تبلیغات
شافعی ها دشمن وهابیت
یکشنبه 1394/02/13

سگهای یهودی در عراق و سوریه چه می كنند

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر



دو مرد عراقی روز گذشته به طرز دلخراشی توسط عناصر تروریستی داعش در شمال عراق اعدام شدند.در مقابل همچنان سکوت بی‌رحمانه‌ای در برابر جنایات این گروه جنایتکار بر فضای رسانه‌ای جهان و کشورهای ظاهرا متمدن غربی حاکم است.

جلادان گروه تروریستی داعش جنایت هولناکی را در موصل مرتکب شده و دو مرد عراقی را با بلوک سیمانی اعدام کردند.

این گروه جنایتکار که هر از چندی با ادعای جرم‌هایی نظیر جاسوسی، دست به اعدام افراد به شیوه‌های قرون وسطایی از جمله گردن زدن با شمشیر و به صلیب کشیدن و آویزان کردن اجساد افراد از دروازه می‌کند از شیوه جدیدی برای اعدام دو مرد عراقی استفاده کرد.
دهها نفر از مردم موصل در شمال عراق روز گذشته نظاره‌گر جنایت وحشیانه جلادان داعش بودند که با بلند کردن بلوک‌های سیمانی سنگین آنها را بر سر دو مرد عراقی کوبیدند.
داعش اعلام کرده که این افراد اقدام به قتل و سرقت اموال مردم موصل کرده‌اند.

این گروه تروریستی اعلام کرده افراد توسط نیروهای پلیس “دولت اسلامی” (!) دستگیر شده‌اند و حکم مجازات اعدام با بلوک سیمانی علیه آنها صادر شده است.
گروه تکفیری داعش پس از ارتکاب این جنایت که بدون هیچ رحم و مروتی صورت گرفته اجرای این اعدام را درس عبرتی برای دیگر ساکنان موصل عنوان کرده است.

جنایت‌هایی که داعش در عراق و سوریه مرتکب می‌شود خط بطلانی است بر ادعای این گروه جنایتکار که ادعای اسلامی بودن را یدک می‌کشد چراکه اسلام دین رحمت و بخشایش است.
اما تأسف بارتر سکوت مجامع غربی و سازمان‌های حقوق بشری بین المللی در برابر جنایات رخ داده در عراق از سوی داعش است. جهان غرب معمولا به خاطر یک ماجرای حیوان آزاری صدایش به آسمان می‌رسد، موج رسانه‌ای به راه می‌اندازد و شبکه‌های رسانه‌ای را از پخش تصاویر آن منع می‌کند، اما انگار چشمهای این سازمان‌ها را بر روی جنایات داعش در عراق بسته‌اند.



ادامه جنایات داعش؛ جلادان داعش این‌بار با بلوک سیمانی


ادامه جنایات داعش؛ جلادان داعش این‌بار با بلوک سیمانی

ادامه جنایات داعش؛ جلادان داعش این‌بار با بلوک سیمانی

ادامه جنایات داعش؛ جلادان داعش این‌بار با بلوک سیمانی

نظرات() 



پنجشنبه 1390/06/17

اقرار ابوبكر به هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

طرح شبهه

عبد الرحمن دمشقیه، نویسنده معاصر وهّابى، در مقاله‌اش با عنوان «قصة حرق عمر رضی الله عنه لبیت فاطمة رضی الله عنها» كه در سایت «فیصل نور» آمده، در باره روایت إبن أبی‌شیبه مى‌نویسد:

1. وددت أنی لم أحرق بیت فاطمة... (قول أبی بكر). فیه عُلْوان بن داود البجلی (لسان المیزان، ج4، ص218، ترجمه رقم 1357- 5708 و میزان الاعتدال، ج3، ص108، ترجمه رقم 5763) قال البخاری وأبو سعید بن یونس وابن حجر والذهبی «منكر الحدیث» وقال العُقیلی (الضعفاء للعُقیلی، ج3، ص420).

در روایت ابوبكر، نام داوود بن عُلْوان بَجَلِى وجود دارد كه بخارى، ابوسعید بن یونس،‌ ابن حجر و عقیلى وى را منكر الحدیث مى‌دانند.

اصل روایت در منابع اهل سنت

ابن زنجویه در الأموال، ابن قتیبه دینورى در الإمامة والسیاسة، طبرى در تاریخش، ابن عبد ربه در العقد الفرید، مسعودى در مروج الذهب، طبرانى در المعجم الكبیر، مقدسى در الأحادیث المختاره، شمس الدین ذهبى در تاریخ الإسلام و... داستان اعتراف ابوبكر را با اندك اختلافى نقل كرده‌اند كه متن آن را از كتاب الأموال ابن زنجویه،‌ از دانشمندان قرن سوم اهل سنّت نقل مى‌كنیم:

أنا حمید أنا عثمان بن صالح، حدثنی اللیث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمی، حدثنی علوان، عن صالح بن كیسان، عن حمید بن عبد الرحمن بن عوف، أن أباه عبد الرحمن بن عوف، دخل على أبی بكر الصدیق رحمة الله علیه فی مرضه الذی قبض فیه ... فقال [أبو بكر] : « أجل إنی لا آسى من الدنیا إلا على ثَلاثٍ فَعَلْتُهُنَّ وَدِدْتُ أَنِّی تَرَكْتُهُنَّ، وثلاث تركتهن وددت أنی فعلتهن، وثلاث وددت أنی سألت عنهن رسول الله (ص)، أما اللاتی وددت أنی تركتهن، فوددت أنی لم أَكُنْ كَشَفْتُ بیتَ فاطِمَةَ عن شیء، وإن كانوا قد أَغْلَقُوا على الحرب... .

عبد الرحمن بن عوف به هنگام بیمارى ابوبكر به دیدارش رفت و پس از سلام و احوال‌پرسى، با او گفت و گوى كوتاهى داشت. ابوبكر به او چنین گفت:

من در دوران زندگى بر سه چیزى كه انجام داده‌ام تأسف مى‌خورم ، دوست داشتم كه مرتكب نشده بودم ، یكی از آن‌ها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود ، دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نمى‌كردم؛ اگر چه آن را براى جنگ بسته بودند... .

الخرسانی، أبو أحمد حمید بن مخلد بن قتیبة بن عبد الله المعروف بابن زنجویه (متوفاى251هـ) الأموال، ج 1، ص 387؛

الدینوری، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتیبة (متوفای276هـ)، الإمامة والسیاسة، ج 1، ص 21، تحقیق: خلیل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1418هـ - 1997م، با تحقیق شیری، ج1، ص36، و با تحقیق، زینی، ج1، ص24؛

الطبری، محمد بن جریر (متوفای 310هـ)، تاریخ الطبری، ج 2، ص 353، ناشر: دار الكتب العلمیة – بیروت؛

الأندلسی، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفای: 328هـ)، العقد الفرید، ج 4، ص 254، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

المسعودی، أبو الحسن على بن الحسین بن على (متوفاى346هـ) مروج الذهب، ج 1، ص 290؛

الطبرانی، سلیمان بن أحمد بن أیوب أبو القاسم (متوفای360هـ)، المعجم الكبیر، ج 1، ص 62، تحقیق: حمدی بن عبدالمجید السلفی، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانیة، 1404هـ – 1983م؛

العاصمی المكی، عبد الملك بن حسین بن عبد الملك الشافعی (متوفای1111هـ)، سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی، ج 2، ص 465، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود- علی محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت - 1419هـ- 1998م.

نقد و بررسى شبهه عبد الرحمن دمشقیه

پاسخ اول: نقل روایت با سند‌هاى دیگر

این روایت با چندین سند نقل شده است كه تنها در یكى از آن‌ها «علوان بن داوود» وجود دارد؛ از جمله شمس الدین ذهبى پس از نقل روایت مى‌گوید:

رواه هكذا وأطول من هذا ابن وهب، عن اللیث بن سعد، عن صالح بن كیسان، أخرجه كذلك ابن عائذ.

ابن وهب و نیز ابن عائذ، این روایت را با تفصیل بیشترى نقل كرده‌اند.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ)، تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 3، ص 118، تحقیق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربی - لبنان/ بیروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

در این سند هیچ نامى از علوان بن داوود به میان نیامده و لیث بن سعد به طور مستقیم‌ از صالح بن كیسان روایت را نقل كرده است.

ابن عساكر نیز با این سند روایت را نقل مى‌كند:

أخبرنا أبو البركات عبد الله بن محمد بن الفضل الفراوی وأم المؤید نازیین المعروفة بجمعة بنت أبی حرب محمد بن الفضل بن أبی حرب قالا أنا أبو القاسم الفضل بن أبی حرب الجرجانی أنبأ أبو بكر أحمد بن الحسن نا أبو العباس أحمد بن یعقوب نا الحسن بن مكرم بن حسان البزار أبو علی ببغداد حدثنی أبو الهیثم خالد بن القاسم قال حدثنا لیث بن سعد عن صالح بن كیسان عن حمید بن عبد الرحمن بن عوف عن أبیه... .

و پس از نقل روایت مى‌گوید:

كذا رواه خالد بن القاسم المدائنی عن اللیث وأسقط منه علوان بن داود وقد وقع لی عالیا من حدیث اللیث وفیه ذكر علوان.

مدائنى نیز این روایت را از لیث نقل كرده و در از آن علوان بن داوود نامى‌نبرده و روایتى كه من از لیث نقل كرده‌ام و علوان در آن وجود دارد، با سلسه سند كوتاه‌ترى نقل شده است.

ابن عساكر الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفای571هـ)،‌ تاریخ مدینة دمشق وذكر فضلها وتسمیة من حلها من الأماثل، ج 30، ص417 ـ 419، تحقیق محب الدین أبی سعید عمر بن غرامة العمری، ناشر: دار الفكر - بیروت - 1995.

بلاذرى در انساب الأشراف همین روایت را با سند ذیل نقل مى‌كند:

حدثنی حفص بن عمر، ثنا الهیثم بن عدی عن یونس بن یزید الأیلی عن الزهری أن عبد الرحمن بن عوف قال: دخلت على أبی بكر فی مرضه... .

البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای279هـ) أنساب الأشراف، ج 3، ص 406 ، طبق برنامه الجامع الكبیر.

استفاضه و تقویت روایت با سندهاى متعدد

بنابراین، دست كم این روایت با سه سند گوناگون نقل شده است. حتّى اگر فرض كنیم كه همه این اسناد مشكل داشته باشند، بازهم نمى‌توانیم از حجیّت آن دست برداریم؛ زیرا بر مبناى قواعد علم رجال اهل سنّت، اگر سند روایت از سه عدد گذشت، حتّى اگر همه آن‌ها ضعیف باشد، یك‌دیگر را تقویت كرده و حجّت مى‌شود؛ چنانچه بدر الدین عینى (متوفای 855هـ) در عمدة القارى به نقل از محیى الدین نووى مى‌نویسد:

وقال النووی فی (شرح المهذب): إن الحدیث إذا روی من طرق ومفرداتها ضعاف یحتج به، على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عدة أحادیث من الصحابة بطرق مختلفة كثیرة یقوی بعضها بعضا، وإن كان كل واحد ضعیفا.

نووى در شرح مهذب گفته است: اگر روایتى با سند‌هاى گوناگون نقل شود؛ ولى برخى از راویان آن ضعیف باشند، بازهم به آن احتجاج مى‌شود، افزون بر این كه ما مى‌گوییم: تعدادى حدیث از صحابه و از راه‌هاى گوناگونى نقل شده است كه برخى از آن برخى دیگر را تقویت مى‌كنند؛ اگرچه هریك از آن احادیث ضعیف باشند.

العینی، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای 855هـ)، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 3، ص 307، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

ابن تیمیه حرّانى در مجموع فتاوى مى‌نویسد:

تعدّد الطرق وكثرتها یقوی بعضها بعضا حتى قد یحصل العلم بها ولو كان الناقلون فجّارا فسّاقا فكیف إذا كانوا علماء عدولا ولكن كثر فی حدیثهم الغلط.

زیادى و تعدد راه‌هاى نقل حدیث برخى برخى دیگر را تقویت مى‌كند كه خود زمینه علم به آن را فراهم مى‌كند؛ اگر چه راویان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حدیثى كه تمام راویان آن افراد عادلى باشند كه خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد.

ابن تیمیه الحرانی، أحمد عبد الحلیم أبو العباس (متوفای 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوى شیخ الإسلام ابن تیمیة، ج 18، ص 26، تحقیق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمی النجدی، ناشر: مكتبة ابن تیمیة، الطبعة: الثانیة.

هنگامى كه روایتى طرق متعدد داشته باشد و راویان آن همگى فاسق و فاجر باشند، هم‌دیگر را تقویت كرده و حجت مى‌شود، روایت اقرار ابوبكر كه تنها یكى از راویان آن متّهم به «منكر الحدیث» بودن شده است، به یقین حجّت خواهد بود.

محمد ناصر البانى در ارواء الغلیل پس از نقل طُرُق یك روایت مى‌گوید:

وجملة القول: أن الحدیث طرقه كلها لا تخلو من ضعف ولكنه ضعف یسیر إذ لیس فی شئ منها من اتهم بكذب وإنما العلة الارسال أو سوء الحفظ ومن المقرر فی « علم المصطلح » أن الطرق یقوی بعضها بعضا إذا لم یكن فیها متهم.

خلاصه آن كه، تمام سند‌هاى این حدیث بدون ضعف نیست؛ اگر چه ضعف مهمى نیست؛ زیرا كسى كه متهم به دروغ باشد، در طُرُق حدیث وجود ندارد و علّت ضعف یا ارسال آن است و یا كم حافظه بودن راوى. از مسائل ثابت شده در علم رجال این است كه سند هاى متعدد درصورتى كه در سلسله سند فرد متّهمى نباشد، یك‌دیگر را تقویت مى‌كنند.

البانی، محمد ناصر، إرواء الغلیل فی تخریج أحادیث منار السبیل، ج 1، ص 160، تحقیق: إشراف: زهیر الشاویش، ناشر: المكتب الإسلامی - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة، 1405 - 1985 م.

در نتیجه، این روایات حتّى اگر از نظر سند هم ضعیف باشند‌، بازهم حجّت و قابل استدلال هستند.

پاسخ دوم: شهادت عالمان اهل سنت بر صحت روایت

1. تحسین سعید بن منصور (متوفاى 227هـ.)

سعید بن منصور، از بزرگان حدیث در قرن سوم هجرى در سنن خود این روایت را نقل كرده و گفته كه این روایت «حسن» است.

جلال الدین سیوطى در جامع الأحادیث و مسند فاطمة و متقى هندى در كنز العمّال پس از نقل این روایت مى‌گویند:

أَبو عبید فی كتاب الأَمْوَالِ، عق وخیثمة بن سلیمان الطرابلسی فی فضائل الصحابة، طب، كر، ص، وقال: إِنَّه حدیث حسن إِلاَّ أَنَّهُ لیس فیه شیءٌ عن النبی.

این روایت را ابوعبید در كتاب الأموال، عقیلى، طرابلسى در فضائل الصحابه، طبرانى در معجم الكبیر، ابن عساكر در تاریخ مدینه دمشق و سعید بن منصور در سنن خود نقل كرده‌اند و سعید بن منصور گفته: این حدیث «حسن» است؛ مگر این كه در آن سخنى از رسول خدا نیست.

السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ)، جامع الاحادیث (الجامع الصغیر وزوائده والجامع الكبیر)، ج 13، ص 101 و ج 17، ص 48؛

السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ) مسند فاطمه، ص34 و 35، ناشر: مؤسسة الكتب الثقافیة ـ بیروت، الطبعة‌ الأولی.

الهندی، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین (متوفای975هـ)، كنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج 5، ص 252، تحقیق: محمود عمر الدمیاطی، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

طبق آن چه سیوطى و متّقى هندى در مقدّمه كتابشان گفته‌اند، مقصود از (ص) سعید بن منصور در سنن او است؛ چنانچه مى‌گوید:

 (ص) لسعید ابن منصور فی سننه.

السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ)، الشمائل الشریفة، ج 1، ص 16، تحقیق: حسن بن عبید باحبیشی، ناشر: دار طائر العلم للنشر والتوزیع؛

القاسمی، محمد جمال الدین (متوفای1332هـ)، قواعد التحدیث من فنون مصطلح الحدیث، ج 1، ص 244، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1399هـ - 1979م؛

الهندی، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین (متوفای975هـ)، كنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج 1، ص 15، تحقیق: محمود عمر الدمیاطی، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولی، 1419هـ - 1998م.

شرح حال سعید بن منصور

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

سعید بن منصور. ابن شعبة الحافظ الإمام شیخ الحرم... وكان ثقة صادقا من أوعیة العلم... وقال أبو حاتم الرازی هو ثقة من المتقنین الأثبات ممن جمع وصنف.

سعید بن منصور، حافظ و امام و شیخ حرم بود... وى فردى دانشمند، مورد اعتماد و راست‌گو بود، ابوحاتم رازى او را مورد اعتماد و از نویسندگان و مؤلّفان قوى معرّفى كرده است.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج 10، ص 586، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

و در تذكرة‌ الحفاظ مى‌گوید:

سعید بن منصور بن شعبة الحافظ الإمام الحجة... .

سعید بن منصور، حافظ ، امام و حجت بود.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 416، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى.

اعتراف شخصى مانند سعید بن منصور در قرن سوم هجرى و تعبیر او از این روایت به «حسن»، نشان‌دهنده این است كه این روایت در قرون نخستین اسلامى مطرح و مورد قبول دانشمندان اهل سنت بوده است.

2 . تحسین ضیاء المقدسى (متوفاى 643 هـ)

مقدسى حنبلی، از مشاهیر قرن هفتم هجرى و از بزرگان علم حدیث اهل سنت، این روایت را «حسن» دانسته، مى‌گوید:

قلت وهذا حدیث حسن عن أبی بكر إلا أنه لیس فیه شیء من قول النبی (ص).

این روایت از ابوبكر «حسن» است؛ گرچه در آن سخنى از رسول خدا (ص) نیست.

المقدسی الحنبلی، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفای643هـ)، الأحادیث المختارة، ج 1، ص 90، تحقیق عبد الملك بن عبد الله بن دهیش، ناشر: مكتبة النهضة الحدیثة - مكة المكرمة، الطبعة: الأولى، 1410هـ.

شرح حال مقدسى حنبلى

ذهبى در باره او مى‌نویسد:

الضیاء الإمام العالم الحافظ الحجة محدث الشام شیخ السنة ضیاء الدین أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد... الحنبلی صاحب التصانیف النافعة... وحصل أصولا كثیرة ونسخ وصنف وصحح ولین وجرح وعدل وكان المرجوع إلیه فی هذا الشأن.

قال تلمیذه عمر بن الحاجب: شیخنا أبو عبد الله شیخ وقته ونسیج وحده علما وحفظا وثقة ودینا من العلماء الربانیین وهو أكبر من أن یدل علیه مثلی كان شدید التحری فی الروایة مجتهدا فی العبادة كثیر الذكر منقطعا متواضعا سهل العاریة.

رأیت جماعة من المحدثین ذكروه فأطنبوا فی حقه ومدحوه بالحفظ والزهد سألت الزكی البرزالی عنه فقال: ثقة جبل حافظ دین قال بن النجار: حافظ متقن حجة عالم بالرجال ورع تقی ما رأیت مثله فی نزاهته وعفته وحسن طریقته وقال الشرف بن النابلسی: ما رأیت مثل شیخنا الضیاء.

ضیاء مقدسى، پیشواى حافظ، دانشمند و محدّث اهل شام، استاد حدیث، صاحب آثار مفید بود... دو بار به اصفهان رفت و از آن جا بهره‌هاى فراوانى برد كه قابل وصف نیست؛ از جمله نسخه‌بردارى تألیف و تصحیح و جرح و تعدیل راویان و مصنّفان كه مرجع دیگران نیز بود، از آثار و بركات حضورش در این شهر بود.

عمر بن حاجب، شاگرد مقدسى در باره وى گفته است: استاد ما ابوعبدالله یگانه روزگار و تنها دانشمند زمانش از نظر عمل و دین بود، مورد اعتماد و از دانشمندان بنام به شمار مى‌رفت، من كوچك‌تر از آن هستم كه در باره او سخن بگویم، او روایت شناس، در راز و نیاز با خداوند پرتلاش و از دنیا بریده بود و اهل تواضع و فروتنى بود.

گروهى از محدّثان و راویان را دیدم كه در حقّ وى زیاد سخن مى‌گفتند و با الفاظى مانند: حافظ و زاهد او را وصف مى‌كردند، از زكى برزانى در باره وى پرسیدم، گفت: مقدسى مورد اعتماد، حافظ و دین‌دار بود، ابن نجار او را با وصف حافط، حجّت، آگاه به علم رجال، اهل ورع و تقواى كه مانند او ندیدم، مى‌ستاید. و شرف نابلسى در حق وى گفته است: مانند استادم ضیاء مقدسى كسى را ندیدم.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ) تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1405، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى.

همین مطالب را ابن رجب حنبلى ، جلال الدین سیوطى و عكرى حنبلى نقل كرده‌اند.

إبن رجب الحنبلی، عبد الرحمن بن أحمد (متوفای795هـ)، ذیل طبقات الحنابلة، ج 1، ص 279.

السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بكر (متوفای911هـ)، طبقات الحفاظ، ج 1، ص 497، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

العكری الحنبلی، عبد الحی بن أحمد بن محمد (متوفای1089هـ)، شذرات الذهب فی أخبار من ذهب، ج 5، ص 225، تحقیق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثیر - دمشق، الطبعة: الأولی، 1406هـ.

با تعریف و تمجیدى كه بزرگان اهل سنت از مقدسى كرده‌اند، براى اعتبار روایت كفایت مى‌كند.

پاسخ سوم: صحت سند روایت

در این بخش ابتدا به بررسى سند روایت پرداخته و سپس سخنان عبد الرحمن دمشقیه و دیگر همفكران او را كه در تضعیف روایت به دلیل «منكر الحدیث بودن عُلوان» استناد كرده‌اند بررسى و ثابت مى‌كنیم كه اولاً: وثاقت عُلوان ثابت است؛‌ ثانیاً: نسبت «منكر الحدیث» به وى صحت ندارد؛ ثالثاً: بر فرض صحت این انتساب، منكر الحدیث بودن علوان ضررى به اعتبار روایت وارد نمى‌سازد.

حمید بن مخلد بن قتیبة بن عبد الله الأزدى (متوفاى 248 یا 251هـ)، صاحب كتاب الأموال. ابن حجر در باره او مى‌گوید:

حمید بن مخلد بن قتیبة بن عبد الله الأزدی أبو أحمد بن زنجویه وهو لقب أبیه ثقة ثبت له تصانیف.

العسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، ج 1، ص 182، رقم: 1558.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمى (متوفاى 219هـ)، از روات بخارى، نسائى و ابن ماجه.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمی مولاهم أبو یحیى المصری صدوق.

العسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، ج 1، ص 384، رقم4480.

اللیث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمی (متوفاى175هـ) ، از روات بخارى ، مسلم و …

اللیث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمی أبو الحارث المصری ثقة ثبت فقیه إمام مشهور.

العسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، ج 1، ص 464، رقم: 5684.

علوان بن داوود ، به صورت تفصیلى بررسى خواهد شد

صالح بن كیسان (متوفاى بعد از 130 یا 140 هـ) ، از روات صحیح بخارى ، مسلم و…

صالح بن كیسان المدنی أبو محمد أو أبو الحارث مؤدب ولد عمر بن عبد العزیز ثقة ثبت فقیه.

العسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، ج 1، ص 273، رقم: 2884.

حمید بن عبد الرحمن بن عوف (متوفاى 105هـ)، از روایت صحیح بخاری و مسلم.

حمید بن عبد الرحمن بن عوف الزهری المدنی ثقة.

العسقلانی، ابن حجر، تقریب التهذیب، ج 1، ص 182، رقم: 1552.

عبد الرحمن بن عوف. صحابی

آیا عُلْوَانَ بن داوود، منكر الحدیث است؟

تنها اشكال سندى كه به این روایت وارد كرده‌اند،‌ این است كه علوان بن داوود، منكر الحدیث است. ذهبى و ابن حجر عسقلانى پس از نقل روایت اقرار ابوبكر مى‌گویند:

قال البخاری: عُلْوَانُ بن دَاوُد، ویقال ابن صالح. منكر الحدیث.

بخارى گفته: علوان بن داوود منكر الحدیث است.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ) میزان الاعتدال فی نقد الرجال، ج 5، ص 135، تحقیق: الشیخ علی محمد معوض والشیخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت، الطبعة: الأولى، 1995م؛

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852 هـ) لسان المیزان، ج 4، ص 189، تحقیق: دائرة المعرف النظامیة - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

این سخن اشكالات متعددى دارد كه به آن‌ها مى‌پردازیم.


نظرات() 



پنجشنبه 1390/06/17

از تخریب بقیع تا پلمپ قبر أبولؤلؤ

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 
موافقت شیخ "محمدعلی تسخیری" با پلمپ قبر أبولؤلؤ با هدف و نیت خاصی انجام گرفت، اما بهتر بود که وی از خود کیاست نشان می داد و با رفتاری دیپلماتیک در ازای اعلام موافقت جمهوری اسلامی ایران با پلمپ قبر أبولؤلؤ، از قرضاوی درخواست می کرد که گامی مؤثر برای بازسازی قبرستان بقیع بردارد.

به گزارش شیعه آنلاین، در هشتم شوال سال 1344 هجری قمری یعنی حدود 87 سال پیش، پس از اشغال مکه مکرمه، وهابیون به سرکردگی "عبدالعزیز بن سعود" بنیانگذار عربستان سعودی روی به مدینه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر، سرانجام آن را اشغال نموده، مأمورین عثمانی را بیرون کردند و به تخریب قبور ائمه بقیع و غیره پرداختند.

حمله کنندگان ، ضریح فولادی ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته شده بود و روی قبور حضرات معصومین امام مجتبی، امام سجاد، امام باقر و امام صادق (علیهم السلام) قرار داشت را از جا در آورده و بردند. اما این اولین حمله آنان به مدینه نبود. آنان در سال 1221 هجری نیز یک بار دیگر به مدینه هجوم برده، پس از یک سال و نیم محاصره توانسته بودند آن شهر را تصرف کنند و پس از تصرف اقدام به غارت اشیای گرانبهای حرم پیامبر (ص) و تخریب و غارت قبرستان بقیع نمودند.

از زمان تخریب قبور بقیع تا به امروز، شیعیان و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) همواره انتظار لحظه ای را کشیده اند که تسلط رژیم منحرف آل سعود بر سرزمین حجاز پایان یابد تا بتوان قبرستان بقیع و قبور ائمه را بازسازی کرد. اگر بخواهیم خوش بینانه به این مسأله نگاه کنیم باید آرزوی زمانی را داشته باشیم که میان تصمیم گیرندگان در عربستان و بزرگان شیعه در جهان توافقی صورت گیرد تا به موجب آن آل سعود با ساخت و بازسازی قبرستان بقیع موافقت کند.

بدون شک وظیفه انجام این گونه مذاکرات بر عهده چهره های سرشناس دینی کشورمان و چهره های شیعی جهان است. از نمونه این چهره های سرشناس کشورمان می توان به حجة الإسلام شیخ "محمدعلی تسخیری" دبیرکل مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی اشاره کرد.

بررسی پرونده فعالیت و یا تلاش حجة الإسلام تسخیری برای بازسازی قبرستان بقیع نشان می دهد که وی نه تنها گام مفید و مثبتی در این زمینه برنداشته، بلکه عامل اصلی پلمپ شدن بارگاه أبولؤلؤ در شهر کاشان شد.

در مورد ماجرای پلمپ شدن بارگاه أبولؤلؤ یک منبع آگاه به خبرنگار شیعه آنلاین، گفت: حدود سه سال پیش که به همراه شیخ "محمدعلی تسخیری" برای شرکت در یک کنفرانس اسلامی به کشور قطر سفر کرده بودیم، در راهروی محل برگزاری کنفرانس ناگهان شیخ "یوسف قرضاوی" چهره سرشناس اهل سنت جهان عرب جلوی ما سبز شد و با خشم، ناراحت و لحنی تمسخر آمیز خطاب به شیخ "تسخیری" گفت: شما فقط دم از تقریب مذاهب می زنید، اما گامی مؤثر و واقعی برای این مسأله بر نمی داریم.

این منبع آگاه به نقل از قرضاوی ادامه داد "اگر می خواهید یک گام واقعی بردارید، باید در مرحله اول قبر أبولؤلؤ را خراب کنید". آقای تسخیری از قرضاوی چند دقیقه وقت خواست تا نظر خود در این مورد را اعلام کند. حدود یک ربع بعد پیش قرضاوی رفت و گفت "ما موافقیم، قبر أبولؤلؤ را پلمپ می کنیم". چند روز بعد هم بارگاه أبولؤلؤ در کاشان پلمپ شد.

گفتنی است؛ بدون شک موافقت شیخ "محمدعلی تسخیری" با پلمپ قبر أبولؤلؤ با هدف و نیت خاصی انجام گرفت، اما بهتر بود که وی از خود کیاست نشان می داد و با رفتاری دیپلماتیک در ازای اعلام موافقت جمهوری اسلامی ایران با پلمپ قبر أبولؤلؤ، از قرضاوی درخواست می کرد که گامی مؤثر برای بازسازی قبرستان بقیع بردارد.



نظرات() 



چهارشنبه 1390/06/16

کتاب درباره اوشو

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

در نظر اوشو، انسان باید از هر چیزی که آزادیش را محدود می‌کند فاصله بگیرد، حتی اگر آن چیز خدا و دستورات او باشد؛ چنان که با صراحت ابراز می‌دارد؛ همه چیز را باید فدای آزادی کرد حتی زندگی را... حتی می‌توان خدا را فدای آزادی کرد، اما نمی‌توان آزادی را فدای خدا کرد!
نویسنده در این کتاب توضیح می‌دهد كه در عبادت مورد توصیه اشو، خدا نقش چندانی ندارد. در نگاه اوشو، آنچه عبادت را سودمند یا بی‌فایده می‌سازد، حالات انسانی و توان روانی اوست. خدا در آموزه‌های عبادی اوشو در موقعیت انفعال قرار دارد. در نگاه او پیش از آن که خدا به یاری انسان آید،‌ شادی درون خود افراد سبب این امر می‌شود!

به گزارش ایبنا، اوشو مدعی است انسان تنها موجودی است که هیچ فرمانروایی برای او فرمان صادر نکرده است؛ بنا بر همین اعتقاد پیوسته به شریعت حمله می‌کند و از آن گریزان است. در نظر اوشو، انسان باید از هر چیزی که آزادیش را محدود می‌کند فاصله بگیرد، حتی اگر آن چیز خدا و دستورات او باشد؛ چنان که با صراحت ابراز می‌دارد؛ همه چیز را باید فدای آزادی کرد حتی زندگی را... حتی می‌توان خدا را فدای آزادی کرد، اما نمی‌توان آزادی را فدای خدا کرد!


دینداری اوشو منطبق با اهداف سکولاریستی است. در دینی که اوشو معرفی می‌کند، احکام، دستورات، آیین‌ها و کتاب‌های مقدس جایی ندارد. دین او دینی کاملاً فردی و خصوصی است که هیچ برنامه‌ای برای ساعات مختلف زندگی انسان ندارد. اصرار اوشو برای منفی جلوه دادن نهادهای دینی نیز از این روست.

اوشو از شادی به عنوان یگانه معیار انسانی نام می‌برد. البته شادی و خنده‌ای که او معرفی می‌کند، هیچ پشتوانه معرفتی‌ ندارد و نشات‌ گرفته از جهان‌بینی خاص اوشو است. او به همه چیز با دید سرگرمی می‌نگرد و عقیده دارد هیچ چیز را نباید جدی گرفت. این مساله تا جایی پیش می‌رود که مرگ هم از نظر او یک بازی و سرگرمی تلقی می‌شود!

کتاب «اوشو؛ از واقعیت تا خلسه» اثری از دکتر هادی وکیلی و آزاده مدنی با هدف واکاوی و نقد اندیشه‌های اوشو منتشر شد این کتاب در چهار فصل به معرفی زندگی‌نامه و شالوده فکری اوشو می‌پردازد. الهیات اشو، دیدگاه‌های دیگر او و نقد آرای اوشو از دیگر مطالب این كتاب‌اند.

نظرات() 



چهارشنبه 1390/06/16

اوشو

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

یک استاد حوزه و دانشگاه، گفت: «تمامی جریان های فکری مروج معنویت های نوپدید، علیه دین و مذهب و مخصوصا ادیان آسمانی، رسما اظهار نظر کرده و مکتب را یک حقیقت بی معنا معرفی می کنند، که می توان آن را ترویج پلورالیسم دینی دانست.»



به گزارش خبرنگار دیپنا، حجت الاسلام و المسلمین عبدالحسین خسروپناه، سه شنبه شب در نشستی با عنوان نقد و بررسی جنبش های معنوی نوپدید، در محل سالن اجتماعات مدرسۀ فیضیه اظهار داشت: «اگر بخواهیم در مورد معنویت های نوظهور صحبت کنیم، به دو صورت مختلف می توان در بارۀ آن صحبت کرد که یکی آن است که یک نگاه کلی به این جریان داشته باشیم و آن را بررسی کنیم.»

وی گفت: «در تمام این جریان های فکری که مروج معنویت های نوپدید هستند، علیه دین و مذهب و مخصوصا ادیان آسمانی، رسما اظهار نظر می شود و مکتب را یک حقیقت بی معنا معرفی می کنند، که می توان آن را ترویج پلورالیسم دینی دانست.»

استاد دانشگاه تهران، گفت: «یکی از وظایف حوزۀ علمیه و همچنین مراکز علمی، شناخت جریان های فکری زمان معاصر خود و به ویژه، این فرقه های نوپدید معنوی است.»

وی افزود: «در دین اسلام، در حال حاضر سه گرایش به صورت کلی وجود دارد که عبارتند از جریان سنتی، روشنفکری و معنویت گرایی که هر کدام نیز به نوبۀ خود، انشعاباتی دارند.»

حجت الاسلام و المسلمین خسروپناه، در بیان فرقه های مختلف جریان های معنویت گرایی در زمان معاصر گفت: «برخی از گرایش های جریان معنویت گرایی، جریان هایی سنتی مانند جریان تصوف و ... هستند و برخی از آن ها به عنوان جریان مدرن این گرایش، شناخته می شوند.»

وی در تشریح فرقه های مدرن جریان معنویت گرایی، گفت: «اصل این جریان ها، گرچه به ظاهر جدید شناخته می شوند، اما مکتب و مبنای آن ها، بر اساس همان جریان ها، همانند جریان قدیمی است که برخی جریان های فکری که در آمریکا به وجود آمده اند یا جریان هایی مانند آیین اوشو، از این جمله اند.»

این استاد حوزه و دانشگاه، اضافه کرد: «اولین وجه مشترک فرقه های نوپدید معنوی، این است که علیه دین و مذهب و مخصوصا ادیان آسمانی، رسماً اظهار نظر می کنند و مکتب را یک حقیقت بی معنا معرفی می کنند، که می توان آن را ترویج پلورالیسم دینی دانست.»

وی افزود: «حتی افکاری که در این راستا، خود را خنثی نشان می دهند هم رویکردی سلبی نسبت به دین دارند و همین خصلت مشترک بین تمامی مکاتب نوظهور معنوی است.»

حجت الاسلام و المسلمین خسروپناه، در مورد دومین وجه مشترک فرقه های معنوی نوپدید، گفت: «دومین وجه مشترک بین فرقه های معنوی نوپدید، عقل ستیزی است؛ به گونه ای که وقتی به سردمداران تمامی این فرقه ها نگاه می کنیم، مشاهده می کنیم که تمامی آن ها عنوان می کنند که ما را با عقل، کاری نیست.»

وی در بیان مؤلفه و شاخصۀ سوم مشترک میان این فرقه ها، گفت: «سومین وجه مشترک میان تمامی فرقه های نوپدید معنوی که در آثار آن ها هم به وضوح دیده می شود، اباحی گری است.»

حجت الاسلام و المسلمین خسروپناه، گفت: «همۀ ما می دانیم که دین الاهی برای این آمده است تا رفتار ما را کنترل کند، اما این ادیان نوظهور، اباحی گری را ترویج می کنند که درست در نقطۀ مقابل دین قرار دارند.»

وی افزود: «حتی جالب است که این ادیان نوظهور معنوی، گاهی توصیه به روابط نامشروع کرده و گذشته از آن توصیه به همجنس بازی می کنند و می گویند این کارها برای کمال انسان، ضروری است.»

عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، تصریح کرد: «وقتی مجموع این افکار نوظهور را - که چه در ایران و چه در خارج از ایران - نگاه می کنیم، متوجه می شویم که یک سیاست غربی و فراماسونری، آن ها را هدایت می کند که نمونه اش رواج یک بارۀ آثار اوشو در جهان است.»

وی گفت: «اوشو کسی است که خودش حتی یکی از کتاب های منسوب به خود را ننوشته است و تمام این کتاب ها که امروزه به نامش وجود دارد، مجموع سخنرانی های او است که در حدود 600 الی 700 کتاب می شود و به 300 زبان دنیا نیز ترجمه شده است و این ها همه در 20 تا 30 سال اخیر اتفاق افتاده است.»

حجت الاسلام و المسلمین خسروپناه با انتقاد از برهه ای از زمان که در مملکت ما تمامی کتاب های اوشو و صادق هدایت رواج پیدا کرده بود، گفت: «در برهه ای از زمان، آثاری مانند آثار صادق هدایت و اوشو چنان رواج یافته بود که حتی در روستاها می توانستیم آن ها را بیابیم؛ این کتاب ها همان طور که گفتم همواره از اعمال خلاف اخلاق همچون همجنس گرایی حمایت کرده و از این رو، مروج اباحی گری هستند.»

وی گفت: «تمامی ادیان نوظهور معنوی که به اصطلاح، نگاه مدرن دارند، یک نسبی گرایی معرفتی دارند که این نسبی گرایی معرفتی به نسبی گرایی عملی و رفتاری، منجر خواهد شد.»

استاد دانشگاه تهران، با بیان این که اگر از من بپرسند نام دیگر عرفان اوشو چیست، می گویم عرفان سکس است، گفت: «اوشو می گوید که ازدواج دو زن و دو مرد با یکدیگر با وجود این که غیر علمی است، اما قابل قبول است.»

وی گفت: «اوشو دربارۀ عشق نیز می گوید: وقتی می گوییم عشق یعنی باید تمام ارکان آن از محبت تا سکس، در نظر گرفته شود.»

حجت الاسلام و المسلمین خسروپناه تأکید کرد: «البته اوشو جوری صحبت می کند که تمام ادیان الاهی آن را قبول کنند؛ چرا که افکار خود را مخلوطی از تمامی ادیان کرده است.»

وی خاطر نشان کرد: «جالب است با وجود این که اوشو به ظاهر از عشق دفاع می کند، اما در مقابل گاندی، موضع گرفته و با او مخالفت می کند.»

عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، گفت: «نمی خواهم بگویم که افکار ادیان نوظهور و به ویژه افکار اوشو را غرب به وجود آورده است، اما معتقدم که غرب آن ها را رواج داده است؛ البته برخی از این ادیان نوظهور نیز مستقیما از سوی غرب به وجود آمده است.»

نظرات() 



چهارشنبه 1390/06/16

سای بابا

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

«سای بابا» مرتاض هندی که خود را خدای خالق و هستی‌بخش می‌پنداشت، ۱۱ سال زودتر از پیش‌بینی خود، طعم مرگ را چشید تا یک خدای دروغین دیگر رسوا شود. یکی از عرفان‌های کاذب فعال در ایران، عرفان موسوم به «سای بابا» است. بنیانگذار این نحله شخصی است به نام «باگوان شری ساتیا سای بابا» یا [...]


«سای بابا» مرتاض هندی که خود را خدای خالق و هستی‌بخش می‌پنداشت، ۱۱ سال زودتر از پیش‌بینی خود، طعم مرگ را چشید تا یک خدای دروغین دیگر رسوا شود.

یکی از عرفان‌های کاذب فعال در ایران، عرفان موسوم به «سای بابا» است. بنیانگذار این نحله شخصی است به نام «باگوان شری ساتیا سای بابا» یا «سوآمی ساتیا سای بابا». وی در سال ۱۹۲۶ در یکی از ایالت‌های هند به دنیا آمد و مرگ، چند روز پیش در ۸۵ سالگی به سراغ او آمد. مرگی که موجب شد یکی از صدها نیرنگ‌ «سای بابا» برملا شود؛ چرا پیش‌گویی کرده بود که در سن ۹۶ سالگی خواهد مرد و هشت سال بعد روح او در جسمی دیگر در شهر میسور به بدن فردی دیگر منتقل خواهد شد.
* سای بابا؛ مروج پلورالیسم دینی
سای بابا در سن ۱۴ ‌سالگی، مدعی شد از سوی خداوند برای هدایت همه آدمیان برگزیده شده است.وی دین خود را حاکم بر همه ادیان و ناظر به همه آنها دانست. در عین حال، مدعی شد اعتقاد به پیام او با گرایش به ادیان رایج منافاتی ندارد. به همین دلیل می‌گفت: «من روحانی هیچ یک از ادیان نیستم. برای تبلیغ هیچ دینی نیز نیامده‌ام. من آمده‌ام که هندو، هندوی بهتری، مسلمان، مسلمان بهتری و مسیحی، مسیحی بهتری باشد.»
وی معجزه خود را صرفا ایجاد تحول در درون انسان‌ها دانست و اصول دعوت خود را بر پایه پنج ارزش انسانی «حقیقت»، «پرهیزکاری»، «صلح و آرامش»، «عشق» و «پرهیز از خشونت» بنا نهاده است.
وی عصاره همه ادیان را دعوت به سوی همین پنج حقیقت می‌داند و معتقد است اگر صاحبان ادیان بر همین پنج حقیقت متمرکز شوند، نزاع دینی و درگیری‌های فرقه‌ای از میان برچیده خواهد شد.
«سای بابا» راه‌های به سوی خدا را متکثر می‌داند اما مقصد همه را واحد، سای بابا به پیروان خود تأکید می‌کند که مراقبه‌های روزانه داشته باشند و نام‌های خداوند را به طور روزانه بخوانند. دست کم هر ماه یک بار در مراسم نیایش شرکت نمایند.همراه با اعضای خانواده خود به عبادت و نیایش بپردازند. با دیگران به نرمی رفتار نمایند و از بدگویی نسبت به مردمان بپرهیزند. خواسته‌ها و امیال خود را محدود کرده و در عوض در اندیشه خدمت به همنوعان خود باشند. پیروان خود را توصیه می‌کند از گناهان فیزیکی، زبانی و ذهنی پرهیز کنند: گناهان فیزیکی عبارتند از آسیب رساندن به خود و دیگران، دزدی و تمایلات نفسانی و گناهان زبانی نیز عبارتند از کلام نادرست، ظالمانه و دروغ، و گناهان ذهنی نیز عبارتند از طمع و حسد و انکار خداوند.
سای بابا به تناسخ و قانون کارما معتقد است و برای دعوت خود معبد بزرگی به نام «پراشانتی نیلایام» به معنای آشیانه صلح برین، تاسیس کرده است. در معبد او به مناسبت اعیاد همه ادیان، مراسم برگزار می‌شود. در اعیادی همچون کریسمس، عید فطر، عید نوروز، سال نوی چینیان و اعیاد هندوها مراسمی به همین مناسبت‌ها در معبد او برگزار می‌گردد.
تاکنون چندین کتاب درباره سای بابا و یا از کتاب‌های خود وی به زبان فارسی ترجمه شده است. از آن جمله می‌توان به کتاب‌های زیر، که همگی از خود سای بابا است اشاره کرد:
۱ـ تعالیم معنوی (۶)، ترجمه رویا مصباحی مقدم
۲ـ زندگی من پیام من، ترجمه پروین بیات
۳ـ تعالیم معنوی (۴)
۴ـ افکار الهی برای ۳۶۵ روز سال، ترجمه پروین بیات
۵ـ درخت ارزش‌ها را آبیاری کنیم، ترجمه پروین بیات
۶ـ یوگای عاشقانه، ترجمه آزاده مصاحبی
* سای‌بابا و ترویج خدای خیالی
فطرت انقیاد و خضوع، انسان را وا می‌دارد که در برابر منبع کمال سر تعظیم فرود آورد و به سجده و ستایش روی آورد. تجربه ملکوتی و فطری انسان از حضور در محضر کمال و قدرت مطلق الهی که به ربوبیت او شهادت داده و تجربه خضوع و خشوع در برابر خدا اگر چه از یادش رفته باشد، شناختش درباره او باقی است. در این جهان نیز انسان به طور فطری در جست و جوی حقیقتی متعالی است، تا در برابر وی خضوع و تعظیم کند. برای انسان‌هایی که خدای حقیقی را فراموش کرده‌اند این تمنای فطری تبدیل پذیر و از بین رفتنی نیست، بلکه به صورت‌های نادرست و غیر حقیقی سربرکشیده و به طور فریبناکی مورد عمل قرار می‌گیرد.
در دنیای امروز با تمام پیشرفت‌هایی که انسان معاصر داشته، به علت ناتوانی تشخیص و ارضای راستین این کشش فطری به پرستش خدایی از جنس خویش روی آورده است.
* «سای بابا» مدعی است که خدای خالق در او حلول کرده است
«سای بابا» مدعی است که خدای خالق در او حلول کرده و معجزه‌اش تولید انبوهی خاکستر با دستش است. وی مردم را به ستایش و پرستش خویش فرا می‌خواند و فطرت های تشنه انقیاد و خضوع که حقیقت را نشناخته‌اند، ناگریز در برابرش زانو می‌زنند. او به هوادارانش این متون و اذکار را توصیه می‌کند، تا در حالت آرامش و توجه کامل در برابر او بخوانند:
خودتان را در حضور من بدانید، به من مشغول باشید
جنون «بابا» را در زندگی‌‌تان خلق کنید، باور کنید که از این جنون شیرین‌تر نیست
مثل کودکی پرورش‌تان دادم. مثل پدر و مادری عاشق، تا رشد کنید
من فرم برادر و خواهرتان را به خود گرفتم
وقتی خانم جوانی شدید، شریک زندگی شما شدم، تا دوست‌تان بدارم و حافظ‌تان باشم
دو پسر زیبا به شما دادم. تا آنها را دوست بدارید و ستایش کنید
اما امروز با فرم واقعی خودم جلوی شما ایستاده‌ام
بیا عشق مرا بپذیر و خودت را رها کن، از این عشق محدود عذاب‌آور و غم بار، که تا به حال تجربه کرده‌ای
عشق من مثل دریا نامحدود است
درخشان رو نگین مثل قوس قزح
عشقی که می‌بخشد و رشد می‌کند، و هیچ چیزی در عوض انتظار ندارد
به طرف من بیا مثل نوزادی بی‌گناه
مرا واقعا قبول کن مثل مادرت
با خودت پاکی و صداقت بیاور، تا از من یاد بگیری
من در عوض به تو تعلیم یک زندگی می‌دهم، یک زندگی فراسو
که در آن من و تو با هم سفر می‌کنیم، به طرف یک نور، و در آن من و تودر هم می‌آمیزیم.
من آمده‌ام تا سعادت بدهم، من آمده‌ام که ببخشم
هیچ منظور دیگری از موجودیت امروز من نیست
همه اضطراب‌ها و مشکلات خود را به من بسپارید، و از من آرامش بگیرید بیا و مرا پیدا کن، و خودت را پیدا کن
از نزدیک به من نگاه کنید، به فراسوی فرم بدن و درون را نگاه کنید
* «سای بابا» خود را «برهما» خدای خالق و هستی‌بخش می‌پندارد
«سای بابا» خود را «برهما» خدای خالق و هستی‌بخش می‌پندارد و از مردم می‌خواهند، تا او را ستایش و تعظیم کنند، به او عشق بورزند، تا به آرامش و عشق برسند؛ آرامش و عشقی که در ملکوت تجربه کرده‌اند، فطرت شان از آن آگاه است و در این جهان نیز به دنبال آن می‌گردند حال این که کمال مطلقی که فطرت خواهان خشوع در پیش گاه اوست کجا و یک انسان نیازمند و محدود کجا؟!
منابع:
۱٫درآمدی بر عرفان‌های حقیقی و عرفان‌های کاذب / احمدحسین شریفی
۲٫ جریان‌شناسی انتقادی عرفان‌های نوظهور/ حمیدرضا مظاهری سیف
۳٫ یوگای عاشقانه / سای بابا
۴٫ تعالیم معنوی / سای بابا

نظرات() 



سه شنبه 1390/06/15

حدیث سپاه یمن

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

دلالت حدیث بر ولایت على علیه السلام
رسول خدا صلى الله علیه وآله درباره على علیه السلام فرمود:
وهو ولیّكم من بعدی;
پس از من، او ولى شماست.
این عبارت، اولویت تصرّف را براى حضرت على علیه السلام به اثبات مى رساند و این اولویت، خود مستلزم امامت و خلافت آن حضرت پس از رسول خدا صلى الله علیه وآله است; چرا كه:
1 . رسول خدا صلى الله علیه وآله با بیان عبارت «پس از من، او ولىّ شماست»، ولایت را به على علیه السلام منحصر ساخت و چنان كه مى دانیم دیگر معانى واژه ولایت (از جمله یارى، محبت و...) به على علیه السلام اختصاص ندارد.
2 . كلمه «بَعدِی; پس از من» كه در همه یا بیشتر متون الفاظ حدیث، آمده است به صراحت از امامت و خلافت على علیه السلام پرده برمى دارد، چرا كه بعدیّت، یا زمانى است و یا مرتبه اى.
ممكن است در نگاه اول این گونه فهمیده شود كه بعدیّت مورد اشاره در روایت مذكور، مرتبه اى است. در این صورت، عبارت «على ولیّكم بعدی» این گونه معنا مى شود كه غیر از من، على علیه السلام نیز ولىّ شماست و او هم از مرتبه ولایت بر شما برخوردار است.
اما اگر كلمه «بَعدِی» به معناى قید زمان باشد، این سخن پیامبر خدا صلى الله علیه وآله كه «پس از من على ولىّ شماست» نشان مى دهد كه بلافاصله پس از رسول خدا مى بایست امیر مؤمنان على علیه السلام، ولایت و زمامدارى مسلمانان را بر عهده گیرد.
از نشانه هاى ظهور عبارت در معناى دوم این است كه برخى از راویان مخالف با حضرت على علیه السلام به تحریف متن حدیث، دست زده اند و چنان كه خواهد آمد، واژه «بَعدِی» را از متن حدیث حذف كرده اند!
3 . این روایت در قالب عبارات دیگرى نیز نقل شده است كه طبق آن متون نیز امامت و اولویّت امیر مؤمنان على علیه السلام را به اثبات مى رساند. براى مثال در مسند احمد بن حنبل، المستدرك على الصحیحین، تاریخ مدینة دمشق و كتاب هاى دیگر1 به نقل از بریده چنین آمده است:
هنگامى كه به نزد رسول خدا صلى الله علیه وآله رفتم نام على را بردم و شروع به بدگویى از او كردم.
در این هنگام دگرگونى را در چهره رسول خدا صلى الله علیه وآله مشاهده نمودم، ایشان فرمود:
یا بریدة! ألست أولى بالمؤمنین من أنفسهم؟
اى بریده! آیا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نیستم؟
گفتم: بله اى رسول خدا!
فرمود:
فمن كنت مولاه فعلی مولاه;
هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست.
این همان سخنى است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله سال ها پیش در ماجراى مؤاخاة و برادرى مسلمانان، به بیان آن پرداخت و بعدها در غدیر خم نیز در مقابل چشمان همگان، آن را بر زبان جارى نمود و از مسلمانان پیمان گرفت تا به سخن او (درباره على علیه السلام) عمل كنند.
البته در مسند احمد بن حنبل و برخى دیگر از منابعى كه ذكر شد و در تاریخ مدینة دمشق به طرق گوناگون نقل شده است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله پس از عبارات مذكور، فرمودند:
یا بریدة! من كنت ولیّه فعلی ولیّه;2
اى بریده! هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ اوست.
4 . در واژگان این داستان، مناقب دیگرى نیز براى امیر مؤمنان على علیه السلام، ذكر شده كه به ایشان اختصاص دارد و دیگر صحابه از آن بى بهره هستند. براى مثال رسول خدا صلى الله علیه وآله در جریان این داستان مى فرماید:
ما بال أقوام ینتقصون علیّاً؟ من ینتقص علیّاً فقد تنقّصنی، ومن فارق علیّاً فقد فارقنی، إنّ علیّاً منّی وأنا منه، خلق من طینتی، وخلقت من طینة إبراهیم، وأنا أفضل من إبراهیم، (ذُرّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ)3;
چرا به على خُرده مى گیرید؟ هر كس چنین كند در حقیقت، به من خُرده گرفته است و هر كس از على جدا شود در واقع از من جدا شده است. على از من است و من از على، على از گِل من آفریده شده و من از گِل ابراهیم، البته بدانید كه من از ابراهیم برتر هستم. (آن گاه این آیه را تلاوت كردند): «فرزندانى كه بعضى از آنان از نسل بعضى دیگرند و خداوند شنواى داناست».4
روشن است كه هر كدام از این جملات كه در قالب حدیث «سپاه یمن» به چشم مى خورد، در بردارنده یكى از مناقب و فضایل امیر مؤمنان على علیه السلام است، افزون بر این كه رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود:
إنّه لا یفعل إلاّ ما یؤمر;
على فقط كارى را انجام مى دهد كه بدان دستور داده شده است.
همه این متون و عبارات دیگر، نشان از فضایل گسترده على علیه السلام دارد.
5 . همان طور كه گفتیم ابن عباس پس از گفت و گو با گروه هاى نُه گانه در پاسخ به بدگویى هاى آنان، به سخنان رسول خدا صلى الله علیه وآله در جریان واقعه سپاه یمن، استناد مى كند.
وى این سخنان را در ضمن فضایل امیر مؤمنان على علیه السلام ذكر مى كند و اختصاص آن به على علیه السلام را مورد تأكید قرار مى دهد.
گفتنى است كه حدیث عبدالله بن عباس در مسند طیالسى، مسند احمد، المستدرك على الصحیحین و كتاب هاى دیگر، آمده است و علماى اهل سنّت نیز صحّت سند این حدیث را به صراحت، مورد تأیید قرار داده اند. خوانندگان محترم مى توانند با مراجعه به منابع معتبر قدیمى، از حقیقت این امر مطمئن گردند.5
6 . طبق این حدیث رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود:
وهو ولیّكم من بعدی;
پس از من، او ولىّ شماست.
این فرمایش از جمله سخنانى است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله در آغاز دعوت علنى اسلام یعنى در جریان ماجراى «اِنذار و بیم دادن خویشان خود» نیز به بیان آن پرداخت و به هنگام دعوت آنان به پذیرش اسلام به حاضران فرمود:
من یبایعنی على أن یكون أخی وصاحبی وولیّكم من بعدی؟6
چه كسى با من بیعت كند تا برادر، همراه من و پس از من، ولىّ شما شود؟
از همین رو و به خصوص با توجه به قرائن موجود در درون و برون حدیث، سخنان رسول خدا صلى الله علیه وآله را باید تأكید صریح ایشان بر مسأله اولویّت على علیه السلام دانست.
تا این جا چگونگى دلالت این حدیث بر اولویّت مطلق كه در نزد همگان، مستلزم امامت و خلافت بزرگ پس از نبى اكرم صلى الله علیه وآله است، مشخص و آشكار شد.
در این ماجرا نكات قابل استفاده فراوان دیگرى نیز وجود دارد كه نباید از نظر پژوهشگران باریك بین، پنهان بماند.


1 . مسند احمد: 5 / 347، المستدرك على الصحیحین: 3 / 110، تاریخ مدینة دمشق: 42 / 187، المصنف، ابن ابى شیبه: 7 / 5067، الآحاد والمثانى: 4 / 325، حدیث 2357 و السنن الكبرى: 5 / 45.
2 . تاریخ مدینة دمشق: 42 / 188 و 192 و 193 و 194.
3 . سوره آل عمران: آیه 34.
4 . المعجم الأوسط: 6 / 162 و 163.
5 . نگاه كنید به: الاستیعاب: 3 / 1092، تهذیب الكمال: 20 / 481، القول الجلى فى مناقب على علیه السلام: 60، كنز العمّال: 11 / 608.
6 . كنز العمال: 13 / 149.

 

 

 

دلالت حدیث بر عصمت
این حدیث بر عصمت حضرت على علیه السلام نیز دلالت دارد. رسول خدا صلى الله علیه وآله در این حدیث درباره على علیه السلام این گونه فرمودند:
إنّ علیّاً لا یفعل إلاّ ما یؤمر به;
على فقط كارى را انجام مى دهد كه بدان دستور داده شده است.
بنابر متن دیگر فرمودند:
إنما یفعل ما اُمر به;
او تنها آن چه را دستور دارد، انجام مى دهد.
دلالت این عبارت بر عصمت امیر مؤمنان على علیه السلام به طور كامل واضح و روشن است.
این سخن پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در واقع، روشن كننده مصداق این آیه مباركه است كه مى فرماید:
(بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ);1
آن ها بندگان شایسته او هستند و جز به فرمان او كارى نمى كنند و در سخن گفتن بر او پیشى نمى گیرند.
شیخ طائفه ابوجعفر طوسى رحمه الله در كتاب مصباح المتهجّد به یكى از خطبه هاى امیر مؤمنان علیه السلام اشاره مى كند و مى نویسد:
امیر مؤمنان على علیه السلام در روز غدیر این گونه خطبه را ایراد فرمود:
وإنّ اللّه اختصّ لنفسه بعد نبیّه صلّى اللّه علیه وآله وسلّم من بریّته خاصّةً، اختصّ منهم ـ أی من الخلائق بعد النبی ـ خاصّة علاهم بتعلیته، وسما بهم إلى رتبته، وجعلهم الدعاة بالحق إلیه والأدلاء بالرشاد علیه، لقرن قرن وزمن زمن، أنشأهم فی القدم قبل كلّ مذروء ومبروء أنواراً، أنطقها بتحمیده، وألهمها شكره وتمجیده، وجعلهم الحجج على كلّ معترف له بملكة الربوبیة وسلطان العبودیة، واستنطق بها الخرسات بأنواع اللّغات، بخوعاً له بأنّه فاطر الأرضین والسماوات، وأشهدهم على خلقه، وولاّهم ما شاء من أمره، جعلهم تراجم مشیّته ]هذه هی العصمة[ وألسن إرادته، عبیداً ]مع ذلك هم عبید[ لا یسبقونه بالقول وهم بأمره یعملون، یعلم ما بین أیدیهم وما خلفهم، ولا یشفعون إلاّ لمن ارتضى، وهم من خشیته مشفقون;2
خداوند متعال از میان خلایق براى خودبعد از پیامبرش صلى الله علیه وآله ـ خاصّانى را برگزید. آنان را چنان بالا برد كه به مرتبه آن حضرت رساند و ایشان را دعوت كنندگان حقیقى به سوى خود قرار داد كه در همه زمان ها به اراده الهى به ارشاد خلق پرداخته و آن ها را به سوى خدا راهنمایى كنند. قبل از خلق هر چیزى آن ها را به صورت انوارى خلق كرد. آن ها را به حمد و ثناى الهى به سخن درآورد. طریقه شكر و تمجید از خود را به آن ها الهام كرد. ایشان را بر هر كسى كه معترف به قدرت و خداوندى خدا و لزوم بندگى اوست، حجّت قرار داد. توسط این انوار غیر سخن گویان را گویا كرد، تا هر یك به زبان خود در مقابل خدا گردن نهاده و به ذلّت اعتراف كنند، چرا كه او خالق آسمان ها و زمین هاست، آن وجودات پاك را شاهد و ناظر بر خلق خود قرار داد، امورى را كه خواست، به آن ها سپرد و به آن ها بر آن چه خواست ولایت داد، (هر كس در هر موردى بخواهد خواست خدا را بفهمد از رفتار و گفتار این وجودات پاك خواست، مشیت و اراده او را مى یابد چرا كه) خداوند متعال آن ها را ترجمان (و آینه تمام نماى) مشیت و زبان (و سخن گوى) اراده خود قرار داده است، همان بندگانى كه (خداوند متعال درباره آن ها فرموده): در هنگام سخن، بر خداوند سبقت نمى گیرند و (تا او چیزى را نخواهد، نمى گویند، در مقام عمل هم) به غیر از دستور او عملى انجام نمى دهند، (در عین حال عبد او هستند، بر آن ها احاطه داشته و) از جمیع احوال آن ها آگاه است، فقط از كسانى كه خداوند از آن ها راضى است، شفاعت مى كنند، و فقط در درگاه الهى خاضع و فقط از او هراسانند.
آرى این مراتب كسانى است كه فقط كارى را انجام مى دهند كه بدان دستور داده شده اند; بندگانى مقرّب درگاه الهى كه پیش از خداوند سبحان، سخنى نمى گویند و در مقام عمل نیز، كارى به غیر از دستورات او انجام نمى دهند.
روشن شد كه این حدیث بر عصمت امیر مؤمنان على علیه السلام دلالت مى كند كه این امر به نوبه خود، جانشینى مستقیم ایشان پس از رسول خدا صلى الله علیه وآله را نیز به اثبات مى رساند.


1 . سوره انبیاء: آیه 26 و 27.
2 . مصباح المتهجد: 753.

 


نظرات() 



شنبه 1390/05/22

اهل تسنن و دیدن خدا

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

اهل تسنن اعتقاد به دیدن خدا در روز قیامت دارند و این در منابع آنها آمده در تفسیر ثعالبی درباره آیه 103 انعام این حدیث آمده و اسد الغابه ابن اثیر .... اهل تحقیق خود ادامه این بحث را بروند شاید که ...

 


نظرات() 



چهارشنبه 1390/05/5

عقاید وهابی

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

پیشوای نهضت وهابیت محمد بن عبدالوهاب نجدی (1115-1201/1703-1782) نام دارد. نام وهابیت را مخالفان به آنها داده‌اند در حالیکه پیروان آن خود را الموحدون و مذهب خود را محمدیت نامیده‌اند این گروه سنی و پیرو مذهب احمد بن حنبل می‌دانند.

عقاید:


1- هر چیزی که بجز خدای تعالی مورد عبادت قرار گیرد خطاست و هر کس این چیزها را عبادت کند سزاوار مرگ است.
2- جماعت زیادی از مسلمانان موحد نیستند زیرا می‌کوشند تا عنایت خدا را با زیارت قبور اولیا بدست آورند بنابراین مشرکند.
3- ذکر نام پیامبر، ولی، یا فرشته‌یی در نماز شرک است.
4- اگر غیر از خدا از کسی شفاعت جویند کفر است.
5- هرکسی برای روا شدن حاجات خود از غیر خدا یاری بخواهد کافر است.
6- علمی که مبتنی بر قرآن مجید سنت پیامبر و استنباط‌های ضروری عقل نباشد. کفر است
7- انکار قدر (قدرت داشتن انسان بر انجام کارها) در همه افعال به معنی الحاد و بدعت است.
8- تفسیر قرآن بر پایه تأویل کفر است.

تفاوت وهابیت با مذهب حنبلی:


1- حضور نماز جماعت واجب است.
2- استعمال یا شرب تنباکو حرام است.
3- زکوه باید از منافع نهانی پرداخت شود مانند امور تجاری
وهابیت به مسئله توحید حساس بود و اعتقاد داشتند که خداوند همه چیز را آفریده و هیچکس حق فرمان راندن بر آن را ندارد. و اداره امور عالم فقط باید به دست خدا باشد. خدای تعالی به تنهایی شارع عقاید است و اوست که حلال و حرام را بیان می‌کند و سخن دیگری جز خدا و پیامبر در دین حجت نیست.
نهضت‌ وهابیه، هر چند در آغاز به نام اصلاح و پیراستن اسلام از بدعت گمراهان و بازگردانیدن آن به شیوة (سلف صالح) آغاز شد اما در عمل خود به صورت یکی از موانع رشد و پویایی و پیشرفت اندیشه مسلمانان درآمد چنانکه پیروان این نهضت تا این اواخر در شمار بی‌خبرترین و وامانده‌ترین ملت‌های مسلمان بودند.
و همچنین به دلیل کشتارها و ویرانیهایی که وهابیان در سرزمین‌های اسلامی بویژه مکه و مدینه مرتکب شدند و بر تعصب‌ها و کشاکش‌های فرقه‌یی میان مسلمان افزودند و آثار تاریخ و معابر و معابد بسیاری را خراب کردند. آنان در شناساندن اسلام اگر چه از لحاظی با قرآن و سنت مطابقت داشت ولی از جهات دیگر مخالف مبادی اسلامی بود به نظر همه مذاهب اسلامی به جز حنبلی‌ها عقاید وهابیه در معنای بدعت و حرمت زیارت و بذبح و نذر و شفاعت و جز آنها با اصول اسلامی مطابقت ندارد

نظرات() 



چهارشنبه 1390/05/5

سر شاخه وهابیت

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

وهابیت

احمدبن تیمیه در سال 661 ق؛ پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد، در حرّان، از توابع شام دیده به جهان گشود و تحصیلات اولیه را تا 17 سالگی در آن سرزمین به پایان برد. ابن کثیر می‌گوید: در سال 667 ق در حالی که ابن تیمیه بیش از شش سال نداشت، مردم حرّان از جمله پدر او، که از علمای بزرگ شهر(شیخ البلد) بود از ترس حمله مغول شهر را ترک کردند و شهاب الدین عبدالحلیم پدر ابن تیمیه به همراه خانواده روانه دمشق شد.(1)  

این كودك همان ‏«احمد بن عبدالحلیم، ابن تیمیه حرّانى‏» است كه آیین وهابیت، در قرن 12 ه بر اساس افكار و آراء او پى‌ریزى گردید.

شناخت عقاید وهابیان در گرو شناخت ابن تیمیه و آراء و عقاید او است. محمدبن عبدالوهاب مؤسس‏ «وهابیت‏» بخشى از عقائد او را گرفت، و قسمت‌هاى دیگر آن را رها كرد و به آن اهمیت نداد. و بدین وسیله فرقه وهابیت را پایه‌ریزی نمود.

تا سال 698 ق چیزی از ابن تیمیه شنیده نشد ولی از آغاز قرن هشتم به تدریج افكار شاذ و نادر وی ظهور و بروز یافت. خصوصا هنگامی كه ساكنین "حماة" از وی خواستند آیه «الرحمنُ علی العرش استوی» را تفسیر كند، در تفسیر این آیه دچار لغزش شد و برای خداوند جایگاهی در فراز آسمان‌ها كه بر عرش تكیه كرده است؛ تعیین كرد!

حال آن كه بسیاری از مسلمانان(به ویژه شیعیان) خدا را پیراسته از جسم و جسمانیت دانسته و برتر از آن می‌شمارند كه در مكان خاصی محدود شود. زیرا آیاتی چون «لیس كمثله شیء» و «لم یكن له كفوا احد» با مفهوم روشن خود، آنان را از تشبیه خداوند به صفات مخلوقات باز داشته است.

ابن تیمیه در سال 704 ق به مسجد نارنج(یا مسجد تاریخ) در جوار مصلای شهر دمشق رفت و سنگی را که می‌گفتند: اثر پای حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) بر آن هست و مردم به آن تبرک می‌جستند؛ شکست و گفت تبرک و بوسیدن آن جایز نیست.

اما ابن تیمیه از آیه مزبور تفسیری ارائه داد كه مخالف آیات فوق و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست. انتشار پاسخ ابن تیمیه در دمشق و اطراف آن، غوغایی به راه انداخت و علما از جلال الدین حنفی، قاضی وقت، محاكمه وی را خواستار شدند. قاضی او را احضار كرد؛ ولی وی در محكمه حضور نیافت.(2) 

ابن تیمیه در سال 704 ق به مسجد نارنج(یا مسجد تاریخ) در جوار مصلای شهر دمشق رفت و سنگی را که می‌گفتند: اثر پای حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) بر آن هست و مردم به آن تبرک می‌جستند؛ شکست و گفت تبرک و بوسیدن آن جایز نیست.(3) 

وضع به همین منوال می‌گذشت و ابن تیمیه پیوسته افكار عمومی را - با نظرات خود كه بر خلاف آرای مشهور و رایج مسلمانان بود - متشنج می‌كرد، تا این كه در سال 705 در دادگاه محكوم و به مصر تبعید شد. وی در سال 707 از زندان آزاد شد ولی تا سال 712 به شام برگشت و در آنجا به نشر افكار و نظریات خود پرداخت، تا این كه مجددا در سال 721 محكوم به زندان شد.

ابن تیمیه در شب دوشنبه20 ذیقعده سال 728 ق در زندان قلعه دمشق درگذشت و ابن کثیر از شاگردانش بر جنازه‌اش حاضر شد.

همانطور که در تاریخ ثبت شده است ابن تیمیه عمری را با آشوب و در زندان گذراند که اینها همه به خاطر عقایدش بود که عموم مسلمانان را تكفیر می‌كرد و جهان اسلام را در زمانی كه مسیحیان از غرب و مغلان از شرق مورد حمله و تهاجم قرار داده بودند از درون تخریب كرده و آنقدر در بین مسلمانان اختلاف و تفرقه می‌انداخت كه مجبور به زندانی كردن او می‌شدند و سرانجام هم در زندان مرد.

عقاید و افكار كفرآمیز ابن تیمیه باعث شد از سوی عالمان بزرگ شام و مصر درباره افكار وی، بیانیه‌هایی صادر شده كه نشانگر نقش او در تشویش افكار عمومی آن زمان و پاشیدن بذر نفاق در بین مسلمین می‌باشد. نمونه‌ای از آن در سفرنامه ابن بطوطه آمده است.

ابن حجر هیتمی دانشمند اهل تسنن كه همه به فضل وی اعتقاد دارند، در مورد ‌ابن تیمیه می‌گوید:

سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده و او فردی بدعتگذار، گمراه و گمراه‌گر، و غیر متعادل است. خداوند به عدلش با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وی حفظ كند.

ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه معروف خود "رحلة ابن بطوطه" می‌نویسد:

من در دمشق فقیه بزرگ حنابله، تقی الدین بن تیمیه را دیدم، او در فنون گوناگون سخن می‌گفت ولی در عقل او چیزی بود؛(و كان فی عقله شیء) آنگاه می‌افزاید:

وی در روز جمعه‌ای در مسجدی مشغول وعظ و ارشاد بود، كه من در آنجا حضور داشتم. از جمله سخنان او این بود كه:

خداوند(از عرش) به آسمان نخست، فرود می‌آید مانند فرود آمدن من از منبر. این سخن را گفت و یك پله از منبر پایین آمد. ‌در این هنگام فقیهی مالكی به نام ابن الزهراء به مقابله برخاست و سخن او را رد كرد، مردم به طرفداری از ابن تیمیه برخاستند و فقیه معترض را با مشت و كفش زدند.(4) این نمونه‌ای از عقاید كفرآمیز وی است.

در پی نشر افكار كفرآمیز ابن تیمیه و چاپ كتاب‌های او، از سوی علمای اسلام و در راس آنها علمای اهل تسنن برای جلوگیری از انتشار فساد دو كار صورت گرفت:

1- در نقد و ردّ آراء او كتاب‌هایی نوشته شد از جمله:

- شفاء السقام فی زیارة قبر خیرالانام، نگارش تقی الدین سبكی.

- دفع الشبهه،‌ نگارش تقی الدین الحصنی.

- نجم المهتدی و رجم المقتدی، ‌نگارش فخر بن معلم قرشی و ...

2- مراجع اهل تسنن در عصر او به تفسیق و گاهی به تكفیرش برخاسته و بدعت‌گذاری او را فاش نمودند. از جمله این افراد قاضی القضات فرقه شافعی "بدر بن جماعه" بوده و قاضی القضات سه مذهب دیگر در كشور مصر هر كدام به گونه‌ای علیه وی برخاستند. ابن كثیر مى‌نویسد: 22 رجب سال 720 ق، ابن تیمیه به دارالسعاده احضار شد، و قضات و مفتیان مذاهب اسلامى(حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را به خاطر فتاواى خلاف مذاهب اسلامى مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا این كه در دوم محرم سال 721 ق، از زندان آزاد گردید.

ابن تیمیه با گشودن این باب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبیت فضائل امام على(علیه‌السلام) به هدر داد. تا پیش از احمد بن حنبل، خلیفه چهارم بودن امام علی(علیه‌السلام) در میان محدثان اهل تسنن جا نیفتاده بود و در این قضیه، موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه امام على(علیه‌السلام) را رسما خلیفه چهارم از خلفاى راشدین اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مساله ‏«تربیع خلافت‏» را تثبیت كند، و از این طریق با ناصبى‌گرى، سخت مبارزه نمود و كتاب ‏«مناقب الصحابه‏» او بهترین گواه بر این مطلب است.

شایان ذكر است كه ابن تیمیه هم مانند دیگر انسانها نقاط مثبتی نیز داشته اما هواداران وی فقط نقاط مثبت او را در نظر گرفته و به نقاط منفی او كاری نداشتند. اما آزاداندیشان هر دو جنبه را دیده و نقادانه با وی برخورد كرده‌اند. عالمان آن عصر كه هر كدام استوانه‌ای علمی در شام و مصر بودند؛ دیدگاه‌های ابن تیمیه را با آموزه‌های انبیاء و اولیاء الهی مغایر دانسته و در نقد و ردّ آنها دست به قلم شده و كتاب‌هایی نوشته‌اند. افرادی همچون:

شیخ صفی الدین هندی ارموی،‌ شمس الدین محمدبن احمد ذهبی، ابوبكر حصنی دمشقی، شهاب الدین احمدبن حجر عسقلانی، شهاب الدین بن حجر هیتمی، شیخ محمد كوثری مصری، ‌و ...

ابن حجر هیتمی دانشمند اهل تسنن كه همه به فضل وی اعتقاد دارند، در مورد ‌ابن تیمیه می‌گوید:

سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده و او فردی بدعتگذار، گمراه و گمراه‌گر، و غیر متعادل است. خداوند به عدلش با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وی حفظ كند.(5) 

 

مبانى فكرى ابن تیمیه

مبانى فكرى ابن تیمیه را در چهار بخش می‌توان خلاصه كرد:

1- حمل صفات خبرى بر معانى لغوى

در اصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدا را، صفات خبرى مى‏نامند، صفاتى كه قرآن و حدیث از آن خبر داده و عقل و خرد، آن را درك نكرده است، مانند «وجه‏» و «ید» و «استواء بر عرش‏» و نظائر آنها كه قسمتى از آنها در قرآن، و برخى دیگر در حدیث نبوى وارد شده است.

شكى نیست كه معانى لغوى این صفات، همراه با جسمانى بودن خداست. زیرا «وجه‏» به معنى ‏«صورت‏» و «ید» به معنى دست و «استواء» به معنى استقرار و یا نشستن، از شؤون موجودات امكانى است، و خداى واجب الوجود، منزه از چنین معانى می‌باشد، از این جهت همه طوائف اسلامى به جز گروه‏ «مجسمه‏» با توجه به قرائنى كه در سیاق آیات است، معانى خاصى براى این صفات مطرح می‌كنند، كه با مراجعه به تفاسیر و كتاب‌هاى كلامى روشن مى‏گردد.

ابن تیمیه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضائل امام على(علیه‌السلام)، روح ناصبى‌گرى و انكار فضائل اهل البیت را پرورش داد.

ولى متاسفانه ابن تیمیه اصرار مى‏‌كند كه آنچه در این باره وارد شده، بر همان معانى لغوى و متداول عرفى باید حمل گردد و كسانى را كه این نوع از صفات را به كمك قرائن موجود در آیات و روایات بر معانى مجازى و كنایى حمل مى‏كنند، «مؤوله‏» نامیده و آنها را انتقاد مى‏كنند، و به این نیز اكتفا نمی‌كند و می‌گوید: همه صحابه و تابعان نیز بر این عقیده بوده‏اند.

2- كاستن از مقامات پیامبر اسلام(صلى الله علیه و آله)

بخش دوم تفكر او عادى جلوه دادن مقامات پیامبران و اولیاى الهى است و این كه آنان پس از مرگ كوچكترین تفاوتى با افراد عادى ندارند. او در این راستا، مسائلى را مطرح می‌كند كه همگى یك هدف را تعقیب می‌كنند، و آن عادى جلوه دادن پیامبران، مخصوصا پیامبر اسلام و اولیاء بزرگ دین است. روى این اساس مى‏گوید:

- سفر براى زیارت پیامبر، حرام است.

- كیفیت زیارت پیامبر، از كیفیت زیارت اهل قبور تجاوز نمى‏كند.

- هر نوع پناه و سایبان بر قبور، حرام مى‏باشد.

- پس از درگذشت پیامبر، هر گونه توسل به آن حضرت، بدعت و شرك است.

- سوگند به پیامبر و قرآن، و یا سوگند دادن خدا به آنها، شرك مى‏باشد.

- برگزارى مراسم جشن و شادى در تولد پیامبر، بدعت‏ به شمار مى‏رود.

و ... كه زیربناى آراء و نظریات او در این مسائل این است كه براى توحید و شرك، حد منطقى قایل نشده و روى انگیزه خاصى، آنها را شرك، و بدعت و یا لااقل حرام مى‏داند.

او در این قسمت، آراء و نظریاتى را مطرح می‌كند، كه پیش از او، احدى از علماى اسلام، چیزی نگفته‌اند. وی با لجاجت خاصى به جنگ همه مى‏رود، و از این جهت از همان زمان، و پس از آن، افكار عمومى اهل تسن ‏بر او شورید. و بارها دستگیر و زندانى شد و ده‌ها كتاب بر رد اندیشه‏هاى او نوشته گردید.

- انكار فضائل اهل البیت

بخش سوم از مبانى فكرى او را انكار فضائل مسلم اهل بیت عصمت و طهارت كه در صحاح و مسانید اهل تسنن وارد شده، تشكیل می‌دهد. وى در كتاب خود به نام ‏«منهاج السنة‏» كه به حق باید آن را «منهاج البدعة‏» دانست احادیث صحیحى را كه مربوط به مناقب حضرت على(علیه‌السلام) و خاندان اوست، بدون ارائه مدركى، انكار مى‏نماید و همه را جعل شده می‌داند، فضائلى كه ده‌ها حافظ و حاكم از محدثان آن را نقل كرده و به صحت آنها تصریح كرده‏اند. از باب نمونه مى‏گوید:

محمدبن عبدالوهاب كه از نیم‌خورده ابن تیمیه استفاده مى‏كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى او را گرفت، و به سه بخش دیگر اهمیت نداد، هر چند اخیرا بخش نخست(جهت داشتن خدا) به وسیله مفتى سعودى ‏«عبدالعزیز بن باز» به صورت كمرنگ احیاء شده است.

- نزول آیه: «انما ولیكم الله و رسوله‏» درباره على(علیه‌السلام)، به اتفاق اهل علم، دروغ است،(6)

در حالى كه متجاوز از شصت و چهار محدث و دانشمند، بر نزول آن آیه درباره امام تصریح كرده‏اند.(7)

- آیه: «قل لا اسالكم علیه اجرا الا المودة فی القربى»، درباره خاندان رسالت نازل نشده است،(8)

در حالى كه متجاوز از چهل و پنج محدث و دانشمند آن را نقل كرده‏اند.(9) و ...

این نوع نقدها و ردّها، علاوه بر این كه حاكى از عدم مبالات، در انتقاد است، خالى از یك نوع دشمنى باطنى با خاندان پیامبر نمى‏باشد.

او با گشودن این باب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبیت فضائل امام على(علیه‌السلام) به هدر داد.

تا پیش از احمد بن حنبل، خلیفه چهارم بودن امام علی(علیه‌السلام) در میان محدثان اهل تسنن جا نیفتاده بود و در این قضیه، موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه امام على(علیه‌السلام) را رسما خلیفه چهارم از خلفاى راشدین اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مساله ‏«تربیع خلافت‏» را تثبیت كند، و از این طریق با ناصبى‌گرى، سخت مبارزه نمود و كتاب ‏«مناقب الصحابه‏» او بهترین گواه بر این مطلب است.

«حمصى‏» مى‏گوید وقتى مساله‏ «تربیع‏» از جانب احمد بن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته و گفتم، كار شما، طعن بر طلحه و زبیر است، او صورت در هم كشید و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ آنگاه سخنى از عبدالله بن عمر نقل كردم، او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است، او على(علیه‌السلام) را عضو شوراى شش نفره قرار داد، و على(علیه‌السلام) نیز خود را امیرمؤمنان معرفى كرد، حالا من بگویم، على امیرمؤمنان نیست؟(10)

ولى ابن تیمیه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضائل امام على(علیه‌السلام)، روح ناصبى‌گرى و انكار فضائل اهل البیت را پرورش داد.

4- مخالفت ‏با مذاهب چهارگانه اهل تسنن

بخش چهارم از انحراف فكرى او مخالفت وى با مذاهب چهارگانه اهل تسنن در باب نكاح و طلاق است كه شاید در برخى از مسائل، حق با ابن تیمیه باشد. ولى یك چنین مخالفت ‏با مبانى فكرى اهل تسنن كه اجماع فقهاى یك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت می‌دانند، سازگار نیست.

در نهایت مبحث باید بگوییم كه بالاخره بر اثر مبارزات بسیار علیه افكار ابن تیمیه، از مكتب وی جز در كتاب‌های شاگرد وی، ابن قیّم جوزی، نامی باقی نماند. جالب است بدانید كه حتی شاگرد وی نیز در كتاب "الروح" نظرات استاد خود را به چالش كشانده است.

اما این سوال به اذهان متبادر می‌شود كه چرا و چگونه بار دیگر این مكتب در قرن 12 هجری از انزوا و گمنامی رهیده و مجددا به نشر و ترویج آن پرداخته‌ شده است؟

محمدبن عبدالوهاب كه از نیم‌خورده ابن تیمیه استفاده مى‏كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى او را گرفت، و به سه بخش دیگر اهمیت نداد، هر چند اخیرا بخش نخست(جهت داشتن خدا) به وسیله مفتى سعودى ‏«عبدالعزیز بن باز» به صورت كمرنگ احیاء شده است.

و اخیرا در عربستان سعودى كتابى به نام ‏«علاقة الاثبات و التفویض‏» پیرامون صفات خبرى با تقریظ‏ «عبدالعزیز بن باز» منتشر شده است، و مجموع كتاب حاكى است كه مؤلف و تقریظ نویس در صدد احیاء بخش نخست از مبانى فكرى‏ «ابن تیمیه‏» هستند.(11)

در نهایت مبحث باید بگوییم كه بالاخره بر اثر مبارزات بسیار علیه افكار ابن تیمیه، از مكتب وی جز در كتاب‌های شاگرد وی، ابن قیّم جوزی، نامی باقی نماند. جالب است بدانید كه حتی شاگرد وی نیز در كتاب "الروح" نظرات استاد خود را به چالش كشانده است.

اما این سوال به اذهان متبادر می‌شود كه چرا و چگونه بار دیگر این مكتب در قرن 12 هجری از انزوا و گمنامی رهیده و مجددا به نشر و ترویج آن پرداخته‌ شده است؟

در مقاله بعدی به این سوال پاسخ داده می‌شود.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- البدایة و النهایه، ج13، ص 255.

2- وهابیت مبانی فكری و كارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 24- 25.

3- البدایة و النهایه، ج14، ص34/ دائرةالمعارف، ج3، ص173.

4- رحلة ابن بطوطه، صص 95- 96.

5- الفتاوی الحدیثة، ص 86.

6- منهاج السنة، ج1، ص1.

7- به الغدیر، ج 3، ص156 تا 172 مراجعه فرمایید.

8- منهاج السنة، ج2، ص118.

9- به الغدیر، ج 3، ص156 تا 172 مراجعه فرمایید.

10- طبقات الحنابلة، 1/393.

11- فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، جعفر سبحانى، ج3، ص 19 .

 

                                                                                                                  گروه دین و اندیشه سایت تبیان

                                                                                                                                 مهری هدهدی

 

 


نظرات() 



چهارشنبه 1390/05/5

شناخت معرفتی وهابیت

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 

شناخت معرفتی وهابیت

پدید آورنده : ابراهیم فیاض ، صفحه 2

1. وهابیت، یعنی تبدیل اهل سنت به یک مکتب، یا به عبارتی سنی ایسم که سعی می کند، براساس آموزه های اهل سنت مکتبی بنا کند که در مسائل درونی و برونی انسان نظریه سازی کند ومثل همه مکاتب، دارای یک سیر تاریخی در مفهوم سازی است که یافتن ریشه های تاریخی و جغرافیای این مکتب بسیار ضروری است.

2. مکان و فضا و جغرافیای این مکتب عربستان است و این جغرافیای فرهنگی سخت بر چارچوب معرفتی این مکتب تأثیرگذاشت. عربستان یک کشور پهناور صحرایی است که فضای انتزاعی در آن راه ندارد و فضای حس گرا و احساس گرا بر آن حاکم است. به همین دلیل دانش حاکم بر شبه جزیره عربستان ادبیات است.

3. روشنفکری قرن نوزدهم عربستان تحت الحمایه انگلستان به باز تولید فرهنگ عربستانی در قالب دین اهل سنت، پرداخته است و روش شناسی این بازتولید در قالب تحویل و تقلیل تسنن به دین یهود انجام پذیرفته (پروستانتیزم اسلامی تسننی) یا قوالب تفسیر بنیادگرایی یهودی برای تفسیر اسلامی سنی به کار برده شده است (مانند تفسیر یهود تشیع در قالب بهائیت در قرن نوزدهم که پروتستانیزم شیعی نام دارد.)

4. به همین دلیل، وهابیت در نقاطی رشد می کند که حالت قبائلی و صحرایی داشته باشد؛ مثل پاکستان و افغانستان، چون فقط در این فضاهای سنتی است که قدرت باز سازی و بازتولید خود را دارد و در فضاهای شهری و یا غیر قبائلی رشدی ندارد.

5. وهابیت چون بیابان گرایی را محور جغرافیای فرهنگی خود قرار می دهد، بر فرهنگ شهری می تازد و این را با شعار زهد و سادگی و غیره عجین می کند که بعد مذهبی به آن می بخشد، ولی در قالب نظریه ابن خلدون که همین کوچ نشینان بریک جانشینان را ترسیم می کند، می گنجد.

6. زمینه ساز حکومت پادشاهی عربستان، همین وهابیت است، چون فضای سیاسی ترسیم شونده توسط وهابیت، همان پادشاهی است که براساس امیری و امرایی بیانگردانی بنا می شود. زیرا تصلب گرفته شده از یهودیت با پادشاهی همگون و همنوا است؛ چنان که در تورات آمده است.

7. وهابیت یک نوع سکولاریسم زهدگرا را در بطن خود دارد؛ پس هرگونه معنای فرامادی حاکم بر زندگی دنیوی را نفی می کند و فقط زهد را ترویج می نماید و یک زهد خشک و مناسکی را حاکم می کند؛ پس با هرگونه ولایت و عرفان مخالفت کرده، نوک مخالفت را متوجه هرگونه معناگرایی غیردنیوی به عنوان شرک کرده، نوعی توحیدگرایی غیرمعناگرا را ترویج می کند.

8. مخالفت با شیعه و تشیع در همین قالب است، چون شیعه یک توحیدی ولایت مدار و معناگرا دارد که تار و پود زندگی دنیوی و اخروی را می پوشاند. وهابیت معناگرایی استدامه یافته از دنیا تا آخرت را نفی می کند و فقط به آخرت عملگرای قیامتی اعتقاد دارد؛ به همین دلیل باید گفت که این مکتب به نوعی خشونت عملگرا و زندگی خصوصی و عمومی معتقد است و اگر شکل حکومتی به خود بگیرد، حکومتی بسیار خشن خواهد بود.

9. پارادایم اسلامی یا الگوی تاریخی آن براساس خلیفه دوم شکل می گیرد که اسلامی مختص به او است. شناخت این نوع تفسیر در تاریخ اسلام می تواند ما را به شناخت معرفتی وهابیت برساند و فرق آن با تفسیر دیگر خلفای راشدین و بطور خاص با امام علی(ع) می تواند نقاط برخورد وهابیت با شیعه را بیان کند.

10. وهابیت پس از انقلاب اسلامی ایران بازسازی فکری و معنوی خود را آغاز کرد؛ چرا که نوعی واماندگی فکری و ساختاری را در جهت بخشیدن معنوی و اسلامی به جهان امروز احساس کردند و همان مذهب مورد غضب آنها، موفق به راندن غربی ها از لبنان و دیگر کشورهای اسلامی شد. پس دست به یک سری خشونت های جهانی علیه کشورهای غربی و به طور خاص، امریکا زد که البته آنها نیز از این خشونت گرایی سخت استفاده کردند که روند آن تا حال هم ادامه دارد.


نظرات() 



سه شنبه 1390/04/28

چت با نامحرم چه حکمی دارد

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام . این سوال سوم رو خیلی ها میپرسن

ارتباط با دخترا تو اتاقای چت چه حکمی داره ؟


آقایون میتونن با نامحرم صحبت کنن به دو شرط :
1_ قصد لذت تو کار نباشه
2_ با این صحبت کردن به گناه نیفتن
البته حتی با وجود این دو شرط هم بهتره از حرف زدن با خانوما صرف نظر کنین مگر در موارد ضروری چون مکروهه مخصوصا اگه طرف جوون باشه (دلیلش هم معلومه !)


_ اگه حرف نزنیم چی؟فقط تایپ باشه بازم گناه داره ؟چت
اگه تایپ کردن توی چت رو یه چیزی تو مایه های نامه نوشتن حساب کنیم حکمش این شکلیه:


نامه به نامحرم هم اگه محتوی مسائل عشقی و شهوانی باشه همون حکم رو داره یعنی ممنوعه.


یه فرمول کلی میگم که دیگه خط کش دستتون بیاد و انقدر دچار سوال نشید:
صحبت کردن با هر کسی و درباره هر چیزی از روی شهوت جایز نیست (جز همسر)
نگاه کردن به هر کسی یا هر چیزی به قصد شهوت هم حرومه (جز همسر )

پس مجردا زودتر دست بکار بشن و آستینها رو بالا بزنن که شیطون بد جوری دنبال مشتریه.



نظرات() 



سه شنبه 1390/04/28

جهنم

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان . بی مقدمه میریم سر سوال دوم :


آیا بهشت و جهنم هم درجه بندیه ؟


در آیات و روایات تا حدود زیادی به این مسئله اشاره شده است؛ گاه با تعبیر «ابواب» و گاهی «طبقات». پرسشی که مطرح است این است که آیا مراد از ابواب (درها) همان طبقهها هستند، یا این دو با هم متفاوتند؟
     علامه طباطبایی این پرسش را در ذیل آیه 44 سوره حجر مطرح کرده و پاسخ داده اند: « از آیات و روایات متعدد استفاده میشود که مراد از ابواب، همان طبقهها و درکات مختلفی است که از نظر نوع پاداش و عذاب با هم تفاوت دارند»
ایشان فرمایش خود را به روایت
هایی از جمله روایت ذیل مستند میکنند:
در روایتی آمده است
حضرت علی علیه السّلام به گروهی فرمود: هیچ میدانید درهای جهنم چگونه است؟ (آن گروه گفتند): لابد مثل همین درهای دنیا است. حضرت فرمودند: نه ولی این طور است: آن گاه دست خود روی دست گذاشتند (که اشاره به طبقات آن است).1


تعداد درها یا طبقههای بهشت و جهنم
از آیات و روایات استفاده می
شود که هر کدام از بهشت و جهنم درهای متعددی دارند. جالب این است که در قرآن به صراحت آمده است2 که «جهنم» هفت در (طبقه) دارد و بر اساس روایات متعددی «بهشت» هشت در دارد. این تفاوت اشاره به این است که هر چند درهای ورود به بدبختی و عذاب فراوانند، ولی با این حال درهای رسیدن به سعادت و خوشبختی از آن افزونتر است و همیشه رحمت خداوند بیشتر از غضب او میباشد: «یا من سبقت رحمته غضبه».


مقامات بهشتیان
از نکته
های پیشین و از تعبیرهای مختلف قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که باغهای بهشتی که بهشتیان در آن ساکن هستند، متعدد و گوناگون است و با توجه به روایاتی که در تفسیر آیات مربوط به این باغها آمده، معلوم میشود که تنوع باغها، مربوط به مراتب و درجهها و مقامهای بهشتیان است که هر گروهی از آنان بر اساس شایستگی در این باغهای بهشتی که هر یک از دیگری برتر و والاتر است جایگزین میشوند.
     ولی برطبق روایات3 "فردوس" برترین و بالاترین جایگاه بهشت است که در این بخش پیامبر اکرم، امامان و برخی پیروان راستین آنان مانند ابوذر و سلمان و ... ساکن هستند.


 


برای آگاهی بیشتر ر.ک:
* تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی، دار الکتب الاسلامیه، ج 11، ص 77
* سیری در جهان پس از مرگ، حبیب الله طاهری، انتشارات جامعه مدرسین
--------------------------------------------------------------------------------
1) علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، نشر جامعه مدرسین، ج 12 ص 170 و 176
2) حجر، 44
3) پیام قرآن، آیت الله مکارم شیرازی، ج 6 ص 351، به نقل از روح المعانی ج 16 ص 47 و بحار الانوار ج 24 ص 269 موسسه الوفاء


نظرات() 



دوشنبه 1390/04/13

ساخت سریال توهین آمیز به امامان شیعه

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

راسخون: اخبار رسیده از کشور کویت حاکی از آن است طی چند روز آینده ساخت سریالی توهین آمیز به امام حسن و حسین (ع) آغاز خواهد شد. نام این سریال توهین آمیز «معاویه، حسن و حسین» است.

به گزارش راسخون، به نقل از شیعه آنلاین، بر همین اساس گروهی از شیعیان این کشور در اقدامی خودجوش و داوطلبانه و با هدف جلوگیری از ساخت این سریال توهین آمیز، یک رفراندوم یا رأی گیری مجازی را راه اندازی کرده اند. در این رأی گیری شما کاربر عزیز نیز می توانید با وارد شدن به آدرس اینترنتی   http://poll.pollcode.com/UGP
و انتخاب گزینه YES، به توقف ساخت این سریال رأی بدهید.

گفتنی است این سریال که به سفارش شبکه MBC وابسته به عربستان سعودی ساخته شده، قرار است در ماه رمضان آینده اکران شود؛ و متأسفانه چهره مبارک امام حسن و حسین (ع) نیز در این سریال به نمایش در می آید.

گفته می شود در این سریال توهین آمیز سعی شده علاوه بر اینکه چهره معاویه و اشتباهات او تبرئه شود، وی را چهره ای در سطح ائمه شیعه (ع) نشان دهند و قرار است در این سریال صلح امام حسن (ع) پر رنگ تر نشان داده شود تا نتیجه سریال این باشد که ائمه شیعه با خلفای بنی امیه مشکلی نداشتند.


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/29

اسدالله و هجوم به خانه

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 

 طرح شبهه:

علی که شیر خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خیبر را با یک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببیند همسرش را در مقابل چشمانش كتك بزنند؛ اما هیچ واكنشى از خود نشان ندهد؟!

نقد و بررسی:

یكى از مهمترین شبهاتى كه وهابی‌ها با تحریك احساسات مردم، به منظور انكار قضیه هجوم عمر بن خطاب و كتك زدن فاطمه زهرا سلام الله علیها مطرح مى‌كنند، این است كه چرا امیرمؤمنان علیه السلام از همسرش دفاع نكرد؟ مگر نه این كه او اسد الله الغالب و شجاع‌ترین فرد زمان خود بود و...

عالمان شیعه در طول تاریخ از این شبهه‌ پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند كه به اختصار به چند نكته بسنده مى‌كنیم.

عكس العمل تند حضرت در برابر عمر بن الخطاب :

امیرمؤمنان علیه السلام در مرحله اول و زمانى كه آن‌ها قصد تعرض به همسرش را داشتند، از خود واكنش نشان داد و با عمر برخورد كرد، او را بر زمین زد، با مشت به صورت و گردن او كوبید؛ اما از آن جایى كه مأمور به صبر بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول خدا صلى الله علیه وآله صبر پیشه كرد. در حقیقت با این كار مى‌خواست به آن‌ها بفهماند كه اگر مأمور به شكیبائى نبودم و فرمان خدا غیر از این بود، كسى جرأت نمى‌كرد كه این فكر را حتى از مخیله‌اش بگذراند؛ اما آن حضرت مثل همیشه تابع فرمان‌هاى الهى بوده است.

سلیم بن قیس هلالى كه از یاران مخلص امیرمؤمنان علیه السلام است، در این باره مى‌نویسد:

وَدَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِی الْبَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ علیه السلام وَصَاحَتْ یَا أَبَتَاهْ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّیْفَ وَهُوَ فِی غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا فَصَرَخَتْ یَا أَبَتَاهْ فَرَفَعَ السَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا فَنَادَتْ یَا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ.

فَوَثَبَ عَلِیٌّ (علیه السلام) فَأَخَذَ بِتَلابِیبِهِ ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَوَجَأَ أَنْفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَكَرَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَمَا أَوْصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِی كَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ یَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَیْتِی.

عمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله‏ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد! حضرت زهرا علیها السّلام به طرف عمر آمد و فریاد زد: یا ابتاه، یا رسول اللَّه! عمر شمشیر را در حالى كه در غلافش بود بلند كرد و بر پهلوى فاطمه زد. آن حضرت ناله كرد: یا ابتاه! عمر تازیانه را بلند كرد و بر بازوى حضرت زد. آن حضرت صدا زد:

یا رسول اللَّه، ابوبكر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار مى‌كنند»!

علی علیه السّلام ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت كشید و بر زمین زد و بر بینى و گردنش كوبید و خواست او را بكشد؛ ولى به یاد سخن پیامبر صلى الله علیه وآله و وصیتى كه به او كرده بود افتاد، فرمود: اى پسر صُهاك! قسم به آنكه محمّد را به پیامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرّات الهى و عهدى كه پیامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى كه تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى»

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

همچنین آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن به نقل از منابع شیعه این روایت را نقل كرده است:

أنه لما یجب على غضب عمر وأضرم النار بباب على وأحرقه ودخل فاستقبلته فاطمة وصاحت یا أبتاه ویا رسول الله فرفع عمر السیف وهو فى غمده فوجأ به جنبها المبارك ورفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت یا أبتاه فأخذ على بتلابیب عمر وهزه ووجأ أنفه ورقبته

عمر عصبانی شد و درب خانه علی را به آتش کشید و داخل خانه شد، فاطمه سلام الله علیها به طرف عمر آمد و فریاد زد: «یا ابتاه، یا رسول الله»! عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوى فاطمه زد، تازیانه را بلند کرد و بر بازوى فاطمه زد، فریاد زد: « یا ابتاه » (با مشاهده این ماجرا) علی (ع) ناگهان از جا برخاست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید و بر زمین زد و بر بینى و گردنش کوبید.

الآلوسی البغدادی، العلامة أبی الفضل شهاب الدین السید محمود (متوفای1270هـ)، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، ج3، ص124، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

تسلیم وصیت پیامبر اكرم (ص):

امیرمؤمنان علیه السلام در تمام دوران زندگی‌اش، مطیع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واكنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واكنش نشان نمى‌داد.

آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شكیبائى در برابر این مصیبت‌هاى عظیم بوده است و طبق همین فرمان بود كه دست به شمشیر نبرد.

مرحوم سید رضى الدین موسوى در كتاب شریف خصائص الأئمه (علیهم السلام) مى‌نویسد:

أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِی فَمَا كَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَیْهِ النِّسَاءُ یَبْكِینَ وَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَضَجَّ النَّاسُ بِالْبَابِ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَالْأَنْصَارِ فَبَیْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ نُودِیَ أَیْنَ عَلِیٌّ فَأَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَیْهِ قَالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) فَانْكَبَبْتُ عَلَیْهِ فَقَالَ یَا أَخِی... أَنَّ الْقَوْمَ سَیَشْغَلُهُمْ عَنِّی مَا یَشْغَلُهُمْ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ فِی الْأُمَّةِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ نَصَبَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَإِنَّمَا تُؤْتَى مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ وَنَأْیٍ سَحِیقٍ وَلَا تَأْتِی وَإِنَّمَا أَنْتَ عَلَمُ الْهُدَى وَنُورُ الدِّینِ وَهُوَ نُورُ اللَّهِ یَا أَخِی وَالَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَیْهِمْ بِالْوَعِیدِ بَعْدَ أَنْ أَخْبَرْتُهُمْ رَجُلًا رَجُلًا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ حَقِّكَ وَأَلْزَمَهُمْ مِنْ طَاعَتِكَ وَكُلٌّ أَجَابَ وَسَلَّمَ إِلَیْكَ الْأَمْرَ وَإِنِّی لَأَعْلَمُ خِلَافَ قَوْلِهِمْ فَإِذَا قُبِضْتُ وَفَرَغْتَ مِنْ جَمِیعِ مَا أُوصِیكَ بِهِ وَغَیَّبْتَنِی فِی قَبْرِی فَالْزَمْ بَیْتَكَ وَاجْمَعِ الْقُرْآنَ عَلَى تَأْلِیفِهِ وَالْفَرَائِضَ وَالْأَحْكَامَ عَلَى تَنْزِیلِهِ ثُمَّ امْضِ [ذَلِكَ‏] عَلَى غیر لائمة [عَزَائِمِهِ وَ] عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ وَعَلَیْكَ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا یَنْزِلُ بِكَ وَبِهَا [یعنی بفاطمة] حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَیَّ.

امام كاظم علیه السلام مى‌فرماید: از پدرم امام صادق علیه السلام پرسیدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا صلى الله علیه وآله وسلم چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گریه بلند كردند، مهاجرین و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌كردند، علی فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پیغمبر انداختم، فرمود:

برادرم، این مردم مرا رها خواهند كرد و به دنیاى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسیدگى به من باز ندارد، مثل تو در بین این امت مثل كعبه است كه خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بیایند... پس چون از دنیا رفتم و از آنچه به تو وصیت كردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتی، در خانه‌ات بنشین و قرآن را آنگونه كه دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احكام و ترتیب نزول جمع آورى كن، تو را به بردبارى در برابر آنچه كه از این گروه به تو و فاطمه زهرا سلام الله علیها خواهد رسید سفارش مى‌كنم، صبر كن تا بر من وارد شوی.

الشریف الرضی، أبی الحسن محمد بن الحسین بن موسى الموسوی البغدادی (متوفای406هـ) خصائص‏الأئمة (علیهم السلام)، ص73، تحقیق وتعلیق: الدكتور محمد هادی الأمینی، ناشر: مجمع البحوث الإسلامیة الآستانة الرضویة المقدسة مشهد – إیران، 1406هـ

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 22، ص 484، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

در روایت دیگرى سلیم بن قیس هلالى نقل مى‌كند:

ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِلَى فَاطِمَةَ وَإِلَى بَعْلِهَا وَإِلَى ابْنَیْهَا فَقَالَ یَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنِّی حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِی فِی الْجَنَّةِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) عَلَى عَلِیٍّ (علیه السلام) فَقَالَ یَا عَلِیُّ إِنَّكَ سَتَلْقَى [بَعْدِی‏] مِنْ قُرَیْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَیْكَ وَظُلْمِهِمْ لَكَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً [عَلَیْهِمْ‏] فَجَاهِدْهُمْ وَقَاتِلْ مَنْ خَالَفَكَ بِمَنْ وَافَقَكَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَكُفَّ یَدَكَ وَلا تُلْقِ بِیَدِكَ إِلَى التَّهْلُكَةِ فَإِنَّكَ [مِنِّی‏] بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَلَكَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِیهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ كادُوا یَقْتُلُونَنِی‏.

پیامبر صلى الله علیه وآله وسلم به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى كرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گیرم افرادى كه با اینان بجنگند با من جنگیده‌اند، افرادى كه با اینان روى صلح داشته باشند با من صلح كرده‌اند، بدانید كه اینان در بهشت همراه منند.

سپس پیامبر صلى الله علیه وآله نگاهى به علی علیه السلام كرد و فرمود: اى علی! تو به زودى پس از من، از قریش و متحد شدنشان علیه خودت و ستمشان سختى خواهى كشید. اگر یارانى یافتى با آنان جهاد كن و به وسیله موافقینت با آنان بجنگ، و اگر كمك كار و یاورى نیافتى صبر كن و دست نگهدار و با دست خویش خود را به نابودى مینداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا یَقْتُلُونَنِی؛ این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیك بود مرا بكشند.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص569، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

همچنین در ادامه روایت پیشین كه از سلیم نقل شد، امیرمؤمنان علیه السلام خطاب به عمر فرمود:

یَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَیْتِی.

اى پسر صحّاك! اگر مقدرات خداوندى و پیمان و سفارش رسول خدا صلى الله علیه وآله نبود، هر آینه مى‌فهمیدى كه تو قدرت ورود به خانه مرا نداری.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

البته روایات در این باب بیش از آن است كه در این مختصر بگنجد؛ از این رو به همین چند روایت بسنده مى‌كنیم.

به راستى چه كسى جز حیدر كرّار مى‌تواند از چنین امتحان سختى بیرون بیاید؟! زمانى ارزش این كار مشخص مى‌شود كه بدانیم علی علیه السلام همان كسى است كه در میدان نبرد، همچون شیر ژیان بر دشمن حمله مى‌كرد و پهلوانان و یلان كفر را یكى پس از دیگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاك مى‌مالد و روزى دیگر فرق سر مرهب یهودى را همراه با كلاه خودش مى‌شكافد.

آن روز فرمان خداوند این بود كه دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز دیگر فرمان این است كه همان ذوالفقار در نیام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود كردن آن مأیوس شوند.


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/29

چرا علی از حقش دفاع نکرد

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

چرا حضرت علی از حقش دفاع نکرد

طرح شبهه‌:

مردم مدینه نسبت قومى و خویشاوندى با پیامبر داشتند مادر پیامبر از آنجا بود و مادر عبدالمطلب (سلمی) نیز از قبیله قدرتمند خزرج بود به همین خاطر مردم مدینه (مخصوصا خزرج) خودشان را اخوال رسول (یعنى داییهاى پیامبر) مى‌دانستند.

افزون بر همه اینها پیامبر اكرم (ص) توانستند هزارا نفر فدایى تربیت نمایند كه حاضر بودند در راه خدا و دفاع از ایشان و خانواده شان جانهایشان را فدا كنند. چه شد كه بنى هاشم، سیلى خوردن دختر رسولخدا و آتش گرفتن در خانه، كشته شدن محسن شش ماه و... را ببینید؛ ولى به یك باره لب فرو بسته و كوچكترین اعتراضى ننمایند؟

آنهمه مسلمان مخلص و فدایى و مخصوصا مردم مدینه كه با پیامبر رابطه خویشاوندى و قومى داشتند چه شد همه یكپارچه سكوت نموده كوچكترین حرف و اعتراضى ننمودند؟

دو حالت دارد یا همه کافر شدند وترسو شدند یا اینکه ایی اتفاقات  زاییده فکر شیعیان است ؟

نقد و بررسی:

در ابتدا باید گفت که این مطلب تنها نوعى بازی با احساسات است؛ نه دلیل؛ زیرا روایاتى که دلالت بر هجوم به خانه فاطمه زهرا و امیر مؤمنان مى‌کند، در کتب اهل سنت ( نه کتب شیعه) و با سند صحیح نقل شده است. بنابر این، این کلمات بیشتر کلماتى خطابى و بازى با احساسات است و نه بحث منطقی.

نقش قبیله اسلم در تحكیم حكومت ابوبكر:

قریش و در رأس ایشان ابوبکر و عمر حق امیر مؤمنان را در حالیکه ایشان مشغول دفن رسول خدا بودند، غصب نمود و سپس با تطمیع دیگران (مانند ابوسفیان) اکثر قریش را با خود همراه ساختند. و مشخص است که باقى قبایل قدرت رویارویى با قریش را ندارند.

ابوبکر و عمر نیز قبایل مختلف بیابان نشین را که به زور شمشیر اسلام آورده بودند، در مدینه جمع کردند و بسیارى از تازه مسلمانان را جلب کردند؛ زیرا امیر مؤمنان در تمام جنگ‌ها محور پیروزى اسلام بود و آن‌ها از امیر مؤمنان  علیه السلام کینه داشتند و منافقان از همین کینه استفاده کردند. سپس با استفاده از فشار این گروه‌ها و نیز قبایل بیابان نشین اطراف مدینه خانه امیر مؤمنان را محاصره کرده و خواستند آن را به آتش بکشند.

طبرى در تاریخ خود، ماوردى شافعى در الحاوى الكبیر و عبد الوهاب نویرى در نهایة الأرب، مى‌نویسند:

قبیله اسلم همگى در مدینه گردآمدند تا با ابوبکر بیعت کنند، آنقدر جمعیت زیاد بود که حتى بازارها نیز گنجایش ایشان را نداشت.

عمر گفت: قبیله اسلم را كه دیدم یقین به پیروزى پیدا کردم.

حتى اگر مردم مدینه هم مى‌خواستند، در چنین وضعیتی، توانایى مقابله با ابوبکر و عمر و طرفداران ایشان را نداشتند.

عدم دفاع بنی هاشم و انصار از دیدگاه امیر مؤمنان علیه السلام :

امیر مؤمنان علیه السلام دفاع نكردن صحابه (اعم از بنى هاشم و صحابه و انصار را ) از اهل بیت و علت آن را در بعضى خطبه‌هاى خویش بیان کرده که به بعضى از آن‌ها اشاره مى‌کنیم:

الف: استغاثه علی علیه السلام به درگاه حق:

خدایا براى پیروزى بر قریش و یارانشان از تو كمك مى‌خواهم كه پیوند خویشاوندى مرا بریدند، و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم،‌‌ متحد گردیدند و گفتند:

حق را اگر توانى بگیر، و یا اگر تو ر از حق محروم دارند، با غم و اندوه صبر كن و یا با حسرت بمیر.

به اطرافم نگریستم، دیدم كه نه یاورى دارم،‌ و نه كسى كه از من دفاع و حمایت مى‌كند، جز خانواده‌ام كه مایل نبودم جانشان به خطر افتد.

نهج البلاغه، خطبه 217.

ب: تظلّم ودادخواهی علی علیه السلام:

بسیارى از روایت کنندگان نقل کرده‌اند که او ( حضرت علی علیه السلام) پس از ماجراى سقیفه اظهار ناراحتى كرد و حق خود را خواسته و کمک طلبید و فریاد کشید؛ زیرا در نزد وى حاضر نشدند و بیعت نکردند. و او در حالیکه رو به سوى قبر رسول خدا کرده بود گفت:" اى فرزند مادرم، این قوم، مرا ناتوان یافتند و چیزى نمانده بود كه مرا بكشند" و فرمود: واى جعفر من امروز جعفر ندارم؛ واى حمزه؛ من امروز حمزه ندارم!!!.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج ج 11، ص 65، تحقیق محمد عبد الكریم النمری، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

همین مضامین در کتب شیعه نیز به وفور آمده است:

ج: بیعت تحمیل شده با یادی از خویشان:

امیر مؤمنان فرمود: نگاه کردم که نه کمک کارى دارم و نه یارى کننده‌ای؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ و اگر براى من پس از رسول خدا عمویم حمزه و جعفر بودند با زور بیعت نمى‌کردم؛ ولیکن من مبتلا به دو نفر تازه مسلمان شدم؛ عباس و عقیل؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ چشم خود را با وجود خار( در آن ) بستم و آب دهان را با وجود تیغ فرو بردم و بر چیزى تلخ تر از علقم ( گیاهى تلخ) صبر کردم؛ و بر چیزى درد آور تر از تیغ براى قلب، صبر نمودم.

د: شكوة علی علیه السلام از كمی یاران:

 اشعث بن قیس كه از سخن علی علیه السّلام خشمگین بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى كه افرادى از تیم بن مرّة و بنى عدى بن كعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبكر بیعت كردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى؟ و از هنگامى كه به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى كه با ما داشته‏اى نبوده كه در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویى كه: «به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است»؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدى؟!

علی علیه السلام فرمود: اى پسر قیس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود كه مرا از آن بازداشت، من بیش از هر كسى مى‏دانم كه آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشیر كشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند كرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامى كه كردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش مى‏دانستم كه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! آنك كه چنان شود چه وصیت و سفارشی به من دارید؟

فرمود: «اگر یارانى یافتى با آنان جهاد كن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ كن تا كه براى برپایى دین و كتاب خدا و سنت من یارانى بیابى».

رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داد كه به زودى امّت مرا رها خواهند كرد و با فردى جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروى خواهند كرد. رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندكى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد آنك كه موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه دیدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آیا مى‏خواستى مرا نافرمانى كنى؟! «گفت: اى برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند» و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مكن، ترسیدم كه بگویى میان بنى اسرائیل جدائى انداختى و وصیتم را بكار نبستى! یعنى هنگامى كه موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و یارانى یافت با آنان جهاد كند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ كند و پراكنده‏شان نسازد. و من ترسیدم كه برادرم رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به من چنین گوید كه: چرا میان امت پراكندگى افكندى و وصیتم را به كار نبستى، به تو گفتم كه اگر یارانى نیافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ كنى؟

پس از درگذشت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مردم به ابوبكر روى آوردند و با وى بیعت كردند، در حالى كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز براى انجام نماز ردایى برنگیرم و پاى بیرون ننهم تا كه قرآن را در كتابى گرد آورم و چنین كردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یكایك مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در باره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یارى خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز كسى نبود تا از من پشتیبانى كند؛ حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل كه تازه از كفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند، آن گونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا كه این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند»، هارون برایم الگوى نیكویى است و عهد و پیمان رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم برایم حجّتى نیرومند!.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص666، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 468، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

و در سخنى دیگر فرمود:

قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بیعت شد ـ كه تو به خاطر آن بر من عیب مى‌گیرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل این قوم مى‌ایستادم؛ ولیکن من پنجمى (براى این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم.

اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانى بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى كه با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ایشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر....

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص669، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 471، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

و نیز فرمود:

دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یارى خویش دعوت کردم؛ کسى از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادى كه براى كمك به آنان دل بسته بودم همه رفتند... قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مى‌یافتم در راه خدا مى‌جنگیدم تا وظیفه‌ام را انجام داده باشم.

الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای 548هـ)، الاحتجاج، ج 1 ص 98، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م.

و در روایت دیگرى فرمود:

قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنى مى‌کردند ( یاور من مى‌شدند) شما را با شمشیر مى‌زدم تا به حق باز گردید و به راستى میل کنید؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش.

الكلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای328 هـ)، الأصول من الكافی، ج 8 ص 32، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعة الثانیة،1362 ش‏.

جواب طبق مبناى اهل سنت: بنی هاشم و انصار از فرمان رسول خدا اطاعت كردند

اهل سنت برای مشروع جلوه دادن خلافت خلفا روایاتی را در كتاب‌هایشان نقل كرده‌اند كه طبق آن‌ها رسول خدا صلی الله علیه وآله به اصحاب و یاران خود دستور داده است كه از خلفای بعد از آن‌ها اطاعت نمایند ؛ هر چند كه می‌دانند ، آن‌ها سنت رسول خدا را اجرا نمی‌كنند ، مال و اموال مردم را غارت می‌كنند و به جای هدایت مردم به سوی خداوند آن‌ها را به سوی ضلالت و گمراهی سوق می‌دهند .

هرچند كه ما به جعلی بودن این روایات یقین داریم؛ اما از آن‌جایی كه این روایات در  صحیح‌ترین كتاب‌های اهل سنت آمده است، از باب جدال احسن و قاعده الزام خصم ، به آن‌ها تمسك كرده و می‌گوییم :

بنی هاشم و انصار و باقی اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله با این كه می‌دانستند ابوبكر ، عمر و ... غاصب خلافت  هستند ، سنت رسول خدا را اجرا نمی‌كنند ، اموال مردم (از جمله فدك و ...) را غارت می‌كنند و ... با این حال به فرمان رسول خدا گوش دادند و به خاطر مصالحی از قیام علیه آن‌ها خودداری كردند .

مسلم نیشابوری در روایتی از حذیفة بن یمان نقل می‌‌كند كه رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود :

بعد از من پیشوایانی بر مسند قدرت خواهند نشست كه از هدایت من بهره‌ای نبرده‌اند ، به سنت من نیز عمل نمی كنند و در میان آن‌ها افرادی هستند كه قلب‌هایشان قلب شیاطین در جسم آدمی زاد هستند . عرض كردم ای رسول خدا ! اگر ما آن روز را درك كردیم ، وظیفه ما چیست ؟ فرمود : به سخنان آن‌ها گوش داده و از فرمان‌شان اطاعت كنید ، اگر شما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و اموال شما را نیز غارت كردند ، وظیفه شما اطاعت و فرمانبرداری است !!! .

النیسابوری، مسلم بن الحجاج ابوالحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1476، ح1847، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

بنابراین، عدم دفاع بنی‌هاشم ، انصار و بقیه صحابه از فاطمه زهرا سلام الله علیها و حق غضب شده امیر مؤمنان علیه السلام به دستور رسول خدا و به خاطر رعایت مصالحی بوده است كه اهمیت آن‌ها بسیار بیشتر از قیام بر ضد ابوبكر بوده است .

 


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/29

چرا از علی دفاع نکردند

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

طرح شبهه‌:

مردم مدینه نسبت قومى و خویشاوندى با پیامبر داشتند مادر پیامبر از آنجا بود و مادر عبدالمطلب (سلمی) نیز از قبیله قدرتمند خزرج بود به همین خاطر مردم مدینه (مخصوصا خزرج) خودشان را اخوال رسول (یعنى داییهاى پیامبر) مى‌دانستند.

افزون بر همه اینها پیامبر اكرم (ص) توانستند هزارا نفر فدایى تربیت نمایند كه حاضر بودند در راه خدا و دفاع از ایشان و خانواده شان جانهایشان را فدا كنند. چه شد كه بنى هاشم، سیلى خوردن دختر رسولخدا و آتش گرفتن در خانه، كشته شدن محسن شش ماه و... را ببینید؛ ولى به یك باره لب فرو بسته و كوچكترین اعتراضى ننمایند؟

آنهمه مسلمان مخلص و فدایى و مخصوصا مردم مدینه كه با پیامبر رابطه خویشاوندى و قومى داشتند چه شد همه یكپارچه سكوت نموده كوچكترین حرف و اعتراضى ننمودند؟

دو حالت دارد یا همه کافر شدند وترسو شدند یا اینکه ایی اتفاقات  زاییده فکر شیعیان است ؟

نقد و بررسی:

در ابتدا باید گفت که این مطلب تنها نوعى بازی با احساسات است؛ نه دلیل؛ زیرا روایاتى که دلالت بر هجوم به خانه فاطمه زهرا و امیر مؤمنان مى‌کند، در کتب اهل سنت ( نه کتب شیعه) و با سند صحیح نقل شده است. بنابر این، این کلمات بیشتر کلماتى خطابى و بازى با احساسات است و نه بحث منطقی.

نقش قبیله اسلم در تحكیم حكومت ابوبكر:

قریش و در رأس ایشان ابوبکر و عمر حق امیر مؤمنان را در حالیکه ایشان مشغول دفن رسول خدا بودند، غصب نمود و سپس با تطمیع دیگران (مانند ابوسفیان) اکثر قریش را با خود همراه ساختند. و مشخص است که باقى قبایل قدرت رویارویى با قریش را ندارند.

ابوبکر و عمر نیز قبایل مختلف بیابان نشین را که به زور شمشیر اسلام آورده بودند، در مدینه جمع کردند و بسیارى از تازه مسلمانان را جلب کردند؛ زیرا امیر مؤمنان در تمام جنگ‌ها محور پیروزى اسلام بود و آن‌ها از امیر مؤمنان  علیه السلام کینه داشتند و منافقان از همین کینه استفاده کردند. سپس با استفاده از فشار این گروه‌ها و نیز قبایل بیابان نشین اطراف مدینه خانه امیر مؤمنان را محاصره کرده و خواستند آن را به آتش بکشند.

طبرى در تاریخ خود، ماوردى شافعى در الحاوى الكبیر و عبد الوهاب نویرى در نهایة الأرب، مى‌نویسند:

قبیله اسلم همگى در مدینه گردآمدند تا با ابوبکر بیعت کنند، آنقدر جمعیت زیاد بود که حتى بازارها نیز گنجایش ایشان را نداشت.

عمر گفت: قبیله اسلم را كه دیدم یقین به پیروزى پیدا کردم.

حتى اگر مردم مدینه هم مى‌خواستند، در چنین وضعیتی، توانایى مقابله با ابوبکر و عمر و طرفداران ایشان را نداشتند.

عدم دفاع بنی هاشم و انصار از دیدگاه امیر مؤمنان علیه السلام :

امیر مؤمنان علیه السلام دفاع نكردن صحابه (اعم از بنى هاشم و صحابه و انصار را ) از اهل بیت و علت آن را در بعضى خطبه‌هاى خویش بیان کرده که به بعضى از آن‌ها اشاره مى‌کنیم:

الف: استغاثه علی علیه السلام به درگاه حق:

خدایا براى پیروزى بر قریش و یارانشان از تو كمك مى‌خواهم كه پیوند خویشاوندى مرا بریدند، و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم،‌‌ متحد گردیدند و گفتند:

حق را اگر توانى بگیر، و یا اگر تو ر از حق محروم دارند، با غم و اندوه صبر كن و یا با حسرت بمیر.

به اطرافم نگریستم، دیدم كه نه یاورى دارم،‌ و نه كسى كه از من دفاع و حمایت مى‌كند، جز خانواده‌ام كه مایل نبودم جانشان به خطر افتد.

نهج البلاغه، خطبه 217.

ب: تظلّم ودادخواهی علی علیه السلام:

بسیارى از روایت کنندگان نقل کرده‌اند که او ( حضرت علی علیه السلام) پس از ماجراى سقیفه اظهار ناراحتى كرد و حق خود را خواسته و کمک طلبید و فریاد کشید؛ زیرا در نزد وى حاضر نشدند و بیعت نکردند. و او در حالیکه رو به سوى قبر رسول خدا کرده بود گفت:" اى فرزند مادرم، این قوم، مرا ناتوان یافتند و چیزى نمانده بود كه مرا بكشند" و فرمود: واى جعفر من امروز جعفر ندارم؛ واى حمزه؛ من امروز حمزه ندارم!!!.

إبن أبی الحدید المدائنی المعتزلی، أبو حامد عز الدین بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفای655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج ج 11، ص 65، تحقیق محمد عبد الكریم النمری، ناشر: دار الكتب العلمیة - بیروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

همین مضامین در کتب شیعه نیز به وفور آمده است:

ج: بیعت تحمیل شده با یادی از خویشان:

امیر مؤمنان فرمود: نگاه کردم که نه کمک کارى دارم و نه یارى کننده‌ای؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ و اگر براى من پس از رسول خدا عمویم حمزه و جعفر بودند با زور بیعت نمى‌کردم؛ ولیکن من مبتلا به دو نفر تازه مسلمان شدم؛ عباس و عقیل؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ چشم خود را با وجود خار( در آن ) بستم و آب دهان را با وجود تیغ فرو بردم و بر چیزى تلخ تر از علقم ( گیاهى تلخ) صبر کردم؛ و بر چیزى درد آور تر از تیغ براى قلب، صبر نمودم.

د: شكوة علی علیه السلام از كمی یاران:

 اشعث بن قیس كه از سخن علی علیه السّلام خشمگین بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى كه افرادى از تیم بن مرّة و بنى عدى بن كعب و پس از آنان بنو امیه با ابوبكر بیعت كردند، نجنگیدى و شمشیر نزدى؟ و از هنگامى كه به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى كه با ما داشته‏اى نبوده كه در پایان آن پیش از به زیر آمدن از منبر نگویى كه: «به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است»؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشیر نزدى؟!

علی علیه السلام فرمود: اى پسر قیس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ این ترس و فرار از مرگ نبود كه مرا از آن بازداشت، من بیش از هر كسى مى‏دانم كه آنچه نزد خداوند است برایم از دنیا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشیر كشیدن بازداشت وصیت و پیمان رسول خدا با من بود. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند كرد خبر داده بود؛ بنابراین هنگامى كه كردار امت را با خود دیدم بیش از آنچه از پیش مى‏دانستم كه رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! آنك كه چنان شود چه وصیت و سفارشی به من دارید؟

فرمود: «اگر یارانى یافتى با آنان جهاد كن و اگر نیافتى دست نگهدار و خون خویش حفظ كن تا كه براى برپایى دین و كتاب خدا و سنت من یارانى بیابى».

رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داد كه به زودى امّت مرا رها خواهند كرد و با فردى جز من بیعت خواهند نمود و جز مرا پیروى خواهند كرد. رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندكى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پیروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد آنك كه موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه دیدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آیا مى‏خواستى مرا نافرمانى كنى؟! «گفت: اى برادر! این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند» و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مكن، ترسیدم كه بگویى میان بنى اسرائیل جدائى انداختى و وصیتم را بكار نبستى! یعنى هنگامى كه موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و یارانى یافت با آنان جهاد كند و اگر نیافت دست نگهدارد و خون خویش را حفظ كند و پراكنده‏شان نسازد. و من ترسیدم كه برادرم رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم به من چنین گوید كه: چرا میان امت پراكندگى افكندى و وصیتم را به كار نبستى، به تو گفتم كه اگر یارانى نیافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بیت و پیروانت را حفظ كنى؟

پس از درگذشت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم مردم به ابوبكر روى آوردند و با وى بیعت كردند، در حالى كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز براى انجام نماز ردایى برنگیرم و پاى بیرون ننهم تا كه قرآن را در كتابى گرد آورم و چنین كردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسین را گرفتم و به خانه یكایك مجاهدان بدر و پیشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در باره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به یارى خویش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبیر. از خاندانم نیز كسى نبود تا از من پشتیبانى كند؛ حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقیل كه تازه از كفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند، آن گونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا كه این قوم مرا ناتوان ساختند و نزدیك بود مرا بكشند»، هارون برایم الگوى نیكویى است و عهد و پیمان رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلّم برایم حجّتى نیرومند!.

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص666، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 468، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

و در سخنى دیگر فرمود:

قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بیعت شد ـ كه تو به خاطر آن بر من عیب مى‌گیرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بینش آن چهار نفر را که یافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل این قوم مى‌ایستادم؛ ولیکن من پنجمى (براى این چهار نفر) پیدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم.

اشعث گفت: این چهار نفر چه کسانى بودند یا امیر المومنین؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر بن صفیه پیش از شکستن بیعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بیعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى كه با ابوبکر بیعت کردند چهل نفر از مهاجرین و انصار به نزد من آمدند و با من بیعت کردند و زبیر در میان ایشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشیده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ایشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ایشان مرا تصدیق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر....

الهلالی، سلیم بن قیس (متوفای80هـ)، كتاب سلیم بن قیس الهلالی، ص669، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولی، 1405هـ.

المجلسی، محمد باقر (متوفای 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 471، تحقیق: محمد الباقر البهبودی، ناشر: مؤسسة الوفاء - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة المصححة، 1403 - 1983 م.

و نیز فرمود:

دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسین را گرفته و نزد اهل بدر و سابقین رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به یارى خویش دعوت کردم؛ کسى از ایشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر؛ افرادى كه براى كمك به آنان دل بسته بودم همه رفتند... قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بیعت شد چهل نفر مى‌یافتم در راه خدا مى‌جنگیدم تا وظیفه‌ام را انجام داده باشم.

الطبرسی، أبی منصور أحمد بن علی بن أبی طالب (متوفای 548هـ)، الاحتجاج، ج 1 ص 98، تحقیق: تعلیق وملاحظات: السید محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م.

و در روایت دیگرى فرمود:

قسم به خدا اگر به اندازه تعداد یاوران طالوت یا تعداد اهل بدر نیرو داشتم و ایشان با شما دشمنى مى‌کردند ( یاور من مى‌شدند) شما را با شمشیر مى‌زدم تا به حق باز گردید و به راستى میل کنید؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش.

الكلینی الرازی، أبی جعفر محمد بن یعقوب بن إسحاق (متوفای328 هـ)، الأصول من الكافی، ج 8 ص 32، ناشر: اسلامیه‏، تهران‏، الطبعة الثانیة،1362 ش‏.

جواب طبق مبناى اهل سنت: بنی هاشم و انصار از فرمان رسول خدا اطاعت كردند

اهل سنت برای مشروع جلوه دادن خلافت خلفا روایاتی را در كتاب‌هایشان نقل كرده‌اند كه طبق آن‌ها رسول خدا صلی الله علیه وآله به اصحاب و یاران خود دستور داده است كه از خلفای بعد از آن‌ها اطاعت نمایند ؛ هر چند كه می‌دانند ، آن‌ها سنت رسول خدا را اجرا نمی‌كنند ، مال و اموال مردم را غارت می‌كنند و به جای هدایت مردم به سوی خداوند آن‌ها را به سوی ضلالت و گمراهی سوق می‌دهند .

هرچند كه ما به جعلی بودن این روایات یقین داریم؛ اما از آن‌جایی كه این روایات در  صحیح‌ترین كتاب‌های اهل سنت آمده است، از باب جدال احسن و قاعده الزام خصم ، به آن‌ها تمسك كرده و می‌گوییم :

بنی هاشم و انصار و باقی اصحاب رسول خدا صلی الله علیه وآله با این كه می‌دانستند ابوبكر ، عمر و ... غاصب خلافت  هستند ، سنت رسول خدا را اجرا نمی‌كنند ، اموال مردم (از جمله فدك و ...) را غارت می‌كنند و ... با این حال به فرمان رسول خدا گوش دادند و به خاطر مصالحی از قیام علیه آن‌ها خودداری كردند .

مسلم نیشابوری در روایتی از حذیفة بن یمان نقل می‌‌كند كه رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود :

بعد از من پیشوایانی بر مسند قدرت خواهند نشست كه از هدایت من بهره‌ای نبرده‌اند ، به سنت من نیز عمل نمی كنند و در میان آن‌ها افرادی هستند كه قلب‌هایشان قلب شیاطین در جسم آدمی زاد هستند . عرض كردم ای رسول خدا ! اگر ما آن روز را درك كردیم ، وظیفه ما چیست ؟ فرمود : به سخنان آن‌ها گوش داده و از فرمان‌شان اطاعت كنید ، اگر شما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و اموال شما را نیز غارت كردند ، وظیفه شما اطاعت و فرمانبرداری است !!! .

النیسابوری، مسلم بن الحجاج ابوالحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1476، ح1847، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

بنابراین، عدم دفاع بنی‌هاشم ، انصار و بقیه صحابه از فاطمه زهرا سلام الله علیها و حق غضب شده امیر مؤمنان علیه السلام به دستور رسول خدا و به خاطر رعایت مصالحی بوده است كه اهمیت آن‌ها بسیار بیشتر از قیام بر ضد ابوبكر بوده است .


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/29

ای علی تور را هیچ کس نشناخت..

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 

جعل الله بیته لعلى‏ 
مولدا یا له من علا لایضاها 
لم یشاركه فی الولادة فیه‏ 
سید الرسل لا و لا أنبیاها

«خداوند خانه خود را زادگاه على ساخت.

وه چه مقام والایى كه نظیر ندارد»!

«زاده شدن او در كعبه فضیلتى است كه هیچ پیامبرى حتى سروران رسولان

صلى الله علیه و آله و سلم نیز با او در این فضیلت شركت ندارد».

 


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/29

اگر علی نبود عمر هلاک می شد

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

زنى كه فرزند خویش را انكار مى كرد

او كه جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در كوچه هاى مدینه گردش مى كرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید: اى عادل ترین عادلان! میان من و مادرم حكم كن.
عمر به وى رسید و گفت: اى جوان! چرا به مادرت نفرین مى كنى؟!
جوان: مادرم مرا نه ماه در شكم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص ‍ دادم مرا از خود دور نمود و گفت: تو پسر من نیستى!
عمر رو به زن كرد و گفت: این پسر چه مى گوید؟

 زن: اى خلیفه ! سوگند به خدایى كه در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند، و سوگند به محمد صلى الله علیه و آله و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از كدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاكنون شوهر ننموده ام.
عمر: بر این مطلب كه مى گویى شاهد دارى؟

زن: آرى، و چهل نفر از برادران عشیره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت.
گواهان نزد عمر شهادت دادند كه این پسر دروغ گفته، مى خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
عمر به ماموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادترى بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء (8) جارى كنم.
ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند كه اتفاقاً حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهى كن. و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد.

امیرالمومنین علیه السلام به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت: من كه دستور داده بودم جوان را زندانى كنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند: اى خلیفه! على بن ابیطالب به ما چنین فرمانى را داد، و ما از خودت شنیده ایم كه گفته اى: هرگز از دستورات على علیه السلام سرپیچى مكنید.
در این هنگام على علیه السلام وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر كنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو كرده و فرمود: چه مى گویى؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.

على علیه السلام به عمر رو كرد و فرمود: آیا اذن مى دهى بین ایشان داورى كنم؟
عمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با این كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود: على بن ابیطالب از همه شما داناترست.
امیرالمومنین علیه السلام به زن فرمود: آیا براى اثبات ادعاى خود گواه دارى؟
زن: آرى، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجددا گواهى دادند.

على علیه السلام: اكنون چنان بین آنان داورى كنم كه آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتى كه حبیبم رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است، سپس به زن فرمود:
آیا ولى و سرپرستى دارى؟
زن: آرى، این شهود همه برادران و اولیاى من هستند.

امیرالمومنین علیه السلام به آنان رو كرد و فرمود: حكم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟
همگى گفتند: آرى.
و آنگاه فرمود: گواه مى گیرم خدا را و تمام مسلمانانى را كه در این مجلس حضور دارند كه عقد بستم این زن را براى این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم، اى قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهمها را آورد، على علیه السلام آنها را در دست جوان ریخت و به وى فرمود: این درهمها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این كه در تو اثر زفاف باشد( یعنى غسل كرده باشى).

جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت : برخیز!
در این موقع زن فریاد برآورد: آتش ! آتش ! اى پسر عم رسول خدا! مى خواهى مرا به عقد فرزندم در آورى! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انكار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردى فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهم رسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید كردند كه فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.

در این هنگام عمر فریاد برآورد: اگر على نبود عمر هلاك مى شد.


نظرات() 



سه شنبه 1390/03/24

شافعی

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

كتاب: ره‏توشه حج، ج 1، ص 151

نویسنده: حسن ایدرم لاهیجى

مذهب شافعى از نظر قدمت، سومین مذهب فقهى اهل سنت است. بنیان‏گذار این مذهب فقهى، ابوعبدالله، محمد بن ادریس، از طبقه چهارم فقیهان تابعى مكه است.

نگاهى به زندگانى شافعى:

محمد بن ادریس به قبیله قریش منتسب بوده و در سال 150 ه.ق. در شهر غزه از شهرهاى فلسطین دیده به جهان گشود. در آغاز، فقه را در نزد مسلم بن خالد زنجى در شهر مكه فراگرفت و در چهارده سالگى از او رخصت فتوى یافت. در بیست سالگى به مدینه رفت و در شمار شاگردان مالك بن انس درآمد. شافعى به مدت 9 سال و تا مرگ مالك در نزد او بسر برد. مالك او را بزرگ مى‏داشت و او را به فتوى اذن مى‏داد. شافعى پس از این، قضاوت یمن را بر عهده گرفت . او در آنجا با زیدیان ارتباط پنهانى داشت تا آن كه در 187 ه.ق. با تنى چند از زیدیان به اسارت در آمد و به نزد هارون در بغداد برده شد. اما مدت اسارت شافعى دیرى نپایید و هارون پس از آگاهى بر مقام علمى‏اش او را آزاد ساخت. شافعى در بغداد با محمد بن حسن شیبانى (م 189) فقیه معروف حنفى آمد و شد علمى داشت. آشنایى شافعى با مذهب حنفى ـ مكتب اهل رأى كه در عراق متداول بود. سرانجام به آن انجامید كه او مذهب نوینى، كه میانه و حد وسط مذهب حنفى و مذهب مالكى است، یعنى مكتب اهل حدیث كه در حجاز رایج بود ـ پدید آورد.

شافعى این مذهب نوین فقهى خود را با بیان قواعد استنباط كه بعدها نام اصول فقه را به خود گرفت اعلام نمود. او پس از آن به مكه بازگشت تا این كه در 195 ه.ق. بار دیگر به بغداد رفت در این بازگشت، او اولین كتاب اصول فقه: «الرسالة» ، را نگاشت و شاگردانى را در حلقه درسى خود پرورید. محمد بن ادریس براى انتشار این مذهب نوین در سال 195 ه .ق. به مصر عزیمت كرد. شافعى در مصر به تجدید آراى پیشین خود كه در عراق تدوین كرده و در كتاب‏هاى «الرسالة» و «الحجة» آورده بود پرداخت و به آنها سامانى نو داد. «الرسالة» از نو نوشته شد و كتاب «الأم» گرد آمده آراى جدید فقهى او گردید این آراء استحكام و اعتبار فقهى بیشترى داشت.

شافعى، نخستین كسى است كه در اصول فقه و آیات احكام دست به تصنیف زده و از اختلاف احادیث به سخن پرداخته است.

شافعى علاوه بر فقه در شاعرى، قرائت، نجوم و تیراندازى دستى بلند داشت. او علاقه شگرفى به اهل بیت نشان مى‏داد تا آن جا كه برخى از مردم او را بر این محبت بسیار بر او خرده گرفته‏اند و او در پاسخ این شعر را انشاد كرد كه:

.....................*.......................

إن كان رفضا حب آل محمد*فلیشهد الثقلان إنی رافضی

«اگر دوستى آل محمد رفض به شمار مى‏آید پس انس و جن رفض مرا گواه گردند.»

از شافعى آثار بسیارى بر جا مانده است:

1 ـ الحجة، كه كتاب فقهى قدیم اوست.

2 ـ الأم، در فقه. این كتاب در هفت جلد به چاپ رسیده است.

3 ـ الرسالة، در اصول فقه.

4 ـ السنن

5 ـ اختلاف الحدیث

6 ـ فضایل قریش

7 ـ ابطال الاستحسان

8 ـ كتاب الاجماع

9 ـ كتاب خلاف مالك و الشافعى... شافعى در سال 204 ه.ق. در فسطاط مصر دیده از جهان برگرفت .

ب: تاریخ مذهب شافعى

ظهور مذهب شافعى نخست در مصر بود. در آنجا، این مذهب با استقبال روبرو گشت. پس از مصر، این مذهب بر عراق. شهرهاى خراسان، توران، شام و یمن چیره گشت و به ماوراء النهر، بلاد فارس، حجاز و برخى از قسمت‏هاى هند راه یافت و پس از سال 300 ه.ق. این مذهب كم و بیش در اندلس و آفریقا هم دیده شد.

تا پیش از آمدن شافعى به مصر، مذهب مردم مصر، حنفى و مالكى بود. پس از استیلاى خلفاى فاطمى و رونق فقه اهل البیت، مذهب شافعى همچون دیگر مذاهب اهل سنت از رواج باز ایستاد تا این كه صلاح الدین ایوبى به این استیلا خاتمه داد. پس از این مصر دوباره شاهد رواج مذهب شافعى گردید. دولت ایوبیان، بیش از همه مذاهب چهارگانه، به مذهب شافعى توجه نشان داد و شغل قضا را به این مذهب كه مذهب رسمى دولت بود، مختص كرد. با روى كار آمدن دولت بحرى ترك هم توجه به مذهب شافعى ادامه یافت تا آن كه ظاهر بیبرس منصب قضا را به همه مذاهب چهار گانه تعمیم داد هر چند كه قلمرو قضایى دیگر مذاهب غیر شافعى از شهرهاى قاهره و فسطاط فراتر نرفت.

شیخ الازهر تا سال 1287 ه.ق. از میان فقیهان شافعى برگزیده شد.

شام از قرن چهارم در قلمرو مذهب شافعى قرار گرفت.

قلمرو كنونى مذهب شافعى

این مذهب هم اینك بر دشتهاى مصر، فلسطین و مناطق كردنشین غلبه داشته و بیشتر، مسلمانان اندونزى، مالزى، فیلیپین، هند، چین، استرالیا و اكثریت اهل تسنن ایران نیمى از مسلمانان یمن از پیروان آن به شمار مى‏آیند. این مذهب دومین مذهب اهل تسنن عراق بوده و در حجاز رقیب مذهب حنبلى است. در شام یك چهارم مسلمانان شافعى‏اند.

شافعیان هند نسبت به حنفى‏ها كم‏شمارند. مذهب شافعى در افغانستان از رواج كمى برخوردار است.


نظرات() 



سه شنبه 1390/03/24

اهل حق

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

كتاب: فرهنگ فرق اسلامى، ص 87

نویسنده: دكتر محمد جواد مشكور

اهل حق بمعنى مردان حق است، و آن یك مذهب باطنى است كه معتقدان آن بیشتر در مغرب ایران زندگى مى‏كنند.

بعضى دیگر از فرق اسلام نیز مانند حروفى‏ها و متصوفه، خود را اهل حق یا حقیقت نامیده‏اند. اما اهل حق، بمعنى اخص نام گروهى است، كه به ایشان با نوعى تسامح على اللهى نیز گویند، ولى آنان على اللهى واقعى نیستند، بلكه عقایدشان آمیخته‏اى از اعتقادات «مانوى‏» ، و ادیان كهن «ایرانى‏» ، و مذهب «اسماعیلى‏» ، و «تناسخ هندى‏» و دیگر ادیان سرى است.

مذهب اهل حق، امروز یكى از فرقه‏هاى وابسته به شیعه بشمار مى‏رود، و آنان را از غلاة شیعه به حساب مى‏آورند.

طوایف اهل حق به نامهاى مختلف مانند: اهل حق، اهل سر، یارسان، نصیرى، على اللهى معروف مى‏باشند، و از نشانه‏هاى خاص آنان «شارب‏» است، یعنى موى سبیل خود را نمى‏زنند، تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان «شارب‏» را معرف مسلك حقیقت مى‏دانند، و معتقدند كه شاه ولایت على (ع) نیز شارب خود را نمى‏زده است. از این جهت زدن شارب را گناهى بزرگ مى‏دانند.

اهل حق را «گوران‏» نیز مى‏گویند، و ناحیه گوران در آذربایجان، یكى از مراكز مهم این فرقه به شمار مى‏رود. گورانها در اصل از مردم حوالى كرمانشاهان هستند، كه از آن ناحیه به آذربایجان كوچیده‏اند، و لهجه‏اى مخصوص دارند، كه در نواحى غربى و جنوبى كردستان به آن تكلم مى‏شود، و آن گویشى است آمیخته از لهجه كردى اورامانى، و كرمانجى، و لكى.

مركز اصلى طوایف اهل حق، تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود، سپس این مركزیت‏به مناطق غربى كردستان و كرمانشاهان منتقل گردید. امروز تمام طوایف كرد گوران و قلخانى و اكثر طوایف سنجابى، وشاخه‏هایى از طایفه كلهر و زنگنه، و ایلات عثمانه‏وند و جلال‏وند در شهرهاى غربى ایران، از جمله قصر شیرین و سرپل ذهاب و كرند و صحنه و هلیلان از اهل حقند.

در لرستان در مناطق دلفان و پشت كوه، در میان ایلات لكستان و سكوند سكونت دارند. در آذربایجان و تبریز، بخصوص در محله چرنداب و در قریه ایلخچى در نزدیكى تبریز، و در مراغه و حوالى قزوین و تهران بومهن، شهرآباد، گلخندان، سیاه‏بند شمیرانات، رودهن، دماوند، هشتگرد، ورامین و در شمال كلاردشت عده‏اى از صاحبان این مذهب زندگى مى‏كنند.

در بیرون از مرزهاى ایران بعضى از طوایف كرد عراق عرب در شهرهاى سلیمانیه، كركوك، موصل، خانقین و در نواحى كردنشین تركیه گروه فراوانى از اهل حق هستند. پیروان اهل حق غالبا چادر نشین و ده نشین‏اند. در قفقاز و آذربایجان شوروى و سوریه و در مازندران و فارس و خراسان نیز اهل حق یافت مى‏شوند.

اساس مذهب اهل حق كوشش براى «وصول‏» به حق و خداوند مى‏باشد و در این راه باید نخست مرحله «شریعت‏» یعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دین، و مرحله «طریقت‏» یعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفت‏یعنى شناخت‏خداوند، و مرحله «حقیقت‏» یعنى وصول به خداوند را به پیمایند.

بعقیده این جماعت اساس مذهبشان حقیقتى است كه سبب و علت‏خلقت موجودات است. دین آنان آكنده از اسرار است، سرى كه خداوند به پیغمبران گفته و آن سر «نبوت‏» است، كه از آدم ابوالبشر آغاز شده، و به حضرت محمد (ص) كه خاتم انبیاست مى‏پیوندد. از آن پس این سر به نام سر «امامت‏» كه حضرت محمد به على (ع) گفته است و از او تا دوازدهمین امام كه مهدى آل محمد (ص) باشد مى‏رسد. پس از غیبت امام دوازدهم این سر به پیروان و اقطاب ایشان كه یكى پس از دیگرى مى‏آیند گفته مى‏شود.

مذهب ایشان مجموعه‏اى است از آراء و عقاید كه تحت تاثیر افكار اسلامى، زردشتى و یهودى و مسیحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افكار فلاسفه قرار گرفته است. در دستورهاى دینى اهل حق، اجراى سه بوخت‏یا سه اصل اخلاقى زردشتى، كه «پندار نیك‏» و «گفتار نیك‏» و «كردار نیك‏» باشد از واجبات است. مفهوم این سه اصل در یك بیت‏به گویش تركى، از كلام «سرانجام‏» كتاب مقدس اهل حق خلاصه شده است:

یارى چارچیون، باورى وجا پاكى و راستى، نیستى وردآ

یعنى یارى چهار چیز است و به جاى آورید، پاكى و راستى، نیستى و یارى.

تناسخ و حلول: «تناسخ‏» یعنى حلول روح از قالبى به قالب دیگر، كه در مذهب اهل حق سنگ اساس عقاید ایشان است. حلول ذات را «دونادون‏» گویند. بعقیده ایشان در تن هر كس ذره‏اى از ذرات الهى موجوداست، و ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاكان و برگزیدگان، همیشه در گردش مى‏باشد، و آن را گردش مظهر به مظهر نامند. در این باره آنان معتقد به هفت جلوه پیاپیند و مى‏گویند هر بار خداوند حق تعالى با چندتن از فرشتگان مقرب خدا، به صورت اتحاد در بدنهاى خاكى «حلول‏» مى‏نماید، این «حلول‏» به منزله لباس پوشیدن و كندن است، كه آن را به فارسى جامه و به تركى «دون‏» گویند و همانست كه در فلسفه برهمایى هندوئى «كارما» آمده است.

چنان كه در كتاب «سرانجام‏» آمده است، «خداوند در ازل درون درى مى‏زیست، و سپس براى نخستین بار تجسم یافت، و به صورت شخصى به نام خاوندگار یا كردگار جهان مجسم شد، و بار دوم به صورت على (ع) ظاهر گشت.» در كتب مذهبى ایشان آمده است كه از رنج مرگ نهراسید، و باكى از مرگ نیست، زیرا مرگ آدمى، شبیه به پنهان شدن مرغابى زیر آب است. یعنى در جایى پنهان مى‏شود، و در جاى دیگر سر بر مى‏دارد. منظور از این «تناسخ‏» و جاى به جاى شدن، و از بدنى به بدن دیگر رفتن، پاك شدن آدمى از گناهان است.

هرگاه خداوند به صورت بشر برجسته‏اى ظاهر شود، چهار یا پنج فرشته كه آنها را چهار ملك گویند، در ابدان دیگران تجسم مى‏پذیرد، همانطور كه خداوند در هفت صورت تجلى مى‏كند، فرشتگان نیز در هفت صورت تجلى نمایند، چنان كه در كتاب عهد سلطان سهاك فرشته‏اى به صورت سلمان، و در عهد خاوندگار فرشته‏اى به صورت بنیامین در آمد.

در كتاب «سرانجام‏» آمده است كه فرشتگان صادر از خداوند هستند، نخستین ایشان از زیر بغل خاوندگار پیدا شد، دومین آنها از دهان او، سومین آنها از نفسش، چهارمین از عروقش، پنجمین از نورش.

در كتاب دیگرى آمده است كه بنیامین از عرق خاوندگار پیدا شد و آن رمز تواضع و فروتنى است، و داوود از نفس او و وى رمز خشم و غضب است، و موسى از سبلتان او، و وى رمز رحمت است، و رزبار از نبض او، و وى رمز احسان و نیكى است.

اهل حق درباره حضرت على (ع) مى‏گویند، كه او تجلى ذات خداست، و وى را «مظهر» تمام و كمال خدا مى‏دانند، و اوست كه در هر دوره و عصرى ظهور كرده، و در جسم پاكان و مقدسان از اهل حق تجلى مى‏كند. على (ع) اصول مذهب حق را به سلمان، و به عده‏اى از یاران نزدیك خود بیاموخت. در دعاى سفره، خطاب به حضرت على (ع) گویند: «یا على ایو الله، الحمد لله رب العالمین، سفره سلطان كرم، خاندان كرم، نور نبى، شكسته، بسته جان مدعى، بر ما حلال بر صاحبانش خیر و بركت‏» .

آفرینش جهان: اهل حق معتقدند كه آفرینش در دو مرحله اصلى انجام شده است، یكى خلقت «جهان معنوى‏» و دیگرى خلقت «جهان مادى‏» . این افسانه‏ها در دفترها و متون دینى ایشان به لهجه گورانى، به صورتهاى گوناگون حكایت‏شده است.

گویند: در آنگاه اراده خداوند به آفرینش موجودات تعلق گرفت، و نخستین مخلوق پیر بنیامین را از زیر بغل خود خلق كرد، و نام او را جبرائیل گذاشت. پس از خلقت جبرائیل خداوند او را در پهناى دریاى محیط رها كرد، هزاران سال گذشت تا به درخواست جبرائیل، شش تن دیگر از بطن در پیدا شدند، كه با جبرائیل هفت تن شدند: جبرائیل (پیربنیامین) - اسرافیل (پیر داوود) - میكائیل (پیر موسى) - عزرائیل (مصطفى داوودان) - حور العین (رزباریا رمزبار) - عقیق (شاه ابراهیم) - یقین (شاه یادگار یا بابا یادگار) كه او را یادگار حسین نیز گفته‏اند و او مظهر حسین بن على (ع) است.

پس از خلقت هفت تن، خداوند نخستین عهد و میثاق خویش را با آنان بست، و دو جهان «مادى‏» و «معنوى‏» را خلق فرمود:

مخلوقات این عالم، بر حسب عنصر اولیه دو قسم متمایز و متضاداند، قسمتى از گل زرد آفریده شده و قمستى از گل سیاه، قسم اول را «زردگلان‏» و قسمت دوم را «سیاه گلان‏» نامند. «زردگلان‏» اهل نورند و ایشان را دو پیشوا بوده كه یكى پس از دیگرى آمده است، و آن دو بنیامین و سید محمد (به صورت بزرگ سوار) ظهور كرده است.

اما قسم دوم از آتش و تاریكى‏اند، براى ایشان دو پیشوا آمد یكى «ابلیس‏» و دیگرى را «خناس‏» گویند.

هفتتنان - به اعتقاد ایشان، خداوند با هفت فرشته مقربى كه از درون در خلق فرموده است‏به صورت بشر نازل شده، و در دوره‏هاى مختلف در بدنهاى پاكان تجلى كرده است. در نخستین دوره خداوند به دون (یا) تجلى كرد، و در دوره دوم بدون (على)، و به ترتیب به جامه (شاه خوشین)، بابا ناووس، و سلطان اسحق (سهاك) در آمد، و معتقدند كه این سه تن اخیر، مانند عیسى مسیح بدون پدر از مادر متولد شدند.

هفت تن در مرحله اول از یاران سلطان اسحق قرار دارند، همانطور كه سلطان اسحق «مظهر» على (ع) و على (ع) مظهر «ذات حق‏» است.

موعود اهل حق: سه تن، شاه خوشین، باباناووس و سلطان اسحق هستند:

1- شاه خوشین: گویند در اواخر قرن سوم هجرى مردى به نام مبارك شاه، ملقب به شاه خوشین كه او را مظهر الله مى‏دانند، در لرستان بدون پدر از مادرى بكر به نام «ماما جلاله‏» زاده شد. وى مریدان بسیار داشت، و به سیر و سیاحت مى‏پرداخت، و ذكر جلى را با نواختن آلات موسیقى اجرا مى‏كرد. روزى در اثناى گردش به رودخانه گاماسب افتاد و از نظر ناپدید شد.

2- بابا ناووس: گویند در فاصله بین قرن چهارم و پنجم، شخصى به نام بابا ناووس، بدون پدر مانند شاه خوشین، در میان طایفه جاف از طوایف كرد، از زنى به نام خاتونه گلى تولد یافت. روزى به شكل شاهباز پنهان گشت، و پیش از آن به یاران خود گفته بود كه من دیگر باره ظهور خواهم كرد.

3- سلطان اسحق: گویند سلطان اسحق كه به زبان محلى «سلطان سهاك‏» تلفظ مى‏شود، پسر شیخ عیسى برزنجى از سادات موسى، و از پیشوایان دراویش نقشبندى است، و نسب او به امام موسى كاظم (ع) مى‏رسد، از شیخ عیسى سه پسر باقى ماند، یكى سلطان اسحق، دیگرى سید عبد الكریم، و نام پسر سوم معلوم نشد. سلطان اسحق جد سادات حیدرى گوران از اهل حق است، كه از جمله غلاة شیعه به شمار مى‏روند.

آداب و رسوم اهق حق: از آداب و رسوم ایشان، نماز خواندن و قربانى كردن و سرسپردن و جوز شكستن و عهد و میثاق بستن و روزه گرفتن است.

محل اجتماع ایشان «جمخانه‏» است كه مخفف كلمه جمع خانه مى‏باشد.

این اجتماع نباید كمتر از سه تن باشد، شرط شركت در جمخانه، مرد بودن و عاقل و بالغ بودن، و قصد عبادت داشتن، و كمربند همت‏بركمرداشتن است، كه با گفتن یا على در آن عبادتگاه وارد شوند.

نماز ایشان به جماعت است، و نماز فرادى درست نیست، عبادت با نواختن طنبور و آلات موسیقى و خواندن سرود و دعاهاى مذهبى انجام مى‏پذیرد. گاهى هنگام دعا چنان از خود بیخود مى‏شوند كه خویشتن را بر روى آتش افروخته افكنده و در آن حال جذبه به ایشان صدمه‏اى نمى‏رسد.

سرسپردن یعنى سر تسلیم و رضا به درگاه حق فرود آوردن، و در پیش پیر دلیل عهد و میثاق بستن از آئین اهل حق است. هر كودكى اعم از پسر یا دختر باید در نزد پیر دلیل سر بسپرد، از اصول سرسپردن شكستن یك عدد جوز هندى است، و براى شكستن جوز تشریفات خاصى در «جمخانه‏» برگزار مى‏شود.

نذر و نیاز، از واجبات مذهب اهل حق است، كه باید در ظرف هفته یا ماه یا فصل یا سال یك بار به جاى آورده شود. دیگر از مراسم، قربانى كردن است، كه در اصطلاح خود آن را كردار خوانند. قربانى باید از حیوانات نر مانند گاونر یا گوسفند یا خروس باشد كه آنها را براى این امر پرورش داده باشند.

اهل حق به گرفتن روزه سخت پاى بندند، ولى روزه واجب ایشان از سه روز تجاوز نكند، و در زمستان باشد و پس از آن عید گیرند. دشمنان ایشان براى تحقیر و اهانت، آنان را چراغ سوندران (چراغ‏كشان) و خروس كشان خوانند.

كتابهاى مذهبى و مقدس: یكى از كتابهاى مذهبى ایشان «فرقان الاخبار» است‏به نثر، كه مؤلف آن حاج نعمت الله جیحون آبادى متخلص به مجرم است، وى پسر میرزا بهرام مكرى بود، و در سال 1288 ه. در دیه جیحون آباد واقع در بخش دینور از ناحیه كرمانشاهان، زاده شد و پس از سیر و سلوك، در 1338 ه. در جیحون آباد در گذشت. حاج نعمت الله جیحون آبادى كتابى دیگر به بحر متقارب به نام «شاهنامه حقیقت‏» دارد، كه در اسرار مذهب اهل حق، در آن كتاب به زبان شعر، سخن گفته است.

دیگر از كتابهاى اهل حق كتاب «سرانجام‏» است. این كتاب را سرانجام یا كلام خزانه گویند، و هنگام نیاز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مى‏شود. این كلامها به گویش كردى گورانى است.

چنان كه در آغاز این مقاله اشاره رفت، اساس مذهب اهل حق، بر اقوال غلاة شیعه و اسماعیلیه و فرقه امامیه اثنى عشریه و فرقه دروز و نصیریه است. آنان مانند درویشان داراى حلقات ذكر و سرسپردن هستند، مقدارى از عقاید خود را از اساطیر عوام گرفته‏اند. اینكه گویند: خداوند در ازل در «درى‏» پنهان بود، ماخوذ از عقاید مانوى است. عقیده «تناسخ‏» را توسط اسماعیلیان از هندیان گرفته‏اند، و این كه عالم را به دو قسمت «الهى‏» و «اهریمنى‏» تقسیم مى‏كنند، تحت تاثیر دین زردشتى واقع شده‏اند. اما كشتن خروس را از عادات یهود گرفته‏اند.

مجله وحید، سال هفتم، مقاله اهل حق، دكتر حشمت طبیبى.

دایرة المعارف اسلامیه، ج 3، اهل حق.

سرسپردگان تاریخ و شرح عقاید اهل حق.

شاهنامه حقیقت.

مجموعه رسایل اهل حق.


نظرات() 



سه شنبه 1390/03/24

غالیان

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

غلو و غالیان

در دنیاى اسلام فرقه‏هایى پدید آمده‏اند كه درباره پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله یا ائمه اهل بیت علیهم السلام راه غلو را پیموده و علماى اسلامى- اعم از شیعه و اهل سنت- آنان را مرتد و كافر دانسته‏اند. مؤلف كتاب «الفرق بین الفرق‏» باب جداگانه‏اى از كتاب خود را به غالیان اختصاص داده و گفته است: «باب چهارم از ابواب این كتاب در بیان فرقه‏هایى است كه به اسلام نسبت داده شده‏اند، ولى در واقع از امت اسلامى نیستند» ، آنگاه بیست فرقه از آنان را نام برده است. (1) اسفرایینى نیز باب سیزدهم از كتاب خود را به ذكر فرقه‏هاى غلات اختصاص داده است. (2)

فرقه‏هایى كه در این دو كتاب، و نظایر آن آمده، منقرض شده‏اند، و بیان تاریخ و سرگذشت آنان فایده چندانى نخواهد داشت، ولى لازم است ویژگى‏هاى كلى غلو و غالیان و موضع ائمه اهل بیت علیهم السلام و علماى شیعه را درباره آنها یادآور شویم، آنگاه به معرفى برخى از فرقه‏هایى كه هم اكنون در جهان اسلام یا ممالك دیگر وجود دارند و از غلات به شمار مى‏روند بپردازیم.

غلو چیست؟

شیخ مفید در تعریف غلو چنین گفته است:

«غلو در لغت گذشتن از حد و خارج شدن از اعتدال است. خداوند متعال نصارى را از غلو درباره حضرت مسیح نهى كرده و مى‏فرماید:

«یا اهل الكتاب لا تغلوا فى دینكم و لا تقولوا على الله الا الحق‏» . (3)

آنگاه درباره غلات و مفوضه چنین گفته است:

«غلات گروهى از متظاهرین به اسلامند كه امیر المؤمنین و امامان و فرزندان او را به الوهیت و نبوت توصیف كردند، و در حق آنان از حد اعتدال تجاوز كردند، و مفوضه عده‏اى از غلات‏اند، و تفاوت آنها با غلات در این است كه ائمه را حادث و مخلوق دانسته و گفته‏اند خداوند آنان را آفریده و امر خلق را به آنها تفویض كرده است‏» . (4)

علامه مجلسى مظاهر غلو را در اعتقاد به امور زیر برشمرده است:

1- الوهیت پیامبر و ائمه طاهرین علیهم السلام.

2- در معبودیت‏یا خالقیت و رازقیت‏شریك خدایند.

3- حلول خداوند در آنها یا اتحاد خداوند با آنان.

4- آنان بدون وحى و الهام الهى، از غیب آگاهند.

5- نبوت درباره ائمه طاهرین علیهم السلام.

6- تناسخ ارواح ائمه در بدنهاى یكدیگر.

7- با معرفت آنان، اطاعت‏خداوند و ترك معصیت الهى لازم نیست. (5)

موضع ائمه اهل بیت درباره غالیان

امامان شیعه با شدیدترین وجه غلو را مردود دانسته و غالیان را نكوهش و تكفیر كرده‏اند. علامه مجلسى حدود صد روایت از آنان را در این باره در كتاب بحار الانوار نقل كرده است كه سه نمونه را یادآور مى‏شویم:

الف: امام على علیه‏السلام فرموده است:

«اللهم انى برى‏ء من الغلاة كبراءة عیسى بن مریم من النصارى، اللهم اخذلهم ابدا و لا تنصر منهم احدا» . (6)

خداوندا: من از غلات بیزارى مى‏جویم، همان گونه كه عیسى بن مریم از نصارى بیزارى جست. خدایا آنان را خوار گردان، واحدى از آنها را یارى مكن.

ب: امام صادق علیه‏السلام فرموده است:

«احذروا على شبابكم الغلاة لا یفسدوهم فان الغلاة شر خلق الله، یصغرون عظمة الله و یدعون الربوبیة لعباد الله‏» . (7)

بر جوانان خود از خطر غلات بر حذر باشید، مبادا عقیده آنان را تباه سازند، زیرا غلات بدترین خلق خدایند، عظمت‏خدا را كوچك نشان داده و براى بندگان خدا دعوى ربوبیت مى‏كنند.

ج: در جاى دیگر از معاشرت با غلات نهى كرده و فرموده است:

«لا تقاعدوهم و لا تؤاكلوهم و لا تشاربوهم و لا تصافحوهم و لا تؤارثوهم‏» . (8)

علماى امامیه و تكفیر غلات

علماى امامیه نیز با شدت غلات را نكوهش و تكفیر كرده‏اند. شیخ صدوق در این باره مى‏گوید:

«اعتقاد ما درباره غلات و مفوضه این است كه آنها كافرند، و بدتر از یهود و نصارى و مجوس و قدریه و حروریه و دیگر فرقه‏هاى گمراهند» . (9)

شیخ مفید نیز آنان را گمراه و كافر دانسته و تاكید كرده است كه ائمه اهل بیت علیهم السلام به كفر و خروج آنها از اسلام حكم كرده‏اند. (10)

علامه مجلسى پس از ذكر اقسام و مظاهر غلو، گفته است:

«اعتقاد به هر یك از آنها سبب الحاد و كفر و خروج از دین است، چنانكه ادله عقلیه و آیات و اخبار بر آن دلالت مى‏كند، و اگر احیانا در روایات، حدیثى یافت‏شود كه موهم یكى از اقسام غلو باشد، باید تاویل شود، و اگر قابل تاویل نباشد، از افترائات غالیان است. (11)

اصل اعتدال را رعایت كنیم

همان گونه كه غلو در حق پیامبران، امامان و اولیاى الهى نادرست و مایه كفر و الحاد است، زیاده روى در نسبت غلو و غالى دانستن افراد نیز نادرست و بهتان خواهد بود، چنانكه برخى اعتقاد به علم غیب درباره اولیاى خاص خداوند، و یا عصمت درباره غیر پیامبران و قدرت آنان بر انجام معجزات و كرامات را از مصادیق غلو در دین انگاشته‏اند، و گاهى شیعه را كه مقامات مزبور را در حق ائمه اهل بیت قائل است، متهم به غلو كرده‏اند.

این عقیده هیچ گونه دلیل عقلى و نقلى ندارد، بلكه اصول عقلى و نصوص دینى بر خلاف آن دلالت مى‏كند. و لذا علماى اسلامى- اعم از شیعى و سنى- براى اولیاى الهى به كرامت و علم غیب و مانند آن عقیده داشته‏اند. در صحیح بخارى و مسلم از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله روایت‏شده كه بر محدث بودن عده‏اى از انسانها كه پیامبر نبوده‏اند تصریح كرده است. (12)

سعد الدین تفتازانى پس از بیان اینكه ظهور كارهاى خارق العاده از اولیاى خداوند از نظر عقلى ممكن است، به آنچه در قرآن كریم درباره حضرت مریم و آصف بن برخیا وارد شده و نیز آنچه درباره كرامات صحابه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله خصوصا على علیه‏السلام نقل شده، بر وقوع آن استدلال كرده و گفته است:

«ظهور كرامات اولیا از نظر وضوح، به سان ظهور معجزات پیامبران است‏» . (13)

بدین جهت، شیخ مفید، كسانى را كه علم غیب را درباره ائمه اهل بیت علیهم السلام انكار كرده و گمان كرده‏اند كه آنان در احكام دینى به راى و ظن خویش عمل مى‏كرده‏اند، مورد انتقاد قرار داده و این عقیده را تقصیرى آشكار در حق آنان دانسته است. (14)

بنابر این مقتضاى ایمان و انصاف این است كه آنچه را از فضایل و كمالات و معجزات درباره ائمه طاهرین علیهم السلام نقل شده است- جز آنچه با ضروریات دین و براهین قطعى و محكمات قرآن و احادیث مسلم اسلامى منافات دارد- پذیرا شویم. (15)

پى‏نوشت‏ها:

1- الفرق بین الفرق، ص 230- 233.

2- التبصیر فى الدین، ص 123.

3- نساء / 171.

4- تصحیح الاعتقاد، ص 109.

5- بحار الانوار، ج 25، ص 346.

6- همان، ص 365.

7- همان. ص 296.

8- همان، ص 296.

9- الاعتقادات فى دین الامامیة، ص 71.

10- تصحیح الاعتقاد، ص 109.

11- بحار الانوار، ج 25، ص 346.

12- صحیح بخارى، ج 3، ص 295، صحیح مسلم، ج 4، ص 1864، كتاب فضائل الصحابة.

13- شرح المقاصد، ج 5، ص 74- 75.

14- تصحیح الاعتقاد، ص 109.

15- بحار الانوار، ج 25، ص 347.


نظرات() 



سه شنبه 1390/03/24

خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست

1
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید...

2
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...

3
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

4
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

5
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

6
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

7
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده.

8
مرکز : و الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

9
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!

10
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

11
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

12
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

13
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

14
مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

15
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟


نظرات() 



سه شنبه 1390/03/24

چطور جوان باشیم

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر


چطوری جوون بمونیم؟

 
    
1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!

این اعداد شامل سن، قد و وزن میشه
بگذار دکترها راجع به این عددها نگران باشن
خوب واسه همینه که بهشون ویزیت می دی.
        2 دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت  رو برای خودت نگه دار!
آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن
( اگه خودت جزو این دسته ای حواست باشه!)
 
3- دائم در حال یادگیری باش!
سعی کن بیشتر راجع به کامپوتر، کارهای دستی،باغبانی و
خلاصه هرچی که فکر می کنی یاد بگیری
هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه
"مغز بیکار پاتوق شیطانه"
این شیطان هم اسمش آلزایمر ِ
4- از چیزهای ساده، لـــذت ببر
 
5- اغلب بخنـــــد، قهقهه های بلند و طولانی
اونقدر بخند که نفست بند بیاد
اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون
6- گاهی اوقات یه کم اشک بریز
سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده
تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم
پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن
 
7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چیزهایی پر کن که دوستشون داری
با د وستها و فامیل، با یادگاری هات، حیووون خونگی، موسیقی ، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی
خوب حالا  خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟
بگو ببینم، رابطه ات با خدا چطوره؟
 
8- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!
اگه سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی
اگه وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی
اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر
 
9- به سمت ناراحتی ها ت سفر نکن!
برو به یک مرکز خرید، برو به یه محله ی دیگه، حتی برو یه کشور دیگه
اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه
 
10- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده
 
  اگه این نوشته رو حداقل برای 4 نفر نفرستی، هیچ اشکالی نداره
اما برای یک نفر بفرست و اون رو با خودت سهیم کن..


نظرات() 



یکشنبه 1390/03/22

مختار و قیام مختار

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

 

مقدمه:

تبار شناسی مختار

نتیجه:

فصل اول: اهل سنت و تأیید مختار

1. مختار یكی از صحابه رسول خدا (ص) است

2. صحابه و جهاد در زیر پرچم مختار

3.  اقتدای صحابه در نماز به مختار

4. قبول هدیه مختار توسط دو صحابی

5. مدح مختار توسط بزرگان صحابه:

نتیجه:

فصل دوم: بررسی مطالب مطرح شده بر ضد مختار در كتب اهل سنت

شبهه نخست: مختار دروغگو و مدعی نبوت و نزول وحی بود

مدارك اهل سنت برای دروغگو بودن مختار:

نقد ادله شبهه نخست:(اتهام ادعای نبوت ونزول وحی، به مختار)

مدارك اهل سنت برای اثبات ادعای نبوت توسط مختار

نتیجه:

شبهه دوم: مختار ناصبی بود و اهل بیت او را قبول نداشت

ادله ناصبی بودن مختار

نتیجه:

فصل سوم: دیدگاه شیعیان در باره مختار

بخش اول: شخصیت مختار از منظر علمای شیعه

بخش دوم: مختار معتقد به ولایت و امامت علی بن الحسین

بخش سوم: مشروعیت حركت مختار و دعوت نكردن او به محمد حنفیه

بخش چهارم: آیا محمد حنفیه ادعای امامت كرد؟



گروه پاسخ به شبهات، مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

نظرات() 



پنجشنبه 1390/03/19

دختره باکره

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

نظر مراجع بزرگوار تقلید در مورد ازدواج دختر باکره بدون اذن پدر چیست؟

در مورد ازدواج دختر باکره، مشهور فقهای زنده و حاضر، فتوا یا احتیاط واجب به لزوم اذن پدر (و در صورت فقدان پدر، اذن جد پدری) دارند (که جزئیات فتاوا در ادامه می آید)
احتیاط واجب را به چه مرجعی می توان رجوع کرد؟
هر جایی که مرجع تقلید در مورد مساله ای احتیاط واجب نموده باشد، مقلد یا باید به همان نظر عمل کند، و یا به مرجع اعلم یا مساوی جایز التقلید بعدی رجوع کند.
و اگر او هم همان احتیاط واجب را داشت، باز هم به مرجع رتبه بعدی و... تا جایی که به مجتهد جایز التقلیدی برسد که نظر او مثلا بر احتیاط مستحب یا اباحه هست و به نظر او عمل نماید.

در مورد مساله مورد نظر:
نظرات فقها در این زمینه چند دسته هست:
این نظرات مربوط به مراجع قدیم و جدید هست. لذا طبیعتا عمل به فتوای مراجعی که از دنیا رفته اند، برای کسانی که مقلد آنها نبوده اند جایز نیست.

به طور کلی در این که در ازدواج (دائم یا موقت) دختر باکره ای که به حد بلوغ رسیده و رشیده است، (یعنی مصلحت خود را تشخیص می دهد)، اذن پدر شرط است یا نه، پنج نظر هست:

(1اذن پدر لازم است. (آیات عظام: امام خمینی، سیستانی (البته آیت الله سیستانی در دختری که متصدی امور زندگی خویش باشد اذن پدر را بنا بر احتیاط واجب لازم می‌داند نه به فتوا)، شبیری زنجانی، تبریزی، نوری همدانی)

(2بنا براحتیاط واجب اذن پدر لازم است. (آیات عظام: خامنه ای، مکارم شیرازی، اراکی، خوئی، گلپایگانی، فاضل لنکرانی، صافی، وحید خراسانی) (1)

(3تکلیفاً لازم است، یعنی اگر بدون اذن پدر عقد خوانده شود عقد صحیح است، ولی فردی که باید اجازه می‌گرفت و نگرفته، معصیت کار است. (مرحوم آیت الله بهجت).

(4اذن پدر لازم نیست ولی خوب است رعایت شود. (2)

(5گروهی نیز معتقدند که در عقد دائم اذن لازم نیست، ولی در عقد موقت لازم است.

-----------------------------------------------
پی نوشت ها:
1. توضیح المسائل مراجع، ج2، مسئله2376؛ و رساله آیت الله وحید، مسئله 2385؛ و سوال تلفنی از دفتر آیت الله خامنه ای درقم و دفتر آیت الله نوری
2. آیت الله سید صادق روحانی، سوال حضوری از محضر ایشان، و آیت الله گرامی، توضیح المسائل، مسئله2603
 
نتیجه گیری:
-1کسانی از دختر خانم ها که مقلد مراجع دسته اول هستند، بدون اذن پدر ازدواجشون صحیح نیست.

-2همچنین بنا به فتوای مراجع دسته سوم و چهارم چنین ازدواجی ایراد شرعی ندارد. (البته طبق نظر دسته سوم، مرتکب کار حرام شده است، ولی ازدواج باطل نیست.)

-3ولی اگر کسی مقلد مراجع دسته دوم باشد، دو حالت دارد:

الف:اگر در امور زندگانی خود مستقل از پدر هست، می تواند با رجوع به نظر آیت الله روحانی، بدون اذن پدر ازدواج نماید.

 ب:اگر در امور زندگانی خود مستقل از پدر نیست، ظاهرا نمی تواند به نظر آیت الله روحانی رجوع کند. چون گرچه مرجع خودش احتیاط واجب داده است، ولی در هنگام رجوع قبل از آیت الله روحانی، به آیت الله سیستانی می رسد که در دختر باکره غیر مستقل از پدر، فتوا به لزوم اذن دارند.
در این حالت اگر آیت الله سیستانی را اعلم از آیت الله روحانی بداند، دیگر نمی تواند به نظر آیت الله روحانی عمل کند. چون نظر آیت الله سیستانی بر لزوم اذن هست.
ولی اگر آیت الله روحانی را اعلم از آیت الله سیستانی یا مساوی با ایشان بداند، در اینصورت باز هم می تواند مثل مورد الف، به ایشان رجوع نموده و نیازی به اذن پدر برای ازدواج نداشته باشد.
)در این مورد تشخیص با خود مکلف هست که از راه های تعیین مجتهد اعلم به نتیجه برسد(

و اما اگر پدر یا جد پدری، بدون هیچ دلیل منطقی از اذن خودداری کردند:

-1 از لحاظ شرعی:
اگر دختر به بلوغ فکری و اجتماعی رسیده باشه و در سنی باشه که بتونه مصلحت خودش رو تشخیص بده، (اصطلاحا: رشیده باشه)، طبق نظر فقهایی که اذن پدر را لازم می دانند، موقع ازدواج لازمه ابتدا از پدر (یا در صورت فوت پدر، از جد پدری) اجازه بگیره.

حالا اگر پدر مصلحت دختر را رعایت نکند. مثلا این دختر به هر دلیل نمی‌تواند و نمی‌شود که ازدواج دائم داشته باشه و مصلحتش الان در ازدواج موقت است و پدر این مصلحت را رعایت نمی‌کند، این جا دختر می‌تواند بدون اذن پدر ازدواج کند.

مرجع تشخیص مصلحت این دختر عرف عقلاء و جامعه است. اگر عرف عقلاء به این معنا برسند که مصلحت این دختر ازدواج دائم یا موقت است و پدر مانع می‌شود این دختر می‌تواند ازدواج کند.

2-از جهت قانونی:
اما از جهت ثبت قانونی هم راهش مراجعه به دادگاه هست. و در اونجا اگر به این نتیجه رسیدند مخالفت پدر بدون دلیل هست، حق رو به دختر داده و گواهی ثبت ازدواج در محضر را براش صادر می کنند.

قانون مدنی نظر فقهایی را كه اذن پدر را شرط می دانند، اخذ كرده است.
در ماده ١٠٤٣ قانون مدنی آمده است:
«نكاح دختر باكره اگرچه به سن بلوغ رسیده باشد، موقوف به اجازه پدر یا جد پدری اوست و هرگاه پدر یا جد پدری بدون علت موجه از دادن اجازه مضایقه كند، اجازه او ساقط و در این صورت دختر می تواند با معرفی كامل مردی كه می خواهد با او ازدواج نماید و شرایط نكاح و مهری كه بین آن ها قرار داده شده است، پس از اخذ اجازه از دادگاه مدنی خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت به ثبت ازدواج اقدام نماید.»

این امر هم در مورد ازدواج دائم هست هم موقت.
البته در ازدواج موقت معمولا کمتر کسی حاضر به اینکار میشه، ولی در ازدواج دائم در مواردی ممکنه دختری مجبور بشه از این راه قانونی استفاده کرده و گواهی ثبت ازدواج در محضر رو از دادگاه بگیره.
( و البته طبیعتا مخالفت ها و کدورت های بعدی با خانواده را هم در پی خواهد داشت. ولی وقتی چاره ای نیست، زندگی آینده او مهمتر از این مساله هست

منبع : سایت کانون گفتمان قران


نظرات() 



پنجشنبه 1390/03/19

حجاب اجباری

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر


حجة الاسلام سید محمد جواد بنی سعید
 طرح پرسش نادرست  
این سوال که شما با حجاب اجباری موافقید یا مخالف ؟  سؤال صحیحی نیست؛ اگر محدوده سوال روشن شود که حجاب اجباری یعنی چه ؟ و منظور اجبار در کجا است ؟ نادرست بودن این سوال خود را نشان می دهد .
یک وقت حجاب بعنوان یک امر عقلائی یا یک امر ایمانی و دینی مطرح است؛ یعنی من می خواهم به طرف مقابلم مسئله حجاب را یا بعنوان یک فکر و اندیشه جدید و برتر معرفی کنم که او هم آنرا بپذیرد، یا بعنوان امری ایمانی و الهی ابلاغ کنم که به آن ایمان بیاورد؛
بدیهی است که ابزار اجبار در این دو محدوده اساسا بی معنا است؛ نه اجبار در اندیشه و فکر؛ و نه اجبار در ایمان و باور، هیچکدام معنا ندارد و امکان پذیر نیست تا بگوئیم شما با آن مخالفید یا موافق ؟!
و یک وقت حجاب بعنوان یک قانون اجتماعی در نظر گرفته می شود؛ یعنی اینکه جدای از بحث اندیشه و ایمان، وارد جامعه ای می شویم که تحت قوانین خاصی اداره می شود و فرض ما بر این است که رعایت حجاب بعنوان یکی از قوانین اجتماعی در این جامعه تعریف شده و به تصویب رسیده است؛ در اینجا نیز سوال از اینکه آیا با حجاب اجباری موافقید یا مخالف سوال بی جائی است؛ زیرا اجبار در اینجا به معنای پایبندی و اصرار بر اجرای قانون است و مخالفت با اجرای قانون، نظری نیست که در میان افراد عاقل و فهمیده طرفدار داشته باشد.
قوانین، هنجارهایی هستند که توسط حکومتها به عنوان اصولی که شهروندان می بایست از آنها پیروی کنند تعریف و ارائه می شود. و هر شیوه رفتاری که قانون را نقض کند جرم محسوب می شود و حکومت علیه کسانی که از قوانین پیروی نمی کنند از ضمانتهای اجرایی رسمی استفاده می کند.
مثال عرفی آن که مورد قبول و فهم همگان باشد را در قوانین راهنمائی و رانندگی می توان مشاهده کرد؛ مثلا در ایران قانون اینگونه وضع شده که اتومبیلها از سمت راست حرکت می کنند؛ به هر دلیلی - خواه درست یا غلط - قانونگذار این سیستم را وضع کرده و به مرحله اجرا گذاشته است و پلیس راهنمائی و رانندگی ضامن اجرای آن بوده و با متخلفین برخورد می کند.
اکنون تصور کنید گروهی بیایند و بگویند ما در انگلستان دیده ایم که اتومبیلها از سمت چپ حرکت می کنند، خیلی هم خوب است ما می خواهیم آزاد باشیم و طبق آن عمل کنیم چرا ما را اجبار می کنید ؟ اگر ما برای حل این مشکل اجتماعی، و رعایت حقوق شهروندی این گروه، این سوال را مطرح کنیم که آیا با اجباری بودن حرکت از سمت راست موافقید یا مخالف ؟  بعد هم به فرض نتیجه این بشود که باید هرکس آزاد باشد هر که خواست از راست حرکت کند و هر که خواست از چپ ! هرگز به نتیجه مطلوبی دست نمیابیم و اساسا طرح این سوال به این نحو غلط است. تا زمانی که قانون این کشور حرکت از سمت راست است، اجبار در اجرای آن درست است و موافقت یا مخالفت گروه های اجتماعی نمی تواند در آن نقشی داشته باشد. به هزار و یک دلیل هم که ثابت کنم حرکت از سمت چپ بهتر است و من آنرا می پذیرم و می پسندم، اگر تخلف کنم و بخواهم به رای و نظر و پسند خودم عمل کنم با من برخورد میشود و بعنوان مجرم باز خواست می شوم جریمه می شوم و اگر تمرد کنم محرومیتهای اجتماعی متعددی گریبانگیر من خواهد شد.
بله می توانم برای مخالفت با این قانون با قانونگذار تماس بگیرم و دلایل خود مبنی بر غلط بودن حرکت از سمت راست را ارائه کنم و مبانی عقلی و منطقی قانون او را زیر سوال ببرم و او را متقاعد کنم که قانونش نقص دارد. اگر قانون تغییر کرد آنوقت من می توانم به هدف خود برسم؛ تازه در اینجا نیز الزام و اجبار بر اجرای این قانون جدید حکمفرما است و اینبار خودم طرفدار و مدافع این اجبار هستم !.
 
مبنای وضع قوانین
در هر جامعه سالم و متمدنی مجموعه قوانینی حاکم می شود که به تناسب باور ها و عقائد افراد یا نخبگان آن جامعه، خاستگاه وضع آن قوانین متفاوت است؛ مثلا در یک جامعه قوانین کشور بر پایه نظام و اندیشه لیبرالی بنا می شود و در جامعه دیگر بر پایه نظام و اندیشه سوسیالیستی. خاستگاه این نظام ها هر چه باشد و بر هر اندیشه ای استوار باشد - خواه درست یا غلط - وقتی به مرحله قوانین حکومتی آن جامعه رسیدیم، بحث الزام و اجبار در اجرای قانون، امری بدیهی و معقول است چرا که نپذیرفتن آن به معنای حذف ضمانت اجرای قانون است و قانونی که ضمانت اجرا نداشته باشد نتیجتا با بی قانونی و هرج و مرج تفاوتی ندارد.
 حال اگر خاستگاه قوانین جامعه ای، نظام و اندیشه اسلامی باشد و بر این اساس قوانین آن کشور تنظیم و تصویب شود، از لحاظ ضمانت اجرا، و الزام و اجبار در اجرای آن، با سایر قوانین تفاوتی ندارد، و اِعمال ابزار اجبار در اجرای این قوانین نیز امری بدیهی و معقول خواهد بود.
اگر بحث حجاب را در این مرحله نگاه کنیم که بعنوان یک قانون در حکومت اسلامی تصویب و ابلاغ شده است، اجبار در اجرای آن امری معقول بلکه لازم است. اینجا بحث اندیشه و ایمان نیست. این قانون - خواه درست باشد یا غلط - در این مرحله، باید اجرا شود.
 
طرح پرسش درست
سؤال درست اینست که بپرسیم آیا با اصل حجاب موافقید یا نه ؟ اصل حجاب خوب است یا بد است ؟ قانونی بودن آن وجه عقلی یا سند شرعی دارد یا نه ؟
در این مرحله ممکن است کسی در مبانی این حکم اشکال داشته باشد که مثلا به فلان دلیل قانون رعایت حجاب در بستر عمومی جامعه از نظر عقلی با اندیشه سالم مطابق نیست، و یا از نظر ایمانی دلیلی بر مشروعیت آن نداریم، در اینجا اجبار و الزام معنا ندارد و هر کسی باید بتواند نظرات خود را با قانونگذار (قوه مقننه) در میان بگذارد و او را متقاعد کند که این قانون را تغییر دهد. قانونگذار باید توجیه شود که قانون رعایت حجاب باشد یا نباشد ؟ معقول است یا نیست ؟ فایده دارد یا ندارد ؟ خوب است یا بد ؟؛ ولی تا زمانی که قانون رعایت حجاب وجود داشت، الزام در اجرای آن باید وجود داشته باشد.
پس در امر حجاب باید توجه داشت که دو بحث وجود دارد: یکی اینکه اصل حجاب خوب است یا نه ؟ در اینجا اجبار محلی ندارد. باید بحث کرد و به نتیجه رسید و تصویب کرد که باشد یا نباشد.
و دیگر اینکه الزام به رعایت قانون حجاب خوب است یا نه ؟ در اینجا مفاهیم الزام و اجبار مفاهیمی جدائی ناپذیر از مفهوم قانون هستند و سوال از خوب و بد آن سوال غلطی است.
اگر حجاب بر اساس مبانی و خاستگاه قوانین حکومت موجود، خوب بود و قانون شد و به تصویب رسید، دیگر جائی برای بحث نمی ماند که الزام به آن خوب است یا نه ؟ اگر قانون است الزام و اجبار همراه آنست خواه بپسندم یا نپسندم .
حال که معلوم شد پرسش درست چیست، در پی یافتن پاسخ صحیحی برای آن بر می آییم. آیا در حکومت اسلامی ( حکومتی که مبنای قوانین آن از اندیشه و ایمان اسلامی نشأت گرفته است) قانونگذار باید حجاب را بعنوان قانون وضع کند یا نه ؟
برای پاسخ به این سوال از دو جهت "اندیشه" و "ایمان" به مسئله نگاه می کنیم تا بتوانیم از نظر عقلانی برای عاقلان و اندیشمندان، و از نظر ایمانی برای اهل ایمان، توجیه ضرورت تصویب این قانون را تبیین کنیم.(1)
 
1-     توجیه ایمانی ضرورت حجاب
شک نیست که در هر دینی شرط اول ایمان، تسلیم بودن در برابر حکم خدا و پیامبر اوست و اهل ایمان خود را ملزم می دانند که هر آنچه از ناحیه خداوند بواسطه پیامبرش بر آنها نازل شده را به گوش جان بپذیرند و سر در گرو فرمان او داشته باشند، و معتقدند قوانینی که از جانب خدای عالم قادر حکیم، برای بشری که مخلوق خود اوست صادر و ابلاغ شده نسبت به هر قانون دیگری کامل تر و سزاوارتر به پیروی است. در اسلام منبع این احکام کتاب آسمانی قرآن است که ما را به تبعیت از سنت پیامبر(ص) امر می کند و در سنت پیامبر(ص) نیز سفارش به پیروی از سیره امامان معصوم علیهم السلام به وضوح دید می شود. پس منبع احکام اسلام  قرآن، سنت پیامبر (ص) و سیره معصومین علیهم السلام است.
با مراجعه به قرآن حکم وجوب حجاب والزام آن برای زن مسلمان به وضوح قابل دریافت است به نحوی که برای فهم آن نیازی به مراجعه به سنت – که در فهم بسیاری از احکام به آن محتاجیم - نیز نداریم.
 آیه اول: « وقل للمؤمنات یغضضن من أبصارهن ویحفظن فروجهن ولا یبدین زینتهن إلا ما ظهر منها ولیضربن بخمرهن على جیوبهن ولا یبدین زینتهن إلا لبعولتهن أو آبائهن أو آباء بعولتهن أو أبنائهن أو أبناء بعولتهن أو إخوانهن أو بنی إخوانهن أو بنی أخواتهن أو نسائهن أو ما ملكت أیمانهن أو التابعین غیر أولی الاربة من الرجال أو الطفل الذین لم یظهروا على عورات النساء ولا یضربن بأرجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن وتوبوا إلى الله جمیعا أیها المؤمنون لعلكم تفلحون » (2)(3)
و به زنان با ایمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند، و دامان خویش را (از بى عفتى) حفظ كنند و زینت خود را ـ جز آن مقدار از آنان كه نمایان است ـ آشكار ننمایند، و (اطراف) روسرى هاى خود را بر سینه خود افكنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)، وزینت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدران شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان، یا برادرانشان، یا پسران برادرانشان، یا پسران خواهرانشان، یا زنان هم كیششان، یا بردگانشان [= كنیزانشان]، یا مردان سفیه وابسته (به آنها) كه تمایلى به زن ندارند، یا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نیستند; و (به زنان با ایمان بگو: هنگام راه رفتن) پاهاى خود را به زمین نزنند تا زینتِ پنهانیشان دانسته شود (و صداى خلخال كه برپا دارند به گوش رسد). و اى مؤمنان همگى به سوى خدا بازگردید، تا رستگار شوید.
آیه دوم: « یا ایها النبی قل لازواجك وبناتك ونساء المؤمنین یدنین علیهن من جلابیبهن ذلك أدنى أن یعرفن فلا یؤذین وكان الله غفورا رحیما »(4)(5)
اى پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «جلبابها [= روسرى هاى بلند ]خود را بر خویش فرو افكنند، این كار براى این كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است; (و اگر تا كنون خطا و كوتاهى از آنها سر زده توبه كنند) خداوند همواره آمرزنده و مهربان است».
 در این دو آیه مجموعا پنج نوع دستور درباره حجاب و چگونگی رعایت آن بیان شده :
دستور اول: «لا یبدین زینتهن الا ما ظهر منها» زینت خود را ـ جز آن مقدار از آنان كه نمایان است ـ آشكار ننمایند
دستور دوم: « ولیضربن بخمرهن على جیوبهن» (اطراف) روسرى هاى خود را بر سینه خود افكنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود)
دستور سوم: « ولا یبدین زینتهن إلا لبعولتهن أو... » وزینت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، یا...
دستور چهارم: « ولا یضربن بأرجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن» پاهاى خود را به زمین نزنند تا زینتِ پنهانیشان دانسته شود(و صداى خلخال كه برپا دارند به گوش رسد)
دستور پنجم: « یدنین علیهن من جلابیبهن » جلبابها [= روسرى هاى بلند ]خود را بر خویش فرو افكنند.
این دستورهای پنجگانه که در قالب امر و نهی مستقیم از جانب خداوند ابلاغ شده برای توجیه ایمانی لزوم رعایت حجاب برای اهل ایمان کافی است و حجت را بر آنان تمام می کند.(6)
 
2-     توجیه عقلائی ضرورت حجاب 
چرا "حجاب" ضرورت  دارد ؟
«نخستین وظیفه آداب و تقالید اجتماعی كه سازنده قوانین اخلاقی هر اجتماع است، آن است كه روابط میان دو جنس مرد و زن را بر پایه های متین استوار سازد. چه این روابط پیوسته منشأ نزاع و تجاوز و انحطاط به شمار می رود. اساسی ترین عمل تنظیم این روابط همان ازدواج است.
لاندر میگوید: "در قبیله یاریبا امر زن گرفتن از طرف بومیان با بی علاقگی تلقی می شود ، چنانكه كه گوئی این كار با چیدن یك خوشه گندم نزد آنان برابر است ، چه عشق و محبت در میان آنان وجود خارجی ندارد . چون ارتباطات جنسی پیش از ازدواج ممنوع نیست ، به این جهت ، مرد هرگز در مقابل خود منعی نمی بیند و عشقی نمی تواند ایجاد و رفته رفته تقویت شود و به شكل میل شدید برای دست یافتن به زن معین جلوه كند. به همین دلیل یعنی به علت آنكه جوان هر وقت بخواهد بلا فاصله می تواند دفع شهوت كند، دیگر علتی نمی ماند كه جوان بنشیند و در سر ضمیر خود، نسبت به احساسی از وی كه تحریك شده و نتوانسته است فرو بنشاند، بیندیشد و محبوبه طرف میل خود را بزرگ و عالی تصور كند، و از آن میان عشق رمانتیك پیدا شود. در این جوامع، زن و مرد در هنگام ازدواج نسبت به هم سرد هستند و توجهی به حال یكدیگر ندارند … میان زن و شوهر هیچ گونه آثار محبت دیده نمی شود" » (7)
«حجب، برای دختر، همچون وسیله دفاعی است كه به او اجازه میدهد تا از میان خواستگاران خود شایسته ترین آنان را برگزیند، یا خواستگار خود را ناچار سازد كه پیش از دست یافتن بر وی به تهذیب خود بپردازد. موانعی كه حجب و عفت زنان در برابر شهوت مردان ایجاد كرده، خود عاملی است كه عاطفه عشق شاعرانه را پدید آورده و ارزش زن را در چشم مرد بالا برده است. پیروی از سیستمی كه به بكارت اهمیت می دهد، آن آسانی و راحتی را كه در اجرای آرزوهای جنسی پیش از ازدواج داشته، و همچنین مادر شدن پیش از موقع را از میان برده است. همین طرز تصور در باره بكارت، بدون شك سبب می شود كه فرد از لحاظ جسمی و عقلی نیرومند تر شود و دوران جوانی و تربیت و كارآموزی، طولانی تر گردد و در نتیجه سطح تربیتی و فرهنگی بشر بالاتر رود.
سر و سامان بخشیدن به روابط جنسی همیشه مهمترین وظیفه اخلاق به شمار می رفته است، زیرا غریزه تولید مثل نه تنها در حین ازدواج بلكه قبل و بعد از آن نیز مشكلاتی فراهم می آورد. و در نتیجه شدت و حدت همین غریزه و نا فرمان بودن آن نسبت به قانون، و انحرافاتی كه از جاده طبیعی پیدا می كند، بی نظمی و اغتشاش در سازمانهای اجتماعی تولید می شود. حیات جنسی حتی در میان حیوانات نیز آزاد و نا محدود نیست و حیوان ماده جز در موقع معین، نر را به خود نمی پذیرد .» (8)
جوامع انسانی در طول تاریخ همه گونه پوشش و برهنگی و روابط جنسی را بعنوان قانون – خود ساخته یا عرفی - جامعه تجربه کرده اند. به نظر می رسد ریشه تجربه و پذیرش حجاب در مسیر پیشرفت جوامع ابتدائی توجه به مفهوم "عشق" باشد. به این بیان که وقتی من به کسی علاقه پیدا کردم و او را دوست داشتم، این حس در من تقویت شد که او به من تعلق دارد و دیگری حق تصرف در عشق من را ندارد؛ دیگری که می خواست به عشق من چشم داشته باشد مورد نفرت من قرار می گرفت؛ از آنطرف عشق من نیز توقع داشت که من از او حمایت کنم تا دیگران به او تعرضی نکنند، و همه بدانند و بفهمند که ما دوتا فقط مال همدیگریم؛ این احساس منجر به برخوردهای خشنی بین من و مزاحمان میشد و این روند باعث شد دیگران این نوع رابطه که دو عاشق با هم دارند را به رسمیت بشناسند و حدود آنرا رعایت کنند؛ و بدین وسیله بحث ازدواج شکل گرفته و رسمیت پیدا کرد و شخص و جامعه از کمونیزم جنسی و بی قانونی روابط زن و مرد رها شد؛ و زیبائی مفهوم عشق که همگان آنرا بین دو عاشق مشاهده می کردند، مفهوم ازدواج – که محافظ حریم این عشق بود - را نیز زیبا و دوست داشتنی کرد.
در ادامه این مسیر وقتی شخص می دید که عشق او قبل از اینکه با او باشد با دیگری بوده، تردید و دلزدگی خاصی در او ایجاد میشد، و این رابطه قبلی، از شدت و خلوص عشق او کم می کرد. همین امر پیوند های عاشقانه جدید را تحت تاثیر قرار داد و افراد می دیدند عشقی که بدون سابقه رابطه با دیگری است زیبا تر و روابط آن دوست داشتنی تر است، پس اینگونه زنان که عشق خود را از این خلوص خالی می دیدند سفیر ترویج بکارت در میان هم جنسهای خود شدند که مبادا قبل از اینکه کسی به شما عشق بورزد تن به رابطه با کسی دهید چراکه این کار، شما را در نظر عشق تان حقیر خواهد کرد؛ این اتفاق مفهوم بکارت را امری ارزشمند نشان داد، و زیبائی مفاهیم عشق و ازدواج به مفهوم بکارت نیز نفوذ کرد. در ادامه این روند دختر که می خواست باکره بماند تا به عشق ناب در حد کمال دست پیدا کند، خود را از تعرض نگاه و رفتار دیگران در امان نمی دید و روزگار سختی را سپری می کرد تا بتواند خود را حفظ کند؛ پس راه چاره را در این دید که خود را بپوشاند، زیبائی های اندام خود را و دلفریبی های کلام خود را در حجاب قرار دهد تا دست تعرض غیر به او نرسد. اینگونه شد که مفهوم حجاب شکل گرفت، و زیبائی های مفاهیم عشق، ازدواج، و بکارت را کسب کرد، و حجاب صدفی شد برای دستیابی به گوهر های بکارت ، ازدواج ، و عشق ناب.
به این صورت عشق پاک، روابط اجتماعی بین زن ومرد را سر و سامان داده و بر اصولی استوار کرد که هر عقل سلیمی به برتری آن بر روشهای دیگر اذعان دارد. این نوع عشق ورزی ثمره پیشرفت مدنیت است كه در آن در مقابل خشنود ساختن شهوت انسانی، به وسیله دستورات اخلاقی سد هائی كشیده شده.
 
نتیجه منطقی نفی حجاب
نفی حجاب دامن زدن و توسعه دادن قوه شهوت است، و تحریک و ارضای بی حد و مرز این قوه ( و یا خفه كردن آن در همه حال ) آنرا یاغی و سركش می كند و نتیجه آن می شود كه قوه عقل انسان را آلوده می كند و شخص را از طی مسیر كمال باز می دارد.
آن خانمی كه خود را آرایش می كند و به خیابان می آید و زیبائی های اندام خود را به نمایش می گذارد  باید بداند كه چهره او محرك شهوت جنس مخالف است؛ تحریك شهوت دیگری تجاوز به حق اوست؛ كسی حق دارد دیگری را تحریك كند كه بعد بتواند به تحریك او پاسخ دهد.
خب، حالا فرض می كنیم شما خانم محترم 10 نفر ؛ 100 نفر را با چهره خودت، با اندام خودت، با موهای خودت تحریك كردی، یعنی در وجودشان هوس ایجاد كردی؛ تیپ زدی دلبری کردی ! و میل به خود را در آنها ایجاد كردی؛ ( این حالت برای او طبیعی است، او نمی تواند منظره مهیج ببیند و تحریك نشود؛ اما تو می توانی خود را بپوشانی ) دو حالت بیشتر ندارد، یا اینكه باید به همه پاسخ دهی !!، اینكه می شود روسپی گری؛ و گمان نمی رود همه اینهائی كه بی حجاب بیرون می آیند، اینگونه كسانی باشند. ( به استثنائات كاری نداریم ) اكثرا انسانند، با خانواده اند، با نجابتند؛ بعضا متدین اند، اهل خدا و نماز هم ممكن است باشند.
اگر نمی توانی و نباید پاسخ دهی؛ پس حق نداری تحریك كنی، و به حریم شخصی دیگران تجاوز كنی. این حق مردان است؛ نمی شود به آنها گفت چشم بسته راه بروید اما به زنان می شود گفت زیبائیهای خود را بپوشانید؛ و زینت خود را ظاهر نكنید.
 
مشكلات زنان در جامعه بی حجاب
آنتونی گیدنز، جامعه شناس معروف، مشکلاتی را که برای زندگی زنان در جامعه باز غربی - که بارزترین مشخصه آن از دید ما عدم رعایت حجاب است- بر می شمرد که ما در اینجا به برخی از آنها اشاره می کنیم.
آزار جنسی از بارزترین مشکلات زنان در اینگونه جوامع است؛ آزار جنسی در محل كار می تواند بعنوان استفاده از اقتدار شغلی یا قدرت به منظور تحمیل خواستهای جنسی تعریف شود. این كار ممكن است شكلهای خشن تری به خود بگیرد، مانند هنگامی كه به یك كارمند زن گفته می شود كه یا به یك برخورد جنسی رضایت دهد یا اخراج شود.
اگر چه مردان ممكن است شكلهای ملایم تر آزار جنسی را بی زیان بپندارند، زنان اغلب آنها را اهانت آمیز تلقی می كنند. از زنان انتظار می رود صحبتهای جنسی، اشارات یا نزدیكی جوئیهای فیزیكی نا خواسته را تحمل كنند و اهمیت ندهند.
بدیهی است تمایز قائل شدن بین آزار جنسی و آنچه كه می تواند نزدیكی جوئی مشروع از جانب مردی نسبت به یك زن تلقی شود آسان نیست؛ اما بر پایه گزارشهای شخصی، برآورد گردیده كه در انگلستان از هر ده زن هفت زن در دوره زندگی شغلی خود به مدتی طولانی دچار آزار جنسی می گردند. ارزیابی میزان تجاوز جنسی عملا با هر دقتی بسیار دشوار است. تنها نسبت اندكی از تجاوزات جنسی عملا به اطلاع پلیس می رسد و در آمارها گزارش می شود. رقم واقعی ممكن است تا پنج برابر آنچه آمار رسمی نشان میدهد باشد. هر چند كه برآوردها تا اندازه زیادی فرق می كند، یك بررسی درباره 1236 زن در لندن آشكار ساخت كه از هر 6 تن 1 تن مورد تجاوز قرار گرفته بودند، و از هر پنج تن بقیه، یك تن توانسته بود با مبارزه مانع اقدام به تجاوز شود، و نیمی از تجاوزات جنسی یا در خانه خود زن یا در خانه تجاوز كننده رخ داده بود. اكثر زنانی كه مورد تجاوز قرار می گیرند یا می خواهند این واقعه را از ذهن خود بیرون كنند و یا مایل به شركت در آنچه كه می تواند یك فرایند اهانت آمیز معاینه پزشكی، بازجوئی پلیس و رسیدگی در دادگاه باشد نیستند. فرایند قانونی اغلب مدت زیادی طول می كشد، ممكن است قبل از این كه دادگاه رأی بدهد 18 ماه از وقوع حادثه گذشته باشد. محاكمه نیز می تواند نگران كننده باشد، جریان دادگاه علنی است و قربانی باید با متهم رو به رو شود، مردان معمولا فقط بر اساس شهادت قربانی محكوم نمی شوند بنابراین باید مدارك محكوم كننده از دیگران كسب شود؛ مدارك مربوط به اثبات دخول، هویت تجاوز كننده، و این واقعیت كه عمل بدون رضایت رخ داده است همه می بایست فراهم گردد.
در چند سال اخیر جنبشهای زنان بر تغییر تفكر عمومی و قانونی درباره تجاوز جنسی پافشاری كرده اند. آنها تأكید كرده اند كه تجاوز جنسی نباید بعنوان یك تخلف جنسی تلقی گردد، بلكه می بایست به مثابه نوعی تبهكاری خشن در نظر گرفته شود. تجاوز جنسی تنها یك حمله فیزیكی نبوده بلكه حمله و تجاوز به تمامیت فرد و شأن انسانی است. و امروز تجاوز جنسی عموما بعنوان نوعی خشونت تبهكارانه شناخته شده است.
به نظر براون میلر: از یك جهت همه زنان قربانیان تجاوز جنسی اند. - در اینگونه جوامع- زنانی كه هرگز مورد تجاوز قرار نگرفته اند اغلب دچار اضطراباتی مشابه زنانی كه مورد تجاوز واقع گردیده اند می شوند. آنها ممكن است از این كه شب تنها بیرون بروند، حتی در خیابانهای شلوغ بیمناك باشند، و ممكن است تقریبا به همان اندازه از تنها بودن در یك خانه یا آپارتمان وحشت داشته باشند.
سوزان براون میلر با تأكید بر ارتباط نزدیك میان تجاوز جنسی و تمایلات عادی مردانه، استدلال كرده است كه تجاوز جنسی جزئی از یك نظام تهدید مردانه است كه همه زنان را در ترس و وحشت نگه می دارد. زنانی كه مورد تجاوز واقع نگردیده اند دچار اضطراباتی می شوند كه به این ترتیب برانگیخته می شوند، و لازم است در جنبه های روزمره زندگی بیشتر از مردان محتاط باشند .
آنچه در زیر آمده فهرستی است ار بایدها و نبایدها كه سعی دارند خطر تجاوز جنسی را كاهش دهند. این فهرست توسط یكی از سازمانهای زنان در ایالات متحده امریكا منتشر گردیده است. این فهرست مؤكدا این نظر را كه تجاوز جنسی جنایتی است كه بر رفتار همه زنان تاثیر می گذارد ، تایید می كند .
1-      خانه خود را تا آنجا كه ممكن است ایمن كنید .
2-      اگر تنها زندگی میكنید، چراغها را روشن بگذارید تا تصور شود كه بیش از یك نفر در خانه زندگی می كند .
3-      هنگامی كه به زنگ در جواب می دهید وانمود كنید كه مردی در خانه است .
4-      نام كوچك خود را روی درب و دفترچه تلفن ننویسید
5-      اگر در یك آپارتمان زندگی می كنید، تنها وارد زیرزمین متروك، پاركینگ، یا اتاق رختشوئی نشوید یا تنها در آنجا نمانید .
وی در ادامه 13 مورد از نكات ایمنی برای در امان بودن از تجاوز جنسی را ذكر كرده است.
آنچه در صدر این نکات ایمنی مورد غفلت واقع شده و به یقین مراعات آن می تواند ریشه بسیاری از این مفاسد و ناهنجاریهای اجتماعی را بسوزاند و محیط امنی در اجتماع برای زنان فراهم کند رعایت حجاب است، که نه تنها به آن توجه نمی شود بلکه حاکمان و سیاستمداران موجود با سیاستهای شیطانی خود به مبارزه با آن و حذف آن از جامعه برخواسته اند !
ما گمان می کنیم که آزموده را آزمودن خطا است؛ با مطالعه راه رفته این جوامع و مشکلاتی که هم اکنون با آن دست به گریبان اند و بسیار بیش از این نکات محدودی است که ما در اینجا به آن اشاره کردیم(9)، این فکر را در ما ایجاد می کند که لا اقل بعنوان الگوی جدید رفتار اجتماعی به مسئله حجاب اهمیت دهیم و آنرا در همه ابعاد آن به مرحله اجرا در آوریم تا میوه های این درخت به بار بنشیند و محیط امنی در سایه آن برای جامعه ما ایجاد شود.
 
حاکمیت هنجار برتر
گروه کمی از افراد هستند که از اراده قوی و ایمان قلبی محکمی برخوردارند و تحت هر شرایطی ملتزم به قانون و شرع می مانند و جو جوامع پیرامون تاثیری در آنان نمی گذارد؛ و در طرف مقابل نیز گروه کمی هستند که بنای لا ابالی گری دارند و خوی سرکشی و تمرد از هنجارهای قانون و شرع در نهادشان نهفته است. بین این دو طیف، اکثریت مردم تابع وضع موجودند ! ( همه اینجورین دیگه، ما هم ... . این مد شده دیگه، ما هم ... خب تو فروشگاه ها اینا رو میفروشن دیگه، ما هم ... جو گیر می شویم ما هم ! )
بی تردید در هر جامعه ای متولیان تربیت اجتماعی و مسئولین اجرای قانون، باید این بستر را ایجاد کنند که جو عمومی جامعه یا همان وضع موجود، مشوق و محرک افراد به سمت همرنگی با گروه اول و تبعیت از قانون و هنجارهای صحیح اجتماعی باشد، و گروه دوم خود را در انزوا و مطرود حس کند .
سوال اینجاست که چرا باید وضع موجود را کسانی شکل بدهند که از گروه دوم اند در حالیکه  ابزار قانون و شرع مدافع گروه اول است؟ چرا باید فرزند زن مسلمان در محیط مدرسه کم کم از اینکه مادرش چادر به سر می کند خجالت بکشد.؟! چرا اکثریت معمولی جامعه به رنگ اقلیت آلوده در بیایند، و کم کم آلودگی گروههای کجرو بعنوان هنجار شناخته شود ؟! چرا اقلیت متخلف از قانون و شرع هنجار سازی کنند ؟!
آنچه مسلم است همه هنجارهای اجتماعی با ضمانتهای اجرائی - خواه رسمی یا غیر رسمی(10) -  همراه هستند که از آن هنجارها در مقابل کجروی برخی افراد یا گروهها حمایت می کنند؛ اکنون که بر اساس مبانی قوانین حکومت اسلامی، حجاب قانون حکومت اسلامی است، و بعنوان هنجاری برتر شناخته می شود - گذشته از اینکه امروز به عنوان سمبل زن مسلمان در تمام دنیا شناخته شده است – بر متفکران و اندیشمندان علوم اجتماعی (جامعه شناسی، روانشناسی، و ... ) لازم است که بنشینند و راهکارهای ارائه ضمانتهای اجرائی مثبت (پاداش افراد همنوا) و منفی (تنبیه افراد کجرو) کارآمد در این زمینه را بصورت عالمانه بررسی و تدوین کنند، و متولیان فرهنگی و قضائی جامعه خود را ملزم به پیگیری آن بدانند. ترویج ضمانتهای اجرائی غیر رسمی به عهده مراکز فرهنگی جامعه اعم از تئاتر، سینما، فرهنگسراها، مدارس، دانشگاهها، و رسانه های دیداری و شنیداری مختلف است؛ و ترویج ضمانتهای اجرائی رسمی را پلیس امنیت اخلاقی می تواند به عهده بگیرد.
نتیجه اینکه اگر حجاب را بعنوان یک امر عقلانی و یا ایمانی در نظر بگیریم اجبار پذیر نیست؛ و اگر بعنوان قانون وضع شود، الزام و اجبار آن از قانونی بودن آن است و ضرورت آن جای تردید ندارد.
 و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
                                                                                  
پاورقی:
1 . بدیهی است که راه برای ارائه نظر مخالف در هر دو بخش "اندیشه" و "ایمان" باز است و می توانند نظر خود را ارائه و نظر موافق را نقد کنند.
2 . النور / 31
3. « ابداء »به معنای اظهار است و مراد از زینت زنان ، مواضع زینت است .
كلمه « خمر » ، جمع خمار است . و خمار آن جامه ای است كه زن سر خود را با آن می پیچد ، و زاید آن را بر سینه اش می اندازد . همان مقنعه .
كلمه « جیوب » ، جمع جیب ؛ یعنی سینه ها ، گریبان ها .
« بعوله » یعنی شوهر، و طوایف هفتگانه مذكور محرمهای نسبی و سببی هستند .
كلمه « اربه » به معنی حاجت است و منظور حاجت شهوی است .
مراد از رجال تابعین ، افراد سفیه و ابلهی هستند كه تحت قیومیت دیگران هستند و شهوت مردانگی ندارند.
4 . احزاب / 59
5. كلمه «جلابیب» جمع جلباب است و آن جامه ای است سرتاسری كه تمامی بدن را می پوشانده ؛ كوچكتر از عباء و بزرگتر از خمار .
«یدنین» یعنی پیش بكشند .
6 . برای توضیح بیشتر پیرامون مفاهیم این آیات می توانید به تفاسیر آیات مزبور و روایاتی که در ذیل آن وارد شده مراجعه کنید. لازم به ذکر است که علاوه بر آیات فوق، که دلالت صریح بر لزوم حجاب دارد آیات دیگری نیز وجود دارد که  دلالت التزامی بر لزوم رعایت حجاب می کند ( مانند آیه 60 سوره نور، و آیه 53 سوره احزاب ) که علاقه مندان می توانند به کتبی که مستقلا درباره حجاب نوشته شده مراجعه کنند.
7 . تاریخ تمدن 1 / 47 
8 . تاریخ تمدن 1 / 56
9 . از آن جمله می توان به تخریب شدید بنیان خانواده، زندگی مشترک بدون ازدواج!، افزایش طلاق، کم رنگ شدن عشق رمانتیک و تعهد متقابل، روابط جنسی نامشروع، فرزندان نامشروع، انواع فسادهای جنسی تاسف آور، و ... اشاره کرد؛ که سرچشمه تمام این فسادها همین مسئله بی حجابی و کم رنگ شدن حیا و عفاف در بین افراد جامعه است که با هزینه اندکی میتوان راه آن را سد کرد.
 سر چشمه شاید گرفتن به بیل /  چو پر شد نشاید گرفتن به پیل!
10 . ضمانتهای اجرائی رسمی که به عهده حکومت است مانند آنچه در نظام کیفری جامعه، که دادگاهها و زندانها نماینده آن هستند مشاهده می شود.
و ضمانتهای اجرایی غیر رسمی که بیشتر به عهده خود مردم و یا سازمانهای دولتی فرهنگی و خدماتی است، مانند تشویقهای متعارف، امتیازات اجتماعی خاص، ارائه اولویتها در ارائه خدمات، اعلام رضایت صریح یا ضمنی، یا سرزنش کردن،دوری کردن از فرد یا افراد خاص، محرومیتهای اجتماعی خاص، پرهیز از مورد تمسخر واقع شدن، شرمنده شدن، و مورد پذیرش واقع نشدن، و ... .


نظرات() 



پنجشنبه 1390/03/19

حجاب

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

چکیده
پوشیدگی زن، یکی از احکام ضروری اسلام است که اگر به سبکی زیبا، منطقی، جامع و قلمی شیوا و رسا به آن پرداخته شود همۀ بانوان از آن استقبال نموده و از برکت ها فراوان انتخاب حجاب، بهره مند می گردند و از آفت های متعدّد و زیانبار بی حجابی و بدحجابی مصون می مانند.
حجاب اسلامی در قبل و بعد از انقلاب، همواره مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و چالش ها و پرسش های بسیاری را در ذهن نواندیش «نسل جوان» جامعه، به خود مشغول ساخته؛ از جمله: فلسفه ی حجاب، پایه های حجاب، آثار و فواید حجاب، رابطه ی حجاب و عفاف، نوع حجاب، پوشش و حقّ انتخاب و ... .
بر این اساس و به منظور آگاهی بیشتر از این مسؤولیّت والای الاهی، ما بر آنیم که در این مقاله بخشی از این پرسش ها را پاسخ گوییم و ضمن ارائه ی تصویری روشن و جامع از پوشش دینی، ریشه های بنیادین و مؤثّر آن  را در توسعه ی فرهنگ اسلامی، حفظ ارزش های دینی و حاکمیّت دینی و حاکمیّت عفّت در جامعۀ اسلامی بیان نماییم.
کلید واژه ها: حجاب، پوشش، عفّت، زن.
مقدمّه
گوهر اسلام، سعادت و نجات آدمی است و باورهای دینی، احکام اخلاقی و فقهی در راستای این  غایت مهم نازل شده اند. آموزه های دینی از خالق حکیمی تجلّی می یابد که به نیازهای روحی و جسمی، مادی و معنوی، فردی و اجتماعی بشر به طور کامل آگاه است. احکام الاهی مربوط به پوشش زنان نیز با این فلسفه و حکمت مدبّرانه صادر گردیده است.
زن با عنصر «حجاب اسلامی» به تهذیب و تزکیه ی نفس و ملکه های نفسانی پرداخته و قرب آلاهی را فراهم ساخته و زمینه ی رشد معنوی مردان را در اثر حفظ نگاه، تأمین می کند؛ همچنان که خداوند سبحان خطاب و پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ می فرماید: «به مردان مؤمن بگو تا چشمان خود را از نگاه ناروا بپوشانند و فروج و اندامشان را محفوظ دارند که این بر پاکیزگی جسم و جان ایشان اصلح است».[1]
همچنین می فرماید: « به زنان و دختران خود و زنان مؤمن بگو که خویشتن را به چادرهای خود فرو پوشند که این کار برای آن است که آن ها به عفّت شناخته شوند تا از تعرّض و جسارت، آزار نکشند؛ خداوند در حقّ خلق، آمرزنده و مهربان است».[2]
شایان ذکر است که حجاب و پوشش اسلامی برای مردان و زنان، تنها از کارکرد فر دی برخوردار نیست و فقط برای سامان دهی خلقیّات و ملکه های نفسانی آدمیان، مؤثّؤ نمی باشد، بلکه از کارکرد اجتماعی نیز برخوردار است؛ غرائز و التهاب های جسمی و معاشرت های بی بند و بار را کنترل نموده، بر تحکیم نظام خانواده می افزاید. همچنین از انحلال کانون مستحکم و پایدار زناشویی جلوگیری نموده و امنیّت اجتماعی را فراهم می سازد.
 
فلسفه حجاب
فلسفه حجاب، از مسائل مهمی است که آگاهی از آن می تواند یکی از پایه های تحقّق فرهنگ پوشش اسلامی شده و به آن عمق و معنا بخشد؛ زیرا به این سؤال مهمّ بانوان که «چرا باید با حجاب باشیم» پاسخ می دهد. پوشش دینی از فلسفه های متعدّدی برخوردار است که به طور مستقل مورد بررسی قرار می گیرند.
 
 
 
الف. ارزش والای زن
زن از دیدگاه قرآن و اسلام دارای شخصیتی شایسته، رسالت و موقعیتی الاهی است که می تواند مدارج کمال را طی کرده و به مراتب عالی انسانی دست یابد و مصداق تحقق فلسفه خلقت، یعنی «خلیفه! اللّهی شود.
وجود زن، زینت بخش آفرینش انسان و افق روح او تجلی گاه رحمت است. دامن زن، مدرسه بشر است و کمال مرد، بدون او ممکن نیست. زن، مظهر ظرافت و جمال آفرینش است. اصلاح جامعه در گرو تقوای زن و محیط خانواده کلاس درس او است و بر همین اساس، او مربی انسان است و می تواند گوهر آفرینش، اقتضا دارد که در صدف «حجاب» قرار گیرد تا ارزش های او حفظ شود و این است فلسفه ی پوششی که خدای حکیم برای ناموس خلقت، واجب کرده و خطاب به او فرموده: «ای گوهر آفرینش! گوهر وجود خود را به صدف حجاب زینت بخش که حجاب اسلامی از جلوه های زیبای بندگی است».
 
ب. امنیت و آرامش زن
نفس آدمی دیایی موّاج از تمایل ها و خواسته های او است که مهم ترین آن ها به خوراکی ها، امور جنسی و مال و جاه مربوط می شود و بدون شک، بالاترین خواسته های مردان، تمایل به جنس زن است. در سخنان عرفا آمده است:
«اعظم الشهوة شهوة نساء»[3]؛بزرگترین خواسته مرد، رغبت به زنان است».
ارائه ی زیبایی های بدن زن، به شهوت و طمع مردان دامن می زند و آن ها را به یک کانون جدی خطر، مبدل می سازد که به سلب امنیت و آرامش زن منتهی می گردد، آنچه می تواند از این ناامنی پیشگیری کند پوشیدگی زن، از چشمان گرسنه ی نامحرمان است که با حجاب کامل اسلامی عملی خواهد شد.
«پوشش دینی» پیام عفت، شخصیت و خداترسی زن مسلمان است و مردان جامعه، نه تنها به چنین بانویی چشم طمع نخواهند بلکه پاکی و نجابت او را می ستایند و در این صورت است که زن، نه تنها در سنگر حجاب خود، از تیر نگاه های زهرآلود، سخنان آزار دهنده و برخوردهای اراذل جامعه مصون خواهد بود بلکه امنیّت و آرامش درون او نیز برقرار خواهد شد.


جسم فروپوش چو دُر در صدف
تا نشوی تیر نگاه را هدف


 


نکته ی معنوی و عرفانی قابل ذکر دیگر در این باب، پیام الاهی آفریدگار هستی خطاب به زنان است که :
«ای زن، آگاه باش دنیا خرابِ آبادی است که هر نقطه ی آن به مین های شیطان و نگاه های آلوده، نا امن گشته است. امّا فرشته های حجاب، در محفل اُنس و یاد خدا در امنیّتی بی نظیر به سر می برند که دیگران از طعم آن بی خبرند.[4]
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل            کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
 
ج. سلامت نسل
تحریک های جنسی که در حواس پنجگانه آدمی به وجود می آید بر روی سیستم تولید نسل او نقش مؤثّری دارد. دانشمندان معتقدند: «تحریک هایی که در چشم به وجود می آید بر «غدۀ هیپوفیز»[5] اثر می گذارد. نگاه به زنان بدحجاب و فیلم های محرّک، سلامت نسل را به خطر می اندازد زیرا به تأثیر منفی در فرزندان و اختلال های واثتی منتهی می شود».[6]
با توجّه به آنچه بیان شد زنان ودختران خودنما، تأثیر ناروا و غیر قابل بخششی را بر سلامت نسل های اجتماع خواهند گذارد و فلسفه ی حجاب دینی پیشگیری از چنین آثار و خطرهای مملکتی است و پوشیدگی زن، پادزهر چنین مشکلات و زهرهایی است.
 
د. تحکیم خانواده
تحکیم خانواده که بر اساس محبّت، صمیمیّت، اُنس، وحدت، همدلی و دلسوزی همسران استوار می گردد، از مهم ترین مسائل خانوادگی به شمار می رود و آنچه بنیان خانواده را متزلزل کند از بدترین آفت های آن به حساب می آید.
خودنمایی  حضر تحریک آمیز زنان و دختران در صحنه های اجتماعی، نظر هر مرد متأهّل و مجرّدی را به خود جلب می کند، به ویژه اگر بیننده متأهّل باشد؛ زیرا با توجّه به غریزۀ تنوّع طلبی و زیبا خواهی اش بخشی از توجّه خود را متوجّه آنان نموده و در نتیجه به همان اندازه، گرایش به همسر خود را که همواره با او زندگی می کند کاهش می دهد و این کاهش علاقه، بسیاری از پیوندها را با سستی همراه ساخته و مسائل نابهنجار اخلاقی بسیاری را ایجاد می نماید به گونه ای که در نوع نگرش مرد به همسرش نیز تأثیر منفی می گذارد؛ از جمله باعث کج خُلقی، بهانه گیری و بی میلی او در همراهی با همسرش می شود.
فلسفه حجاب، جلوگیری از این قبیل آفت های ناگواری است که اساس و پایه های مستحکم خانواده ها را تهدید می کند و پیام آن خطاب به زنان جامعه ی اسلامی این است: «انحصارگرایی زن به همسرش، ستون عفاف اوست».[7]
 
پایه های حجاب
پوششی که اسلام آن را به عنوان یک حکم شرعی اعلام کرده است، یک عمل ظاهری و گسسته از عوامل، پایه ها و فرهنگ پوششی اسلام نیست بلکه حجاب، خیمه ی عفاف بانوانی است که آن را بر پایه های خود استوار نموده اند و چنانچه این پایه ها در وجود هر بانویی ایجاد شود، حجاب دینی او به طور طبیعی شکل می گیرد، در غیر این صورت به عنوان یک عمل خشک فیزیکی مطرح خواهد بود که همواره در معرض تزلزل است. اکنون این پایه های اساسی بیان می شود.
 
الف. ایمان به خدا و جهان آخرت
از مهم ترین پایه های حجاب، ایمان به خدا و جهان آخرت است. وقتی زن به خدای تعالی و علم و حکمت او ایمان بیاورد و معتقد شود احکامی که برای بشر تشریع کرده، بدون نقص و دارای فواید و آثار مطلوبی است از حکم الاهی حجاب استقبال می کند.
 
ب. آگاهی
شناخت سیمای زن، حقیقت حجاب، فلسفه و آثار آن از جمله پایه های مستحکم پوشش دینی است. وقتی خانمی به پاسخ درونی خود که چرا باید پوشیده باشم نائل شود پایه های حجاب دینی در او شکل گرفته و این آگاهی به عمل او معنا و ارزش داده و دوام آن را تضمین خواهد کرد.
آگاهی زن نسبت به آثار مطلوب حجاب باعث می شود که نه تنها احساس سنگینی از این پدیده نکند بلکه از آن به خوبی استقبال نموده و وسوسه های شیطانی را هیچ انگارد و این پیام اصیل عرفانی را همیشه آویزۀ گوش های خود گرداند: «خواهرم! سرزمین جانت را با خورشید آگاهی روشن کن تا بر زوایای وجود بتابد، آن چنان که هستی خود را بشناسد و بر فلسفه، آثار و برکت های پوشثیدگی زن بیناگردی، آن گاه در می یابی که حجاب، باله های شنا به سوی سرچشمه ی هستی است و پوشش های مهیّج، وزنه های سنگینی است که زن را غریق ژرفای مهیب دنیا خواهد کرد».
 
ج. تقوا
پرهیزکاری از پایه های اصیل و مهم حجاب اسلامی است؛ چرا که تقوای آدمی ضامن اجرای احکام خداوندی است و تا این پایه ی قویم، در قلب بانوان شکل نگیرد حجاب را نوعی محدودیت برای خود قلمداد می کنند و به آن نگاهی سوء خواهند داشت. خانمی که بداند تقوای الاهی پادزهر بیماری دل ها است که حجاب های تاریک جان را محو می کند و لانه های هوس را برمی اندازد، آن را به کام جان خود می ریزد تا عالَم جانش، گلستان گل های سلم، طاعت و تسلیم گردد و خیمه ی حجابش را بر می افروزد تا حافظ بوستان ارزش هایش شود.
***
ادله حجاب اسلامی
لزوم پوشیدگی زن، از چهار دلیل مهم قرآن، روایات، سیره و عقل برخوردار است که هر کدام به تنهایی برای اثبات ضرورت حجاب بانوان کافی است و در این نوشتار، به طور اجمالی مورد بررسی قرار می گیرند.
 
الف. قرآن و روایات
مهمترین دلیل شرعی وجوب پوشش بانوان در قرآن کریم، آیه های دو سوره ی «نور» و «اجزاب» است.
1.     خدای تعالی در سوره ی نور فرموده است:
]قُل لِلمؤمنات یَغضُضنَ مِن اَبصارهنَّ و یحفظن فروجهنَّ و لا یبدین زینتهنَّ الّا ما ظهر منها و لیضربن بخمرهِنَّ و ... و توبوا إلی الله جمیعاً أیّها المؤمنون لعلّکم تفلِحون؛[8] به زنان با ایمان بگو چشم های خود را از «نگاه هوس آلود» فو گیرند و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را به جز آن مقدار که نمایان است. آشکار ننمایند و اطراف روسری های خود را بر سینه خود بیفکنند... و همگی به سوی خدا باز گردید ای مؤمنان تا رستگار شوید».
آنچه از این آیه ی شریفه استفاده می شود عبارت است از:
1.     بستن چشم، از نگاه های شهوت آلود به مردان.
2.  لزوم پوشش عورت از دیگران (به هر مرد و زن مسلمان واجب است عورت خود را [به استثنای همسر] از هر زن و مرد محرم و نامحرم و اطفال ممیّز بپوشاند).[9]
3.     لزوم پوشش بدن و زینت های آن.
4.     جواز آشکار بودن بدن و زینت های آن در برابر افراد محرم.[10]
5.     همچنین خداوند متعال در سوره ی احزاب حجاب برتر را معرّفی نموده و فرموده است:
]یا أیّها النّبی قُل لِأزواجک و بناتک و نساء المؤمنین یدنین علیهنَّ من جلابیبهنَّ ذلک اَدنی اَن یَعرفن فلا یؤذینَ و کان الله غفوراً رحیماً؛ [11] ای پیامبر به همسران و دخترانت و زنان مؤمن بگو: روسری های خود را بر خویش افکنند، این کار برای این که شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است و خداوند همواره آمرزنده رحیم است».
این آیه یکی دیگر از آیه های مربوط به حجاب اسلامی است که پس از آیه ی شریفه سوره ی نور نازل شده است و حجاب برتر را به وسیله ی ذکر پوششی به نام «جلباب» [که مفرد «جلابیب» است] آشکار ساخته است و مراد از آن به نقل از ابن عبّاس، ردایی است که سراسر بدن از بالا تا پایین را بپوشاند.[12]
علّامه ی بزرگوار و عارف بالله سیّد محمّد حسین طباطبایی «رضوان الله تعالی علیه» در ذیل این آیه ی شریفه در تفسیر المیزان فرموده است: «الجلابیب جمع جلباب و منظور از آن لباسی است که زن در بر می کند و همه ی بدن خود را می پوشاند یا مقنعه ای است که به وسیله ی آن سرو صورت خود را می پوشاند».[13]
 
ب. سیره و عقل
یکی دیگر از ادّله وجوب حجاب دینی که بعد از کتاب و سنّت، سومین دلیل محسوب می شود، «سیره ی زنان مسلمان» از صدر اسلام تاکنون است. آن ها همواره در برابر نامحرم بدن و موی سر خود را می پوشانده اند و این عمل آن ها ناشی از دستور پیامبر اکرم 6 و ائمّه هدی  ( بوده است.
«عقل» نیز یکی دیگر از ادّله لزوم پوشیدگی زنان است. عقل انسان حکم می کند که به آنچه منافع سالم و مورد نیاز او را تأمین می کند و یا زیانی را از او دور می سازد مبادرت ورزد. بنابراین هر عقلی که اسیر زنجیر شهوت و اوهام نباشد حجاب اسلامی را یک وظیفه اخلاقی برای همه ی زنان [با هر گونه تفکّر] دانسته و به لزوم عمل به آن، حکم خواهد کرد. همچنین خواهد دانست که عقل، مشعلی است که چون شعله های تفکّر از درونش زبانه کشد، خانه ی قلب روشن گردد. آن گاه چشم می بیند آننچه را که نمی دید، گوش می شنود آنچه را که نمی شنید، زبان می گوید آنچه را که نمی گفت و قلب می فهمد آنچه را که نمی فهمید. در حین این حالت است که مناظر زیبای آثار حجاب بر صفحه ی دل و جلوه های آثار زیانبار بدحجابی از زیر لایه های تاریک جهل، آشکار می شود.[14]
***
 
آثار و فواید حجاب در ابعاد مختلف
پوشش اسلامی و حجاب، در ابعاد مختلف، دارای آثار و فواید بسیاری است که مهمترین آن ها عبارتند از: 1. بُعد فردی 2. بُعد خانوادگی 3. بُعد اجتماعی 4. بُعد اقتصادی.
1.  فایده حجاب در بُعد فردی: فایده ی آن ایجاد آرامش روانی بین افراد جامعه است که یکی از عامل های ایجاد آن، عدم تهییج و تحریک جنسی است؛ زیرا نفس آدمی دریایی از خواسته ها است، زمانی که به چیزی رغبت یابد؛ همانند دریا طوفانی می شود و تنها راه آرام شدن جزر و مد این دریا، رسیدن به خواسته ی او است. بدین جهت برای جلوگیری از چنین موقعیّت مهلک و درد طاقت فرسایی، «حجاب» داروی درمان کننده و موجّد امنیّت و صفای روحی است. همانطور که یک بانوی تازه مسلمان آمریکایی می گوید:
«سلامت روح مرد و جامعه، با نوع و کیفیّت پوشش زنان، مستقیم و غیر قابل انکاری دارد».[15]
2.  فایده حجاب در بُد خانوادگی: اختصاص یافتن التذاذهای جنسی به محیط خانواده و در کادر ازدواج مشروع است؛ زیرا اختصاص مذکور، باعث پیوند و اتّصال قوی تر زن و شوهر و در نتیجه استحکام بیشتر کانون خانواده می شود. همچنین سلامت و زیبایی جامعه را به همراه داشته و بسیاری از مفاسد را کاهش می دهد.
3. فایده حجاب در بُعد اجتماعی: حفظ و استیفای نیروی کار در سطح جامعه است. در مقابل، بی حجابی و بدحجابی باعث سوق دادن لذت های جنسی از کادر خانواده به محیط کار و اجتماع شده و در نتیجه باعث تضعیف نیروی کار افراد جامعه می گردد.[16]
اسلام می خواهد با رعایت حجاب و پوشش، محیط اجتماع از این گونه لذّت های پاک شده و برای حضور معنوی گرایانه بانوان در جامعه راه را بگشاید.[17]
4. فایده حجاب در بُعد اقتصادی: مربوط به برانگیختن افراد جامعه، جهت ایجاد راهکارهایی به منظور کاهش تقاضای مُدپرستی بانوان است.
یکی از این راه ها ترویج استفاده از حجاب، به ویژه در شکل چادر مشکی، به دلیل ایجاد سادگی و یکدستی در پوشش بانوان در خارج از منزل می باشد؛ به شرطی که خود چادر مشکی دست خوش تقاضاهای بیهوده ی مُدپرستی نگردد.[18]
افزون بر فواید یاد شده، می توان آثار مطلوب دیگری را فهرست وار برای حجاب و پوشش نام برد، که مهم ترین آن ها عبارتند از:
1.حفظ ارزش های انسانی؛ مانند عفّت، حیا و متانت در جامعه.
2. کاهش مفاسد اجتماعی.
3. سلامت، زیبایی، ایجاد آرامش و امنیّت برای زنان و مردان جامعه ی اسلامی.
4. هدایت، کنترل و بهره مندی صحیح از امیال و غرایز انسانی.
5. گسترش موفّقیِت های معنوی افراد، با رعایت ضابطه های پوشش اسلامی.
6. مصونیت و آرامش زن، در همه ی زمان ها و مکان ها.
7. مبارزه با تهاجم فرهنگی غرب.[19]
 
پاسخ به دو سؤال و شبهه، در باب فلسفه ی حجاب
1. حجاب و فشارهای اجتماعی
بعضی با این عبارت که «نگاه ارزشی به رنگ، موجب شده تا افراد، کنترل های محسوس و غیر محسوس را بر نوع پوشش خود از سوی اطرافیان و محیط های مختلف احساس کنند»[20] خواسته اند این گونه القای شبهه نمایند که نگاه ارزشی از سوی افراد و محافل دینی به حجابِ دارای رنگ تیره [مثل چادر مشکی] باعث می شود افراد دیگری که از حجاب های غیر مشکی استفاده می نمایند تحت فشار اجتماعی، روحی و روانی قرار گیرند. آیا ادّعای مذکور صحیح است؟
پاسخ: این که هنجارها، ارزش ها، آداب و رسوم هر جامعه ای یک نوع فشار روحی و روانی بر افراد مخالف با آن هنجارها وارد می نماید، به طور اجمال مورد قبول است؛ ولی این مطلب، اختصاص به عدم استفاده از چادر مشکی ندارد؛ زیرا اگر یک زن محجبّه نیز بخواهد با چادر مشکی به یکی از شهرهای کشورهای اروپایی وارد شود یا از یک شهر مذهبی به یک منطقه ای با افراد به طور غالب بدحجاب و کمتر استفاده کننده از چادر برود با فشارهای اجتماعی که از ناحیه ی محیط بدحجاب بر او وارد می شود مواجه است. بنابراین، وجود این گونه فشارهای نشأت گرفته از فرهنگ، آداب و رسوم جامعه ها مختصّ زنان غیر محجّبه نیست؛ بلکه امری عمومی است.
نکته ی مهم در این باب عبارت از این است که: نوع پوشش در جامعه ی اسلامی باید معقول و مشروع، قابل دفاع عقلانی و شرعی باشد و هر فردی با توجّه به ملاک های صحیح یاد شده در این باره، باید عمل نماید و نیز تسلیم فشارهای نامشروع اجتماعی نگردد و به تعبیر قرآن کریم، در راه خدا و احکام الاهی مستمر تلاش نماید از سرزنش های دیگران نهراسد:
] یجاهدون فی سبیل الله و لا یخافون لومة لائم[21][
روایتی از امیرمؤمنان علی% درباره ی این که آدمی با رعایت حدود اصلی پوشش اسلامی از آزادی دائمی برخوردار است، نقل گردیده: «مَن ترک الشهوّات کان حرّاً».[22]
2.     رابطه ی حجاب، پوشش و مسأله آزادی
بعضی با این عبارت که «چرا نمی گذراند آن طور که دوست داریم لباس بپوشیم»[23]
خواسته اند این گونه ادّعا نمایند که در لباس پوشیدن آزاد نیستند و حجاب مخالف آزادی است. آیا ادّعای مذکور صحیح است؟
پاسخ: اول این که عبارت مذکور از گوینده ی محترم، حاکی از عدم صحّت ادّعای فوق است؛ زیرا گویای این است که افراد بسیاری در جامعه ی اسلامی ما مخالف حجابند و آن را عامل محدود شدن آزادی می شناسند.
دوم این که اگر مراد گوینده این است که افراد، به طور مطلق و بدون پذیرش هیچ حدّ و مرزی، هر لباسی را که دوست دارند بتوانند بپوشند [ولومطابق ارزش ها و هنجارهای معقول و مقبول جامعه نباشد]، پاسخ این است که چنین آزادی مطلقی وجود ندارد و به فرض وجود، معقول نیست؛ زیرا عقل حکم می کند که تمام اعمال و رفتار اعضای جامعه، از جمله لباس پوشیدن، باید تحت ضابطه و مقرّرات مشخّصی صورت گیرد تا آن جامعه در فرهنگ پوشش، دچار هرج و مرج نگردد.
سوم این که اگر در موردی فردی دوست داشته باشد که لباس خاصّی را بپوشد و یا به حجاب اهمّیِت چشمگیری ندهد، خودش با تأمّل و دلیل منطقی یا با تذکّر و راهنمایی دیگران و یا تحت تأثیر فشار اجتماعی برآمده از فرهنگ صیحح جامعه و آداب و رسوم مردم، پوشش و حجاب منطقی را بر می گزیند و تردیدی نیست که در این گونه موارد، نه تنها آزادی فرد سلب نشده است، بلکه این عین بودن و آزادی مطلوب است؛ زیرا آدمی خود را از قید و بند شهوت و از جمله مُدپرستی رایج در جامعه می رهاند.
***
نتیجه
از مباحث بیان شده در این مقاله، به خوبی آشکار می شود که اسلام طرفدار حجاب بیشتر و حداکثرِ بانوان [به خصوص زنان و دختران جوان] در بیرون منزل و در مواجهه با نامحرم است و بعضی از مصداق های حجاب برتر، مانند: لباس های بلند، مقنعه و چادر مشکی، تأمین تاریخی، دارای اصل و ریشه ی قرآنی است و به همین سبب، حضرت فاطمه ی زهرا&به عنوان بهترین الگوی زن مسلمان از آن استفاده می کرده اند، از این رو این گونه پوشش از مصادیق تأمین کننده ی حجاب برتر است و همان گونه که بیان شد یکی از پیام های اصلی این مقاله به مخاطبان این است که مسأله ی حجاب، یکی از مهم ترین احکام الاهی جهت تضمین سعادت بشر است و این که عدّه ای با استفاده از شبهه ها و روش های القایی تبلیغ منفی، به جای ارائه دادن طرح مشخّص و جالب برای ترویج الگوهای مطلوب از حجاب اصیل و برتر، به جنگ روحی و روانی بر ضد زنان متدیّن و عفیف جامعه اقدام می نمایند به سختی در اشتباه  گمراهی آشکار هستند و باید بدانند که سودی جز تخریب شخصیّت درونی خویش نخواهند بُرد.
با توجّه به واقعیّت موجود از حجاب در جامعه، باید تمام ابزارهای فرهنگ ساز از قبیل: کتاب، مطبوعات و صدا و سیما به سوی ارزش های اسلامی که یکی از بارزترین آن ها رعایت پوشش و حجاب برتر و مطلوب است، هدایت شوند و همه ی افراد جامعه را به بهترین صورت رهنمون گردند.
در پایان این نوشتار، به منظور حرکت در مسیر نهادینه شدن حجاب کامل اسلامی در جامعه، پیشنهادها و توصیه هایی ذکر شود، امید است که قابل توجّه همه ی مسئوولان و اعضای فرهنگی جامعه ی اسلامی مان قرار گیرد و راهبردی صحیح جهت عمل به آن ها و توسعه ی چنی فرهنگی قلمداد شود.
1.   در کتاب های درسی دختران دوره های ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان به طور سلسله وار، مباحث مختلف حجاب و پوشش به ترتیب دوره های تحصیلی و با رعایت سطح بندی آن ها از ساده به پیچیده، امّا به شکل صحیح و زیبا طرح شود تا از همان خردسالی، دختران جامعه به عنوان مادران آینده، با مسائل مختلف حجاب، اعم از فلسفه و فواید حجاب، آثار فردی و اجتماعی آن، پیامدهای بدحجابی و بی حجابی و ... آشنا شده و نسبت به حجاب، اعتقاد راسخ پیدا کنند.
2.   از آن جا که یکی از سوره های قرآنی که بسیاری از مسائل حجاب و پوشش در آن مطرح شده، سوره ی نور است؛ از این رو مناسب است که در مدارس دخترانه، زمینه ی آشنایی عمیق و تفصیلی با معارف قرآنی این سوره، به طور صحیح، دقیق و کارشناسی شده فراهم گردد.
3.  برخی از محصولات فرهنگی، مثل مجلّه ها [به صورت ویژه نامه های هر چند وقت یکبار] برای تبیین علمی و جذّاب مسائل حجاب، برای نسل های جامعه ی اسلامی استفاده شود.
4.  در مراکز آموزش عالی و دانشگاه ها جهت آگاهی هر چه بهتر جوانان به ویژه دختران، جلسه های پرسش و پاسخ در مورد بعضی مسائل و شبهه های جدید حجاب، با حضور کارشناسان آگاه و مسلّط دینی تشکیل شود.
5.  یکی از مراکز فرهنگی مهم، که نقش قابل توجّهی در گسترش حجاب کامل دارد، سیمای جمهوری اسلامی است؛ زیرا تمام فیلم ها و برنامه های آن نقش الگودهی بسیار مهمّی برای مردم دارد؛ بنابراین، جا دارد مسؤولان سیمای جمهوری اسلامی به خاطر الگوپذیری مردم، به خصوص زنان و دختران به حجاب و پوشش هنرمندان و مجریان تلویزیون، توجّه و دقّت جدّی نمایند.
6.  مراکز فرهنگی و رسانه های جمعی، مانند مطبوعات با نگارش آثار و مقاله های علمی و استدلالی به تبیین مسائل مهم و اساسی حجاب برتر بپردازند؛ زیرا همان گونه که از لابه لای این مقاله و نوشتار روشن گشت، حجاب حداکثری بانوان یکی از احکامی است که دین اسلام به آن ترغیب و تشویق نموده است.
7.  یکی از رسالت های مهمّ دیگر برای صدا و سیمای جمهوری اسلامی در این باب عبارت است از: بیان جلوه های زندگانی و موفّقیّت ها الگوهای برجسته ی زنان محجّبه و چادری در کسب مدارج علمی و فرهنگی و ارج نهادن به آن ها با تفهیم این مطلب که حجاب پند است، نه بند.
8.  به زنان و دختران متدیّن و عفیف پیشنهاد می شود به طور مستمر، مطالعه و تحقیق های خود را درباره ی فلسفه، فواید و مسائل حجاب افزایش دهند. این عمل دو فایده مهم دارد:
الف. اعتقاد و ایمان ایشان به حقانیّت احکام متعالی و نورانی اسلام، افزایش می یابد و در نتیجه، التزام عملی آن ها به رعایت حجاب برتر بیشتر می شود.
ب. از این روش، بهتر می توانند به تبلیغ و ترویج صحیح و منطقی حجاب و شالوده های آن اقدام نمایند.[24]
9. از کنفرانس ها و مصاحبه های کوچه و بازاری که در آن ها هدفی جز استفاده های ارزاری از جوانان و ادبیّات اسلامی وجود ندارد و مسیرشان القای شبهه های بیهوده در ذهن های نو اندیش نسل جوان جامعه است، به طور جدی جلوگیری به عمل آید.
10.  از برخی مراکز فرهنگی جهت شعار نویسی بر روی دیوارها برای ترویج فرهنگ حجاب در سطح جامعه کمک گرفته شود، به شرطی که در این زمینه از شعارهای جذّاب و مثبت استفاده شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] . نور (24) ، 30.
[2] . احزاب (33)، 59.
[3]. محجة البیضاء، ج 5، ص 177.
[4] . تحلیلی نو و عملی از حجاب در عصر حاضر، محمد رضا اکبری، ص 14 ـ 16.
[5] . غدۀ کوچکی است در زیر مغز، شش هورمون تولید می کند که سه نوع آن بر روی سیستم تولید نسل اثر می گذارد.
[6] . بر گرفته از کتاب بهداشت ازدواج از نظر اسلام، دکتر صفدر صانعی.
[7] . نور (24)، 31.
[8] . نور (24)، 31.
[9] . عروة الوثقی، ج 1، فصل فی الستر و لسّاتر، مسأله 1.
[10] . تفسیر مجمع البیان، ج 7، ص 137 ـ 139.
[11] . احزاب، (33)، 59.
[12] . تفسیر کشاف زمخشری، ج 3، ص 559، ذیل آیه .
[13] . قابل توجّه است که علاوه بر ایشان، بسیاری از مفسّرین و عالمان عرصه ی لغت شناسی در آثار خود بر این دیدگاه نظر دارند. به عنوان نمونه: ر.ک؛ تفسیر تبیان شیخ طوسی/ تفسیر انوار التّنزیل و اسرار التّأویل : بیضاوی / تفسیر المکاشف : شیخ محمّد جواد مغنیه / احکام القرآن : ابن عربی / المفردات : راغب اصفهانی.
[14] . مرتضی مطهّری، پاسخ های استاد به نقدهایی بر کتاب مسأله ی حجاب، ص 13 ـ 23.
[15] . آیین بهزیستی، ج 3، ص 219.
[16] . برای آگاهی از گستره ی کشانده شدن لذّت های جنسی به محیط کاری و اجتماع، و اعترافات صریح برخی از زنان کشورهای غربی درباره ی مزاحمت های جنسی نسبت به زنان و کودکان، ر.ک: احمد صبوری اردوباری: بهای یک نگاه / مرحوم محمّد تقی فلسفی: کودک از نظر وراثت و تربیت / ج 2؛ و روح الله حسینیان: حریم عفاف.
[17] . سه فایده ی مذکور، از کتاب مسأله ی حجاب استاد مطهرّی، ص 84 ـ 94 با اندکی دخل و تصرّف اقتباس گردیده است.
[18] . ر. ک: آیین بهزیستی در اسلام، ج 3؛ فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، غلامعلی حدّاد عادل.
[19] . ر.ک: مجموعه مقالات پوشش و عفاف، دومین نمایشگاه تشخیص و منزلت زن در اسلام.
[20] . اژدر شهابی، روزنامه آفتاب، 24 شهریور ماه 1380، ص 6.
[21] . مائده (5)، 54.
[22] . محمّدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 2، ص 352، واژه ی حرّیت.
[23] . گیو نمازی، روزنامه ی نوروز، 18 / 4 / 1380، ص 8، ستون دوم.
[24] . برای آشنایی با جهاد فرهنگی بعضی از زنان فرهیخته با مقوله ی کشف حجاب، به عنوان نمونه ر.ک: جوابیه ی ضاالّه طالبین رفع حجاب از زینب بیگم شیرازی و مجلّه ی پیام زن، ش 112، ص 26.
 

نظرات() 



پنجشنبه 1390/03/19

خانمهای مجرد و دختران سن بالا

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

چه باید كرد؟

با توجه به وضع موجود، توصیه به ازدواج دوم بدون در نظر گرفتن دغدغه و دل نگرانى خانمهاى اوّل درست نیست و نباید ازدواج دوم بدون رضایت همسر را توصیه كرد؛ چون در این صورت به جاى حل مشكل بر شدت آن افزوده خواهد شد؛ یعنى به قیمت خانواده‏دار شدن زنان و دختران مجرد، تعدادى از خانواده‏هاى موجود در معرض خطر قرار خواهند گرفت.

اما در مقابل، این نیز درست نیست كه به خاطر رفع تزلزل از تعدادى خانواده، عده دیگرى از ازدواج و خانواده‏دار شدن محروم شوند؛ به علت اینكه تفاوتى در این جهت میان زنان شوهردار و بى‏همسر نیست و اگر پایدارى خانواده مهم است، آنان نیز نیازمند خانواده پایدار هستند ونباید از این حق محروم شوند؛ پس حال كه ضرر در دو طرف وجود دارد، به جاى تحمیل ضرر به یك طرف و پاك كردن صورت مسئله - كه در حال حاضر انجام مى‏شود - با توجه به اینكه ریشه مشكل در افكار نادرست است، باید آن را از طریق بحث و گفتگو حل كرد.

این امر ممكن نیست، مگر در شرایطى كه همه اطراف دخیل در این امر بتوانند حرف خود را بزنند و حرف طرف مقابل را در شرایط مساوى بشنوند. تا زمانى كه تبلیغات در این زمینه یك سویه است و هرچه فیلم ساخته مى‏شود و سخن گفته مى‏شود، از وحشتناك بودن ازدواج دوم و پیامدهاى آن است و طرف مقابل جرأت نقد و حرف مخالف زدن ندارد، كارى از پیش نخواهد رفت، و هرچه مى‏گذرد خانمهاى شوهردار در اعتقاد خود نسبت به نادرستى ازدواج دوم راسخ‏تر مى‏شوند و در نتیجه حل مشكل سخت تر خواهد شد.

گفتمان دور از احساسات، بهترین راه‏

بهترین راه، باز كردن باب گفتگوى اجتماعى عاقلانه و واقع بینانه و به دور از احساسات با حضور اندیشمندان و كارشناسان مرد و زن در رشته‏هاى مختلف است كه با توجه به نیازهاى این گروه از زنان و دختران، امكان ازدواج آنان با مردان همسردار مورد بحث و بررسى قرار گیرد. البته قبل از آن باید هرگونه تبلیغات رسانه‏اى غیر واقع بینانه در این زمینه متوقف شود.

نتیجه این كار در طول زمان مثبت به نظر مى‏رسد؛ چون طبق آمار سال 85 در برابر جمعیت حدود پانصد هزار نفرى این گروه از زنان و دختران، حدود هفده میلیون نفر مرد متأهل وجود دارد؛ پس اگر بتوان از بین تمام زنان شوهردار تنها حدود یك سى و چهارم آنان را راضى كرد، مشكل حل خواهد شد.

سازمان دفاع از ازدواج خانمهاى مجرد و دختران سن بالا

براى اجرایى كردن راهكار فوق و همچنین ساماندهى ازدواج این گروه، مى‏توان نهادى مردمى ایجاد نمود كه اقدامات زیر را انجام دهد:

  • تلاش در جهت گسترش گفتگو بین موافقان و مخالفان تعدد زوجات در جهت یافتن راهكار جامع الاطراف؛
  • تلاش در جهت تصویب قوانین لازم براى عملى شدن تعدد زوجات با رفع پیامدهاى سوء آن؛
  • تلاش در جهت جلوگیرى از ساخت و پخش برنامه‏هاى مخالف ازدواج دوباره آنان؛
  • دفاع از حق خانمهاى مجرد و دختران سن بالا براى خانواده‏دار شدن و فعال سازى آنان در این زمینه؛
  • ترغیب آنان به اظهار نیاز به ازدواج و یا راضى كردن آنها براى ازدواج؛
  • بررسى مشكلات و موانع ازدواج آنان و سعى در رفع آنها؛
  • انعكاس مصائب و مشكلات ناشى از عدم ازدواج آنان؛
  • مقابله با ارزش شمرده شدن عدم ازدواج خانمهاى مجرد حتى با مردان مجرد؛
  • انجام امور مربوط به همسر یابى از مشاوره ازدواج گرفته تا پیدا كردن مورد مناسب و انتخاب همسر؛
  • توصیه‏هاى لازم در زمینه عدم سخت‏گیرى در انتخاب با توجه به شرایط موجود، همانند: راضى شدن به فرد پایین‏تر از خود.

راهكارهاى غیر ازدواج‏

وقتى مشكلى وجود دارد، باید راهكارى ارائه شود كه آن را حل كند، اما در صورت عدم امكان آن، مى‏توان راههایى را پیشنهاد نمود كه از شدت ناراحتى كم و تا حدى آن را تسكین دهد.

در شرایط كنونى كه امكان ازدواج براى بسیارى از خانمهاى مجرد و دختران سن بالا وجود ندارد، راهكارهاى تسكینى زیر مى‏تواند مفید باشد:

1. انس با قرآن و دعا و مجالس اهل بیت‏:؛

2. دورى از اسباب تحریك عاطفى جنسى و ارتباط با نامحرم؛

3. ایجاد سرگرمى و پركردن اوقات فراغت با ورزش و امثال آن؛

4. مشغولیت شدید علمى، اجرایى و فرهنگى.


نظرات() 



پنجشنبه 1390/03/19

شکم و شهوت

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر

عن أبی جعفر علیه السلام قال :
«ما عبد الله بشئ أفضل من عفة بطن وفرج»

عن أبی جعفر علیه السلام قال:
«ما من عبادة أفضل عند الله من عفة بطن وفرج»
هیچ عبادتى برتر از عفت شكم و فرج نیست‏

عن أبی عبد الله علیه السلام قال:
«كان أمیر المؤمنین صلوات الله علیه یقول : أفضل العبادة العفاف.»

قال رجل لابی جعفر علیه السلام:
«إنی ضعیف العمل قلیل الصیام و لكنی أرجو أن لا آكل إلا حلالا ، قال : فقال له : أی الاجتهاد أفضل من عفة بطن وفرج»

عن أبی عبد الله علیه السلام قال:
«قال رسول الله صلى الله علیه وآله: أكثر ما تلج به أمتی النار الأجوفان : البطن والفرج»

قال رسول الله صلى الله علیه وآله:
«ثلاث أخافهن على أمتی من بعدی : الضلالة بعد المعرفة ومضلات الفتن (على بناء المفعول یقال غض طرفه أی كسره وأطرق ولم یفتح عینه) و شهوة البطن والفرج»

 (كافی، شیخ کلینی ،ج 2 ،ص 79 - 80 ،باب العفة)



قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:
«من وقى شر قبقبه و ذبذبه و لقلقه فقد وقى‏»
هر كه از شر شكم و فرج و زبان خود محفوظ باشد از همه شرور و بدیها محفوظ است.

قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:
«ویل للناس من القبقبین! فقیل: و ما هما یا رسول الله؟ قال: الحلق و الفرج‏»
واى بر مردم از دو قبقب! پرسیدند دو قبقب كدامند؟ فرمود: حلقوم و فرج‏

قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:
«اكثر ما یلج‏به امتى النار الاجوفان: البطن و الفرج‏»
بیشتر چیزى كه امت مرا به دوزخ در آورد دو میان تهى است: شكم و فرج.

قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:
«ثلاث اخافهن على امتى من بعدى: الضلالة بعد المعرفة، و مضلات الفتن، و شهوة البطن و الفرج‏»
بعد از خود از سه چیز بر امتم مى ‏ترسم: گمراهى پس از معرفت، و فتنه‏هاى گمراه كننده، و شهوت شكم و فرج‏.

قال الامام الباقر علیه السلام:
«اى الاجتهاد افضل من عفة بطن و فرج‏»
كدام مجاهده و كوشیدن بالاتر از عفت ورزیدن در شكم و شهوت است‏.

 ( ترجمه جامع السعادات، ج دوم ، مقام سوم)

نظرات() 



دوشنبه 1390/03/16

http://www.velayattv.com/fa/index.php

• نوشته شده توسط: مرتضی رادمهر