تبلیغات
شافعی های ایران وهابیت اسلام آمریكایی را ترویج می كند

شافعی های ایران وهابیت اسلام آمریكایی را ترویج می كند

دوستان سوالات خود را برای ما ارسال كنید تا در وب قرار گیرد

على(ع) و بیعت‏با خلیفه اول

كتاب: فروغ ولایت ص 179

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

این بخش از تاریخ اسلام از دردناكترین وتلخترین بخشهاى آن است كه دلهاى بیدار وآگاه را سخت‏به درد مى‏آورد ومى‏سوزاند. این قسمت از تاریخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شیعه به صورت گسترده نوشته شده است. شاید در میان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاریخنویسان اهل تسنن بشنوند. از این جهت، این بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مى‏نویسیم تا افراد شكاك ودیرباور نیز این وقایع تلخ را باور كنند. در این مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهیر ابن قتیبه دینورى در كتاب «الامامة والسیاسة‏» آورده است نقل مى‏كنیم وتجزیه وتحلیل این بخش را به بعد وامى گذاریم.

نویسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بیعت‏سقیفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصمیم گرفت كه از حضرت على - علیه السلام وعباس وزبیر وسایر بنى هاشم نسبت‏به خلافت ابوبكر اخذ بیعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگیرد ودر نتیجه هر نوع مانع ومخالف از سر راه خلافت‏برداشته شود.

پس از حادثه سقیفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقه مندان امام - علیه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - متحصن شده بودند. تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - ، كه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مى‏شد كه دستگاه خلافت اندیشه یورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد ومتحصنان را به زور به مسجد بكشاند واز آنان بیعت‏بگیرد.

اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد واحترام خانه وحى نادیده گرفته شد. خلیفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قیمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - یبرون بكشند واز همه آنان بیعت‏بگیرند. وى با گروهى كه در میان آنان اسید بن حضیر وسلمة بن سلامة وثابت‏بن قیس ومحمد بن مسلمة به چشم مى‏خوردند (1) رو به خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - آورد تا متحصنان را به بیعت‏با خلیفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بیرون كشیده، به مسجد بیاورند. مامور خلیفه در مقابل خانه با صداى بلند فریاد زد كه متحصنان براى بیعت‏با خلیفه هرچه زودتر خانه را ترك گویند. اما داد وفریاد او اثر نبخشید وآنان خانه را ترك نگفتند.

در این هنگام مامور خلیفه هیزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند. ولى یكى از همراهان او به پیش آمد تا مامور خلیفه را از این تصمیم باز دارد وگفت: چگونه خانه را آتش مى‏زنى در حالى كه دخت پیامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام این كار نمى‏تواند باشد.

در این موقع حضرت فاطمه - علیها السلام - پشت در قرار گرفت وگفت:

جمعیتى را سراغ ندارم كه در موقعیت‏بدى همچون موقعیت‏شما قرار گرفته باشند. شما جنازه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را در میان ما گذاشتید واز پیش خود در باره خلافت تصمیم گرفتید. چرا حكومت‏خود را بر ما تحمیل مى‏كنید وخلافت را كه حق ماست‏به خود ما باز نمى‏گردانید؟

ابن قتیبه مى‏نویسد:

این بار مامور خلیفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خلیفه آمد واو را از جریان آگاه كرد. خلیفه كه مى‏دانست‏با مخالفت متحصنان، كه شخصیتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پایه‏هاى حكومت او محكم واستوار نمى‏شود این بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود وعلى - علیه السلام را به مسجد بیاورد. او نیز پشت در آمد وعلى - علیه السلام را صدا زد وگفت: به امر خلیفه رسول خدا باید به مسجد بیایید! وقتى امام - علیه السلام این جمله را از قنفذ شنید گفت: چرا به این زودى به رسول خدا دروغ بستید؟پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كى او را جانشین خود قرار داد تا وى خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باشد؟غلام با نومیدى بازگشت وجریان را به آگاهى خلیفه رساند.

مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پیاپى دستگاه خلافت‏خلیفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومین با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - آورد. هنگامى كه دخت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنید از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت:

پدرجان، اى پیامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاریهایى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شده‏ایم.

ناله‏هاى حضرت فاطمه - علیها السلام - ، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعیت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموریت‏حمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گریه كنان بازگشتند.

اما عمر وگروهى دیگر، كه براى گرفتن بیعت از حضرت على - علیه السلام وبنى هاشم اصرار مى‏ورزیدند، او را با توسل به زور از خانه بیرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بیعت كند. اما م‏علیه السلام فرمود: اگر بیعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على - علیه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم را خواهید كشت؟

مقاومت‏سرسختانه حضرت على - علیه السلام در برابر دستگاه خلافت‏سبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام - علیه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نزدیك شد وهمان جمله اى را كه هارون به موسى - علیه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت:

یابن ام ان القوم استضعفونی و كادوا یقتلوننی . (اعراف: 150)

برادر! پس از درگذشت تو، این گروه مرا ناتوان شمردند ونزدیك بود كه مرا بكشند. (2)

داورى تاریخ در باره هجوم به خانه وحى

حوادث پس از سقیفه یكى از دردناكترین وتلخترین حوادث تاریخ اسلام وزندگانى امیر مؤمنان‏علیه السلام است. واقعنمایى و رك گویى در این زمینه موجب رنجش گروهى است كه نسبت‏به مسببان وگردانندگان این حوادث تعصب مى‏ورزند وحتى الامكان مى‏خواهند گردى بر دامن آنان ننشیند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقایق ووارونه جلوه دادن حوادث یك نوع خیانت‏به تاریخ ونسلهاى آینده محسوب است وهرگز یك نویسنده آزاد ننگ این خیانت را بر خود نمى‏خرد وبراى جلب نظر گروهى بر روى حقیقت پا نمى‏گذارد.

بزرگترین حادثه تاریخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه - علیها السلام - است، به قصد آنكه متحصنان بیت‏حضرت فاطمه را براى اخذ بیعت‏به مسجد بیاوررند. تشریح وارزیابى صحیح این موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحت‏یا سقم سه موضوع زیر بحث كنیم وسپس در باره نتایج‏حادثه به داورى بپردازیم. این سه موضوع عبارتند از:

1 - آیا صحیح است كه ماموران خلیفه تصمیم گرفتند خانه‏حضرت فاطمه - علیها السلام - را بسوزانند؟در این مورد تا كجا پیش رفتند؟

2 - آیا صحیح است كه امیر مؤمنان - علیه السلام را به وضع زننده ودلخراشى به مسجد بردند تا از او بیعت‏بگیرند؟

3 - آیا صحیح است كه دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در این حادثه از ناحیه مهاجمان صدمه دید وفرزندى را كه در رحم داشت‏ساقط كرد؟

این سه مورد از موارد حساس در این حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مى‏پردازیم.

از تعالیم زنده وارزنده اسلام این است كه هیچ مسلمانى نباید به خانه كسى وارد شود مگر اینكه قبلا اذن بگیرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذیرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذیرد وبدون اینكه برنجد از همانجا باز گردد. (3)

قرآن مجید، گذشته از این دستور اخلاقى، هر خانه اى را كه در آن صبح وشام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است:

فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذكر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الآصال . (نور: 36) (4)

خداوند به تعظیم وتكریم خانه هایى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبیح وتقدیس مى‏كنند.

احترام این خانه‏ها به سبب عبادت وپرستشى است كه در آنها انجام مى‏گیرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبیح وتقدیس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هیچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت.

از میان همه خانه‏هاى مسلمانان، قرآن كریم در باره خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مى‏دهد ومى‏فرماید:

یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لكم . (احزاب: 53)

اى افراد با ایمان به خانه‏هاى پیامبر بدون اذن وارد نشوید.

شكى نیست كه خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - از جمله بیوت محترم ورفیعى است كه در آنجا زهرا وفرزندان وى خدا را تقدیس مى‏كردند. نمى‏توان گفت كه خانه عایشه یا حفصه خانه پیامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گرامیترین زنان جهان است، یقینا خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم است.

اكنون ببینیم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را تا چه حد رعایت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخست‏خلافت ثابت مى‏كند كه ماموران دستگاه خلافت همه این آیات را زیر پا نهاده، شئون خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را اصلا رعایت نكردند. بسیارى از تاریخنویسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشته‏اند.

طبرى كه نسبت‏به خلفا تعصب خاصى دارد فقط مى‏نویسد كه عمر با جمعیتى در برابر خانه زهرا - علیها السلام - آمد وگفت:

به خدا قسم، این خانه را مى‏سوزانم یا اینكه متحصنان، براى بیعت، خانه را ترك گویند. (5)

ولى ابن قتیبه دینورى پرده را بالاتر زده، مى‏گوید كه خلیفه نه تنها این جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هیزم جمع كنند وافزود:

به خدایى كه جان عمر در دست اوست، یا باید خانه را ترك كنید یا اینكه آن را آتش زده ومى‏سوزانم.

وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد. (6)

مؤلف «عقد الفرید» (7) گامى پیشتر نهاده، مى‏گوید:

خلیفه به عمر ماموریت داد كه متحصنان را از خانه بیرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از این رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند. در این موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پیامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمده اى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر این كه همچون دیگران با خلیفه بیعت كنید.

هنگامى كه به كتابهاى علماى شیعه مراجعه مى‏كنیم جریان را واضحتر وگویاتر مى‏یابیم.

سلیم بن قیس (8) در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقیقت‏برداشته است. اومى نویسد:

«مامور خلیفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومت‏حضرت فاطمه - علیها السلام - روبرو گردید. (9)

عالم بزرگوار شیعه، مرحوم سید مرتضى، بحث گسترده‏اى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق - علیه السلام نقل مى‏كند كه حضرت على - علیه السلام بیعت نكرد تا آنگاه كه دود غلیظى خانه او را فرا گرفت. (10)

در اینجا دامن سخن را در باره نخستین پرسش از حادثه جمع مى‏كنیم وقضاوت را به دلهاى بیدار واگذار مى‏كنیم ودنبال حادثه را به اتكاى مدارك اهل تسنن مى‏نگاریم.

چگونه حضرت على (ع) را به مسجد بردند؟

این بخش از تاریخ اسلام همچون بخش پیش تلخ ودردناك است زیرا هرگز تصور نمى‏رفت كه شخصیتى مانند حضرت على - علیه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاویه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امیر المؤمنین - علیه السلام پس از یاد آورى مقاومت امام - علیه السلام در برابر دستگاه خلافت چنین مى‏نویسد:

. . . تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بیعت‏به طرف مسجد كشاندند. (11)

امیر مؤمنان در پاسخ نامه معاویه، تلویحا، اصل موضوع را مى‏پذیرد وآن را نشانه مظلومیت‏خود دانسته، مى‏گوید:

گفتى كه من به سان شتر سركش براى بیعت‏سوق داده شدم. به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوایم كنى اما خود را رسوا كردى. هرگز بر مسلمانى ایراد نیست كه مظلوم واقع شود. (12)

ابن ابى الحدید تنها كسى نیست كه جسارت به ساحت قدس امام - علیه السلام را نقل كرده است، بلكه پیش از او ابن عبد ربه در «عقد الفرید» (ج‏2، ص‏285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى‏» (در ج‏1، ص‏128) نیز آن را نقل كرده‏اند.

شگفت اینجاست كه ابن ابى الحدید هنگامى كه به شرح نامه بیست وهشتم امام - علیه السلام در نهج البلاغه مى‏رسد نامه آن حضرت ونامه معاویه را نقل مى‏كند ودر صحت ماجرا تردید نمى‏كند، ولى در آغاز كتاب، هنگامى كه شرح خطبه بیست وششم را به پایان مى‏برد، اصل واقعه را انكار كرده مى‏گوید: این نوع مطالب را تنها شیعه نقل كرده و از غیر آنان نقل نشده است. (13)

جسارت به ساحت‏حضرت زهرا - علیها السلام -

سومین پرسش این بود كه آیا در ماجراى بیعت گرفتن از حضرت على - علیه السلام به دخت گرامى پیامبر نیز جسارتى شد وصدمه اى رسید یا نه؟

از نظر دانشمندان شیعه پاسخ به این سؤال ناگوارتر از پاسخ به دو سؤال گذشته است. زیرا هنگامى كه مى‏خواستند حضرت على - علیه السلام را به مسجد ببرند با قاومت‏حضرت فاطمه - علیها السلام - روبرو شدند وحضرت فاطمه براى جلوگیرى از بردن همسر گرامیش صدمه‏هاى روحى وجسمى بسیار دید كه زبان وقلم یاراى گفتن ونوشتن آنها را ندارد. (14)

ولى دانشمندان اهل تسنن براى حفظ موقعیت‏خلفا از بازگو كردن این بخش از تاریخ خوددارى كرده‏اند وحتى ابن ابى الحدید در شرح خود آن را از جمله مسائلى دانسته است كه در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل كرده است. (15)

دانشمند بزرگوار شیعه مرحوم سید مرتضى مى‏گوید:

در آغاز كار محدثان وتاریخنویسان از نقل جسارتهایى كه به ساحت دخت پیامبر اكرم وارد شد امتناع نمى‏كردند واین مطلب در میان آنان مشهور بود كه مامور خلیفه با فشار در خانه را بر حضرت فاطمه - علیها السلام - زد واو فرزندى را كه در رحم داشت‏سقط كرد وقنفذ، به امر عمر، زهرا - علیها السلام - را زیر تازیانه گرفت تا دست از حضرت على - علیه السلام بردارد. ولى بعدها دیدند كه نقل این مطالب با مقام وموقعیت‏خلفا سازگار نیست واز نقل آنها خوددارى كردند. (16)

گواه گفتار سیدمرتضى این است كه، به رغم عنایتها وكنترلهاى بسیار، باز هم این جریان در برخى از كتابهاى آنان به چشم مى‏خورد. شهرستانى از ابراهیم بن سیار معروف به غطام، رئیس معتزله، نقل مى‏كند كه وى مى‏گفت:

عمر در ایام اخذ بیعت در را بر پهلوى فاطمه زد واو بچه اى را كه در رحم اشت‏سقط كرد. ونیز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حالى كه در خانه جز على وفاطمه وحسن وحسین - علیهم السلام - كسى دیگر نبود. (17)

مقام حضرت زهرا - علیهاالسلام - بالاتر از مقام زینب دختر پیامب
ر صلى‏الله‏علیه‏وآله‏وسلم است

ابو العاص شوهر زینب دختر پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در جنگى از طرف مسلمانان به اسارت در آمد، ولى بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد. ابو العاص به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وعده داد كه پس از مراجعت‏به مكه وسایل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به زید بن حارثه وگروهى از انصار ماموریت داد كه در هشت میلى مكه توقف كنند وهر وقت كجاوه زینب به آنجا رسید او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مكه آگاه شد وگروهى تصمیم گرفتند كه او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود با جمعى خود را به كجاوه زینب رسانید ونیزه خود را بر كجاوه كوبید. در اثر این ضربه زینب كودكى را كه در رحم داشت‏سقط كرد وبه مكه بازگشت. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت‏شد، به حدى كه در فتح مكه خون او را مباح شمرد.

ابن ابى الحدید مى‏گوید: من این مطلب را بر استادم ابوجعفر خواندم. فرمود: هرگاه پیامبر خون كسى را كه دخترش زینب را ترسانید واو سقط جنین كرد مباح شمرد، اگر زنده بود خون كسانى را كه دخترش فاطمه را ترسانیده و او فرزند خود محسن را سقط كرد حتما مباح مى‏شمرد. (18)

حكومت مردم بر مردم

كسانى كه مى‏خواهند خلافت‏خلفا را با شكل «حكومت مردم بر مردم‏» ویا اصل «مشاوره‏» توجیه كنند یكى از دو گروه زیر هستند:

1 - گروهى كه پیوسته مى‏خواهند اصول اسلامى را با افكار روز وموازین علمى كنونى تطبیق دهند واز این طریق توجه غربیان وغرب زدگان را به اسلام جلب كنند وچنین القا نمایند كه حكومت مردم بر مردم زاییده فكر جدید نیست‏بلكه چهارده قرن پیش اسلام داراى چنین طرحى بوده است وپس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم یاران وى این طرح را در انتخاب خلیفه اجرا كرده‏اند.

این گروه، هرچند با نیت پاك در این راه گام بر مى‏دارند، ولى متاسفانه در مسائل اسلامى رنج تحقیق به خود نمى‏دهند وبه متخصصان نیز مراجعه نمى‏كنند وبه یك رشته منقولات بى اساس وظواهر فریبنده اكتفا كرده اندودر نتیجه قیل وقال بپا مى‏كنند.

2 - گروهى كه به عللى از تشیع وروحانیت عقده هایى دارند واحیانا بر اثر تحریكات مرموز تمایلات سنى گرایى پیدا كرده‏اند وبه جاى مبارزه با انواع مفاسد اخلاقى وكجرویهاى عقیدتى به جان جوانان مؤمن ولى ساده لوح افتاده‏اند واعتقاد آنان را نسبت‏به اصول تشیع سست مى‏كنند.

اشتباهات گروه نخست قابل جبران است. آنان با ارائه مدارك صحیح وقابل اعتماد از اشتباهات خود بر مى‏گردند. لذا بدگویى از آنان بسیار نارواست وبهترین خدمت‏به آنها این است كه پیوسته با ایشان در ارتباط باشیم ورابطه فكرى وعلمى خود را با آنان قطع نكنیم.

ولى اصلاح وهدایت گروه دوم دشوار است. زیرا علاوه بر اینكه عقده اى هستند، اطلاع كافى ودرستى هم از دین ندارند. لذا كوشش براى هدایت آنان غالبا بى فایده است. آنچه مهم است این است كه ترتیبى داده شود كه جوانان ساده لوح وكم اطلاع به دام آنان نیفتند واگر چنین شد كوشش شود كه هرچه زودتر اشكالات وشبهات از دل آنان زدوده شود.

آیا عقل وشرع اجازه مى‏دهد كه ماموران حزب حاكم، به زور سرنیزه، به خانه اى یورش آورند ومتحصنان در آن خانه را به مسجد بكشند واز آنان بیعت‏بگیرند؟

آیا معنى دموكراسى همین است كه رئیس حزب حاكم گروهى را مامور كند كه از افراد مخالف یا بى طرف جبرا بیعت‏بگیرند واگر حاضر به بیعت نشوند با آنان بجنگند؟

تاریخ گواهى مى‏دهد كه بیش از همه اعضاى حزب حاكم، عمر براى اخذ بیعت وگرد آورى آراى بیشتر اصرار مى‏ورزید ودر این راه تا حد جنگ پیش مى‏رفت.

زبیر از جمله متحصنان خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - بود وهنوز در ارتباط وى با خاندان رسالت تیرگى رخ نداده بود. هنگامى كه فشار ماموران به متحصنان خانه دخت گرامى پیامبر افزایش یافت، زبیر با شمشیر برهنه از خانه بیرون آمد وگفت: هرگز بیعت نمى‏كنم. نه تنها بیعت نمى‏كنم، بلكه باید همه با على بیعت كنید.

زبیر از قهرمانان نامى اسلام ومردى دلاور وشمشیر زنى ماهر بود وضربات شمشیر او در میان دیگر ضربات شناخته مى‏شد. از این رو، ماموران احساس خطر كردند وبا یورش دسته جمعى شمشیر از دست او گرفتند واز یك خونریزى بزرگ جلوگیرى كردند.

علت آن همه اصرار وبه اصطلاح فداكارى عمر چه بود؟آیا به راستى عمر با نیت پاك در این میدان گام بر مى‏داشت‏یا اینكه یك نوع توافق وبه اصطلاح قرار ومدار میان او وابوبكر به عمل آمده بود؟

امیر مؤمنان - علیه السلام، درهمان موقع كه تحت فشار ماموران دستگاه خلافت قرار گرفته بود وپیوسته تهدید به قتل مى‏شد، رو به عمر كرد وگفت:

عمر، بدوش كه نیمى از آن مال توست ومركب خلافت را براى ابوبكر محكم ببند تا فردا به تو بازش گرداند. (19)

اگر به راستى اخذ بیعت‏براى ابوبكر بنا بر اصول دموكراسى صورت پذیرفته بود ومصداق ( وامرهم شورى بینهم) بوده است، چرا وى در آخرین لحظات زندگى آرزو مى‏كرد كه اى كاش سه كار را انجام نمى‏داد:

1 - اى كاش احترام خانه فاطمه را حفظ مى‏كرد وفرمان حمله به آن را صادر نمى‏كرد، حتى اگر در را به روى ماموران او مى‏بست.

2 - اى كاش در روز سقیفه بار خلافت را به دوش نمى‏كشید وآن را به عهده عمر وابووعبیده مى‏گذارد وخود مقام معاونت ووزارت را مى‏پذیرفت.

3 - ا ى كاش ایاس بن عبد الله معروف به «الفجاة‏» را نمى‏سوزاند. (20)

اسف‏آور است كه شاعر معروف معاصر، محمد حافظ ابراهیم مصرى كه در سال 1351 هجرى درگذشته است، در قصیده «عمریه‏» خود به مدح خلیفه دوم برخاسته، او را به جهت جسارت واهانتى كه كه به حضرت فاطمه - علیها السلام - روا داشته ستوده است:

وقولة لعلی قالها عمر

حرقت دارك لا ابقی علیك بها

ما كان غیر ابی حفص یفوه بها

اكرم بسامعها اعظم بملقیها

ان لم تبایع و بنت المصطفى فیها

امام فارس عدنان و حامیها (21)

به یاد آر سخنى را كه عمر به على گفت. گرامى دار شنونده را; بزرگ دار گوینده را. به على گفت اگر بیعت نكنى خانه تو را مى‏سوزانم واجازه نمى‏دهم در آنجا بمانى. واین سخن را در حالى گفت كه دختر حضرت محمد مصطفى در خانه بود.

این سخن را جز عمر كسى دیگر نمى‏توانست‏بگوید. در مقابل شهسوار عرب عدنان وحامى آن .

این شاعر دور از شعور مى‏خواهد جنایتى را كه عرش الهى از آن مى‏لرزد از مفاخر خلیفه بشمارد! آیا این افتخار است كه بگوییم كه دختر گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كمترین احترامى نزد عمر نداشت واو حاضر بود كه به منظور اخذ راى بیشتر براى ابوبكر خانه ودختر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را بسوزاند؟

وخنده آور است كه صاحب «عقد الفرید» نقل كرده است هنگامى كه على - علیه السلام را به مسجد آوردند خلیفه به وى گفت: آیا فرمانروایى ما را ناخوش داشتى؟ وعلى - علیه السلام گفت: هرگز; بلكه با خود پیمان بسته بودم كه پس از درگذشت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ردا بر دوش نیفكنم تا قرآن را جمع كنم و از این رو از دیگران عقب ماندم! وسپس بیعت كرد. (22) در حالى كه خود او ودیگران از عایشه نقل مى‏كنند كه تا مدت شش ماه كه حضرت فاطمه - علیها السلام - زنده بود على - علیه السلام بیعت نكرد وپس از درگذشت او بود كه دست‏بیعت‏به خلیفه داد. (23)

اما نه تنها حضرت على - علیه السلام بیعت نكرد وسخنان او در نهج البلاغه گواه روشن این واقعیت است، بلكه گروهى كه با نام آنها در تشریح حادثه سقیفه آشنا شدیم نیز با خلیفه بیعت نكردند وسلمان، كه بزرگترین حامى ولایت‏حضرت على‏علیه السلام بود، در باره خلافت ابوبكر چنین گفت:

به خلافت كسى تن دادید كه تنها از نظر سن بزرگتر از شماست واهل بیت پیامبر خود را نادیده گرفتید. حال آنكه اگر خلافت را از محور خود خارج نمى‏كردند هرگز اختلافى پدید نمى‏آمد وهمه از میوه‏هاى گواراى خلافت [حق] بهره مند مى‏شدید. (24)

پى‏نوشت‏ها:

1 - نام این افراد را ابن ابى الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه(ج‏2، ص 50) آورده است.

2 - الامامة والسیاسة، ج‏1، صص‏13 - 12.

3 - سوره نور، آیات‏27 و28: یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتكم حتى تستانسوا . . . .

4 - بسیارى از مفسران مى‏گویند كه مقصود از بیوت همان مساجد است، در صورتى كه مسجد یكى از مصادیق بیت است نه مصداق منحصر به فرد آن.

5 - تاریخ طبرى، ج‏3، ص 202، چاپ دایرة المعارف. عبارت طبرى چنین است:

اتى عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحرقن علیكم او لتخرجن الى البیعة.

ابن ابى الحدید در شرح خود (ج‏2، ص‏56) این جمله را از كتاب سقیفه جوهرى نیز نقل كرده است.

6 - الامامة والسیاسة، ج‏2، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏1، ص 134; اعلام النساء، ج‏3، ص 1205.

7 - ابن عبد ربه اندلسى، متوفاى سال 495 هجرى. عبارت وى چنین است:

بعث الیهم ابوبكر عمر بن خطاب لیخرجهم من بیت فاطمة و قال له ان ابوا فقاتلهم. فاقبل بقبس من النار على ان یضرم علیهم الدار. فلقیته فاطمة فقالت‏یابن الخطاب اجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم او تدخلوا فیما دخلت فیه الامة; عقد الفرید، ج‏4، ص 260. همچنین ر. ك. تاریخ ابى الفداء، ج‏1، ص‏156 واعلام النساء، ج‏3، ص‏1207.

8 - سلیم بن قیس كوفى از تابعین به شمار مى‏رود. عصر امیر مؤمنان وامام حسین وحضرت سجاد - علیهم السلام - را درك كرده ودر دوران حكومت‏حجاج (حدود سال 90 هجرى قمرى) درگذشته است. كتاب او به نام اصل سلیم یكى از اصول معتبر شیعه است.

9 - اصل سلیم، ص 74، طبع نجف اشرف.

10 - و الله ما بایع علی حتى رآى الدخان قد دخل بیته; تلخیص الشافی، ج‏3، ص‏76.

11 - متن نامه معاویه را ابن ابى الحدید در شرح خود(ج‏15، ص‏186) نقل كرده است.

12 - نهج البلاغه، نامه 28.

13 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏2، ص 60.

14 - از میان كتابهاى شیعه كتاب سلیم بن قیس مشروح جریان را (در صفحه 74 به بعد) آورده است.

15 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏2، ص 60.

16 - تلخیص الشافى، ج‏3، ص‏76، شافى نوشته سید مرتضى است كه شیخ طوسى آن را تلخیص كرده است.

17 - ملل ونحل، ج‏2، ص 95.

18 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏14، ص 192.

19 - السیاسة والامامة، ج‏1، ص 12. در خطبه شقشقیه نیز قریب به این مضمون را مى‏فرماید: «لشد ما تشطرا ضرعیها. . . ».

20 - تاریخ طبرى، ج‏3، ص‏236 وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص‏463.

21 - دیوان شاعر نیل، ج‏1، ص 84.

22 - عقد الفرید، ج‏4، ص 260.

23 - همان.

24 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج‏2، ص‏69.

پنجشنبه 1389/12/19

واقعه غدیر خم

نویسنده: مرتضی رادمهر   

واقعه غدیر خم

كتاب: فروغ ولایت ص 125

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

نهضت جهانى اسلام با مخالفت وستیز قریش، بلكه عموم بت پرستان شبه جزیره، آغاز شد. آنان به دسیسه‏هاى گوناگونى براى خاموش ساختن این مشعل آسمانى متشبث‏شدند، ولى هر چه كوشیدند كمتر نتیجه گرفتند. آخرین امید آنان این بود كه پایه‏هاى این نهضت‏با درگذشت صاحب رسالت فرو ریزد وبه سان دعوت برخى از افراد كه پیش از پیامبر مى‏زیستند به خاموشى گراید. (1)

قرآن مجید، كه در بسیارى از آیات خود دسیسه‏ها وخیمه شب بازیهاى آنان را منعكس كرده است، اندیشه بت پرستان در مورد مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در ضمن آیه زیر منعكس مى‏كند ومى‏فرماید:

ام یقولون شاعر نتربص به ریب المنون قل تربصوا فانی معكم من المتربصین ام تامرهم احلامهم بهذا ام هم قوم طاغون . (طور: 32 - 30)

بلكه مى‏گویند كه پیامبر شاعرى است كه انتظار مرگ او را مى‏بریم. بگو انتظار برید كه من نیز با شما در انتظارم. آیا افكار خامشان آنها را به این فكر وادارمى كند یا اینكه آنان گروهى سركشند؟

فعلا كار نداریم كه چگونه تمام نقشه‏هاى دشمن، یكى پس از دیگرى، نقش بر آب شد ودشمن نتوانست از نفوذ اسلام جلوگیرى كند. كاوش ما اكنون پیرامون این مسئله است كه چگونه مى‏توان پایدارى نهضت را پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تضمین كرد، به طورى كه مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مایه ركود یا عقبگرد نهضت نشود. در اینجا دو راه وجود دارد كه در باره هر دو به بحث مى‏پردازیم:

الف) رشد فكرى وعقلى امت اسلامى به حدى برسد كه بتواند پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نهضت نوبنیاد اسلام را همچون عهد رسالت رهبرى كنند وآن را از هر نوع گرایش به چپ وراست مانع شوند وامت ونسلهاى آینده را به صراط مستقیم سوق دهند.

رهبرى همه جانبه امت پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در گرو شرایطى بودكه متاسفانه اغلب افراد فاقد آن بودند. اكنون وقت آن نیست كه در چند وچون این شرایط بحث كنیم، ولى به طور اجمال مى‏گوییم كه جهش همه جانبه ودگرگونى عمیق در دل یك ملت كار یك روز ودو روز یا یك سال وده سال نیست وپایه گذار انقلاب، كه میخواهد نهضت‏خود را به صورت یك آیین جاوید وثابت واستوار در تمام ادوار در آورد، نمى‏تواند در مدت كوتاهى به این هدف نایل گردد. پایدارى انقلاب ورسوخ آن در دلهاى مردم، به نحوى كه پیروان آن پس از درگذشت پایه گذار نهضت گامى به عقب ننهند وبه رسوم دیرینه وآداب واخلاق نیاكان خود بازنگردند، بستگى به فرد یا افراد برجسته اى دارد كه زمام امور نهضت را به دست گیرند وبا مراقبتهاى داهیانه وتبلیغات پیگیر جامعه را از هر نوع گرایش نامطلوب صیانت كنند تا آنكه نسلى بگذرد ونسل نوى كه از روز نخست‏با آداب واخلاق اسلامى خوى گرفته است جاى نسل پیشین را بگیرد.

در میان نهضتهاى آسمانى، اسلام خصوصیت دیگرى داشت ووجود چنین افراد برجسته اى براى پایدارى وتداوم نهضت ضرورى بود. زیرا آیین اسلام در میان مردمى پدید آمد كه از عقب افتاده ترین مردم جهان بودند واز نظر نظامات اجتماعى واخلاقى وسایر جلوه‏هاى فرهنگ وتمدن بشرى در محرومیت مفرط به سر مى‏بردند. از سنن مذهبى، جز با مراسم حج كه آن را از نیاكان به ارث برده بودند، با چیز دیگرى آشنا نبودند. تعالیم موسى - علیه السلام وعیسى - علیه السلام به دیار آنان نفوذ نكرده، اكثر مردم حجاز از آن بى اطلاع بودند. متقابلا، عقاید ورسوم جاهلیت در دل آنها رسوخ كامل داشت وبا روح وروان آنان آمیخته شده بود.

هر نوع جهش مذهبى در میان این نوع ملل ممكن است‏به آسانى صورت گیرد، ولى نگاهدارى وادامه آن در میان این افراد نیازمند تلاشها ومراقبتهاى پیگیر است تا آنان را از هر نوع انحراف وعقبگرد باز دارد.

حوادث رقتبار وصحنه‏هاى تكاندهنده نبردهاى احد وحنین، كه هواداران نهضت در گرماگرم نبرد از اطراف صاحب رسالت پراكنده شدند واو را در میدان نبرد تنها گذاشتند، گواه روشنى است كه صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از نظر رشد ایمانى وعقلى به حدى نرسیده بودند كه پیامبر ادراه امور را به آنان بسپارد وآخرین نقشه دشمن را كه مترصد مرگ پیامبر بود، نقش بر آب سازد.

آرى، واگذارى امر رهبرى به خود امت نمى‏توانست نظر صاحب رسالت را تامین كند، بلكه باید چاره دیگرى مى‏شد كه اكنون به آن اشاره مى‏كنیم:

ب) براى پایدارى وتداوم نهضت، راه صحیح آن بود كه از طرف خداوند فرد شایسته اى كه از نظر ایمان واعتقاد به اصول وفروع نهصت همچون پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باشد براى رهبرى نهضت انتخاب شود تا در پرتو ایمان نیرومند وعلم وسیع ومصونیت از خطا ولغزش، رهبرى انقلاب را به عهده گرفته پایدارى آن را تضمین كند.

این همان مطلبى است كه مكتب تشیع مدعى صحت واستوارى آن است وشواهد تاریخى فراوانى گواهى مى‏دهد كه پیامبر گرامى در روز هیجدهم ذیحجة الحرام سال دهم هجرى به هنگام بازگشت از «حجة الوداع‏» گره از این معضل مهم گشود وبا تعیین وصى و جانشین خود از طرف خداوند، بقا واستمرار اسلام را تضمین كرد.

دو نظریه در باره امامت

خلافت از نظر دانشمندان شیعه یك منصب الهى است كه از جانب خداوند به شایسته ترین وداناترین فرد امت اسلامى داده مى‏شود. مرز روشن وحد واضح میان امام ونبى این است كه پیامبر پایه گذار شریعت وطرف نزول وحى ودارنده كتاب است، حال آنكه امام، اگر چه واجد هیچ یك از این شؤون نیست، ولى علاوه بر شؤون حكومت وزمامدارى، مبین وبازگو كننده آن قسمت از دین است كه پیامبر، بر اثر نبودن فرصت ویا نامساعد بودن شرایط، موفق به بیان آنها نشده وبیان آنها را به عهده اوصیاى خود نهاده است.

بنابر این، خلیفه از نظر شیعه، نه تنها حاكم وقت وزمامدار اسلام ومجرى قوانین وحافظ حقوق ونگهبان ثغور كشور است، بلكه روشنگر نقاط مبهم ومسائل دشوار مذهبى ومكمل آن قسمت از احكام وقوانین است كه به عللى به وسیله بنیانگذار دین بیان نشده است.

اما خلافت از نظر دانشمندان اهل تسنن یك منصب عرفى وعادى است وهدف از این مقام جز حفظ كیان ظاهرى وشؤون مادى مسلمانان چیزى نیست. خلیفه وقت از طریق مراجعه به افكار عمومى براى اداره امور سیاسى وقضایى واقتصادى انتخاب مى‏شود وشؤون دیگر وبیان آن قسمت از احكامى كه به طور اجمال در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم تشریع شده ولى پیامبر به عللى به بیان آنها موفق نشده است مربوط به علما ودانشمندان اسلام است كه این گونه مشكلات وگرهها را از طریق اجتهاد حل وفصل كنند.

بنابر این اختلاف نظر در حقیقت‏خلافت، دو جناح مختلف در میان مسلمانان پدید آمد وآنان به دو دسته تقسیم شدند وتا به امروز این اختلاف باقى است.

بنابر نظر اول، امام در قسمتى از شؤون با پیامبر شریك ویكسان است وشرایطى كه براى پیامبرى لازم است‏براى امامت نیز لازم است. اینك این شرایط را ذكر مى‏كنیم:

1 - پیامبر باید معصوم باشد، یعنى در تمام دوران عمرش گرد گناه نگردد ودر بیان احكام وحقایق دین وپاسخ به پرسشهاى مذهبى مردم دچار خطا واشتباه نشود. امام نیز باید چنین باشد. ودلیل هر دو طرف یكى است.

2 - پیامبر باید داناترین فرد نسبت‏به شریعت‏باشد وهیچ نكته اى از نكات مذهب بر او مخفى نباشد. امام نیز، از آنجا كه مكمل ومبین آن قسمت از شریعت است كه در زمان پیامبر بیان نشده است، باید داناترین فرد نسبت‏به احكام ومسائل دین باشد.

3 - نبوت یك مقام انتصابى است نه انتخابى وپیامبر را باید خدا معرفى كند واز طرف او به مقام نبوت منصوب گردد. زیرا تنها اوست كه معصوم را از غیر معصوم تمیز مى‏دهد وتنها او مى‏شناسد آن كسى را كه در پرتو عنایات غیبى به مقامى رسیده است كه بر تمام جزئیات دین واقف وآگاه است.

این شرایط سه گانه همان طور كه در پیامبر معتبر است در امام وجانشین او نیز معتبر است.

ولى بنابه نظر دوم، هیچ یك از شرایط نبوت در امامت لازم نیست. نه عصمت لازم است، نه عدالت، نه علم، نه احاطه بر شریعت، نه انتصاب، نه ارتباط با عالم غیب; بلكه كافى است كه در سایه هوش خود ومشاوره با سایر مسلمانان شكوه وكیان اسلام را حفظ كند وبا اجراى قوانین جزایى امنیت را برقرار كند ودر پرتو دعوت به جهاد در گسترش خاك اسلام بكوشد.

ما اكنون این مسئله را(كه آیا مقام امامت‏یك مقام انتصابى است‏یا یك مقام انتخابى وگزینشى، وآیا لازم بود كه پیامبر شخصا جانشین خود را تعیین كند یا بر عهده امت‏بگذارد) با یك رشته محاسبات اجتماعى حل مى‏كنیم وخوانندگان محترم به روشنى در مى‏یابند كه اوضاع اجتماعى وفرهنگى وبخصوص سیاسى زمان پیامبر ایجاب مى‏كرد كه خود پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، در حال حیات خویش، مشكل جانشینى را حل كند وآن را به انتخاب امت واگذار نكند.

شكى نیست كه آیین اسلام، آیین جهانى ودین خاتم است وتا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در قید حیات بوده رهبرى مردم بر عهده او بوده است وپس از درگذشت وى باید مقام رهبرى به شایسته ترین فرد از امت واگذار گردد. در اینكه آیا مقام رهبرى پس ازپیامبر یك مقام تنصیصى است‏یا یك مقام انتخابى، دو نظر وجود دارد:

شیعیان معتقدند كه مقام رهبرى مقام تنصیصیى است وباید جانشین پیامبر از جانب خدا تعیین گردد، در حالى كه اهل سنت معتقدند كه این مقام انتخابى وگزینشى است وامت‏باید فردى را پس از پیامبر براى اداره امور كشور برگزیند. هركدام براى نظر خود دلایل ووجوهى را آورده‏اند كه در كتابهاى عقاید مذكور است. آنچه مى‏تواند در اینجا مطرح باشد تجزیه وتحلیل اوضاع حاكم بر عصر رسالت است كه مى‏تواند یكى از دو نظر را ثابت كند.

سیاست‏خارجى وداخلى اسلام در عصر رسالت ایجاب مى‏كند كه جانشین پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به وسیله خدا از طریق خود پیامبر تعیین شود. زیرا جامعه اسلامى پیوسته از ناحیه یك خطر مثلث، یعنى روم وایران ومنافقان، به جنگ وافساد وایجاد اختلاف تهدید مى‏شد. همچنین مصالح امت ایجاب مى‏كرد كه پیامبر با تعیین رهبرى سیاسى، همه‏امت را در برابر دشمن خارجى در صف واحدى قرار دهد وزمینه نفوذ دشمن وتسلط او را - كه اختلافات داخلى نیز به آن كمك مى‏كرد - از بین ببرد. اینك توضیح این مطلب:

یك ضلع از این مثلث‏خطرناك را امپراتورى روم تشكیل مى‏داد. این قدرت بزرگ در شمال شبه جزیره مستقر بود وپیوسته فكر پیامبر را به خود مشغول مى‏داشت وآن حضرت تا لحظه مرگ از فكر روم بیرون نرفت. نخستین برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسیحى روم در سال هشتم هجرى در سرزمین فلسطین رخ داد. این برخورد به شهادت سه فرمانده بزرگ اسلام، یعنى جعفر طیار وزید بن حارثه وعبد الله بن رواحه وشكست ناگوار ارتش اسلام منتهى شد.

عقب نشینى سپاه اسلام در برابر سپاه كفر موجب جرات ارتش قیصر شد وهر لحظه بیم آن مى‏رفت كه مركز حكومت نوپاى اسلامى مورد تاخت وتاز قرار گیرد. ازاین جهت، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در سال نهم هجرت با سپاه سنگینى به سوى كرانه‏هاى شام حركت كرد تا هر نوع برخورد نظامى را شخصا رهبرى كند. در این سفر سراسر رنج وزحمت، ارتش اسلام توانست‏حیثیت دیرینه خود را باز یابد وحیات سیاسى خود را تجدید كند. اما این پیروزى نسبى پیامبر را قانع نساخت وچند روز پیش از بیمارى خود ارتش اسلام را به فرماندهى اسامة بن زید مامور كرد كه به كرانه‏هاى شام بروند ودر صحنه حضور یابند.

ضلع دوم مثلث امپراتورى ایران بود. مى‏دانید كه خسرو ایران از شدت خشم نامه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را پاره كرد، سفیر پیامبر را با اهانت از كاخ وكشور بیرون كرده بود وحتى به استاندار یمن نوشته بود كه پیامبر را دستگیر كند ودر صورت امتناع او را بكشد.

خسرو پرویز، اگر چه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درگذشت، اما موضوع استقلال ناحیه یمن - كه مدتها مستعمره ایران بود - از چشم انداز خسروان ایران دور نبود وهرگز كبر ونخوت به سیاستمداران ایران اجازه نمى‏داد كه وجود چنین قدرتى را تحمل كنند.

خطر سوم، خطر حزب منافق بود كه پیوسته به صورت ستون پنجم در میان مسلمانان در تلاش بودند. تا آنجا كه قصد جان پیامبر را كرده، مى‏خواستند او را در راه تبوك به مدینه ترور كنند. گروهى از آنان با; خود زمزمه مى‏كردند كه با مرگ رسول خدا نهضت اسلامى پایان مى‏گیرد وهمگى آسوده مى‏شوند. (2)

پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، ابوسفیان دست‏به ترفند شومى زد وخواست از طریق بیعت‏با حضرت على - علیه السلام مسلمانان را به صورت دو جناح رو در روى هم قرار دهد واز آب گل آلود استفاده كند. اما حضرت على - علیه السلام كه از نیت پلید او آگاه بود دست رد برسینه او زد وبه او گفت: به خدا سوگند، تو جز ایجاد فتنه وفساد هدف دیگرى ندارى وتنها امروز نیست كه مى‏خواهى آتش فتنه بیفروزى، بلكه كرارا خواسته اى شر بپا كنى. بدان كه مرا نیازى به تو نیست. (3)

قدرت تخریبى منافقان به حدى بود كه قرآن از آنها در سوره‏هاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمدصلى الله علیه و آله و سلم، فتح، مجادله، حدید، منافقین وحشر یاد مى‏كند.

آیا با وجود چنین دشمنان نیرومندى كه در كمین اسلام نشسته بودند صحیح بود كه پیامبر اسلام براى جامعه نوبنیاد اسلامى، پس از خود، رهبرى دینى وسیاسى و. . . تعیین نكند؟ محاسبات اجتماعى به روشنى معلوم مى‏دارد كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باید با تعیین رهبر از بروز هر نوع اختلاف پس از خود جلوگیرى مى‏كرد وبا پدید آوردن یك خط دفاعى محكم و استوار وحدت اسلامى را بیمه مى‏ساخت. پیشگیرى از هرنوع حادثه ناگوار واینكه پس از درگذشت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم هرگروهى بگوید باید امیر از ما باشد، جز با تعیین رهبر امكان پذیر نبود.

این محاسبه اجتماعى ما را به صحت واستوارى نظر «تنصیصى بودن مقام رهبرى پس از پیامبر» هدایت مى‏كند. شاید به این جهت وجهات دیگر بود كه پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم از نخستین روزهاى بعثت تا واپسین دم حیات، مكررا مسئله جانشینى را مطرح مى‏كرده وجانشین خود را، هم در آغاز رسالت وهم در پایان آن، معین كرده است. اینك بیان هر دو قسمت:

قطع نظر از دلایل عقلى وفلسفى ومحاسبات اجتماعى كه حقانیت نظر اول را مسلم مى‏سازند، اخبار وروایاتى كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وارد شده است نظر علماى شیعه را تصدیق مى‏كند. پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در دوران رسالت‏خود به طور مكرر وصى وجانشین خود را تعیین كرده، موضوع امامت را از قلمرو انتخاب ومراجعه به آراى عمومى‏بیرون برده است.

او نه تنها در اواخر عمر جانشین خود را تعیین كرد، بلكه در آغاز رسالت، كه هنوز جز صد نفر كسى به او نگرویده بود، وصى وجانشین خود را به مردم معرفى كرد.

روزى كه از طرف خداوند مامور شد كه خویشاوندان نزدیك خود را از عذاب الهى بترساندوآنان را پیش از دعوت عمومى، به پذیرش آیین توحید بخواند در مجمعى كه چهل وپنج تن از سران بنى هاشم را در برداشت چنین گفت:

نخستین كسى از شما كه مرا یارى كند برادر ووصى وجانشین من در میان شما خواهد بود. هنگامى كه حضرت على - علیه السلام از آن میان برخاست واو را به رسالت تصدیق نمود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رو به حاضران كرد وگفت: «این جوان برادر ووصى وجانشین من است‏».

این حدیث در میان مفسران ومحدثان به نام «حدیث‏یوم الدار» و«حدیث‏بدء الدعوة‏»اشتهار كامل دارد.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نه تنها در آغاز رسالت‏بلكه به مناسبتهاى مختلف، در سفر وحضر، به ولایت وجانشینى حضرت على - علیه السلام تصریح كرده است، ولى هیچ یك آنها از نظر عظمت وصراحت وقاطعیت وعمومیت‏به پایه «حدیث غدیر» نمى‏رسد. اینك واقعه غدیر را به تفصیل ذكر مى‏كنیم:

واقعه غدیر خم

پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فریضه وتعلیم مراسم حج‏به مكه عزیمت كرد. این بار انجام این فریضه با آخرین سال عمر پیامبر عزیز مصادف شد و از این جهت آن را «حجة الوداع‏» نامیدند. افرادى كه به شوق همسفرى ویا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبیست هزار تخمین زده شده‏اند.

مراسم حج‏به پایان رسید وپیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم راه مدینه را، در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه میكردند وجز كسانى كه در مكه به او پیوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پیش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدیر خم‏» رسید كه در سه میلى «جحفه‏» (4) قرار دارد، پیك وحى فرود آمد وبه پیامبر فرمان توقف داد. پیامبر نیز دستور داد كه همه از حركت‏باز ایستند وبازماندگان فرا رسند.

كاروانیان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پیامبر در این منطقه بى آب، آن هم در نیمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسیار سوزنده وزمین تفتیده بود، در شگفت ماندند. مردم با خودمى گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسیده است ودر اهمیت فرمان همین بس كه به پیامبر ماموریت داده است كه در این وضع نامساعد همه را از حركت‏باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند.

فرمان خدا به رسول گرامى طى آیه زیر نازل شد:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس . (مائده: 67)

«اى پیامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است‏به مردم برسان واگر نرسانى رسالت‏خداى را بجا نیاورده‏اى;وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مى‏كند».

دقت در مضمون آیه ما را به نكات زیر هدایت مى‏كند:

اولا: فرمانى كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطیر وعظیم بود كه هرگاه پیامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مى‏داد وآن را ابلاغ نمى‏كرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام این ماموریت رسالت وى تكمیل مى‏شد.

به عبارت دیگر، هرگز مقصود از ما انزل الیك مجموع آیات قرآن ودستورهاى اسلامى نیست. زیرا ناگفته پیداست كه هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالت‏خود را انجام نداده است ویك چنین امر بدیهى نیاز به نزول آیه ندارد. بلكه مقصود از آن، ابلاغ امرخاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالت‏شمرده مى‏شود وتا ابلاغ نشود وظیفه‏خطیر رسالت رنگ كمال به خود نمى‏گیرد. بنابر این، باید مورد ماموریت‏یكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با دیگر اصول وفروع اسلامى پیوستگى داشته پس از یگانگى خدا ورسالت پیامبر مهمترین مسئله شمرده شود.

ثانیا: از نظر محاسبات اجتماعى، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم احتمال مى‏داد كه در طریق انجام این ماموریت ممكن است از جانب مردم آسیبى به او برسد وخداوند براى تقویت اراده او مى‏فرماید: و الله یعصمك من الناس .

اكنون باید دید از میان احتمالاتى كه مفسران اسلامى در تعیین موضوع ماموریت داده‏اند كدام به مضمون آیه نزدیكتر است.

محدثان شیعه وهمچنین سى تن از محدثان بزرگ اهل تسنن (5) بر آنند كه آیه در غدیر خم نازل شده است وطى آن خدا به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ماموریت داده كه حضرت على - علیه السلام را به عنوان «مولاى مؤمنان‏» معرفى كند.

ولایت وجانشینى امام پس از پیامبر از موضوعات خطیر وپر اهمیتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمل رسالت‏باشد وخوددارى از بیان آن، مایه نقص در امر رسالت‏شمرده شود.

همچنین جا داشت كه پیامبر گرامى، از نظر محاسبات اجتماعى وسیاسى، به خود خوف ورعبى راه دهد، زیرا وصایت وجانشینى شخصى مانند حضرت على‏علیه السلام كه بیش از سى وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسیار گران بود. (6) گذشته از این، خون بسیارى از بستگان همین افراد كه دور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را گرفته بودند در صحنه‏هاى نبرد به دست‏حضرت على - علیه السلام ریخته شده بود وحكومت چنین فردى بر مردمى كینه توز بسیار سخت‏خواهد بود.

به علاوه، حضرت على - علیه السلام پسر عمو وداماد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود وتعیین چنین فردى براى خلافت در نظر افراد كوته بین به یك نوع تعصب فامیلى حمل مى‏شده است.

ولى به رغم این زمینه‏هاى نامساعد، اراده حكیمانه خداوند بر این تعلق گرفت كه پایدارى نهضت را با نصب حضرت على - علیه السلام تضمین كند ورسالت جهانى پیامبر خویش را با تعیین رهبر وراهنماى پس از او تكمیل سازد.

اكنون شرح واقعه غدیر را پى مى‏كیریم:

آفتاب داغ نیمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمین غدیر خم به شدت مى‏تابید وگروه انبوهى كه تاریخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبیست هزار ضبط كرده است در آن محل به فرمان پیامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاریخى آن روز به سر مى‏بردند، در حالى كه از شدت گرما رداها را به دو نیم كرده، نیمى بر سر ونیم دیگر را زیر پا انداخته بودند.

در آن لحظات حساس، طنین اذان ظهر سراسر بیابان را فرا گرفت ونداى تكبیر مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپیامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمین غدیر نظیر آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به میان جمیعت آمد وبر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتیب یافته بود قرار گرفت وبا صداى بلند خطبه اى به شرح زیر ایراد كرد:

ستایش از آن خداست. از او یارى مى‏خواهیم وبه او ایمان داریم وبر او توكل مى‏كنیم واز شر نفسهاى خویش وبدى كردارهایمان به خدایى پناه مى‏بریم كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمایى نیست; خدایى كه هركس را هدایت كرد براى او گمراه كننده اى نیست. گواهى مى‏دهیم كه خدایى جز او نیست ومحمد بنده خدا وفرستاده اوست.

هان اى مردم، نزدیك است كه من دعوت حق را لبیك گویم واز میان شما بروم. ومن مسئولم وشما نیز مسئول هستید. در باره من چه فكر مى‏كنید؟

یاران پیامبر گفتند: گواهى مى‏دهیم كه تو آیین خدا را تبلیغ كردى ونسبت‏به ما خیرخواهى ونصیحت كردى ودر این راه بسیار كوشیدى خداوند به تو پاداش نیك بدهد.

پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم، وقتى مجددا آرامش بر جمعیت‏حكمفرما شد، فرمود:

آیا شما گواهى نمى‏دهید كه جز خدا، خدایى نیست ومحمد بنده خدا وپیامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخیز بدون شك فرا خواهد رسید وخداوند كسانى را كه در خاك پنهان شده‏اند زنده خواهد كرد؟

یاران پیامبر گفتند: آرى، آرى، گواهى مى‏دهیم.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ادامه داد:

من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار مى‏گذارم; چگونه با آنها معامله خواهید كرد؟ناشناسى پرسید: مقصود از این دو چیز گرانبها چیست؟

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

ثقل اكبر كتاب خداست كه یك طرف آن در دست‏خدا وطرف دیگرش در دست‏شماست. به كتاب او چنگ بزنید تا گمراه نشوید. وثقل اصغر عترت واهل بیت من است. خدایم به من خبر داده كه دو یادگار من تا روز رستاخیز از هم جدا نمى‏شوند.

هان اى مردم، بركتاب خدا وعترت من پیشى نگیرید واز آن دو عقب نمانید تا نابود نشوید.

در این موقع پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دست‏حضرت على - علیه السلام را گرفت وبالا برد، تا جایى كه سفیدى زیر بغل او بر همه مردم نمایان شد وهمه حضرت على - علیه السلام را در كنار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دیدند و او را به خوبى شناختند ودریافتند كه مقصود از این اجتماع مسئله اى است كه مربوط به حضرت على - علیه السلام است وهمگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گوش فرا دهند.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

هان اى مردم، سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آنان كیست؟

یاران پیامبر پاسخ دادند: خداوند وپیامبر او بهتر مى‏دانند.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ادامه داد:

خداوند مولاى من ومن مولاى مؤمنان هستم وبر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم. هان اى مردم، «هر كس كه من مولا ورهبر او هستم، على هم مولا ورهبر اوست‏».

رسول اكرمصلى الله علیه و آله و سلم این جمله آخر را سه بار تكرار كرد (7) وسپس ادامه داد:

پروردگارا، دوست‏بدار كسى را كه على را دوست‏بدارد ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدایا، یاران على را یارى كن ودشمنان او را خوار وذلیل گردان. پروردگارا، على را محور حق قرار ده.

سپس افزود:

لازم است‏حاضران به غایبان خبر دهند ودیگران را از این امر مطلع كنند.

هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم بشارت داد كه خداوند امروز دین خود راتكمیل كرد ونعمت‏خویش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت. (8)

در این لحظه، صداى تكبیر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بلند شد وفرمود:

خدا را سپاسگزارم كه دین خود را كامل كرد ونعمت‏خود را به پایان رسانید واز رسالت من وولایت على پس از من خشنود شد.

پیامبر از جایگاه خود فرود آمد ویاران او، دسته دسته، به حضرت على - علیه السلام تبریك مى‏گفتند واو را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن مؤمنى مى‏خواندند. در این موقع حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واین واقعه بزرگ تاریخى را در قالب شعرى با شكوه ریخت وبه آن رنگ جاودانى بخشید. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بیت مى پردازیم:

پیامبر به حضرت على فرمود: برخیز كه من تو را به پیشوایى مردم وراهنمایى آنان پس از خود برگزیدم. هر كس كه من مولاى او هستم، على نیز مولاى او است. مردم! بر شما لازم است از پیروان راستین ودوستداران واقعى على باشید. (9)

آنچه نگارش یافت‏خلاصه این واقعه بزرگ تاریخى بود كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. در كتابهاى شیعه این واقعه به طور گسترده تر بیان شده است. مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج (10) خطبه مشروحى از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نقل مى‏كند كه علاقه مندان مى‏توانند به آن كتاب مراجعه كنند.

واقعه غدیر هرگز فراموش نمى‏شود

اراده حكیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است كه واقعه تاریخى غدیر در تمام قرون واعصار، به صورت زنده در دلها وبه صورت مكتوب در اسناد وكتب، بماند ودر هر عصر وزمانى نویسندگان اسلامى در كتابهاى تفسیروحدیث وكلام وتاریخ از آن سخن بگویند وگویندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضایل غیر قابل انكار حضرت على - علیه السلام بشمارند. نه تنها خطبا وگویندگان، بلكه شعرا وسرایندگان بسیارى از این واقعه الهام گرفته‏اند وذوق ادبى خود را از تامل در زمینه این حادثه واز اخلاص نسبت‏به صاحب ولایت مشتعل ساخته‏اند وعالیترین قطعات را به صورت هاى گوناگون وبه زبانهاى مختلف از خود به یادگار نهاده‏اند.

از این جهت، كمتر واقعه تاریخى همچون رویداد غدیر مورد توجه دانشمندان، اعم از محدث ومفسرومتكلم وفیلسوف وخطیب وشاعر ومورخ وسیره نویس، قرار گرفته است وتا این اندازه در باره آن عنایت مبذول شده است.

یكى از علل جاودانى بودن این حدیث، نزول دو آیه از آیات قرآن كریم در باره این واقعه است (11) وتا روزى كه قرآن باقى است این واقعه تاریخى نیز باقى خواهد بود واز خاطرها محو نخواهد شد.

جامعه اسلامى در اعصار دیرینه آن را یكى از اعیاد مذهبى مى شمرده‏اند وشیعیان هم اكنون نیز این روز را عید مى‏گیرند ومراسمى را كه در دیگر اعیاد اسلامى برپا مى‏دارند در این روز نیز انجام مى‏دهند.

از مراجعه به تاریخ به خوبى استفاده مى‏شود كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام در میان مسلمانان به نام روز عید غدیر معروف بوده است، تا آنجا كه ابن خلكان در باره مستعلى بن المستنصر مى‏گوید: در سال‏487 هجرى در روز عید غدیر كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام است مردم با او بیعت كردند. (12) والعبیدى در باره المستنصر بالله مى‏نویسد: وى در سال‏487 هجرى، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود كه درگذشت. این شب همان شب هجدهم ذى الحجه، شب عید غدیر است. (13)

نه تنها ابن خلكان این شب را شب عید غدیر مى‏نامد، بلكه مسعودى (14) وثعالبى (15) نیز این شب را از شبهاى معروف در میان امت اسلامى شمرده‏اند.

ریشه این عید اسلامى به خود روز غدیر باز مى‏گردد، زیرا در آن روز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مهاجرین وانصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على - علیه السلام وارد شوند وبه او در مورد چنین فضیلت‏بزرگى تبریك بگویند. زید بن ارقم مى‏گوید: نخستین كسانى از مهاجرین كه با على دست دادند ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه وزبیر بودند ومراسم تبریك وبیعت تا مغرب ادامه داشت.

در اهمیت این رویداد تاریخى همین اندازه كافى است كه صدوده نفر صحابى حدیث غدیر را نقل كرده‏اند. البته این مطلب به معنى آن نیست كه از آن گروه زیاد تنها همین تعداد حادثه را نقل كرده‏اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صدو ده تن به چشم مى‏خورد. درست است كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القاء كرد، ولى گروه زیادى از آنان از نقاط دور دست‏حجاز بودند واز آنان حدیثى نقل نشده است. گروهى از آنان نیز كه این واقعه را نقل كرده‏اند تاریخ موفق به درج آن نشده است واگر هم درج كرده به دست ما نرسیده است.

در قرن دوم هجرى، كه عصر«تابعان‏» است، هشتاد ونه تن از آنان، به نقل این حدیث پرداخته‏اند.

راویان حدیث در قرنهاى بعد همگى از علما ودانشمندان اهل تسنن هستند وسیصد وشصت تن از آنان این حدیث را در كتابهاى خود آورده‏اند وگروه زیادى به صحت واستوارى آن اعتراف كرده‏اند.

در قرن سوم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بیست وچهار، در قرن ششم بیست، در قرن هفتم بیست ویك، در قرن هشتم هجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن یازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سیزده، در قرن سیزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بیست دانشمند این حدیث را نقل كرده‏اند.

گروهى نیز تنها به نقل حدیث اكتفا نكرده‏اند بلكه در باره اسناد ومفاد آن مستقلا كتابهایى نوشته‏اند.

طبرى، مورخ بزرگ اسلامى، كتابى به نام «الولایة فی طریق حدیث الغدیر» نوشته، این حدیث را از متجاوز از هفتاد طریق از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نقل كرده است.

ابن عقده كوفى در رساله «ولایت‏» این حدیث را از صد وپنج تن نقل كرده است.

ابوبكر محمد بن عمر بغدادى، معروف به جعانى، این حدیث را از بیست وپنج طریق نقل كرده است.

تعداد كسانى كه مستقلا پیرامون خصوصیات این واقعه تاریخى كتاب نوشته‏اند بیست وشش نفر است.

دانشمندان شیعه در باره این واقعه بزرگ كتابهاى ارزنده‏اى نوشته‏اند كه جامعتر از همه كتاب تاریخى «الغدیر» است كه به خامه تواناى نویسنده‏نامى اسلامى علامه مجاهد مرحوم آیة الله امینى نگارش یافته است ودر تحریر این بخش از زندگانى امام على - علیه السلام ازاین كتاب شریف استفاده فراوانى به عمل آمد.

پى‏نوشت‏ها:

1 - مانند ورقة بن نوفل كه از مطالعه برخى كتابهاى مسیحیان آیین بت پرستى را ترك كرده، به مسیحیت گرویده بود.

2 - ر. ك. سوره طور، آیه‏هاى 30 تا 32.

3 - كامل ابن اثیر، ج‏2، . ص 220والعقد الفرید، ج‏2، ص‏249.

4 - جحفه در چند میلى‏«رابغ‏» بر سر راه مدینه واقع است ویكى ازمیقاتهاى حجاج است.

5 - مرحوم علامه امینى نام وخصوصیات این سى تن را در اثر نفیس خود «الغدیر» (ج‏1، ص‏196 تا209) به طور مبسوط بیان كرده است. كه در میان آنان نام افرادى مانند طبرى، ابو نعیم اصفهانى، ابن عساكر، ابو اسحاق حموینى، جلال الدین سیوطى به چشم مى‏خورد و از میان صحابه پیامبر از ابن عباس وابو سعید خدرى وبراء بن عازب نام برده شده است.

6 - خصوصا بر اعرابى كه همواره مناصب مهم را شایسته پیران قبایل مى‏دانستند وبر اى جوانان، به بهانه اینكه بى تجربه‏اند، وقعى قائل نبودند. لذا هنگامى كه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم عتاب بن اسید را به فرماندارى مكه واسامة بن زید را به فرماندهى سپاه عازم به تبوك منصوب كرد از طرف جمعى از اصحاب وپیروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.

7 - بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم این جمله را چهار بار تكرار كرد.

8 - الیوم اكملت لكم دینكم واتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دینا . (سوره مائده، آیه‏3).

9 - فقال له قم یا علی فاننی

فمن كنت مولاه فهذا ولیه

رضیتك من بعدی اماما وهادیا

فكونوا له اتباع صدق موالیا

10 - احتجاج طبرسى، ج‏1، صص‏84 - 71، چاپ نجف.

11 - آیات‏3و67 سوره مائده.

12 - وفیات الاعیان، ج‏1، ص 60 وج‏2، ص‏223.

13 - وفیات الاعیان، ج‏1، ص 60 وج‏2، ص‏223.

14 - التنبیه والاشراف، ص 822

15 - ثمار القلوب، ص 511.

پنجشنبه 1389/12/19

اعزام به یمن

نویسنده: مرتضی رادمهر   

اعزام به یمن

كتاب: فروغ ولایت ص 111

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

«على (ع) در اجراى دستور خدا بسیار دقیق وسختگیر است وهرگز تملق ومداهنه در زندگى او راه ندارد». - پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم

كسانى كه در زندگى هدف مقدسى را دنبال مى‏كنند وبراى وصول به آن شب و روز مى‏كوشند، در برابر امورى كه با هدف آنان اصطكاك داشته باشد نمى‏توانند بى طرف بمانند. این افراد در طى مسیر خود تا هدف، مهر وعلاقه گروهى وقهر وغضب گروه دیگرى را برمى انگیزند. در این راه پاكدلان وروشن ضمیران فریفته دادگرى وسختگیریهاى او مى‏شوند، ولى افراد بى تفاوت وغیر مسلكى از تضییقات وعدالت او ناراحت مى‏گردند.

گروهى كه با نیك وبد گرم مى‏گیرند وبامسلمان وغیر مسلمان مى‏سازند ونمى‏خواهند خشم وكینه احدى را بر انگیزند، نمى‏توانند افراد هدفمند ومسلكى باشند. زیرا سازشكارى با تمام طبقات، جز نفاق ودو رویى نیست.

در دوران حكومت امیرمؤمنان - علیه السلام شخصى فرماندار محل خود را ستود وگفت كه همه طبقات از او راضى هستند. امام - علیه السلام فرمود: معلوم مى‏شود كه وى فرد عادلى نیست، زیرا رضایت همگانى حاكى از سازشكارى ونفاق وعدم دادگرى اوست; والا همه افراد از او راضى نمى‏شوند.

امیر مؤمنان - علیه السلام یكى از آن مردان است كه مهر وعاطفه دادگران پارسا وافتادگان پاكدل را برانگیخت ومتقابلا شعله خشم وغضب حریصان وقانون شكنان را در سینه هاشان بر افروخت.

آوازه عدالت وتقید شدید امام - علیه السلام به رعایت اصول وقوانین، مخصوص به دوره حكومت او نیست. اگر چه بیشتر نویسندگان وگویندگان، هنگامى كه از دادگرى وپارسایى امام سخن مى‏گویند، غالبا به حوادث دوران حكومت او تكیه مى‏كنند، زیرا زمینه بروز این فضیلت عالى انسانى در دوران حكومت آن حضرت بسیار مهیا بود. اما عدالت ودادگرى امام - علیه السلام وسختگیرى وتقید كامل او به رعایت اصول، از عصر رسالت، زبانزد خاص وعام بود. از این رو، افرادى كه تحمل دادگرى امام را نداشتند، گاه وبیگاه، از حضرت على - علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شكایت مى‏بردند وپیوسته با عكس العمل منفى پیامبر، واینكه حضرت على - علیه السلام در رعایت قوانین الهى سر از پا نمى‏شناسد، روبرو مى‏شدند. در تاریخ زندگانى امام - علیه السلام در عصر رسالت‏حوادثى چند به این مطلب گواهى مى‏دهد وما براى نمونه دو حادثه را در اینجا نقل مى‏كنیم:

1 - در سال دهم هجرت كه پیامبر گرامیصلى الله علیه و آله و سلم عزم زیارت خانه خدا داشت‏حضرت على - علیه السلام را با گروهى از مسلمانان به یمن اعزام كرد. حضرت على - علیه السلام مامور بود در بازگشت از یمن پارچه هایى را كه مسیحیان نجران در روز مباهله تعهد كرده بودند از ایشان بگیرد وبه محضر رسول خدا برساند. او پس از انجام ماموریت آگاه شد كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم رهسپار خانه خدا شده است. ازاین جهت مسیر خود را تغییر داد ورهسپار مكه شد. آن حضرت راه مكه را به سرعت مى‏پیمود تا هرچه زودتر به حضور پیامبر برسد وبه همین جهت پارچه‏ها را به یكى از افسران خود سپرد واز سربازان خویش فاصله گرفت تا در نزدیكى مكه به حضور پیامبر رسید. حضرت از دیدار او فوق العاده خوشحال شد وچون او را در لباس احرام دید از نحوه نیت كردن او جویا شد. حضرت على - علیه السلام گفت: من هنگام احرام بستن گفتم بار الها ! به همان نیتى احرام مى‏بندم كه پیامبر احرام بسته است.

حضرت على - علیه السلام از مسافرت خود به یمن ونجران وپارچه هایى كه آورده بود به پیامبر گزارش داد وسپس به فرمان آن حضرت به سوى سربازان خود بازگشت تا به همراه آنان مجددا به مكه باز گردد. وقتى امام - علیه السلام به سربازان خود رسید، دید كه افسر جانشین وى تمام پارچه‏ها را در میان سربازان تقسیم كرده است وسربازان پارچه‏ها را به عنوان لباس احرام بر تن كرده‏اند. حضرت على - علیه السلام از عمل بى مورد افسر خود سخت ناراحت‏شد وبه او گفت: چرا پیش از آنكه پارچه‏ها را به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تحویل دهیم آنها را میان سربازان تقسیم كردى؟ وى گفت: سربازان شما اصرار كردند كه من پارچه‏ها را به عنوان امانت میان آنان قسمت كنم وپس از مراسم حج، همه را از آنان باز گیرم. حضرت على - علیه السلام پوزش او را نپذیرفت وگفت: تو چنین اختیارى نداشتى. سپس دستور داد كه پارچه‏هاى تقسیم شده تماما جمع آورى شود تا در مكه به پیامبر گرامى تحویل گردد. (1)

گروهى كه پیوسته از عدل ونظم وانضباط رنج مى‏برند ومى‏خواهند كه امور همواره بر طبق خواسته‏هاى آنان جریان یابد به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیدند واز انضباط وسختگیرى حضرت على - علیه السلام شكایت كردند. ولى آنان از این نكته غفلت داشتند كه یك چنین قانون شكنى وانعطاف نابجا، به یك رشته قانون شكنیهاى بزرگ منجر مى‏شود.

از دیدگاه امیر مؤمنان - علیه السلام یك فرد خطاكار(خصوصا خطاكارى كه لغزش خود را كوچك بشمارد) مانند آن سوار كارى است كه بر اسب سركش ولجام گسیخته اى سوار باشد كه مسلما چنین مركب سركشى راكب خود را در دل دره وبر روى صخره‏ها واژگون مى‏سازد. (2)

مقصود امام از این تشبیه این است كه هرگناهى، هرچند كوچك باشد، اگر ناچیز شمرده شود گناهان دیگرى را به دنبال مى‏آورد وتا انسان را غرق گناه نسازد ودر آتش نیفكند دست از او برنمى‏دارد. از این جهت‏باید از روز نخست پارسایى را شیوه خویش ساخت واز هر نوع مخالفت‏با اصول وقوانین اسلامى پرهیز كرد.

پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه از كار حضرت على - علیه السلام ودادگرى او كاملا آگاه بود یكى از یاران خود را خواست وبه او گفت كه میان این گروه شاكى برو وپیام زیر را برسان:

از بدگویى در باره حضرت على - علیه السلام دست‏بردارید كه او در اجراى دستور خدا بسیار دقیق وسختگیر است وهرگز در زندگانى او تملق ومداهنه وجود ندارد.

2 - خالد بن ولید از سرداران نیرومند قریش بود. او در سال هفتم هجرت از مكه به مدینه مهاجرت كرد وبه مسلمانان پیوست. ولى پیش از آنكه به آیین توحید بگرود كرارا در نبردهایى كه از طرف قریش براى برانداختن حكومت نوبنیاد اسلام برپا مى‏شد شركت مى‏كرد. هم او بود كه در نبرد احد بر مسلمانان شبیخون زد واز پشت‏سر آنان وارد میدان نبرد شد ومجاهدان اسلام را مورد حمله قرار داد. این مرد پس از اسلام نیز عداوت ودشمنى حضرت على - علیه السلام را فراموش نكرد وبر قدرت بازوان وشجاعت‏بى نظیر امام رشك مى‏برد. پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، به دستور خلیفه وقت تصمیم بر قتل حضرت على - علیه السلام گرفت، ولى به عللى موفق نشد. (3)

احمد بن حنبل در مسند خود مى‏نویسد:

پیامبر اكرم حضرت على را در راس گروهى كه در میان آنان خالد نیز بود به یمن اعزام كرد. ارتش اسلام در نقطه‏اى از یمن با قبیله بنى زید به نبرد پرداخت وبر دشمن پیروز شد وغنایمى به دست آورد. روش امام - علیه السلام در تقسیم غنایم مورد رضایت‏خالد واقع نشد وبراى ایجاد سوء تفاهم میان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وحضرت على - علیه السلام نامه اى به رسول خدا نوشت وآن را به بریده سپرد تا هرچه زودتر به حضور پیامبر برساند.

بریده مى‏گوید: من با سرعت‏خود را به مدینه رسانیدم ونامه را تسلیم پیامبر كردم. آن حضرت نامه را به یكى از یاران خود داد تا براى او بخواند. چون قرائت نامه به پایان رسید، ناگهان دیدم كه آثار خشم در چهره پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ظاهر شد.

بریده مى‏گوید: از آوردن چنین نامه اى سخت پشیمان شدم وبراى تبرئه خود گفتم كه به فرمان خالد به چنین كارى اقدام كرده‏ام ومرا چاره اى جز پیروى از فرمان مقام بالاتر نبود.

او مى‏گوید: پس از خاتمه كلام من لحظاتى سكوت بر مجلس حكومت كرد. ناگهان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سكوت را شكست وفرمود:

در باره على بدگویى مكنید«فانه منی و انا منه و هو ولیكم بعدی‏»( او از من ومن از او هستم واو زمامدار شما پس از من است).

بریده مى‏گوید: من از كرده خود سخت نادم شدم واز محضر رسول خدا درخواست كردم كه در حق من استغفار كند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود تا على نیاید وبه چنین كارى رضا ندهد هرگز درحق تو طلب آمرزش نخواهم كرد. ناگهان حضرت على - علیه السلام رسید ومن از او درخواست كردم كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خواهش كند كه در باره من طلب آمرزش كند. (4)

این رویداد سبب شد كه بریده دوستى خود را با خالد قطع كند ودست ارادت واخلاص به سوى حضرت على - علیه السلام دراز كند; تا آنجا كه پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، وى با ابوبكر بیعت نكرد ویكى از آن دوازده نفرى بود كه ابوبكر را در این مورد استیضاح كرد، و او را به رسمیت نشناخت. (5)

پى‏نوشت‏ها:

1 - بحار، ج‏21، ص 385.

2 - الا وان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت‏بهم فی النار. نهج البلاغه، خطبه‏16.

3 - شرح این واقعه در بخش چهارم از زندگانى امیر المؤمنین - علیه السلام، كه مربوط به دوران زندگى امام - علیه السلام پس از رحلت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم است، آمده است.

4 - اسد الغابة، ج‏1، ص‏176، والدرجات الرفیعة، ص 401.

5 - رجال مامقانى، ج‏1، ص‏199 به نقل از احتجاج.

پنجشنبه 1389/12/19

کتابت وحی

نویسنده: مرتضی رادمهر   

ضبط وكتابت وحى(قرآن)

كتاب: فروغ ولایت ص 62

نویسنده: استاد جعفر سبحانى

كتابت وحى وتنظیم بسیارى از اسناد تاریخى وسیاسى ونوشتن نامه‏هاى تبلیغى ودعوتى و. . . یكى دیگر از كارهاى حساس وپر ارج امام - علیه السلام بود.

امیر مؤمنان تمام آیات قرآن را، چه آنها كه در مكه نازل مى‏شد وچه آنها كه در مدینه، در دوران حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به دقت ضبط مى‏كرد واز این جهت‏یكى از كاتبان وحى وحافظان قرآن به شمار مى‏رفت. همچنین در تنظیم اسناد سیاسى وتاریخى ونامه‏هاى تبلیغى، كه هم اكنون متن بسیارى از آنها در كتابهاى سیره وتاریخ مضبوط است، آن حضرت نخستین دبیر اسلام به شمار مى‏رود، حتى صلحنامه تاریخى «حدیبیه‏» به املاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وخط على - علیه السلام تنظیم شد.

خدمات علمى وقلمى امام منحصر به اینها نبود، بلكه در حفظ آثار وسنن رسول اكرم كوششهاى بسیار داشت ودر فرصتهاى مختلف، سخنان پیامبر را در باره احكام وفرایض وآداب وسنن وحوادث واخبار غیبى و. . . ضبط مى‏كرد. از این رو امام - علیه السلام موفق شد آنچه را كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شنیده بود به صورت شش كتاب از خود به یادگار بگذارد وپس از شهادت امام همه این كتابها درنزد فرزندان آن حضرت به عنوان ارزنده ترین گنجینه حفاظت مى‏شد ودیگر پیشوایان پس از امیر المؤمنین، در مقام احتجاج بر دیگران، به این كتابها استناد مى‏جستند. زراره كه یكى از شاگردان برجسته امام صادق - علیه السلام بوده ست‏برخى از این كتابها را نزد آن حضرت دیده، خصوصیات آنها را نقل كرده است. (1)

پى‏نوشت:

1 - تهذیب الاحكام، شیخ طوسى، ج‏2، ص‏209، طبع نجف. فهرست نجاشى، ص 255، طبع هند. نگارنده پیرامون این شش كتاب در مقدمه «بررسى مسند احمد» به طور گسترده سخن گفته است

پنجشنبه 1389/12/19

پیمان برادری

نویسنده: مرتضی رادمهر   

عقد اخوت (پیمان برادرى)

كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 273

نویسنده: رسولى محلاتى

چنانكه در خلال گفتارهاى پیش گذشت، قبل از ورود رسول خدا(ص)به شهر یثرب اختلافات ریشه‏دارى میان دو تیره ساكن این شهر حكومت مى‏كرد و هر چند وقت‏یك بار این دو تیره یعنى اوس و خزرج به جان هم مى‏ریختند و پس از كشت و كشتار و ویرانى‏هاى زیادى كه به بار مى‏آوردند براى مدتى دست از جنگ مى‏كشیدند.

در كنار این دو قبیله جمعى از یهود نیز كه از طوایف مختلفى چون‏«بنى قینقاع‏»، «بنى النضیر»، «بنى قریظة‏»، «بنى ثعلبة‏»و دیگران بودند در طول سالها یا قرنهاى متمادى تدریجا بدین شهر هجرت كرده و زمینهاى بسیارى در شهر و اطراف آن خریدارى نموده و به كار تجارت و صنعت مشغول شده بودند و چون از نظر تمدن و فرهنگ و صنعت و بخصوص هوش و استعداد در جمع ثروت بر ساكنان یثرب فزونى داشتند كم‏كم ثروت و تجارت و اقتصاد و بازار آن شهر را در اختیار خود درآورده و قبضه كرده بودند، و خود این یهودیان یك عامل مؤثرى براى ایجاد اختلاف و دامن زدن به آتش تفرقه بودند زیرا سود و بهره و آسایش آنها در این كار بود.

رسول خدا(ص)براى پایان دادن به اختلاف میان دو قبیله اوس و خزرج و كوتاه كردن دست‏یهود غارتگر به كمك وحى الهى قراردادها و طرحهایى تدوین كرد كه به عقیده مورخان و دانشمندان محكمترین پایه پیشرفت اسلام با همین طرحها و قراردادها پى ریزى شد (1) و پس از چندى از همین مردم مختلف العقیده و ناتوان، امت واحد و ملتى نیرومند تشكیل داد و شهر یثرب به صورت بزرگترین پایگاه سیاسى و نظامى جزیرة العرب درآمد، و بدین وسیله اسلام در سراسر جهان توسعه یافت.

و از جمله كارهاى لازم و مهمى كه انجام شد پیمان برادرى و اخوتى بود كه آن حضرت میان مهاجر و انصار بست و بدین ترتیب مهاجرین را كه احساس غربت و بى كسى مى‏كردند از پریشانى رهایى بخشید (2) و خود نیز در این پیمان اخوت شركت‏جسته و على(ع)را به عنوان برادر خویش انتخاب كرد، و بدو كه در مراسم مزبور ایستاده بود و برادر شدن یك یك از مهاجر و انصار را نظاره مى‏نمود رو كرده و فرمود:

- تو هم برادر من باش.

و این یكى از موارد استثنایى بود كه میان دو نفر كه هر دو مهاجر بودند عقد اخوت و برادرى بسته مى‏شد. (3)

پى‏نوشت‏ها:

1. براى اطلاع كامل از متن قراردادها به كتابهایى چون سیره ابن هشام و غیره مراجعه شود.

2. در قضیه این پیمان كه پیغمبر اسلام(ص)بست داستان جالبى در تاریخ ذكر شده كه حكایت از روح فداكارى و كمال ایمان مسلمانان صدر اسلام مى‏كند و با اینكه بناى این كتاب بر اختصار است دریغم آمد آن را در پاورقى ذكر نكنم و آن این است كه ابن اثیر و دیگران نقل كرده‏اند. از جمله كسانى را كه رسول خدا(ص)در این پیمان مقدس میان آن دو عقد اخوت بست‏سعد بن ربیع - از انصار مدینه - با عبد الرحمن بن عوف - از مهاجرین مكه - بود، و چون مراسم این پیمان به پایان رسید سعد بن ربیع رو به عبد الرحمن كرده گفت:

- برادر!من اموالى دارم كه همه را با تو نصف مى‏كنم، و دو زن هم دارم، اكنون بنگر كدام یك از این دو زن را تو بیشتر دوست دارى تا من او را طلاق دهم و پس از گذشتن عده طلاق وى، تو او را به همسرى خویش در آورى و با او ازدواج كنى؟عبد الرحمن از او تشكر كرده و در حق او دعا كرد و گفت:

خدا در مال و خاندانت‏بركت دهد، مرا بدانها نیازى نیست، فقط راهى براى كسب و كار به من نشان بده، تا من روزى خود را از كسب و كار تحصیل كنم، و سعد به دنبال این تقاضاى عبد الرحمن ترتیبى داد تا او به كسب و كار مشغول گردید و بعدها یكى از ثروتمندان مدینه شد.

3. اختلاف است كه شماره افرادى كه در آن روز میان آنها این پیمان بسته شد جمعا چند نفر بودند، مقریزى گفته: پنجاه نفر از مهاجر و پنجاه نفر از انصار بودند، و از ابن جوزى نقل شده كه گفته است: من بررسى و تحقیق كرده‏ام و مجموع افرادى را كه رسول خدا(ص)در آن روز میان آنها پیمان برادرى بست صد و هشتاد و شش نفر بودند و این جریان پنج ماه و به قولى هشت ماه پس از ورود به مدینه انجام شد.

ضمنا باید دانست كه این پیمان را رسول خدا(ص)دو بار یكى در مكه و میان مسلمانان مكه و قریش و دیگرى در مدینه و میان مهاجرین از یك طرف و انصار از یك سو بست، و در هر دو مرتبه على بن ابیطالب را برادر خود گردانید.

و بد نیست‏بدانید كه در پیمان برادرى مكه از جمله حمزه را با زید بن حارثة و ابو بكر را با عمر، عثمان را با عبد الرحمن بن عوف، زبیر را با عبد الله مسعود، عبیدة بن حارث را با بلال و مصعب بن عمیر را با سعد بن ابى وقاص برادر ساخت.

و در پیمان مدینه نیز از جمله حمزه را با زید، جعفر بن ابیطالب را كه در حبشه به سر مى‏برد با معاذ بن جبل، ابو بكر را با خارجة بن زید، عمر را با عتبان بن مالك، عثمان را با اوس بن ثابت، ابو عبیدة جراح را با سعد بن معاذ، عمار بن یاسر را با حذیفة بن یمان، سلمان فارسى را با ابو درداء و ابوذر را با منذر بن عمرو. . . برادر ساخت.

و این را هم بدانید كه داستان پیمان برادرى و اخوت على(ع)را با رسول خدا(ص)در مكه و مدینه بیش از بیست نفر از سیره نویسان و محدثین اهل سنت در كتابهاى خود نقل كرده‏اند. كه براى اطلاع بیشتر مى‏توانید به كتاب الصحیح من السیره، ج 3، ص 60، احقاق الحق و كتابهاى دیگر مراجعه كنید.

پنجشنبه 1389/12/19

ولادت امام علی علیه السلام

نویسنده: مرتضی رادمهر   

ولادت على

ازدواج حضرت محمد«ص‏»با خدیجه،سبب شد تا آن‏بزرگوار با انتقال به خانه جدید و تشكیل خانواده،از استقلال‏بیشترى در زندگى خویش برخوردار گشته،و شالوده زندگى‏خود را بر آن اساس پى‏ریزى كند.

از این سال-كه سال بیست و پنجم عمر رسول خدا(ص)

بود-تا سال سى‏ام عمر آن حضرت،اتفاق مهمى كه در تاریخ‏ضبط شده باشد در زندگانى آن بزرگوار ذكر نشده،و بنابر طبق‏روایات مشهور علماى شیعه و اهل سنت،در سال سى‏ام عمر آن‏حضرت بود كه على بن ابى طالب علیه السلام در خانه ابوطالب‏به دنیا آمد،و چون این حادثه تاریخى و بزرگ از جهات متعددى-حتى در اصل خلقت-مربوط به زندگانى رسول خدا(ص)

مى‏شود،و پس از یكى دو سال نیز-بشرحى كه بعدا خواهیم‏گفت-این مولود جدید به خانه محمد«ص‏»منتقل گردید و به‏صورت فرزندى براى آن بزرگوار درآمد،لازم است مقدارى درباره ولادت على علیه السلام،در اینجا بحث‏شود.

ولادت على (علیه السلام)

هنگامى كه پیغمبر آینده اسلام به سن سى سالگى رسید، حادثه‏اى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از رجهت‏بى‏نظیر بود، و بیش از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مى‏شد. این حادثه بزرگ ولادت على (علیه السلام) در خانه كعبه بود كه گدشته از عموم دانشمندان شیعه، جمعى از علماى منصف عامه نیز آن را اعتراف دارند.

علامه فقید معاصر شیخ آقا بزرگ تهرانى مى‏نویسد: «آقا مهدى بن محمد تقى بن ابراهیم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه ازاحفاد سید دلدار على هندى دانشمند و فقیه مشهور شیعه در دیار هند، در كتاب «على و الكعبه‏» كه در 44 صفحه چاپ شده است، از 22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مى‏كند كه تصریح كرده‏اند على (علیه السلام) در كعبه متولد شده است.

و هم مى‏گوید: علامه میرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه (از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «امیرالمؤمنین و الكعبه‏» در اثبات ولادت حضرت امیر در بیت الحرام را تالیف نموده كه در باب خود كتابى ابتكارى است. (1)

علامه امینى به تفصیل پیرامون ولادت على (علیه السلام) دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عالیقدر عامه حاكم نیشابورى در كتاب «مستدرك صحیحین‏» ج 3 ص 483 نقل مى‏كند كه گفته است: «اخبار به تواتر رسیده كه فاطمه دختر اسد، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه زائید.

و از كنجى شافعى دركتاب «كفایه‏» نقل كرده كه از طریق ابن نجار از حاكم نیشابورى روایت نموده كه گفته است: «امیر (2)
المؤمنین على بن ابیطالب درمكه در خانه خدا، شب جمعه سیزدهم ماه رجب سى سال گذشته از عام الفیل متولد
گردید. نه قبل و نه بعد از وى مولودى در بیت الله الحرام جز او متولد نگردید، و این كرامتى براى آن حضرت بو به خاطر
مقام با عظمت او بود.»

به پیروى از وى، احمد بن عبدالرحیم دهلوى مشهوربه «شاه ولى الله‏» پدر عبدالعزیز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشریه‏» (3) در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته‏» نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد امیرالمؤمنین على را در درون كعبه زائید. آن حضرت درروز جمعه سیردهم ماه رجب سى سال بعد ار عام الفیل در كعبه متولد گردید، و هیچ كس جز او نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگردید».

شهاب الدین سید محمود الوسى صاحب تفسیر كبیر در كتاب شرح قصیده عینیة عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذیل این بیت قصیده او در مدح مولاى متقیان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة عندالبیت اذ وضعا

مى‏نویسد: «اینكه امیر كرم الله وجهه در خانه خدا متولد شده، در دنیا امرى مشهور، و در كتب فرقین سنى و شیعه ذكر شده است‏».

تا آنجا كه مى‏گوید: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله مسلمین است متولد گردد. سبحان من یضع الاشیاء فى مواضعها و هو احكم الحاكمین (4)

در تكمیل سخن نغز شهاب الدین دانشمند و مفسر بزرگ سنى مى‏گوئیم جالبتر اینكه امام ائمه مسلمین حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه‏» قبله‏همه مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نیزدرمحراب مسجد كوفه خانه خدا ضربت‏خورد كه بر آثرآنبا فرق شكافته به افتخار شهادت نائل گردید. شیعیان جهان نیز این افتخار را یافته‏اند كه چنین مولود مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمین و خلیفه بلافصل پیغمبر خاتم (صلى الله علیه و آله) بدانند.

در كعبه شد پدیدار و به محراب شد شهید نازم به حسن مطلع و حسن ختام

وى جلال الدین محمد دوانى فیلسوف مشهور درگذشته سال 908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شیعه شده است، در كتاب فارسى «نور الهدایه فى اثبات الولایه‏» مى‏نویسد: «این كه جمهور اهل سنت از میان تمام صحابه پیغمبر فقط به على (علیه السلام) «كرم الله وجهه‏» مى‏گویند (یعنى گرامى باد رخسار او) به دو علت است:

یكى این كه در میان صحابه تنها على (علیه السلام) بوده است كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نایستاد و كرنش نكرد، و دیگر این كه نشته‏اند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (علیه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله) درا مى‏دید، ناگهان به احترام آن حضرت برمى‏خواست و اداى احترام مى‏كرد.

پیغمبر آینده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى نیستم براى من این طور از جا برخیزى، فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مى‏بینم،جنینى كه در شكم دارم طورى جابجا مى‏شود كه مرا ناگزیر مى‏سازد از جا بلند شوم!

فاطمه مادر على (علیه السلام) و دختراسد بن هاشم، یعنى دختر عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستین (5)
همسرانى بودند كه به هاشم نسبت مى‏رساندند. این بانوى بزرگزاده كه افتخار پرستارى از پیغمبر خدا را داشت، در روز
13 رجب آن سال كه درد زائیدن بروى فشار وارد ساخت، آمد و در مقابل كعبه، خانه خدا ایستاد و گفت: پروردگار! تو را به
عظمت این خانه و به مقام كسى كه آن را بنا كرده است، سوگند مى‏دهم درد زائیدن را بر من آسان گردان!

كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب دیدند ناگهان ضلع بالاى حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف دیوار بهم آمد. (6) موضوع بلافاصله دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسید، و همه منتظر بودند ببینند سرانجام آن ماجراى شگفت انگیز چه خواهد بود.

همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم كسانى كه پیرامون كعبه گرد آمده بودند دیدند دیوار كعبه از همان جا بار دیگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بیرون آمد.

همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان دیگر برترى داد. زیرا هیچ زنى تا كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند.

ولى خداوند خانه‏اش را در اختیار من گذاشت تا فرزند خود را در آن جایگاه مقدس بزایم (7) سپس به خانه آمد. پیغمبر آینده اسلام كه از ماجرا اطلاع یافته بود، در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستین بارى كه چشم گشود، لحظه‏اى بود كه پیغمبر ضمن تبریك به زن عمویش نوزاد را از آغوش او گرفت و اولین نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله علیه و آله) بود.

پیغمبر صورت نوزاد را بوسید و نام او را «على‏» گذارد، و به عمو و زن عمویش مژده داد كه نوزاد، آینده‏اى بس درخشان دارد.

به گفته شاعر:

صدف آسا جهان آفرینش درخشان گوهرى والا گهر زاد ز بعد قرنها گیتى هنر كرد كه اینسان قهرمانى باهنر زاد پدرها بعد از این هرگز نبینند كه دیگر مادرى اینسان پسر زاد فرى بر مادر نیكو سرشتش غزال ماده گوئى شیر نر زاد

پى‏نوشتها:

1- (الذریعه الى تصانیف الشیعه ج 2 ص 352)

2- (وقد تواتر الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.)

3- (تحفه اثنى عشریه كتابى بزرگ در در شیعه است، و هموطن او سید عالیقدر میر حامد حسین نیشابورى هندى كتاب باعظمت «عقبات الانوار» را در رد آن نوشت.)

4- (الغدیر ج 6 ص 22)

5- (كتاب نور الهدایه جلال الدین به ضمیمه شرح زندگانیاو تالیف نویسنده‏این سطور به طبع رسیده است. به آنجا مراجعه شود.)

6- (این نقطه تا این اواخر در دیوار كعبه مشخص بود. بیشتر زائران شیعه هنگام طواف خانه كعبه چون به آن نقطه مى‏رسند كه هنوز هم علامتى دارد آن را مى‏بوسند.)

7- (راجع به ولادت على علیه السلام دركعبه و خانه خدا گذشته از «الغدیر» به كتب یاد شده متن هم مراجعه شود، و چه خوبست كه یكى از دانشمندان، آنها را در كتابى به فارسى و عربى منتشر سازد.)

تاریخ اسلام صفحه 72

على دوانى

چهارشنبه 1389/12/18

دفاع از هویت شرارت است!!!!

نویسنده: مرتضی رادمهر   

 

حوادث و جریان های چند هفته اخیر در بحرین نشان داد که اکثریت شیعیان از اشرار هستند و فایده ای برای کشور بحرین ندارند لذا همگان باید دست در دست یکدیگر بدهند و در مقابل تحرکات آنان در بحرین بایستند.
به گزارش شیعه آنلاین، شیخ "یوسف الأحمد" چهره سرشناس وهابیت در عربستان سعودی طی اظهاراتی نوع تعامل و برخورد شیخ "حمد بن عیسی آل خلیف" پادشاه بحرین و رژیم این کشور با شیعیان بحرینی که اکثریت قیام کنندگان و معترضان در میدان اللولوء بحرین را تشکیل می دهد، مورد انتقاد قرار داد.

این چهره سرشناس وهابی که از افراطیون سعودی به شمار می رود در حالی که با شبکه ماهواره ای وهابیون "وصال" گفتگو می کرد، خطاب به پادشاه بحرین گفت: بنده نسبت به روش و نوع برخورد و تعامل "غیر قاطع" شما با تظاهر کنندگان رافضی (شیعی) که همه آنها شرور هستند انتقاد دارم.

"یوسف الأحمد" که چندی پیش با صدور فتوایی در مورد حرام بودن کار کردن زنان به عنوان فروشنده، جنجالی رسانه ای در عربستان سعودی به وجود آورد و حتی اعتراض "ملک عبدالله بن عبدالعزیز آل سعود" پادشاه عربستان را برانگیخت، در ادامه افزود: شما باید به صورت "قاطع" با آنان برخورد کرده و کار آنها را یکسره کنید.

این وهابی عالم نما همچنین گفت: حوادث و جریان های چند هفته اخیر در بحرین نشان داد که اکثریت شیعیان از اشرار هستند و فایده ای برای کشور بحرین ندارند لذا همگان باید دست در دست یکدیگر بدهند و در مقابل تحرکات آنان در بحرین بایستند.

چهارشنبه 1389/12/18

سقوط آل سعود حتمی است

نویسنده: مرتضی رادمهر   

 

یك نویسنده عرب با اشاره به اعتراض‌های مردمی در عربستان نوشت: هیچ گریزی جز فروپاشی و سقوط حكومت عربستان نیست؛اگر بسیاری فكر كنند كه این كار امروز بعید به نظر می‌رسد. این امر نزدیكتر از آن چیزی است كه همگان فكر می‌كنند.
به گزارش فارس، "معتز فیصل " نویسنده و تحلیلگر مسائل جهان عرب در مقاله‌ای با عنوان "عربستان و ممنوعیت تظاهرات " به بررسی دستور ممنوعیت برگزاری تظاهرات در عربستان سعودی و فتوای وهابی‌های سعودی در این زمینه پرداخته و نوشت: وزارت كشور عربستان بیانیه‌ای در ممنوعیت برگزاری تظاهرات صادر و تاكید كرد كه هركس از این دستور تخطی كند، به شدیدترین وجه از سوی نیروهای امنیتی مجازات خواهد شد و مدعی شد كه برگزاری تظاهرات برخلاف شریعت اسلامی است و نظم عمومی را برهم می‌زند و به حقوق دیگران تعدی می‌كند و در این راه، همانند موارد مشابه گذشته به فتوای مفتی‌های وهابی طرفدار خود استناد كرد.

* تظاهرات در عربستان آزاد نبوده كه حالا ممنوع شده باشد

وی افزود: نكته جالب توجه این است كه این بیانیه وزارت كشور درحالی اكنون صادر می‌شود كه گویی در گذشته برگزاری تظاهرات مجاز بوده كه حالا آن را ممنوع كرده‌اند و این بیانیه چه چیزی می‌خواهد به ما بگوید؛ درحالی كه تظاهرات و هرگونه اظهار‌نظر مخالف اساسا از دوره حكمرانی عبدالعزیز تاكنون در عربستان ممنوع بوده است؟

این نویسنده گفت: حال اگر تظاهرات را هم به دلایلی ممنوع كرده اند آیا در عربستان سعودی شیوه‌های دیگری برای اظهار نظر اساسا وجود دارد؟ مثلا دكتر "خالد الماجد " از اساتید فقه دانشكده شریعت عربستان مقاله‌ای با این عنوان نوشت كه "حال اگر سعودی‌ها بگویند ملت خواهان تغییر نظام است، چه می‌شود " و عاقبت او زندان شد؛ درحالی كه حتی در یك تظاهرات شركت نكرده بود بلكه فقط دیدگاه خود را نوشت. بنابراین چرا به زندان افتاد؟

* سیستم رژیم عربستان، قرون وسطایی است

معتز فیصل سپس به وضع اسفبار اجتماعی، سیاسی و شكاف گسترده طبقاتی در عربستان پرداخت و گفت: كسی نمی‌تواند درباره زندانیان اندیشه و بیان چیزی بنویسد. ظلم اجتماعی، سیاسی و طبقاتی در عربستان بی سابقه است؛ ظلمی كه ما را به یاد نظام ارباب و رعیتی قرون وسطی می‌اندازد و كسی اجازه ندارد كه بداند، پول‌های نفت كجا می‌رود و كسی بودجه واقعی آل سعود را نمی‌داند و فساد رایج در دستگاه حاكمه را خداوند در جریان سیل‌های جده نمایان ساخت كه هرسال به محض باریدن باران تكرار می‌شود زیرا مشكل در سیستم فاضلاب نیست بلكه در كسانی است كه سیستم حكومتی را اداره می‌كنند.

وی افزود: شخصیت‌های تحول‌خواه كه بعد از حوادث سپتامبر به "عبدالله بن عبدالعزیز " شاه سعودی طومار نوشتند، به زندان افتاده‌اند و حتی بعد از تعهد سپردن در تغییر شیوه انتقاد خود از دستگاه حاكمه آزاد نشده‌اند و آنها حتی امروز پشیمان هستند كه چرا از زندان بیرون آمدند زیرا اگر می‌ماندند، می‌توانستند افكار عمومی را 20 سال پیش به حركت درآورند.

* وعده مالی 33میلیادری شاه سعودی، بزرگترین رشوه تاریخ

این تحلیلگر عرب سپس به وعده كمك 33 میلیارد دلاری شاه سعودی به مردم اشاره كرد و گفت: رژیم سعودی تلاش كرد كه 33 میلیارد دلار به مردم رشوه بدهد كه بزرگترین رشوه شناخته شده تاریخ به شمار می‌رود و این پول بسیار ناچیزی برای ملت بزرگوار و اصلیی است كه هرگز نمی‌توان او را با پول خرید و حال این سوال مطرح است كه این پول از كجا آماده است؟ از كدام بودجه است؟ اگر این مبلغ اضافه درآمد دولت بوده چرا قبل از انقلاب‌های تونس، مصر و لیبی بین مردم تقسیم نشده است؟ چرا به این شیوه ابتدایی تقسیم می‌شود و سرنوشت كسانی كه بدست آنها نرسد، چیست؟ آیا همه این آمارها اصلا واقعی است؟ چقدر از این مبلغ عملا به دست مردم خواهد رسید؟

وی افزود: صدها سوال از این دست وجود دارد و تا زمانی كه مسئله اصلی یعنی شفافیت و بازخواست تا بالاترین سطوح از شاه گرفته تا شاهزادگان و آل سعود وجود نداشته باشد، اصلا طرح اینگونه سوالات راه به جایی نخواهد برد. این شفافیت و بازخواست كی و چگونه خواهد بود؛ درحالی كه هركس درباره آن سخن می‌گوید، به زندان می‌افتد؟


* آل سعود براساس تئوری‌های اموی و عباسی حكومت می‌كند

معتز فیصل گفت: این رشوه شاه سعودی نشان می‌دهد كه رژیم عربستان همچنان در قرن 21 زندگی می‌كند و بر ما با تئوری‌های سیاسی دوران اموی و عباسی و حتی ماقبل اسلام حكومت می‌كند. تئوری‌هایی كه عبدالعزیز موسس سعودی اجرا كرد و نوادگان او فكر می‌كنند كه همچنان تا این لحظه درست است. طبقه سیاسی حاكم در گذشته بر چهار محور شناخته شده تمركز داشت كه شامل قدرت نظامی، پول برای خرید قبائل مخالف، ازدواج و ایجاد پیوندهای خویشاوندی با قبایل دشمن و در نهایت، تكیه به قدرتهای خارجی بود و با این اوصاف، آیا در سیاست امروز عربستان سعودی چیزی تغییر كرده است؟

* رژیم عربستان آماده قربانی كردن مردم برای بقای خود است

وی گفت: رژیم سعودی عزم خود را برای ركود و عدم تغییر جزم كرده است و آماده است كه ملت را برای باقی ماندن خود قربانی كند و سیاست خارجی آن درقبال انقلاب‌های كنونی جهان عرب ناامید كننده و سخیف بوده است چرا كه رژیم عربستان، تنها رژیمی است كه از دیكتاتورهای فراری‌ استقبال و از جنایتكاران سارق در تونس و مصر تا روز آخر حمایت كرد و حتی تنها رژیمی است كه همچنان به احتمال بازگشت آنها و كمك به آنها برای این كار اعتقاد راسخ دارد و درباره "معمر قذافی " جنایتكار لیبی هم همچنان خواهان آشتی ملت با این جنایتكار؛ بعد از این همه خونریزی است.

* عربستان منتظر یك جرقه است

این نویسنده در پایان نوشت: رژیم سعودی نمی‌خواهد از بحرین، عمان و یمن و از كل تاریخ درس عبرت بگیرد لذا هیچ گریزی جز فروپاشی و سقوط آن نیست؛ حتی اگر بسیاری فكر كنند كه این كار امروز بعید به نظر می‌رسد. این امر نزدیكتر از آن چیزی است كه همگان فكر می‌كنند و وضعیت نظیر سایر كشورهای عربی منتظر یك جرقه است و حكام عرب به امكان خاموش كردن و جلوگیری از آن قبل از آغازش دل بسته‌اند درحالی كه آنها در توهم به سرمی برند زیرا چه كسی می‌تواند همه گاری‌های سبزی فروشی را در كشورش كنترل كند؟ چه كسی می‌تواند همه صفحه‌های اینترنت را زیرنظر بگیرد؟ چه كسی می‌تواند اندیشه همه جوانان عرب را كنترل كند؟ چه كسی می‌تواند نسیم حاوی اخبار از سراسر جهان را محبوس كند و قبل از همه اینها، چه كسی می‌تواند بین خداوند متعال و ندای مظلوم مانع ایجاد كند؟

سه شنبه 1389/12/17

امام علی علیه السلام

نویسنده: مرتضی رادمهر   

شناسنامه كتاب: سیره معصومان ج 3 ص 4 و ص 736

نویسنده: سید محسن امین

ترجمه على حجتى كرمانى

امام على علیه السلام: از ولادت تا هجرت به مدینه

نسب شریف آن حضرت

او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شیبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغیره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزیمة بن مدركة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است.

ولادت او

آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سیزده روز از ماه رجب مى‏گذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاریخ تولد آن حضرت، شب یكشنبه بیست و سوم رجب ذكر شده است و در روایتى دیگر تولد آن حضرت را در روز یكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشت‏سى سال از واقعه عام الفیل، ثبت كرده‏اند.برخى آن را بیست و نه سال پس از تولد خود پیامبر دانسته‏اند كه سى سال از آن ماجرا مى‏گذشته است.همچنین در این باره گفته شده كه آن حضرت بیست و هشت‏سال قبل از بعثت پیامبر، دوازده سال داشته و یا ده ساله بوده كه این قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفته‏اند آن حضرت پیش از هجرت بیست و سه سال داشته ولى برخى دیگر گویند آن حضرت در آن هنگام بیست و پنج‏سال از عمرش مى‏گذشته است.

تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفید و سیره حلبیه على بن برهان الدین حلبى شافعى بر این مطلب تصریح شده است.در كتاب اخیر الذكر آمده است كه در سال سى‏ام از ولادت پیامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنیا آمد.مفید در ارشاد گوید: پیش از على و پس از او، نوزاد دیگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و این امر اكرامى از جانب خداوند و تجلیلى براى بزرگداشت‏شخصیت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصیده عینیه عبد الباقى مى‏نویسد: مسئله تولد حضرت امیر كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شیعى بر آن تصریح شده است.سید حمیرى در این باره گوید:

مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جایى كه مرگ على هم در آنجا بود.

این زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند.

در شبى كه ستاره‏هاى شوم و بد یمن پنهان و ستاره‏هاى نیكبختى با ماه درخشان هویدا شدند.به دست نیامد در شكافتن قابله‏ها مانند او، مگر محمد پیامبر، پسر آمنه.

عبد الباقى عمرى در قصیده عینیه پرآوازه‏اش مى‏گوید:

تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندایى زیرا در بطن مكه و در میان خانه خدا زاده شدى

این مؤلف نیز در قصیده‏اش سروده است:

در كعبه به دنیا آمدى و این برترى و فضیلتى است این فضیلت‏بدان مكان اختصاص دارد زیرا تو از این فضایل بى‏شمار دارى و نیازى به این فضیلت ندارى

مى‏گویند وقتى آن حضرت (ع) به دنیا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حیدر نام نهاد، چرا كه حیدر یكى از نامهاى شیر بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على نامیدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت همیشگى براى او پایدار بماند.

على (ع) خود در روز جنگ خیبر چنین سروده است:

من همانم كه مادرم مرا حیدر نامید كه همچون شیر بیشه‏ها خشم و غضبى سخت دارم.

مؤلف نیز سروده است:

دختر لیث (اسد) ، مادرت تو را حیدر نامید پس درباره زیركى و بینش تو خطا نكرد كریم‏ترین پدر، تو را على نام نهاد بدین امید كه شهرت و نام تو، تو را برترى مى‏بخشد.

پدر آن حضرت

چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنیت او به اسم بزرگ‏ترین فرزندش یعنى طالب بود.مادر آینده در قسمتى از این كتاب مفصلا به شرح زندگانى این شخصیت‏بزگر خواهیم پرداخت.دلیل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصیت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبت‏به پیامبر اسلام (ص) سفارش كرده مى‏گوید: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمایت از) موحدى سفارش مى‏كنم كه پس از پدرش بى‏همتاست.

همچنین در جاى دیگرى گفته است:

كسى را وصیت كردم كه كنیه‏اش طالب است یعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامى‏ترین خویشان یعنى فرزند كسى كه از نزد ما غایب شده است و باز نمى‏گردد وصیت كردم.

وى با عبد الله، پدر پیامبر، برادر تنى بود و هر دو از یك پدر و یك مادر به دنیا آمده‏اند.ابو طالب نیز در ابیاتى كه بعدا ذكر خواهد شد به این نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پیامبر كفالت آن حضرت را پذیرفت و به یارى و حمایت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پیغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركین قریش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قریش دور نگاه داشت و به سبب حمایتش از پیامبر، به رنج و درد و بلایى سخت مبتلا شد با این حال بر یارى پیامبر و رسیدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پیش گرفت.به طورى كه مردان قریش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حیات گفت.پس از مرگ او بود كه پیامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هیچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زیرا اگر چنین كرده بود، نمى‏توانست از دعوت برادرزاده خود پشتیبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خویش نیز بارها بر راستى دعوت پیامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابیات زیر از همان نمونه مى‏تواند باشد.

مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگویى همانا راست گفتى و قبل از این نیز در میان ما امین شمرده مى‏شدى همانا دانستم كه آیین محمد از بهترین دینهاى مردمان است

همچنین ابو طالب در شعر زیر كه پیامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غیر مسلمان را توان این گونه گفتار نیست.وى سروده است:

و او را یارى كنیم تا در كنارش از پا نیفتیم و از فرزندان و خانمان خود دست مى‏كشیم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مى‏كنند فریادرس یتیمان و پناه درویشان و بیچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مى‏برند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بین نمى‏برد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نیست آیا ندانستید كه پسر مادر نزد ما دروغگو نیست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمى‏شود

در جاى دیگرى گفته است:

همانا خداوند پیامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامى‏ترین مخلوق خداوند در بین مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پیامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام این پیامبر (محمد) است

و در بیت دیگرى سروده است:

این ستمى است كه پیامبرى براى خواندن مردم به هدایت آمده؟ و این امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است

و در بیت دیگرى چنین گفته است:

آیا ندانستید كه ما محمد را پیامبرى یافتیم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود

و از اشعاد اوست كه مى‏گوید:

پیامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مى‏رسد پس كسى بدن سخن اقرار كرد پشیمان نخواهد شد

وى در جاى دیگرى گفته است:

یا به كتاب عجیبى كه نازل شده است ایمان آرید بر پیامبرى همچون موسى یا مانند ذوالنون

و نیز در شعر دیگر خود چنین سروده است:

پیامبر فرستاده خدا را یارى كردم كسى كه چهره سفیدش، همچون نورهاى رخشنده‏اى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مى‏كنم و به حمایت او برمى‏خیزم همچون حمایت پشتیبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است

از دیگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فریفتن جعفر و یاران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مى‏گوید:

اى كاش مى‏دانستم كه (مقام) جعفر در میان مردم چگونه است؟ و نیز مى‏دانستم (مقام) عمرو و خویشان مخالف با پیامبر چگونه است؟

صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود: اولین نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پیغمبر (ص) نماز مى‏خواند و على بن ابیطالب (ع) نیز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نیز با او بود، به على نزدیك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمویت نماز بخوان.هنگامى كه پیامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پیشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسیار بازگشت و مى‏گفت:

همانا على و جعفر مورد اعتماد و امین منند در مواقع سختیها و پریشانیهاى روزگار سوگند به خدا از یارى پیامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از یارى او فروگذارى مى‏كند شما دو تن بى یاور مگذارید او را و پسر عمویتان را یارى كنید كه عموى شما، از میان سایر عموهایتان، از پدر و مادر من بوده است

این اولین نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نیز از این واقعه در كتاب الاوائل یاد كرده است.از على (ع) روایت‏شده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمویت‏باش كه از هر دشوارى زود هنگام و دیر هنگامى در امان مى‏مانى. آن گاه به من گفت:

اعتماد و امنیت در همراهى با محمد است پس با دو دست‏خود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار

همچنین ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بیت مورد خطاب قرار مى‏دهد و مى‏گوید:

ابو یعلى!بر دین احمد (پیامبر) بردبارى پیشه كن و آشكار كننده دین باش، آن‏گاه توفیق صابر بودن را یافته‏اى

و بیت زیر از جمله ابیات مشهور ابو طالب است.

تویى محمد، پیامبر هستى از همگان برتر و درخشان‏تر و سیادت داده شده هستى

اشعار فراوان دیگرى نیز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در این كتاب باعث اطاله كلام خواهد شد.با این وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پیوسته پافشارى مى‏كنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از این دنیا رخت‏بر بسته است و دلیل آنها بر این گفته روایاتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.

نگارنده در یكى از قصاید خود، درباره ابو طالب چنین سروده است:

پدرش (پدر على (ع) ) پشتیبان دین پیامبر و مدافع او بود و اگر وجود او نبود رایت دین در جهان منتشر نمى‏شد. اسلام او پنهانى بود و اگر امكان داشت او در زمانى دیگر اسلام خود را آشكار مى‏كرد همانا كیش احمد (محمد (ص) ) از بهترین دینهاى مردم است دانستم كسى است كه پیامها و اندرزها را با خود آورده است. او دین خود را پنهان مى‏كرد تا بتواند پیامبر را یارى كند و اگر روزى دین خود را آشكار مى‏كرد این امكان از او سلب مى‏شد جعفر را فراخواند و به او گفت در كنار پسر عمویت‏باش آن‏گاه كه نماز ظهر و عصر را اقامه مى‏كند.

مادر على (ع)

مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستین زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پیمان زناشویى بست و همین زن، مادر دیگر فرزندان ابو طالب است.این زن به منزله مادرى مهربان براى پیامبر به حساب مى‏آمد. محمد در دامان او پرورش یافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مى‏كرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مى‏داشت و در رسیدگى به محمد، تلاش و كوشش بیشترى از خود نشان مى‏داد.حاكم در مستدرك روایت مى‏كند كه فاطمه در زمان پیغمبر اسلام (ص) در مرتبه‏اى بزرگ از ایمان جاى داشت.وى در گرایش به اسلام پیشى جست و به مدینه هجرت كرد و چون وفات یافت، پیامبر او را در پیراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسیدند، پیامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابید و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقین خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: یا رسول الله (ص) !امروز دیدیم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پیش از این براى كس دیگرى چنین نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.یا در برخى دیگر از روایات گفته شده است تا این لباس براى او در روز قیامت، امان باشد.یا بنا بر روایت دیگرى فرمود: این لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمینى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانیدم تا خداوند بر او گشایش قرار دهد و او را از فشار قبر، ایمن كند.این زن از بهترین آفریده‏هاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نیك رفتارترین كس نسبت‏به من به شمار مى‏آمد.

حاكم در مستدرك از سعید بن مسیب از على بن حسین از پدرش از جدش على بن ابى طالب روایت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنیا را وداع گفت، پیامبر او را در پیراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبیر بر او گفت. (1) و در قبر فاطمه فرود آمد و به كناره‏هاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشاده‏تر مى‏ساخت.

پیامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بیرون آمد، در حالى كه دیدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مى‏كرد.عمر به او گفت: یا رسول الله!براى این زن كارهایى كردى كه براى كس دیگرى نكرده بودى.فرمود این زن پس از مادرم كه مرا زایید، مادر من به حساب مى‏آمد.ابو طالب كار مى‏كرد و سفره غذا مى‏گسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مى‏آورد.آن گاه این زن سهم هر یك از ما را تقسیم مى‏كرد و من براى گرفتن غذا، بار دیگر بازمى‏گشتم.این زن فرزندى به نام طالب به دنیا آورد.این طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ایشان را ناپسند مى‏داشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نیست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقیل و جعفر و على فرزندان دیگر فاطمه‏اند كه هر كدام از دیگرى ده سال بزرگ‏ترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنیا آورد.على (ع) و برادرانش نخستین هاشمیانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نیز در این باره در قصیده‏اى مى‏گوید:

مادر او (على) فاطمه است و این زن با مهربانیها و دلسوزیهایش براى احمد (پیامبر) به منزله مادر و شفیق او بود.

پیامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحت‏به سر مى‏برد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند.

فاطمه در مكه به پیامبر گروید و آن گاه به یثرب (مدینه) هجرت كرد و هیچ گاه شك و گمان، ایمان او را دستخوش آلودگى نساخت.

بهترین مخلوق خداوند یعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابید.

محمد به آن زن سخن استوارى تلقین كرد تا با آن در روز قیامت، گاهى كه خلایق همه محشور مى‏شوند، از سختى آن روز نجات یابد.

على در دامن بهترین پدر و كریم‏ترین مادر رشد كرد و از این روست كه قبیله عدنان مرتبت‏بلندى یافت و بر قبیله فهر افتخار كرد.

این زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترین شاخه درختى بودند كه ریشه‏اش هاشم موسوم به عمرو بود.

على از كسى همچون شیبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمى‏خاست، پرتو رخشنده این نسب او را بر جایش مى‏نشاند.

كنیه على (ع)

آن حضرت را به دو كنیه ابو الحسن و ابو الحسین نامیده‏اند.امام حسن (ع) در حیات پیامبر پدرش را با كنیه ابو الحسین و امام حسین (ع) او را با كنیه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پیامبر نیز وى را با هر دوى كنیه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پیامبر وفات یافت على (ع) را به این دو كنیه صدا مى‏كردند.یكى دیگر از كنیه‏هاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پیامبر برگزیده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استیعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدینه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گویى.سهل پرسید: چه بگویم؟گفت: باید على را با كنیه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پیامبر كسى على را بدین كنیت، نامگذارى نكرده است.پرسید: چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بیرون آمد و در حیاط مسجد دراز كشید و به خواب رفت.پس از او، پیغمبر (ص) پیش فاطمه آمد و از او پرسید: پسر عمویت كجاست؟فاطمه گفت: اینك او در مسجد آرمیده است.پیامبر به صحن مسجد آمد و على را دید كه ردایش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پیامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشین اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پیامبر كسى او را بدین نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هیچ اسمى از این نام دوست داشتنى‏تر نیست.»

نسایى در خصایص از عمار بن یاسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابیطالب (ع) در غزوه عشیره از قبیله ینبع با یكدیگر بودیم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتادیم تا آنكه در زیر سایه نخلها و روى زمین خاكى و بى گیاه آرمیدیم.سوگند به خدا كه جز پیامبر كسى ما را از خواب بیدار نكرد.او با پایش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمینى خاكى دراز كشیده بودیم، به خاك آلوده شدیم.در آن روز بود كه پیغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پیامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»

البته ممكن است كه این واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روایتى دیگر آمده است: چون پیامبر على را در سجده دید در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و یا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنین كن‏».

همچنین گفته شده است پیامبر با چنین كنیه‏اى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستین كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تویى.

على (ع) ، این كنیه را از دیگر كنیه‏ها بیشتر خوش مى‏داشت.زیرا پیامبر وى را با همین كنیه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى امیه و دیگران، بر آن حضرت به جز این كنیه نام دیگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقیر و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همین كنیه بود.دشمنان على، به سخنگویان دستور داده بودند تا با ذكر كنیه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و این كنیه را براى او عیب و نقصى قلمداد نمایند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گویا كه ایشان با استفاده از این عمل، لباسى پر زیب و آرایه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابیه بر پیروان امیر المؤمنین (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه این نام، تنها بر شیعیان على (ع) اختصاص یافت.

سه شنبه 1389/12/17

امام علی علیه السلام

نویسنده: مرتضی رادمهر   

كمیت مى‏گوید:

گفتند رغبت و دین او ترابى است من نیز به همین وسیله در بین آنان ادعا كنم و به این لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثیر غرة گفت: جلوه آل ابو سفیان در دین روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، یزید بن عبد الملك به او گفت: نفرین خدا بر تو باد! آیا ترابى و عصبیت؟!در این باره مؤلف در قصیده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در این دو فرزند به جاى ماند پیامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عیب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو این كنیه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نویسد: لقب على (ع) ، مرتضى، حیدر، امیر المؤمنین و انزع (و یا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ریخته باشد.) و بطین (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخیر خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبیله بنى ضبه از سپاه عایشه بیرون آمد و گفت:

ما قبیله بنى ضبه دشمنان على هستیم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پیامبر شهسوار جنگها بود من نیز نسبت‏به تشخیص برترى على نابینا و كور نیستم اما من به خونخواهى عثمان پرهیزگار آمده‏ام زیرا ولى، خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبیله ازد در روز جمل چنین سرود:

این على است و وصیى است كه پیامبر در روز نجوة با او پیمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و این گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقیا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قیس جعفى در روز جمل گفت:

آیا باید با شما جنگ كرد تا اقرار كنید كه على در بین تمام قریش پس از پیامبر برترین كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زینت داده و او را ولى نامیده است و دوست، پشتیبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پیرو فرمان گمراهى دیگر است

زحر بن قیس نیز بار دیگر چنین سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پیام‏آورى و پس از او خلیفه ما كسى كه ایستاده و كمك شده است منظور من على وصى پیامبر است كه سركشان قبایل با او در جنگ و ستیزند

این زحر در جنگ جمل و صفین با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسین (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كمیت مى‏گوید:

كثیر نیز مى‏گوید: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دین‏ها

همچنین آن حضرت به نام پادشاه مؤمنین و پادشاه دین (2) نیز ملقب بوده است.

روایت كرده‏اند كه پیامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دینى و مال پادشاه ظلمت و تاریكى است.

در روایت دیگرى آمده است: این (على) پادشاه مؤمنان و پیشواى كسانى است كه در روز قیامت‏با چهره‏هایى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعیم در حلیة الاولیا این دو روایت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى یعسوب ذكر شده و آمده است×.على (ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.یعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جویند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سیادت دارد.

دربان على (ع)

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنین در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن ثابت‏بوده است.در اینجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفین، نجاشى و اعور شنى و كسان دیگرى غیر از این دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است: نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا، على بنده اوست‏» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنین وى مى‏نویسد: آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسین (ع) نیز چنین مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زید بیهقى معروف به فرید خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاریخ حكماى اسلام مشهور است در ذیل شرح زندگانى یحیى نحوى دیلمى ملقب به بطریق، چنین مى‏گوید: «یحیى فیلسوف و ترساكیش بود و عامل امیر المؤمنین (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بیرون براند.یحیى نیز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفیه، به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى یحیى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكیم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقیع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت‏«الله الملك و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى این مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى این عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بیهقى این توقیع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعید نیست كه گفته بیهقى متین‏تر باشد.»

همچنین احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنین امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگین انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گوید: «اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگین آن حضرت بوده است.عده‏اى دیگر نقش نگین آن حضرت را«حسبى الله‏»ذكر كرده‏اند.كفعمى نیز در مصباح گوید: نقش نگین انگشترى آن حضرت‏«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعید نیست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

همسران على (ع)

نخستین همسر آن حضرت، حضرت فاطمه (ع) دخت گرامى پیامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قید حیات به سر مى‏برد با كس دیگرى پیمان زناشویى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربیع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زینب دختر پیغمبر بود ازدواج كرد.ام البنین دختر حزام بن دارم كلابیه، زن دیگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنین، آن حضرت با لیلى دختر مسعود بن خالد النهشلیة تمیمه دارمیه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عمیس خثعمى پیمان زناشویى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابیطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنیا رفت، على (ع) او را به همسرى خویش گرفت.یكى دیگر از همسران امیر المؤمنین (ع) ام حبیب دختر ربیعه تغلبیه و موسوم به صهبا بوده است.این زن از قبیله‏«سبى‏»بود كه خالد بن ولید در عین التمر بر آنها حمله برده و ایشان را به اسیرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قیس بن مسلمه حنفى و یا به قولى دیگر خولة دختر ایاس از دیگر زنان آن حضرت بوده است.همچنین على (ع) با ام سعد یا ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفى و نیز مخباة دختر امرى القیس بن عدى كلبى پیمان زناشویى بست.

فرزندان على (ع)

مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بیست و پنج تن رسانده است.شیخ مفید در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عده‏اى از علماى شیعه گویند كه فاطمه پس از وفات پیامبر (ص) جنینى كه پیامبر او را محسن نامیده بود سقط كرد.بنابر قول این عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بوده‏اند.

ابن اثیر گوید: محسن در كودكى وفات یافته است.آیا این محسن كه ابن اثیر از او نام برده غیر از آن محسنى است كه مفید از آن یاد كرده؟مسعودى و شیخ مفید فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان دیگرى همچون محمد اوسط و ام كلثوم صغرا بنت صغیر (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امیر المؤمنین (ع) اضافه كرده‏اند.

اما با توجه به گفتارها و نوشتارهایى كه از مورخان و علماى نسابه در دست داریم، چنین مى‏نماید كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بوده‏اند و شاید علت این رقم زیاد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر یك از فرزندان را، جداگانه براى دو فرزند ثبت مى‏كرده‏اند.در حالى كه این دو اسم و لقب بر یك تن اطلاق مى‏شده است.نام اولاد امیر المؤمنین على (ع) به شرح زیر ذكر شده است:

1.حسن

2.حسین.

3.زینب كبرا

4.زینت صغرا.

كه كنیه او كلثوم است.شیخ مفید گوید: مادر این چهار تن فاطمه بتول دختر پیامبر بزرگ اسلام بوده است.

5.ام كلثوم كبرا (ابن اثیر نام وى را با زینب كبرا آورده است.) مسعودى مى‏نویسد: مادر حسن، حسین، محسن، ام كلثوم كبرا و زینب كبرا، حضرت فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام (ص) است.

مى‏توان میان قول مفید كه زینب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر كرده و نظر ابن اثیر و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا نامیده‏اند، جمع به عمل آورد و به این ترتیب كه نام وى به نسبت زینب كبرا، زینب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا كه بعدا نام او را ذكر خواهیم كرد و از مادرى غیر از حضرت فاطمه به دنیا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.

6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شیخ مفید و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى كربلا بوده‏اند.مادر این چهار تن ام البنین كلابى است كه مسعودى وى را ام البنین دختر حزام وحیدیة معرفى كرده و عثمان را در شمار این چهار تن ذكر نكرده است.

11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفیه كه مادر وى خوله حنفى بوده است.

12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشته‏اند كه ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنین برمى‏آید كه این هر دو، نام یك تن باشد.

13.عبد الله و عبید الله كه هر دو در كربلا به شهادت رسیده‏اند.مادر این دو تن لیلى دختر مسعود نهشیلى است.

14.یحیى كه مادر وى اسماء بنت عمیس است.

15، 16.عمر و رقیه كه دوقلو بوده‏اند.مادر این دو ام حبیب، صهبا، دختر ربیعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنج‏سال زندگى كرد.

17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ایشان ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شیخ مفید و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و رملة بسنده كرده‏اند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساخته‏اند.

20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و شیخ مفید و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

21.ام هانى، 22.میمونه، 23.زینب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده است كه مادر وى (زینب صغرا) ام ولد (كنیز) بوده و در خانه محمد بن عقیل بن ابیطالب به سر مى‏برده است.

24.رملة صغرا، شیخ مفید و مسعودى از او نام نبرده‏اند.

25.رقیه صغرا، مسعودى از او یادى نكرده است.

26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خدیجه، 29.ام الكرام، مسعودى گوید ام الكرام همان فاطمه است.

30.ام سلمه، 31.ام ابیها، مسعودى از او یاد كرده است.

32.جمانة مكناه به ام جعفر.

33.نفیسه، درباره نام مادر او پراكنده‏گویى كرده‏اند.

پى‏نوشتها:

1. از این روایت مى‏توان پى برد كه در نماز میت كه براى شخص ارجمندى گزارده مى‏شود، مستحب است از تعداد واجب تكبیر، بیشتر گفت.چنانچه در نماز میتى كه براى حمزه گزارده شد، نیز همین عمل تكرار شد.-م.

2. یعسوب المؤمنین و یعسوب الدین.-م.

آن حضرت در سال 40 ه و در ماه رمضان در شب نوزدهم، شب چهارشنبه ضربت‏خورد و در شب جمعه، شب بیست و یكم، به شهادت رسید.این قول در میان ما معروف است و شیعه تا امروز بدان عمل مى‏كند.طبرى و ابن اثیر روایت كرده‏اند كه آن حضرت در شب جمعه نوزدهم رمضان، ضربت‏خورد و در شب یكشنبه وفات یافت.عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده است. حاكم در مستدرك از محمد بن حنفیه روایت كرده است.یا شصت و چهار یا شصت و پنج‏ساله بود كه ده یا دوازده سال آن پیش از بعثت رسول خدا (ص) و بیست و سه سال آن در معیت آن حضرت (ص) پس از بعثت، سیزده سال در مكه و ده سال در مدینه، و سى سال آن پس از وفات پیغامبر اسلام (ص) بوده است.البته اقوال دیگرى درباره سن آن حضرت نیز گفته شده است.حاكم در مستدرك از جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه على (ع) در پنجاه و شت‏سالگى به شهادت رسید.

قول اول و سوم، مشهورترین قولهاست.ابن شهر آشوب در مناقب گوید: «آن حضرت در اثر ضربتى كه در مسجد كوفه خورد، در وقت تنویر، شب جمعه، نوزدهم ماه رمضان، مجروح شد و دو روز همچنان زنده بود تا یك سوم از شب، سپس وفات یافت.وى بنابر روایت‏حضرت صادق (ع) در وقت وفات شصت و پنج‏سال و بنابر روایت عامه شصت و سه سال داشت.

حاكم در مستدرك به سند خود از عبد الرحمن بن ابو لیلى نقل كرده است: على (ع) در روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال 40 مضروب شد.و او در آن هنگام شصت و سه یا شصت و چهار سال داشت.

همچنین حاكم به سند خود از ابو بكر بن ابى شیبه نقل كرده است: «على بن ابیطالب (ع) در سال 40 هجرى در سن شصت و سه سالگى وفات یافت.وى در روز جمعه بیست و یكم ماه رمضان ضربت‏خورد و در روز یكشنبه رحلت‏یافت و در كوفه به خاك سپرده شد.

مدت خلافت آن حضرت، پنج‏سال و چهار ماه یا سه ماه كمتر بود.زیرا چنان كه گفته شد، مردم در بیست و پنجم ذى الحجه سال 35 ه با وى دست‏بیعت دادند.حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن ابو لیلى روایت كرده است: «مدت خلافت آن حضرت، پنج‏سال به جز سه ماه بود».سپس از ابو بكر بن ابى شیبه نقل كرده است كه گفت: على بن ابیطالب (ع) پنج‏سال خلافت كرد.گویا این روایت مبنى بر تسامح است.

یکشنبه 1389/12/15

حقیقت امامت

نویسنده: مرتضی رادمهر   

حقیقت امامت

مقدمه: امامت‏یكى از مسائل مهم اسلام است قرآن مجید در آیات متعدد به بیان ویژگیهاى امام پرداخته است مقاله حاضر در این زمینه تقدیم مى‏گردد.

و اما اینكه بعضى گفته‏اند: مراد از كلمات جمله!(قال انى جاعلك للناس اماما)تا آخرآیات است، تفسیرى است كه نمى‏شود بان اعتماد كرد، براى اینكه از اسلوب قرآنى هیچ سابقه‏ندارد، و معهود نیست كه لفظ كلمات را بر جملاتى از كلام اطلاق كرده باشد.

(انى جاعلك للناس اماما)امام یعنى مقتدا و پیشوائى كه مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و

كردارش پیرویش كنند، و بهمین جهت عده‏اى از مفسرین گفته‏اند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبى نیز كسى است كه امتش در دین خود بوى اقتداء میكنند، همچنانكه خداى تعالى فرموده:

(و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله، ما هیچ پیامبرى نفرستادیم مگر براى این كه باذن اوپیروى شود) (1) ، و لكن این تفسیر در نهایت درجه سقوط است.

به چند دلیل، اول اینكه كلمه: (اماما)مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه(جاعلك)است و اسم فاعل اگر بمعناى گذشته باشد عمل نمیكند و مفعول نمى‏گیرد، وقتى عمل‏میكند كه یا بمعناى حال باشد و یا آینده و بنا بر این قاعده، جمله(انى جاعلك للناس اماما)

وعده‏اى است بابراهیم ع كه در آینده او را امام میكند و خود این جمله و وعده از راه‏وحى بابراهیم(ع)ابلاغ شده، پس معلوم مى‏شود قبل از آنكه این وعده باو برسد، پیغمبر بوده كه‏این وحى باو شده، پس بطور قطع امامتى كه بعدها باو میدهند، غیر نبوتى است كه در آن حال داشته، (این جواب را بعضى دیگر از مفسرین نیز گفته‏اند).

............................................

1 - سوره نساء آیه 64

(معنى"امامت"و بیان اینكه امامت ابراهیم(ع)غیر نبوت او بوده)دوم اینكه ما در آغاز گفتار گفتیم: كه قصه امامت ابراهیم در اواخر عمر او و بعد از بشارت‏باسحاق و اسماعیل بوده، ملائكه وقتى این بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك‏كنند، در سر راه خود سرى بابراهیم(ع)زده‏اند و ابراهیم در آن موقع پیغمبرى بود مرسل، پس‏معلوم میشود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتیجه پس امامتش غیر نبوتش بوده است.

و منشا این تفسیر و تفاسیر دیگر نظیر آن، اینست كه الفاظى كه در قرآن شریف هست درانظار مردم مبتذل و بى ارج شده، چون در اثر مرور زمان زیاد بر زبانها جارى شده، خیال كرده‏اندكه معناى همه را میدانند، و همین خیال باعث‏شده بر سر آنها ایستادگى و دقت نكنند.

یكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتیم مفسرین آن را همه جا و بطور مطلق بمعناى‏نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كرده‏اند، در حالیكه چنین نیست و اشكالش را فهمیدى.

بعضى دیگر از مفسرین آن را بمعناى خلافت و یا وصایت و یا ریاست در امور دین و دنیاگرفته‏اند - و هیچ یك از اینها نبوده - براى اینكه معناى نبوت اینستكه شخصى از جانب خدااخبارى را تحمل كند و بگیرد، و معناى رسالت هم اینستكه بار تبلیغ آن گرفته‏ها را تحمل كند.

و تقدم و مطاع بودن نمیتواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باین معنا است‏كه اوامر و نظریه‏هاى او را اطاعت كنند، و این از لوازم نبوت و رسالت است.

و اما خلافت و همچنین وصایت معنائى نظیر نیابت دارد و نیابت چه تناسبى با امامت

میتواند داشته باشد؟و اما ریاست در امور دین و دنیا آن نیز همان معناى مطاع بودن را دارد، چون‏ریاست بمعناى اینستكه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد.

پس هیچ یك از این معانى با معناى امامت تطبیق نمیكند، چون امامت باین معنا است كه‏شخص طورى باشد كه دیگران از او اقتداء و متابعت كنند، یعنى گفتار و كردار خود را مطابق‏گفتار و كردار او بیاورند و با این حال دیگر چه معنا دارد كه به پیغمبرى كه واجب الاطاعه و رئیس‏است، بگویند: (انى جاعلك للناس نبیا، من مى‏خواهم تو را پیغمبر كنم و یا مطاع مردم سازم، تاآنچه را كه با نبوت خود ابلاغ مى‏كنى اطاعت كنند، و یا مى‏خواهم تو را رئیس مردم كنم، تا در امردین امر و نهى كنى، و یا مى‏خواهم تو را وصى یا خلیفه در زمین كنم، تا در میان مردم درمرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟.

پس امامت بمعناى هیچ یك از این كلمات نیست، و چنان هم نیست كه همه آن كلمات براى‏خود معنائى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنائى نداشته و صرفا عنایتى لفظى و تفننى‏در عبارت باشد، چون صحیح نیست به پیغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود:

من تو را بعد از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و یا هر عبارت دیگرى كه این‏معنا را برساند، هر چند كه عنایت لفظى در كار باشد براى اینكه محذورى كه گفتیم با این حرف‏هابرطرف نمى‏شود، و عنایت لفظى اشكال را رفع نمیكند و مواهب الهى صرف یك مشت مفاهیم‏لفظى نیست، بلكه هر یك از این عناوین عنوان یكى از حقایق و معارف حقیقى است و لفظ‏امامت از این قاعده كلى مستثنى نیست، آن نیز یك معناى حقیقى دارد، غیر حقایق دیگرى كه‏الفاظ دیگر از آن حكایت مى‏كند.

(حقیقتى كه در تحت عنوان"امامت"است)

حال ببینیم آن حقیقت كه در تحت عنوان امامت است چیست؟(در قرآن"امامت"و"هدایت"با هم آورده شده‏اند)نخست باید دانست كه قرآن‏كریم هر جا نامى از امامت مى‏برد، دنبالش متعرض هدایت میشود، تعرضى كه گوئى میخواهد كلمه‏نامبرده را تفسیر كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهیم مى‏فرماید: (و وهبنا له اسحق‏و یعقوب نافلة، و كلا جعلنا صالحین، و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، ما بابراهیم، اسحاق را دادیم، وعلاوه بر او یعقوب هم دادیم، و همه را صالح قرار دادیم، و مقرر كردیم كه امامانى باشند بامر ماهدایت كنند). (1) و نیز مى‏فرماید: (و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا، و كانوا بایاتنا یوقنون، و ما از ایشان امامانى قرار دادیم كه بامر ما هدایت مى‏كردند، و این مقام را بدان جهت‏یافتند كه‏صبر مى‏كردند، و بایات ما یقین میداشتند). (2)

............................................

1 - سوره انبیاء آیه 73

2 - سوره سجده آیه 24

كه از این دو آیه بر مى‏آید وصفى كه از امامت كرده، وصف تعریف است و میخواهد آنرابمقام هدایت معرفى كند از سوى دیگر همه جا این هدایت را مقید بامر كرده، و با این قید فهمانده‏كه امامت بمعناى مطلق هدایت نیست، بلكه بمعناى هدایتى است كه با امر خدا صورت مى‏گیرد واین امر هم همانست كه در یكجا در باره‏اش فرموده: (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له كن فیكون، فسبحان الذى بیده ملكوت كل شى‏ء، امر او وقتى اراده چیزى كند تنها همین است كه بان چیزبگوید بباش، و او هست‏شود، پس منزه است‏خدائیكه ملكوت هر چیز بدست او است)، (1) و نیزفرموده: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر: امر ما جز یكى نیست آنهم چون چشم بر هم زدن). (2) و انشاء الله بزودى در تفسیر این آیه بیان خواهیم كرد كه: امر الهى كه آیه اول آنرا ملكوت‏نیز خوانده، وجه دیگرى از خلقت است كه امامان با آن امر با خداى سبحان مواجه میشوند، خلقتى است طاهر و مطهر از قیود زمان و مكان، و خالى از تغییر و تبدیل و امر همان چیزیست كه‏مراد بكلمه(كن)آنست و آن غیر از وجود عینى اشیاء چیز دیگرى نیست، و امر در مقابل خلق‏یكى از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است كه محكوم به تغیر و تدریج و انطباق برقوانین حركت و زمان است، ولى امر در همان چیز، محكوم باین احكام نیست، این بود اجمالى ازمعناى امر، تا انشاء الله تفصیلش در آینده بیاید.

(تفاوت میان هدایت امام و سایر هدایت‏ها)

و كوتاه سخن آنكه امام هدایت كننده‏اى است كه با امرى ملكوتى كه در اختیار دارد هدایت‏مى‏كند، پس امامت از نظر باطن یك نحوه ولایتى است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش‏چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائى از طریق نصیحت و موعظه حسنه وبالاخره صرف آدرس دادن نیست، بلكه هدایت امام دست‏خلق گرفتن و براه حق رساندن است.

قرآن كریم كه هدایت امام را هدایت بامر خدا، یعنى ایجاد هدایت دانسته، در باره هدایت‏انبیاء و رسل و مؤمنین و اینكه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، مى‏فرماید: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه لیبین لهم، فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء، هیچ رسولى نفرستادیم مگر بزبان قومش تا برایشان بیان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهدهدایت، و هر كه را بخواهد گمراه كند.) (3) و در باره راهنمائى مؤمن آل فرعون فرموده!(و قال الذى آمن: یا قوم اتبعون اهدكم سبیل‏الرشاد، و آنكس كه ایمان آورده بود بگفت: اى قوم!مرا پیروى كنید تا شما را براه رشد رهنمون‏شوم) (4) و نیز در باره وظیفه عموم مؤمنین فرموده: (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى

............................................

1 - سوره یس آیه 82 - 83

2 - سوره قمر آیه 50

3 - سوره ابراهیم آیه 4

4 - سوره مؤمن آیه 38

الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون؟چرا از هر فرقه طائفه‏اى كوچ نمى‏كنند، تادر غربت تفقه در دین كنند، و در نتیجه وقتى بسوى قوم خود بر مى‏گردند ایشانرا بیم دهند، باشد كه‏قومش بر حذر شوند) (1) كه بزودى این تفاوت كه گفتیم میان دو هدایت هست، با بیان بیشتر وروشن‏ترى روشن مى‏گردد پس دیگر كسى نگوید چرا امر در آیه 73 انبیاء و 23 سجده را بمعناى‏ارائه طریق نگیریم براى اینكه ابراهیم ع در همه عمر این هدایت را داشت.

(صبر و یقین، براى موهبت امامت معرفى شده است)مطلب دیگریكه باید تذكر داد این است كه خداى تعالى براى موهبت امامت‏سببى معرفى‏كرده، و آن عبارتست از صبر و یقین و فرموده: (لما صبروا و كانوا بایاتنا یوقنون)الخ، كه بحكم‏این جمله، ملاك در رسیدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در این آیه، صبر مطلق آمده، و در نتیجه مى‏رساند كه شایستگان مقام امامت در برابر تمامى صحنه‏هائیكه براى‏آزمایششان پیش مى‏آید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر مى‏كنند، در حالیكه قبل‏از آن پیشامدها داراى یقین هم هستند.

حال باید ببینیم این یقین چه یقینى است؟و چون سراغ آنرا از قرآن مى‏گیریم، مى‏بینیم درباره همین ابراهیمى كه در آخر بمقام امامتش رسانیده، مى‏فرماید: (و كذلك نرى ابراهیم ملكوت‏السموات و الارض و لیكون من الموقنین، و ما این چنین ملكوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان‏دادیم، تا چنین و چنان شود، و نیز از موقنان گردد) (2) و این آیه بطوریكه ملاحظه مى‏فرمائید، بظاهرش مى‏فهماند كه نشان دادن ملكوت بابراهیم مقدمه بوده براى اینكه نعمت‏یقین را بر اوافاضه فرماید، پس معلوم میشود یقین هیچ وقت از مشاهده ملكوت جدا نیست، همچنانكه از ظاهرآیه(كلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، نه، اگر شما به علم یقین میدانستید حتما دوزخ رامیدیدید) (3) و آیات: (كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا یكسبون، كلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون - تا آنجا كه مى‏فرماید كلا ان كتاب الابرار لفى علیین، و ما ادریك ما علیون كتاب مرقوم، یشهده‏المقربون، نه، اینها همه بهانه است علت واقعى كفرشان این است كه اعمال زشتشان بر دلهاشان‏چیره گشت، نه، ایشان امروز از پروردگار خود در پس پرده‏اند، - تا آنجا كه مى‏فرماید: نه، بدرستیكه كتاب ابرار در علیین است، و تو نمى‏دانى علیین چیست؟كتابى است نوشته شده، كه‏تنها مقربین آن را مى‏بینند). (4) این معنا استفاده مى‏شود، چون این آیات دلالت دارد بر اینكه مقربین‏كسانى هستند كه از پروردگار خود در حجاب نیستند، یعنى در دل، پرده‏اى مانع از دیدن‏پروردگارشان ندارند، و این پرده عبارتست از معصیت و جهل، و شك، و دلواپسى، بلكه آنان اهل

............................................

1 - سوره توبه آیه 122

2 - سوره انعام آیه 75

3 - سوره تكاثر آیه 6

4 - سوره مطففین آیه 14 - 21

یقین بخدا هستند، و كسانى هستند كه علیین را میبینند، همچنانكه دوزخ را مى‏بینند.

و سخن كوتاه اینكه امام باید انسانى داراى یقین باشد، انسانى كه عالم ملكوت برایش‏مكشوف باشد، و با كلماتى از خداى سبحان برایش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت كه‏گفتیم: ملكوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحیه باطن این عالم.

(باطن دلها و اعمال و حقیقت آن بر امام مكشوف است)و با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبى مى‏فهمیم كه جمله: (یهدون بامرنا)دلالتى روشن‏دارد، بر اینكه آنچه كه امر هدایت متعلق بدان مى‏شود، عبارتست از دلها، و اعمالى كه بفرمان دلهااز اعضاء سر مى‏زند، پس امام كسى است كه باطن دلها و اعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضراست، و از او غایب نیست، و معلوم است كه دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات داراى دوناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال براى امام حاضر است، لا جرم امام‏بتمامى اعمال بندگان چه خیرش و چه شرش آگاه است، گوئى هر كس هر چه میكند در پیش روى‏امام میكند.

و نیز امام مهیمن و مشرف بر هر دو سبیل، یعنى سبیل سعادت و سبیل شقاوت است، كه‏خداى تعالى در این باره مى‏فرماید: (یوم ندعوا كل اناس بامامهم، روزى كه هر دسته مردم را باامامشان مى‏خوانیم)، (1) كه بزودى در تفسیرش خواهد آمد، كه منظور از این امام، امام حق است، نه‏نامه اعمال، كه بعضى‏ها از ظاهر آن پنداشته‏اند.

پس بحكم این آیه امام كسى است كه در روزى كه باطن‏ها ظاهر مى‏شود، مردم را بطرف‏خدا سوق مى‏دهد، همچنانكه در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را بسوى خدا سوق مى‏داد، و آیه شریفه‏علاوه بر این نكته این را نیز مى‏فهماند: كه پست امامت پستى نیست كه دوره‏اى از دوره‏هاى‏بشرى و عصرى از آن اعصار از آن خالى باشد بلكه در تمام ادوار و اعصار باید وجود داشته باشد، مگر اینكه نسل بشر بكلى از روى زمین برچیده شود، خواهى پرسید: این نكته از كجاى آیه‏استفاده مى‏شود؟مى‏گوئیم: از كلمه(كل اناس)كه انشاء الله در تفسیر خود این آیه بیانش خواهدآمد، كه این جمله مى‏فهماند در هر دوره و هر جا كه انسانهائى باشند، امامى نیز هست كه شاهد براعمال ایشانست.

(امام باید ذاتا سعید و پاك و معصوم باشد)و معلوم است كه چنین مقامى یعنى مقام امامت با این شرافت و عظمتى كه دارد، هرگز دركسى یافت نمى‏شود، مگر آنكه ذاتا سعید و پاك باشد، كه قرآن كریم در این باره مى‏فرماید: (ا فمن‏یهدى الى الحق احق ان یتبع؟امن لا یهدى الا ان یهدى؟آیا كسى كه بسوى حق هدایت میكند،

............................................

1 - سوره اسراء آیه 71

سزاوارتر است باینكه مردم پیرویش كنند؟و یا آنكس كه خود محتاج بهدایت دیگرانست، تاهدایتش نكنند راه را پیدا نمیكند؟) (1) توضیح اینكه در این آیه میانه هادى بسوى حق، و بین كسى كه تا دیگران هدایتش نكنند راه‏را پیدا نمیكند، مقابله انداخته، و این مقابله اقتضاء دارد كه هادى بسوى حق كسى باشد كه چون‏دومى محتاج به هدایت دیگران نباشد، بلكه خودش راه را پیدا كند، و نیز این مقابله اقتضاء میكند، كه دومى نیز مشخصات اولى را نداشته باشد، یعنى هادى بسوى حق نباشد.

از این دو استفاده دو نتیجه عاید مى‏شود:

اول اینكه امام باید معصوم از هر ضلالت و گناهى باشد، و گر نه مهتدى بنفس نخواهد بود، بلكه محتاج بهدایت غیر خواهد بود، و آیه شریفه از مشخصات امام اینرا بیان كرد: كه او محتاج‏بهدایت احدى نیست، پس امام معصوم است، همچنانكه در سابق نیز این نكته را گفتیم.

آیه شریفه(و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، و اوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاءالزكوة، و كانوا لنا عابدین، ایشان را امامان كردیم، كه به امر ما هدایت كنند، و بایشان وحى كردیم‏فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زكات را، و ایشان همواره پرستندگان مایند). (2) نیز بر این معنادلالت دارد، چون مى‏فهماند عمل امام هر چه باشد خیراتى است كه خودش بسوى آنها هدایت‏شده، نه بهدایت دیگران، بلكه بهدایت‏خود، و بتایید الهى، و تسدید ربانى، چون در آیه نمى‏فرماید:

(و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات، ما بایشان وحى كردیم كه خیرات را انجام دهید)، بلكه فرموده:

(فعل الخیرات)را بایشان وحى كردیم و میانه این دو تعبیر فرقى است روشن، زیرا در اولى‏مى‏فهماند كه امامان آنچه میكنند خیرات است، و موجى باطنى و تایید آسمانى است، و اما در وحى‏این دلالت نیست، یعنى نمى‏فهماند كه این خیرات از امامان تحقق هم یافته، تنها میفرماید: مابایشان گفته‏ایم كار خوب كنند، و اما كار خوب میكنند یا نمیكنند نسبت بان ساكت است و در تعبیردومى فرقى میانه امام و مردم عادى نیست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده كه كار خوب كنند - البته بعضى میكنند و بعضى نمى‏كنند، ولى تعبیر اولى میرساند كه این دستور را انجام هم‏داده‏اند، و جز خیرات چیزى از ایشان سر نمیزند.

دوم اینكه عكس نتیجه اول نیز بدست مى‏آید، و آن اینست كه هر كس معصوم نباشد، او امام‏و هادى بسوى حق نخواهد بود.

(مراد از"ظالمین"در آیه مطلق هر كسى است كه ظلمى و معصیتى هر چند كوچك از او صادر شده)با این بیان روشن گردید كه مراد بكلمه(ظالمین)در آیه مورد بحث(كه ابراهیم درخواست

............................................

1 - سوره یونس آیه 35

2 - سوره انبیاء آیه 73

كرد امامت را بذریه من نیز بده، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: این عهد من بظالمین نمى‏رسد)

مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آن كسى كه یك ظلم و آنهم ظلمى بسیاركوچك مرتكب شده باشد، حال چه اینكه آن ظلم شرك باشد، و چه معصیت، چه اینكه در همه‏عمرش باشد، و چه اینكه در ابتداء باشد، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، هیچیك از این افرادنمى‏توانند امام باشند، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترین ظلمى رامرتكب نشده باشد.

در اینجا بد نیست به یك سرگذشت اشاره كنم، و آن این است كه شخصى از یكى ازاساتید ما پرسید: به چه بیانى این آیه دلالت بر عصمت امام دارد؟او در جواب فرمود: مردم بحكم‏عقل از یكى از چهار قسم بیرون نیستند، و قسم پنجمى هم براى این تقسیم نیست، یا در تمامى‏عمر ظالمند، و یا در تمامى عمر ظالم نیستند، یا در اول عمر ظالم و در آخر توبه‏كارند، و یا بعكس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهیم ع شانش، اجل از این است كه از خداى تعالى‏درخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذریه‏اش بدهد، پس بطور قطع دعاى‏ابراهیم شامل حال این دو دسته نیست.

باقى مى‏ماند دوم و سوم، یعنى آنكسى كه در تمامى عمرش ظلم نمیكند، و آن كسیكه اگر دراول عمر ظلم كرده، در آخر توبه كرده است، از این دو قسم، قسم دوم را خدا نفى كرده، باقى‏مى‏ماند یك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هیچ ظلمى مرتكب نشده، پس از چهار قسم‏بالا دو قسمش را ابراهیم از خدا نخواست، و از دو قسمى كه خواست‏یك قسمش مستجاب شد، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد.

(هفت نكته كه در باره امام و امامت از آیه كریمه بانضمام آیات دیگر استفاده مى‏شود)از بیانیكه گذشت چند مطلب روشن گردید:

اول: اینكه امامت مقامى است كه باید از طرف خداى تعالى معین و جعل شود.

دوم: اینكه امام باید بعصمت الهى معصوم بوده باشد.

سوم: اینكه زمین مادامى كه موجودى بنام انسان بر روى آن هست، ممكن نیست از وجودامام خالى باشد.

چهارم: اینكه امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.

پنجم: اینكه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه كه مردم‏میكنند آگاه است.

ششم: اینكه امام باید بتمامى ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش ودنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.

هفتم اینكه محال است با وجود امام كسى پیدا شود كه از نظر فضائل نفسانى مافوق امام‏باشد.

و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، كه از آیه مورد بحث در صورتى كه‏منضم با آیات دیگر شود استفاده مى‏شود(و خدا راهنما است).

(امامت مستلزم اهتداء به حق است نه بالعكس)حال خواهى گفت: اگر هدایت امام بامر خدا باشد، یعنى هدایتش بسوى حق باشد، كه آن‏هم ملازم با اهتداء ذاتى او است، همچنانكه از آیه: (ا فمن یهدى الى الحق احق ان یتبع)الخ، استفاده گردید، باید همه انبیاء امام هم باشند، براى اینكه نبوت هیچ پیغمبرى جز با اهتداء از جانب‏خداى تعالى، و بدون اینكه از كسى بگیرد و یا بیاموزد، تمام نمى‏شود، و وقتى بنا شد موهبت نبوت‏مستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشكال، عود مى‏كند و بخودتان برمى‏گردد كه با آنكه‏ابراهیم سالها بود كه داراى مقام نبوت بود، و بحكم گفتار شما امامت را هم داشت، دیگر چه معنادارد به او بگوئید حالا كه خوب از امتحان در آمدى، تو را امام میكنیم.

در جواب مى‏گوئیم: آنچه از بیان سابق بدست آمد، بیانیكه از آیه استفاده كردیم، تنها این‏بود كه هدایت بحق كه همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عكس آنرا كه هر كس‏داراى اهتداء بحق است باید بتواند دیگرانرا هم بحق هدایت كند، و خلاصه باید امام باشد، هنوزبیان نكردیم.

در آیه شریفه: (و وهبنا له اسحق و یعقوب، كلا هدینا، و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود، و سلیمان و ایوب، و یوسف، و موسى، و هارون، و كذلك نجزى المحسنین.و زكریا، و یحیى، و عیسى، و الیاس، كل من الصالحین، و اسمعیل، و الیسع، و یونس، و لوطا و كلا فضلنا على العالمین، و من آبائهم، و ذریاتهم، و اخوانهم، و اجتبیناهم، و هدیناهم، الى صراط مستقیم.ذلك هدى الله‏یهدى به من یشاء من عباده، و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا یعملون.اولئك الذین آتیناهم‏الكتاب و الحكم و النبوة، فان یكفر بها هؤلاء، فقد وكلنا بها قوما لیسوا بها بكافرین.اولئك الذین‏هدى الله، فبهدیهم اقتده) (1) هم این ملازمه نیامده، بلكه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اینكه هدایت‏غیر بحق را هم آورده باشد.

اینك براى اطمینان خاطر خواننده عزیز، ترجمه آیات را مى‏آوریم تا خود بدقت در آن تدبركند: (ما اسحاق و یعقوب را به ابراهیم دادیم، و همه ایشانرا هدایت كردیم، نوح را هم قبلا هدایت‏كرده بودیم، و همچنین از ذریه او، داود و سلیمان و ایوب، و یوسف و موسى، و هارون را، و ما این

............................................

1 - سوره انعام آیه 90

چنین نیكوكاران را پاداش میدهیم.و نیز زكریا، و یحیى، و عیسى، و الیاس، را كه همه ازصالحان بودند، و نیز اسماعیل و یسع، و یونس، و لوط، را كه هر یك را بر عالمین برترى دادیم.

و نیز از پدران ایشان، و ذریاتشان، و برادرانشان، كه علاوه بر هدایت و برترى، اجتباء هم دادیم وهدایت بسوى صراط مستقیم ارزانى داشتیم، این هدایت، هدایت‏خداست، كه هر كس از بندگان‏خود را بخواهد با آن هدایت مى‏كند، و اگر بندگانش شرك بورزند، اجر كارهائى كه مى‏كنند حبطخواهد شد.و اینها همانهایند كه كتاب و حكم و نبوتشان دادیم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدایت‏كفر بورزند مردمى دیگر را موكل بر آن كرده‏ایم، كه هرگز بان كفر نمى‏ورزند.و آنان كسانى‏هستند كه خدا هدایتشان كرده، پس بهدایتشان اقتداء كن).

بطوریكه ملاحظه مى‏كنید، در این آیات براى جمع كثیرى از انبیاء، اهتداء بحق را اثبات‏كرده، ولى هدایت دیگرانرا بحق، اثبات نكرده، و در آن سكوت كرده است.

و از سیاق این آیات بطوریكه ملاحظه مى‏كنید بر مى‏آید: كه هدایت انبیاء ع‏چیزیست كه وضع آن تغییر و تخلف نمى‏پذیرد و این هدایت بعد از رسول خدا(ص)هم، همچنان‏در امتش هست، و از میانه امتش برداشته نمى‏شود، بلكه در میانه امت او آنانكه از ذریه ابراهیم‏ع هستند، همواره این هدایت را در اختیار دارند، چون از آیه شریفه: (و اذ قال ابراهیم‏لابیه و قومه اننى براء مما تعبدون، الا الذى فطرنى فانه سیهدین، و جعلها كلمة باقیة فى عقبه، لعلهم‏یرجعون، و چون ابراهیم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مى‏پرستید بیزارم، تنها آن كس رامى‏پرستم كه مرا بیافرید، و بزودى هدایت مى‏كند، و خداوند آن هدایت را كلمه‏اى باقى در عقب‏ابراهیم قرار داد، باشد كه بسوى خدا باز گردند). (1) ، بر میاید كه ابراهیم دو مطلب را اعلام كرد، یكى بیزاریش را از بت‏پرستى در آن حال، و یكى داشتن آن هدایت را در آینده.

و این هدایت، هدایت به امر خداست، و هدایت‏حق است، نه هدایت بمعناى راهنمائى، كه‏سر و كارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهیم ع در آن ساعت كه این سخن را مى‏گفت‏هدایت بمعناى راهنمائى را دارا بود، چون داشت از بت‏پرستى بیزارى مى‏جست، و یكتاپرستى‏خود را اعلام مى‏كرد، پس آن هدایتى كه خدا خبر داد بزودى بوى مى‏دهد، هدایتى دیگر است.

و خدا هم خبر داد كه هدایت باین معنا را كلمه‏اى باقى در دودمان او قرار مى‏دهد.و این‏مورد یكى از مواردى است كه قرآن كریم لفظ كلمه را بر یك حقیقت‏خارجى اطلاق كرده، نه برسخن، همچنانكه آیه: (و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها، كلمه تقوى را لازم لا ینفك آنان كرد،

............................................

1 - سوره زخرف آیه 28

و ایشان از سایرین سزاوارتر بدان بودند) (1) ، مورد دوم این اطلاق است.

از آنچه گذشت این معنا روشن گردید، كه امامت بعد از ابراهیم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدایا در ذریه‏ام نیز بگذار، فرمود، عهد من به ستمكاران نمى‏رسد)هم اشاره‏اى بدین‏معنا دارد، چون ابراهیم از خدا خواست تا امامت را در بعضى از ذریه‏اش قرار دهد، نه در همه، وجوابش داده شد كه در همین بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمى‏رسد، و پر واضح است كه‏همه فرزندان ابراهیم و نسل وى ستمگر نبوده‏اند، تا نرسیدن عهد به ستمگران معنایش این باشدكه هیچ یك از فرزندان ابراهیم عهد امامت را نائل نشوند، پس این پاسخى كه خداوندبه درخواست او داد، در حقیقت اجابت او بوده، اما با بیان اینكه امامت عهدى است، و عهد خداى‏تعالى به ستمگران نمى‏رسد.

(لا ینال عهدى الظالمین)الخ، در این تعبیر اشاره‏اى است به اینكه ستمگران در نهایت درجه‏دورى از ساحت عهد الهى

هستند، پس این جمله استعاره‏اى است بكنایه.%] ............................................

1 - سوره فتح آیه 26

المیزان جلد 1 صفحه 408

علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه

یکشنبه 1389/12/15

کتاب مقدس

نویسنده: مرتضی رادمهر   

10-6- تكمیل تورات

حضرت عیسى مسیح (ع ) در موعظه بر روى كوه ، رسالت خود را چنین شرح داد:
(17) گمان مبرید كه آمده ام تا تورات یا صحف انبیا را باطل سازم ، نیامده ام تا باطل بنمایم ، بلكه تا تمام كنم (18) زیرا هر آینه به شما مى گویم تا آسمان و زمین زایل نشود همزه اى با نقطه اى از تورات هرگز زایل نخواهد شد، تا همه واقع شود (19) پس هر كه یكى از این احكام كوچكترین (یعنى جزئى ترین حكم تورات ) را بشكند و به مردم چنین تعلیم دهد، در ملكوت آسمان كمترین شمرده خواهد شد؛ اما هر كه به عمل آورد و تعلیم نماید او در ملكوت آسمان بزرگ خواندهم خواهد شد...(38) شنیده اید كه گفته شده است چشمى به چشمى و دندانى به دندانى (39) لیكن من به شما مى گویم با شریر مقاومت مكنید، بلكه هر كه به رخساره راست تو طپانچه زند دیگرى را نیز به سوى او بگردان ...)) (متى 5:17-48).
برخى از افراد عبارت فوق را به معناى تسلیم در برابر ستمكاران و پذیرش ستم آنان دانسته اند، اما مى توان گفت كه این سخن یك توصیه اخلاقى مبالغه آمیز است و تنها به عفو و بخشایش در امور شخصى دلالت مى كند. دستورهاى اكید و فراوانى مانند آن ، مبنى بر صبر و عفو بدكاران و سلام دادن به افراد بى فرهنگ و بزرگوارى ورزیدن برابر ناهنجاریهاى ایشان در قرآن مجید و احادیث اسلامى یافت مى شود و سیره اولیاى الهى بر آن گواهى مى دهد.(4)
حضرت امیرالمؤ منین على (ع ) یكى از صفات پسندیده انسان تقواپیشه را این مى داند كه از كسى كه به او ستم روا داشته ، گذشت مى كند: ((یعفو عمن ظلمه و یعطى من حرمه و یصل من قطعه .)) (5) همچنین آن حضرت در نامه به امام حسن مجتبى (ع ) به امورى از این قبیل سفارش مى كند و مى افزاید: ((نباید این دستور العمل را در غیر مورد آن ، یا نسبت به كسى كه شایسته آن نیست ، اجرا كرد.)) (6) در روایتى نیز مى خوانیم كه امام جعفر صادق (ع ) همین عبارت مربوط به طپانچه زدن را به حضرت مسیح (ع ) است . (7)در موردى دیگر از انجیل مى خوانیم :
(21) آنگاه پطرس نزد او آمده ، گفت : ((خداوندا چند مرتبه برادرم به من خطا ورزد، مى باید او را آمرزید آیا تا هفت مرتبه ؟)) (22) عیسى بدو گفت : ((تو را نمى گویم تا هفت مرتبه ، بلكه تا هفتاد هفت (70*7) مرتبه )) (متى 18:21-22، لوقا 17:3-4).
به گفته یوحنا، هنگامى كه حضرت عیسى مسیح (ع ) را دستگیر كردند، یكى از دشمنان به او طپانچه زد. آن حضرت فورا اعتراض كرد و گفت : ((براى چه مى زنى ؟)) (یوحنا 18:22-23).
همچنین ، با آنكه حضرت مسیح (ع ) عدم مقاومت در برابر شریر را توصیه كرده ، شاگردان و پیروان وى این سفارش را مربوط به امور شخصى مى دانستند و در برابر زورگویان كاملا مقاومت مى كردند (شرح این مقاومتها در كتاب اعمال رسولان آمده است ). آنان براى اینكه بتوانند در برابر پادشاهان و دشمنان دین ایستادگى كنند به درگاه الهى چنین دعا كردند:
(24) ((خداوندا، تو آن خدا هستى كه آسمان و زمین و دریا و آنچه را در آنهاست آفریدى ... (27) زیرا كه فى الواقع بر بنده قدوس تو عیسى كه او را مسح كردى ، هیرودیس و پنطیوس پیلاطس با امتها و قومهاى اسرائیل با هم جمع شدند (28) تا آنچه را كه دست و راءى تو از قبل مقدر فرموده بود، بجا آورند (29) الآن اى خداوند به تهدیدات ایشان نظر كن و غلامان خود را عطا فرما تا به دلیرى تمام به كلام تو سخن گویند.)) (اعمال رسولان 4:24-29).
هنگامى كه بزرگان یهود دیدند تعالیم عیسى منافع آنان را مورد تهدید قرار مى دهد، براى كشتن او توطئه كردند. یكى از شاگردان او به نام یهوداى اسخریوطى به وى خیانت كرد. آنگاه عیسى كه به اتهام توطئه براندازى حكومت استعمارى روم ، تحت تعقیب قرار گرفته بود، به مقامات رومى سپرده شد. به نوشته اناجیل ، وى در آخرین شب زندگى ، عشاى ربانى را با شاگردان خود صرف نظر كرد. پس از شام آخر، مقامات رومى او را دستگیر كردند و به محكمه بردند و در آنجا به اعدام محكوم شد.
طبق تعلیم اناجیل ، عیسى مصلوب شد، روى صلیب مرد و او را دفن كردند. پس از سه روز، خدا او را از مرگ برخیزاند. وى چندین بار براى شاگردان خود ظاهر شد، سپس به آسمان رفت . در روز عید گلریزان (پنحاهه ، پنطیكاست ) روح القدس در رسولان حلول كرد و پس از ایشان جماعتى را پدید آورد كه در طى قرون و اعصار، رسالت عیسى (ع ) را به دوش داشتند و چون او عمل مى كردند.
7. رسولان
حضرت عیسى مسیح (ع ) در آغاز قیام خویش ، یارانى را برگزید تا به نشر دعوت وى كمك كنند. این موضوع در پایان سوره صف آمده است و در اناجیل مى خوانیم :
(18) و چون عیسى به كناره دریاى جلیل مى خرامید، دو برادر یعنى شمعون مسمى به ((پطرس )) و برادرش اندریاس را دید كه دامى در دریا مى اندازد؛ زیرا صیاد بودند (19) بدیشان گفت : ((از عقب من آیید تا شما را صیاد مردم گردانم )) (20) در ساعت دامها را گذارده ، از عقب او روانه شدند (متى 4:18-20؛ مرقس 1:16-18).
این یاران را معمولا ((شاگردان )) عیسى مى نامند. او دوازده تن از آنان را برگزید و آنان را ((رسول )) نامید (لوقا 6:13). قرآن مجید رسولان حضرت عیسى (ع ) را ((حوارى )) مى نامد كه در زبان حبشى به همین معنى است . او مى خواست هنگامى كه پیروزمندانه بر كرسى جلال مى نشیند، آنان نیز بر دوازده كرسى بنشیند و بر دوازده بسط بنى اسرائیل داورى كنند (متى 19:28).
نام دوازده رسول حضرت عیسى (ع ) در اناجیل (متى 10:2-4؛ مرقس ‍ 3:16-19؛ لوقا 6:14-16؛ اعمال رسولان 1:13) از این قرار است .
1. شمعون (پطرس )؛
2. اندریاس (برادر پطرس )؛
3. یعقوب (پسر زجبدى )؛
4. یوحنا (برادر یعقوب )؛
5. فیلیپس ؛
6. برتولما؛
7. توما؛
8. متى ؛
9. یعقوب (پسر حلفى )؛
10. تدى (به گفته لوقا: یهودا برادر یعقوب )؛
11. شمعون غیور؛
12. یهوداى اسخریوطى .
به گفته اناجیل ، همان طور كه عیسى پیشگویى كرده بود، همه رسولان در مورد او لغزش خوردند و هنگام دستگیرى وى ، او را رها كردند و گریختند. یهوداى اسخریوطى نیز قبلا با مراجعه به بزرگان یهود، براى كمك به دستگیرى عیسى اعلام امادگى كرده بود و به همین منظور، وى را به آنان نشان داد و در مقابل آن پولى گرفت . پس از رفتن حضرت عیسى ، یازده رسول دیگر با انتخاب فردى به نام ((مقیاس ))به جاى یهوداى اسخریوطى ، عدد دوازده را كامل كردند (اعمال رسولان 1:15 - 26).
بزرگترین رسول شمعون است كه حضرت عیسى (ع ) وى را ((پطرس ))یعنى ((صخره ))نامید و او را سنگ زیر بناى كلیسا یعنى جامعه مسیحیت قرار داد:
(18) ((و من نیز تو را مى گویم كه تویى پطرس وبر این صخره ، كلیساى خود را بنا مى كنم و ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهد یافت (18) و كلیدهاى ملكوت آسمان را به تو مى سپارم و آنچه در زمین ببندى ، در آسمان بسته گردد و آنچه در زمین گشایى ، در آسمان كشاده شود.))(متى 16: 18 - 19؛ 21: 15 - 19).
یوحنا در خردسالى رسول شده (یوحنا 13:23 - 25 و 21: 20) و به عقیده مسیحیان ، انجیل خود را در سن پیرى ، در پایان قرن اول نوشته است . متاى رسول نیز یكى از اناجیل را نوشته است . همچنین برخى از رساله هاى عهد جدید به پطرس یوحنا و رسولان دیگر منسوب شده است . چندین انجیل و رساله اپوكریفایى را به رسولان نسبت داده اند و بعضى از جوامع مسیحى سابقه كلیساى خود را به برخى از رسولان مى رسانند.
با آنكه حضرت عیسى (ع ) پطرس را به جانشینى خود برگزیده بود، رسول دیگرى به نام ((پولس ))عملا موقعیت بهترى پیدا كرد و معمار مسیحیت كنونى شد. نام این شخص در آغاز، ((شاؤ ول ))بود كه از نامهاى عبرى است و تلفظ یونانى آن ((ستولس ))مى شود .او پس از قبول مسیحیت ، نام خود با به ((پولس )) تغییر داد كه ترجمه یونانى واژه ((شاؤ ول ))و به معناى ((كوچك ))است .
وى با آنكه یك یهود متعصب بود، تابعیت رومى داشت و پس از رفتن حضرت عیسى (ع )، به آزار مسیحیان مشغول بود تا اینكه مدعى شد هنگامى كه براى دستگیرى برخى مسیحیان از شهر قدس به دمشق مى رفته است ، نور عیسى را در راه دیده و به دستور او مسیحى شده است (اعمال رسولان 9: 1 - 31).
پولس با شور و نشاط فراوان به تبلیغ مسیحیت آغاز كرد و در این راه بسیار رنج كشید. او كه مدعى رسالت از جانب حضرت مسیح بود، به مناطق مختلف سفر كرد و مسیحیت را به اطراف دریاى مدیترانه گسترش ‍ داد. رساله هایى نیز به تازه مسیحیان آن مناطق نوشت و به آنان رهنمود داد. برخى از این رساله ها در كتاب عهد جدید گرد آمده است .
اندیشه هاى تازه پولس میان رسولان تنش مى آفرید و درگیریهاى وى با پطرس و سایر رسولان ، در كتاب اعمال رسولان و رساله هاى خود او منعكس شده است . وى مى نویسد: ((اما چون پطرس به انطاكیه آمد، او را روبرو مخالفت نمودم ؛ زیرا كه مستوجب ملامت بود.))(رساله به غلاطیان 2: 11).
پولس هنگام برشمردن فضائل خویش و خطرهایى كه در راه تبلیغ مسیحیت بر خود هموار كرده است ، به ((برادران كذبه ))اشاره مى كند و مقصود او رسولانى است كه با اندیشه هاى او مخالفت مى كرده اند:
(22) آیا عبرانى هستند، من نیز هستم . اسرائیلى هستند، من نیز هستم . از ذریت ابراهیم هستند، من نیز مى باشم (23) آیا خدام مسیح هستند، چون دیوانه حرف مى زنم من بیشتر هستم . در محنتها افزونتر، در تازیانه ها زیادتر، در زندانها بیشتر، در مرگها مكرر (24) از یهودیان پنج مرتبه ، از چهل یك كم ، تازیانه خوردم (25) سه مرتبه مرا چوب زدند، یك دفعه سنگسار شدم ، سه كرت شكسته كشتى شدم ، شبانه روزى در دریا به سر بردم (26) در سفرها بارها، در خطرهاى نهرها، در خطرهاى دزدان ، در خطرهاى از قوم خود، در خطرها از امتها، در خطرها در شهر، در خطرها در بیابان ، در خطرها در دریا، در خطرها در میان برادران كذبه (27) در محنت و مشقت ، در بیخوابیها بارها، در گرسنگى و تشنگى ، در روزها بارها، در سرما و عریانى (28) بدون آنچه علاوه بر اینهاست ، آن بارى كه هر روزه بر من است یعنى اندیشه براى همه كلیساها (29) كیست ضعیف كه من ضعیف كه من ضعیف نمى شوم ؟ كه لغزش مى خورد كه من نمى سوزم (30) اگر فخر مى باید كرد، آنچه به ضعف من تعلق دارد، فخر مى كنم (31) خدا و پدر عیسى مسیح مسیح خداوند كه تا به ابد متبارك است ، مى داند كه دروغ نمى گوید (32) در دمشق ، والى حارث پادشاه ، شهر دمشقیان را براى گرفتن من محافظت مى نمود (33) و مرا از دریچه اى در زنبیلى از باره قلعه پایین كردند و از دستهاى وى رستم (رساله دوم به قرنتیان 11: 22 - 33).
گفته مى شود كه پولس در حدود سالهاى 64 - 67 در رم درگذشته است . از نظر مسیحیان جمعى از رسولان مانند پطرس و پولس شهید شده اند. آرامگاه پطرس در تپه واتیكان شهر رم بسیار اهمیت دارد و از دیر باز مركز مسیحیت كاتولیك بوده است . كلیساى ((سنت پیتر))و كاخها و باغهاى اطراف آن از زیباترین آثار هنرى جهان است . در كتابهاى تاریخى مستقل هیچ چیز درباره رسولان یافت نمى شود.

8- پایه گذارى كلیسا

هر یك از چهار انجیل زندگینامه و مقدارى از سخنان حضرت عیسى (علیه السلام ) را مى آوردند، ولى عمده اهتام آنها به پیام رسانى آن حضرت مربوط مى شود. همچنین داستان مصلوب شدن وى در پایان هر چهار انجیل آمده است . به طورى كه از اناجیل به دست مى آید، آن حضرت زاهدى پرشور بود كه براى اصلاح جامعه پوسیده و فرسوده فلسطین در عصر خود برنامه گسترده اى داشت و براى اجراى آن نهایت سعى و كوشش را به عمل آورد، ولى موفقیت وى در آن زمان بسیار ناچیز بود. اما به خاطر پایه گذارى كلیسا یعنى جامعه مسیحى كه از چند شاگرد تشكیل شده بود، پس از رفتن وى و با گذشت سالیان دراز،اندك اندك دینى كه به وى منسوب بود، پاگرفت . از نظر تاریخ نگاران نقش پولس كه پس از وى مسیحى شد، در ترویج مسیحیت بسیار مهم است . ولى مسیحیان نقش روح القدس را در این كار مهم مى دانند.
جامعه مسیحیت كه توصیف آن در كتاب عهد جدید آمده است ، كلیساى رسولان نامیده مى شود و مقصود از آن ، جامعه رسولان و نسل اول مسیحیت است . این جامعه از نظر زمانى به تقریب ، فاصله سالهاى 30 تا 100، یعنى از عید گلریزان تا تدوین آخرین بخش كتاب مقدس را در بر مى گیرد.
جامعه مسیحى نخستین این گونه بود:
(42) (تازه مسیحیان ) در تعلیم رسولان و مشاركت ایشان و شكستن نان و دعاها مواظبت مى نمودند (43) همه خلق ترسیدند و معجزات و علامات بسیار از دست رسولان صادر مى گشت (44) همه ایمانداران با هم مى زیستند و در همه چیز شریك مى بودند (45) و املاك و اموال خود را فروخته ، آنها را به هر كس به قدر احتیاجش تقسیم مى كردند (46) هر روزه در هیكل به یك دل پیوسته مى بودند و در خانه ها نان را پاره مى كردند و خوراك به خوشى و ساده دلى مى خوردند (47) و خدا را حمد مى گفتند و نزد تمامى خلق عزیز مى گشتند (اعمال رسولان 2:42- 47).
این عزت با گذشت زمان ، نخست از جانب یهود و سپس از جانب امپراطورى روم به دشمنى مبدل شد.
در اورشلیم جامعه اى از مسیحیان یهودى الاص به رهبرى یعقوب رسول پایه گذارى شد و تعداد افراد آن در همان شهر و سپس در سایر مناطق فلسطین گسترش یافت . فرستادگانى نیز مانند پولس و برنابا بشارت را به اقوام غیریهودى رساندند. به دنبال این قضیه ، نخستین مورد از مشكلاتى كه پیش روى كلیسا قرار داشت ، پدید آمد و این سؤ ال مطرح شد كه آیا بت پرستان تازه مسیحى ، پیش از آنكه به مسیحیت پذیرفته شوند، باید به دین و شریعت یهودى گردن نهند یا خیر؟ عقیده پولس كه مورد قبول پطرس و یعقوب نیز واقع شد، این بود كه خدا عیسى را از مردگان برخیزاند و با این عمل راه براى دوره جدیدى از نجات گشوده شد و بر این اساس ‍ مسیحیان از این پس به پیروى از شرع یهود ملزم نیستند.
آنگاه مسیحى شدن بت پرستان به بركت تبلیغ و تبشیر رسولان در همه مناطق امپراطورى روم افزایش یافت و افرادى كه از غیریهودیت به مسیحیت راه یافته بودند، در كلیساى مسیحى اكثریت یافتند. جوامع كوچك مؤ منان نیز در شهرهاى امپراطورى از سوریه تا مصر و پس از آن در آناتولى و یونان و سرانجام در ایتالیا به وجود آمدند. بر اساس ‍ منقولات سنتى ، پطرس نخست در اورشلیم ، سپس در انطاكیه و سرانجام در رم به رهبرى جامعه رسولان برگزیده شد و اعدام وى در عهد نرون در شهر رم رخ داد.

9- كتاب مقدس

كتاب مقدس مسیحیان دو بخش دارد: عهد جدید و عهد عتیق . علت این نامگذارى آن است كه مسیحیان معتقدند خدا با انسان دو پیمان بسته است : یكى پیمان كهن ، به وسیله پیامبران پیش از عیسى مسیح . در این پیمان مرتبه اى از نجات از طریق وعد، و عید، قانون و شریعت به دست مى آید. دیگرى پیمان نو، توسط خداى متجلى یعنى عیسى مسیح . در پیمان نو نجات از طریق محبت حاصل مى شود. به این معنا كه طبق اعتقاد آنان ، خداى پسر به شكل انسان مجسم مى شود، گناهان بشر را برخود مى گیرد و با تحمل رنج صلیب ، كفاره گناهان مى شود. تا آنجا كه تاریخ نشان مى دهد، این عقیده ، با وجود دورى آن از عقل و منطق ، زیربناى مسیحیت بوده است . در انجیل یوحنا چنین مى خوانیم :
(16) زیرا خداوند جهان را این قدر محبت نمود كه پسر یگانه خود را داد تا هر كه به او ایمان آورد هلاك نگردد، بلكه حیات جاودانى یابد (17) زیرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داورى كند بلكه تا به وسیله او جهان نجات یابد (یوحنا 3:16 - 17).
آن قسمت از كتاب مقدس كه درباره پیمان كهن سخن مى گوید عهد عتیق ، و آن قسمت كه درباره پیمان نو سخن مى گوید عهد جدید نامیده مى شود.
در حقیقت عهد عتیق كتاب آسمانى یهودیان است كه مسیحیان براى آن احترام قائل شده ، آن را در آغاز خود قرار داده اند.
عهد جدید به زبان یونانى نگارش یافته است . چهار انجیل در آغاز عهد جدید وجود دارد. كلمه ((انجیل )) در زبان یونانى به معناى مژده است : مژده به فرا رسیده ملكوت آسمان یا پیمان تازه .
تمام عهد جدید مورد قبول همه مسیحیان است و اپوكریفا بین آنها وجود ندارد. البته كتابهاى اپوكریفایى عهد جدید از اپوكریفاى عهد عتیق بیشتر بوده است ؛ اما در همان دو سه قرن نخست ، مسیحیان اندك اندك بر كتابهاى موجود عهد جدید اتفاق كرده اند.
ترجمه هاى بسیار زیادى از كتاب مقدس به زبانهاى گوناگون انجام گرفته است و سازمانهاى متعددى مخصوص انتشار آنها در سراسر جهان وجود دارد. از جمله آنها انجمن كتب مقدسه است كه در سال 1806 در لندن تاءسیس شد و شعبه هایى در بیشتر كشورها دارد.(8)
مجمع كتابهاى عهد عتیق و عهد جدید 66 كتاب است : عهد عتیق 39 كتاب است كه فهرست آنها در بخش یهودیت گذشت و عهد جدید 27 كتاب است كه از نظر موضوع به چهار بخش تقسیم مى شوند:
1. اناجیل ؛
2. اعمال رسولان ؛
3. نامه هاى رسولان ؛
4. مكاشفه .

1-9- اناجیل

گروه زیادى از یاران و پیروان حضرت عیسى (ع ) به نوشتن سیره آن حضرت اقدام كردند و نوشته هایى به وجود آوردند كه بعداانجیل خوانده شد. اندك اندك چهار انجیل از این انجیلها رسمیت یافت و اناجیل دیگر متروك شد.(9)
نویسندگان انجیل اول و انجیل چهارم از حورایون و نویسندگان دو انجیل دیگر از حورایون حواریون معرفى مى شوند.
میان سه انجیل اول هماهنگى وجود دارد و به این دلیل آنها را اناجیل همنوا مى نامند.
این بخش مشتمل بر 4 انجیل است :
1. انجیل متى (سیره و مواعظ مسیح با اشاره به پیشگوییهاى عهد عتیق )؛
2. انجیل مرقس (قدیمترین و كوتاهترین كتاب سیره و مواعظ مسیح )؛
3. انجیل لوقا (سیره و مواعظ مسیح با تكیه بر جزئیات )؛
4. انجیل یوحنا( متاءخرترین كتاب سیره و مواعظ مسیح با تاءكید بر مافوق بشر بودن او).

2-9- اعمال رسولان

در قرن اول ، كتابهاى زیادى پیرامون سیره رسولان مسیحیت نوشته شد، اما تنها یكى از آنها رسمیت یافت .
این بخش تنها مشتمل بر یك كتاب است به نام :
اعمال رسولان (نوشته لوقا، مؤ لف سومین انجیل در شرح حال رسولان بویژه پولس ).

3-9- نامه هاى رسولان

برخى از رسولان مسیحیت نامه هایى به جوامع و افراد مسیحى عصر خود نوشته اند. آن نامه ها اندك اندك اهمیت پیدا كرد و به عهد جدید راه یافت . سیزده نامه از پولس است كه در آنها رهنمودها، ادعاها و مشاجرات خود را نوشته است . نویسنده نامه چهاردهم نامعلوم و نویسنده نامه پانزدهم شخصى به نام یعقوب است (وى به مكتب پولس ‍ انتقاد مى كند). نامه هاى بعدى به دو تن از حواریون به نامهاى پطرس و یوحنا نسبت داده مى شود و نویسنده آخرین نامه فردى به نام یهود است .
این بخش مشتمل بر 21 نامه است :(مردم روم )؛
1. رساله پولس رسول به رومیان
2. رساله اول پولس رسول به قرنتیان (مردم قرنتس )؛
3. رساله دوم پولس رسول به قرنتیان (مردم قرنتس )؛
4. رساله پولس رسول به غلاطیان (مردم غلاطیه )؛
5. رساله پولس رسول به افسسیان (مردم افسس )؛
6. رساله پولس رسول به افسسیان (مردم افسس )؛
7. رساله پولس رسول به كولسیان (مردم كولسى )؛
8. رساله اول پولس رسول به تسالونیكیان (مردم تسالونیكى )؛
9. رساله دوم پولس رسول به تسالونیكیان (مردم تسالونیكى )؛
10. رساله اول پولس رسول به تیركمان (نام شخص )؛
11. رساله پولس رسول به تیموتاءوس (نام شخص )؛
12. رساله پولس رسول به تیطس (نام شخص )؛
13. رساله پولس رسول به فلیمون (نام شخص )؛
14. رساله به عبرانیان (نامه پولس یا فردى دیگر به یهودیان )؛
15. رساله یعقوب (براى عموم مسیحیان )؛
16. رساله اول پطرس (براى عموم مسیحیان )؛
17. رساله دوم پطرس (براى عموم مسیحیان )؛
18. رساله اول یوحنا (براى عموم مسیحیان )؛
19. رساله دوم یوحنا (براى عموم مسیحیان )؛
20. رساله یهودا (براى عموم مسیحیان ).

4-9- مكاشفه

قبل از آمدن حضرت مسیح (ع )، مكاشفه نامه هاى متعددى میان یهودیان رواج داشت كه كتاب دانیال در عهد عتیق نمونه اى از آنهاست . مسیحیان نیز كتابهاى مكاشفه اى تازه اى نوشتند، همچنین برخى از كتابهاى مكاشفه یهودیان را دستكارى كرده ، با آرمانهاى مسیحیان هماهنگ ساختند. كتاب مكاشفه یوحنا در پایان عهد جدید براى مسیحیان بسیار اهمیت دارد. یوحنا كه به اعتقاد مسیحیان ، یك حوارى كم سن و سال حضرت عیسى (ع ) بود، رؤ یاى خود را در این اثر شرح مى دهد. این كتاب كه پیشرفت مسیحیت را نوید مى دهد، در پایان عهد جدید قرار دارد. این بخش تنها مشتمل بر یك كتاب است به نام : مكاشفه یوحناى رسول .

10- اعتبار كتاب مقدس

اعتبار كتاب مقدس را از سه دیدگاه مى توان بررسى كرد:
1. دیدگاه كلسیا؛
2. دیدگاه دانشمندان بى طرف ؛
3. دیدگاه مسلمانان .

1-10- دیدگاه كلیسا

مسیحیان نسبت به كتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) نظرى كاملا موافق دارند و تمام القاب و احترامات شایسته یك كتاب آسمانى را نسبت به آن روا مى دارند و تعبیراتى مانند كتاب خدا و وحى در مورد آن كتب معمول است . دانشمند معاصر، توماس میشل مى نویسد:
مسیحیان معتقدند كه خداوند كتابهاى مقدس را به وسیله مؤ لفانى بشرى نوشته است و بر اساس این اعتقاد مى گویند كه كتابهاى مقدس یك مؤ لف الهى و یك مؤ لف بشرى دارند. به عبارت دیگر، مسیحیان معتقدند كه خدا كتاب مقدس را به وسیله الهامات روح القدس پدید آورده و براى این منظور مؤ لفانى از بشر را براى نوشتن آنها بر انگیخته و آنان را در نوشتن به گونه اى یارى كرده كه فقط چیزهایى را كه او مى خواسته است ، نوشته اند.
مسلمانان توجه مى كنند كه اعتقاد مسیحیان در این باب با عقیده اسلامى اختلاف دارد. از نظر مسیحیان خدا مؤ لف نهایى كتاب مقدس است ، جز اینكه این عمل را از طریق مؤ لفان بشرى كه كارگزاران وى بوده اند، به انجام رسانده است . مؤ لفان بشرى كه كارگزاران وى بوده اند، به انجام رسانده است . مؤ لفان بشرى كتاب مقدس هر یك در عصرى خاص ‍ مى زیسته و به رنگ زمان خود در آمده بوده اند. همچنین این مؤ لفان ، مانند دیگر انسانها با محدودیتهاى زبان و تنگناهاى علمى دست به گریبان بوده اند. اصولا مسیحیان نمى گویند كه خدا كتابهاى مقدس را بر مؤ لفان بشرى املا كرده ، بلكه معتقدند كه او به ایشان براى بیان پیام الهى به شیوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نویسندگى ویژه هر یك توفیق داده است .(10)
یهودیان و مسیحیان تورات را نوشته خود حضرت موسى (ع ) مى دانند همچنین كتب هر یك از پیامبران دیگر عهد را تاءلیف پیامبرى مى دانند كه نام وى در عنوان آن كتاب آمده است . مسیحیان درباره چهار انجیل معتقدند كه آنها سالها پس از حضرت عیسى (ع ) نگارش یافته اند و به گفته آنان در آغاز مسیحیت تنها كتابهاى عهد عتیق به عنوان كتاب خدا مطرح بودند، ولى كتب عهد جدید اندك اندك در مجامع مسیحى جنبه الهى پیدا كرد.
همه مسیحیان ، همیشه و همه جا معتقد بوده و هستند كه اناجیل كنونى زندگینامه و سخنان حضرت عیسى (ع ) است كه متى ، مرقس ، لوقا، و یوحنا آنها را نوشته اند. در آغاز انجیل لوقا چنین آمده است :
(1) از آن جهت كه بسیارى دست خود را دراز كردند به سوى تاءلیف حكایت آن امورى كه نزد ما به اتمام رسید (2) چنان كه آنانى كه از ابتدا نظارگان و خادمان كلام بودند، به ما رسانیدند (3) من نیز مصلحت چنان دیدم كه همه را من البدایه به تدقیق در پى رفته ، به ترتیب به تو بنویسم اى تیوفلس عزیز (لوقا 1:1-3).
این نكته نیز قابل توجه است كه اناجیل كنونى تنها سخنان (یا احادیث ) آن حضرت را مى آورند، و هرگز چیزى از معارف و كلمات حكمت آمیز خود را به وحى نسبت نمى دهند (بر خلاف تورات كنونى كه علاوه بر سیره و سخنان حضرت موسى ، عباراتى از وحى را نیز مى آورد).
روشن است كه طبق نص صریح قرآن مجید، انجیل حقیقى بر حضرت عیسى (ع ) نازل و به او عطا شده است (آل عمران : 3و65،مائده : 46-47، مریم : 30 و حدید: 27) و آن كتاب هیچ گونه سنخیتى با این اناجیل ندارد.
تا آنجا كه تاریخ نشان میدهد مسیحیان هرگز براى حضرت عیسى (ع ) به كتابى قائل نبوده اند و اناجیل را صرفا بیانگر زندگى و سخنان وى مى دانسته اند. (11) همچنین توماس میشل مى نویسد:
پیش از نوشته شدن اناجیل ، یك سنت شفاهى وجود داشت . عیسى به عقیده مسیحیان در حدود سال 30 وفات یافت و كسانى كه از او پیروى كرده ، وى را شناخته ، كارهایش را دیده و سخنانش را شنیده بودند، خاطرات خویش از او را در حافظه نگه مى داشتند. هنگامى كه مسیحیان نخستین براى عبادت گرد مى آمدند، آن خاطرات نقل مى شد. اندك اندك این منقولات شكل مشخصى یافت و بر حجم آنها افزوده شد.(12)
كتاب نداشتن حضرت عیسى (ع ) معمولا در جایى ذكر نمى شود؛ زیرا این مساءله براى مسیحیان بدیهى است و هرگز وجود كتابى براى او به ذهن یك مسیحى خطور نمى كند.
ولى به ندرت به مناسبت بحث با مسلمانان این مساءله مطرح مى شود و آنان وجود این عقیده را در جامعه خود انكار مى كنند. توماس میشل مى افزاید:
مسیحیان هرگز نمى گویند عیسى كتابى به نام انجیل آورد. آوردن وحى توسط عیسى به گونه اى كه مسلمانان در مورد قرآن و پیامبر اسلام معتقدند در مسیحیت جایى ندارد.
مسیحیان عیسى را تجسم وحى الهى مى دانند و به عقیده آنان ، وى نه حامل پیام ، بلكه عین پیام بوده است . بدین سبب ما مسیحیان خواستار انجیلى نیستیم كه عیسى آن را نوشته یا به شاگردانش املا كرده باشد.
اكنون كه روشن شد مسیحیان عیسى را مجسم شدن كلمه یا پیام خدا مى دانند، باید توجه كنیم كه بر اساس عقیده آنان انجیلیها حاصل تلاش ‍ شاگردان اوست كه از طریق الهام ، ایمان خود به مسیح و مفهوم این ایمان در جامعه پیروان وى را اعلام كرده اند. هر یك از انجیلهاى چهارگانه شهادتى مشخص و مخصوص از مسیح مى دهد و انجیلها، با آنكه در دیدگاه و جزئیات با یكدیگر متفاوت هستند، همگى در باب هویت عیسى و ماهیت پیام الهى كه به واسطه او به پیروان وى رسیده است ، اتفاق نظر دارند. از اینجاست كه مسیحیان حاضر نیستند یك انجیل را بگیرند و سایر انجیلها را رها كنند؛ زیرا ایمان آنان بر تعالیم مجموع چهار انجیل استوار و تنظیم شده است . به عقیده آنان ، دست برداشتن از هر یك از انجیلها نقص ایمان ایشان را در پى خواهد داشت .
این مساءله ما را به تفاوت دیگرى در مفهوم وحى بین مسیحیان و مسلمانان رهنمون مى شود. مسیحیان فقط به چهار انجیل ، نه كمتر و نه بیشتر، عقیده دارند و اعتراف مى كنند كه تنها این چهار انجیل صحیح هستند، نه غیر آنها؛ زیرا جامعه مسیحیان نخستین آنها را از جانب خدا مى دانست . بدیهى و مسلم است كه ایمان مسیحیت بر ایمان رسولان و شاگردان عیسى استوار است و همانطور كه قبلا گفتیم ، مسیحیان نخستین عقیده داشتند كه روح خدا هدایت را براى جامعه آنان (یعنى كلیسا) فراهم كرده است .
از این مساءله مى فهمیم كه خدا در 30 سال سرنوشت سازى (30 - 60 م .) كه انجیل مكتوب وجود نداشت ، بلكه سخنان و كارهاى عیسى به طور شفاهى نقل مى شد، آن جامعه را هدایت مى كرد. این روح القدس بود كه از طریق الهام ، نویسندگان اناجیل را براى نوشتن این كتب و ثبت برگزیده سخنان و كارهاى بسیار زیاد عیسى در آنها رهنمون شد. یكى از امورى كه روح القدس مخصوصا به آن اقدام كرد، این بود كه دیدگاه كلامى انجیل نگاران را در مورد آنچه خدا مى خواست از طریق زندگى ، مرگ و رستاخیز عیسى به مردم منتقل شود، هدایت نمود و سرانجام جامعه مسیحیان نخستین با راهنمایى روح القدس از میان نوشته هاى مسیحى بى شمار، به 27 كتاب كه اناجیل چهارگانه نیز جزو آنهاست ، اقرار كرد و پذیرفت كه آنها با الهام الهى نگارش یافته اند. این نوشته ها عهد جدید نامیده شدند و در طول زمان مرجع اساسى ایمان مسیحى به شمار مى رفته اند.
این درك مسیحیت از رابطه كتابهاى مقدس و وحى با درك اسلام از آن رابطه تفاوت دارد. مسلمانان امتى هستند كه به مقتضاى تعالیم قرآن پدید آمده اند. آنان عقیده دارند كه خدا پیامبر اسلام را فرستاد و قرآن را به او وحى كرد و امت اسلامى به دنبال آن پدید آمد. ولى مسیحیان مى گویند كه جامعه مسیحیت به ارشاد روح القدس ، ایمان ویژه و كتابهاى خویش را كه از وحى خدا در عیسى مى گویند، پدید آورد. به همین شیوه ، جامعه مقرر كرد كه كتابهاى مقدس مسیحیت مجموع 46 (13) كتاب عهد عتیق یهود و 27 كتاب عهد جدید باشد، نه چیز دیگر.
این توافق پیرامون كتابهاى مقدس از طریق نوعى اجماع حاصل شد. این اجماع بسیار زود به دست آمد و فهرست نخستین كتابهاى مقدس بین سالهاى 150-200 تهیه شد و پس از چند قرن ، كلیسا به طور رسمى روشن ساخت كه چه كتابهایى را باید مقدس شمرد (همان طور كه شوراى ترنت در سال 1546 چنین كارى را انجام داد). البته تصمیم گیریهاى متاءخر پیرامون كتابهاى مقدس جز تاءیید عقیده سنتى مسیحیان در این باب ، چیزى دیگر نبود.(14)
اعتقاد اهل كتاب در مورد كتابهاى آسمانى به گونه اى در قرآن كریم آمده است :
و ما قدروا الله حق قدره اذقالوا ما انزل الله على بشر من شى ء قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطیس ‍ تبدونها و تخفون كثیرا و علمتم مالم تعلموا انتم و لا آباؤ كم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون ؛ آنها خدا را درست نشناخته اند كه گفتند: ((خدا هیچ چیز بر هیچ انسانى نفرستاده است .)) بگو: ((چه كسى كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد كه براى مردم ، نور و هدایت بود؛ اما شما آن را به صورت پراكنده قرار مى دهید؛ قسمتى را آشكار و قسمت زیادى را پنهان مى دارید و مطالبى به شما تعلیم داده شده كه شما و پدرانتان از آن با خبر نبودید.)) بگو: ((خدا!)) سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت آمیزشان رها كن ، تا بازى كنند (انعام : 91).
تفسیر نمونه آیه را با در نظر گرفتن دیدگاه اهل كتاب درباره تورات وانجیل توضیح داده است .

2-10- دیدگاه دانشمندان بى طرف

از آنجا كه دانشهاى عصر ما ارتباط خود را با ادیان قطع كرده اند و اعتقاد به ماوراى طبیعت در علوم مختلف همچون تاریخ ، جامعه شناسى و باستان شناسى جایى ندارد، دانشمندان كتاب مقدس را صرفا نوشته اى قدیمى مى دانند كه به دست انسانهایى پدید آمده است . این افراد ارتباطگیرى آفریدگار با انسان را از مقوله هاى علمى بیرون مى دانند و مى گویند معجزه را نمى توان با علم ثابت كرد. از این رو، ایشان در مورد مفاهیم دینى تشكیك مى كنند و حتى در مورد وجود خارجى انبیا(ع ) (به دلیل ذكر نشدن آنان در منابع تاریخى مسبقل ) القاى شبهه مى كنند. دانشمندان بى طرف براى عهد عتیق 2500 سال قدمت قائلند و براى عهد جدید تاریخى نزدیك به تاریخ سنتى كلیسا یعنى 1900 سال را معتقدند.

3-10- دیدگاه مسلمانان

یكى از مسائل مورد نزاع میان كلام اسلامى و كلام مسیحى مساءله تحریف است . قرآن مجید در دهها آیه به نازل شدن تورات و انجیل (و نه اناجیل ) تصریح مى كند: ((...و ما انزل التوراة و الانجیل # من قبل للناس و انزل الفرقان ...)) (آل عمران : 3-4).
مسلمانان از دیرباز معتقد بوده اند تورات و انجیل كه خدا نازل كرده است ، دستخوش تحریف قرار گرفته و مسائلى مانند بشارت به ظهور حضرت ختمى مرتبت (ص ) از آنها حذف و خرافاتى چون جسمانیت خداى متعال به آن افزوده شده است .
اهل كتاب تحریف كتاب خود را نمى پذیرند و از این ادعا خشمگین مى شوند. آنان با اشاره به نسخه هاى خطى حدودا 2000 ساله عهد عتیق و نسخه هاى خطى حدودا 1600 ساله عهد جدید كه در موزه ها و كتابخانه هاى مهمجهان نگاهدارى مى شود، مى پرسند تحریف تورات و انجیل در چه زمان و چه مكان و با چه انگیزه اى انجام گرفته است ؟ علما و محققان اسلامى پاسخهایى مى دهند، ولى پاسخهاى مذكور بر اعتقاد به نزول تورات و انجیل استوار است . این عقیده براى مسیحیان غرابت دارد و نمى خواهند بپذیرند كه حضرت عیسى (ع ) كتابى داشته است .
با یك مراجعه به تورات و اناجیل به آسانى مى توان دریافت كه آن كتب فعلا به شكل قرآن كریم نیست و به یك كتاب تاریخ شباهت دارد. در تمام چهار انجیل یك سطر عبارت منسوب به وحى وجود ندارد. سخنان حكمت آمیز منقول در اناجیل نیز به شخص عیسى منسوب گشته و در واقع احادیث آن حضرت است . آن كتب به گونه اى نوشته شده است كه اگر عنوان ((انجیل )) از صفحات آن محو شود و براى مطالعه در اختیار مسلمانى قرار گیرد، ذهن وى ابدا به كتاب انجیل معهود متوجه نخواهد شد.
خود مسیحیان آن كتابها را نوشته انسانها مى دانند، ولى براساس ‍ معیارهاى كلامى خویش به آن ارزش الهى مى دهند و به مسلمانان مى گویند كتاب آسمانى بیش از این نیست . پس قبل از هر چیز باید مواظب باشیم كه به اصطلاح معروف ((از پاپ كاتولیكتر نشویم !)) حقیقت این است كه مسیحیان هنگامى كه چهار انجیل را به دست ما مى دهند و از ما مى خواهند آن را بپذیریم ، نمى گویند این كتاب از حضرت عیسى (ع ) است ، بلكه همان طور كه دیدیم ، مسیحیان به طور عادى معتقدند این كتاب پس از آن حضرت و براى بیان رسالت وى تنظیم شده است . در اسلام پیامبر مبین قرآن مجید است ، ولى در مسیحیت اناجیل مبین حضرت عیسى (ع ) هستند.

11- قرآن مجید و مساءله تحریف

ممكن است گفته شود كه مساءله تحریف تورات و انجیل در قرآن مجید آمده است . اما مى توان گفت كه قرآن كریم از تحریف تورات و انجیل صریحا سخن نگفته است . آیاتى كه براى اثبات تحریف تورات و انجیل مورد استناد واقع مى شود، به قرار زیر است :
آیه اول : افتطمعون ان یومنوا لكم و قد كان فریق منهم یسمعون كلام الله ثم یحرفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون ؛
آیا انتطار دارید شما را باور كنند با اینكه عده اى از آنان سخنان خدا را مى شنیدند و پس از فهمیدن ، آن را تحریف مى كردند، در حالى كه علم و اطلاع داشتند؟ (بقره : 75)
آیه دوم : و ان منهم لفریقا یلوون السنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون على الله الكذب و هم یعلمون ؛
در میان آنها (یهود) كسانى هستند كه به هنگام تلاوت كتاب زبان خود را چنان مى گردانند كه گمان كنید از كتاب (خدا) است ؛ در حالى كه از كتاب (خدا) نیست و مى گویند: ((آن از طرف خداست .)) با اینكه از طرف خدا نیست ، و به خدا دروغ مى بندند، در حالى كه مى دانند (آل عمران : 78).
آیه سوم : من الذین هادوا یحرفون الكم عن مواضعه و یقولون سمعنا و عصینا و اسمع غیر مسمع و راعنا لیا بالسنتهم و طعنا فى الدین و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع و انظرنا لكان خیرا لهم و اقوم ولكن لعنهم الله بكفرهم فلا یؤ منون الا قلیلا؛
بعضى از یهود، سخنان را از جاى خود تحریف مى كنند؛ و هم مى گویند: ((شنیدیم و مخالفت كردیم )) و ((بشنو كه هرگز نشنوى !)) و ((راعنا)) تا با زبان خود حقایق را بگردانند و در آیین خدا طعنه زنند، ولى اگر آنها مى گفتند: ((شنیدیم و اطاعت كردیم )) و ((سخنان ما را بشنو)) و ((انظرنا))، به نفع آنها بود و با واقعیت سازگارتر، ولى خداوند آنها را به خاطر كفرشان از رحمت خود دور ساخته و از این رو، جز عده كمى ایمان نمى آورند (نساء:46).
آیه چهارم و پنجم : فبما نقضهم میثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسیة یحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به لا تزال تطلع على خائنه منهم الا قلیلا منهم فاعف عنهم واصفح ان الله یحب المحسنین ؛
ولى به خاطر پیمان شكنى ، آنها را از رحمت خویش دور ساختیم ؛ و دلهاى آنها را سخت و سنگین نمودیم ؛ سخنان را از موردش تحریف مى كنند و بخشى را از آنچه به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند و هر زمان از خیانتى (تازه ) از آنها آگاه مى شوى ، مگر عده كمى از آنان ، ولى از آنها در گذر و صرف نظر كن كه خداوند نیكوكاران را دوست دارد (مائده : 13 و مانند آن در 41).
پیش از آنكه به آیات فوق نظرى كلى بیفكنیم ، باید این نكته را یادآور شویم كه در این آیات ، عمل تحریف به یهود نسبت داده شده كه فقط به تورات مربوط مى شود و البته بسیار دشوار است كه به مسیحیان بگوییم یهودیان انجیل شما را تحریف كرده اند!
به نظر مى رسد كه قرآن مجید درباره تحریف كتابهاى یهودیان و مسیحیان چیزى نگفته است ؛ زیرا:
اولا هیچ یك از آیات بالا نمى گوید كه تورات و انجیل تحریف شده است ، بلكه همان طور كه دیدیم در یك مورد تعبیر ((كلام الله )) وجود دارد كه به گفته عموم مفسران به عمل پیشینیان یهود در عصر حضرت موسى (ع ) اشاره مى كند و با تحریف كردن تورات و انجیل پس از بعثت حضرت رسول اكرم (ص ) ارتباطى ندارد. شاید هم آیه مذكور رفتار ناپسند یهودیان صدر اسلام در مورد كلام الله ، یعنى قرآن مجید را یادآورى مى كند كه آیاتى از قرآن را مى شنیدند، ولى آن را به صورتى محرف براى دیگران نقل مى كردند تا از اعتبار قرآن بكاهند. (15) در سه مورد نیز تعبیر ((كلم )) آمده است كه به زودى با الهام گیرى از آیه 46 سوره نساء، پیرامون آن توضیح خواهیم داد.
ثانیا: تحریف در آیات یاد شده به صورت گفتارى و شنیدارى است : ((یسمعون كلام الله ثم یحرفونه ))، ((یلؤ ون السنتهم بالكتاب ))، ((لیا بالسنتهم )).
گفته شد كه قرآن كریم در سه آیه از تحریف كلم سخن گفته است . نمونه هایى از واژه هاى تحریف شده همراه شكل صحیح آنها در آیه 46 سوره نساء آمده است :
1. ((سمعنا و عصینا)) به جاى ((سمعنا و اطعنا)). برخى یهودیان با سوءاستفاده از لفظ عبرى ((عینو)) به معناى ((انجام مى دهیم ))، از روى طنز مى گفتند: ((عصینا)) به معناى ((عصیان مى كنیم )).
2. ((اسمع غیر مسمع )) به جاى ((اسمع )) تنها.
3. ((راعنا)) به جاى ((انظرنا)).(16) ((راع )) در زبان عبرى به معناى بدكار است و ((راعنا)) یعنى ((بدكار ما)).
بازى با كلمات و درهم ریختن آنها براى اهدافى خاص ، یكى از عادات ناپسند یهود است و نمونه هایى بى شمارى از آن در كتاب تلمود وجود دارد.. همچنین به نقل كتابهاى سیره ، برخى یهودیان هنگام سلام دادن به حضرت رسول اكرم (ص )، مى گفتند: ((السام علیك )) یعنى ((مرگ بر تو!)) آن بزرگوار پاسخ مى داد: ((علیك )).
دانستیم كه قرآن كریم صریحا نمى گوید تورات و انجیل تحریف شده اند، بلكه از تحریف كلم سخن رفته است و این تحریف در چند كلمه محاوره اى صورت گرفته است و ربطى به تورات و انجیل ندارد. تحریف یاد شده از مرحله گفتن و شنیدن تجاوز نكرده و به قلم نیامده است . آیات تحریف نیز ناظر به تورات و انجیل كنونى نیست و درباره آنها باید با صرف نظر از این آیات داورى كرد.

پینوشتها:
1- تاریخ تمدن ، ج 3، فصل 26. براى تحقیق بیشتر در این مساءله رك .: رابرتسون ، آرچیبالد، عیسى : اسطوره یا تاریخ ؟، ترجمه حسین توفیقى ، قم : مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب ، 1378.
2- عبدالله بن المعتز، طبقات الشعراء، ص 125.
3- همان طورى كه پیامبر عالى قدر اسلام نیز در دوران سختى كشیدن مسلمانان در مكه مكرمه به علت فراهم نبودن شرایط دفاع ، ایشان را از هر اقدام مسلحانه اى باز مى داشت .
4- براى نمونه رجوع شود به : نحل : 126-128، مؤ منون : 96، فرقان : 63 و 72 و فصلت : 34-36.
5- نهح البلاغه ، خطبه 194.
6- نهج البلاغه ، نامه 31.
7- بحارالانوار ج 14، ص 287، این عبارات انجیل در ضمن مواعظ حضرت مسیح (ع ) در آخر كتاب تحف العقول تاءلیف حسن بن شعبه بدون هیچ استنكارى نقل شده است .
8- شعبه آن در تهران (خیابان سى تیر، جنب كلیساى انجیلى ) پس از سالها فعالیت ، به تصمیم نظام جمهورى اسلامى ایران در سال 1368 تعطیل شد. از دیدگاه فقه اسلامى ، تبلیغ اعتقادات مسیحى (مانند فدا و تثلیث ) كه در اسلام باطل شمرده شده ، در جامعه اسلامى ممنوع است . بدیهى است كه اسلام در مقابل این ممنوعیت ، داشتن آن اعتقادات را براى مسیحیان كاملا آزاد مى داند و گفتگوى اندیشمندان اسلام و مسیحیت را توصیه مى كند. نسخه هاى فراوانى از كتاب مقدس براى استفاده پژوهشگران در كتابخانه هاى عمده سراسر كشور وجود دارد.
9- انجیل برنابا كه مورد توجه مسلمانان قرار گرفته است و بشارتهاى فراوانى به ظهور حضرت رسول خاتم (ص ) در آن یافت مى شود، مورد قبول مسیحیان نیست و آن را جعلى مى دانند. نام انجیل برنابا در فهرستى كه پاپ جلاسیوس اول قبر از بعثت حضرت رسول (ص ) منتشر كرده است ، وجود دارد، ولى مسیحیان مى گویند آن انجیل مفقود شده است و ربطى به انجیل برناباى كنونى ندارد. همچنین نوشته اى به نام رساله برنابا نزد مسیحیان وجود دارد كه تا اندازه اى مورد احترام آنان است ، ولى باید دانست كه رساله یاد شده غیر از انجیل برناباست .
10- میشل ، توماس كلام مسیحى ، ترجمه حسین توفیقى ، قم : مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب ، 1377، ص 26.
11- بر عكس اعتقاد مسلمانان در مورد بیانگرى پیامبر اسلام (ص ) نسبت به قرآن مجید.
12- كلام مسیحى ، صص 43 - 44.
13- عهد عتیق نزد پروتستانها 39 كتاب است ؛ زیرا آنان 7 كتاب اپوكریفایى را نمى پذیرند.
14- كلام مسیحى ، صص 49-51.
15- مانند نیرنگ آنان در مورد ایمان صبحگاهى به اسلام و بازگشت شامگاهى به یهودیت ، به منظور بر گرداندن ایمان مسلمانان (آل عمران : 72).
16- رك .: بقره : 104.

یکشنبه 1389/12/15

مسیحیت

نویسنده: مرتضی رادمهر   

آشنایی با آیین مسیحیت (1)

كتاب: آشنایی با ادیان بزرگ، ص 110

نویسنده: حسین توفیقی

1- عصر ظهور عیسى (ع )

حضرت عیسى مسیح (ع ) در نقطه اى ازجهان متولد شد كه به تازگى زیر سلطه رومیان درآمده بود و فلسطین یكى از آخرین سرزمینهایى بود كه به دست رومیان تسخیر شد. در آن عصر، یهودیان به شكل نامطلوبى زیر یوغ بیگانگان قرار داشتند و فشار دولت روم غیر قابل تحمل بود. نهضتهاى بى فرجامى در گوشه و كنار فلسطین برخاست ، ولى بى رحمانه شكست خورد، ولى بعدا شاگردان و پیروان او با عزمى استوار به نشر آیین وى پرداختند. این آیین بازماندگان نهضتهاى پیشین را به خود جلب كرد.

2- پیشگویى ظهور عیسى (ع )

در جهان چند مجموعه دینى یافت مى شود؛ مثلا ادیان ابراهیمى یك مجموعه و ادیان هند و چین مجموعه دیگرى یا تشكیل مى دهند. هر دینى كه متاءخر است ، ادعا مى كند كه ظهور آن در ادیان قبلى مجموعه خودش پیشگویى شده است . از این رو، مسیحیان از گذشته هاى دور در تلاش بوده اند پیشگویى ظهور حضرت عیسى (ع ) را در عهد عتیق یعنى كتاب یهودیان پیدا كنند. از آنجا كه در هیچ جاى كتاب عهد عتیق نام عیسى بن مریم (ع ) نیامده است ، مسیحیان براى نیل به این مقصود دست به تاءویلاتى زده اند تا پیشگوییهاى دیگرى را كه در آن كتاب یافت مى شود، به آن حضرت ربط دهند. این شیوه در انجیل متى فراوان است و به همین دلیل ، گفته مى شود كه انجیل متى براى ارشاد یهودیان نوشته شده است .
مسیحیان مقدار زیادى از این پیشگوییها را به مصلوب شدن حضرت عیسى (ع ) مربوط مى كنند كه از دیدگاه قرآن كریم اشتباهى بیش نیست (نساء: 157).

3- سرگذشت عیسى (ع )

پیروان ادیان الهى به بركت اعتقادات دینى نسبت به وجود تاریخى فرستادگان خداوند از اطمینان و آرامش قلبى برخوردارند، ولى یكى از دغدغه هاى دانشمندان غیر متدین به وجود تاریخى انبیاء (ع ) مربوط مى شود، مورخ بزرگ مغرب زمین ، ویل دورانت تاریخچه 200 سال تشكیك پیرامون وجود تاریخى حضرت عیسى (ع ) را چنین گزارش ‍ مى دهد:
آیا عیسى وجومد داشته است ؟ آیا تاریخ زندگى بنیانگذار مسیحیت حاصل غم و اندوه مردم و تخیل و امید آنان و در واقع افسانه اى مانند افسانه هاى خدایان مشركان نبوده است ؟ از مدتى پیش ، یعنى در قرن هجدهم ، به طور خصوصى درباره احتمال اسطوره بودن عیسى بحث مى كردند. دانشمندى به نام ولنى در كتاب ویرانه هاى امپراطورى به سال 1790 همین شك را ابراز مى داشت . هنگامى كه ناپلئون در سال 1808 با یك نویسنده نامدار آلمانى به نام ویلند ملاقات كرد، درباره سیاست یا جنگ چیزى از او نپرسید، بلكه سؤ ال كرد آیا وى به تاریخى بودن عیسى معتقد است یا نه ؟(1)
به نقل متى و لوقا، عیسى در بیت لحم زاده شد. این شهر در هشت كیلومترى اورشلیم واقع شده است و حدود هزار سال قبل از میلاد، داوود پادشاه در آن به دنیا آمده و بزرگ شده بود. سال ولادت حضرت عیسى (ع ) او تقریبا آغاز تاریخ میلادى است ، ولى تعیین سال ولادت او به طور دقیق و قطعى ، دشوار مى نماید و شاید چهار تا هشت سال قبل از مبداء تاریخ میلادى بوده است . مادرش ، مریم نامزد نجارى از شهر ناصره به نام یوسف بود. داستان تولد عیسى در آغاز هر یك از انجیلهاى متى و لوقا آمده است . مرقس و یوحنا كه این داستان را نیاورده اند، از بیت لحم حرفى نمى زنند و فقط به ناصره اشاره مى كنند (مرقس 1:9 و یوحنا 1:45-46، رك .:یوحنا 7:42). در انجیل متى مى خوانیم :
(18) اما ولادت عیسى مسیح چنین بود كه چون مادرش مریم به یوسف نامزد شده بود، قبل از آنكه با هم آیند او را از روح القدس حامله یافتند (19) و شوهرش یوسف چون كه مردى صالح بود، نخواست او را عبرت نماید؛ پس اراده نمود او را به پنهانى رها كند (20) اما چون او در این چیزها تفكر مى كرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده گفت : ((اى یوسف پسر داود از گرفتن زن خویش مریم مترس زیرا كه آنچه در وى قرار گرفته است از روح القدس است (21) و او پسرى خواهد زائید و نام او را عیسى خواهى نهاد زیرا كه او امت خویش را از گناهانشان خواهد رهانید.)) (22) و این همه براى آن واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى گفته بود تمام گردد (23) كه اینك باكره آبستن شده ، پسرى خواهد زائید و نام او را عمانوئیل خواهند خواند كه تفسیرش این است : خدا با ما (24) پس چون یوسف از خواب بیدار شد چنان كه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خویش را گرفت (25) و تا پسر نخستین خود را نزایید، او را نشناخت و او را عیسى نام نهاد (متى 1:18-25).
پس از تولد، نام یشوع بر او نهاد و معناى آن نجات خداست . یوناییان و رومیان آن را به یسوس 8 تبدیل كردند و در زبان عربى عیسى شد.
از احوال حضرت عیسى در دوره بلوغ و آغاز جوانیش در اناجیل و روایات رسمى چیزى مذكور نیست . اینكه در حدود سى سالگى براى دریافت تعمید نزد حضرت یحیى (ع ) رفت ، نشان مى دهد كه احتمالا وى پیش از آن با فرقه اسنى و زاهدان آشنا بوده است .
در اناجیل ، ذكرى از برادران و خواهران عیسى به میان آمده است . به عقیده مسیحیان كاتولیك و ارتدوكس ، مریم تا آخر عمر، باكره بود و در نتیجه ، محال است عیسى برادرانى به معناى دقیق كلمه داشته باشد. ایشان كلام انجیل را تاءویل مى كنند. ولى مسیحیان پروتستان به تفسیر لفظى این عبارات گرایش دارند و مى گویند: درست است كه عیسى از مریم باكره به دنیا آمد، ولى مریم و یوسف نجار پس از تولد وى ، زندگى زناشویى طبیعى داشته اند و از این طریق ، فرزندانى براى ایشان به دنیا آمده اند. عبارتى از انجیل متى كه قبلا گذشت ، این نظر را تاءیید مى كند.
قرآن مجید به برخى از معجزات عیسى در كودكى ، از قبیل زنده كردن پرنده هایى كه از گل ساخته بود و سخن گفتن در گهواره ، اشاره مى كند. این موارد در برخى انجیلهاى اپوكریفایى آمده است .

4- یحیاى تعمید دهنده

اندكى پیش از برانگیخته شدن حضرت عیسى مسیح (ع )، حضرت یحیى بن زكریا (ع )، پیامبر جوان و پرآوازه بنى اسرائیل در سرزمین یهودیه قیام كرد و به موعظه مردم پرداخت . این پیامبر به مردم مى گفت : ((توبه كنید، زیرا ملكوت آسمان نزدیك است )) (متى 3:2، 1:4، لوقا 3:3).
از دیدگاه بنى اسرائیل ، ملكوت آسمان گونه اى حكومت الهى بود كه آرمان مقدس آنان به شمار مى رفت . به همین دلیل (به گفته اناجیل در موارد مختلف ) یحیاى تعمید دهنده در دعوت خود موفقیت چشمگیرى به دست آورد و تاءثیر عمیقى بر مردم گذاشت به طورى كه همه طبقات اجتماعى ، گروه گروه ، نزد او مى آمدند و توبه مى كردند و وى آنان را غسل تعمید مى داد.
اندك اندك حضرت یحیى با هیرودیس تیتراخ ، پادشاه فاسد و ستمگر ایالت جلیل به مخالفت برخاست و پس از چندى به فرمان وى سر او را در زندان بریدند (متى 14:1-12، مرقس 6:14-29، لوقا 9:7-9).
هنگامى كه حضرت عیسى خبر دستگیرى حضرت یحیى را شنید، شهر خود، ناصره را ترك كرد و به شهر كفرناحوم در كنار دریاچه جلیل آمد.
(23) و عیسى در تمام جلیل مى گشت و در كنایس ایشان تعلیم داده ، به بشارت ملكوت موعظه همى نمود و هر مرض و هر درد قوم را شفا مى داد (24) و اسم او در تمام سوریه شهرت یافت و جمیع مریضانى كه به انواع امراض و دردها مبتلا بودند و دیوانگان و مصروعان و مفلوجان را نزد او آوردند و ایشان را شفا بخشید (25) و گروهى بسیار از جلیل و دیكاپولس و اورشلیم و یهودیه و آن طرف اردن در عقب او روانه شدند (متى 4:23-25، مرقس 1:14-15، لوقا 4:14-15)
حضرت عیسى (ع ) نیز مانند حضرت یحیى (ع ) تا زمانى كه به عنوان یك پیامبر در مورد نزدیك شدن ملكوت آسمان پیشگویى مى كرد، مشكلى با مردم نداشت و پذیرش پیام امو چشمگیر بود. بسیارى از كسانى كه به آن حضرت ایمان مى آوردند، یقین داشتند كه وى به زودى پادشاه یك آرمانشهر خدایى خواهد شد. رهبران یهود هنگامى با حضرت عیسى به مخالفت برخاستند كه مشاهده كردند وى آرزوى آنان براى قیام یك مسیح فاتح را برنمى آورد و از سوى دیگر او بر ضد ناهنجاریهاى اخلاقى و رفتارهاى ناپسند آنان به ستیز برخاسته است .عیسى مسیح (ع ) به تكرار، حضرت یحیى (ع ) را ستوده و در گفتگو با مخالفان خود با استناد به سیرت پسندیده آن پیامبر از نام نیك وى بهره برده است (متى 21:23-27، مرقس 11:27-33، لوقا 20:1-8).

5- قیام عیسى (ع )

حضرت عیسى (ع ) دنباله كار حضرت یحیى (ع ) را گرفت و به مژده فرارسیدن ملكوت خداوند آغاز كرد. وى ارشاد و رهبرى مؤ منان و شاگردان را بر عهده گرفت و در كنیسه هاى نواحى مجاور به ایراد موعظه پرداخت . لوقا مى گوید: به جلیل برگشت و در كنیسه ها به موعظه پرداخت :
روح خداوند بر من است زیرا كه مرا مسح كرد تا فقیران را بشارت دهم و مرا فرستاد تا شكسته دلان را شفا بخشم و اسیران را به رستگارى و كوران را به بینایى موعظه كنم و تا كوبیدگان را آزاد سازم (لوقا 4:18).
هنگامى كه عیسى به سى سالگى رسید، به بشارت دادن آغاز كرد. تعلیم اساسى وى دو بخش داشت :
1. توبه كنید؛ یعنى از گناه دست بردارید و به سوى خدا برگردید؛
2. ولایت و سرپرستى خدا (ملكوت آسمان ) را بر زندگى خود پذیرا شوید.
عیسى ، علاوه بر وعظ و تعلیم ، امور زیر را انجام مى داد:
1. اجراى معجزات و شفاى بیماران به قدرت خدا؛
2. جنگ با شیاطین و دیوان و راندن آنها؛
3. بخشودن گناهان به نام خدا؛
4. تسلى دادن بیماران ، ماتمیان و بینوایان ؛
5. همنشینى با گناهكاران ؛
6. انتقاد شدید از بزرگان یهود و علماى شریعت ؛
7. پیشگویى یك گرفتارى جهانى كه در آن پیروزى از آن خدا خواهد بود؛
8. بنیانگذارى گروهى از شاگردان كه مانند او سلوك كنند و پیام او را به دیگران ابلاغ نمایند. این گروه از دوازده شاگرد و سایر رسولان تشكیل شد.

6- عیساى انقلابى

با مطالعه اناجیل به آسانى مى توان دریافت كه حضرت عیسى (ع ) یك فرد انقلابى بوده و براى پیروز كردن ستمدیدگان بر ستمكاران تلاش ‍ مى كرده است . البته نباید فراموش كرد كه مسیحیان تقریبا از همان آغاز، پیوسته مى گفتند كه هدف وى مسائلى ملكوتى بوده و كشته شدن او براى كفاره شدن گناهان بشر اتفاق افتاده است . این دیدگاه با اناجیل هماهنگى زیادى ندارد، ولى با نوشته هاى پولس موافق است . اینك نمونه هایى از كارهاى انقلابى و سیاسى وى :

1-6- نفوذ در تشكیلات دشمن

حضرت عیسى مسیح (ع ) با آنكه بارها از پیروان خود خواسته بود خود را با او نزد مردم آشكار كنند، باز هم در مسیر اهداف والاى رسالت به یك تن از شاگردان خویش اجازه داد تا به طور ناشناس در شوراى یهود (سنهدرین ) شركت كند. گر چه كسى نمى داند نقش این شاگرد كه انكار ظاهرى حضرت مسیح (ع ) را ایجاب مى كرده است چه بوده ، اما طبیعى به نظر مى رسد كه او توطئه هاى شورا و خیانت یهوداى اسخریوطى را به آن حضرت گزارش داده باشد.
سرانجام هنگامى كه عیسى مسیح (ع ) در ظاهر دستگیر و مصلوب شد، در آن شرایط هراس انگیز كه همه شاگردان از ترس گریخته بودند، او نزد حاكم رفت و به ظاهر جسد عیسى مسیح (ع ) را از وى تحویل گرفت و آن را با تحلیل زیاد به خاك سپرد.
انجیل نویسان او را این گونه معرفى كرده اند:
شخص دولتمند از اهل رامه ، یوسف نام كه او نیز از شاگردان عیسى بود (متى 27:57-60).
یوسف نامى از اهل رامه كه مردى شریف از اعضاى شورا و نیز منتظر ملكوت خدا بود (مرقس 15:43).
یوسف نامى از اهل شورا كه مردى نیكو و صالح بود كه در راءى و عمل ایشان مشاركت نداشت و از اهل رامه ، بلدى از بلاد یهود بود و انتظار ملكوت خدا را مى كشید (لوقا 23:50-53).
یوسف كه از اهل رامه و شاگرد عیسى بود، لیكن مخفى به سبب ترس یهود (یوحنا 19:38).

2-6- تعمید در خون

حضرت مسیح (ع ) در گفتارى شوق آمیز واژه مقدس تعمید را براى بیان آرزوى شهادت در راه خدا - كه تعمید در خون است - به كار مى برد (مانند وضوى خون در ادبیات اسلامى ). همچنین در مرقس 10:38-39، تعمید به معناى شهادت آمده است . در اناجیل ، علاوه بر تعمید با آب ، تعمید با آتش و روح القدس نیز به چشم مى خورد (متى 2:11، مرقس ‍ 1:8، لوقا 3:16). تعبیر صبغة الله در قرآن كریم (بقره 138) نیز به نظر گروهى از مفسران به معناى تعمید الهى است .
(49) من آمده ام تا آتشى در زمین افروزم ، پس چه مى خواهم اگر الآن در گرفته است (50) اما مرا تعمیدى است كه بیابم و چه بسیار در تنگى هستم تا وقتى كه آن به سر آید (51) آیا گمان مى برید كه من آمده ام تا سلامتى بر زمین بخشم ، نى بلكه به شما مى گویم تفریق را (52) زیرا بعد از این پنج نفر كه در یك خانه باشند، دو از سه و سه از دو جدا خواهند شد (53) پدر از پسر و پسر از پدر و مادر از دختر و دختر از مادر و خارسو از عروس و عروس از خارسو مفارقت خواهند نمود (لوقا 12:49-53).

3-6- صلیب شهادت

مسیحیان به نشانه مصلوب شدن عیسى مسیح (ع ) در راه گناهان بشر نشان صلیبى به گردن مى آویزند. حضرت عیسى بارها به تاءكید گفته است كه پیرو واقعى او كسى است كه صلیب خود را بردارد وبه دنبال او برود. از این سخن مى توان به روشنى دریافت كه سابقه آویختن نشان صلیب به دوران زندگى آن حضرت باز مى گردد و نباید آن را نشانه مصلوب شدن او دانست . این سنت باید به ((انكار خویشتن )) و اعلام آمادگى براى شهادت در راه خدا تفسیر شود. همان گونه كه مردم ایران در تظاهرات انقلاب اسلامى به نشانه آمادگى براى شهادت در راه خدا كفن مى پوشیدند. همچنین دعبل بن على خزاعى شاعر اهل بیت (ع )، در اشاره به جانبازیهاى خود، گفته است : ((من پنجاه سال است كه چوبه دارم را بر دوش دارم ، اما تاكنون كسى را نیافته ام كه مرا بر آن بیاویزد.))(2)
(25) و هنگامى كه جمعى كثیر همراه او مى رفتند روى گردانیده بدیشان گفت : ((اگر كسى نزد من آید و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران ، حتى جان خود را نیز دشمن ندارد، شاگرد من نمى تواند بود (27) و هر كه صلیب خود را برندارد و از عقب من نیاید نمى تواند شاگرد من گردد.)) (لوقا 14:25-27).
(34) پس مردم را با شاگردان خود خوانده گفت : ((هر كه خواهد از عقب من آید، خویشتن را انكار كند و صلیب خود را برداشته مرا متابعت نماید (35) زیرا هر كه خواهد جان خود را نجات دهد، آن را هلاك سازد و هر كه جان خود را به جهت من و انجیل بر باد دهد، آن را برهاند.)) (مرقس ‍ 8:34-35، متى 10:37-39 و 16:24-26 ، لوقا 9:23-25).

4-6- شمشیر به جاى سلامت

مردم آسایش طلب تصور نادرستى از مسیحاى موعود داشتند. حضرت عیسى مسیح (ع ) به منظور تصحیح اندیشه هاى آنان ، هدف رسالت خویش را به روشنى اعلام كرد:
(34) گمان مبرید كه آمده ام تا سلامتى بر زمین بگذارم ؛ نیامده ام تا سلامتى بگذارم بلكه شمشیر را (35) زیرا كه آمده ام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خویش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم (36) و دشمنان شخص اهل خانه او خواهند بود (متى 10:34-36).

5-6- دعوت به دفاع مسلحانه

هنگامى كه تعقیب و دستگیرى حضرت مسیح (ع ) قطعى و نزدیك شد و دانست كه با وى همچون یك مجرم رفتار خواهند كرد، براى دفاع مسلحانه آخرین تلاش خود را كرد، اما پاسخ مساعدى نشیند:
(36) پس به ایشان گفت : ((...كسى كه شمشیر ندارد جامه خود را فروخته ، آن را بخرد (37) زیرا به شما مى گویم كه این نوشته (یعنى پیشگویى ) در من باید به انجام رسد یعنى با گناهكاران محسوب شد زیرا هر چه در خصوص من است انقضا دارد (یعنى واقع مى شود).)) (38) گفتند: ((اى خداوند اینك دو شمشیر.)) به ایشان گفت : ((كافى است .)) (لوقا 22:36-38).
از آنجا كه یاران عیسى به سبب تصور نادرست خود از مسیحاى موعود براى او خطرى احساس نمى كردند، فرمان مؤ كد وى را براى خریدن شمشیر جدى نگرفتند. اما هنگامى كه ((جمعى كثیر با شمشیرها و چوبها)) به او هجوم آوردند، آنان هم به اهمیت حمل سلاح پى مى بردند. ولى به علت فقدان آمادگى قبلى ، استفاده از شمشیر در آن وضعیت بحرانى بى نتیجه بود و موجب قصاص مى گردید. از این رو، حضرت مسیح (ع ) در آن شرایط آنان را از این كار منع كرد:(3)
(51) ناگاه یكى از همراهان عیسى (یعنى شمعون پطرس ) دست آورده ، شمشیر خود را از غلاف كشیده ، بر غلام رئیس كهنه زد و گوشش را از تن جدا كرد (52) آنگاه عیسى وى را گفت : ((شمشیر خود را غلاف كن زیرا هر كه شمشیر گیرد به شمشیر هلاك شود.)) (متى 26:51-52، مرقس ‍ 14:47، لوقا 22:50-51، یوحنا 18:10-11).

6-6- تحقیر پادشاه

حضرت عیسى مسیح (ع ) هیرود پادشاه منطقه جلیل را روباه نامید و از ستمگرى و سنگدلى او كه قاتل حضرت یحیى (ع ) بود، هیچ باك و پروایى نداشت :
(31) در همان روز چند نفر از فریسیان آمده ، به وى گفتند: ((دور شو و از اینجا برو زیرا كه هیرودیس مى خواهد تو را به قتل رساند.)) (32) ایشان را گفت : ((بروید و به آن روباه گویید اینك امروز و فردا دیوها را (از دیوانگان ) بیرون مى كنم و مریضان را صحت مى بخشم و در روز سیم (در انجام وظیفه ) كامل خواهم شد (33) لیكن مى باید امروز و فردا و پس فردا (براى انجام رسالت ) راه مى روم زیرا كه محال است نبیى بیرون از اورشلیم كشته شود.)) (لوقا 13:31-33).
برخورد حضرت مسیح (ع ) با پادشاه ایالت جلیل چنین بود. ولى پس از وى پولس اطاعت از فرمانروایان را توصیه كرد:
(1) هر شخص مطیع قدرتهاى برتر بشود زیرا كه قدرتى جز از خدا نیست و آنهایى كه هست از جانب خدا مرتب شده است (2) حتى هر كه با قدرت مقاومت نماید، مقاومت با ترتیب خدا نموده باشد و هر كه مقاومت كند، بر خود آورد (3) زیرا از حكام عمل نیكو را خوفى نیست ، بلكه عمل بد را. پس اگر مى خواهى كه از آن قدرت ترسان نشوى ، نیكویى كن كه از او تحسین خواهى یافت (4) زیرا خادم خداست براى تو به نیكویى ، لیكن هرگاه بدى كنى بترس ؛ چون كه شمشیر را عبث برنمى دارد؛ زیرا او خادم خداست وبا غضب ، انتقام از بدكاران مى كشد (5) لهذا لازم است كه مطیع او شوى نه به سبب غضب فقط به سبب ضمیر خود نیز (6) زیرا كه به این سبب باج نیز مى دهید؛ چون كه خدام خدا و مواظب در همین امر هستند (7) پس حق هر كس را به او ادا كنید: باج را به مستحق جزیه و ترس را به مستحق جزیه و ترس را به مستحق ترس و عزت را به مستحق ترس و عزت را به مستحق عزت (رساله پولس ‍ رسول به رومیان 13:1-7).

7-6- خدا و قیصر

گفته مى شود كه در اناجیل آمده است : ((كار قیصر را به قیصر واگذارید و كار خدا را به خدا.)) باید دانست كه (اولا) عبارت مذكور در اناجیل به این شكل است : ((مال قیصر را به قیصر رد كنید و مال خدا را به خدا))، (ثانیا) این سخن به چیزى دلالت نمى كند، زیرا حضرت مسیح (ع ) هنگام گفتن آن در شرایط تقیه بوده است :
(20) و مراقب او بوده ، جاسوسان فرستادند كه خود را صالح مى نمودند تا سخنى از او گرفته ، او را به حكم و قدرت والى بسپارند (21) پس از او سؤ ال نموده گفتند: ((اى استاد مى دانیم كه تو را به راستى سخن مى رانى و تعلیم مى دهى و از كسى رودارى نمى كنى ، بلكه طریق خدا را به صدق مى آموزى (22) آیا بر ما جایز هست كه جزیه به قیصر بدهیم یا نه ؟ (23) او چون مكر ایشان را درك كرد بدیشان گفت : ((مرا براى چه امتحان مى كنید؟)) (24) دینارى به من نشان دهید (آنان دینارى را نزد او آوردند و او پرسید) صورت و رقمش از كیست ؟)) ایشان در جواب گفتند: ((از قیصر است .)) (25) او به ایشان گفت : ((پس مال قیصر را به قیصر رد كنید و مال خدا را به خدا.)) (26) پس چون نتوانستند او را به سخنى در نظر مردم ملزم سازند، از جواب او در عجب شده ، ساكت ماندند (لوقا 20:20-26، متى 22:15-22، مرقس 12:13-17).

8-6- ستیز با دین به دنیا فروشان

حضرت عیسى مسیح (ع ) رهبران دینى خودپسند، ریاكار و دنیاپرست را به شدت سرزنش مى كرد. همین امر آنان را برانگیخت تا براى نابودى آن حضرت توطئه و اقدام كنند. برخى از سخنان او در این باب چنین است :
((...(13) واى بر شما اى كاتبان و فریسیان ریاكار كه در ملكوت آسمان را به روى مردم مى بندید زیرا خود داخل آن نمى شوید و داخل شوندگان را از دخول مانع مى شوید (14) واى بر شمااى كاتبان و فریسیان ریاكار زیرا خانه هاى بیوه زنان را مى بلعید و از روى ریا نماز را طویل مى كنید؛ از آن رو عذاب شدیدتر خواهید یافت (15) واى بر شما اى كاتبان و فریسیان ریاكار زیرا كه بر و بحر را مى گردید تا مریدى پیدا كنید و چون پیدا شد او را دو مرتبه پست تر از خود پسر جهنم مى سازید...(29) واى بر شما اى كاتبان و فریسیان ریاكار كه قبرهاى انبیا را بنا مى كنید و مدفنهاى صادقان را زینت مى دهید (30) و مى گویید اگر در ایام پدران خود مى بودیم ، در ریختن خون انبیا با ایشان شریك نمى شدیم (31) پس ‍ برخود شهادت مى دهید كه فرزندان قاتلان انبیا هستید، پس شما پیمانه پدران خود را لبریز كنید (33) اى ماران و افعى زادگان چگونه از عذاب جهنم فرار خواهید كرد...)) (متى 23:1-36، لوقا 11:39-54).

9-6- نمایش قدرت

حضرت عیسى مسیح (ع ) گفت :
(27) ((زیرا كه پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خویش به اتفاق ملائكه خود و در آن وقت هر كسى را موافق اعمالش جزا خواهد داد (28) هر آینه به شما مى گویم كه بعضى در اینجا حاضرند كه تا پسر انسان را نبینند كه در ملكوت خود مى آید ذائقه موت را نخواهند چشید.)) (متى 16:27-28، مرقس 9:1، لوقا 9:26-27).
سرانجام آن حضرت در واپسین روزهاى زندگى خود در میان استقبال پرشور منتظران ملكوت آسمانى در حالى كه بر كوه الاغى سوار بود وارد شهر قدس شد. از جمله شعارهایى كه در آن جمع به گوش مى رسید، این بود: ((مبارك باد پادشاه اسرائیل كه به اسم خداوند مى آید.))
(39) آنگاه بعضى از فریسیان از میان بدو گفتند: ((اى استاد شاگردان خود را نهیب نما.)) (40) او در جواب ایشان گفت : ((به شما مى گویم اگر اینها ساكت شوند هر آینه سنگها به صدا آیند.)) (لوقا 19:39-40).
وى با شكوه و جلال فراوان به معبد پا نهاد و آن مكان مقدس را از كسانى كه به خرید و فروش مشغول بودند، پاكسازى كرد. شاید برخى مردم انتظار داشتند مسیحاى موعود بر اسب سوار شود و تخت پادشاهان ستمكار را واژگون سازد، اما تنها كارى كه حضرت عیسى مسیح (ع ) در آن شرایط انجام داد این بود كه بر كره الاغى عاریتى سوار شد و پس از ورود به معبد، ((تختهاى صرافان و كرسیهاى كبوتر فروشان را واژگون ساخت )) (متى 21، مرقس 11، لوقا 19 و یوحنا 12).
در واقع حضرت مسیح (ع ) با كار خود جامعه بنى اسرائیل را آزمایش ‍ كرد و پس از مشاهده مخالفت آشكار فریسیان با اقدامات اصلاحى او در معبد، دانست كه شرایط براى انقلاب فراهم نیست . از این رو، پس از عتاب فراوان ، شهر قدس را مخاطب قرار داد و گفت :
(37) ((اى اورشلیم ، اورشلیم ، قاتل انبیا و سنگسار كننده مرسلان خود، چند مرتبه خواستم فرزندان تو را جمع كنم ، مثل مرغى كه جوجه هاى خود را زیر بال خود جمع مى كند و نخواستید (38) اینك خانه شما براى شما ویران گذارده مى شود (39) زیرا به شما مى گویم از این پس مرا نخواهید دید تا بگویید مبارك است او كه به نام خداوند مى آید.)) (متى 23:37-39، لوقا 13:34-35).

پنجشنبه 1389/12/12

مقالات

نویسنده: مرتضی رادمهر   


پنجشنبه 1389/12/12

مقاله

نویسنده: مرتضی رادمهر   

پنجشنبه 1389/12/12

مقالات

نویسنده: مرتضی رادمهر   

 
شما آمریکا و اسرائیل نمی خواهید دین اسلامی سالم بماند و نمی خواهید امت عرب پیشرفت کند. روزی که ما پیشرفت کنیم، روز سیاه و تاریکی برای شما خواهد بود لذا به ایجاد تفرقه میان ما اقدام می ورزند.


به گزارش شیعه آنلاین، شبکه رسمی تلویزیون لیبی شب گذشته در یکی از برنامه های خود که با حضور دو تن از کارشناسان مسائل سیاسی لیبی و یک مهمان تلفنی برگزار شد، سرهنگ "معمر قذافی" که این روزها به کشتار و قتل عام ملت خود اقدام ورزیده را "ولی أمر" معرفی کرد!

در اواسط این برنامه تلویزیونی با شاهزاده "جلوی بن سعود" از شاهزادگان آل سعود ارتباط مستقیم برقرار شد و وی در گفتگوی تلفنی خود دیکتاتور لیبی را "ولی أمر مسلمین" معرفی کرد و افزود: قیام علیه "معمر قذافی" که "ولی أمر" به شمار می رود، حرام است!

این شاهزاده سعودی که در سخن خود ملت لیبی را مورد خطاب قرار داده بود، در ادامه افزود: اکنون دین شما مورد هدف قرار گرفته و نه خود شما. هدف دشمن دستیابی به نفت لیبی و از بین بردن دین اسلام در این کشور است. هدف این دشمنان در مجموع از بین بردن دین خداوند است. دیگر هدف آنان ایجاد تفرقه میان مسلمانان است. آنان برای به آتش کشیدن کشورهای عربی و اسلامی تلاش می کنند.

وی در ادامه خطاب به ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی گفت: آیا جنایت هایی که در صبرا و شتیلا مرتکب شدید را فراموش کرده اید؟! آیا کشتار و قتل عام فلسطینیان را از یاد برده اید؟! شما آمریکا و اسرائیل نمی خواهید دین اسلامی سالم بماند و نمی خواهید امت عرب پیشرفت کند. روزی که ما پیشرفت کنیم، روز سیاه و تاریکی برای شما خواهد بود لذا به ایجاد تفرقه میان ما اقدام می ورزند.

او پس از بیان اظهارات خود خطاب به ملت لیبی گفت: لذا از شما ملت لیبی می خواهم که با حکومت خود وارد مذاکره شوید و پیرو قرآن کریم و "معمر قذافی" به عنوان "ولی أمر" شما باشید.

در پایان لازم به یاد آوری است لیبی طی حدود یک ماه اخیر شاهد درگیری های شدید میان معترضان با رژیم "معمر قذافی" دیکتاتور لیبی بوده که بر اثر آنان دست کم دو هزار تن جان باخته و بیش از پنج هزار تن زخمی شده اند.


پنجشنبه 1389/12/12

سایتهای خوب برای تحقیق

نویسنده: مرتضی رادمهر   

پنجشنبه 1389/12/12

علائم ظهور

نویسنده: مرتضی رادمهر   

 
ظهور حضرت حجت(عج) از اموری است كه در اسلام نسبت به آنها به شدت تأكید شده و در حتمیت آن ذره ای شك و شبهه وجود ندارد. پیش از این گفتیم كه در آیاتی نظیر آیة 55 سورة نور، خداوند متعال به مؤمنان وعده داده است كه فرمانروای زمین گردند و بر آن سیطره یابند.




صحبت كردن از حضرت مهدی(ع) و نشانه های ظهور ایشان در واقع صحبت كردن از حوادثی است كه بناست در آینده اتفاق بیفتد و لذا بجاست كه از خود بپرسیم: اگر در مورد احادیث نقل شده در این زمینه بررسی اسناد صورت گرفت و مطمئن شدیم كه آنها از معصوم(ع) صادر شده است، آیا می توان مطمئن بود كه حتماً همة آن حوادث آن گونه كه در روایات شریف ما آمده اند وقوع یابند؟ پاسخ به این پرسش در كتب عقیدتی و فلسفی تحت عنوان «بداء» داده می شود كه طی این بخش از مطالب به آن می پردازیم.

«بداء» در لغت به معنای ظهور و روشن شدن پس از مخفی بودن چیزی است و اصطلاحاً به روشن شدن چیزی پس از مخفی بودن از مردم اطلاق می شود؛ بدین معنا كه خداوند متعال بنا بر مصلحتی، مسئله ای را از زبان پیامبر یا ولی ای از اولیای خویش به گونه ای تبیین می كند و سپس در مقام عمل و ظهور و بروز، غیر آن را به مردم نشان می دهد. در قرآن آمده است:
خداوند هر چه را بخواهد محو یا اثبات می كند در حالی كه ام الكتاب نزد اوست و خود می داند عاقبت هر چیزی چیست.1

و در آیه ای دیگر: و بدالهم سیّئات ما كسبوا.2
بدی هایی را خود كسب كرده بودند و برای آنها مخفی بود برایشان نمایان شد.
یا: ثمّ بدالهم من بعد ما رأؤا الآیات.3
پس از آنكه نشانه ها را دیدند حقیقت امر بر آنها روشن شد.
این ظهور پس از خفا، تنها برای انسان رخ می دهد و در مورد
خداوند متعال ابداً صدق نمی كند وگرنه لازمه اش این است كه خداوند نسبت به آن موضوع جهل داشته باشد كه این امر محالی است. خداوند، چنانكه قرآن كریم می فرماید به همه چیز آگاه و داناست 4 و نسبت به همه چیز در همة زمان ها و مكان ها چه حاضر باشند و چه غایب، چه موجود باشند و چه فانی و چه در آینده به وجود بیایند، علم حضوری دارد. قرآن كریم در این زمینه می فرماید:
هیچ چیزی در آسمان و زمین از نظر خداوند متعال مخفی نمی شود.5
از همین روست كه مسئلة بداء و ظاهر كردن آن امر مخفی به خداوند نسبت داده می شود:
و بدالهم من الله مالم یكونوا یحتسبون.6
خداوند آنچه را گمان نمی كردند، برای آنها ظاهر كرد.
براساس آیة:خداوند چیزی را كه از آنِ مردمی است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.7
و با استفاده از دیگر آیات و روایات می توان چنین برداشت كرد كه برخی اعمال حسنه نظیر: صدقه، احسان به دیگران، صلة رحم، نیكی به پدر و مادر، استغفار و توبه، شكر نعمت و ادای حقّ آن و... سرنوشت شخص را تغییر داده و رزق و عمر و بركت زندگی اش را افزایش می دهد، همان طور كه اعمال بد و ناشایست اثر عكس آن را بر زندگی شخص می گذارد.
پیش از شرح این عبارت كه بداء در حقیقت ظاهر شدن چیزی است كه از ناحیة خداوند متعال برای مردم مخفی و برای خودش مشخص بود، لازم است یادآور شویم كه خداوند متعال بنا بر آیات قرآن دو لوح دارد:

الف) لوح محفوظ

لوحی كه آنچه در آن نوشته می شود؛ پاك نشده و مقدّرات آن تغییر نمی یابند؛ چون مطابق با علم الهی است:
بَل هُوَ قُرآنٌ مَجیدٌ فی لَوحٍ مَحفوظٍ.8
بلكه آن قرآن مجیدی است كه در لوح محفوظ ثبت گردیده است.

ب) لوح محو و اثبات
بنا بر شرایط و سننی از سنت های الهی، سرنوشت شخص یا جریانی به شكلی خاص می شود، با از بین رفتن آن سنت ها یا مطرح شدن سنت های جدید سرنوشت آن شخص یا آن جریان تحت الشعاع سنت های جدید قرار می گیرد. به عنوان مثال بناست كه شخص در سن 20 سالگی فوت كند امّا به واسطة صلة رحم یا صدقه ای كه می دهد، 30 سال به عمرش اضافه می شود و تا 50 سالگی زنده می ماند یا به عكس، آن شخص بناست 50 سال عمر كند به واسطة گناه كبیره ای خاص، 30 سال از عمرش كاسته می شود در همان 20 سالگی می میرد. كه البته خداوند متعال از اوّل می دانست كه بناست اوّلی 50 سال و دومی 20 سال عمر كند ولی برای روشن شدن این سنت های الهی مطلب به این شكل از زبان پیامبران یا اولیای الهی(ع) بیان می شود.

در قرآن كریم هم آمده است:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده امّ الكتاب.9
یا این آیه:
آنگاه مدتی را [برای شما عمر] مقرّر داشت و اجل حتمی نزد اوست.10
با توجه به این دو لوح و مطالبی كه تا به حال به آنها پرداختیم، این پرسش به ذهن می رسد كه: آیا ظهور حضرت مهدی(ع) و نشانه هایی كه برای آن بیان شده است، در لوح محفوظ اند یا محو و اثبات. به عبارت دیگر آیا ممكن است اصلاً مسئله ای به نام ظهور ایشان تا آخر عمر بشریت و هستی اتفاق نیفتد یا ظهور بدون تحقّق نشانه ها رخ دهد یا همة نشانه ها باید رخ دهند؟ در پاسخ به این پرسش باید نشانه های ظهور را به دو دسته تقسیم كنیم:
1. امور و علایم مشروط
2. امور و علایم حتمی. آنگونه كه امام باقر(ع) امور را به موقوفه و حتمیه11 و امام صادق(ع) به حتمی12 و غیر حتمی تقسیم كرده اند. مسئلة بداء هم در چهار زمینه با موضوع ظهور حضرت مهدی(ع) ارتباط می یابد:

1. نشانه های مشروط و غیر حتمی ظهور

جز نشانه هایی كه صراحتاً در احادیث به حتمی بودن آنها اشاره شده است، بقیة نشانه های ظهور همگی از امور موقوفه به شمار می روند، چنانكه بزرگانی مانند شیخ مفید، شیخ صدوق و شیخ طوسی بدان تصریح كرده اند. بدین معنا كه به جز نشانه های حتمی ظهور بقیة آنها بنا بر مشیت و ارادة الهی ممكن است دچار تغییر و تبدیل، تقدّم یا تأخّر شوند. به عبارت دیگر آنها از جمله امور لوح محو و اثبات به حساب می آیند و ممكن است با تغییر و تبدیل در شرایط آنها و عوض شدن علل رخ دادن آنها به گونة دیگری پدید آیند یا اصلاً رخ ندهند. البته بسیاری از رویدادهایی كه در احادیث ما به آنها اشاره شده است تا كنون اتفاق افتاده اند و دچار بداء در اصل تحقّق خویش نشده اند.
مثلاً اگر در حدیث به نزول بلایی (مشروط) اشاره شده باشد به واسطة توسل و استغفار مؤمنان و مسلمانان ممكن است در نزول آن تأخیر رخ دهد یا اصلاً چنین بلایی به جهت عظمت عمل صالح ایشان نازل نشود یا اینكه با برخی اعمال صالح یا ناصالح ظهور حضرت را دچار تعجیل یا تأخیر كنند.

شاید بتوان علت بیان چنین اخباری را این دانست كه اگر مسئله به این شكل تبیین نمی شد، مؤمنان هم از احتمال حدوث آن حادثه باخبر نمی شدند و بدان مبتلا می گشتند امّا پس از صدور حدیث از ناحیة معصوم(ع) و آگاه شدن مؤمنان و مسلمانان از آن، با دعا و توسل و استغفار از پدید آمدن چنان حادثة ناگواری ممانعت به عمل آورند یا سبب حدوث اتفاقی خوشایند شوند. البته فراموش نكنیم كه عكس این مطلب هم كاملاً صادق است به این معنا كه شخص معصوم(ع) با اعلام نزول بلا و علّت آن، حجت را بر مردم تمام می كنند كه شما با وجود آنكه می توانستید، آن بلا را از خویش دفع نكردید یا فلان خیر را به سوی خویش جلب ننمودید و از همین روست كه روایت شده است:
خداوند متعال، به چیزی مثل بداء عبادت نشده است.13

2. علایم ظهور و امور حتمی

پنج مورد از نشانه های ظهور در بسیاری از روایات كه از حدّ تواتر گذشته است؛ از جمله نشانه های حتمی ظهور برشمرده شده اند:
خروج سیّد خراسانی و یمانی، ندای آسمانی مبنی بر حقّانیت حضرت مهدی(ع)، شهادت نفس زكیّه و فرو رفتن سپاهیان سفیانی در منطقة بیداء (بیابان بین مدینه و مكّه).14
این نشانه های پنج گانه را احادیث از علایم حتمی شمرده و هیچ گونه احتمال بدایی در مورد تحقّق آنها نداده اند وگرنه خلاف حتمی بودن آنها می شد. این نشانه ها شدیداً با مسئلة ظهور ارتباط داشته و همگی مقارن ظهور رخ خواهند داد ان شاءالله. بزرگوارانی چون مرحوم آیت الله خویی در پاسخ به نویسندة كتاب سفیانی و علامات ظهور15، علّامه سیّد جعفر مرتضی عاملی، در كتاب خویش و شیخ طوسی، در غیبت خویش16 نسبت به این موضوع تصریح و اذعان كرده اند كه:
هر چند بنابر تغییر مصلحت ها با تغییر شروط اخباری كه به حوادث آینده می پردازند، ممكن است دچار تغییر و تبدیل شوند؛ جز آنكه روایت تصریح كرده باشد كه وقوع آن جریان حتمی است كه (با توجه به اعتماد ما به معصومین(ع)) ما هم یقین به حدوث آنها در آینده پیدا می كنیم و قاطعانه می گوییم در آینده چنین خواهد شد.17
اشكال اساسی كه به این نظر گرفته می شود؛ متكی به حدیثی است كه نعمانی در كتاب خویش آورده است كه: ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری گفته است: نزد امام جواد(ع) بودیم و صحبت از حتمی بودن آمدن سفیانی شد، از آن حضرت پرسیدم: آیا در مورد امور حتمی هم بداء رخ می دهد؟ فرمودند: آری. گفتم: می ترسم در مورد خود حضرت مهدی(ع) بداء رخ دهد. حضرت فرمودند:
ظهور حضرت مهدی(ع) وعدة الهی است و خداوند خلف وعده نمی كند.18
علّامه مجلسی، هم در بحارالانوار پس از نقل این حدیث این
توضیح را اضافه كرده اند كه:
شاید محتوم، معانی مختلفی داشته باشد كه با توجه به اختلاف در تعاریف ممكن است در مورد برخی از آنها بداء رخ بدهد. مضاف بر اینكه شاید منظور از بداء در مورد خصوصیات آن حادثة محتوم و حتمی باشد و نه اصل تحقّق آن، كه مثلاً پیش از زوال حكومت بنی عباس سفیانی جنبش های خویش را آغاز می كند.19
این فرضیه چندان قابل قبول نیست؛ زیرا در صورت پذیرفتن آن، چه فرقی بین حتمی و غیر حتمی خواهد بود؟ مضاف بر اینكه روایت مورد بحث ما از حیث سند، ضعیف است.20 در ضمن نمی توان از آن همه حدیث و روایتی كه به شدت بر حتمی بودن این پنج نشانه و امتناع احتمال رخ دادن بداء در آنها تأكید می كنند، چشم پوشی كرد و به احادیث انگشت شماری از این دسته تمسك نمود؛ چون ممكن است در شرایط خاصی (به فرض قوت و اعتبار سندی آنها) معصوم(ع) مجبور شده باشند از روی تقیه، چنین سخنی بگویند.
عبدالملك بن اعین گوید: به امام باقر(ع) در مورد حضرت مهدی(ع) گفتم: می ترسم كه زود بیایند و سفیانی نباشد. حضرت فرمودند:
والله نه. سفیانی از حتمیاتی است كه حتماً خواهد آمد.21
امور یا موقوفه اند یا حتمیه كه سفیانی از دستة حتمیاتی است كه حتماً خواهد بود.22
یا امام صادق(ع) فرمودند:
از حتمیاتی كه پیش از قیام حضرت مهدی(ع) خواهند بود اینهاست: شورش سفیانی، فرو رفتن در بیداء، شهادت نفس زكیّه و منادی كه از آسمان ندا در دهد.23
حمران بن اعین از امام باقر(ع) راجع به آیة:
ثمّ قضی اجلاً و اجلٌ مسمّی عنده؛24
می پرسد. حضرت می فرمایند:
دو اجل وجود دارد: محتوم و موقوف.
- محتوم چیست؟
- جز آن نخواهد شد.
- و موقوف؟
- مشیت الهی در رابطة آن جاری می شود.
- امیدوارم كه سفیانی جزء موقوف ها باشد.
- والله كه نه و از محتومات است. 25

3. بداء و قیام حضرت مهدی(ع)

ظهور حضرت حجت(ع) از اموری است كه در اسلام نسبت به آنها به شدت تأكید شده و در حتمیت آن ذره ای شك و شبهه وجود ندارد. پیش از این گفتیم كه در آیاتی نظیر آیة 55 سورة نور، خداوند متعال به مؤمنان وعده داده است كه فرمانروای زمین گردند و بر آن سیطره یابند كه چنین واقعه ای در تمام طول تاریخ تا كنون اتفاق نیفتاده است و از آنجا كه « ان الله لا یخلف المعیاد&raquo26 و خداوند در وعدة خویش تخلف نمی كند، در آینده ای دور یا نزدیك حتماً چنین اتفاقی خواهد افتاد. ان شاء الله.
علاوه بر اینكه در موارد بسیاری رسول مكرم اسلام(ص) و معصومین(ع) شدیداً تأكید نموده اند كه:
حتی اگر از عمر هستی بیش از یك روز باقی نمانده باشد، خداوند آن قدر این روز را طولانی می كند كه حضرت مهدی(ع) ظهور كرده و جهان را مملو از قسط و عدل گردانند.27

4. تعیین زمان ظهور حضرت مهدی(ع)
بسیاری از روایات، ما را از توقیت (مشخص كردن زمان ظهور) یا تعیین محدودة زمانی برای ظهور حضرت به شدت نهی كرده اند و شیعیان را امر كرده اند كه هر كه را چنین كرد تكذیب كنند و دروغ گو بشمارند؛ زیرا این مطلب در زمرة اسرار الهی است و كسی آن را نمی داند؛ امام صادق(ع) به محمدبن مسلم فرمودند:
محمد! اگر كسی وقتی از جانب ما برای ظهور حضرت مهدی(ع) نقل كرد، از تكذیب كردن او نترس! چرا كه ما برای احدی تعیین وقت نمی كنیم.28
وقتی فضیل از امام باقر(ع) می پرسد كه آیا این مسئله وقت مشخص دارد؟ حضرت سه مرتبه می فرمایند: «آنها كه وقت تعیین می كنند دروغ می گویند&raquo.29 یكی از یاران امام ششم(ع) به ایشان عرضه می دارد: این مسئله ای كه چشم انتظارش هستیم كی خواهد آمد؟ حضرت می فرمایند:
ای مهزم! آنها كه وقت تعیین كنند دروغ می گویند، آنها كه عجله كنند هلاك می شوند و آنها كه تسلیم امر خداوند باشند نجات می یابند و به سوی ما باز می گردند.30
آنگونه كه از احادیث برمی آید، ظهور حضرت حجت(ص) از جمله اموری است كه خداوند متعال آن را از مردم پنهان نموده است و هر زمان كه خداوند تبارك و تعالی اراده كنند و شرایط و علل فراهم و مناسب باشد؛ زمین را از بركات وجودی آن امام همام(ع) بهره مند خواهند نمود.

البته نهی از تعیین وقت، شامل نشانه های حتمی ظهور نمی شود؛ چرا كه خود معصومین(ع) در این موارد به فاصلة زمانی میان حدوث آن نشانة حتمی و ظهور حضرت اشاره كرده اند كه مثلاً از ابتدای شورش سفیانی تا قیام حضرت بیش از 9 ماه طول نخواهد كشید یا مثلاً 15 روز پس از شهادت نفس زكیّه حضرت در مكه ظهور می كنند. ولیكن دیگر نشانه ها حداكثر به این اشاره می كنند كه ظهور آن وجود مقدس نزدیك شده است و نه بیش از این. چنانكه دیدیم برخی از نشانه های ظهور قرن هاست كه اتفاق افتاده اند و گذشته اند و هنوز ظهور رخ نداده است. كه البته به جهت ایجاد امید در دل شیعیان مبنی بر نزدیك شدن ظهور معصوم(ع) از آن به عنوان نشانة قیام حضرت صاحب(ع) یاد كرده اند.

ضمناً اگر بنا بود زمان ظهور مشخص شود و همگان بدانند كه ایشان بناست چه زمانی قیام جهانی خویش را آغاز كنند؛ ستمگران و ظالمان تمام عِدّه و عُدّه خویش را برای آن روز مهیا و آماده می كردند ـ كه به خیال خام و واهی خود ـ آن نور الهی را خاموش كنند و نگذارند عدالت را در جهان گسترش دهند و مؤمنان و مستضعفانی هم كه قرن ها با حدوث این حادثة عظیم و بزرگ فاصله داشتند مبتلا به یأس و كسالت و خمودی می شدند حال آنكه قرن هاست بسیاری در انتظار آن یار غایب از نظر، دیده ها را خون بار كرده و هر صبح و شام دست دعا به تعجیل در فرج ایشان برداشته اند و امید دارند كه در زمرة یاران و یاوران ایشان باشند. مشخص نبودن زمان ظهور خواب از چشم های ستمگران ربوده و هر صبح و شام از این هراسناكند كه شاید آن عزیز مقتدر امروز ظهور كند و پایه های حكومت شیطانی شان را درهم شكند.
به امید آنكه آن روز را ببینیم و از یاوران حضرتش باشیم. ان شاءالله.

----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها :

1. سورة رعد(13)، آیة 39.
2 . سورة زمر(39)، آیة 48.
3 . سورة یوسف(12)، آیة 35.
4 . سورة نساء (4)، آیة 35.
5 . سورة آل عمران (3)، آیة 5.
6 . سورة زمر(39)، آیة 48.
7 . سورة رعد(13)، آیة 11.
8 . سورة بروج(85)، آیات 21 و 22.
9 . سورة رعد(13)، آیة 39.
10. سورة انعام(6)، آیة 2.
11. نعمانی، محمد بن ابراهیم، الغیبة، ص204؛ مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج52، ص249.
12. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص202.
13. كلینی، اصول كافی، ج 1، باب البدأ، ح 1 و صدوق، محمد بن علی بن حسین، التوحید، باب 54، ح 2.
14. صدوق، محمد بن علی بن حسین، كمال الدین، ج2، ص650، طوسی، محمد بن حسن، الغیبة ص267، نعمانی، همان، صص169 و 172؛ مجلسی، محمد باقر، همان؛ ج52، ص204، طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، ص426؛صافی گلپایگانی، لطف الله، منتخب الاثر، صص439 و 455.
15. فقیه، محمد، السفیانی و علامات الظهور، ص102.
16. عاملی، جعفر مرتضی، دراسته فی علامات الظهور، ص60.
17. طوسی، محمد بن حسن، همان، ص265.
18. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص205، مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص250.
19. مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص251.
20. رك: فقیه، محمد، همان، ص102.
21. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص203؛ مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص249.
22. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص204؛ مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص249.
23. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص176، صافی گلپایگانی، لطف الله، همان، ص455.
24. سورة انعام، آیة 2.
25. مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص249.
26. سورة آل عمران(3)، آیة 9.
27. رك: شیخ مفید، الارشاد، ج2، ص340، طبرسی، فضل بن حسن، همان، ص401، مجلسی، محمد باقر، همان، ج51، ص133.
28. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص195، طوسی، محمد بن حسن، همان، ص262؛ آل سید حیدر، مصطفی، بشارةالاسلام، ص298، مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص104.
29. طوسی، محمد بن حسن، همان، ص262؛ مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص103؛ صافی گلپایگانی، لطف الله، همان، ص463.
30. نعمانی، محمد بن ابراهیم، همان، ص198؛ طوسی، محمد بن حسن، همان، ص262؛ مجلسی، محمد باقر، همان، ج52، ص104؛ آل سید حیدر، مصطفی، همان، ص299؛ صافی گلپایگانی، لطف الله، همان، ص463.

 


منبع: ماهنامه موعود، شماره 79

یکشنبه 1389/12/8

فرقه های صوفی

نویسنده: مرتضی رادمهر   

فرقه‏هاى صوفى

كتاب: عرفان نظرى ص 195

نویسنده: دكتر سید یحیى یثربى

از همان آغاز به علل مختلف، سیر و سلوك عرفانى با شیوه‏ها و روشهاى گوناگون انجام پذیرفته است كه این شیوه‏ها و سلیقه‏ها به عنوان طریقت‏یا سلسله، شناخته شده‏اند، كه به سلسله‏هاى مهم عرفان و تصوف اسلامى ذیلا اشاره‏اى مى‏كنیم:

سلسله قادریه: منسوب به عبد القادر گیلانى (متوفى 562 ه.) ملقب به قطب الاعظم. پیروان این مكتب وحدت وجودى هستند. و به محبت و خدمت‏شهرت دارند. اگرچه در اصل از بین حنابله برخاسته‏اند، اما تا حدود زیادى اهل تسامح و مسامحه بودند. در این طریقت‏به حفظ سنت و شعائر تاكید مى‏شود و این طریقت در سراسر بلاد اسلامى منتشر شده است. (1) سلسله رفاعیه: منسوب به ابو العباس سیدى احمد رفاعى بصرى (متوفى 578) است كه سلسله شیوخ آن به معروف كرخى مى‏رسد. پیروان این طریقت جهانگرد و خانه به دوش و در كار ریاضت و تربیت و ترتیب ذكر، تندروتر از قادریه‏اند. (2)

سلسله بدویه: منسوب است‏به سیدى احمد البدوى (متوفى 675) كه آنان را احمدیه نیز مى‏نامند. سلسله بدوى در مصر انتشار زیادى پیدا كرد. در یكى از جنگهاى صلیبى كه سن لوئى به مصر حمله كرد پیروان این سلسله مسلمین را به جنگ با مسیحیان تشویق مى‏كردند. اما بى‏بند و بارى و میگسارى آنها بعدها از اسباب عدم توجه عامه مسلمین به آنها شد. (3)

سلسله سهروردیه: منسوب به شهاب الدین عمر بن عبد الله سهروردى (متوفى 632 ه.) است كه در تصوف طریقه‏اى معتدل داشت. وى عمل به فرایض دین را مقدمه وصول به حقیقت مى‏شمرد. سلسله‏هاى جلالیه، جمالیه، زینبیه، خلوتیه و شعبه‏هاى متعدد و مختلف آن در آسیاى صغیر، روشنیه در افغانستان از طریق سهروردیه نشات یافته‏اند. زكریاى مولتانى، این طریقت را در هند رواج داد و پیروانى یافت. (4) .

سلسله شاذلیه: منسوب به ابو الحسن شاذلى (متوفى 656 ه.) است. رعایت پنج اصل خوف ظاهرى و باطنى، پیروى از سنت، عدم اعتنا به خلق، تسلیم و رضا، توكل در شادى و محنت، پایه اعتقادى این طریقت است. این سلسله در مصر و مغرب و بلاد عثمانى قدیم اعتبار تمام را كسب كرده است. سلسله‏هاى: جوهریه، وفائیه، مكیه، هاشمیه، عفیفیه، و قاسمیه، خواتریه در مصر و سلسله‏هایى مثل شیخیه، ناصریه، حبیبیه، و یوسفیه در مغرب، از آن منشعب شده‏اند. (5)

سلسله نقشبندیه: منسوب به خواجه بهاء الدین محمد نقشبند (متوفى 792 ه.). نقش بندیه خود شاخه‏یى بوده‏اند منشعب از سلسله خواجگان كه منسوب بوده است‏به خواجه احمد عطاسیوى معروف به حضرت تركستان. بعدها این سلسله در هند، مخصوصا در دوره اقتدار مغول هند، نفوذ داشت. پیروان این طریقت در آغاز، طرفدار زهد و فقر و سادگى بودند و اندیشه وحدت وجودى داشتند، اما بعدها برخى از آنان به مدح گویى و مال‏اندوزى روى آوردند. (6)

سلسله چشتیه: این سلسله را معین الدین چشتى (633) به وجود آورد. كه شیخ فرید الدین شكر گنج (متوفى 670 ه.) و شیخ نظام الدین اولیاء (متوفى 725 ه.) از اخلاف وى هستند. (7)

سلسله شطاریه: منسوب به عبد الله شطار (متوفى بین 818 و 832 ه.) است‏سخنان او یادآور سخنان بایزید و حلاج است. این طریقه در سوماترا و جاوه نیز پیروانى دارد. (8)

سلسله مولویه: منسوب به جلال الدین محمد بلخى رومى معروف به مولوى (متوفى 672) كه دو فرقه پوست‏نشینان و ارشادیه از آن برخاسته‏اند. پیروان این طریقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و سماع، قول و ترانه از مختصات این طریقت است. مولویه در عهد دولت عثمانى‏ها كسب نفوذ كردند و بعد از روى كار آمدن جمهورى تركیه نفوذ خود را از دست دادند و اكنون فقط در حلب و بعضى بلاد كوچك باقى ماندند. (9)

سلسله بكتاشیه: منسوب به حاجى بكتاش ولى (متوفى 738 ه.) این طریقت در حدود قرن هشتم هجرى پیدا شد و در تركیه در روزگار سلاطین عثمانى رواج یافت. در آداب و عقاید این فرقه، هم صبغه تشیع است و هم نوعى گرایش به تاویل و مسامحه. بعضى آداب و رسوم هم از تاثیر و تقلید نصارا در بین آنها رواج یافته است. كلاه سفید، احترام به ادیان، مبارزه با ظلم، از خصوصیات آنان است. (10)

سلسله نعمت اللهیه: منسوب به شاه نعمت الله ولى (متوفى 835 ه.) عقیده به وحدت وجود افراطى از مختصات این طریقت است. چند طریقه از این سلسله منشعب شده است كه در ایران پیروانى دارد.

سلسله ذهبیه: منسوب به میر عبد الله برزش آبادى كه طریقه او از طریقت كبرویه جدا شده است و تا حدى رنگ غلو دارد و مانند سلسله نعمت اللهیه به تشیع منسوب است.

پى‏نوشت‏ها:

1 - ارزش میراث صوفیه، ص 98 به بعد و طرائق الحقایق، ج 3.

2 - پیشین.

3 - پیشین.

4 - پیشین.

5 - پیشین.

6 - پیشین.

7 - پیشین.

8 - پیشین.

9 - پیشین.

10 - پیشین.

یکشنبه 1389/12/8

تصوف و عرفان

نویسنده: مرتضی رادمهر   

تصوف و عرفان (1)

كتاب: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، ص 467

نویسنده: دكتر زرین‏كوب

ایراد تعریف دقیق جامع و مانعى از تصوف را اهل تحقیق از قدیم امرى دشوار شناخته‏اند (عبادى، 29) و هنوز هم، گه گاه تصوف را امرى تعریف ناپذیر (نیكلسن، «عارفان. . . (2) » ، 25)، و بحث در حقیقت آن را تقریبا غیر ممكن (شیمل، مقدمه، 17) مى‏یابند. در كتب قدماى اهل تصوف هم، از جمله در كشف المحجوب و شرح تعرف، اقوال بسیار از زبان مشایخ آنها در وصف تصوف نقل شده كه شمار آنها به قولى بر هزار بالغ است (نك: سهروردى، عمر، 57) و هیچ یك متضمن تعریف آن نیست و غالبا حداكثر كاشف از احوال یا خواطر شخصى گویندگان آنهاست (نك: غنى، 2/197ـ205). تعدد و تنوع این اقوالـكه در بعضى موارد موهم وجود تضاد در آنها هم هستـنه فقط ممكن است حاكى از شعور گویندگان به صعویت ارائه تعریف جامع واحد از آنـیا مبتنى بر اعتقاد به آنكه تصوف امرى واحد نیست و انواع متعدد داردـباشد، شاید ناشى از این معنى نیز هست كه گویندگان آن اقوال بعضى، رسوم تصوف را، بعضى، آداب تصوف را، و بعضى، حقیقت تصوف را در نظر داشته‏اند و هر كدام از یك جنبه در باب آن سخن گفته‏اند (نك: ابو منصور، 46ـ47). با اینهمه، از جمع مجموعه این اقوال مى‏توان شمارى اوصاف و رسوم تصوف را به دست آورد كه تا حدى آن را از آنچه با آن قابل التباس است، باز شناخت.

در باب اشتقاق نام صوفیه هم اختلاف اقوال هست؛ تصور اشتقاق آن از سوفیا یا سوفوس یونانى كه به خاطر بیرونى آمده است (ص 16) ، با موازین نقل و اشتقاق موافق نیست (نولدكه، 45 به بعد) و اقوال دیگر هم مبنى بر اشتقاق آن از صفوت و صفا و صفه كه غالبا منقول از خود صوفیه است (نك: همایى، 63ـ82) ، مبنایى بر اشتقاق لفظ نیست. وجه اشتقاق مقبول، همان نسبت به لفظ صوف است كه وجهى براى شعار پشمینه پوشى قوم بیان مى‏كند و از قدماى صوفیه ابوالقاسم قشیرى (الرسالة. . . ، 126) و ابو نصر سراج صاحب اللمع (ص 21) و شهاب الدین عمر سهرودى صاحب عوارف المعارف (ص 59) و بعضى دیگر از قدما آن را تأیید كرده‏اند و امروز آن را بر سایر وجوه پیشنهادى براى اشتقاق مناسب‏تر مى‏شمارند. تصوف به معنى پوشیدن صوف در واقع نوعى اعلام گرایش به زهد و اعراض از متاع دنیا بوده است و ظاهرا دلیلهایى كه این اشتقاق را مرجح مى‏سازد، محلى براى قبول وجوه دیگر باقى نمى‏گذارد. اینكه لبس صوف را بعضى امامان (ع) و قدماى زهاد با كراهت تلقى مى‏كرده‏اند (ابن ابى الحدید، 18/262ـ263) ، و نیز اینكه در بعضى موارد این امر به عنوان تشبه به رهبانان نصارى دستاویز اعتراض متشرعه بر صوفیه واقع بوده است، در جاى خود مؤید این اشتقاق تواند بود.

عرفان و رابطه آن با تصوف:

درباره عرفان هم كه در تداول امروز غالبا مرادف تصوف به كار مى‏رود و در قدیم غالبا آن را تحت عنوان معرفت، مرتبه‏اى از مراتب نهایات سلوك (قس: عبد الرزاق، شرح منازل. . . ، 246) تلقى مى‏كرده‏اند، همچنان اقوال مشایخ بسیار مختلف است (مثلا نك: مستملى، 2/137ـ145). تعریف جامع عرفان البته دشوار است؛ آنچه در لسان صوفیه در كاربرد آن غلبه دارد، استعمال عرفان در مقابل علم بحثى است. همچنین تباین با بحث و برهان كه اشتمال آن را بر مفهوم كشف و وجدان الزام مى‏كند، غالبا در آنچه در آن باب گفته‏اند، شایع است . در تعریف آن هم غالبا به تصریح یا به طور ضمنى خاطر نشان شده است كه مراد از آن، احاطه بر عین شى‏ء است. نه بر صورت شى‏ء كه علم در تعریف متداول عبارت از آن است (عبد الرزاق، همانجا؛ قس: مستملى، 2/142). اشكالى كه در احاطه بر شى‏ء در تمام آنچه موضوع این معرفت مى‏تواند بود، براى انسان هست، به اینجا منجر شده است كه به وحدت عارف و معروف قائل شده‏اند (قس: شبسترى، مجموعه. . . ، 183). در اینجا جاى مقایسه‏اى نیز با قول جنید، «هو العارف و المعروف» (مستملى، 2/36) ، وجود دارد، هر چند در شرح این قول هم گویند كه جنید آن را به معنى گفت، نه به حقیقت؛ از آنكه خداى را عارف گفتن روا باشد و عالم گفتن روا نباشد (همو، 2/138؛ قس: تهانوى، 2/995). این سؤال هم به همین سبب بر اذهان گذشته است كه اگر عارف و معروف ذات پاك است، پس «چه سودا بر سر یك مشت خاك است» (شبسترى، گلشن. . . ، 83ـ84). از قول حلاج نیز نقل كرده‏اند كه گفت: «معروف وراى اوهام است، عارف با عرفان خود كیست؟» (روزبهان، 434). با این حال، محققان گفته‏اند كه هر كس عرفان را براى عرفان برگزیند، به چیز فانى دل بسته است؛ فقط آن كس كه عرفان را براى معروف برگزیند، به لجه وصول، مجال خوض مى‏یابد (ابن سینا، 3/375؛ نیز نك: فخر الدین، 32/44ـ45، كه این قول را بدون ذكر نام ابن سینا با تحسین یاد كرده است).

از اقوالى كه در تفاوت بین عالم و عارف تقریر كرده‏اند، بر مى‏آید كه عرفان نه فقط در مقابل زهد اهل رسوم، بلكه در مقابل علم اهل رسوم هم قرار دارد. از این رو، بر خلاف علم اهل رسوم كه مبنى بر طریقه برهان است و مقدمات آن از حس كه یك امر متعلق به متاع دنیا و امر جسمانى حاصل مى‏شود، علم اهل عرفان بر طریقه كشف و وجدان واقع است.

بر خلاف علم اهل رسوم كه به تمرین و ممارست عقلى احتیاج دارد، علم اهل عرفان به تزكیه و تصفیه و تخلیه قلب نیازمند است (نك: مولوى، مثنوى، دفتر 1، بیت 3467 به بعد) ، اما این حال از طریق بحث و برهان كه علوم اهل رسم بدان متمسك مى‏شود، به حاصل آن كه تجرد روح از متعلقات، و حتى انسلاخ از بدن و آنچه حكما نضو جلباب و خلع بدن خوانده‏اند (زرین كوب، سرنى، 780ـ782) ، دست نمى‏توان یافت؛ در واقع كمال مطلوب اهل عرفان تشبه به حق است در تجرد از ماده، و از همین جاست كه حكماى اشراقى و اتباع «شیخ یونانى» (فلوطین، پلوتینوس) هم در حكمت خویش به تصوف در مفهوم مرادف یا لازم عرفان نزدیك بوده‏اند و حتى بعضى از مشایخ صوفیه را كه در عین حال به عنوان عارف هم موصوف بوده‏اندـمثل بایزید و حلاج و سهل تسترىـدر حكمت اشراقى، حكماى واقعى خوانده‏اند (سهروردى، یحیى، 503). به هر حال، بین تصوف و عرفان در نزد اهل تحقیق رابطه عموم و خصوص واقع است و تصوف اعم است، هر چند در تداول عام كسانى را هم كه به حال صوفى و عارف تشبه مى‏كنند، به نام آنها مى‏خوانند، اما نزد محققان بین آنها فرق است، این متشبهان را در مقابل صوفى و عارف غالبا متصوف (یا مستصوف) و متعرف مى‏خوانند (عزالدین، 80ـ81؛ قس: جامى، نفحات. . . ، 12ـ17).

تصوف و عرفان هر چند در تداول الفاظ متلازم یا متقارب به نظر مى‏رسند، حقیقت آنها متمایز است. مى‏توان گفت آنها را باید دو گونه یا دو جنبه متمایز از یك نوع حیات دینى تلقى كرد كه هر دو متضمن اعراض از متاع دنیاست، اما تصوف روى در عمل دارد و شامل مجاهده با نفس براى استمرار در این اعراض است، در صورتى كه عرفان روى در علم دارد و شامل اعتماد بر معطیات كشف و ذوق است. از آنچه حاصل برهان است، اعراض دارد و قدماى مشایخ (مثل بایزید و حلاج) و بعضى از متأخران آنها (مثل مولانا و ابن عربى) جامع هر دو معنى بوده‏اند؛ هم به عنوان صوفى مطرح شده‏اند و هم به عنوان عارف.

تحول مفهوم عرفان در ادبیات صوفیه و استمرار عادت بر حفظ رابطه و علاقه آن با تصوف رسمى موجب توسعهایى در استعمال این لفظ شد كه از جهت بررسى سیر مفهوم تصوف در تاریخ قابل ملاحظه است؛ خاصه كه در این تحول، مفاهیم مربوط به عرفان محض بر احوال صوفیه بار شد و بعضى اقوال در باب عرفانـاما تحت عنوان معرفت كه نزد صوفیه تداول بیشتر داشتـبه صوفیه و محققان اهل تصوف منسوب گشت. این اقوال شامل پاره‏اى اوصاف در باب عرفان بود كه البته از تلقى خاص گویندگان از این معانى حكایت مى‏كرد؛ تعریف عرفان نبود، اما مفهوم عرفان و تصوف هر دو را تدریجا معروض تحول مى‏ساخت.

از جمله آنكه بعضى محققان قوم تصوف را از مقوله اخلاق، و عرفان (معرفت) را از مقوله علوم تلقى كردند (قشیرى، ترجمه. . . ، 472)؛ بعضى دیگر به عرفان علمى و عرفان كشفى قائل شدند و عرفان را مجرد عدم شهود ماسوى خواندند (خوارزمى، شرح. . . ، 1/302) و در همین راستا بعضى عرفان را شامل علم بحثى و علم كشفى هر دو تلقى كردند (لاهیجى، 7). برخى عرفان در معنى اخصـمعرفت خداى تعالىـرا صورت تفصیلى آنچه در علم به صورت اجمالى حاصل مى‏شود، شمردند (عز الدین، 80) و بعضى آن را اخیر ادراكین و علم مسبوق به جهل شمردند (تهانوى، 2/995). حصول عرفان را غالبا مؤدى به قدرت بر تصرف بر اشیاء شمرده‏اند (جامى، نقد. . . ، 208) و بعضى گفته‏اند كه عارف به همت خود قادر به خلق موجود هم هست (عبدالرزاق، شرح فصوص. . . ، 140، در باب همت و تأثیر آن، نك: 233ـ234) و با این حال، خاطر نشان كرده‏اند كه عارف واقعى را همان معرفت وى، از تصرف در عالم مانع مى‏آید (قیصرى، 294) .

از آنچه اكثر محققان در تفاوت تصوف و عرفان گفته‏اند، بر مى‏آید كه بر وفق اصطلاح قوم، تصوف، اخراج ماسوى از حساب عمل، و عرفان، اخراج ماسوى از حساب علم محسوب است و از همین تعریف اخیر است كه قول وحدت عارف و معروف را اجتناب ناپذیر یافته‏اند.

اتصال و التزام تصوف رسمى با عرفان به معنى اخص، صوفیه را ملتزم به اقوالى كرده است كه جنبه نوافلاطونى و اشراقى دارد، یا لوازم آن تعالیم را به دنبال مى‏آورد؛ از آن جمله است تجربه خلع بدن كه حكما آن را نضو جلباب (ابن سینا، 3/363) ، و انسلاخ از نواسیت (قطب الدین، 557) خوانده‏اند و آن عبارت است از رهایى از جسم در مدتى محدود كه به بعضى صوفیه مثل سعد الدین حموى، شیخ حسن بلغارى و حتى به مولانا جلال الدین (زرین‏كوب، سرنى، 780) و به شیخ اوحد الدین كرمانى هم منسوب است (ابن عربى، 2/261).

همچنین آنچه ابن عربى در باب «ارض حقیقت» كه از بازمانده گل آدم ساخته شده است، مى‏گوید و ورود به آن ارض را مشروط به انسلاخ از جسم مى‏داند (2/257 به بعد) ، تمثیلى از همان تجربه نزد كاملان صوفیه است. این تجربه در «ائولوجیا» ى مأخوذ از فلوطین و منسوب به ارسطو هم هست (ص 35) و در حكمة الاشراق و شروح آن هم آن را از شروط نیل به كمال در تجرد و تأله شمرده‏اند (نك: قطب الدین، 5ـ6) و بعضى آن را تعبیرى از مقام «لى مع الله» حضرت نبوى خوانده‏اند (شهر زورى، 595). قول به موت قبل از موت (سنایى، 27) هم در واقع مقدمه یا صورتى از آن است (نك: زرین‏كوب، سرنى، 979ـ980، 984). نیل به هر دو امر نزد صوفیه، مبنى بر انسلاخ از جسمانیت و تعلقات آن است (قس: جندى، 41) و آن را تروحن یا تروح (قونوى، 198) خوانده‏اند و در تقریر مكتب ابن عربى، ادریس نبى (نك: قیصرى، 152) نمونه اتم مراتب آن محسوب است.

به علاوه، غرابتى كه در اقوال و احوال منقول از عارفان و از تصرفات آنها در اعیان كائنات است (نك: نیكلسن، «عارفان» ، 147ـ129) ، ضرورت اعتقاد به طور ماوراء عقل را بر آنها الزام كرده است كه غزالى در المنقذ (ص 41ـ42) و عین القضات در زیدة الحقائق (ص 26ـ33) از آن یاد كرده‏اند و قول ابن سینا هم كه صدور نظیر این خوارق را از جانب عارفان قابل انكار نمى‏داند و آنها را در بقعه امكان مى‏گذارد (3/418) ، تأییدى ضمنى بر این معناست . طور ماوراء عقل چنانكه عین القضات هم تصریح دارد (همان، 31) ، «طور نبوت» است كه بدون عبور از «طور ولایت» بدان نمى‏توان رسید؛ با اینهمه، قبول آن بدان گونه كه صوفیه دعوى كرده‏اند، از اشكال خالى نیست (قس: زرین كوب، دنباله. . . ، 249ـ252). به هر حال، اینگونه مقولات به علاوه آنچه صوفیه در باب تجلیات افعالى و صفاتى گفته‏اند، و همچنین اقوال آنها در باب حضرات خمس و مسأله فیض اقدس و فیض مقدس كه از لوازم بحث وحدت وجود است، نمونه مباحث نظریى است كه در عرفان بحثى مطرح است و شرح هر یك احتیاج به بحثى جداگانه دارد.

ذكر این نكته هم لازم است كه قسمتى از ادبیات تعلیمى صوفیه متأخر اختصاص به اینگونه مباحث دارد و در بعضى موارد كسانى مانند صدر الدین شیرازى (كسر. . . ، 21ـ30) كه صوفیه یا مدعیان تصوف را با نظر تأیید ننگریسته‏اند، از عارفان با لحن تأیید یاد كرده‏اند، این نكته هم در خور یادآورى است كه صوفیه هم در مورد اسناد خرقه و هم در مورد مقامات عرفانى خویش، امام على (ع) را مرشد و پیشواى خود مى‏خوانند، آن حضرت را آدم اولیا خوانده‏اند (نسفى، «زیدة. . . » ، 281) و بعضى مشایخ ایشان گویند هر كس از اولیا طریقه خود را به وى نرساند، قابل پیروى نیست (نك: همانجا، به نقل از علاءالدوله سمنانى). هر چند روایات مروى از امامان شیعه (ع) مؤید این انتساب به نظر نمى‏رسد، ظاهرا اقوالى چون جواب به سؤال ذعلب یمانى (نهج البلاغة، خطبه‏179) و خبر كمیل در جواب امام به سؤال «ما الحقیقة» كه در مآخذ عدیده آمده است (لاهیجى، 291) ، نزد صوفیه مستند این دعوى است و ابن ابى الحدید هم ظاهرا با توجه به این اقوال است كه مى‏گوید تمام آنچه اهل ملت اسلام در باب عرفان گفته‏اند، مأخوذ از آن حضرت است و او خود در عرفان به اقصى الغایات و ابعد النهایات رسیده بوده است (11/72ـ73). درباره رابطه تشیع با عرفان اقوال حیدر آملى در جامع الاسرار قابل توجه است (نك: كربن، «در اسلام. . . » (3) ، «~ 149/ III ~» به بعد).

جالب است كه مقارن عهد مغول و بعد از آن برخى مشایخ صوفیه، هم در اسناد خرقه و هم در اقوال تعلیمى، نسبت ارشاد خود را به امام على بن ابیطالب (ع) مى‏رسانده‏اند (معصوم علیشاه، 1/263)؛ از آن جمله‏اند: سلسله كبرویه همدانیه، نوربخشیه، ذهبیه و نعمة اللهیه. صوفیه خود را از طریق امامان (ع) پیرو طریقه آن حضرت مى‏خوانده‏اند؛ نیز بعضى مشایخ مولویه، بكتاشیه و خلوتیه طریقه خود را به امام على (ع) نسبت مى‏داده‏اند. سلسله‏اى به نام شمسیه، منسوب به شمس تبریز خود را غلام على مى‏خوانده‏اند و به اولاد او تولى نشان مى‏داده‏اند (در مورد سلسله‏هاى اخیر، نك: گولپینارلى، 236، 244، 254ـ256، 259، 261ـ264، 280). بعضى از این مشایخ امام على (ع) را آدم اولیایى خوانده‏اند و تمام اولیاى صوفیه را مستفید از روحانیت آن حضرت مى‏شمرده‏اند؛ علاء الدوله سمنانى مدعى بود: هر یك از اولیا و مشایخ كه نسبت طریقه خود را به وى نرساند، قابل پیروى نیست (نك: نسفى، همانجا)؛ و حسین خوارزمى خاطر نشان مى‏كرد كه آن حضرت را در حقایق و معارف سخنانى است كه هیچ كس پیش از وى نگفته است و پس از وى نیز كسى مثل آن نیاورده است (جواهر. . . ، 1/32).

البته روایات مروى از امامان (ع) مؤید ارتباط حضرت على (ع) با طریقه نیست، لیكن به نظر مى‏رسد كه شهرت انتساب بایزید بسطامى به امام صادق (ع)، شقیق بلخى به امام كاظم (ع) ، معروف كرخى به امام رضا (ع) و تصور تشیع حسن بصرى و وجود سلسله‏هایى از صوفیه كه خود را به آن حضرت یا به كمیل بن زیاد نخعى از صحابه معروف امام (ع) منسوب مى‏داشته‏اند، همچنین انتساب فتیان محترفه به سلمان فارسى از اركان اربعه یاران امام (ع) ، به علاوه لطایف عرفانى كه در آن ایام از امامان شیعه (ع) در افواه رایج بوده، و موجب نزدیك شدن تدریجى تصوف به تشیع یاد شده است (نك: موله، «كبرویه. . . » (4) ، 142ـ61؛ قس: كربن، همانجا). از اسباب عمده اهتمام این مشایخ در اسناد طریقه خویش به آن حضرت باشد، افزون بر این، شهرت اقوالى چون آنچه امام (ع) در جواب سؤال ذعلب یمانى (نهج البلاغة، خطبه 179) به بیان آورده است و همچنین نقل مكرر خبر كمیل بن زیاد در جوابى كه امام (ع) در باب سؤال معروف «ما الحقیقة» ، داده (كه هر چند در نهج البلاغه نیست، در اكثر مآخذ صوفیه این عصر آمده است، مثلا نك: جندى، 157؛ آملى، 170؛ قیصرى، 22؛ خوارزمى، همان، 1/34ـ41؛ لاهیجى، 291 به بعد؛ نیز قس: زرین كوب «ادبیات. . . » ، 109 به بعد) ، به احتمال قوى ممكن است از جمله انگیزه‏هایى باشد كه قوم را به سعى در انتساب خویش به ارشاد آن حضرت واداشته باشد.

اما بر خلاف دعوى صوفیه كه بعضى از قدماى مشایخ خود را مستفید از معارف امامان شیعه (ع) خوانده‏اند و حتى بعضى از اكابر علماى شیعه را به تصوف منسوب داشته‏اند (معصوم علیشاه، 1/114ـ118) ، محققان علماى شیعه هر گونه ارتباط آنها را با امامان شیعه (ع) و هر گونه ارتباط اكابر شیعه را با طریقه صوفیه به شدت انكار كرده‏اند (قمى، 2/56ـ64). با اینهمه، رابطه تشیع و تصوف هر چه باشد (نك: شیبى، سراسر كتاب) ، تأثیر تشیع در تصوف قابل انكار نیست و در این باب شواهد و قراین بسیار در دست است (نك: موله، «عرفان. . . ». (5) 50ـ46). نشانه‏هایى از نفوذ تعالیم باطنى و آراء اخوان الصفا هم در اولین شكل گیریهاى تصوف و عرفان اسلامى قابل ردیابى است.

بارى، عرفان كمال سلوك اهل تصوف در مقوله معرفت، و حاصل تصوف تدقیق در جنبه نظرى تصوف است و تحول آن هم در ضمن تاریخ تصوف مطرح مى‏شود و ترادف دو لفظ در عنوان این مقال نیز از همین باب است.

نگرشى بر تاریخ تصوف و عرفان:

تاریخ تصوف و عرفان در مسیر تحول خویش چندین مرحله را پشت سر گذاشته است. در آغاز كار، عمده سعى و تلاش در تصوف و عرفان بر آن بود كه در جریان مذاهب اسلامى براى خود جایى باز كند و در واقع براى تثبیت حق حیات خویش مى‏كوشید. مرحله دیگر دوره‏اى بود كه با سعى در تلفیق بین طریقت خویش با شریعت كوشید تا خود را از سوء ظن و اتهام كسانى كه آن را یك جریان مخالف شرع وانمود مى‏كردند، رها سازد و حتى بعضى فقها مثل ابوثور، ابوحنیفه، شافعى و احمد بن حنبل را از سابقان طریقه خویش بنمایاند. سرانجام، آخرین مرحله سیر آن ایجاد سلسله‏ها، بناى خانقاههاى بزرگ و ایجاد آثار تعلیمى و تمثیلى بدیع و عالى بود كه در نهایت، به سبب تكرار و تقلید مستمر و غلبه متشبهان و مترسمان، اعتبار خود را تدریجا از دست داد؛ اما میراثى قابل ملاحظه در حیات جامعه اسلامى و در فرهنگ اسلامى باقى گذاشت كه دوران انتشار تصوف را یك دوران شكوفایى در معارف اسلامى نشان مى‏داد و هنوز این میراث به همین نظر نگریسته مى‏شود. البته جزئیات سیر تحول آن در تاریخ، حتى به نحو ایجاز و اجمال هم در این طرح گنجایى ندارد، با اینهمه، طرح بعضى جریانهاى عمده این خط سیر در طرح یك تصویر به هم پیوسته از مجموع این جریان خالى از ضرورت نیست.

ریشه‏هاى تصوف:

تصوف در بین مسلمانان از زهد آغاز شد كه شامل پرهیز از زاید بر «ما لابد» حیات بود و اعراض از متاع دنیا تعبیرى از آن بود. در عهد صحابه، نشانى از گرایش به اینگونه اعراض از متاع دنیا دیده مى‏شد و بلافاصله در دنبال نشر فتوح اسلامى و كسب غنایم، كثرت فوق العاده اموالى كه از آن فتوح عاید مسلمانان شد، عده‏اى از صحابه و تابعین را به اعتراض بر تنعم و تجمل ناشى از آن واداشت. تصور آنكه احوال زهاد نصارى، صدیقان مانوى یا مرتاضان هند در نشر و توسعه آن مؤثر بود (نك: ماسینیون، «رساله. . . » (6) ، 80ـ45) ، جز بر حدس و احتمال مبنى نیست و با وجود غلبه احساس قریب العهد دینى عهد رسول اكرم (ص) در قلوب تابعین و صحابه، و مخصوصا با وجود آیات مشتمل بر تخویف از عذاب و تشویق به نعیم اخروى كه در قرآن كریم بود، تقلید عمدى از آنچه به خارج از حوزه اسلامى مربوط مى‏شد، از جانب زهاد مسلمین ممكن نبود و موارد شباهت چیزى بیش از مجرد تشابه و توارد به نظر نمى‏آید (زرین كوب، ارزش. . . ، 28ـ29).

اصرار بعضى از محققان غربى در اسناد یك منشأ غیر اسلامى براى تصوف، مبنى بر این پندار آنهاست كه خود اسلام حوزه مساعدى براى پرورش تصوف نبوده است؛ بر خلاف این پندار، قراین بسیار زهد اسلامى را مبتنى بر پیروى از سنت و سیرت نبوى نشان مى‏دهد، سیره نزدیك به تقشف رسول اكرم (ص) و برخى صحابه، و همچنین اشارات متعدد در كتاب و حدیث مبنى بر تحقیر متاع دنیا و انذار از حساب اخروى، و توجه و توصیه‏اى كه در حق اهل صفهـفقراى صحابه در مدینهـ صورت گرفته است، نیز آمادگى مسلمین را براى گرایش به اعراض از متاع دنیا لازمه حیات دینى آنها نشان مى‏دهد. بعضى اشارات قرآنى در باب آنكه مؤمنان به عالم غیب ایمان دارند (بقره/2/3) ، در باب آنكه خدا از رگ گردن به انسان نزدیك‏تر است (ق/50/16) ، در باب آنكه روز حشر رویها به خداى خویش مى‏نگرند (قیامت/75/22) ، در باب آنكه امانت‏[الهى‏]بر همه كائنات عرضه شد و از آن میان انسان آن را پذیرفت (احزاب/33/72) ، در باب (قومى) كه خداوند در حق ایشان محبت دارد و ایشان هم به وى محبت مى‏ورزند (مائده/5/54) ، در باب آنكه انسان به هر جا روى كند، وجه خدا آنجاست (بقره/2/115) و بعضى احادیث معروف و شایع، مثل این حدیث كه قلب انسان در بین اصبعین رب است، حدیث قدسى معروف به قرب النوافل، حدیث قدسى مربوط به حضور حق در قلب مؤمن (در باب منشأ آنها، نك: فروزانفر، احادیث. . . )، نیز از جمله شواهدى است كه در باب انتساب زهد اسلامى و تصوف مبنى بر آن به حوزه معارف اسلامى و مبانى تعلیمى آن جاى تردید نمى‏گذارد.

خود صوفیه تمام حالات و مقامات خویش را بر آیات و احادیث مستند مى‏دارند. تلقى از رسول خدا (ص) به مثابه اسوه حسنه، و التزام سیرت او در اجتناب از جمع حطام دنیوى با احتراز از تجرد رهبانیت كه صوفیه این جمله را فقر محمدىـدر مقابل فقر عیسوىـخوانده‏اند و حتى اسناد سابقه پشمینه پوشى به تابعین و بعضى صحابه، اصرار بعضى محققان غربى را در خصوص تقلید مسلمانان از زهد نصارى نوعى مكابره از مقوله «تفسیر بما لا یرضى صاحبه» نشان مى‏دهد . اقوال كسانى هم كه زهد و تصوف اسلامى را مأخوذ از هندوان و دیگران نشان داده‏اند، به همین اندازه واهى، و مبنى بر وهم مى‏نماید. این قول هم كه به اعتقاد بعضى مستشرقان، تصوف باید واكنش دفاع آریایى در مقابل روح سامى بوده باشد، در صورت صحتـكه نداردـخود این تصور پیش پرداخته را الزام مى‏كند كه تصوف اسلامى فقط از ایران برخاسته است كه البته درست نیست؛ در واقع كسانى كه در این زمینه یك منشأ غیر اسلامى را براى زهد و تصوف اسلامى جست و جو كرده‏اند، از این نكته غفلت كرده‏اند كه وقتى نظیر این اقوال در بین یك قوم ظهور و بروزش در مرحله‏اى از تحول فرهنگ آن قوم ممكن یا واجب امكانى باشد، چرا باید براى قوم دیگر در مرحله‏اى بیش و كم مشابه حصول آن ممكن نباشد و لاجرم باید اصل آن را در جاى دیگر و نزد قوم دیگر اخذ كرده باشد.

نكته جالب این است كه اكثر این توجیهات غیر قابل قبول در قرن 19 م از جانب مستشرقان حاصل شد كه فرهنگ آن قرن در آن ایام به شدت تحت تأثیر نظریه داروین در باب اصل انواع واقع بود. در باب ادیان و السنه عالم هم در همان اوقات به تقلید از داروین، سعى در ارائه یك اصل واحد معمول شده بود كه البته امروز دیگر مورد توجه اهل تحقیق نیست و آن هیجان شبه علمى كه از تقلید و تأیید نظریه تكامل داروینى در سایر شقوق و فنون معارف و علوم ناشى بود، دیگر چندان طرفدار جدى ندارد.

در باب مأخذ زهد اسلامى غیر از سنت رسول اكرم (ص) ، رفتار منقول از خلفاى راشدین كه مبنى بر تقشف و حداكثر قناعت در استفاده از متاع دنیا بود، همچنین آنچه از احوال ابوذر غفارى و حذیفة بن یمان، و نیز سلمان فارسى، خباب بن ارت، عامر بن عبد قیس و عثمان بن مظعون نقل مى‏شد، و آنچه از زهد و خشوع ائمه طاهرین (ع) و صحابه آنها روایت مى‏شد، یا از زهاد ثمانیه مثل ربیع بن خیثم و حسن بصرى و هرم بن حیان و عامر بن عبد قیس و ابو مسلم خولانى و اویس قرنى در روایات قرون نخستین اسلامى نقل مى‏شد (نك: زرین‏كوب، ارزش، 46ـ49) ، این نكته را كه گرایش به زهد در عصر تابعین نوعى اعتراض بر اسراف و تبذیر، و تجمل و تنعم عهد اموى بوده باشد، امرى عادى نشان مى‏دهد.

نخستین تجلى تصوف و عرفان اسلامى:

زهد و تقشف رایج در بین مسلمانان، از وقتى مبناى نخستین تجلى تصوف و عرفان واقع گشت كه از صورت خوف از جحیم و شوق به نعیم خارج شد و به صورت اعراض از متاع دنیا به قصد تقرب به وجه مولى در آمد و بدین گونه با پدیده محبت كه در قرآن كریم هم اشارت

«. . . یحبهم و یحبونه. . . » (مائده/5/54)

مربوط به آن بود، ارتباط یافت. در بین نخستین نسل از زهاد این عصر كه پشمینه پوشى به عنوان نوعى شعار ضد تجمل در بین آنها متداول بود، حسن بصرى نماینده زهاد معترض بر تنعم عصر، و رابعه عدویه نماینده زهد مبنى بر توجه به وجه حق به شمار آمد و از اینجاست كه گفته‏اند: عنصر محبتـعشق الهىـرا رابعه عدویه وارد تصوف كرد. تأكید رابعه بر لزوم حصر عبادت حق به محبت معبود بود كه به عشق در كلام صوفیه مجال ظهور داد و آنچه اعراض از متاع دنیا خوانده مى‏شد، تدریجا از حالت معامله كه توقع اجر براى عمل و انتظار مثوبات براى عبادت بود (نك: ابن سینا، 3/369) ، بیرون آمد و صوفیه كه عبادت و طاعت براى آنها مبنى بر عشق به وجه الله شد، به عبادت زهاد رسمى به نظر نوعى معامله نگریستند و طریق اهل تصوف از طریق اهل تقشف جدا شد. بدین گونه، طریقت كه راه و روش صوفیه بود، از مجرد شریعت كه اهل تقشف فقط بر مبناى آن سلوك مى‏كردند، تمایز پیدا كرد.

نخستین نسل زهاد صوفیه كه در عصر خویش یا اندكى بعد به نام صوفیه خوانده شدند، از طرح و بحث مسائل خاص اهل كلام هم كه مبنى بر برهان بودـو آنها را به هر نحوى درگیر كشمكشهاى سیاسى و اعتقادى عصرى مى‏كردـو از اعراض كلى از متاع دنیا و پرهیز از وسوسه بازگشت بدان مانع مى‏آمد، دورى گزیدند. لاجرم نیل به یقین در مورد خدایى را كه براى آنها موضوع طاعت، عبادت و عشق بود، نیز در تأملات قلبى جست و جو كردند و رهایى از وساوس و هواجس ناشى از تأثیر رایج در علم عصر را هم وسیله‏اى براى رهایى از بازگشت به كشمكشهاى مربوط به متاع دنیا تلقى كردند. براى آنها عشق كه هیچ گونه چون و چرایى را بر نمى‏تافت، بر عقل كه موجب تحریك وسوسه و شبهه و شك مى‏شد، بیشتر مایه اعتماد بود و براى آنكه سلوك آنها در طریقت، از هر گونه وسوسه در امان بماند، با امعان نظر در قرآن و حدیث كوشیدند تا سلوك الى الله را كه هدف و غایت قلب و عشق آنها بود، بر اساس امورى كه بر خلاف سلوك اهل علم به كلى از شائبه شك و تردید خالى باشد، بنا نهند؛ اما هر چند آنها نیز مثل اهل علم غایت سلوك خود را نیل به حقیقت خواندند، بین آنها و ارباب علم رسوم این تفاوت وجود داشت كه نزد آنها راه حقیقت از منازل زهد و عبادت و عشق و تسلیم مى‏گذشت و بر خلاف آنچه نزد اهل علم و اصحاب مجرد شریعت رایج بود، دچار وسوسه دلیل و برهان و سفسطه و مغالطه و جدل نمى‏گشت و لاجرم نزد آنها ایمن‏تر و مطمئن‏تر از راه علم به نظر مى‏رسید.

طبقات صوفیه:

تا چندین قرن، مشایخ صوفیه كه راه طریقت را ممهد مى‏نمودند و طالبان سلوك صوفیانه را ارشاد و هدایت مى‏كردند، در حلقه‏هاى محدود و مجالس معدود خود كه غالبا در مساجد دایر مى‏شد، آنچه را در تفسیر و توجیه حقایق قرآنى طریق نیل به حقیقت مى‏دانستند، به طریق وعظ و نقل به طالبان این معانى عرضه مى‏كردند، نوعى اخوت بین آنها برقرار مى‏نمودند، آنها را به اقتضاى استعداد و آمادگیشان در عزلتگاهها و عبادتگاههاى خالى از تزاحم به التزام مراتب توبه و انابه و عزلت و انقطاع و تسلیم و توكل رهبرى مى‏كردند و مرشد و شیخ و مراد آنها محسوب مى‏شدند. در آن مدت دست كم 10 تن از مشایخ قوم، ائمه تصوف محسوب مى‏شدند، چنانكه مذاهب خاص و طرز تربیت و ارشاد آنها طالبان و پیروانى داشت و هر مذهب بر اساسى جداگانه مبنى بود.

تا قرنها بعد كه شمار مذاهب صوفیه بیشتر شد و در دنبال رواج تصوف سلسله‏ها و طرایق رایج در خانقاهها به وجود آمد، سلسله این مشایخ به صورت توالى طبقات دنبال گردید و طبقات صوفیه مثل طبقات محدثان، طبقات مفسران، طبقات نحویان و جز آنها شكل گرفت و مورد توجه واقع شد. مراد از این طبقات در اینگونه تعبیرها مجموع جماعتى بود كه در سن و سال، و در درك صحبت مشایخ و استادان با هم مشترك یا معاصر مى‏شدند (تهانوى، 1/917). نخستین طبقه صوفیه چنانكه در كتابهاى مربوط به طبقات صوفیه یا سایر كتابهاى خاص قوم آمده است، از جمله عبارت بودند از ابوهاشم صوفى، فضیل بن عیاض، ابراهیم ادهم، ذوالنون مصرى، بشر حافى، حارث محاسبى، بایزید بسطامى، ابوسلیمان دارانى، ابوحفص حداد، احمد بن خضرویه، حمدون قصار و معروف كرخى. طبقه دوم شامل ابوالقاسم جنید، ابوالحسین نورى، رویم بغدادى، عمرو بن عثمان مكى، سهل بن عبدالله تسترى، محمد بن على ترمذى و ابوسعید خراز بود. نام ابومحمد جریرى، ابوالعباس ابن عطا آدمى، ابوحمزه بغدادى، ممشاد دینورى، حسین بن منصور حلاج و خیر نساج جزو طبقه سوم، و نام ابوبكر شبلى، مرتعش نیشابورى، ابوبكر كتانى، ابوبكر ابن یزدانیار، ابن سالم بصرى و ابو یعقوب نهرجورى جزو طبقه چهارم بود. طبقه پنجم ابوالعباس سیارى، ابوالقاسم نصرآبادى، ابو منصور معمر اصفهانى، و ابوعلى دقاق را شامل مى‏شد. كسانى چون ابوالعباس قصاب، ابوالحسن خرقانى، ابوسعید ابوالخیر، ابوالقاسم قشیرى، خواجه عبدالله انصارى، ابوعبدالله خفیف، ابواسحاق كازرونى، ابو على فارمدى، و شیخ احمد جام ژنده پیل به نسلهاى بعد تعلق داشتند كه در طبقه ششم یا طبقه بعد محسوب مى‏شدند و از همان ایام یا قدرى دیرتر، سلاسل صوفیه متشعب شد و خانقاهها و طرایق جداگانه به وجود آمد.

این سلسله‏ها متعدد یا متنوع بود و بر حسب شخصیت بنیان‏گذاران فعالیت بیشتر و شعبه‏هاى افزون‏تر یا كمتر داشت. تاریخ تصوف در فاصله بین طبقه ششم تا عصر حاضر تقریبا تاریخ این سلاسل و طرایق است، هر چند در این میان بعضى مشایخ صوفیه هم بوده‏اند كه به هیچ یك از این سلسله‏ها منسوب نبوده‏اند، یا در عین حال با چند سلسله از این سلاسل ارتباط داشته‏اند.

در مدت توالى طبقات اكابر صوفیه، كسانى كه ائمه صوفیه خوانده مى‏شدند و اولین معاریف آنها به طبقه اول، دوم، و آخرین آنها به طبقات چهارم و پنجم تعلق داشتند، در تمهید مبانى طریقت و در تحول آن از مجرد زهد یا سلوك عاشقانه در سیر الى الله به مباحث عرفان كه شامل تأمل در حقایق الهى و اسرار وجود بود، مساعى قابل ملاحظه به كار بردند و در تلفیق و توفیق بین طریقت و شریعت و مخصوصا در رفع توهم تعارض آنها و رفع سوء تفاهم بین صوفیه و متشرعه سعى بسیار ورزیدند. در بین ائمه تصوف نقش بایزید بسطامى (د234 ق) ، حارث محاسبى (د 243 ق) و محمد بن على ترمذى، معروف به حكیم (د 285 ق) ، و نیز ابوالقاسم جنید (د 297 ق) ، ابوالحسین نورى (د 295 ق) ، ابو سعید خراز (د 286 ق) و ابو عبدالله خفیف (د 331 ق) در تكوین و توسعه مبانى تصوف و عرفان قابل ملاحظه بود.

از این جمله بایزید بسطامى اهل سكر بود و در اواخر عمر قبضى بر احوالش مستولى به نظر مى‏رسید. وى در عین حال، در سطح تفكر عوام مریدان خویش متوقف نمى‏شد. شطحیات بسیار بدو منسوب گشت و حكایات غریب از حالات سكر او شهرت داشت (از جمله، نك: مولوى، دفتر 4، بیت 2102 به بعد) كه شاید اسناد تمام یا اكثر آن حالات یا حكایات به او خالى از باورهاى مبالغه‏آمیز مریدانه نباشد. حارث محاسبى اهل صحو (هشیارى) بود، و كتاب الرعایة لحقوق الله او نمونه‏اى از این حال هشیارى اوست و قول او در باب رضا كه نزد اكثر مشایخ از زمره مقامات، و نزد وى از جمله حالات است (هجویرى، 219) ، نشانه‏اى از غور و تأمل او در نظم احوال و مقامات اهل سلوك محسوب است.

محمد بن على ترمذى، معروف به حكیم، در رد اهل ملامت كه در آن ایام در نیشابور ظاهر شده بودند و صوفیه را به عدم اخلاص در عمل منسوب مى‏كردند، سعى بسیار كرد. در باب قلب و آنچه صوفیه اطوار سبعه قلب مى‏خوانند، اقوال وى تازگى داشت و آنچه دیگران، امثال غزالى و نجم الدین كبرى در این باب گفته‏اند، مسبوق به اقوال اوست (نك: زرین كوب، جست و جو . . . ، 54). سخنان او در باب مسأله ولایت هم اهمیت خاص دارد و از اعتقاد او به تفوق ولایت بر نبوت حاكى است و در باب آن اعتقاد بعدها مناقشات بسیار بین صوفیه پیش آمد. پاره‏اى سؤالها هم در این باب مطرح كرده كه قرنها بعد از او مورد توجه ابن عربى واقع شده است.

ابو القاسم جنید، معروف به شیخ الطائفه، در عصر خود معلم و پیشواى صوفیه بغداد بود. وى خواهرزاده سرى سقطى از مشایخ بزرگ صوفیه و در عین حال شاگرد حارث محاسبى نیز بود . مشایخ نسلهاى بعد، او را آخرین نماینده تصوف خواندند و مرگ او را مرگ تصوف واقعى تلقى كردند (همان، 114). وى در عین التزام به سلوك در طریقت، تصوف را با لطایف و دقایقى كه در آن باب گفت، تقریبا به صورت علم درآورد و كوشید تا در كنار علم فقه و علم كلام، جایى هم براى علم تصوف باز كند. چند رساله و مقاله كوتاه كه در این زمینه از او باقى است، اهمیت شخصیت او را در نشر تصوف نشان مى‏دهد. در تعلیم اوـكه در عین حال محتاطانه و مبنى بر صحو و التزام شریعت بودـنهایت سلوك عبارت بود از فنا در «مذكور» ، و در باب نهایت سیر هم خاطر نشان مى‏كرد كه «النهایة هى الرجوع الى البدایة» (نك: سهروردى، عمر، 257؛ عبدالرزاق، شرح منازل، 12؛ قس: لاهیجى، 741).

ابو سعید خراز كه هر چند خود را مرید ابوالقاسم جنید مى‏خواند، نزد محققان نسلهاى بعد «بار خداى جنید. . . و از او مه» بود (خواجه عبدالله، 159). وى در تقریر لطایف تصوف، قدرت تفكر و تحلیل نشان داد. چند رساله مختصر كه از او باقى است و از جمله شامل الصدق، المسائل و شمارى رساله منتشر نشده اوست، او را در ردیف جنید و حكیم ترمذى از پایه‏گذاران آنچه علم الاشارات نام داردـو همان تصوف علمى و بحثى استـقرار مى‏دهد. با آنكه در گرفتارى سختى كه در بغداد در این ایام براى صوفیه پیدا شد و غلام الخلیل از متشرعه صوفیه (هجویرى، 172ـ173) آنها را نزد خلیفه به الحاد متهم كرد و به محكمه كشاند و وى نیز مثل جنید خود را كنار كشید، تأثیر اقوال این استاد و شاگرد در تبیین حقایق تصوف قابل ملاحظه بود.

ابوالحسین نورى كه بر خلاف آنها در این گرفتارى پایدارى نشان داد و به محكمه قاضى هم رفت، با وجود التزام به متابعت ظاهر شریعت، گرایش گونه‏اى هم به سكر داشت و از اصحاب درد محسوب مى‏شد (نك: ماسینیون، «مجموعه. . . (7) »، 51)، چیزى كه مى تواند اوصاف شبلى از اصحاب جنید را نیز تصویر كند. شبلى هم مانند ابن عطا در ماجراى حلاج با او توافق داشت، اما بر خلاف ابن عطا آن را اظهار نكرد.

چنانكه ابو عبدالله خفیف، معروف به شیخ كبیر هم كه از جمله متأخران ائمه صوفیه است، با وجود تأیید حلاج، در التزام صحو و اجتناب از طریقه اهل سكر باقى ماند.

یکشنبه 1389/12/8

حنبلی

نویسنده: مرتضی رادمهر   

تاریخچه مذهب حنبلى

كتاب: ره‏توشه حج، ج 1، ص 155

نویسنده: حسن ایدرم لاهیجى

این مذهب در میان مذاهب فقهى اهل سنت، از نظر پیدایش و پیروان، در رتبه چهارم است.

مؤسس مذهب حنبلى، ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل شیبانى است. او ریشه عربى داشت. جدش در زمان امویان فرماندار سرخس بوده. ابن حنبل در سال 164 ه.ق.در شهر بغداد زاده شد و در كودكى قرآن را از بر كرد. ابتدا نزد قاضى ابویوسف به فراگیرى فقه پرداخت اما پس از مدتى به اهل حدیث روى آورد.

او تا زمانى كه شافعى به مصر نرفته بود، در نزد وى فقه آموخته و از شاگردان برجسته‏اش بود. اصرار او بر آفریده نبودن قرآن، او را رو در روى دولت عباسیان قرار داد. و در زمان معتصم به مدت 18 ماه به زندان افكنده شد. اما با به قدرت رسیدن متوكل، از او دلجویى شد و آن قدر قرب یافت كه متوكل بى‏مشورت او كارى را به انجام نمى‏رسانید.

ابن حنبل، پس از جدا شدن از شافعى، مذهب جدیدى را در فقه پى نهاد. بنیادهاى این فقه بر پنج اصل استوار بود: كتاب الله، سنت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، فتاوى صحابه پیامبر، گفته برخى از صحابى كه با قرآن سازگار مى‏نمود و تمامى احادیث ضعیف. او آن قدر در استناد به حدیث مبالغه مى‏كرد كه بزرگانى همچون طبرى و ابن ندیم او را از مجتهدان ندانسته‏اند. مهمترین اثر ابن حنبل، كتاب «مسند» اوست كه در بر دارنده سى هزار و اندى روایت است. این كتاب در شش جلد به چاپ رسیده است. از آثار دیگر او مى‏توان به تفسیر قرآن، فضایل، طاعة الرسول و ناسخ و منسوخ اشاره نمود. مهمترین اثر فقهى او، مجموعه‏اى از فتاوى او در پاسخ به سؤالات دینى شاگردانش است كه توسط ابن قیم (م 751) گردآورى شده است. این مجموعه در 20 جلد انتشار یافته است. محمد بن اسماعیل بخارى، مسلم بن الحجاج نیشابورى در شمار دانش‏اندوختگان مكتب اویند. ابن حنبل در سال 241 ه.ق. در بغداد درگذشت .

مذهب حنبلى در قرن هشتم

ابن حنبل، پیش از آن كه در زمره پیشوایان فقهى به شمار رود، پیشواى در عقاید بود. اوج این درخشش در روزگار متوكل بود. مذهب كلامى ابن حنبل تا آن جا پیش رفت كه مذهب همه حدیثگرایان در عقاید گشت. با ظهور مذهب كلامى اشعرى، مذهب كلامى ابن حنبل جاى خود را به آن داد .

اما پس از قرنها، در قرن هشتم، ابن تیمیه (م 728) به احیاى اندیشه كلامى احمد پرداخت . ابن تیمیه به احیاى تنها اكتفا نكرد، نوآورى‏هایى به مكتب حنبلى افزود، از جمله بدعت بودن سفر زیارت حضرت نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم، ناهمگونى تبرك و توسل با توحید و انكار بسیارى از فضیلت‏هاى اهل بیت كه در روایات صحاح شش گانه و حتى در مسند ابن حنبل آمده بود.

این موج نو حنبلى در برابر مخالفت دانشوران اسلامى یاراى مقاومت پیدا نكرد و فروكش نمود تا آن كه محمد بن عبدالوهاب (1115 ـ 1206 ه.ق). آن را دوباره به صحنه آورد.

تفكر نو حنبلى تفكرى آمیخته با جمود است آن گونه كه دستاوردهاى تمدن جدید، مانند عكسبردارى را بدون نص دینى بر منع آن، به دیده تحریم مى‏نگرد.

قلمرو

مذهب حنبلى در عربستان مذهب نخست است. در منطقه نجد عربستان اهل تسنن بیشتر حنبلى بوده و در حجاز با مذهب شافعى و در احساء با مذهب مالكى رقابت مى‏كند.

یك چهارم مسلمانان شام حنبلى هستند. این مذهب سومین مذهب در فلسطین است و پیروان كم شمارى در مصر، عمان و افغانستان دارد.

یکشنبه 1389/12/8

عثمانیه

نویسنده: مرتضی رادمهر   

عثمانیه

اقتباس از مقدمه كتاب «العثمانیه» ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، ص 5

نویسنده: عبدالسلام محمد هارون

یكى از قدیمى‏ترین فرق اسلامى كه نقطه آغاز آن به نیمه اول قرن اول هجرى باز مى‏گردد، فرقه عثمانیه است، عنوان عثمانیه بر یاوران و پیروان عثمان بن عفان (خلیفه سوم) اطلاق مى‏شود. كسانیكه در مقابل بدگویى‏ها و خرده‏گیرى‏هاى مخالفین عثمان ایستادند، این گروه شاخه‏اى از اصحاب عمر بن خطاب (خلیفه دوم) كه به «عمریه» مشهورند، مى‏باشند.

عثمانیه در مقابل كسانى كه بر عثمان خرده مى‏گرفتند و از پیشینیان او بالاخص ابوبكر انتقاد مى‏نمودند بر آن شدند تا مقام او را بالا ببرند و در این راستا فضایلى را براى او برشمردند تا بتوانند مخالفین او را محكوم و سركوب نمایند.

عثمانیه در مرحله اول اسلام آوردن ابوبكر را، اسلام آوردنى بى‏نظیر نشان دادند ـ و بتبع چنین مقامى شایسته چنان فضایلى ـ در مرحله بعد بین فضایل او و على علیه السلام سنجشى انجام دادند و مواردى را همانند:

ـ همراهى ابوبكر با پیامبر در غار ثور

ـ مفتخر شدن به لقب صدیق از جانب رسول الله

ـ همراهى ابوبكر با پیامبر در فتح مكه

ـ امامت جماعت مسلمین در بیمارى و رحلت پیامبر اسلام از فضایل مختص ابوبكر برشمردند .

در مقابل پیروان و دوستداران على علیه السلام، اسلام على علیه السلام را برتر از اسلام ابوبكر مى‏دانند و مى‏گویند:

ـ على فقیه‏تر از ابوبكر بود.

ـ على در نماز صدقه داد.

ـ سوره كاملى در شأن او و اهل بیتش نازل شد.

ـ پیامبر به او فرمود: «انت منى كهارون من موسى و. . .».

شیعیان فضایل ادعایى ابوبكر را نمى‏پذیرند و عیب جویى‏هاى عثمانیه بر على علیه السلام را سخنانى بى‏پایه مى‏دانند.

نكته مهم و اساسى در این بحث آن است كه باید توجه داشت نقطه محورى تمامى این مباحث مسأله امامت هست. پس مى‏توان گفت این نزاع بیش از آنكه یك اختلاف اعتقادى و دینى باشد یك موضعگیرى سیاسى اجتماعى است.

سه شنبه 1389/12/3

زبان چینی

نویسنده: مرتضی رادمهر   

برداشتن نخستین قدم همیشه دشوار است. .nan kaitou Wanshi

 

مقدمه :

زبان مهمترین ابزار بین تمدن‌ها و ملل مختلف است و بر هیچ كس پوشیده نیست كه برای ایجاد ارتباط بین ملل مختلف و گفتگو بین تمدن‌های جهان فراگیری زبان امری مسلم است.

زبان چینی

كشور چین از زمانهای قدیم صاحب خط و فرهنگ مكتوب بوده است.

زبان چینی با دیگر زبانهای دنیا متفاوت می‌باشد كه علل این تفاوت به اختصار به موارد زیر تقسیم شده است.

1ـ نحوه نگارش

2ـ آهنگین بودن كلمات چینی

3ـ نداشتن حروف الفباء

4ـ نداشتن صرف فعل

ــ زبان چینی از دو بخش تشكیل شده است : 1ـ تلفظ چینی یا سیستم پین یین 2ـ‌ خط چینی

 

تلفظ چینی : (pin yin) (pin به هم وصل كردن yin صدا)

ـ اصوات (آواها) : در زبان چینی 57 صوت وجود دارد كه شامل 21 حرف صامت (بی‌صدا) و 36 حرف مصوت ( صدادار) می‌باشند.

ـ هجا (سیلاب) : واحد تلفظ زبان چینی هجا یا سیلاب می‌باشد (‌تلفظ چینی تك هجایی است).

ـ آهنگ : بطور كلی چهار نوع آهنگ استفاده می‌شود.

1ـ آهنگ اول (ـ)

2ـ آهنگ دوم (/)

3ـ آهنگ سوم (v)

4ـ آهنگ چهارم (\)

(توضیح اینكه در برخی كتب آموزشی زبان چینی آهنگ‌ها به 5 نوع تقسیم شده‌اند كه عبارتند از آهنگ اول، دوم، سوم، چهارم و بی‌آهنگ).

در زبان چینی هر هجا یك آهنگ مختص به خود دارد و با تغییر آهنگ‌ها معنی كلمه عوض می‌شود.

به عنوان مثال كلمه ma :

ـ آهنگ اول : ma مامان

ـ آهنگ دوم : ma كنف

ـ آهنگ سوم : ma اسب

ـ آهنگ چهارم : ma توهین كردن

ـ بی‌آهنگ : ma آیا (كلمه كمكی پرسشی)

برای تلفظ یك كلمه چینی اصوات را تركیب كرده و آن را به هجا تبدیل می‌كنیم.

آهنگ + حرف مصوت هجا (1

آهنگ+ حرف مصوت + حرف صامت هجا (2

مثال 1) آهنگ اول (ــ) + a a

مثال 2) آهنگ اول (ــ) + a + m ma

«خط چینی»

شكلی است كه از خطوط منظمی تشكیل یافته است. این خطوط در كنار یكدیگر شكل منسجمی را به وجود می‌آورند، هر كدام از خطوط چینی نامهای خاص خود را دارند و رسم‌الخط آنها قواعد مختص به خود را دارا می‌باشد.

در زبان چینی 8 خط اصلی وجود دارد:

شكل خط

یین یین

ردیف

شكل خط

یین یین

ردیف

dian

5

heng

1

ti

6

shu

2

zhe

7

pie

3

gou

8

na

4

مثال :

(‌عدد) ده : shi تلفظ

ده shi دوم آهنگ

نوشتار

علائم نوشتاری

برای نوشتار مشخصه‌هایی وجود دارد كه علائم نوشتاری نامیده می‌شوند و طبق فرهنگ لغت چینی به فارسی این علائم 227 مورد می باشند كه كاربردی‌ترین آنها 54 مورد است.

مثال :

علامت علامت سقف خانه

علامت علامت زن

وقتی زن زیر سقف خانه بیاید معنی صلح و صفا و آرامش می‌دهد. an

مثال :

علامت علامت مزرعه

علامت علامت نیرو

زمانی كه مزرعه در بالا و نیرو در پایین آن قرار بگیرد به معنی مرد است، ‌به این علت كه در زمان قدیم مردان را به كار كردن در مزرعه می‌شناختند ( یعنی مردی كه در مزرعه با قدرت كار می‌كند)

مرد nan

ـ در برخی از كلمات علامت معنی و علامت تلفظ با هم بكار برده می‌شوند.

مثال :‌ مامان ma

علامت معنی ( كلمه با زن ارتباط دارد)
علامت تلفظ (‌كلمه با تلفظ ma ارتباط دارد زیرا در كلماتی مانند اسب و توهین كردن بكار رفته است.)

توهین كردن ma اسب ma مامان ma

توجه :

نتیجه كلی از توضیحات داده شده این است كه جهت یادگیری صحیح زبان چینی یادگیری موارد ذیل الزامی است:

1ـ آواها ( حروف صامت و مصوت) كه حتماً باید حفظ شوند.

2ـ آهنگ‌ها (اول، دوم، سوم ، چهارم و بی‌آهنگ)

3ـ خطوط نوشتاری اولیه زبان چینی ( 8 خط اصلی)

4ـ قواعد دیكته تلفظ‌ها و نحوه نوشتار خطوط چینی كه حتماً باید حفظ شوند.

5ـ شناخت علائم معنایی و تلفظی كه حتماً باید حفظ شوند.

«در پناه حق»

یکشنبه 1389/12/1

شهید اول

نویسنده: مرتضی رادمهر   

سرزمین دانش و عمل

جبل عامل ، منطقه اى است كوهستانى در جنوب لبنان كه جباع ، نطبیه ، جزین و دیگر شهرك هاى لبنانى در آن واقع شده است . بزرگترین شهرهاى آن صور و صیدا است .
جنوب لبنان و منطقه جبل عامل نامى است آشنا كه در تاریخ شیعه سوابق درخشانى دارد. شیعیان این خطه در جهاد و مبارزه ، استوارى و ثبات قدم در برابر دشمنان اسلام و بشریت و عشق و اخلاص نسبت به امیر المومنین علیه السلام و فرزندان معصوم آن حضرت مشهورند.

تشیع مردم این منطقه را باید از وجود مقدس ابوذر غفارى ، صحابى با شهامت و عالى قدر پیامبر صلى الله علیه و آله اسلام دانست كه بذر تشیع را در دلهاى پاك و با استعداد آنان افشاند و براى اولین بار مهر على علیه السلام را در قلوب آنها جایگزین كرد. او مسجدى بنا كرد كه هنوز به نام (( ابوذر غفارى )) در جبل عامل در دهى به نام (( میس الجبل )) مشهور است . مساجد دیگرى نیز در این منطقه ، منسوب به ابوذر وجود دارد.

از قرنهاى پیش تاكنون ، دانشمندان و فرزانگان زیادى از سرزمین مقدس جبل عامل برخاسته اند كه هر یك افتخارى پس بزرگ براى اسلام و مسلمین اند. فقهاى نامدار و سرشناسى همچون محقق ثانى ، شیخ لطف الله میسى ، شیخ بهایى ، شهید اول ، شهید ثانى ، علامه سید محسن امین و سید عبدالحسین شرف الدین عاملى ـ رضوان الله علیهم اجمعین ـ از آن دیارند.

شیخ حر عاملى كه خود از مفاخر بنام جبل عامل است ، مى نویسد:

از بعضى استادان بزرگ شنیدم كه در یكى از روستاهاى جبل عامل در زمان شهید اول هفتاد مجتهد در تشیع جنازه اى شركت داشتند. شمار دانشمندان و نویسندگان این منطقه نسبت به دیگر دانشمندان و نویسندگان حدود یك پنجم است ، در صورتى كه این منطقه از نظر وسعت یك صدم دیگر كشورها را تشكیل داده است . (1)

شیهد اول كه به دیدارش مى رویم و خوشه چین زندگى پر بارش خواهیم بود، از این خطه مقدس و فقیه پرور است .

طلوع خورشید

سال 734 قمرى است . جبل عامل ، این سر زمین مبارك و مرتبط با فلسطین و قدس به خود مى بالد. گویا حادثه اى اتفاق افتاده است ، حادثه اى بس بزرگ و شادى بخش . خورشیدى از افق شهرك جزین درخشید كه همه جا را نورانى كرد.

اینك به دور از پیرآیه و وصفى به روایت تاریخ گوش دل مى سپاریم :

نام آسمانى اش : محمد

لقب : شهید اول

پدر: ابومحمد مكى ، ملقب به (( جمال الدین )) یا (( شرف الدین )).

مادر: بانویى از آل معیه ، زنى از خاندان علوى در عراق .

جد: شیخ محمد، ملقب به (( شمس الدین )).

زمان ولادت : 734 سال پس از هجرت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به مدینه .

مكان ولادت :شهرك جزین در جبل عامل .

تبار نامه

شهید اول از فقهاى نامورى است كه پدر و اجدادش همه از دانشمندان بنام بودند. وى در خاندانى زندگى كرد و تربیت شد كه همه اهل دین و دانش و فضیلت و تقوا بودند و همت بلند در نشر معارف اسلامى داشتند و از مدافعان وقاعى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به شمار مى آمدند.

تبارنامه شهید به چهار قبیله همدان ، اوس ، خزرج و مطلب متصل است كه بزرگترین و مقدس ترین قبایل عرب در صدر اسلام بودند و به هر كدام از جهتى منتسب است .

انتساب وى به قبیله همدان و حارث همدانى ، از ناحیه جده مادرى است . به قبیله (( خزرج )) از طرف جده پدرى منسوب است و ممكن است از طریق سعد بن عباده باشد. از سوى پدر به قبیله (( بنى المطلب )) منسوب است . از این رو به لقبهاى شریف ، مطلبى و هاشمى مشهور گشت . و از جهت مادر نیز از تبار سعد بن معاذ است ، چنانكه در نوشته دختر شهید است كه : آقاى ما، خورشید دین و آیین ، از جهت مادر به سعد به معاذ رئیس قبیله (( اوس )) منتسب است . (2)

آغاز تحصیل

(( شهید اول )) دوران كودكى را در زادگاهش (( جزین )) سپرى نمود و در محیطى آكنده از معنویت و روحانیت ،در موقعیتى استثنایى رشد كرد. وى از آغاز كودكى از هوش و استعداد سرشارى بر خوردار بود و بیش از اندازه به فراگیرى دانش و رسیدن به فضایل اخلاقى و معنوى علاقه داشت . او تا 16 سالگى در وطنش بزیست و از محضر پدر بزرگوارش كه استادى فاضل و از بزرگان اساتید اجازه به شمار مى رفت ، مقدمات علوم دینى و فقه را آموخت . در این مدت نیز از محضر عموى پدرش (( شیخ اسد الدین صائغ جزینى )) بهره كافى برد و مقدمات علوم ریاضى را فرا گرفت .

علامه سید محسن امین مى نویسد:

شیخ اسد الدین صائغ ، دانشمندى بزرگ بود و در سیزده رشته از علوم ریاضى تخصص و مهارت داشت . (3)

ازدواج و فرزندان

محمد بن مكى عاملى با كنیه (( ابوعبدالله )) و لقب (( شمس الدین )) كه پس از شهادت به شهید اول معروف گشته ، با دختر استاد و عموى پدرش ، شیخ اسدالدین صائغ جزینى ، ازدواج كرد. (4)

همسر وى علاوه بر اینكه دختر دانشمندى چون اسدالدین صائغ جزینى است ، بانویى فقیه و دانشمند بوده است كه به (( ام على )) مشهور و پیوسته مورد تعریف و تمجید شهید اول بود و شهید به دیگر زنها دستور مى داد كه در مسائل شرعى و مشكلات مذهبى به او مراجعه نمایند. (5)

ثمره این پیوند مبارك ، سه پسر و یك دختر گردید كه همه آنان از ابرار و فرزانگان بنام شیعى بودند و از نسل آنها دانشوران و چهره هاى علمى برازنده اى برخاستند كه در علم و تقوا و فضیلت و بزگواریهاى اخلاق و انسانى شهرت فراوان داشتند.

رضى الدین ابو طالب محمد، بزرگ ترین فرزند شهید، دانشمندى فاض و والامقام بود كه از پدرش و ابن معیه و دیگر محدثان حدیث نقل مى كند. (6)

ضیاءالدین ابوالقاسم على ، فرزند دیگر شهید، شخصیتى بزرگوار و مورد اعتماد بود و در شمار پرهیزكاران و صالحان جاى داشت كه از پدر و دیگر استادان حدیث ، روایت نقل مى كند و محمد بن داوود موذن عاملى ، از او حدیث نقل مى كند. (7)

فرزند دیگر شهید اول ، جمال الدین ابو منصور حسن است كه از محققان و فقهاى برجسته بود و از دست پدر به دریافت اجازه نقل حدیث مفتخر گردید. (8)

دختر شهید، ام الحسن فاطمه است كه به (( استاد حدیث )) معروف است و بانویى پاكدامن و عفیف و در شمار بانوان فقیه و دانشمند یاد شده است . علما و اساتید بزرگ از او به نیكى یاد كرده اند و نیز شهید اول پیوسته از دختر دانشمندش ، ستایش مى كرد و به زنان دستور مى داد كه او را الگو و اسوه خویش قرار دهند و در مسائل شرعى و عبادى به وى مراجعه كنند .(9)

شهید ثانى مى گوید: من نوشته سید بزرگوار تاج الدین ابن معیه را دیدم كه به استاد ما شمس الدین محمد بن مكى ( شهید اول ) و دو فرزندش محمد و على و نیز خواهرشان ام الحسن فاطمه ، اجازه نقل روایت داده بود. (10)

هجرت

مدرسه و حوزه علمیه حله در قرن هشتم هجرى از رونق بسزایى برخوردار بود و اندیشمندان بزرگ شیعه در آنجا حضور داشتند، به طورى كه تشنگاه دانش و فقاهت از هر سو به آن سر چشمه دانش و فضیلت روى مى آوردند. در این زمان حوزه درس فخر المحققین ، فرزند نافغه علامه حلى ، اهمیت فوق العاده اى داشت . از این رو شهید، آهنگ این شهر شیعه نشین و فقیه پرور را كرد و در سال 750 ق در حالى كه شانزده بهار از زندگى اش گذشته بود براى تكمیل معلومات خویش و رشد فكرى و علمى بیشتر و استفاده از گنجینه دانش دانشمندان بزرگ و فقهاى نامى ، به عراق هجرت كرد و وارد شهر تاریخى حله شد. نقل شده است كه شهید، اولین شخصى بود كه از جبل عامل براى تحصیل علم به عراق مهاجرت كرد. (11)

شهید پنج سال در حله ماند و در آنجا از محضر فقهاى شیعى نظیر فخر المحققین ، سید فخار موسوى ، سید عمیدالدین حسینى و برادرش سید ضیاءالدین حسینى ( خواهر زادگان علامه حلى )، تاج الدین ابن معیه حسنى ، نجم الدین جعفر بن نما و دیگران كه همه از دانشوران و ففهاى سترگ این دیار بودند، استفاده كرد و به زینت دانش ، تهذیب اخلاق و تزكیه نفس ، بیش از پیش آراسته گردید.

وى با نبوغ و پشتكار در تحصیل علوم ، در سال 751 ق . در هفده سالگى ، از دست فخر المحققین به دریافت گواهى اجتهاد و نقل حدیث موفق شد و نیز دومین و سومین اجازه را در سال 756 ق . از او دریافت كرد و نیز از دست تاج الدین ابن معیه حسنى ، به اخذ گواهى اجتهاد و نقل حدیث مفتخر گشت . (12)

شهید در زمان اقامتش در شهر حله ، به بغداد، كربلا، نجف و دیگر شهرهاى عراق سفر كرد و در جوار بارگاه ملكوتى ابى عبدالله الحسین علیه السلام و امیر المومنین علیه السلام ، با استمداد از معنویت و روح بلند ائمه اطهار علیهم السلام از علماى آنجا نیز بهره ها برد.

بازگشت به وطن

شهید پس از رسیدن به مدارج عالى علمى و مسلح شدن به سلاح علم و عمل در سال 755 ق به وطنش (( جزین )) بازگشت . چرا كه وى فقیهى برازنده ، متكلم و محدثى آگاه و ادیبى گرانمایه گشته بود همچون شجره طیبه ساز بود تا از میوه و عارف بلندش ، شیفتگان و علاقه مندان زادگاهش بهره ببرند.

از نخستین خدمات فرهنگى او پس از بازگشت از هجرت علمى این بود كه در جزین مدرسه اى تاءسیس كرد كه از بقیه مدارس جبل عمل ، پیشرفته تر ودر تدریس فقه و اصول پیشگام بود. در حقیقت شهید فكر و اندیشه فقهى ، اصولى و كلامى علامه و فرزند فخر المحققین را به جبل عامل منتقل و شاگردان زیداى را تربیت كرد و به جهان اسلام تقدیم داشت كه همگى از ابرار و مجتهدان بنام بودند.

از دست پروردگار مكتب فقهى او، فرزندانش به نامهاى رضى الدین ابوطالب محمد، ضیاءالدین ابوالقاسم على ، جمال الدین ابو منصور حسن و دختر دانشمندش فاطمه ام الحسن ملقب به (( سنت المشایخ )) و نیز همسرش ام على ، بودند كه شیخ حر عاملى درباره وى مى نویسد:

شهید پیوسته از همسرش ستایش مى كرد و به زنها دستور مى داد در مسائل و مشكلات مذهبى به وى مراجعه كنند. (13)

شرف الدین مقداد بن عبدالله ، مشهور به (( فاضل مقداد )) ( متوفاى 628 ق ) نویسنده كتاب (( كنز العرفان فى فقه القرآن )) و (( فصل القواعد ))، سید بدرالدین حسن بن ایوب مشهور به ابن نجم الدین اعرجى حسینى ، شمس الدین محمد بن عبدالعالى كركى عاملى ، زین الدین ابوالحسن على بن حسن ، مشهور به (( ابن خازن )) و شمس الدن محمد بن نجده معروف به (( ابن نجده ، از شاگردان و تربیت یافتگان مكتب پر بار فقهى شهید اول به شمار مى آیند. (14)

شهید اول علاوه بر تدریس و تربیت شاگردان و تاءلیف كتاب در علوم مختلف ، پاسخگوى مشكلات مذهبى ، اعتقادى ، اجتماعى و سیاسى مردم بود. به طورى كه خانه مقدس و نورانى وى پناهى براى عموم مردم بویژه شیعیان بود كه در مشكلات و سختیها بدانجا مى شتافت و احساس امنیت و آرامش مى كردند. بدین سبب به لقب (( ملجاء شیعه )) مشهور گشت .

سیر در آفاق

بیشتر سفر باید تا پخته شود خامى

شهید به منظور دیدار و ملاقات علماى بزرگ اسلام و كسب تجارب و بهره مندى از اندوخته هاى آنان به سیر آفاق پرداخت و به مراكز علمى دمشق ، مصر، مفلسطین ، مكه و مدینه و دیگر شهرها مسافرت كرد.

در سال 768 ق . در دمشق به محضر فیلسوف بزرگ شیعى و حكیم فرزانه ، قطب الدین رازى ، مشرف شد و از خرمن دانش او خوشه ها چید و به گواهى نقل روایت از دست مباركش مفتخر گشت . (15)

وى با اطلاع و آگاهى كامل از فقه غنى شیعه ، با دانشمندان بزرگ اهل سنت نیز در ارتباط بود و در حوزه هاى درس آنها شركت مى كرد. چنان بر نظریات فقهى آنان آگاهى و تسلط داشت كه اهل سنت در اعمال عبادى و مسائل مذهبى به وى مراجعه مى كردند و بر مذهب آنان فتوا مى داد. خودش مى نویسد:

من مصنفات و مرویات حدود چهل تن از علماى مكه ، مدینه ، بغداد، دمشق ، بیت المقدس و مقام خلیل ( در فلسطین ) را از آنان روایت مى كنم . من صحیح بخارى نیز صحیح مسلم ، مسند ابى داوود، جامع ترمذى ، مسند احمد و دیگر كتابهاى آنان را روایت مى كنم . (16)

میراث ماندگار

شهید در مدت عمر كوتاه و با بركت خودش بیش از سى اثر در علوم و فنون مختلف مانند فقه ، اصول فقه ، كلام ، حدیث ، ادبیات و شعر از خویش به جاى گذاشت . او گر چه با بصیرت و دید عمیقى كه داشت در هر علمى كه وارد مى شد به طور بایسته از عهده آن بر مى آمد، در فقه بیشترین شهرت را پیدا كرد به طورى كه تا نام فقه جعفرى شنیده مى شود شخصیت فقهى شهید اول به ذهن خطور مى كند. چرا كه فقه شیعه را با قلمى محكم ، روان ، بسیار ماهرانه و ادیبانه نوشت و به ارمغان گذارد و نام مقدسش با فقه جعفرى در آمیخت .

مشهورترین اثرش كتاب گران سنگ (( اللمعه الدمشقیه )) است كه عالیترین منبع و متن متقن فقه شیعه ، مشتمل بر تمام ابواب فقه از بحث طهارت تا احكام دیه است . تاكنون شرحهاى زیادى بر آن نوشته اند كه مشهورترین آنها شرحهاى است كه شهید ثانى به (( الروضه البهیه )) نوشته است .

این كتاب با شرح شهید ثانى ، محور و متن درسى فقه حوزه هاى علمیه است و چندین قرن است كه در حوزه هاى علمیه است و چندین قرن است كه در حوزه هاى علوم اسلامى تدریس مى شود و دانش پژوهان علاقه مند به معارف اهل بیت علهیم السلام از آن بهره مند و سیراب مى شوند.

غیر از این اثر معروف و ماندنى ، بسیارى از كتابها و آثار شهید اول ، در دسترسى است كه بیشتر آنها به وسیله شاگردانش و نیز علما و فقهاى بعدى شرح داده شده است كه استید، محققان طلاب حوزه هاى علوم اسلام از این میراث ماندگار بهره كافى مى برند. در اینجا تنها به ذكر نام آنان بسنده مى كنیم .

1 ـ المقاله الكتلیفه .

2 ـ المسائل الاربعنیه .

3 ـ العقیده .

4 ـ اربعون حدیثا در دو جلد.

5 ـ اختصار الجعفریات .

6 ـ مزار الشهید یا منتخب الزیارات .

7 ـ الدر الباهره من الاصداف الطاهره .

8 ـ مجموعه الاجازات .

9 ـ مجموعه الشهید در سه جلد.

10 ـ جامع البین من فوائد الشرحین .

11 ـ الفیه .

12 ـ النفلیه .

13 ـ القواعد الكلیه الاصولیه و الفرعیه .

14 ـ ذكرى الشیعه فى احكام الشریعه .

15 ـ الدروس الشرعیه فى فقه الامامیه .

16 ـ غایه المراد فى شرح نكه الارشاد.

17 ـ البیان .

18 ـ خلاصه الاعتبار فى الحج و الاعتمار.

19 ـ الباقیات الصاحات .

20 ـ حاشیه على الذكرى .

21 ـ احكام الاموات .

22 ـ جواز ابداع السفر فى شهر رمضان .

23 ـ مسائل ابن مكى .

24 ـ جوابا الفاضل المقداد.

25 ـ جوابات مسائل الاطراوى .

26 ـ شرح قصیده شفهینى .

27 ـ شعر الشهید الاول .

سیماى شهید

شهید اول روحى بزرگ و اندیشه هاى بلند داشت ولى این قله فرازمند ایمان و جهاد، شهادت و فقاهت ، لاغراندام و از نظر جسمى ضعیف بود. او بحق از پارسایان و شب زنده داران بود كه به قدرت و نیروى خدایى كه سرچشمه همه كرامتها و قدرتهاست ، پیوستگى داشت . در سختیها و مشكلات و حوادث روزگار، لطف و رحمت خدا شامل حالش مى شد و مصایب و ناراحتى روزگار را به سادگى پشت سر مى گذاشت . از او نقل شده كه گفته است :

مجلس من در دمشق از دانشمندان اهل سنت به موجب نزدیكى و رابطه اى كه با آنها داشتم خالى نبود ولى وقتى آغاز به نوشتن كتاب لمعه كردم بیم آن داشتم كه فردى از متعصبان وارد شود و ببیند، اما از لحظه شروع تا پایان كتاب هیچ یك از آنان بر من وارد نشدند و این از الطاف غیبى الهى بود(17) .

او با تقیه شروع به نوشتن فقه شیعه كرد و با توكل به خداوند متعال و پشتكار و اطمینان به نفس در مدت هفت روز، بدون اینكه بیگانگان متوجه شوند، كتاب را به پایان رساند. با این ویژگیها و حالتهاى معنوى است كه محققان و اندیشمندان بر ستایش از او برآمده و به صفات پسندیده وى را ستوده اند به گواهى استادش فخرالمحققین :

من از شاگردم محمد بن مكى بیش از آنچه او از من استفاده نموده است بهره بردم (18).

محقق خوانسارى مى نویسد:

شهید اول بعد از محقق حلى بزرگترین فقهاى آفاق است تمام دانشمندان به بصیرت و استادى او معترف اند. برازندگى و درخشش وى در فقه و قواعد احكام همچون برازندگى شیخ صدوق ، در نقل احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام است .

چونان شیخ مفید و سید مرتضى است ، در اصول عقاید و كلام و در بحث و مناظره و كنار زدن اندیشه هاى انحرافى همچون شیخ طوسى است . در گستردگى دانش و فنون مختلف و زیادى استاد و شاگردانش برجسته ، چونان ابن ادریس حلى است . در تبیین و شكافتن مباحث فقهى ، چونان نصیرالدین طوسى است . در همدردى با امت و برطرف نمودن مشكلات علمى و اجتماعى ، نجم الائمه رضى است . در تنقیح علم نحو و صرف ، علامه مجلسى است . در جایگزینى فرهنگ و آداب شرع در بین دانشمندان و انسانها، امام مروج بهبهانى است . در اثبات و جایگزینى حق و عدالت و نابودى باطل و زدودن اندیشه ها از اوهام و خرافات (19).

در دمشق

شهید مدتى را در دمشق اقامت گزید و بیشترین زمان تحصیل ، تدریس ، تاءلیف آثار و اجازاتى كه به شاگردانش داده است در آنجا بود. شاید بیشترین اقامت وى نسبت به مناطق دیگر شهر دمشق باشد كه شهید ثانى در این باره مى نویسد:

چهار فرزند شهید اول ، در شام متولد شدند. ولادت فرزندانش در شام ، دلیلى است كه مدت زیادى در آنجا اقامت داشته ، در عین اینكه به زادگاهش ، شهرها و كشورهاى اسلامى نیز مسافرت كرده است (20).

آوازه دانش ، فضل و تقواى شهید، از دمشق به سراسر جهان اسلام رسید و به مثابه یگانه مرجع دین و بزرگترین فقیه شیعى مشهور گشت و پیوسته دانشمندان ، شیعیان و حاكمان گشت و پیوسته دانشمندان ، شیعیان و حاكمان شیعه با او در ارتباط بودند و ابراز علاقه و محبت مى كردند. سلطان على بن موید، آخرین زمامدار سربداران كه در سال 766 ق . حكومت سربداران در خراسان را به عهده گرفت از جمله زمامداران شیعه است كه با فرستادن

نامه و هدایایى نظیر نسخه اى از قرآن مجید و كتاب صحیفه سجادیه ، دوستى و اخلاص خویش را نسبت به این مرجع و عالم دین اظهار مى كرد. تا اینكه به طور رسمى از شهید دعوت كرد با تشریف فرمایى خویش به خراسان (مركز حكومت سربداران ) در دیار بارگاه ملكوتى امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام منصب (( مرجعیت و زعامت )) را عهده دار شود تا مردم و شیعیان این منطقه كه تشنه حق و عدالت اند از وجود پرفیض فقیه و دانشمندان عصرشان استفاده كنند.

قسمتهایى از نامه حاكم سربداران به شهید چنین است :

سلامى چون عطرفشانى عنبرى عطرفشان كه به هر جا گذرد بوى خوشش به جا گذارد.

سلامى كه با ماه شب چهارده در هر حال و هر منزل همچشمى نماید.

سلامى كه با خورشید در هر بامداد برابرى نماید، بر خورشید دین راستین باد.

محضر مبارك مولاى ما، آن پیشواى بلند همت با اراده ، دانشمندان وظیفه گزار، رهرو پارسا، علامه روزگار، رهبر ملتها، سرمشق دانشمندان ژرف بین ، دارنده انواع فضایل و دانشها و هنرها، احیا كننده رسم امامان ، پیشواى ما خورشید راستى و دین كه خدا سایه اش را بر دولتى خوش بنیان و نعمتى بیكران بگسترداند.

به عرض آن جناب مى رسانم كه شیعیان خراسان تشنه دیدار شمایند و فیض بردن از دریاى فضایل و دانشتان . ما در میان خویش كسى را كه به فتوایش به لحاظ علمى بتوان اعتماد كرد یا مردم بتوانند عقاید درست را از وى فرا گیرند نمى یابیم . و از خداى متعال مساءلت داریم كه حضرتت به ما افتخار حضور و افشاندن نور بخشد، تا از علمش پیروى كنیم و از راه و رسمش رفتار آموزیم .

ما از این نگرانیم كه سرزمین ما به خاطر رهبر نداشتن و راهنمایى نشدن ، دستخوش خشم الهى گردد. هرگاه لطف فرمایید و با توكل به خدا و پرهیز از عذر آوردن به اینجا تشریف بیاورید، مزید احسان خواهد بود الحمد لله قدرتان را مى دانیم و ان شاءالله حقتان را مى شناسیم و بزرگتان مى داریم .

سلام بر ملت اسلام باد!

دوستدار شیفته ات : على بن موید (21).

شهید این دعوت را بدون پاسخ نگذاشت . گرچه نامه اى كه در خصوص جواب نامه حاكم سربداران داده است به موجب حوادث و اتفاقات تاریخى از بین رفته است ولى دعوت حاكم سربداران باعث شد كه شهید كتاب ارزشمند ((اللمعه الدمشقیه )) را كه یك دوره فقه در احكام عملى اسلام است براى هدایت و راهنمایى شیعیان خراسانى در قلمرو حكومت سربداران بنویسد. شهید ثانى در این باره مى نویسد:

سلطان على بن موید در آخرین نامه شریفش كه در آن شهید را با محبت و تعظیم و ترغیب بسیار مخاطب قرار داده بود از وى درخواست نمود كه به خراسان رود ولى شهید از رفتن امتناع ورزید و عذر خواست و كتاب لمعه را در دمشق ، در مدت هفت روز، بنابر نقل فرزند بزرگوارش ابوطالب محمد، براى او نوشت (22).

فتنه یالوشى

در زمان شهید وضع سیاسى و اجتماعى كشورها و شهرهاى اسلامى نابسامان بود و هر لحظه ممكن بود افرادى از این وضع آشفته سوء استفاده كنند و در نهایت فكر انحرافى را در بین مسلمانان منتشر نمایند. اما در عین حال چون شهید اول ، از مقام بلند و نفوذ كلام عجیبى برخوردار بود و حتى حاكمان و زمامداران براى سخنان و دستورهاى وى اهمیت بسزایى قائل بودند، نمى گذاشت افرادى در جامعه اسلامى با افكار انحرافى ، بدعت در دین جامعه اسلامى با افكار انحرافى ، بدعت در دین اسلامى به وجود بیاورند و از قدرت حاكمان براى جلوگیرى از بدعتها و انحرافات استفاده مى كرد.

در عصر او شخصى به نام محمد یالوشى عاملى ، پرچم مخالفت برداشت و به دنبال فتنه و آشوب در بین امت اسلامى برآمد. وى گر چه در آغاز شاگردان شهید اول بود و در سخنورى برازنده و بیانى شیرین و جذاب داشت ولى از راه شعبده و تردستى ، مسیر سحر و كهانت را پیمود و كم كم به جایى رسید كه ادعاى نبوت كرد و از راه نیرنگ ، مردم را به مذهب جدیدى فراخواند.

شهید اول ، سحر او را از طریق سحر باطل نمود و در برابر این شخص و دعوتش ایستاد و فتواى قتل او را صادر كرد و براى جلوگیرى از نشر این بدعت مجدد و در نطفه خفه كردن این فتنه حكومت دمشق را وادار كرد كه لشكرى را آماده كند. آنگاه كه اشكر آماده شد، ب هفرمان شهید به مقر محمد یالوشى و پیروانش به نبطیه در جبل علمى حركت كرد. بین آنها در آن نقطه جنگ و درگیرى شروع شد و سر انجام محمد یالوشى كشته شد و بسیارى از نیروهایش از بین رفتند.

در زندان

خانه محقر فقه نگار نهضت سربداران ، كعبه مقصود دانش پژوهان و عموم مردم بود.

عاشقانش از راههاى دور و نزدیك بدانجا مى شتافتند و پروانه وار به گرد شمع فروزان و مشعل هدایت مى چرخیدند و خدا را پیوسته شاكر بودند كه چنین شخصیتى را با آنان ارزانى داشته است .

مدتى این گونه گشت ولى این بهار پربار جندان طولانى نبود، تا اینكه سال 784 ق . فرا رسید. حكومت دمشق در اختیار فردى به نام ((بیدمر)) بود كه از طرف برقوق ، اولین سلسله پادشاهان جراكسه ، به حكومت شامات منصوب گردیده است .

آرى ! چهره زمان عوض شد و شهید این تجسم دانش ، تقوا و عدالت در این سال به زندان افتاد و خورشید در این مدت یك سال در زیر ابرهاى مخوف تعصب و حسد قرار گرفت و از دید شاگردان و علاقه مندانش پنهان شد .

جاى مردان خدا در زندان ...؟! آرى ! آنگاه كه ظلم و ناجوانمردى حكمفرماست و نیرنگ و فریب و جهالت و نادانى حاكم است باید فقه و دانش ، زهد و تقوا، عدالت و فضیلت در بند باشد. در موقعیتى كه رو به صفتان مكاران و حسودان به صحنه آمده اند بایستى بزرگوارى و آزادمنشى در گوشه زندان به سر برد. چه آنكه امام كاظم علیه السلام برگزیده معصوم پروردگار نیز سالهایى را در زندان هارون الرشید سپرى كرد.

مگر فقیه ترین و اعلم علماى شیعه چه جرمى را مرتكب شده است كه در گوشه زندان جاى گیرد؟ طومار و شكایتى كه پیروان محمد یالوشى ، با امضا و تاءیید دانشمندان و قضات دربارى ، به حاكم دمشق علیه شهید داده بودند و مدعى بودند كه او از اسلام برگشته و نستبهاى زشت دیگر و اتهام به ارتباط داشتن و كار كردن براى نهضت سربداران در ایران و از همه مهمتر حسادتى كه در دل بعضى از دانشمندان و قاضیان وابسته به حكومت بویژه در ((ابن جماعه ، قاضى القضاه دمشق )) بود، شهید را به زندان انداخت و حوادث تلخ بعدى را به وجود آورد.

دفاعیه

تمامى دنیا را اگر با یك متن همراه باشد نمى خواهم و نعمتهاى گران را با ذلت نمى خرم . به دلبرى كه سیه چشم به دنیا آمده باشد عشق مى ورزم ، از ترس آنكه در چشم نگارم متن سورمه نبینم . (23)

اولین فقیه

مرد تقوا و دانش در گوشه زندان از خویش دفاع كرد و در ضمن اشعارى كه براى شاه فرستاد چنین نوشت :

به جانم قسم ! هیچ گاه جنایتى را مرتكب نشده ام و كسى كه ظلم و جنایتى را مرتكب نشده است ، چرا عذر خواهى كند. شما نباید به گفتار سخن چینان كه از دروغ و دشمنى گفته شده است ، گوش دهید.

خدا را، خدا را گواه مى گیرم كه من از این اتهامات به دور هستم . عقیده خالص من دوستى و محبت پیامبر صلى الله علیه و آله و عشق ورزیدن به كسانى است كه پیامبر را دوست دارند و دوستدار صحابه همراهان پیامبر مى باشیم . فقه ، نحو، تفسیر، اصول فقه ، اصول دین ، قرآن و حدیث مرا مى شناسد.

ار سپس آزادى خویش را در خواست مى كند كه مورد موافقت قرار نمى گیرید.(24)

... عاقبت مجلس محاكمه ایمان ، تقوا و فقاهت شیعى با حضور شاه و ابن جماعه ، قاضى القضاه دمشق و دیگر قضات دربارى آراسته گردید و سخنان شهید در جلسه محاكمه هم اثرى نبخشید و حكم از پیش تعیین شده قاضى چنین اعلام شد :

من ریختن خون او را واجب مى دانم !!! (25)

شهادت

پس از محاكمه و فتواى قتل اعلم فقهاى شیعى ، حكم اجرا شد !

چه زمانى ؟

روز پنجشنبه 9 جمادى الاول 786 ق . (در 52 سالگى )

در كجا؟

در قلعه دمشق ، شهر شام ، مركز طرفداران بنى امیه .

شهرى كه در طول تاریخ براى خاندان رسالت و نبوت و پیروان دلباخته آنان خاطرات تلخ داشته است . جایى كه معاویه و سایر خلفاى بنى امیه و بنى عباس ، با اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به گونه اى رفتار نمودند كه چهره تاریخ را سیاه كرده است . شهرى كه به علماى شیعه ، حاملان رسالت نبوى و پاسداران اسلام ناب ، ستم شد و به جرم تشیع به شهادت رسیدند. آرى پیشتر از شهید، شیخ بزرگوار، حسن همدانى دمشقى سكاكینى ، از مردان سرشناس شیعى را در سال 744 ق . در بازار اسب فروشان دمشق گردن زدند. دمشقى كه در آن على بن ابى الفضل حلبى را به شهادت رسانده و پس از شهادت جسدش را آتش زده اند و سر بریده اش را در شهر گرداندند.

در همین دیار شوم شیخ والا مقام ابن محمد شیرازى را به اتهام شیعه بودن در سال 766 ق . به شهادت رساند.

آرى ! در شهرى كه به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام بى احترامى و به دانشمندان معاصر شهید ستم گردد، باید با فقیه نامى شیعه و مدافع واقعى اهل بیت علیهم السلام این گونه برخورد شود.

حقیقت این است كه شهر شام ، پایتخت معاویه و یزید و پیروان آنها، تحمل زنده ماندن اعلم فقهاى شیعه را ندارد.

لباس او را از بدن مقدسش در آوردند و بر او لباس شهادت پوشاندند و پرشقاوت ترین شخص او را به شهادت رساند!

بعد از شهادت بدن مقدسش را به دار زدند! سپس سنگسار كردند! و آنگاه جسم بى جانش را سوزاندند! كه آثارى از او باقى نماند. ولى بسى كوراندیشى ! گر چه از بدن مقدس شهید اول اثرى نیست و آرامگاهى ندارد كه از تربت پاكش تبرك جویند، روحش و فقه دانشش در قلب شیعیان و شاگردانش در طول تاریخ جاى دارد و نام مباركش بر منابر و كرسیهاى درس در حوزه هاى علوم اسلامى پیوسته یاد مى شود و هر مسجد و مدرسى آرامگاه و مزار اوست .

سلام بر او كه مظلوم زیست و مظلومانه به شهادت رسید.

سلام بر فقه نگار نهضت سربداران ، كه به جرم همدردى با سربداران ، بدن بى جانش بر دار رفت .

سلام بر خورشید فقاهت گلگون كه با خون مطهرش افق فقاهت را سرخ فام كرد.

سلام بر شهید اول ، كه با شهادتش به فقه و دانش حیات مجدد بخشید.

سلام بر او روزى كه در آستان قدس ربوبى بر انگیخته مى شود .


1ـ امل الآمل ، شیخ حر عاملى ، ج 1، ص 15، چاپ ایران ، 1362 ش .
2ـ حیاه الامام الشهید الاول ، محمد رضا شمس الدین ، ص 9 و 27.
3ـ اعیان الشیعه ، علامه سید محسن امین ، ج 3، ص 281، تحقیق سید حسن امین ، 1403 ق .
4ـ اعیان الشیعه ، ج 3، ص 281.
5ـ امل الآمل ، ج 1، ص 193.
6ـ همان مدرك ،ص 179.
7ـ امل الآمل ، ج 1، ص 134.
8ـ همان مدرك ، ص 67.
9ـ همان مدرك ، ص 134.
10ـ همان مدرك ،ص 179.
11ـ حیاه الامام الشهید الاول ،، ص 57.
12ـ همان ، ص 41.
13ـ امل الآمل ، ج 1، ص 193.
14ـ روضات الجنات ، محمد باقر خوانسارى ، ج 7، ص 7، بحار الانوار، ج 107، ص 194، حیاه الامام الشهید الاول ، ص 56.
15ـ مقدمه (( اللمعه المدمشقیه ))، محمد مهدى آصفى ، چاپ ده جلدى ، ج 1، ص 94.
16ـ مستدرك الوسائل ، محدث نورى ، ج 3، ص 437.
17ـ مقدمه لمعه ، ص 24.
18ـ حیاه الامام الشهید الاول ، ص 38.
19ـ روضات الاجنات ، ج 7، ص 4.
20ـ حیاه الامام الشهید الاول ، ص 72.
21ـ شهیدان راه فضیلت ، علامه امینى ، جلال الدین فارسى ، ص 168، چاپ چهارم ، 1363 ش ، روزبه .
22ـ مقدمه ((اللمعه الدمشقیه )) ص 24.
23- 1- شهیدان راه فضیلت ، ص
168 24- 2- روضات الجنات ، ج 7، ص
19 25- 3- شهیدان راه فضیلت ، ص 139

یکشنبه 1389/12/1

وهابی چه میگوید

نویسنده: مرتضی رادمهر   

آشنایی با فتاوای وهابیان
توسل به انبیا
     پرسش: توسّل به انبیا به منظور تقرّب به خداوند چه حكمی دارد؟
     پاسخ شیخ عبدالعزیز بن باز مفتی كل عربستان: توسل به اولیا الله چند قسم است:
     1 ـ درخواست انسان از ولیّ زنده است كه برای او دعا نماید تا وسعت رزق، شفا از مرض، هدایت و توفیق یابد. این نوع جایز است به طوری كه در ایام تأخیر در نزول باران از پیامبر(صلی الله علیه وآله)درخواست دعا می كردند و پیامبر(صلی الله علیه وآله) نیز دعا فرموده و باران می بارید.
     2 ـ این كه مسلمانی دوستی و علاقه اش را به پیامبر وسیله تقرب به خدا قرار دهد و بگوید:
     «اللّهمّ اِنّی أسألك بحبّی لنبیّك و اتباعی له و بحبّی لأولیائك ان تعطینی...» .
     این نوع توسل نیز جایز است چرا كه توسل بنده به پروردگارش به وسیله عمل صالح او می باشد.
     3 ـ فردی از خداوند درخواست و طلبی نماید و او را به جاه انبیا مثلا جاه پیامبر(صلی الله علیه وآله) و یا جاه حسین(علیه السلام) قسم دهد. هرچند جاه پیامبر(صلی الله علیه وآله) بسیار بزرگ است ولی این جاه سبب شرعی برای استجابت دعا نبوده و لذا جایز نیست.
     4 ـ بنده، پروردگارش را قسم به ولیّ و یا نبی او داده و مثلا بگوید: «اللهمّ اِنّی اسألك كذا بولیك فلان أو بحق نبیّك فلان».
     این نوع توسل نیز جایز نیست. وقتی قسم مخلوق بر مخلوق ممنوع است لذا این قبیل قسم برخدا، به طریق اولی ممنوع  است!
     نشریه «المسلمون» ـ شماره 495 ـ 21 صفر 1415
     ملاحظه: آنچه در این تقسیم بندی قابل توجه است انعطافی است كه نسبت به توسل به انبیا و اولیا در پیشگاه خداوند ابراز شده است; چرا كه عموماً در فتاوای وهابیون. تأكید بر حرمت ذكر انبیا و اولیا در توسّل است. حال وقتی مسلمانی عشق و علاقه اش به پیامبر(صلی الله علیه وآله)را به عنوان وسیله تقرّب به خداوند قرار داده و به اعتراف و تعبیر بن باز، عملی صالح و جایز است. چگونه می توان مسلمان متضرّع در درگاه الهی را، كه معتقد به قرب اولیا در درگاه حق بوده و عشق و علاقه اش به اولیا نیز از این قرب در درگاه حق نشأت می گیرد، توجیه نمود كه اگر خدا را به «علاقه و عشق است به پیامبر(صلی الله علیه وآله)» قسم دادی بسیار خوب است ولی اگر خدا را به «منزلت و مقام پیامبر(صلی الله علیه وآله)» قسم دادی كفر و شرك است؟!

یکشنبه 1389/12/1

وهابیها مشرک هستند

نویسنده: مرتضی رادمهر   

وهابیهامشركند, زیرا مى گویند: خداوند داراى جسم است

در هـمـه ادیـان الـهى - خصوصا اسلام - توحید مهمترین اصل است .
خداوند متعال ,پیامبران را بـرانگیخت و سرلوحه دعوت آنان را تبلیغ یكتاپرستى وتبیین توحید قرارداد.
این اصل , در قرآن و سنت پیامبر (ص ) به روشنى تبیین شده است و هر مسلمانى باید, توحید را از این منابع زلال بگیرد تامل در اعتقادها و اندیشه هاى وهابیون نشان مى دهد كه آنان در این اصل اساسى به كلى از قرآن و سنت دور افتاده اند و خدا را با اوصافى كه محكمات قرآن و سنت معرفى مى كند ((1)) قبول ندارند.
بـه اعـتـقـاد آنـان , خداوند در بالاى عرش و یا در آسمان ,محدود و محاط بوده و محتاج به مكان است ((2)) ابـن تـیـمـیة , رهبر وهابیها, در كتابهایش به این اعتقادات اعتراف نموده و به آیات متشابه قرآن و احادیثى مجعول متوسل گشته و از محكمات قرآن و احادیث قطعى نبوى چشمپوشى كرده است .
او در اثبات عقایدش به این حدیث متوسل شده است كه مى گوید: خـدا هـر شـب و یـا آخـر هـر شـب از عـرش بـه زمـیـن فـرود مـى آیـد و صـبـح آن شـب , بـه عرش برمى گردد ((3)) در حالى كه شب در زمین دائمى است , یعنى هر لحظه , مكانى در حال شب شدن ومكانى در حال صـبح شدن است و همیشه نصف كره زمین شب است و قسمتى از كره زمین , ثلث آخر شب است .
اگـر خدا محدود و محاط در عرش باشد و براى یك بار هم به زمین فرود بیاید دیگر براى همیشه در زمـین باقى مى ماند چون شب و ثلث آخرشب در زمین تا قیامت برقرار است .
و لحظه اى نیست كه شب یا ثلث آخر شب در كره زمین تمام شود و نباشد در نتیجه این حدیث , خودش را تكذیب مى كند, زیرا ممكن نیست خداوند هر شب به زمین بیاید و صبح آن شب به عرش برگردد و اگر مقصود این است كه خداوند یكبار به زمین مى آید و دیگر به عـرش بـرنـمـى گـردد و یـا ایـنكه لااقل تا قیامت برنمى گردد, باز هم عرش از وجود خدا خالى مى گردد.
در حالى كه به اعتقاد وهابیها, خدا در عرش است بـه هـر حـال , ابـن تیمیه و پیروانش در كتاب خود به این عقیده كه از آن یهودیان درخداشناسى اسـت , اعـتـراف و افـتخار مى كند و این شاید عجیب نباشد.
چون آنهایهودیان را موحد مى دانند و ذبـیـحه (قربانى ) آنها را حلال مى دانند ((4)).
آنان به قدرى به انحراف عقیده دچار گشته اند كه حتى براى اثبات اعتقادشان به اعتقادات فرعون تمسك مى جویند (به این صورت كه مى گویند: از آنـجـا كـه فـرعـون معتقد بود كه خداى موسى در آسمان است و لذا به وزیرش هامان دستور داد چیزى براى بسازد تا بتواندبه آسمان برود و خداى موسى را در آنجا ببیند.
پس خدا در عرش است اگـر كـسى بگوید خدا همچون انسان است , یعنى محدود و محتاج به مكان است , به شهادت آیات مـحـكـمـات قرآن , كافر است .
جریرى در كتاب خود به نام الفقه على المذاهب الاربعه اعتقاد به جـسـمـیـت خـداوند و آنچه را مستلزم اعتقاد به تجسم باشدموجب كفر و معتقد به آن را كافر و مشرك مى داند الـبته عجیب این است كه ابن تیمیه خودش مى گوید: اعتقاد به اینكه خداوند جسم دارد موجب ارتداد نمى شود, زیرا قرآن و سنت و ائمه مذاهب نگفته اند كه خداوندجسم نیست سرانجام همین نظرات ((5)) مشركانه وى درباره خدا و انكارش نسبت به مقام رسول اللّه باعث شد كـه به حكم قضات حنفى , مالكى و شافعى دستگیر گردید و در زندان محبوس گشت تا مرد, در حكمى كه درباره او از طرف سلطان مسلمین صادر شده آمده است : وكـان الشقی ابن تیمیة فی هذه المدة قد بسط لسان قلمه , و مد عنان كلمه , ونص فی كلامه على امـور ومـنـكـرات , واتـى فی ذلك بما انكره ائمة الاسلام , وانعقد على خلافه اجماع العلماء الاعلام , وخالف فی ذلك علماء عصره وفقهاء شامه ومصره , وعلمنا انه استخف قومه فاطاعوه , حتى اتصل بنا انهم صرحوا فی حق اللّه بالتجسیم ...

وهابیها فضائل انبیاء و اولیاء را كه قرآن مى گوید منكرند

وهابیها, علم و قدرت و فضایلى را كه خداوند به اولیاء خاص خود داده , انكارمى كنند.
آنان به هیچ رو نـمـى پـذیـرنـد كه خداوند به كسى قدرتى بدهد كه به اذن خدامریض را شفا دهد, یا از داخل خـانـه هـاى مـردم خـبـر دهد و یا تخت پادشاهى را در یك چشم به هم زدن احضار كند و یا زبان مـورچگان و پرندگان را بفهمند و با آنها صحبت كند و یا همچون حضرت مریم از آینده طفل كه در رحم دارد با خبر باشد, یا همچون پیامبر (ص ) و على از حوادث آینده خبر دهند و یا... حال آنكه قـرآن بـراى انـبـیـاء واولیاء خدا, علم و توانائى خارق العاده و فضایل بسیارى را ذكر مى كند كه ما به نمونه هایى از آنها اشاره مى كنیم : 1 - دربـاره حـضرت داود وسلیمان میفرماید:ولقدآتیناداودمنافضلایاجبال اوبى معه والطیر والنا له الـحـدیـد # ان اعـمل سابغات وقدر فی السرد واعملوا صالحا انی بماتعملون بصیر # ولسلیمان الریح غـدوهـا شـهر ورواحها شهر واسلنا له عین القطر ومن الجن من یعمل بین یدیه باذن ربه ومن یزغ مـنـهـم عن امرنا نذقه من عذاب السعیر #یعملون له ما یشاء من محاریب وتماثیل وجفان كالجواب وقدور راسیات اعملوا آل داود شكرا وقلیل من عبادی الشكور) ((6)) و داود را از سـوى خـود فـضـیلتى دادیم كه اى كوهها و اى پرندگان با او هم آواز شوید وآهن را برایش نرم كردیم , كه زرهاى بلند بساز و در بافتن زره اندازها را نگهدار وكارهاى شایسته كنید كه مـن بـه كارهایتان بصیرم و باد را مسخر سلیمان كردیم ,بامدادان یك ماهه راه مى رفت و شبانگاه یـك مـاهـه راه , و چشمه مس را برایش جارى ساختیم و گروهى از دیوها به فرمان پروردگارش بـرایـش كـار مـى كـردنـد و هـر كـه از آنـان سر از فرمان ما مى پیچید به او عذاب آتش سوزان را مـى چـشـاندیم براى او هر چه كه مى خواست از بناهاى بلند و تندیسها و كاسه هایى چون حوض و دیـگـهـاى مـهـم بـرجـاى مى ساختند.
اى خاندان داود, براى سپاسگزارى كارى كنید و اندكى از بندگان من سپاسگزارند 2 - در سوره دیگرى خداوند متعال درباره حضرت سلیمان مى فرماید: (وحشر لسیلمان جنوده من الجن والانس والطیر فهم یوزعون ). ((7)) سپاهیان سلیمان از جن و آدمى و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مى رفتند 3 - درباره حضرت عیسى مى فرماید: (ویـعلمه الكتاب والحكمة والتوراة والانجیل # ورسولا الى بنی اسرائیل انی قدجئتكم بیة من ربكم انـی اخـلـق لـكم من الطین كهیئة الطیر فانفخ فیه فیكون طیرا باذن اللّه وابرى ء الاكمه والابرص واءحیی الموتى باذن اللّه واءنبئكم بما تاءكلون وما تدخرون فی بیوتكم ان فی ذلك لایة لكم ان كنتم مؤمنین ). ((8)) خـداونـد بـه او كـتـاب و حـكـمـت و تورات و انجیل مى آموزد.
و بر بنى اسرائیل وى را به رسالت مـى فرستد كه : من با معجزه اى از پروردگارتان نزد شما آمده ام برایتان از گل چیزى چون پرنده مى سازم و در آن مى دمم .
به اذن خدا پرنده اى شود.
و كور مادرزاد وبرص گرفته را شفا مى دهم و بـه فـرمـان خدا مرده را زنده مى كنم و به شما مى گویم كه چه خورده اید و در خانه هاى خود چه ذخیره كرده اید اگر از مؤمنان باشید اینها براى شمانشانه هاى حقانیت من است تـوسل مردم به حضرت عیسى بدین خاطر بود كه عقیده داشتند خداوند به او قدرتى عطا فرموده كه مى تواند بیماران را شفا دهد یـعـنـى او را پیامبر و بنده خالص خدا مى دانستند و بخاطر همین عبودیت و بندگى است كه آن حـضرت به چنین علم و قدرتى از جانب خداوند دست یافت و البته كه این شرك نیست , بلكه عین توحید است .
شرك آن است كه این قدرت را از خود آن حضرت بدانیم و نه از خدا

علم انبیاء و اولیاء در قرآن و سنت

خـداونـد مـتـعـال بـه بـرگـزیـدگان و بندگان خالص درگاه خود, غیر از قدرت به هر اندازه كـه بـخـواهد, علم و آگاهى هم عطا مى كند.
نمونه هایى از این بندگان را كه علم لدنى داشتند, قرآن شریف ذكر كرده است كه به آنها و مواردى دیگر اشاره مى كنیم 1 - مستثنى در آیه : (یعلم ما بین ایدیهم وما خلفهم ولا یحیطون بشی ء من علمه الابما شاء). ((9)) آنچه را كه پیش رو و آنچه را كه پشت سرشان است مى داند و به علم او جز آنچه خودخواهد احاطه نتوانند یافت 2 - مستثنى در آیه : (عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احدا الا من ارتضى من رسول ). ((10)) او داناى غیب است و غیب خود را بر هیچكس آشكار نمى سازد.
مگر بر آن پیامبرى كه از او خشنود باشد 3 - (ذلك من انباء الغیب نوحیه الیك وما كنت لدیهم اذ اجمعوا امرهم وهم یمكرون ). ((11)) اینها خبرهاى غیب است كه به تو وحى كردیم و آن هنگام كه با یكدیگر گرد آمده بودند و مشورت مى كردند و حیلت مى ساختند, تو در آنها نبودى 4 - هـمسفرموسى از آینده آن كشتى و آن بچه ها خبر داشت : (فوجدا عبدا من عبادناآتیناه رحمة من عندنا وعلمناه من لدنا علما). ((12)) و در آنـجا بنده اى از بندگان ما را كه رحمت خویش را بر او ارزانى داشته بودیم و خودبدو دانش آموخته بودیم , یافتند 5 - داود و سـلـیـمـان عـلـم لـدنـى داشـتـنـد.
از جـمله , زبان پرندگان , مورچگان , جنیان و... رامى دانستند: (ولقد آتینا داود و سلیمان علما و قالا الحمد للّه الذی فضلنا على كثیر من عباده المؤمنین # و ورث سـلـیـمـان داود وقـال یـا ایـهـا الناس علمنا منطق الطیر واوتینا من كل شی ء ان هذا لهو الفضل المبین ). ((13)) ما به داود و سلیمان دانش دادیم , گفتند: سپاس از آن خدایى است كه ما را بر بسیارى از بندگان مؤمن خود برترى داد.
و سلیمان , وارث داود شد و گفت : اى مردم , به ما زبان مرغان آموختند و از هر نعمتى ارزانى داشتند و این عنایتى است آشكار 6 - حـضـرت مریم به علم لدنى دانست بدون شوهر فرزنددار مى شود و دانست سرنوشت بچه اش چیست ؟! (اذ قالت الملائكة یا مریم ان اللّه یبشرك بكلمة منه اسمه المسیح عیسى ابن مریم وجیها فی الدنیا والاخـرة ومن المقربین # ویكلم الناس فی المهد وكهلا ومن الصالحین# قالت رب انى یكون لی ولد ولم یمسسنی بشر قال كذلك اللّه یخلق ما یشاء اذا قضى امرا فانما یقول له كن فیكون ). ((14)) فـرشتگان گفتند: اى مریم , خدا تو را به كلمه خود بشارت مى دهد, نام او مسیح , پسرمریم است , در دنـیـا و آخـرت , آبـرومند و از مقربان است .
با مردم همچنان كه در بزرگى در گهواره سخن مـى گوید و از شایستگان است .
مریم گفت : اى پروردگار من , چگونه مرا فرزندى باشد, در حالى كـه بـشـر به من دست نزده است .
گفت : بدین سان كه خدا هرچه بخواهد مى آفریند.
چون اراده چیزى كند به او گوید موجود شود, پس موجودمى شود در روایـت آمده است كه به فاطمه زهراء نیز اخبارى توسط ملائكه داده مى شد و رسول خدا و على بـن ابـى طالب نیز علم لدنى داشتند.
وقتى على بن ابى طالب از حوادث آینده و آخرالزمان و حمله تركان مغول و تاتار بر بلاد اسلامى و چگونگى این حمله خبرمى داد.
مردى كلبى از او سؤال كرد یا على آیا تو علم غیب مى دانى ؟ عـلـى از سـخن آن مرد به خنده افتاد و گفت : اى مرد كلبى , این علم غیب نیست , این علم از راه تعلیم و تعلم است لـیـس هو بعلم غیب وانما هو تعلم من ذی علم ... فعلم علمه اللّه نبیه فعلمنیه .
یعنى این اخبار از آیـنده را كه من مى گویم از اخبارى است كه خداوند به پیغمبرش تعلیم فرموده و پیغمبر خدا نیز آنـهـا را بـه من آموخته و من آن آموخته پیغمبر خدا را براى شما بیان مى كنم .
اخبار رسول خدا و على بن ابى طالب راجع به آینده و آخرالزمان در كتب معتبرو به اسناد صحیح به طور متواتر آمده اسـت .
مثلا رسول خدا از حوادث بعد از خودش تا حوادث آخرالزمان و قیام مهدى خبر داده و على بن ابى طالب نیز از روى كار آمدن بنى امیه و بنى مروان و قتل عام آنها توسط بنى عباس و از حوادث پس از انقراض بنى عباس تا قیام مهدى آل محمد خبر داده است

توسل و تبرك در قرآن و سنت

یـكى دیگر از عقاید مسلم اسلامى , كه وهابیان آن را انكار مى كنند, توسل است .
مطابق عقیده این فـرقه , توسل فرزندان یعقوب به آن حضرت براى استغفار در نزد خدا,توسل مسیحیان به حضرت عیسى براى شفاى امراضشان , توسل بنى اسرائیل به موسى براى زنده شدن مقتول و معرفى قاتل و توسل هر شخصى یا امتى به پیغمبران واولیاء شرك است ((15)) پس طبق عقائد آنها تمام انبیاء و اولیاء خدا به خاطر تقریر و تایید چنین توسلاتى مشرك و كافرند در حـالیكه در قرآن و روایات , موارد زیادى از توسلات انبیاء و اولیاء خدا آمده است كه برخى از آنها را مى آوریم :

توسل فرزندان یعقوب به آن حضرت

فـرزنـدان یعقوب به آن حضرت متوسل شدند تا در پیشگاه خدا براى آنان استغفار كند(قالوا یا ابانا اسـتـغـفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئین ) ((16)) .
گفتند: اى پدر, براى گناهان ما آمرزش بخواه كه ما خطاكار بوده ایم آنـان در واقـع آمرزش خود را از خدا مى خواستند نه از حضرت یعقوب , و فقط در این كار, حضرت یـعـقـوب را واسـطـه قـرار داده بودند.
زیرا یعقوب پیش خدا آبرومند بود وخداوند دعاى او را رد نمى كرد در پى آن توسل , حضرت یعقوب فرمود: (قال سوف استغفر لكم ربی انه هو الغفور الرحیم ). گفت : از پروردگارم براى شما آمرزش خواهم خواست .
او آمرزنده و مهربان است

توسل امت موسى به آن حضرت

(واوحـیـنـا الـى مـوسى اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاك الحجر فانبجست منه اثنتاعشرة عینا ...). ((17)) (واذ استسقى موسى لقومه فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عینا). ((18)) و چـون قـوم مـوسـى از او آب خواستند به او وحى كردیم كه عصایت را بر سنگ بزن , ازآن سنگ , دوازده چشمه روان شد و هر گروه آبشخور خویش را شناخت .
افـزون بر آنچه گذشت , در خصوص استشفاء و توسل به پیامبر (ص ) روایات زیادى وجود دارد كه صحابه رسول خدا در مهمترین مشكلاتشان به پیغمبر خدا متوسل مى شدند, آب وضوى حضرت و نیز موى سر مباركش را براى استشفاء با خودمى بردند, و پیغمبر خدا هم این رفتار را تقریر و امضاء مى فرمود.
و بلكه احیانا به شفابودن آنها تصریح مى نمود در اینجا برخى از این روایات و گزارشهاى تاریخى را مى آوریم : 1 - بـخـارى از انـس بـن مـالـك نـقل كرده است كه : در عهد رسول خدا (ص ) مردم مدینه دچار خـشكسالى شدند.
در روز جمعه هنگامى كه پیامبر خطبه مى خواند, مردى برخاست و گفت : اى پیامبر خدا, كشتزارها و چارپایان ما در شرف هلاكتند از خدابخواه كه ما را سیراب گرداند, پیامبر (ص ) دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و دعافرمود: انـس مـى گـویـد: بـقـدرى بـاران بارید كه آب بر منازل ما هم جارى شد, جمعه دیگر همان مرد بـرخـاسـت , و گـفـت : یـا رسول اللّه خانه هاى ما در حال ویران شدن است , از خدابخواه كه باران بایستد.
پیامبر (ص ) نگاهى به آسمان كرد, باران قطع شد و بر اطراف مدینه بارید ((19)) یا رسول اللّه ان اللّه قد نصرك واعطاك واستجاب لك , وان قومك قد هلكوا, فادع اللّه ان یسقیهم .
یـا رسـول اللّه , خـداونـد تو را یارى كرده و دعایت را مستجاب مى كند.
همانا قوم تو درحال هلاك شدن هستند.
از خدا بخواه كه آنان را سیراب گرداند... 2 - در صحیح بخارى از ابن عباس و انس بن مالك نقل شده است : ان عـمـر بـن الـخـطاب كان اذا قحط اهل المدینه استسقى بالعباس ((20)).
هنگامى كه قحطى و خشكسالى پدید مى آمد, عمر به عباس عموى پیامبر(ص ) متوسل مى شد تا او دعاكند وباران بیاید و عباس دعا كرد و باران زیادى آمد.
3 - صـحـیـح بـخارى ذیل باب كنیة النبى (ص ) از جعید بن عبد الرحمن روایت مى كندكه دیدم سـائب بین یزید را در سن 94 سالگى همچون جوانى معتدل پس او به من گفت این قدرت جوانى وقوت چشم وگوش را از دعاى رسول اكرم دارم , زیرا من در كودكى مریض شدم خاله ام مرا پیش پیغمبر خدا برد و از آن حضرت خواست براى من دعا كندودعا كرد.
4 - صـحـیـح مـسلم در جلد هفتم در باب قرب النبى (ص ) بالناس وتبركهم به , از انس بن مالك روایت مى كند كه ام سلیم وقتى رسول اللّه در خانه او استراحت مى كردند, عرق بدن آن حضرت را جـمـع مـى كرد براى استشفاء و تبرك جستن براى شفاى كودكان ,حضرت رسول وقتى بیدار شد فرمود: كار صحیحى مى كنى .
(در مسند احمد از انس , ج 3, ص 226). 5 - در كتاب تاریخ مدینه آمده است : در هـنـگـام دفـن مـادر على (ع ), پیامبر (ص ) لحظه اى در قبر خوابید و پیراهن خود را هم از تن درآورد و امر فرمود كه زیر صورت او بگذارید.
وقتى كه از ایشان علت این كاررا پرسیدند, فرمودند كه پیراهنم را به این خاطر گذاشتم كه - اگر خدا بخواهد - آتش به او نرسد.
اما خوابیدنم در قبر به این منظور بود كه خداوند قبر او را وسیع گرداند.
6 - صحیح مسلم در جلد هفتم در باب قرب النبى (ص ) بالناس وتبركهم به , از انس بن مالك نقل مى كند كه كارگران مدینه هر صبح با جامهایى از آب مى آمدند تا رسول خدابا فروبردن دست در آنها آن آبها را تبرك كند و حضرت چنین مى كرد حتى درروزهاى بسیار سرد.
(در مسند احمد, ج 3, ص 137). 7 - صـحـیـح مـسلم در جلد هفتم در باب قرب النبى (ص ) بالناس وتبركهم به , از انس بن مالك روایت مى كند كه دیدم سلمانى سر رسول خدا را مى تراشید و هر موى آن حضرت در دست یكى از صحابه بود كه بدان تبرك مى جست .
(در مسند احمد, ج 3, ص 137). 8 - در صحیح بخارى در كتاب لباس در باب القبة الحمراء من ادم , روایت مى كند كه ابو جحیفه مى گوید رفتم پیش رسول خدا در قبه حمراء ادم و دیدم كه بلال آب وضوى پیغمبر را بیرون آورد و مردم براى گرفتن قطره هاى آن با هم مسابقه مى گذارند تا به آنها تبرك جویند.
نـكـته دیگر اینكه : فضایل انبیاء, همچون شفا دادن عیسى , كه در آیات صریح قرآن وسنت صحیح نبوى بیان شدن , غیر قابل انكار است و اگر فرد وهابى از روى عمد وآگاهى آنها را انكار كند مرتد مـى گردد و زن او خودبخود جدا شده و باید عده وفات نگهدارد, مگر آنكه انكارش از روى جهل و نادانى باشد كه نوع عوام آنها چنین هستند.

تبرك به پیراهن یوسف

(اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه على وجه ابی یات بصیرا). این جامه مرا ببرید و بر روى پدرم اندازید تا بینا گردد.
و همه كسان خود را نزد من بیاورید.
چون كاروان به راه افتاد پدرشان گفت : اگر مرا دیوانه نخوانید بوى یوسف مى شنوم گـفـتـند: به خدا سوگند كه تو در همان ضلالت دیرینه خویش هستى , چون مژده دهنده آمد و جامه بر روى او انداخت بینا گشت .

وهابیها همچون مادیون منكر روح

ابـن تیمیه و پیروانش , همچون مادیون , مردن را معدوم شدن مى دانند و به گفته قرآن وسنت به ایـنكه ارواح مردگان از زنده گان شنواترند و رسول خدا با ارواح مردگان حرف مى زند, و شهداء سلام زائرین را مى شنوند و جواب آنرا مى دهند, و... اعتقادى ندارند الـف - مـسلمانان طبق احادیث صحیح نبوى در آخر نماز از راه دور و نزدیك خطاب به رسول اللّه سـلام مـى كـنـند و در هر كجاى جهان كه باشند مى گویند: السلام علیك ایهاالنبی ورحمة اللّه وبركاته .
و در احادیث نبوى است كه سلام شما به من مى رسد و من جواب شما را مى دهم ب - در احـادیـث دیـگـرى هم آمده است كه رسول خدا (ص ) اهل قبور بقیع را همچون زندگان مورد خطاب قرار مى داد و با آنان سخن مى گفت كه در اینجا به بعضى از آنهااشاره مى كنیم : 1 - حدثنا هودة بن خلیفة قال : حدثنا عوف عن الحسن ان النبی (ص ) قام على اهل البقیع فقال : الـسـلام علیكم یا اهل القبور من المؤمنین والمسلمین , لو تعلمون ما نجاكم اللّه منه مماهو كائن بعدكم , ثم نظر الى اصحابه فقال هؤلاء خیر منكم ((21)) .
هوده بن خلیفه مى گوید كه عوف بن حسن گفت : پیامبر (ص ) به اهل بقیع خطاب كرد وفرمود: السلام علیكم یا اهل القبور من المؤمنین والمسلمین , اگر بدانید كه خداوند شمارا از چیزى كه بعد از شما وجود دارد, نجات داده است .
سپس روى به اصحاب كردندو فرمودند: اینان (شهداء) از شما بهترند 2 - رسـول خدا (ص ) مى فرماید: به میت خطاب كنید و تلقین نمائید كه وقتى از توسئوال كردند در قبر بگو لا اله الا اللّه لقنوا موتاكم لا اله الا اللّه ((22)) .
3 - و نیز رسول خدا (ص ) مى فرماید: ان المیت یعرف من یحمله ومن یغسله ومن یدلیه فی قبره .
میت مى شناسد كسى كه او را حمل مى كند, كسى كه او را غسل مى دهد و كسى كه او رادر قبرش مى گذارد ((23)) 4 - از عـبـداللّه بـن عمر است كه ارواح شهداء, سلام زائران را مى شنوند و جواب سلام را مى دهند.
تاریخ مدینه تالیف ابن شبه باب جنائز حـدثـنا ابو غسان قال حدثنا عبد اللّه بن نافع عن اسامة بن زید عن عبد اللّه بن ابی عروة , عن رجل حدثه عن عبد اللّه بن عمر قال : من مر على هؤلاء الشهداء فسلم علیهم لم یزالوا یردون علیه الى یوم القیامة .
ابـوغسان به اسناد خود از عبداللّه بن عمر نقل مى كند: هركس بر شهداء بگذرد و بر آنان سلام كند, سلام او را پاسخ مى دهند 5 - در حـدیث آمده است كه پیامبر (ص ) شهداى احد را مخاطب قرار مى داد و برارواح آنان سلام مى كرد و مى گفت :(سلام علیكم بما صبرتم , فنعم عقبى الدار ... سـلام بر شما به خاطر آن همه شكیبائى كه ورزیدید, سراى آخرت , چه سراى نیكویى است .
و قرآن نـیز شهدا را زنده نامیده در سوره بقره , آیه 154 (ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل اللّه اموات بل احیاء ولكن لا تشعرون ). 6 - از رسول خدا (ص ) روایت شده است : العبد اذا وضع فی قبره وتولى وذهب اصحابه حتى انه لیسمع قرع نعالهم ... ((24)) هـنـگـامـى كـه فردى را در قبر مى گزارند و بستگانش مى روند, او حتى صداى به زمین خوردن كفشهایشان را مى شنود 7 - در صـحـیح بخارى آمده است كه پیغمبر خدا در پایان جنگ بدر كشته شدگان مشركان را با ایـن آیه صدا مى زد: (ونادى اصحاب الجنة اصحاب النار ان قد وجدنا ماوعدنا ربنا حقا ...). اصحاب گـفـتـند: یا رسول اللّه مردگان را صدا مى زنى ؟ پیغمبرفرمود: شما از آنها شنواتر نیستید ولى نمى توانند جواب بدهند ((25)) 8 - در سـنن نسائى آمده است كه پیغمبر (ص ) فرمود: بر من , زیاد درود بفرستید كه درود شما بر من عرضه مى شود, گفتند: یا رسول اللّه چگونه درود بر شما عرضه مى شود در حالى كه بدن شما پـس از مـرگ پـوسـیـده خـواهـد شد.
آن حضرت فرمودند:پیغمبر خدا زنده است و از خدا روزى مى گیرد بارى , وقتى مردگان صداى زندگان را مى شنوند و مى توان آنها را مخاطب قرار داد.
چرا نتوان به آنـهـا گـفـت كـه براى ما دعا كنند.
و یا اینكه از رسول خدا و شهداء كه ازشفاعت كنندگان روز قـیامتند.
بخواهیم براى ما در روز قیامت در درگاه خدا شفاعت كنند.
آیا خداوند شفاعت آنها و یا دعاى آنها را رد مى كند؟ 9 - عـلـى بـن ابـیـطـالـب بعد از وفات پیامبر (ص ) به آن حضرت متوسل مى شد و خطاب به آن بزرگوار مى گفت : بابی انت وامی اذكرنا عند ربك واجعلنا من بالك .
پدر و مادرم فدایت باد ما را در پیشگاه پروردگارت بیاد آور و در خاطرت نگهدار یعنى براى ما در پیشگاه خدا دعا كن 10 - عـلـى بـن ابـیـطالب روایت مى كند كه پس از سه روز كه رسول خدا از دنیا رفته بود,مردى اعـرابـى آمـد و خـود را بـر روى قـبـر رسـول خـدا (ص ) انداخت و از خاك قبر بر سرمى ریخت و مى گفت : یا رسول اللّه قلت فسمعنا قولك , ووعیت عن اللّه سبحانه فوعینا عنك , وكان فیما اءنزل علیك : (ولو انـهـم اذ ظـلـمـوا انـفـسـهـم جـاؤوك ), وقـد ظلمت وجئتك تستغفر لی .
فنودی من القبر: قد غفرلك ((26)) .
11 - دارمـى در كتاب صحیح خود باب ما اكرم اللّه نبیه بعد موته از ابوالجوزاء روایت كرده است كه اهل مدینه دچار قحطى شدیدى شدند و به عایشه شكایت كردند.
عایشه گفت : نگاه به قبر پیغمبر كنید و طورى آن را وسیله قرار دهید كه میان آن وآسمان سقفى نباشد, آنها چنین كردند و باران آمد و علف رویید در پایان این بحث , بعضى از عبارات زیارت پیامبر (ص ) را به روایت فاكهى و دیگران ذكر مى كنیم : 1 - وآته نهایة ما ینبغی ان یساله السائلون 2 - در زیـارت مـجـمع الازهر آمده است كه : واتوسل بك الى اللّه تعالى فی ان اموت مسلما على ملتك وسنتك 3 - و در زیـارت دیـگـرى كـه شـرنـبلالى حنفى در المراقى آورده , آمده است كه : وجئنامن بلاد شـاسـعـة وامكنة بعیدة بقصد زیارتك لنفوز بشفاعتك ... فاشفع لنا الى ربك واساله ان یمیتنا على سنتك ... الشفاعة الشفاعة یا رسول اللّه .
4 - احـسـن مـا یـقـول : نحن وفدك یا رسول اللّه , زوارك جئناك لقضاء حقك , وللتبرك بزیارتك , والاستشفاع بك مما اثقل ظهورنا واظلم قلوبنا.
5 - قـسـطـلانـى در الـمـواهـب اللدنیه آورده است كه : وینبغی للزائر له (ص ) ان یكثر من الدعاء والتضرع والاستغاثه والتشفع والتوسل به (ص ), وجدیر بمن استشفع له ان یشفعه اللّه فیه .
6 - زقانى در كتاب شرح المواهب مى گوید كه : ولیتوسل به صلى اللّه علیه , ویسال اللّه تعالى بجاهه فی التوسل به .

یکشنبه 1389/12/1

آیا خدا جسم است

نویسنده: مرتضی رادمهر   

 

هدف از تالیف این كتاب و رسالت آن


بسم الله الرحمن الرحیم


1-ما در عصر خود شاهد تحول عظیمى هستیم،تحولى كه از یكى از بزرگترین ادیان آسمانى یعنى‏«اسلام‏»سرچشمه مى‏گیرد.
اسلام در عصر ما تولد نوینى یافته،مسلمین جهان بیدار شده و به اصل خویش باز مى‏گردند، و حل مشكلات خود را كه در جاى دیگر نیافته‏اند،در تعلیمات اسلام و اصول و فروع آن جستجو مى‏كنند.
دلیل این تحول چیست؟موضوع بحث جداگانه‏اى است،مهم این است كه بدانیم آثار این تحول عظیم در همه كشورهاى اسلامى،و حتى در بیرون جهان اسلام آشكار شده است،و به همین دلیل بسیارى از مردم دنیا مى‏خواهند بدانند كه اسلام چه مى‏گوید؟و چه پیام تازه‏اى براى مردم جهان دارد؟
در چنین شرایط حساسى وظیفه ماست كه اسلام را آن چنان كه هست‏بدون هر گونه پیرایه و با تعبیراتى روشن و قابل درك براى عموم شرح دهیم و عطش مردمى را كه مى‏خواهند نسبت‏به اسلام و مذاهب اسلامى آگاهى بیشترى پیدا كنند با بیان حقیقت فرو نشانیم و اجازه ندهیم كه دیگران به جاى ما سخن بگویند و به جاى ما تصمیم بگیرند.
2-قابل انكار نیست كه در اسلام مانند سایر ادیان،مذاهب مختلفى وجود دارد كه هر یك داراى ویژگیهایى در مسائل عقیدتى یا عملى مى‏باشند،ولى این تفاوتها هرگز در آن حد نیست كه مانع از همكارى نزدیك میان پیروان این آیین گردد.بلكه آنها مى‏توانند در سایه همكارى و همگامى موجودیت‏خود را در برابر طوفانهایى كه از شرق و غرب مى‏وزد حفظ كنند و به مخالفان مشترك اجازه ندهند نقشه‏هاى خود را عملى سازند.
به یقین ایجاد این تفاهم و تحكیم و تعمیق آن،نیاز به رعایت اصول و ضوابطى دارد كه از همه مهمتر این است كه فرق اسلامى یكدیگر را به خوبى بشناسند و ویژگیهاى هر یك براى دیگرى روشن گردد،چرا كه تنها با شناخت‏یكدیگر مى‏توانند جلو سوء تفاهمها را بگیرند و راه همكارى را هموار سازند.
بهترین راه براى شناخت‏یكدیگر این است كه عقاید هر مذهبى را در فروع و اصول اسلام،از دانشمندان معروف و شناخته شده آن مذهب بگیرند چون اگر به سراغ ناآگاهان برویم،یا احیانا عقاید پیروان یك مذهب را از دشمنانشان بشنویم.حب و بغضها راه وصول به مقصد را مى‏بندد و تفاهم مبدل به دلسردى و جدایى مى‏شود.
3-با توجه به دو نكته بالا بر این شدیم كه عقاید اسلامى را در اصول و فروع به ضمیمه ویژگیهاى مذهب شیعه،در این كتابچه مختصر گرد آورى كنیم و نوشتارى تهیه شود كه داراى خصوصیات زیر باشد:
1-فشرده و عصاره همه مطالب لازم در آن منعكس باشد و زحمت مطالعه كتابهاى متعدد را از دوش خوانندگان جستجوگر بردارد.
2-بحثها روشن و خالى از هر گونه ابهام باشد و حتى از به كارگیرى اصطلاحاتى كه تنها به درد محیطهاى علمى و حوزوى مى‏خورد پرهیز شود،در عین حال این كار چیزى از تعمیق بحثها نكاهد.
3-با این كه هدف ذكر عقاید است نه بیان دلایل آن،ولى در موارد حساس تا آن جا كه طبیعت چنین نوشتار فشرده‏اى اجازه مى‏دهد،بحثها آمیخته با دلایلى از كتاب و سنت و دلیل عقل باشد.
4-از هر گونه پرده پوشى و مجامله و پیشداورى خالى باشد،تا بتواند واقعیتها را آن چنان كه هست،منعكس نماید.
5-موازین ادب و عفت قلم نسبت‏به همه مذاهب در تمام بحثها مراعات گردد.
كتابچه موجود با رعایت نكات بالا در سفر بیت الله الحرام كه روح و جان صفاى بهتر و بیشترى دارد تهیه شد،سپس در جلسات متعددى با حضور جمعى از دانشمندان مورد بحث و بررسى دقیق قرار گرفت و تكمیل شد.امیدواریم با این كار موفق به رسیدن به اهدافى كه در بالا اشاره كردیم شده باشیم و ذخیره‏اى براى یوم المعاد گردد.در این جا دست‏به درگاه قادر متعال برداشته عرضه مى‏داریم:
«ربنا اننا سمعنا منادیا ینادى للایمان ان آمنوا بربكم فآمنا ربنافاغفر لنا ذنوبنا و كفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار» (1)
محرم الحرام 1417
قم-مدرسة الامام امیر المؤمنین (ع)
ناصر مكارم شیرازى

آثار عظمت و قدرت خداوند


خدا در قرآن
خداوند متعال پدید آورنده تمام جهان هستى است،و آثار عظمت و علم و قدرت او در جبین تمامى موجودات جهان،آشكار و هویداست،در درون وجود ما،در عالم جانداران و گیاهان،در ستارگان آسمان،و عوالم بالا و در همه جا نمایان است.
ما معتقدیم:هر چه در اسرار موجودات این جهان بیشتر اندیشه كنیم به عظمت ذات پاك او و وسعت علم و قدرتش آگاهتر مى‏شویم و با پیشرفت علم و دانش بشرى هر روز درهاى تازه‏اى از علم و حكمت او به روى ما گشوده مى‏شود،و ابعاد اندیشه ما را گسترش بیشترى مى‏دهد و این تفكر سرچشمه عشق روز افزون ما نسبت‏به او خواهد شد و هر لحظه ما را به آن ذات مقدس نزدیك و نزدیكتر مى‏سازد و در نور جلال و جمال او فرو مى‏برد.
قرآن مجید مى‏گوید:
«و فى الارض آیات للموقنین×و فى انفسكم افلا تبصرون‏»،و در زمین آیاتى براى جویندگان یقین است و در وجود خود شما (نیز آیاتى است) آیا نمى‏بینید؟». (2)
ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولى الالباب×الذین یذكرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم و یتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا ،مسلما در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و رفت‏شب و روز،نشانه‏هاى (روشنى) براى خردمندان است-همانها كه خدا را در حال ایستاده و نشسته و آن گاه كه بر پهلو خوابیده‏اند یاد مى‏كنند،و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین مى‏اندیشند (و مى‏گویند:) بار الها!هرگز اینها را بیهوده نیافریده‏اى!». (3)
بخشى از صفات جمال و جلال خداوى سبحان ذات پاك خداوند از هر عیب و نقص پاك و منزه است و آراسته به تمام كمالات مى‏باشد بلكه او كمال مطلق،و مطلق كمال است و به تعبیر دیگر هر كمال و زیبایى در این جهان است از ذات پاك او سرچشمه گرفته.
هو الله الذى لا اله هو الملك القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتكبر سبحان الله عما یشركون×هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنى یسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزیز الحكیم ،او خدایى است كه معبودى جز او نیست،حاكم و مالك اصلى اوست،از هر عیب پاك و منزه است،به كسى ستم نمى‏كند،امنیت‏بخش است،مراقب همه چیز است،قدرتمندى شكست ناپذیر است كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى‏كند،او شایسته عظمت است،و منزه است از آنچه همتاى او قرار مى‏دهند-او خداوندى است‏خالق، آفریننده‏اى بى سابقه،و صورتگرى (بى نظیر) ،براى او نامهاى نیك (و هر گونه صفات كمال) است،آنچه در آسمانها و زمین است تسبیح او مى‏گویند و او عزیز و حكیم است‏». (4)
و این بخشى از صفات جمال و جلال اوست.

ذات پاك خداوند نا متناهى است


او وجودى است‏بى نهایت از هر نظر:از نظر علم و قدرت،حیات ابدیت و ازلیت و به همین دلیل در زمان و مكان نمى‏گنجد،چرا كه زمان و مكان هر چه باشد محدود است،ولى در عین حال همه جا و در هر زمان حضور دارد چرا كه فوق زمان و مكان است.
و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله و هو الحكیم العلى ،او كسى است كه در آسمان معبود است و در زمین معبود،و او حكیم و علیم است‏». (5)
و هو معكم اینما كنتم و الله بما تعملون بصیر ،او با شماست هر جا كه باشید و خداوند سبت‏به آنچه انجام مى‏دهید بیناست‏». (6)
آرى او به ما از ما نزدیكتر است،او در درون جان ماست و او در همه جاست،و در عین حال مكانى ندارد: و نحن اقرب الیه من حبل الورید ،و ما به او از رگ قلبش نزدیكتریم،»! (7)
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شى‏ء علیم ،اوست آغاز و پایان،و پیدا و پنهان و او به هر چیز داناست‏». (8)
بنابر این اگر در آیاتى از قرآن مى‏خوانیم: ذو العرش المجید ،او صاحب عرش و داراى مجد و عظمت است‏». (9) عرش در این جا به معناى تخت‏بلند شاهانه نیست) و نیز اگر در آیه دیگر مى‏خوانیم:
الرحمن على العرش استوى ،خداوند رحمان بر عرش قرار دارد». (10)
هرگز به این معنى نیست كه او مكان خاصى دارد،بلكه حاكمیت او را بر تمام عالم ماده و جهان ماوراء طبیعت ثابت مى‏كند.چرا كه اگر براى او مكان خاصى قائل شویم او را محدود كرده‏ایم و صفات مخلوقات را براى او ثابت نموده،و او را مانند سایر اشیاء دانسته‏ایم،در حالى كه لیس كمثله شى‏ء ،هیچ چیز همانند او نیست‏». (11)
و لم یكن له كفوا احد ،براى او هیچ گونه شبیه و مانندى وجود ندارد». (12)

خداى سبحان جسم نیست و هر گز دیده نمى‏شود


خداوند هرگز با چشم دیده نمى‏شود،چرا كه رؤیت‏با چشم به معنى جسم بودن و مكان و محل و رنگ و شكل و جهت داشتن است،و اینها همه صفات مخلوقات است،و خداوند برتر از آن است كه صفات مخلوقات داشته باشد.
بنابراین اعتقاد به رؤیت‏خداوند یك نوع آلودگى به شرك است:
لا تدركه الابصار و هو یدرك الابصار و هو اللطیف الخبیر ،چشمها او را نمى‏بینند ولى او همه چشمها را مى‏بیند و او بخشنده و آگاه است‏». (13)
به همین دلیل هنگامى كه بهانه جویان بنى اسرائیل از موسى (ع) تقاضاى رؤیت‏خدا كردند و گفتند: لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة ،هرگز به تو ایمان نمى‏آوریم تا خدا را آشكارا ببینیم! » (14) موسى آنها را به كوه طور برد و تقاضاى آنها را تكرار نمود،و از سوى خداوند چنین پاسخ شنید: لن ترانى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانى فلما تجلى ربه للجبل دكا و خر موسى صعقا فلما افاق قال سبحانك تبت الیك و انا اول المؤمنین ،هرگز مرا نخواهى دید ولى به كوه نگاه كن اگر در جاى خود ثابت ماند مرا خواهى دید و چون پروردگارش بر كوه جلوه كرد،آن را همسان خاك نمود،و موسى مدهوش بر زمین افتاد، هنگامى كه به هوش آمد عرض كرد:خداوندا!منزهى از این كه با چشم دیده شوى،من به سوى تو باز مى‏گردم و من نخستین مؤمنانم‏». (15) و با این جریان ثابت‏شد كه خداوند هرگز قابل رؤیت نیست.
ما معتقدیم:اگر در بعضى از آیات یا روایات اسلامى سخن از رؤیت پروردگار به میان آمده منظور رؤیت‏با چشم دل و شهود باطن است،چرا كه همیشه آیات قرآن یكدیگر را تفسیر مى‏كنند (القرآن یفسر بعضه بعضا) . (16)
اضافه بر این على (ع) در پاسخ كسى كه از حضرتش پرسید:«یا امیر المؤمنین هل رایت ربك، اى امیر مؤمنان!آیا هرگز خداى خود را دیده‏اى؟»فرمود:«ااعبد ما لا ارى،آیا كسى را كه ندیده‏ام پرستش كنم؟»
سپس افزود:«لا تدركه العیون بمشاهدة العیان،و لكن تدركه القلوب بحقایق الایمان،چشمها هرگز او را آشكارا نمى‏بیند اما دلها با نیروى ایمان وى را درك مى‏كنند». (17)
ما معتقدیم:صفات مخلوقات را براى خدا قائل شدن از جمله اعتقاد به مكان و جهت و جسمیت و مشاهده و رؤیت،سبب دور افتادن از معرفت‏خداوند و آلوده شدن به شرك است، آرى او برتر از همه ممكنات و صفات آنهاست و چیزى همانند او نمى‏باشد. از مهمترین مسائل درباره معرفة الله،معرفت مساله توحید،و یگانگى ذات پاك اوست،در واقع توحید تنها یكى از اصول دین نیست،بلكه روح و خمیر مایه تمام عقاید اسلامى است،و با صراحت مى‏توان گفت: اصول و فروع اسلام در توحید شكل مى‏گیرد،همه جا سخن از توحید و یگانگى است،وحدت ذات پاك و توحید صفات و افعال خدا و در تفسیرى دیگر وحدت دعوت انبیاء،وحدت دین و آیین الهى،وحدت قبله و كتاب آسمانى ما،وحدت احكام و قوانین الهى درباره تمام افراد بشر، و بالاخره وحدت صفوف مسلمین،و نیز وحدت یوم المعاد.
به همین دلیل قرآن مجید هر گونه انحراف از توحید الهى و گرایش به شرك را،گناهى نابخشودنى مى‏شمرد: ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء و من یشرك بالله فقد افترى اثما عظیما ،خداوند (هرگز) شرك را نمى‏بخشد،و پایین‏تر از آن را براى هر كس بخواهد (و شایسته بداند) مى‏بخشد،و آن كس كه براى خدا همتایى قرار دهد گناه بزرگى مرتكب شده است‏». (18)
و لقد اوحى الیك و الى الذین من قبلك لئن اشركت لیحبطن عملك و لتكونن من الخاسرین ،به تو و همه پیامبران پیشین وحى شده كه اگر مشرك شوى تمام اعمالت تباه مى‏گردد،و از زیانكاران خواهى بود». (19)

-شاخه‏هاى توحید


ما معتقدیم:توحید شاخه‏هاى زیادى دارد كه از همه مهمتر شاخه‏هاى چهار گانه زیر است:
الف:توحید ذات
یعنى ذات پاك او یگانه است و هیچ شبیه و نظیر و مانندى ندارد.
ب:توحید صفات
یعنى صفات علم و قدرت و ازلیت و ابدیت و...همه در ذات او جمع است و عین ذات یگانه اوست.نه مانند مخلوقات كه صفات آنها از یكدیگر جدا،و از ذات آنها نیز جداست،البته عینیت ذات خداوند با صفات او نیاز به دقت و ظرافت فكرى دارد.
ج:توحید افعال
یعنى هر فعل و حركت و هر اثرى كه در جهان هستى است همه از اراده و مشیت‏خدا سرچشمه مى‏گیرد: الله خالق كل شى‏ء و هو على كل شى‏ء وكیل ،خداوند آفریننده همه چیز، و حافظ و ناظر بر همه اشیاست‏». (20)
له مقالید السموات و الارض ،كلیدهاى آسمانها و زمین از آن اوست (و در دست قدرت او مى‏باشد) ». (21) آرى‏«لا مؤثر فى الوجود الا الله ،هیچ مؤثرى در جهان هستى،جز ذات پاك خداوند وجود ندارد».
ولى این سخن به آن معنى نیست كه ما در اعمال خود مجبوریم،بلكه به عكس ما در اراده و تصمیم گیریهاى خود آزاد هستیم انا هدیناه السبیل اما شاكرا و اما كفورا ،ما او (انسان) را هدایت كردیم (و راه را به او نشان دادیم) خواه شاكر باشد (و بپذیرد) یا كفران كند (و سر باز زند) . (22)
و ان لیس للانسان الا ما سعى ،و براى انسان بهره‏اى جز سعى و كوشش او نیست‏». (23)
این آیات قرآنى با صراحت نشان مى‏دهد كه انسان داراى آزادى اراده است،ولى چون آزادى اراده و قدرت بر انجام كارها را خداوند به ما داده است،اعمال ما مستند به اوست‏بى آنكه از مسؤولیت ما در برابر كارهایمان بكاهد-دقت كنید.
آرى او اراده كرده است كه ما اعمال خود را با آزادى انجام دهیم تا از این طریق ما را آزمایش كند و در طریق تكامل پیش ببرد،چرا كه تنها با آزادى اراده و پیمودن راه اطاعت‏خدا با اختیار،تكامل انسانها صورت مى‏گیرد،زیرا اعمال جبرى و خارج از اختیار نه دلیل خوبى كسى است و نه نشانه بدى او!
اصولا اگر ما در اعمالمان مجبور بودیم،نه بعثت انبیاء و نازل شدن كتب آسمانى مفهوم داشت،و نه تكالیف دینى و تعلیم و تربیت،همچنین پاداش و كیفر الهى نیز نامفهوم و خالى از محتوا مى‏شد. این همان چیزى است كه ما از مكتب ائمه اهل بیت-علیهم السلام-نیز آموخته‏ایم كه به ما فرموده‏اند:نه جبر مطلق صحیح است و نه تفویض و واگذارى مطلق،بلكه چیزى در میان این دو است:«لا جبر و لا تفویض و لكن امر بین امرین‏». (24)
د:توحید عبادت
یعنى،عبادت مخصوص خداست و هیچ معبودى جز ذات پاك او وجود ندارد،این شاخه توحید از مهمترین شاخه‏هاى آن محسوب مى‏شود،و پیامبران الهى بیشتر روى آن تكیه كرده‏اند: و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء...و ذلك دین القیمة ،به آنها (پیامبران) جز این دستورى داده نشد كه تنها خدا را بپرستند،و دین خود را براى او خالص كنند و از شرك به توحید باز گردند...و این است آیین پایدار الهى‏»! (25)
براى پیمودن مراحل تكامل اخلاق و عرفان،توحید از این هم عمیقتر مى‏شود و به جایى مى‏رسد كه انسان باید تنها به خدا دل ببندد،در همه جا او را بطلبد و جز به او نیندیشد و چیزى او را از خدا به خود مشغول نسازد:«كلما شغلك عن الله فهو صنمك،هر چیز تو را به خود مشغول سازد و از خدا دور كند،بت توست‏».
ما معتقدیم:شاخه‏هاى توحید منحصر به این چهار شاخه نیست،بلكه توحید مالكیت (یعنى همه چیز از آن خداست) لله ما فى السموات و ما فى الارض (26) و توحید حاكمیت‏یعنى قانون تنها قانون خداست و من لم یحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (27) همه از شاخه‏هاى توحید است.

7-توحید افعالى و معجزات پیامبران


اصل توحید افعالى این حقیقت را تاكید مى‏كند كه خارق عادات عظیم و معجزاتى كه از پیامبران الهى صادر مى‏شده همه به‏«اذن الله‏»بوده است،چنانكه قرآن مجید درباره حضرت مسیح (ع) مى‏گوید: و تبرئ الاكمه و الابرص باذنى و اذ تخرج الموتى باذنى ،كور مادر زاد و مبتلا به بیمارى (غیر قابل علاج) پیسى را به اذن من شفا مى‏دادى!و مردگان را به فرمان من زنده مى‏كردى!» (28)
و درباره یكى از وزراى سلیمان مى‏فرماید: قال الذى عنده علم من الكتاب انا آتیك به قبل ان یرتد الیك طرفك فلما رآه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ،كسى كه دانشى از كتاب آسمانى نزد او بود گفت:پیش از آن كه چشم بر هم زنى،من آن را (تخت ملكه سبا را) نزد تو خواهم آورد و هنگامى كه (سلیمان) آن را نزد خود ثابت و مستقر دید،گفت:این از فضل (و اراده) پروردگار من است‏». (29)
بنابر این نسبت دادن شفاى بیماران غیر قابل علاج و زنده كردن مردگان به حضرت مسیح (ع) ،به اذن و فرمان خدا،كه صریحا در قرآن آمده،عین توحید است.

8-فرشتگان خدا


ما به وجود فرشتگان الهى معتقدیم كه هر كدام ماموریت‏خاصى دارند،بعضى مامور ابلاغ وحى به انبیا (30) بوده‏اند.
و گروهى مامور حفظ اعمال انسانها. (31)
و گروهى مامور قبض ارواح. (32)
و گروهى مامور كمك به مؤمنان با استقامت. (33)
و گروهى امدادگران نسبت‏به مؤمنان در جنگها هستند. (34)
و گروهى مامور مجازات اقوام سركشند (35) و ماموریتهاى مهم دیگرى در نظام جهان آفرینش دارند.
بى شك چون همه این ماموریتها به اذن و فرمان خدا و به حول و قوه الهى است هیچ منافاتى با اصل توحید افعالى و توحید ربوبیت ندارد،بلكه تاكیدى بر آن است.
ضمنا از این جا روشن مى‏شود كه مساله شفاعت پیامبران و معصومان و فرشتگان چون به اذن خداست،عین توحید است ما من شفیع الا من بعد اذنه ،هیچ شفاعت كننده‏اى جز با اذن او نیست‏». (36)
شرح بیشتر درباره این مساله و مساله توسل را در مبحث نبوت انبیاء خواهیم داشت.

9-عبادت مخصوص اوست


ما معتقدیم:عبادت مخصوص ذات پاك خداست (همان گونه كه در بحث توحید عبادت اشاره شد) بنابراین هر كس غیر او را پرستش كند«مشرك‏»است،دعوت همه انبیا نیز روى این مساله متمركز بوده است اعبدوا الله ما لكم من اله غیره ،خدا را پرستش كنید كه معبودى جز او ندارید».
این سخنى است كه در قرآن مجید بارها از پیامبران نقل شده است. (37)
جالب است كه ما مسلمانان همیشه در نمازهاى خود هنگام تلاوت سوره حمد این شعار مهم اسلامى را تكرار مى‏كنیم:«ایاك نعبد و ایاك نستعین،تنها تو را پرستش مى‏كنیم و تنها از تو یارى مى‏جوییم‏».
روشن است اعتقاد به شفاعت انبیاء و فرشتگان به اذن و فرمان خدا كه در آیات قرآن آمده است‏به معنى عبادت نیست.
همچنین توسل به پیامبران به این معنى كه از آنها خواسته شود كه از ساحت مقدس پروردگار حل مشكلى را براى توسل جوینده بخواهند، نه پرستش و عبادت محسوب مى‏شود، و نه منافات با توحید افعالى یا توحید عبادت دارد،و شرح این مساله در مباحث نبوت خواهد آمد.

10-كنه ذات پاك او بر همه مخفى است


ما معتقدیم:با این كه آثار وجود خداوند همه عالم هستى را پر كرده،حقیقت ذات خدا بر هیچ كس روشن نیست،و هیچ كس نمى‏تواند به كنه ذاتش پى برد،چرا كه ذات او از هر نظر بى نهایت است و ما از هر نظر محدود و متناهى هستیم و به همین دلیل احاطه ما به او غیر ممكن است: الا انه بكل شى‏ء محیط ،آگاه باشید او به هر چیزى احاطه دارد». (38)
و الله من ورائهم محیط ،و خداوند به همه آنها احاطه دارد». (39)
به عقل نازى حكیم تا كى×به فكرت این ره نمى‏شود طى!
به كنه ذاتش خرد برد پى×اگر رسد خس به قعر دریا!
در حدیث معروف نبوى (ص) مى‏خوانیم كه آن حضرت نیز مى‏فرمود:«ما عبدناك حق عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك،ما تو را آن گونه كه شایسته ذات توست عبادت نكردیم،و آن گونه كه حق معرفت تو است تو را نشناختیم!» (40) ولى اشتباه نشود این سخن به آن معنى نیست كه چون از«علم تفصیلى‏»نسبت‏به ذات پاكش محرومیم،از علم و معرفت اجمالى نیز دست‏برداریم و تنها در باب معرفة الله به ذكر الفاظى كه هیچ مفهومى براى ما ندارد قناعت كنیم،این همان تعطیل معرفة الله است كه ما آن را قبول نداریم و به آن معتقد نیستیم،چرا كه قرآن و سایر كتب آسمانى،همه براى معرفة الله و شناخت‏خداوند نازل شده است.
مثالهاى زیادى براى این موضوع مى‏توان ارائه داد،مثلا ما حقیقت روح را نمى‏دانیم چیست؟ ولى بى شك ما نسبت‏به آن معرفت اجمالى داریم،مى‏دانیم روح وجود دارد و آثار آن را مشاهده مى‏كنیم.
در حدیث جالبى از امام محمد بن على الباقر (ع) مى‏خوانیم كه فرمود:«كلما میزتموه باوهامكم فى ادق معانیه مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم،هر چیزى را كه با فكر و وهم خود در دقیقترین معانیش تصور كنید،مخلوق و ساخته شماست و مانند خود شماست،و به شما باز مى‏گردد (و خداوند از آن برتر و بالاتر است) ». (41)
در حدیث دیگرى از امیر مؤمنان على (ع) راه دقیق و باریك معرفة الله با تعبیر زیبا و روشنى بیان شده است،مى‏فرماید:«لم یطلع الله سبحانه العقول على تحدید صفته،و لم یحجبها امواج معرفته،خداوند سبحان عقلها را از حدود (و كنه) صفاتش آگاه نساخته و (در عین حال) آنها را از معرفت و شناخت لازم محجوب و محروم ننموده است‏». (42)

11-نه تعطیل نه تشبیه


ما معتقدیم:همان گونه كه‏«تعطیل‏»شناخت‏خداوند و معرفت صفات او نادرست است،افتادن در وادى‏«تشبیه‏»نیز غلط و شرك آلود است،یعنى نمى‏توانیم بگوییم آن ذات پاك اصلا شناخته نمى‏شود،و ما راهى به معرفت او نداریم،همان گونه كه نمى‏توان او را«شبیه‏»مخلوقات دانست كه یكى راه‏«افراط‏»است و دیگرى‏«تفریط‏»-دقت كنید.

پى‏نوشتها:


1-سوره آل عمران،آیه 193.
2-سوره ذاریات،آیات 20 و 21.
3-سوره آل عمران،آیات 190 و 191.
4-سوره حشر،آیات 23 و 24.
5-سوره زخرف،آیه 84.
6-سوره حدید،آیه 4.
7-سوره ق،آیه 16.
8-سوره حدید،آیه 3.
9-سوره بروج،آیه 15.
10-از بعضى از آیات قرآن استفاده مى‏شود كه كرسى خداوند تمام آسمان و زمین را فرا گیرد بنابراین عرش او بر تمام عالم ماده است.«وسع كرسیه السموات و الارض‏» (سوره بقره،آیه 255) .
11-سوره شورى،آیه 11.
12-سوره توحید،آیه 4.
13-سوره انعام،آیه 103.
14-سوره بقره،آیه 55.
15-سوره اعراف،آیه 143.
16-این جمله معروف است و از ابن عباس نقل شده است،ولى این معنى در نهج البلاغه از امیر مؤمنان على (ع) به شكل دیگرى آمده است:«ان الكتاب یصدق بعضه بعضا...» (نهج البلاغه،خطبه 18) و در جاى دیگر مى‏فرماید:«و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه على بعض‏» (خطبه 103) .
17-نهج البلاغه،خطبه 179.
18-سوره نساء،آیه 48.
19-سوره زمر،آیه 65.
20-سوره زمر،آیه 62.
21-سوره شورى،آیه 12.
22-سوره انسان،آیه 3.
23-سوره نجم،آیه 39.
24-اصول كافى،جلد اول،صفحه 160 (باب الجبر و القدر و الامر بین الامرین) .
25-سوره بینه،آیه 5.
26-سوره بقره،آیه 284.
27-سوره مائده،آیه 44.
28-سوره مائده،آیه 110.
29-سوره نمل،آیه 40.
30-سوره بقره،آیه 97.
31-سوره انفطار،آیه 10
32-سوره اعراف،آیه 37.
33-سوره فصلت،آیه 30.
34-سوره احزاب،آیه 9.
35-سوره هود،آیه 77.
36-سوره یونس،آیه 3.
37-سوره اعراف،آیات 59،65،73،85 و...
38-سوره فصلت،آیه 54.
39-سوره بروج،آیه 20.
40-بحار الانوار،جلد 68،صفحه 23.
41-بحار الانوار،جلد 66،صفحه 293.
42-غرر الحكم.

یکشنبه 1389/12/1

آنتن ماهواره

نویسنده: مرتضی رادمهر   

آنتن هاى ماهواره‏اى  

 س 1213: آیا خرید و نگهدارى و استفاده از دستگاه گیرنده برنامه‏هاى تلویزیونى از ماهواره جایز است؟ و اگر دستگاه گیرنده مجانى به دست انسان برسد چه حكمى دارد؟

 ج: دستگاه آنتن ماهواره‏اى از این جهت كه صرفا وسیله‏اى براى دریافت برنامه‏هاى تلویزیونى است كه هم برنامه‏هاى حلال دارد و هم برنامه‏هاى حرام، حكم آلات مشترك را دارد. لذا خرید و فروش و نگهدارى آن براى استفاده در امور حرام، حرام است و براى استفاده‏هاى حلال جایز است. ولى چون این وسیله براى كسى كه آن را در اختیار دارد زمینه دریافت برنامه‏هاى حرام را كاملا فراهم مى‏كند و گاهى نگهدارى آن مفاسد دیگرى را نیز در بر دارد، خرید و نگهدارى آن جایز نیست مگر براى كسى كه به خودش مطمئن است كه استفاده حرام از آن نمى‏كند و بر تهیه و نگهدارى آن در خانه‏اش مفسده‏اى هم مترتّب نمى‏شود. لكن اگر قانونى در این مورد وجود داشته باشد باید مراعات گردد.

 س 1214: آیا خرید و فروش دستگاه دریافت‏كننده كانالهاى ماهواره‏اى براى گرفتن كانالهاى ماهواره‏اى جمهورى اسلامى براى كسى كه در خارج از جمهورى اسلامى زندگى مى‏كند، جایز است؟

 ج: دستگاه مذكور هر چند از آلات مشتركى است كه قابلیت استفاده حلال را دارد ولى چون غالبا از آن بهره‏بردارى حرام مى‏شود و علاوه بر این بهره‏گیرى از آن در خانه مفاسد دیگرى را هم در بر دارد، بنابراین خرید و استفاده از آن در خانه جایز نیست، مگر براى كسى كه اطمینان دارد از آن بهره‏بردارى حرام نمى‏كند و نصب آن در خانه نیز مفسده دیگرى را دربرندارد.

 س 1215: اگر آنتن ماهواره‏اى علاوه بر دریافت كانالهاى جمهورى اسلامى، اخبار و بعضى از برنامه‏هاى مفید كشورهاى خلیج و عربى و همه كانالهاى غربى و فاسد را دریافت كند چه حكمى دارد؟

 ج: معیار جواز استفاده از این دستگاه براى گرفتن برنامه‏هاى كانالهاى تلویزیونى، همان است كه قبلا گذشت بدون اینكه بین كانالهاى غربى و غیر آن تفاوتى وجود داشته باشد.

 س 1216: استفاده از آنتن ماهواره‏اى براى آگاهى از برنامه‏هاى علمى یا قرآنى و مانند آن كه از طریق ماهواره توسط دولتهاى غربى یا كشورهاى مجاور خلیج فارس و غیر آنها پخش مى‏شوند چه حكمى دارد؟

 ج: استفاده از این دستگاه براى دیدن و شنیدن برنامه‏هاى علمى یا قرآنى و مانند آن، هر چند فى‏نفسه مانعى ندارد، ولى به دلیل این كه برنامه‏هایى كه از طریق ماهواره توسط دولتهاى غربى و بیشتر كشورهاى همسایه پخش مى‏شوند، غالبا در بردارنده آموزش افكار گمراه‏كننده و تحریف حقایق و همچنین برنامه‏هاى لهو و فساد هستند و حتّى مشاهده برنامه‏هاى علمى یا قرآن ازطریق آنها موجب وقوع در فساد و ارتكاب حرام مى‏گردد، بنابر این شرعا استفاده از آنتن‏هاى مذكور براى دیدن آن برنامه‏ها حرام است مگر آنكه برنامه‏هاى مفید علمى یا قرآنى محض باشند و مشاهده آنها مستلزم هیچ فساد یا ابتلاء به عمل حرامى نباشد، البته اگر قانونى باشد باید مراعات شود.

 س 1217: شغل ما تعمیر دستگاههاى گیرنده برنامه‏هاى رادیو و تلویزیونى است، در این اواخر مراجعات زیادى براى نصب قطعات و تعمیر آنتن‏هاى ماهواره‏اى صورت مى‏گیرد، تكلیف ما در این باره چیست؟ خرید و فروش قطعات آنها چه حكمى دارد؟

 ج: اگر از این دستگاه براى امور حرام استفاده شود كه غالبا همینطور است و یا شما علم داشته باشید به اینكه كسى كه قصد تهیه آنتن ماهواره‏اى را دارد، براى امور حرام از آن استفاده مى‏كند، خرید و فروش و نصب قطعات و راه‏اندازى و تعمیر و فروش قطعات آن جایز نیست.

یکشنبه 1389/12/1

فیلم و عکس نامحرم

نویسنده: مرتضی رادمهر   

فیلم و عكس نامحرم  

 س 1183: نگاه كردن به تصویر زن نامحرم و بدون پوشش چه حكمى دارد؟ نگاه كردن به صورت زن در تلویزیون چه حكمى دارد؟ آیا بین زن مسلمان و غیرمسلمان و بین پخش آن بطور مستقیم و یا غیر مستقیم تفاوتى وجود دارد؟

 ج: نگاه كردن به تصویر زن نامحرم، حكم نگاه كردن به خود زن نامحرم را ندارد، بنابراین اگر نگاه از روى لذّت نبوده و خوف افتادن به گناه نباشد و تصویر هم متعلّق به زن مسلمانى كه بیننده آن را مى‏شناسد نباشد، اشكال ندارد و بنابر احتیاط واجب نباید به تصویر زن نامحرم كه بطور مستقیم از تلویزیون پخش مى‏شود، نگاه كرد ولى در پخش غیرمستقیم تلویزیونى اگر ریبة و خوف افتادن به گناه نباشد، نگاه كردن اشكال ندارد.

 س 1184: مشاهده برنامه‏هاى تلویزیونى كه از ماهواره دریافت مى‏شوند، چه حكمى دارد؟ اگر ساكنان استانهاى مجاور دولتهاى خلیج فارس برنامه‏هاى تلویزیونى آن دولتها را مشاهده كنند، حكم آن چیست؟

 ج: از آنجا كه برنامه‏هایى كه توسط ماهواره‏هاى غربى پخش مى‏شوند و همچنین برنامه‏هاى تلویزیونى بیشتر دولتهاى مجاور، دربردارنده آموزش افكار گمراه‏كننده و تحریف حقایق و لهو و فساد هستند و غالبا مشاهده آنها باعث گمراهى و فساد و ارتكاب كارهاى حرام مى‏گردد، بنابر این دریافت و دیدن آنها جایز نیست.

 س 1185: آیا دیدن یا شنیدن برنامه‏هاى طنز از رادیو و تلویزیون اشكال دارد؟

 ج: گوش دادن به برنامه‏هاى طنز و نمایش‏هاى فكاهى و دیدن آنها اشكال ندارد مگر آن كه مستلزم اهانت به مؤمنى باشد.

 س 1186: هنگام جشن عروسى چند عكس از من گرفته شد كه در آنها حجاب كامل نداشتم، این عكسها در حال حاضر نزد دوستان و اقوام من هستند. آیا جمع‏آورى آنها بر من واجب است؟

 ج: اگر وجود عكسها نزد دیگران مفسده‏اى ندارد و یا برفرض ترتّب مفسده، شما در دادن عكسها به دیگران نقشى نداشته‏اید یا جمع‏كردن آنها از دیگران براى شما مشقّت دارد، تكلیفى در این باره ندارید.

 س 1187: آیا بوسیدن تصاویر امام «قدس سره» و شهدا براى ما زنان از این جهت كه به ما نامحرم هستند، اشكال دارد؟

 ج: به طور كلى تصویر شخص حكم خود او را ندارد. لذا بوسیدن تصویر به عنوان احترام و تبرك جستن و اظهار محبت در صورتى كه قصد ریبة و خوف افتادن به گناه نباشد، اشكال ندارد.

 س 1188: آیا دیدن تصاویر زنان برهنه و نیمه برهنه در فیلمهاى سینمایى و غیر آن، در صورتى كه آنان را نشناسیم، جایز است؟

 ج: نگاه‏كردن به فیلم‏ها و تصاویر، حكم نگاه‏كردن به اجنبى را ندارد و در صورتى كه از روى شهوت و ریبة نباشد و مفسده‏اى هم بر آن مترتب نشود، شرعا اشكال ندارد ولى با توجه به اینكه دیدن تصویر برهنه‏اى كه شهوت برانگیز است، غالبا از روى شهوت بوده و به همین دلیل مقدمه ارتكاب گناه مى‏باشد، بنابراین دیدن آنها حرام است.

 س 1189: آیا جایز است زن در جشن‏هاى عروسى بدون اجازه شوهرش عكس بیندازد؟ و برفرض جواز، آیا مراعات حجاب كامل در آن واجب است؟

 ج: اصل عكس گرفتن منوط به اجازه شوهر نیست ولى اگر احتمال بدهد كه اجنبى عكس او را ببیند و عدم رعایت حجاب كامل منجر به مفسده‏اى شود، مراعات آن واجب است.

 س 1190: آیا براى زنان، دیدن كشتى مردان جایز است؟

 ج: اگر مشاهده آن باحضور در میدان كشتى و بطور مستقیم باشد و یا آن را بطور زنده و مستقیم از تلویزیون ببینند و یا به قصد لذت و ریبة بوده و یا در آن خوف ارتكاب گناه و فساد وجود داشته باشد، جایز نیست و در غیر این صورت اشكال ندارد.

 س 1191: اگر عروس در شب جشن عروسى روپوش روشن و نازكى برسرش بیندازد، آیا جایز است مرد اجنبى از او عكس بگیرد؟

 ج: اگر مستلزم نگاه حرام به زن اجنبى باشد جایز نیست، وگرنه اشكال ندارد.

 س 1192: گرفتن عكس زن غیرمحجّبه در بین محارمش چه حكمى دارد؟ اگر احتمال داده شود كه مرد اجنبى آن عكسها را هنگام ظاهر كردن ببیند، حكم آن چیست؟

 ج: اگر عكاسى كه به او نگاه مى‏كند و عكس وى را مى‏گیرد، از محارم او باشد، عكس گرفتن از او اشكال ندارد و ظاهر كردن آن هم نزد عكاسى كه او را نمى‏شناسد اشكال ندارد.

 س 1193: بعضى از جوانان به تصاویر مستهجن نگاه مى‏كنند و براى كار خود توجیهات ساختگى ارائه مى‏دهند، حكم آن چیست؟ و اگر دیدن این تصاویر مقدارى از شهوت انسان را تسكین دهد و در جلوگیرى از ارتكاب حرام مؤثر باشد، چه حكمى دارد؟

 ج: اگر نگاه كردن به آن تصاویر به قصد ریبة باشد و یا انسان بداند كه منجر به تحریك شهوت او مى‏شود و یا خوف ارتكاب گناه و مفسده باشد، در اینصورت نگاه كردن به آنها حرام است و این كه بخاطر آن انسان به حرام دیگرى نمى‏افتد، مجوز ارتكاب فعلى كه شرعا حرام است، نمى‏باشد.

 س 1194: حضور در جشنهایى كه موسیقى در آنها نواخته مى‏شود و افراد مبادرت به رقص مى‏كنند، براى فیلمبردارى چه حكمى دارد؟ فیلمبردارى مرد از مجالس مردان و زن از مجالس زنان چه حكمى دارد؟ ظاهر كردن فیلم‏هاى جشن‏هاى عروسى توسط مرد، چه آن خانواده را بشناسد و چه آن خانواده را نشناسد، داراى چه حكمى است؟ و همچنین ظاهر كردن آن توسط زن چه حكمى دارد؟ و آیا استفاده از موسیقى در آن فیلم‏ها جایز است؟

 ج: حضور در جشن‏هاى شادى و فیلمبردارى مردان از مجالس مردان و زنان از مجالس زنان در صورتى كه مستلزم گوش دادن به غنا یا موسیقى حرام و یا ارتكاب هر عمل حرام دیگرى نباشد، اشكال ندارد. ولى فیلمبردارى مردان از مجالس زنان یا زنان از مجالس مردان اگر مستلزم نظر كردن به ریبة یا مفاسد دیگرى باشد، جایز نیست و همچنین بكارگیرى موسیقى مطرب لهوى كه مناسب با مجالس لهو و گناه باشد در فیلم‏ها نیز حرام است.

 س 1195: با توجه به كیفیت فیلم‏ها (خارجى یا داخلى) و موسیقى كه از تلویزیون جمهورى اسلامى پخش مى‏شود، دیدن و گوش دادن به آنها چه حكمى دارد؟

 ج: اگر افراد شنونده و بیننده تشخیص دهند موسیقى كه از رادیو و تلویزیون پخش مى‏شود از نوع موسیقى مطرب لهوى مناسب با مجالس لهو و گناه است و یا دیدن فیلمى كه از تلویزیون پخش مى‏شود، مفسده دارد، دیدن و شنیدنِ آنها براى آنان جایز نیست و مجرّد پخش از رادیو و تلویزیون حجّت شرعى براى جواز محسوب نمى‏شود.

 س 1196: تهیه و فروش تصاویر منسوب به پیامبر اكرم «صلى الله علیه و آله» و امیرالمومنین و امام حسین«علیهماالسلام» براى نصب آنها در مراكز دولتى چه حكمى دارد؟

 ج: این كار فى‏نفسه از نظر شرعى اشكال ندارد به شرط اینكه مشتمل بر امورى كه ازنظر عرف، اهانت و بى‏احترامى محسوب مى‏شود نبوده و با شأن آن بزرگان منافات نداشته باشد.

 س 1197: خواندن كتابها و اشعار مبتذل كه باعث تحریك شهوت مى‏شوند، چه حكمى دارد؟ ج: باید از آنها اجتناب شود.

 س 1198: تلویزیونها یا كانالهاى پخش مستقیم ماهواره‏اى یك سلسله برنامه‏هاى اجتماعى را به نمایش مى‏گذارند كه بیانگر مسائل اجتماعى جامعه غربى است و به ترویج افكار فاسدى از قبیل تشویق به اختلاط زن و مرد و ترویج روابط نامشروع مى‏پردازند، بطورى كه این برنامه‏ها بعضى از مؤمنین را نیز تحت‏تأثیر قرار داده است. دیدن آنها براى كسى كه احتمال تأثیرپذیرى او مى‏رود، چه حكمى دارد؟ آیا این حكم نسبت به كسى كه آن برنامه‏ها را به قصد نقد و بیان نكات منفى آنها و نصیحت مردم به ندیدن آنها، مى‏بیند، تفاوت دارد؟

 ج: نگاه به این برنامه‏ها اگر از روى لذّت بوده و یا خوف تأثیرپذیرى و فساد، وجود داشته باشد، جایز نیست. ولى مشاهده به قصد نقد و آگاه كردن مردم از خطرات و نكات منفى آنها براى كسى كه اهلیّت آن را دارد و مطمئن است كه از آن برنامه‏ها تأثیر نمى‏پذیرد و به فساد نمى‏افتد، اشكال ندارد، البته اگر مقرّراتى باشد باید رعایت شود.

 س 1199: آیا نگاه كردن به موى گوینده تلویزیون كه آرایش كرده و سر و سینه‏اش پوششى ندارد، جایز است؟

 ج: مجرّد نگاه كردن چنانچه از روى لذّت نبوده و خوف ارتكاب حرام و فساد در آن نباشد و به صورت پخش مستقیم هم نباشد، اشكال ندارد.

 س 1200: آیا دیدن فیلمهاى شهوت‏انگیز براى فرد متأهل جایز است؟

 ج: اگر دیدن آنها به قصد تحریك شهوت باشد و یا موجب تحریك آن شود، جایز نیست.

 س 1201: دیدن فیلمهایى كه راه صحیح نزدیكى با زن باردار را آموزش مى‏دهند، براى مردان متأهل، با توجه به اینكه باعث به حرام افتادن آنان نمى‏شود، چه حكمى دارد؟

 ج: دیدن این فیلم‏ها كه همیشه بانگاه شهوت برانگیز همراه است، جایز نیست.

 س 1202: نظارت كارمندان وزارت ارشاد بر انواع فیلمها و مجلات و نشریات و نوارها براى تشخیص موارد مجاز آنها، با توجه اینكه نظارت، مستلزم مشاهده عینى و گوش دادن به آنهاست، چه حكمى دارد؟

 ج: دیدن وگوش دادن به آنها توسط مأمورین نظارت، در مقام انجام وظیفه قانونى به مقدار ضرورت اشكال ندارد، ولى باید از قصد لذت و ریبة احتراز كنند و واجب است افرادى كه براى نظارت و بررسى گمارده مى‏شوند از جهت فكرى و روحى زیر نظر و راهنمایى مسئولین باشند.

 س 1203: دیدن فیلمهاى ویدئویى كه گاهى تصاویر منحرف كننده‏اى دارند، به قصد نظارت و حذف بخش‏هاى فاسد آنها براى ارائه به دیگران چه حكمى دارد؟

 ج: دیدن این فیلمها اگر به منظور اصلاح فیلم و حذف تصاویر فاسد و گمراه‏كننده آنها باشد اشكال ندارد بشرط اینكه كسى كه اقدام به این كار مى‏كند مصون از افتادن به حرام باشد.

 س 1204: آیا براى زن و شوهر دیدن فیلمهاى ویدئویى جنسى در خانه، جایز است؟ آیا براى فرد مبتلا به قطع نخاع دیدن این فیلم‏ها به قصد تحریك شهوت و تمكّن از نزدیكى با همسرش، جایز است؟

 ج: برانگیختن شهوت توسط فیلمهاى ویدئویى جنسى جایز نیست.

 س 1205: مشاهده پنهانى فیلم‏ها وتصاویرى كه طبق قانون دولت اسلامى ممنوع هستند، اگر مفسده‏اى نداشته باشند، چه حكمى دارد؟ حكم آنها نسبت به زن و شوهرهاى جوان چیست؟

 ج: با فرض ممنوع بودن، اشكال دارد.

 س 1206: مشاهده فیلمهایى كه گاهى در بردارنده اهانت به مقدسات جمهورى اسلامى و مقام معظم رهبرى هستند، چه حكمى دارد؟

 ج: واجب است از آنها اجتناب شود.

 س 1207: دیدن فیلمهاى ایرانى كه بعد از انقلاب تولید شده‏اند و در آنها زنان با حجاب ناقص ظاهر مى‏شوند و گاهى بدآموزیهایى نیز دارند، چه حكمى دارد؟

 ج: اصل مشاهده این فیلم‏ها اگر به قصد لذت و ریبة نباشد و موجب وقوع در مفسده هم نگردد، فى‏نفسه اشكال ندارد ولى فیلمسازان باید از تهیه و تولید فیلمهایى كه با تعالیم ارزشمند اسلامى منافات دارد، خوددارى كنند.

 س 1208: توزیع و عرضه فیلمهایى كه مورد تأیید وزارت ارشاد هستند، چه حكمى دارد؟ همچنین توزیع نوارهاى موسیقى كه مورد تأیید وزارت ارشاد هستند، در دانشگاهها چه حكمى دارد؟

 ج: اگر فیلم‏ها یا نوارها به نظر مكلّف عرفا مشتمل برغنا یا موسیقى مطرب و لهوى مناسبِ با مجالس لهو و گناه باشد، توزیع و عرضه آنها و همچنین دیدن و گوش دادن به آنها براى او جایز نیست و مجرّد تأیید بعضى از ادارات مربوطه تا زمانى كه نظر مكلّف در تشخیص موضوع با نظر تأییدكنندگان مخالف است، دلیل شرعى براى جواز محسوب نمى‏شود.

 س 1209: خرید و فروش و نگهدارى مجلاّت لباس‏هاى زنانه كه عكس زنان اجنبى در آنها وجود دارد و براى انتخاب لباس بكار مى‏روند، چه حكمى دارد؟

 ج: مجرّد وجود عكس‏هاى زنان اجنبى در این مجلاّت مانع جواز خرید و فروش و بهره‏بردارى از آنها براى انتخاب لباس نیست مگر آن كه عكس‏ها، به گونه‏اى باشد كه موجب مفسده شود.

 س 1210: آیا خرید و فروش دوربین فیلمبردارى جایز است؟

 ج: خرید و فروش دوربین فیلمبردارى  تا زمانى كه به قصد استفاده در امور حرام نباشد، اشكال ندارد.

 س 1211: خرید و فروش و اجاره فیلمهاى ویدئویى مبتذل و همچنین ویدئو چه حكمى دارد؟

 ج: اگر فیلم‏ها در بردارنده تصاویر زننده‏اى كه شهوت را تحریك كرده و موجب انحراف و فساد مى‏شوند و یا مشتمل بر غنا و موسیقى مطرب و لهوى و مناسب با مجالس لهو و گناه باشند، تولید و خرید و فروش و اجاره فیلم‏ها و همچنین اجاره ویدئو براى استفاده از آن در این امور، جایز نیست.

 س 1212: آیاگوش‏دادن‏به اخبار و برنامه‏هاى علمى و فرهنگى رادیوهاى خارجى جایز است؟

 ج: در صورتى كه موجب انحراف و فساد نشود، جایز است.

نویسندگان

نظرسنجی

    کدام آیین ما را به آرامش می رساند؟ شافعی ها حتما نظر بدهید









  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :