله أهلها یعصمهم منه ومن حرق الدار علیهم . فزهٍ زهٍ بانتخاب هذا شأنه ، وبخٍ بخٍ ببیعة تمت بهذا الارهاب وقضت بتلك الوصمات. (الغدیر 7 : 86 ـ 87).14- عمر رضا كحالة و(أعلام النساء):عمر رضا كحالة من الكتاب المعاصرین اشتهر بكتابه (أعلام النساء) ترجم فیه حیاة بنت النبی فاطمة الزهراء (علیها السلام) وممّا قال فی ترجمتها: وتفقد أبو بكر قوماً تخلفوا عن بیعته عند علی بن أبی طالب كالعبّاس ، والزبیر وسعد بن عبادة فقعدوا فی بیت فاطمة ، فبعث أبو بكر إلیهم عمر بن الخطّاب ، فجاءهم عمر فناداهم وهم فی دار فاطمة، فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب، وقال: والذی نفس عمر بیده لتخرجن أو لأحرقنّها على من فیها. فقیل له : یا أبا حفص إنّ فیها فاطمة، فقال : وإن...ثمّ وقفت فاطمة على بابها، فقالت: لا عهد لی بقوم حضروا أسوأ محضر منكم تركتم رسول الله صلى الله علیه وآله جنازة بین أیدینا وقطعتم أمركم بینكم لم تستأمرونا ولم تردوا لنا حقاً. ( أعلام النساء 4: 114).

نظرات() 

روایة لعن القائد والراكب والسائق فی عدة مصادر

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

رویت روایة لعن القائد والراكب والسائق فی عدة مصادر منها:

1- ما رواه نصر بن مزاحم فی كتابه وقعة صفین: نصر، عن عبد الغفار عن عدی بن ثابت عن البراء بن عازب, قال: أقبل أبو سفیان ومعه معاویة، فقال رسول الله (ص): (اللهم العن التابع والمتبوع اللهم علیك بالأقیعس) فقال ابن البراء لأبیه: من الأقیعس؟ قال: معاویة ( وقعة صفین:217).

وهذا الحدیث غیر حدیث القائد والراكب والسائق ولكنه من أهم الشواهد علیه لذا أحببنا إیراده لمّا قدمه فی ذكر نصر بن مزاحم ورواه غیره الكثیر.

ثم قال نصر, عن بلید بن سلیمان, حدثنی الأعمش عن علی بن الأقمر,قال: وفدنا على معاویة وقضینا حوائجنا ثم قلنا: لو مررنا برجل قد شهد رسول الله (ص), وعاینه فأتینا عبد الله بن عمر فقلنا: یا صاحب رسول الله (ص) حدثنا ما شهدت ورأیت قال: إن هذا أرسل لی ـ یعنی معاویة ـ فقال: لئن بلغنی أنك تحدث لأضربن عنقك فجثوت على ركبتی بین یدیه ثم قلت: وددت أن أحد سیف فی جندك على عنقی، فقال: والله ما كنت لأقاتلك ولا أقتلك وأیم الله ما یمنعنی أن أحدثكم ما سمعت رسول الله (ص) قال فیه: رأیت رسول الله (ص) أرسل إلیه یدعوه ـ وكان یكتب بین یدیه ـ فجاء الرسول, فقال: هو یأكل، فقال: لا أشبع الله بطنه فهل ترونه یشبع؟ قال: وخرج من فج فنظر رسول الله إلى أبی سفیان وهو راكب ومعاویة وأخوه أحدهما قائد والآخر سائق فلما نظر إلیهم رسول الله (ص) قال: (اللهم العن القائد والسائق والراكب قلنا: أنت سمعت رسول الله (ص) قال: نعم, والا فصمّتا أذنای كما عمیتا عینای. (وقعة صفین: 22 ).

وذكر ابن عساكر فی تاریخ دمشق سنده فقال: أخبرنا أبو غالب بن البنا أنا أبو محمد الجوهری ابنا أبو عمر بن حیویه نا أبو بكر محمد بن حمد بن سلیمان الباغندی حدثنا إسحاق بن موسى انا تلید بن سلیمان عن الأعمش عن علی بن الأقمر قال: وفدنا إلى معاویة فلقیناه ثم أتینا عبد الله بن عمر فقلنا له حدثنا عن رسول الله (ص) قال بعث النبی (ص) إلى معاویة وكان كاتبه كذا روى تلید وهو ضعیف الحدیث.

ولا أحسب علی بن الأقمر أدرك معاویة وإنما یروی عن أبی كثیر زهیر بن الأقمر الزبیدی أنه وفد على معاویة أو ابنه یزید فلقی عبد الله بن عمرو بن العاص, وقد روى ابو عوانه عن الأعمش عن عمرو بن مرة عن عبد الله بن الحارث عن زهیر بن الأقمر هذه القصة (تاریخ مدینة دمشق 41: 263)

أقول: قصة ورود زهیر بن الأقمر الزبیدی على معاویة أو یزید لیس فیها هذا الحدیث (تاریخ مدینة دمشق 19: 96) وما روی عن زهیر بن الأقمر هذا من روایة اللعن فهی فی لعن رسول الله (ص) للحكم ابن أبی العاص فترى ابن عساكر حاول خلط الروایتین تعمیة ً على لعن معاویة من قبل رسول الله (ص) ألا تراه قد بتر الروایة ولم یكملها وحاول استبعاد إدراك علی بن الأقمر لمعاویة من دون دلیل.

وأما تضعیفهم للروایة فهو من قبل تلید بن سلیمان الكوفی وفیه خلاف قاله فی (مجمع الزوائد 9: 169) وقال عنه العجلی روى عنه أحمد بن حنبل لا بأس به وكان یتشیع ویدلس (معرفة الثقات 1: 257) وقال فیه أحمد بن حنبل: شیعی لم نر به بأساً (میزان الإعتدال 1: 358).

وحكم الترمذی على سند فیه تلید بالحسن قال: حسن غریب ( سنن الترمذی 5:278 وكذا فعل الحاكم وقال: هذا حدیث حسن من حدیث أبی عبد الله أحمد بن حنبل عن تلید بن سلیمان فإنی لم أجد له روایة غیرها (المستدرك 3: 149).

ولكن وقع فیه أبو داود قال: رافضی خبیث, وقال أیضاً: تلید رجل سوء یشتم أبا بكر وعمر وقد رآه یحیى بن معین (سؤلات الأجری لأبن داود: 3 ) وقال الدوری عن أبن معین: سمعت یحیى یقول تلید بن سلیمان لیس بشیء قعد فوق سطح مع مولى لعثمان بن عفان فذكروا عثمان فتناوله تلید فقام إلیه مولى عثمان فأخذه فرمى به من فوق السطح فكسر رجلیه (تاریخ ابن معین 1: 2 9) وعن الدوری أیضاً: سمعت یحیى ابن معین یقول تلید بن سلیمان كان كذابا ً ویشتم عثمان بن عفان وكل من شتم عثمان أو أحد من أصحاب رسول الله (ص) دجال فاسق ملعون لا یكتب حدیثه وعلیه لعنة الله والملائكة والناس أجمعین (الكامل 2: 86) وضعفه النسائی ( كتاب الضعفاء والمجروحین 161) وابن حیان (كتاب المجروحین 1: 2 4) وقال عنه الدار قطنی: ولم یكن بالقوی فی الحدیث (علل الدار قطنی 17 ) وغیرهم كالذهبی وابن حجر.

وأنت ترى أن من ضعفه ضعفه لإتهامه بالتشیع ولما رماه به ابن معین الناصبی من أنه كان یشتم عثمان, ولم یضعفوه لضعف حدیثه, وهذه شنشنة نعرفها من أخزم, فإنهم یضعفون كل شیعی یروی مناقب أهل البیت (ع) وتلید منهم فقد ذكره كل من النجاشی والطوسی فی الإمامیة (النجاشی: 115 (295) ), (رجال الطوسی: 673: (2 45) )

2- ما رواه ابن البزار فی مسنده البحر الزخار فی مسند سفینة مولى رسول الله (ص): قال حدثنا السكن بن سعید قال: أنا عبد الصمد قال: نا أبی, وحدثنا حماد بن سلمة عن سعید بن جمهان عن سفینة (رضی الله عنه) أن النبی (ص) كان جالساً فمر رجل على بعیر وبین یدیه قائد وخلفه سائق فقال: ( لعن الله القائد والسائق والراكب ) (البحر الزخار 9: 182 (3246)).

وكفانا مؤنة تخریجه الهیثمی فی مجمع الزوائد قال: قال رواه البزار ورجاله ثقات (مجمع الزوائد 1: 113)

إلا أن البلاذری رواها بسنده فی أنساب الأشراف مع التصریح بأسمائهم قال: حدثنا خلف، حدثنا عبد الوارث بن سعید عن سعید بن جمهان عن سفینة ـ مولى أم سلمة ـ: أن النبی (ص) كان جالسا ً فمر أبو سفیان على بعیر ومعاویة وأخ له, أحدهما یقود البعیر والآخر یسوقه فقال رسول الله (ص): ـ لعن الله الحامل والمحمول والقائد والسائق (أنساب الأشراف, القسم الرابع,الجزء الأول).

3- ما رواه جمع عن الإمام الحسن (ع) فی كلامه لمعاویة وعمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة:

منهم ابن أبی الحدید فی شرح النهج (6: 289) قال: روى الزبیر بن بكار فی كتاب المفاخرات قال: اجتمع عند معاویة عمرو بن العاص والولید بن عقبة و...... فقالوا: یا أمیر المؤمنین أن الحسن قد أحیا أباه وذكره... أبعث علیه فلیحضر لنسبه ونسب أباه... إلى أن قال: فتلكم الحسن بن علی (ع): فحمد الله وأثنى علیه وصلى على رسوله (ص) صلى الله علیه وآله ثم قال: أما بعد یا معاویة فما هؤلاء شتمونی ولكنك شتمتنی....وأنشدك الله یا معاویة أتذكر یوم جاء أبوك على جمل أحمر وأنت تسوقه وأخوك عتبة هذا یقوده فرآكم رسول الله (ص) فقال: ( اللهم العن الراكب والقائد والسائق)...الخ.

ورواه السبط ابن الجوزی فی تذكرة الخواص (ص2 1).

ورواه بشكل آخر الطبرانی فی الكبیر قال: حدثنا زكریا بن یحیى الساجی ثنا محمد بن بشار بندار ثنا عبد الملك بن الصباح المسمعی ثنا عمران بن حدیر آظنه عن أبی مجلز قال: قال عمرو بن العاص والمغیرة بن شعبة لمعاویة أن الحسن بن علی عیی وإن له كلاماً ورایاً وأنه قد علمنا كلامه فیتكلم كلاماً فلا یجد كلاماً, فقال: لا تفعلوا,فأبوا علیه فصعد,عمر المنبر فذكر علیاً ووقع فیه ثم صعد المغیرة بن............. فحمد الله وأثنى علیه ثم وقع فی علی رضی الله عنه, ثم قیل للحسن بن علی أصعد فقال: لا أصعد ولا أتكلم حتى تعطونی إن قلت حقاً أن تصدقونی وأن قلت باطلاً أن تذكبونی فأعطوه, فصعد فحمد الله وأثنى علیه فقال: أنشدك بالله یاعمرو وأنت یا مغیرة تعلمان أن رسول الله (ص) قال: (لعن الله السائق والراكب) احدهما فلان قالا: اللهم نعم بلى, قال أنشدك الله یا معاویة ویا مغیرة أتعلمان أن رسول الله (ص) لعن عمراً بكل قافیة قالها لعنة؟ قالا اللهم بلى,قال أنشدك الله یا عمرو وأنت یا معاویة بن أبی سفیان أتعلمان أن رسول الله (ص) لعن قوم هذا؟ قالا: بلى, قال الحسن فإنی أحمد الله الذی وقعتم فیمن تبرأ من هذا وذكر الحدیث (المعجم الكبیر 3: 71 (2698) ).

والمقصود بـ( أحدهما فلان) معاویة لوضوح توجیه كلام الحسن (ع) للثلاثة وتعداد مثالبهم وسؤال كل أثنین منهم عن لعن الآخر.

وذكره الهیثمی فی مجمع الزوائد ثم قال: رواه الطبرانی عن شیخه زكریا بن یحیى الساجی قال الذهبی أحد الأثبات وما علمت فیه جرحاً أصلاً, وقال ابن القطان مختلف فیه فی الحدیث وثقه قوم وضعفه أخرون وبقیة رجاله رجال الصحیح (مجمع الزوائد 7: 247) فكفانا مؤنة تخریجه.

وإختصاص الحدیث بلعن معاویة هو ما فهمه ابن حجر الهیتمی المكی إذ أورد الحدیث فی كتابه (تطهیر الجنان واللسان عن الخطور والتفوه بثلب سیدنا معاویة بن أبی سفیان) ولو لم یختص اللعن به لما كان هناك مناسبة فی إیراده, قال: وجاء بسند رجاله رجال الصحیح إلا واحداً مختلف فیه لكن قواه الذهبی بقوله: أنه أحد الأثبات وما علمت فیه جرحاً أصلاً ـ ثم أورد الحدیث (تطهیر الجنان المطبوع مع الصواعق المحرقة: 74).

4- ما ذكره جمع من أهل التواریخ عن محمد بن أبی بكر:

منهم البلاذری قال: قالوا: وكتب محمد بن أبی بكر إلى معاویة: من محمد بن أبی بكر إلى الغاوی معاویة بن صخر... إلى أن قال ـ: وأنت اللعین ابن اللعین لم تزل أنت وأبوك تبغیان لدین الله ورسوله الغوائل.... الخ (أنساب الأشراف: 395).

ومنهم نصر بن مزاحم فی وقعة صفین (ص118) والمسعودی فی مروج الذهب (3 : 21) وابن أبی الحدید فی شرحه عن نصر بن مزاحم (3: 188).

وأورد هذا الكتاب من علمائنا المفید فی الإختصاص (ص125) والطبرسی فی الاحتجاج (1: 269).

5- روى أبو الفرج الأصفهانی فی مقاتل الطالبین قال: فحدثنی محمد بن الحسین الأشناتی وعلی بن عباس المقانعی قالا: حدثنا عباد بن یعقوب قال: أخبرنا عمرو بن ثابت عن الحسن بن حكم عن عدی بن ثابت عن سفیان عن أبی لیلى, وحدثنی محمد بن أحمد أبو عبید قال: حدثنا الفضل بن الحسن المصری قال: حدثنا محمد بن عمرویه قال حدثنا مكی بن ابراهیم قال حدثنا السری بن إسماعیل عن الشعبی عن سفیان بن أبی لیلى دخل حدیث بعضهم فی حدیث بعض وأكثر اللفظ لأبی عبیدة, قال: أتیت الحسن بن علی حین بایع معاویة فوجدته بفناء داره عنده رهط فقلت: السلام علیك یا مذل المؤمنین, فقال علیك السلام یا سفیان أنزل,فنزلت فعقلت راحلتی ثم أتیته فجلست إلیه, فقال: كیف قلت یا سفیان, فقلت: السلام علیك یا مذل رقاب المؤمنین, فقال: ما جر هذا منك إلینا؟ فقلت: أنت والله ـ بأبی أنت وأمی ـ أذللت رقابنا حین أعطیت هذا الطاغیة البیعة وسلمت الأمر إلى اللعین ابن اللعین ابن آكلة الأكباد ومعك مائة ألف كلهم یموت دونك وقد جمع الله لك أمر الناس.

فقال: یا سفیان, إنا أهل البیت إذا علمنا الحق تمسكنا به وأنی سمعت علیاً یقول: سمعت رسول الله (ص) یقول: لا تذهب اللیالی والأیام حتى یجتمع أمر هذه الأمة على رجل واسع السرم ضخم البلعوم یأكل ولا یشبع لا ینظر الله إلیه ولا یموت حتى لا یكون له فی السماء عاذر ولا فی الأرض ناصر وأنه لمعاویة وأنی عرفت أن الله بالغ أمره.... الخ, ثم قال فی آخره: هذا لفظ أبی عبید وفی حدیث محمد بن الحسین وعلی بن العباس بعض هذا الكلام موقوفاً عن الحسن غیر مرفوع إلى النبی (ص) إلا فی ذكر معاویة (مقاتل الطالبین: 43).

6- نقل الطبری فی تاریخه كتاب المعتضد الذی عزم على قراءته على المنابر ثم أثناه عنه بعض وعاظ السلاطین,قال: فذكر أن المعتضد أمر بإخراج الكتاب الذی كان المأمون أمر بإنشائه بلعن معاویة، فأخرج له من الدیوان, فأخذ من جوامعه نسخة هذا الكتاب,وذكر أنها نسخة الكتاب الذی أنشئ للمعتضد بالله:

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله العلی العظیم.... ـ إلى أن قال ـ: وأشدهم فی ذلك عداوة وأعظمهم له مخالفة وأولهم فی كل حرب ومناصبة لا یرفع على الإسلام رایة إلا كان صاحبها وقائدها ورئیسها فی كل مواطن الحرب من بدر وأحد والخندق والفتح أبو سفیان بن حرب وأشیاعه من بنی أمیة الملعونین فی كتاب الله ـ إلى أن قال ـ: ومنه قول رسول الله (ص) وقد رآه مقبلاً على حمار ومعاویة یقود به وأبنه یزید یسوق به: ( لعن الله القائد والراكب والسائق) (تاریخ الطبری 12: 228, وفی أحداث سنة 284).

ونقله ابن أبی الحدید عنه ولكن فیه (ومما ورد من ذلك فی السنة ورواه ثقات الأمة, قول رسول الله (ص) فیه وقد رآه مقبلاً على حمار ومعاویة یقوده ویزید یسوقه لعن الله الراكب والقائد والسائق ) ( شرح نهج البلاغة 15: 174) ولا نعلم من بدل وحرّف فی تاریخ الطبری المطبوع فحذف (ورواه ثقات الأمة)، وهی شهادة بأن هذا اللعن كان مشهوراً معروفاً لدى المحدثین بل رواه ثقاتهم. بل یكفی أن یذكره المعتضد فی كتابه إلى الأمة وهو خلیفة المسلمین إذ لا یصح منه فی مثل هذا المورد أن یأتی بالضعیف والمشكوك وهو بمثابة إعلان عام لرعایاه ومنهم العلماء والمحدثین الكبار.

وأخیراً نقول أن هناك متابعات وروایات أُخر وردت عن رسول الله (ص) بلعنة فی مواضع أُخر أشرنا إلى أحدها فی أول الجواب عن نصر بن مزاحم ولم نتطرق إلیها بالتفصیل لضیق الوقت,منها ما ورد فیه من قول رسول الله (ص) بعد لعنه (اللهم علیك بالاقیعس) والآخر فیه بعد لعنه ( ویل لهذه الأمة من معاویة ذی الاستاه) علیك بمراجعتها وتخریجها.

نظرات() 

من جرائم خال المومنین

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

هذه جملة من جرائم خال المؤمنین معاویة بن ابی سفیان نقلتها من كتاب تاریخ الطبری وهی من الحوادث المشهورة المسلمة :

1- حدیث عوانة قال ووجه معاویة فی هذه السنة سفیان بن عوف فی ستة آلاف رجل وأمره أن یأتی هیت فیقطعها وأن یغیر علیها ثم یمضى حتى یأتی الأنبار والمدائن فیوقع بأهلها فسار حتى أتى هیت فلم یجد بها أحدا ثم أتى الأنبار وبها مسلحة لعلی تكون خمسمائة رجل وقد تفرقوا فلم یبق منهم إلا مائة رجل فقاتلهم فصبر لهم أصحاب علی مع قلتهم ثم حملت علیهم الخیل والرجالة فقتلوا صاحب المسلحة وهو أشرس بن حسان البكری فی ثلاثین رجلا واحتملوا ما كان فی الأنبار من الأموال وأموال أهلها ورجعوا إلى معاویة.

2- قال وفیها وجه معاویة أیضا عبدالله بن مسعدة الفزاری فی ألف وسبعمائة رجل إلى تیماء وأمره أن یصدق من مر به من أهل البوادی وأن یقتل من امتنع من عطائه صدقة ماله ثم یأتی مكة والمدینة والحجاز یفعل ذلك.

3- وفیها أیضا وجه معاویة الضحاك بن قیس وأمره أن یمر بأسفل واقصة وأن یغیر على كل من مر به ممن هو فی طاعة علی من الأعراب ووجه معه ثلاثة آلاف رجل فسار فأخذ أموال الناس وقتل من لقی من الأعراب ومر بالثعلبیة فأغار على مسالح علی وأخذ أمتعتهم ومضى حتى انتهى إلى القطقطانة فأتى عمرو بن عمیس بن مسعود وكان فی خیل لعلی وأمامه أهله وهو یرید الحج فأغار على من كان معه وحبسه عن المسیر.

4- توجیه معاویة بسر بن أبی أرطاة فی ثلاثة آلاف من المقاتلة إلى الحجاز :

فذكر عن زیاد بن عبدالله البكائی عن عوانة قال أرسل معاویة بن أبی سفیان بعد تحكیم الحكمین بسر بن أبی أرطاة وهو رجل من بنی عامر بن لؤی فی جیش فساروا من الشام حتى قدموا المدینة وعامل علی على المدینة یومئذ أبو أیوب الأنصاری ففر منهم أبو أیوب فأتى علیا الكوفة ودخل بسر المدینة قال فصعد منبرها ولم یقاتله بها أحد فنادى على المنبر یا دینار ویا نجار ویا زریق شیخی شیخی عهدی به بالأمس فأین هو یعنی عثمان ثم قال یا أهل المدینة والله لولا ما عهد إلی معاویة ما تركت بها محتلما إلا قتلته ثم بایع أهل المدینة وأرسل إلى بنی سلمة فقال والله مالكم عندی من أمان ولا مبایعة حتى تأتونی بجابر بن عبدالله فانطلق جابر إلى أم سلمة زوج النبی صلى الله علیه و سلم فقال لها ماذا ترین إنی قد خشیت أن أقتل وهذه بیعة ضلالة قالت أرى أن تبایع فإنی قد أمرت ابنی عمر بن أبی سلمة أن یبایع وأمرت ختنی عبدالله بن زمعة وكانت ابنتها زینب ابنة أبی سلمة عند عبدالله بن زمعة فأتاه جابر فبایعه وهدم بسر دورا بالمدینة ثم مضى حتى أتى مكة فخافه أبو موسى أن یقتله فقال له بسر ما كنت لأفعل بصاحب رسول الله صلى الله علیه و سلم ذلك فخلى عنه وكتب أبو موسى قبل ذلك إلى الیمن إن خیلا مبعوثة من عند معاویة تقتل الناس تقتل من أبى أن یقر بالحكومة ثم مضى بسر إلى الیمن وكان علیها عبیدالله بن عباس عاملا لعلی فلما بلغه مسیره فر إلى الكوفة حتى أتى علیا واستخلف عبدالله بن عبدالمدان الحارثی على الیمن فأتاه بسر فقتله وقتل ابنه ولقی بسر ثقل عبیدالله بن عباس وفیه ابنان له صغیران فذبحهما.

اقول لعن الله من قتل وسلب المسلمین ومن امر بذلك قولوا امین.

نظرات() 

توفی معاویه علی غیر الاسلام

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

هل یصح ما یقال ان معاویة بن ابی سفیان توفی على غیر الإسلام حتى ان بعض كبار المحدثین من أهل السنة مثل الحمانی قالوا بعدم اسلامه والبعض الآخر مثل عبد الرزاق والحاكم النیسابوری كانوا یبغضونه بغضا شدیدا ؟

1. یقول مخلد الشعیری : كنت عند عبد الرزاق، فذكر رجل معاویة فقال : لا تقذّر مجلسنا بذكر ولد أبی سفیان. ( میزان الاعتدال 2 : 61 . )

2. ویقول زیاد بن ایوب : سمعت یحیى بن عبدالحمید الحمانی یقول : كان معاویة على غیر ملة الاسلام. ( میزان الاعتدال 4 : 392. )

3. ویقول ابن طاهر : كان ـ اى الحاكم النیسابوری ـ منحرفا غالیاً عن معاویه رضى الله وعن أهل بیته، یتظاهر بذلك ولا یعتذر منه. فسمعت ابا الفتح سمكویه بهراة، سمعت عبدالواحد الملیحى، سمعت ابا عبدالرحمن السلمى یقول : دخلت على الحاكم وهو فى داره لا یمكنه الخروج، فقلت له : لو خرجت وأملیت فى فضائل هذا الرجل حدیثاً، لا سترحت من المحنة فقال : لا یجیئ من قلبى، لا یجیئ من قلبی. ( سیر اعلام النبلاء 17 : 175 ـ تذكرة الحفاظ 3 : 1 54. المنتظم 7 : 75 )

نظرات() 

دشنام به ام المومنین عایشه

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

آیا صحیح است که اصحاب عادل! به ام المومنین عایشه دشنام داده اند و الان شیعیان را تکفیر میکنید؟ آیا اقتدا به این اصحاب کالنجوم مشکلی دارد؟ آیا میتوان گفت این اصحاب اجتهاد کرده اند و اگر اجتهادشان صحیح است دو تا ثواب و اگر در اجتهاد خطا کرده اند یک ثواب دارند!!؟؟

گروهی از صحابه در ماجرای افک (طبق نظر اهل سنت):

عن عَائِشَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه وسلم خَطَبَ الناس فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى علیه وقال ما تُشِیرُونَ عَلَیَّ فی قَوْمٍ یَسُبُّونَ أَهْلِی ما عَلِمْتُ علیهم من سُوءٍ قَطُّ ...(١)عائشه از رسول خدا ’ روایت می‌کند که برای مردم سخنرانی نمودند ؛ پس ستایش و ثنای خداوند کرده و فرمودند : در مورد گروهی که خانواده من (عائشه در قضیه افك) را دشنام می‌دهند و من در گذشته از ایشان هیچ بدی ندیده‌ام ، چه نظری را به من پیشنهاد می‌کنید ؟...

ناسزای عثمان بن عفان به عائشه:

ثم أقیمت الصلاة فتقدم عثمان فصلى فلما كبر قامت امرأة من حجرتها فقالت أیها الناس اسمعوا قال ثم تكلمت فذكرت رسول الله صلى الله علیه وسلم وما بعثه الله به ثم قالت تركتم أمر الله وخالفتم رسوله أو نحو هذا ثم صمتت فتكلمت أخرى مثل ذلك فإذا هی عائشة وحفصة قال فلما سلم عثمان أقبل على الناس فقال إن هاتان الفتانتان فتنتا الناس فی صلاتهم وإلا تنتهیان أو لاسبنكما ما حل لی السباب ...(٢)

نماز برپا شد و عثمان جلو رفته و تکبیر گفت ؛ در این هنگام زنی از حجره خویش ایستاده و گفت : ای مردم بشنوید و سپس در مورد رسول خدا ’ سخن گفته و گفت اوامر رسول خدا ’ را ترک کردید و با وی مخالفت کردید و... سپس سکوت کرد ؛ سپس دیگری ایستاده و همین سخنان را گفت ؛ و آن دو زن عائشه و حفصه بودند ؛ وقتی که عثمان سلام نماز را داد گفت : این دو زن فتنه گر  مردم را در نماز به فتنه انداختند و اگر از این کار دست برندارند هر دشنامی که به ذهنم برسد به ایشان خواهم داد !!!

ناسزای حکیم بن جبلة به عائشه:

1- وكان حكیم بن جبلة فیمن غزا عثمان (رض) وكان یسب عائشة (رض)(٣)

حکیم بن جبله از کسانی بود که با عثمان جنگید و به عائشه دشنام می‌داد .

2- فغاداهم حكیم بن جبلة وهو یسب وبیده الرمح فقال له رجل من عبد القیس من هذا الذی تسبه قال عائشة قال: یا بن الخبیثة أ لأم المؤمنین تقول هذا؟(٤)

پس حکیم بن جبله در حالیکه دشنام می‌داد و نیزه‌ای در دست داشت ، به آنان حمله کرد ؛ شخصی از عبد‌القیس به او گفت: چه کسی را دشنام می‌دهی؟پاسخ داد: عائشه را.گفت : ای فرزند زن ناپاک ؛ آیا به ام‌المومنین چنین می‌گویی؟ ...


ترجمه حكیم بن جبله

ابن اثیر در مورد او می‌گوید :

قال ابن الأثیر: أدرك النبی صلى الله علیه وسلم ... وكان رجلا صالحا له دین مطاعا فی قومه وهو الذی بعثه عثمان على السند... .(٥)او رسول خدا ’ را درك كرده است ... شخص صالح ، دین‌دار و از روسای قوم خویش بود و او بود كه عثمان او را والی بر سند كرد .


ابن حجر نیز در الاصابة او را از صحابه می‌داند :

الإصابة ج 2 ص 181

الأعلام لخیر الدین الزركلی  ج 2 ص 269 .


ناسزای زینب بنت جحش همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

گذشت كه در بخاری و مسلم و سنن ابی داود آمده است كه او به عائشه دشنام داد و عائشه نیز متقابلا به او دشنام داد :


فَأَرْسَلْنَ زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ فَأَتَتْهُ فَأَغْلَظَتْ وَقَالَتْ إِنَّ نِسَاءَكَ یَنْشُدْنَكَ اللَّهَ الْعَدْلَ فی بِنْتِ بن أبی قُحَافَةَ فَرَفَعَتْ صَوْتَهَا حتى تَنَاوَلَتْ عَائِشَةَ وَهِیَ قَاعِدَةٌ فَسَبَّتْهَا(6)

همسران پیامبر زینب بنت جحش (همسر پیامبر) را فرستادند .

او به نزد پیامبر ’ آمده و به درشتی سخن گفت ! و افزود كه زنان تو از تو می‌خواهند كه عدالت را بین زنان اجرا كنی ! و صدای خویش را بالا برد ! و سپس سخن خود را به سوی عائشه متوجه كرده در حالی كه او نشسته بود ، به عائشه دشنام داد !

همین روایت را مسلم با كمی اختلاف در مضمون ذكر كرده است :

فَأَرْسَلَ أَزْوَاجُ النبی صلى الله علیه وسلم زَیْنَبَ بِنْتَ جَحْشٍ زَوْجَ النبی صلى الله علیه ... فقالت یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ أَزْوَاجَكَ أَرْسَلْنَنِی إِلَیْكَ یَسْأَلْنَكَ الْعَدْلَ فی ابْنَةِ أبی قُحَافَةَ قالت ثُمَّ وَقَعَتْ بِی فَاسْتَطَالَتْ على(٧)

زنان پیامبر زینب دختر جحش ، همسر پیامبر را به نزد آن حضرت فرستادند ... او گفت : ای رسول خدا ! همسران تو مرا فرستاده‌اند و از تو می‌خواهند كه در مورد عائشه عدالت را اجرا كنی ! و سپس به من دشنام داد . و مدتی طولانی چنین كرد .

ناسزای صفیه همسر رسول خدا (ص) به عائشه :

أخبرنا محمد بن عمر أخبرنا محمد بن عبد الله بن جعفر عن بن أبی عون قال قالت عائشة كنت أستب أنا وصفیة فسببت أباها فسبت أبی وسمعه رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال یا صفیة تسبین أبا بكر یا صفیة تسبین أبا بكر(٨)

عائشه گفته است كه من و صفیه به یكدیگر دشنام می‌دادیم ! من به پدر او دشنام دادم ؛ او نیز به پدر من دشنام داد ! رسول خدا (ص) سخن او را شنیده و فرمودند : ای صفیه ! به ابوبكر دشنام می‌دهی‌؟!

پی نوشت:

(١)صحیح البخاری ج 6 ص 2683 ش 6936

(٢)الجامع معمر بن راشد ج 11 ص 355 -مصنف عبد الرزاق ج 11 ص 356

(٣)مقتل الشهید عثمان ج1 ص228

(٤)الكامل فی التاریخ ج3 ص107.

(٥)أسد الغابة لابن الأثیر ج 2 ص 40 .

(٦)صحیح البخاری ج 2 ص 911 ش 2442 كتاب الهبة بَاب من أَهْدَى إلى صَاحِبِهِ وَتَحَرَّى بَعْضَ نِسَائِهِ دُونَ بَعْضٍ

(٧)صحیح مسلم ج 4 ص 1891 ش 2442 كتاب فضائل الصحابه باب فی فضل عائشه

(٨)الطبقات الكبرى ج 8 ص 80 ، اسم المؤلف: محمد بن سعد بن منیع أبو عبدالله البصری الزهری الوفاة: 230 ، دار النشر : دار صادر - بیروت

نظرات() 

بخاری ارتداد صحابه را قبول دارد

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

افراد صالح و نیکوکار یا افراد فاسق و از دین برگشته؛ کدامیک جهنّمی هستند؟!


امام بخاری در کتاب « صحیح بخاری » حدیثی را از أبوهریره نقل می کند که:« أبوهریرة می گوید: رسول خدا- صلی الله علیه و آله- فرمودند: ...( در روز قیامت ) در حالیکه من ( در کنار حوض ) ایستاده ام گروهی که من آنها را می شناسم می آورند سپس مَلَکی از ملائکه الهی خطاب به آن گروه می گوید؛ به طرف من بیایید! من ( پیامبر- صلی الله علیه و آله- ) به مَلَک می گویم: آنها را کجا می بری؟می گوید: قسم به خدا آنها را بسوی آتش می برم.می پرسم: مگر آنها چه کرده اند؟می گوید: آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!سپس گروه دیگری را  می آورند که آنها را نیز می شناسم و آنها را نیز بسوی آتش می برند و زمانیکه از علت دوزخی شدن آنان می پرسم آن مَلَک در جواب می گوید:آنها بعد از تو مُرتَد شدند ( از دین برگشتند ) و به گذشته تاریک خود بازگشتند ( کنایه از اینکه به حالت گذشتگان خود که همان کُفر جاهلیّت بوده برگشتند )!!!و من گمان نمی کنم که آنها از آتش نجات پیدا کنند مگر مقدار قلیل و اندکی از آنها »!!![1]


حال با توجه به این حدیث، که در یکی از معتبرترین کتابهای اهل سنت نقل شده آن هم از جناب أبی هریرة که اهل سنت برای آن عظمت خاصّی قائل هستند، سوال ما این است که: براستی چرا اهل سنت تمامی صحابی پیامبر- صلی الله علیه و آله- را عادل می دانند و اگر کسی به آنها کوچکترین بی احترامی بکند، حکم کفر او را صادر می کنند و او را خارج از دین می دانند و ...؟؟؟!!!


مگر نه این است که بخاری در کتاب خود ( که به تعبیر خود اهل سنت، صحیح ترین کتابها بعد از قرآن می باشد )، آن هم از طریق راوی مثل أبی هریرة که یکی از بزرگترین رُواة اهل سنت است، این حدیث را نقل می کند و صریحاً اعلام می کند که عده ای از صحابه پیامبر- صلی الله علیه وآله- بعد از ایشان، از دین اسلام برگشتند و عاقبت هم به آتش دوزخ برده می شوند و به تصریح خود پیامبر- صلی الله علیه وآله- عده ی اندکی از آنها نجات پیدا می کنند و مابقی در آتش می سوزند!!!


حال با توجه به این حدیث، چه جوابی دارید که بدهید؟


آیا هنوز هم قائل به عدالت جمیع صحابه هستید و برای آنان احترام قائلید و اگر کسی به آنها بی احترامی کند و آنها را خارج از دین بداند، کافر می دانید و لو اینکه آن شخص، بخاری و أبوهریرة و ... باشند یا اینکه ...... ؟؟؟!!!


قابل به ذکر است که بخاری در صحیح خود، ( کتاب الرقاق، بابٌ فی الحوض ) چندین حدیث را در رابطه با ارتداد صحابه (از دین برگشتن صحابه) نقل می کند و تنها به همین یک حدیثی که ما ذکر کردیم اکتفا نکرده است ( علاقمندان می توانند مراجعه کنند ).


 پی نوشت:


[1] . صحیح البخاری(دارالقلم- بیروت1407ه.ق)- المجلد الرابع- الجزء الثامن- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- ص506- حدیث1444 :


 نرم افزار المکتبه الشامله- صحیح البخاری(مصدر الكتاب : موقع وزارة الأوقاف المصریة)- کتاب الرقاق- باب فی الحوض- جزء21- ص493.


 6587 - حَدَّثَنِى إِبْرَاهِیمُ بْنُ الْمُنْذِرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ فُلَیْحٍ حَدَّثَنَا أَبِى قَالَ حَدَّثَنِى هِلاَلٌ عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِى هُرَیْرَةَ عَنِ النَّبِىِّ - صلى الله علیه وسلم - قَالَ « بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . فَقُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ وَمَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِى وَبَیْنِهِمْ فَقَالَ هَلُمَّ . قُلْتُ أَیْنَ قَالَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهِ . قُلْتُ مَا شَأْنُهُمْ قَالَ إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا بَعْدَكَ عَلَى أَدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى . فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلاَّ مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ » .

نظرات() 

افسانه همراهی ابوبکر در غار

چهارشنبه 1390/07/6

نویسنده: تعجیل در فرج صلوات |

اگر قبول کنیم که ابوبکر در غار ثور به همراه رسول الله بود  موضوع دیگری مطرح است :نویسنده  کتاب النور و البرهان  باب  « قم فأنذر» و « فاصدع  بما تؤمر»شیخ ابوهاشم  بن صباغ  است ،  در حال  حاضر این کتاب  در دسترس نیست ؛ ولی مرحوم  سید بن طاووس   در کتاب  ( الطرائف  ، ص 410)  این مطلب  را  از  این کتاب  نقل  می کند .ایشان می‌ فرماید :ومن طریف الروایات فی أن النبی ( صلی الله علیه وآله وسلم ) ما صحب أبا بكر إلى الغار خوفا منه أن یدل الكفار علیه ما ذكره أبو هاشم بن الصباغ فی  كتاب النور والبرهان فقال فی باب ما أنزل الله تعالى على نبیه " ص " قم فأنذر "وقوله تعالى " فاصدع بما تؤمر " وما  ضمن رسول الله صلى الله علیه وآله لمن أجابه وصدقه ، رفع الحدیث عن محمد بن إسحاق قال : قال  حسان : قدمت مكة  معتمرا وأناس من قریش یقذفون أصحاب رسول الله " ص " فقال ما هذا لفظه : فأمر رسول الله علیا علیه السلام فنام على فراشه ، وخشی ابن أبی قحافة أن یدل القوم علیه فأخذه معه ومضى إلى الغار .(الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف - السید ابن طاووس - ص 410)

از دسته روایاتی که دلالت می کند  پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)  از ترس این که ابوبکر جای را به کفار نشان ندهد او را با خود به غار بردند روایتی است که شیخ ابوهاشم بن صباغ در کتاب النور و البرهان  باب : ما أنزل الله علی نبیه ذیل آیه « قم فأنذر»  و آیه « فاصدع بما تؤمر» وباب« ما  ضمن رسول الله (صلى الله علیه وآله) لمن أجابه وصدقه » می آورد :  حسان می گوید برای انجام حج عمرة به مکه آمدم  دیدم مردمی‌ از قریش به اصحاب رسول خدا فحش می دادند.... پس اینگونه می گوید : رسول خدا به علی علیه السلام (درشب لیلة المبیت) امر نمود ( که درجای  ایشان بخوابد) علی علیه السلام نیز اجابت نمود ولی از ابن ابی قحافة ( کنیه ابوبکر) ترسید که  مبادا جای ایشان را به کسانی که دنبال پیامبر بودند نشان دهد به همین  خاطر او را با خود به غار بردند .

نکته دیگرکه شایسته است توجه بفرمائید این است که نظیر همین مطلب در کتب دیگر اهل سنت که در حال حاضر موجود می باشد یافت می شود.ابوجعفر اسکافی استاد ابن ابی الحدید در جواب جاحظ که قائل است ابوبکر در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم از همه صحابه سختی‌ بیشتری را تحمل کرد می گوید :ثم یقال له ما بالك أهملت أمر مبیت علی علیه السلام على الفراش بمكة لیلة الهجرة هل نسیته أم تناسیته فإنها المحنة العظیمة والفضیلة الشریفة التی متى امتحنها الناظر ، وأجال فكره فیها ، رأى تحتها فضائل متفرقة ومناقب متغایرة ، وذلك أنه لما استقر الخبر عند المشركین أن رسول الله صلى الله علیه وآله مجمع على الخروج من بینهم للهجرة إلى غیرهم قصدوا إلى معاجلته ، وتعاقدوا على أن یبیتوه فی فراشه ، وان یضربوه بأسیاف كثیرة ، بید كل صاحب قبیلة من قریش سیف منها ، لیضیع دمه بین الشعوب ، ویتفرق بین القبائل ، ولا یطلب بنو هاشم بدمه قبیلة واحدة بعینها من بطون قریش ، وتحالفوا على تلك اللیلة ، واجتمعوا علیها ، فلما علم رسول الله صلى الله علیه وآله ذلك من أمرهم ، دعا أوثق الناس عنده ، أمثلهم فی نفسه ، وأبذلهم فی ذات الاله لمهجته ، وأسرعهم أجابه إلى طاعته ، فقال له إن قریشا قد تحالفت على أن تبیتنی هذه اللیلة ، فامض إلى فراشی ، ونم فی مضجعی ، والتف فی بردى الحضرمی لیروا انى لم اخرج ، وإنی خارج إن شاء الله . فمنعه أولا من التحرز وإعمال الحیلة ، وصده عن الاستظهار لنفسه بنوع من أنواع المكاید والجهات التی یحتاط بها الناس لنفوسهم ، والجاه إلى أن یعرض نفسه لظبات السیوف الشحیذة من أیدی أرباب الحنق والغیظة ، فأجاب إلى ذلك سامعا مطیعا طیبة بها نفسه ، ونام على فراشه صابرا محتسبا ، واقیا له بمهجته ، ینتظر القتل ، ولا نعلم فوق بذل النفس درجه یلتمسها صابر ، ولا یبلغها طالب ، ( والجود بالنفس أقصى غایة الجود ) ، ولولا أن رسول الله صلى الله علیه وآله علم أنه أهل لذلك ، لما أهله ، ولو كان عنده نقص فی صبره أو فی شجاعته أو فی مناصحته لابن عمه ، واختیر لذلك ، لكان من اختاره صلى الله علیه وآله منقوضا فی رأیه ، مضرا فی اختیاره ، ولا یجوز أن یقول هذا أحد من أهل الاسلام ، وكلهم مجمعون على أن الرسول صلى الله علیه وآله عمل الصواب ، وأحسن فی الاختیار . ثم فی ذلك - إذا تأمله المتأمل - وجوه من الفضل :منها انه وإن كان عنده فی موضع الثقة ، فإنه غیر مأمون علیه الا یضبط السر فیفسد التدبیر بافشائه تلك اللیلة إلى من یلقیه إلى الأعداء .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر وثقه عند من اختاره ، فغیر مأمون علیه الجبن عند  مفاجأة المكروه ، ومباشرة الأهوال ، فیفر من الفراش ، فیفطن لموضع الحیلة ، ویطلب رسول الله صلى الله علیه وآله فیظفر به .ومنها انه وإن كان ضابطا للسر ، شجاعا نجدا ، فلعله غیر محتمل للمبیت على الفراش ، لان هذا أمر خارج عن الشجاعة إن كان قد قامه مقام المكتوف الممنوع ، بل هو أشد مشقة من المكتوف الممنوع ، لان المكتوف الممنوع یعلم من نفسه انه لاسبیل له إلى الهرب ، وهذا یجد السبیل إلى الهرب والى الدفع عن نفسه، ولا یهرب ولا یدافع . ومنها انه وإن كان ثقة عنده ، ضابطا للسر ، شجاعا محتملا للمبیت على الفراش ، فإنه غیر مأمون أن یذهب صبره عند العقوبة الواقعة ، والعذاب النازل بساحته ، حتى یبوح بما عنده ، ویصیر إلى الاقرار بما یعلمه ، وهو انه اخذ طریق كذا فیطلب فیؤخذ ، فلهذا قال علماء المسلمین إن فضیلة علی علیه السلام تلك اللیلة لا نعلم أحدا من البشر نال مثلها .(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 259 و عثمانیات جاحظ ص 321)

 تو را چه شده است که داستان خوابیدن علی علیه السلام را در جای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شب لیلة‌ المبیت ذکر نکرده ای آیا آن را فراموش کرده ای یا خودت را به فراموشی زده ای ؟!پس بدرستیکه این کار تحمل سختی و پایداری‌ بزرگی است كه هر زمان شخصی خود را به جای وی گذارد و فکرش را متوجه آن کند می بیند در آن فضیلت های بسیار ومنقبتهای مختلفی موجود است .وقضیه از این قرار است که وقتی به مشرکین خبر رسید که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم قصد خروج برای هجرت به سوی غیر ایشان ( اهل مدینه) دارند خواستند برای اینکار چاره ای اندیشیند ، پس پیمان بستند که شب هنگام در کنار بستر وی جمع شوند واو را با شمشیر های بسیار بزنند ، در دست  افرادی از قبیله های مختلف قریش شمشیری از آن شمشیر ها باشد تا خون وی بین گروههای مختلف تقسیم شود وبنی هاشم نتوانند خون وی را از قبیله ای خاص طلب کنند . و برای آن شب قسم خوردند و در آن شب با هم جمع شدند .پس وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از این ماجرا با خبر شدند ، کسی را فرا خواندند که از همه بیشتربه وی اطمینان داشتند (علی علیه السلام) و کسی که خود را بیشتر ازهمه برای رسول خدا صلی الله علیه وآله در معرض خطر می گذاشت و کسی را که از همه بیشتر در راه خدا فداکاری می کرد وکسی که سریعتر از همه از وی اطاعت می کرد . پس به وی گفت که قریشیان هم پیمان شده اند که امشب بر سر من بریزند . پس به خوابگاه من برو و در جای من بخواب و روپوش من را بر روی خود بینداز تا ایشان گمان کنند من بیرون نرفته ام ، و من با اذن خدا بیرون خواهم رفت .پس اولا علی را ازاینکه حیله ای به کار برد تا جانش را حفظ کند منع کرد ( چون باید به حالت عادی درجای رسول خدا می خوابید) واو را مجبور کرد که جان خود را در معرض ضربات شمشیر های صاحبان کینه و خشم قرار دهد . پس او این مطلب را پذیرفت در حالیکه رضای خاطر به آن داشت و در جای رسول خدا خوابید در حالیکه به خاطر خدا صبر می کرد و با دادن جان خود جان رسول خدا را حفظ می نمود و انتظار کشته شدن را می کشید. ما برتر از مقام بذل جان مقامی نمی شناسیم که آرزوی آن را بکنیم . (و بذل جان بالاترین بخشش هاست) .و اگر رسول خدا نمی دانست و علم نداشت که وی صلاحیت این کار را دارد وی را انتخاب نمی کرد و اگردراو اندکی کمبود صبر یا شجاعت یا خیر خواهی برای رسول خدا وجود داشت وبا این وجود برای این کار انتخاب می شد رسول خدا کسی را انتخاب کرده بودند که انتخاب درستی نبود ، و حق گفتن چنین مطلبی را هیچ فردی از امت ندارد و همه اجماع دارند که رسول خدا صلی الله علیه و آله  عمل درست را انجام داده اند .

اگر کسی در این مطلب نظر کند چند جهت برتری برای علی (نسبت به ابو بکر) می بیند : زیرا ابو بکر حتی اگر ( ازجهت ظاهری) مورد اطمینان رسول خدا بود اما  پیامبراکرم  به رازداری  وی اطمینان نداشتند چون ممکن بود ابوبکر راز هجرت رسول خدا را در آن شب فاش کند و دشمنان به حضرت دست پیدا کنند در نتیجه تمام نقشه های رسول خدا نقش بر آب  می شد . حتی اگر ابو بکر نزد رسول خدا از جهت رازداری مورد اطمینان  بود اما رسول خدا از نترسیدن وی در هنگام مقابله با سختی  اطمینان نداشتند پس شاید از خوابگاه رسول خدا فرار نموده متوجه محل نقشه رسول خدا شده دنبال رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم برود ؛ پس کفار ایشان را پیدا کنند. حتی اگر ابو بکر حافظ سر رسول خدا بود وشجاع  اما شاید توانایی خوابیدن در جایگاه رسول خدا را نداشت . چون تحمل آن حالت جدای از بحث شجاعت است . زیرا باید شجاع را در حالت دست بسته ممنوع از مقابله قرار دهی(یعنی شجاع جرات دفاع از خود را دارد اما در اینجا نمی توانداز خود دفاع کند)  .بلکه این امر سخت تر از شخص دست بسته است . زیرا شخص دست بسته می داند که راه فراری ندارد اما این شخص هم می تواند فرار کند و هم می تواند از خود دفاع نماید(اما چنین کاری نمی نماید).

حتی اگر او شخص رازدار  وشجاعی بود و می توانست در جای رسول خدا بخوابد و فرار هم نکند اما رسول خدا از بعد آن اطمینان نداشتند که اگر وی را زنده گرفته وشکنجه کنند اقرار به آنچه که می داند نکند و مسیر رسول خدا را به کفار نشان ندهد پس ایشان به دنبال رسول خدا رفته ایشان را پیدا کنند.به همین دلیل است که علمای مسلمین گفته اند کسی را نمی شناسیم که به فضیلت علی در آن شب رسیده باشد .

نظرات() 

← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :