تبلیغات دوستان سوالات خود را برای ما ارسال كنید تا در وب قرار گیرد
كتاب: فروغ ولایت ص 179
نویسنده: استاد جعفر سبحانى
این بخش از تاریخ اسلام از دردناكترین وتلخترین بخشهاى آن است كه دلهاى بیدار وآگاه را سختبه درد مىآورد ومىسوزاند. این قسمت از تاریخ در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن به صورت كوتاه وفشرده ودر كتابهاى علماى شیعه به صورت گسترده نوشته شده است. شاید در میان خوانندگان گرامى كسانى باشند كه بخواهند ماجراى تجاوز به خانه وحى را از زبان محدثان وتاریخنویسان اهل تسنن بشنوند. از این جهت، این بخش را به اتكاى مدارك ومصادر آنان مىنویسیم تا افراد شكاك ودیرباور نیز این وقایع تلخ را باور كنند. در این مقاله، ترجمه آنچه را كه مورخ شهیر ابن قتیبه دینورى در كتاب «الامامة والسیاسة» آورده است نقل مىكنیم وتجزیه وتحلیل این بخش را به بعد وامى گذاریم.
نویسندگان اهل تسنن اتفاق نظر دارند كه هنوز مدتى از بیعتسقیفه نگذشته بود كه دستگاه خلافت تصمیم گرفت كه از حضرت على - علیه السلام وعباس وزبیر وسایر بنى هاشم نسبتبه خلافت ابوبكر اخذ بیعت كند تا خلافت وى رنگ اتحاد واتفاق به خود بگیرد ودر نتیجه هر نوع مانع ومخالف از سر راه خلافتبرداشته شود.
پس از حادثه سقیفه، بنى هاشم وگروهى از مهاجران وعلاقه مندان امام - علیه السلام به عنوان اعتراض در خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - متحصن شده بودند. تحصن آنان در خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - ، كه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از احترام خاصى برخوردار بود، مانع مىشد كه دستگاه خلافت اندیشه یورش به خانه وحى را در دماغ خود بپرورد ومتحصنان را به زور به مسجد بكشاند واز آنان بیعتبگیرد.
اما سرانجام علاقه به گسترش قدرت كار خود را كرد واحترام خانه وحى نادیده گرفته شد. خلیفه، عمر را با گروهى مامور كرد تا به هر قیمتى كه باشد متحصنان را از خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - یبرون بكشند واز همه آنان بیعتبگیرند. وى با گروهى كه در میان آنان اسید بن حضیر وسلمة بن سلامة وثابتبن قیس ومحمد بن مسلمة به چشم مىخوردند (1) رو به خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - آورد تا متحصنان را به بیعتبا خلیفه دعوت كند واگر به درخواست وى پاسخ مثبت نگفتند آنان را به زور از خانه بیرون كشیده، به مسجد بیاورند. مامور خلیفه در مقابل خانه با صداى بلند فریاد زد كه متحصنان براى بیعتبا خلیفه هرچه زودتر خانه را ترك گویند. اما داد وفریاد او اثر نبخشید وآنان خانه را ترك نگفتند.
در این هنگام مامور خلیفه هیزم خواست تا خانه را بسوزاند وآن را بر سر متحصنان خراب كند. ولى یكى از همراهان او به پیش آمد تا مامور خلیفه را از این تصمیم باز دارد وگفت: چگونه خانه را آتش مىزنى در حالى كه دخت پیامبر فاطمه در آنجاست؟وى با خونسردى پاسخ داد كه بودن فاطمه در خانه مانع از انجام این كار نمىتواند باشد.
در این موقع حضرت فاطمه - علیها السلام - پشت در قرار گرفت وگفت:
جمعیتى را سراغ ندارم كه در موقعیتبدى همچون موقعیتشما قرار گرفته باشند. شما جنازه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را در میان ما گذاشتید واز پیش خود در باره خلافت تصمیم گرفتید. چرا حكومتخود را بر ما تحمیل مىكنید وخلافت را كه حق ماستبه خود ما باز نمىگردانید؟
ابن قتیبه مىنویسد:
این بار مامور خلیفه از اخراج متحصنان منصرف شد وبه حضور خلیفه آمد واو را از جریان آگاه كرد. خلیفه كه مىدانستبا مخالفت متحصنان، كه شخصیتهاى بارزى از مهاجران وبنى هاشم بودند، پایههاى حكومت او محكم واستوار نمىشود این بار غلام خود قنفذ را مامور كرد كه برود وعلى - علیه السلام را به مسجد بیاورد. او نیز پشت در آمد وعلى - علیه السلام را صدا زد وگفت: به امر خلیفه رسول خدا باید به مسجد بیایید! وقتى امام - علیه السلام این جمله را از قنفذ شنید گفت: چرا به این زودى به رسول خدا دروغ بستید؟پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كى او را جانشین خود قرار داد تا وى خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم باشد؟غلام با نومیدى بازگشت وجریان را به آگاهى خلیفه رساند.
مقاومت متحصنان در برابر دعوتهاى پیاپى دستگاه خلافتخلیفه را سخت عصبانى وناراحت كرد. سرانجام عمر، براى دومین با، با گروهى رو به خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - آورد. هنگامى كه دخت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم صداى مهاجمان را شنید از پشت در با صداى بلند ناله كرد وگفت:
پدرجان، اى پیامبر خدا، پس از درگذشت تو با چه گرفتاریهایى از جانب زاده خطاب وفرزند ابوقحافه مواجه شدهایم.
نالههاى حضرت فاطمه - علیها السلام - ، كه هنوز در سوگ پدر نشسته بود، چنان جانگذاز بود كه گروهى از آن جمعیت را كه همراه عمر آمده بودند از انجام ماموریتحمله به خانه زهرا منصرف كرد واز همانجا گریه كنان بازگشتند.
اما عمر وگروهى دیگر، كه براى گرفتن بیعت از حضرت على - علیه السلام وبنى هاشم اصرار مىورزیدند، او را با توسل به زور از خانه بیرون آوردند واصرار كردند كه حتما با ابوبكر بیعت كند. اما معلیه السلام فرمود: اگر بیعت نكنم چه خواهد شد؟ گفتند: كشته خواهى شد. حضرت على - علیه السلام گفت: با چه جرات بنده خدا وبرادر رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم را خواهید كشت؟
مقاومتسرسختانه حضرت على - علیه السلام در برابر دستگاه خلافتسبب شد كه او را به حال خود واگذارند. امام - علیه السلام از فرصت استفاده كرد و به عنوان تظلم، به قبر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نزدیك شد وهمان جمله اى را كه هارون به موسى - علیه السلام گفته بود بر زبان آورد وگفت:
یابن ام ان القوم استضعفونی و كادوا یقتلوننی . (اعراف: 150)
برادر! پس از درگذشت تو، این گروه مرا ناتوان شمردند ونزدیك بود كه مرا بكشند. (2)
حوادث پس از سقیفه یكى از دردناكترین وتلخترین حوادث تاریخ اسلام وزندگانى امیر مؤمنانعلیه السلام است. واقعنمایى و رك گویى در این زمینه موجب رنجش گروهى است كه نسبتبه مسببان وگردانندگان این حوادث تعصب مىورزند وحتى الامكان مىخواهند گردى بر دامن آنان ننشیند وقداست ونزاهت آنان محفوظ بماند; چنانكه پوشاندن حقایق ووارونه جلوه دادن حوادث یك نوع خیانتبه تاریخ ونسلهاى آینده محسوب است وهرگز یك نویسنده آزاد ننگ این خیانت را بر خود نمىخرد وبراى جلب نظر گروهى بر روى حقیقت پا نمىگذارد.
بزرگترین حادثه تاریخى پس از انتخاب ابوبكر براى خلافت موضوع هجوم بردن به خانه وحى ومنزل حضرت فاطمه - علیها السلام - است، به قصد آنكه متحصنان بیتحضرت فاطمه را براى اخذ بیعتبه مسجد بیاوررند. تشریح وارزیابى صحیح این موضوع مستلزم آن است كه به اتكاى مصادر مطمئن در صحتیا سقم سه موضوع زیر بحث كنیم وسپس در باره نتایجحادثه به داورى بپردازیم. این سه موضوع عبارتند از:
1 - آیا صحیح است كه ماموران خلیفه تصمیم گرفتند خانهحضرت فاطمه - علیها السلام - را بسوزانند؟در این مورد تا كجا پیش رفتند؟
2 - آیا صحیح است كه امیر مؤمنان - علیه السلام را به وضع زننده ودلخراشى به مسجد بردند تا از او بیعتبگیرند؟
3 - آیا صحیح است كه دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در این حادثه از ناحیه مهاجمان صدمه دید وفرزندى را كه در رحم داشتساقط كرد؟
این سه مورد از موارد حساس در این حادثه است كه ما به اتكاى مصادر ومدارك دانشمندان اهل سنت در باره آنها به بحث مىپردازیم.
از تعالیم زنده وارزنده اسلام این است كه هیچ مسلمانى نباید به خانه كسى وارد شود مگر اینكه قبلا اذن بگیرد واگر صاحب خانه معذور بود واز پذیرفتن مهمان پوزش خواست عذر او را بپذیرد وبدون اینكه برنجد از همانجا باز گردد. (3)
قرآن مجید، گذشته از این دستور اخلاقى، هر خانه اى را كه در آن صبح وشام نام خدا برده شود واو را پرستش كنند محترم شمرده است:
فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذكر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الآصال . (نور: 36) (4)
خداوند به تعظیم وتكریم خانه هایى فرمان داده است كه در آنها مردان پاكدامن، صبح وشام، خدا را تسبیح وتقدیس مىكنند.
احترام این خانهها به سبب عبادت وپرستشى است كه در آنها انجام مىگیرد وبه احترام رجال الهى است كه در آنها به تسبیح وتقدیس خدا مشغولند، وگرنه خشت وگل هیچ گاه احترامى نداشته ونخواهد داشت.
از میان همه خانههاى مسلمانان، قرآن كریم در باره خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مسلمانان دستور خاص مىدهد ومىفرماید:
یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لكم . (احزاب: 53)
اى افراد با ایمان به خانههاى پیامبر بدون اذن وارد نشوید.
شكى نیست كه خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - از جمله بیوت محترم ورفیعى است كه در آنجا زهرا وفرزندان وى خدا را تقدیس مىكردند. نمىتوان گفت كه خانه عایشه یا حفصه خانه پیامبر است، اما خانه دخت والامقام وى، كه گرامیترین زنان جهان است، یقینا خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم است.
اكنون ببینیم ماموران دستگاه خلافت احترام خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را تا چه حد رعایت كردند. بررسى حوادث روزهاى نخستخلافت ثابت مىكند كه ماموران دستگاه خلافت همه این آیات را زیر پا نهاده، شئون خانه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را اصلا رعایت نكردند. بسیارى از تاریخنویسان اهل تسنن حادثه حمله به خانه وحى را به طور مبهم وبرخى از آنان تا حدى روشن نوشتهاند.
طبرى كه نسبتبه خلفا تعصب خاصى دارد فقط مىنویسد كه عمر با جمعیتى در برابر خانه زهرا - علیها السلام - آمد وگفت:
به خدا قسم، این خانه را مىسوزانم یا اینكه متحصنان، براى بیعت، خانه را ترك گویند. (5)
ولى ابن قتیبه دینورى پرده را بالاتر زده، مىگوید كه خلیفه نه تنها این جمله را گفت، بلكه دستور داد در اطراف خانه هیزم جمع كنند وافزود:
به خدایى كه جان عمر در دست اوست، یا باید خانه را ترك كنید یا اینكه آن را آتش زده ومىسوزانم.
وقتى به او گفته شد كه دخت گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، حضرت فاطمه، در خانه است، گفت: باشد. (6)
مؤلف «عقد الفرید» (7) گامى پیشتر نهاده، مىگوید:
خلیفه به عمر ماموریت داد كه متحصنان را از خانه بیرون كند واگر مقاومت كردند با آنان بجنگد. از این رو، عمر آتشى آورد كه خانه را بسوزاند. در این موقع با فاطمه روبرو شد. دخت پیامبر به او گفت: فرزند خطاب، آمده اى خانه ما را به آتش بكشى؟ وى گفت: آرى، مگر این كه همچون دیگران با خلیفه بیعت كنید.
هنگامى كه به كتابهاى علماى شیعه مراجعه مىكنیم جریان را واضحتر وگویاتر مىیابیم.
سلیم بن قیس (8) در كتاب خود حادثه هجوم به خانه وحى را به طور مبسوط نگاشته، پرده از چهره حقیقتبرداشته است. اومى نویسد:
«مامور خلیفه آتشى برافروخت وسپس فشارى به در آورد ووارد خانه شد، ولى با مقاومتحضرت فاطمه - علیها السلام - روبرو گردید. (9)
عالم بزرگوار شیعه، مرحوم سید مرتضى، بحث گستردهاى در باره حادثه كرده است. از جمله، از حضرت صادق - علیه السلام نقل مىكند كه حضرت على - علیه السلام بیعت نكرد تا آنگاه كه دود غلیظى خانه او را فرا گرفت. (10)
در اینجا دامن سخن را در باره نخستین پرسش از حادثه جمع مىكنیم وقضاوت را به دلهاى بیدار واگذار مىكنیم ودنبال حادثه را به اتكاى مدارك اهل تسنن مىنگاریم.
این بخش از تاریخ اسلام همچون بخش پیش تلخ ودردناك است زیرا هرگز تصور نمىرفت كه شخصیتى مانند حضرت على - علیه السلام را به وضعى به مسجد ببرند كه چهل سال بعد، معاویه آن را به صورت طعن وانتقاد نقل كند. وى در نامه خود به امیر المؤمنین - علیه السلام پس از یاد آورى مقاومت امام - علیه السلام در برابر دستگاه خلافت چنین مىنویسد:
. . . تا آنجا كه دستگاه خلافت تو را مهار كرده وهمچون شتر سركش براى بیعتبه طرف مسجد كشاندند. (11)
امیر مؤمنان در پاسخ نامه معاویه، تلویحا، اصل موضوع را مىپذیرد وآن را نشانه مظلومیتخود دانسته، مىگوید:
گفتى كه من به سان شتر سركش براى بیعتسوق داده شدم. به خدا سوگند، خواستى از من انتقاد كنى ولى در واقع مرا ستودى وخواستى رسوایم كنى اما خود را رسوا كردى. هرگز بر مسلمانى ایراد نیست كه مظلوم واقع شود. (12)
ابن ابى الحدید تنها كسى نیست كه جسارت به ساحت قدس امام - علیه السلام را نقل كرده است، بلكه پیش از او ابن عبد ربه در «عقد الفرید» (ج2، ص285) وپس از وى مؤلف «صبح الآعشى» (در ج1، ص128) نیز آن را نقل كردهاند.
شگفت اینجاست كه ابن ابى الحدید هنگامى كه به شرح نامه بیست وهشتم امام - علیه السلام در نهج البلاغه مىرسد نامه آن حضرت ونامه معاویه را نقل مىكند ودر صحت ماجرا تردید نمىكند، ولى در آغاز كتاب، هنگامى كه شرح خطبه بیست وششم را به پایان مىبرد، اصل واقعه را انكار كرده مىگوید: این نوع مطالب را تنها شیعه نقل كرده و از غیر آنان نقل نشده است. (13)
سومین پرسش این بود كه آیا در ماجراى بیعت گرفتن از حضرت على - علیه السلام به دخت گرامى پیامبر نیز جسارتى شد وصدمه اى رسید یا نه؟
از نظر دانشمندان شیعه پاسخ به این سؤال ناگوارتر از پاسخ به دو سؤال گذشته است. زیرا هنگامى كه مىخواستند حضرت على - علیه السلام را به مسجد ببرند با قاومتحضرت فاطمه - علیها السلام - روبرو شدند وحضرت فاطمه براى جلوگیرى از بردن همسر گرامیش صدمههاى روحى وجسمى بسیار دید كه زبان وقلم یاراى گفتن ونوشتن آنها را ندارد. (14)
ولى دانشمندان اهل تسنن براى حفظ موقعیتخلفا از بازگو كردن این بخش از تاریخ خوددارى كردهاند وحتى ابن ابى الحدید در شرح خود آن را از جمله مسائلى دانسته است كه در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل كرده است. (15)
دانشمند بزرگوار شیعه مرحوم سید مرتضى مىگوید:
در آغاز كار محدثان وتاریخنویسان از نقل جسارتهایى كه به ساحت دخت پیامبر اكرم وارد شد امتناع نمىكردند واین مطلب در میان آنان مشهور بود كه مامور خلیفه با فشار در خانه را بر حضرت فاطمه - علیها السلام - زد واو فرزندى را كه در رحم داشتسقط كرد وقنفذ، به امر عمر، زهرا - علیها السلام - را زیر تازیانه گرفت تا دست از حضرت على - علیه السلام بردارد. ولى بعدها دیدند كه نقل این مطالب با مقام وموقعیتخلفا سازگار نیست واز نقل آنها خوددارى كردند. (16)
گواه گفتار سیدمرتضى این است كه، به رغم عنایتها وكنترلهاى بسیار، باز هم این جریان در برخى از كتابهاى آنان به چشم مىخورد. شهرستانى از ابراهیم بن سیار معروف به غطام، رئیس معتزله، نقل مىكند كه وى مىگفت:
عمر در ایام اخذ بیعت در را بر پهلوى فاطمه زد واو بچه اى را كه در رحم اشتسقط كرد. ونیز فرمان داد كه خانه را با كسانى كه در آن بودند بسوزانند، در حالى كه در خانه جز على وفاطمه وحسن وحسین - علیهم السلام - كسى دیگر نبود. (17)
ابو العاص شوهر زینب دختر پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در جنگى از طرف مسلمانان به اسارت در آمد، ولى بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد. ابو العاص به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وعده داد كه پس از مراجعتبه مكه وسایل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به زید بن حارثه وگروهى از انصار ماموریت داد كه در هشت میلى مكه توقف كنند وهر وقت كجاوه زینب به آنجا رسید او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مكه آگاه شد وگروهى تصمیم گرفتند كه او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بن الاسود با جمعى خود را به كجاوه زینب رسانید ونیزه خود را بر كجاوه كوبید. در اثر این ضربه زینب كودكى را كه در رحم داشتسقط كرد وبه مكه بازگشت. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از شنیدن این خبر سخت ناراحتشد، به حدى كه در فتح مكه خون او را مباح شمرد.
ابن ابى الحدید مىگوید: من این مطلب را بر استادم ابوجعفر خواندم. فرمود: هرگاه پیامبر خون كسى را كه دخترش زینب را ترسانید واو سقط جنین كرد مباح شمرد، اگر زنده بود خون كسانى را كه دخترش فاطمه را ترسانیده و او فرزند خود محسن را سقط كرد حتما مباح مىشمرد. (18)
كسانى كه مىخواهند خلافتخلفا را با شكل «حكومت مردم بر مردم» ویا اصل «مشاوره» توجیه كنند یكى از دو گروه زیر هستند:
1 - گروهى كه پیوسته مىخواهند اصول اسلامى را با افكار روز وموازین علمى كنونى تطبیق دهند واز این طریق توجه غربیان وغرب زدگان را به اسلام جلب كنند وچنین القا نمایند كه حكومت مردم بر مردم زاییده فكر جدید نیستبلكه چهارده قرن پیش اسلام داراى چنین طرحى بوده است وپس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم یاران وى این طرح را در انتخاب خلیفه اجرا كردهاند.
این گروه، هرچند با نیت پاك در این راه گام بر مىدارند، ولى متاسفانه در مسائل اسلامى رنج تحقیق به خود نمىدهند وبه متخصصان نیز مراجعه نمىكنند وبه یك رشته منقولات بى اساس وظواهر فریبنده اكتفا كرده اندودر نتیجه قیل وقال بپا مىكنند.
2 - گروهى كه به عللى از تشیع وروحانیت عقده هایى دارند واحیانا بر اثر تحریكات مرموز تمایلات سنى گرایى پیدا كردهاند وبه جاى مبارزه با انواع مفاسد اخلاقى وكجرویهاى عقیدتى به جان جوانان مؤمن ولى ساده لوح افتادهاند واعتقاد آنان را نسبتبه اصول تشیع سست مىكنند.
اشتباهات گروه نخست قابل جبران است. آنان با ارائه مدارك صحیح وقابل اعتماد از اشتباهات خود بر مىگردند. لذا بدگویى از آنان بسیار نارواست وبهترین خدمتبه آنها این است كه پیوسته با ایشان در ارتباط باشیم ورابطه فكرى وعلمى خود را با آنان قطع نكنیم.
ولى اصلاح وهدایت گروه دوم دشوار است. زیرا علاوه بر اینكه عقده اى هستند، اطلاع كافى ودرستى هم از دین ندارند. لذا كوشش براى هدایت آنان غالبا بى فایده است. آنچه مهم است این است كه ترتیبى داده شود كه جوانان ساده لوح وكم اطلاع به دام آنان نیفتند واگر چنین شد كوشش شود كه هرچه زودتر اشكالات وشبهات از دل آنان زدوده شود.
آیا عقل وشرع اجازه مىدهد كه ماموران حزب حاكم، به زور سرنیزه، به خانه اى یورش آورند ومتحصنان در آن خانه را به مسجد بكشند واز آنان بیعتبگیرند؟
آیا معنى دموكراسى همین است كه رئیس حزب حاكم گروهى را مامور كند كه از افراد مخالف یا بى طرف جبرا بیعتبگیرند واگر حاضر به بیعت نشوند با آنان بجنگند؟
تاریخ گواهى مىدهد كه بیش از همه اعضاى حزب حاكم، عمر براى اخذ بیعت وگرد آورى آراى بیشتر اصرار مىورزید ودر این راه تا حد جنگ پیش مىرفت.
زبیر از جمله متحصنان خانه حضرت فاطمه - علیها السلام - بود وهنوز در ارتباط وى با خاندان رسالت تیرگى رخ نداده بود. هنگامى كه فشار ماموران به متحصنان خانه دخت گرامى پیامبر افزایش یافت، زبیر با شمشیر برهنه از خانه بیرون آمد وگفت: هرگز بیعت نمىكنم. نه تنها بیعت نمىكنم، بلكه باید همه با على بیعت كنید.
زبیر از قهرمانان نامى اسلام ومردى دلاور وشمشیر زنى ماهر بود وضربات شمشیر او در میان دیگر ضربات شناخته مىشد. از این رو، ماموران احساس خطر كردند وبا یورش دسته جمعى شمشیر از دست او گرفتند واز یك خونریزى بزرگ جلوگیرى كردند.
علت آن همه اصرار وبه اصطلاح فداكارى عمر چه بود؟آیا به راستى عمر با نیت پاك در این میدان گام بر مىداشتیا اینكه یك نوع توافق وبه اصطلاح قرار ومدار میان او وابوبكر به عمل آمده بود؟
امیر مؤمنان - علیه السلام، درهمان موقع كه تحت فشار ماموران دستگاه خلافت قرار گرفته بود وپیوسته تهدید به قتل مىشد، رو به عمر كرد وگفت:
عمر، بدوش كه نیمى از آن مال توست ومركب خلافت را براى ابوبكر محكم ببند تا فردا به تو بازش گرداند. (19)
اگر به راستى اخذ بیعتبراى ابوبكر بنا بر اصول دموكراسى صورت پذیرفته بود ومصداق ( وامرهم شورى بینهم) بوده است، چرا وى در آخرین لحظات زندگى آرزو مىكرد كه اى كاش سه كار را انجام نمىداد:
1 - اى كاش احترام خانه فاطمه را حفظ مىكرد وفرمان حمله به آن را صادر نمىكرد، حتى اگر در را به روى ماموران او مىبست.
2 - اى كاش در روز سقیفه بار خلافت را به دوش نمىكشید وآن را به عهده عمر وابووعبیده مىگذارد وخود مقام معاونت ووزارت را مىپذیرفت.
3 - ا ى كاش ایاس بن عبد الله معروف به «الفجاة» را نمىسوزاند. (20)
اسفآور است كه شاعر معروف معاصر، محمد حافظ ابراهیم مصرى كه در سال 1351 هجرى درگذشته است، در قصیده «عمریه» خود به مدح خلیفه دوم برخاسته، او را به جهت جسارت واهانتى كه كه به حضرت فاطمه - علیها السلام - روا داشته ستوده است:
وقولة لعلی قالها عمر
حرقت دارك لا ابقی علیك بها
ما كان غیر ابی حفص یفوه بها
اكرم بسامعها اعظم بملقیها
ان لم تبایع و بنت المصطفى فیها
امام فارس عدنان و حامیها (21)
به یاد آر سخنى را كه عمر به على گفت. گرامى دار شنونده را; بزرگ دار گوینده را. به على گفت اگر بیعت نكنى خانه تو را مىسوزانم واجازه نمىدهم در آنجا بمانى. واین سخن را در حالى گفت كه دختر حضرت محمد مصطفى در خانه بود.
این سخن را جز عمر كسى دیگر نمىتوانستبگوید. در مقابل شهسوار عرب عدنان وحامى آن .
این شاعر دور از شعور مىخواهد جنایتى را كه عرش الهى از آن مىلرزد از مفاخر خلیفه بشمارد! آیا این افتخار است كه بگوییم كه دختر گرامى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كمترین احترامى نزد عمر نداشت واو حاضر بود كه به منظور اخذ راى بیشتر براى ابوبكر خانه ودختر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را بسوزاند؟
وخنده آور است كه صاحب «عقد الفرید» نقل كرده است هنگامى كه على - علیه السلام را به مسجد آوردند خلیفه به وى گفت: آیا فرمانروایى ما را ناخوش داشتى؟ وعلى - علیه السلام گفت: هرگز; بلكه با خود پیمان بسته بودم كه پس از درگذشت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ردا بر دوش نیفكنم تا قرآن را جمع كنم و از این رو از دیگران عقب ماندم! وسپس بیعت كرد. (22) در حالى كه خود او ودیگران از عایشه نقل مىكنند كه تا مدت شش ماه كه حضرت فاطمه - علیها السلام - زنده بود على - علیه السلام بیعت نكرد وپس از درگذشت او بود كه دستبیعتبه خلیفه داد. (23)
اما نه تنها حضرت على - علیه السلام بیعت نكرد وسخنان او در نهج البلاغه گواه روشن این واقعیت است، بلكه گروهى كه با نام آنها در تشریح حادثه سقیفه آشنا شدیم نیز با خلیفه بیعت نكردند وسلمان، كه بزرگترین حامى ولایتحضرت علىعلیه السلام بود، در باره خلافت ابوبكر چنین گفت:
به خلافت كسى تن دادید كه تنها از نظر سن بزرگتر از شماست واهل بیت پیامبر خود را نادیده گرفتید. حال آنكه اگر خلافت را از محور خود خارج نمىكردند هرگز اختلافى پدید نمىآمد وهمه از میوههاى گواراى خلافت [حق] بهره مند مىشدید. (24)
پىنوشتها:
1 - نام این افراد را ابن ابى الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه(ج2، ص 50) آورده است.
2 - الامامة والسیاسة، ج1، صص13 - 12.
3 - سوره نور، آیات27 و28: یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتكم حتى تستانسوا . . . .
4 - بسیارى از مفسران مىگویند كه مقصود از بیوت همان مساجد است، در صورتى كه مسجد یكى از مصادیق بیت است نه مصداق منحصر به فرد آن.
5 - تاریخ طبرى، ج3، ص 202، چاپ دایرة المعارف. عبارت طبرى چنین است:
اتى عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحرقن علیكم او لتخرجن الى البیعة.
ابن ابى الحدید در شرح خود (ج2، ص56) این جمله را از كتاب سقیفه جوهرى نیز نقل كرده است.
6 - الامامة والسیاسة، ج2، ص 12; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج1، ص 134; اعلام النساء، ج3، ص 1205.
7 - ابن عبد ربه اندلسى، متوفاى سال 495 هجرى. عبارت وى چنین است:
بعث الیهم ابوبكر عمر بن خطاب لیخرجهم من بیت فاطمة و قال له ان ابوا فقاتلهم. فاقبل بقبس من النار على ان یضرم علیهم الدار. فلقیته فاطمة فقالتیابن الخطاب اجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم او تدخلوا فیما دخلت فیه الامة; عقد الفرید، ج4، ص 260. همچنین ر. ك. تاریخ ابى الفداء، ج1، ص156 واعلام النساء، ج3، ص1207.
8 - سلیم بن قیس كوفى از تابعین به شمار مىرود. عصر امیر مؤمنان وامام حسین وحضرت سجاد - علیهم السلام - را درك كرده ودر دوران حكومتحجاج (حدود سال 90 هجرى قمرى) درگذشته است. كتاب او به نام اصل سلیم یكى از اصول معتبر شیعه است.
9 - اصل سلیم، ص 74، طبع نجف اشرف.
10 - و الله ما بایع علی حتى رآى الدخان قد دخل بیته; تلخیص الشافی، ج3، ص76.
11 - متن نامه معاویه را ابن ابى الحدید در شرح خود(ج15، ص186) نقل كرده است.
12 - نهج البلاغه، نامه 28.
13 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج2، ص 60.
14 - از میان كتابهاى شیعه كتاب سلیم بن قیس مشروح جریان را (در صفحه 74 به بعد) آورده است.
15 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج2، ص 60.
16 - تلخیص الشافى، ج3، ص76، شافى نوشته سید مرتضى است كه شیخ طوسى آن را تلخیص كرده است.
17 - ملل ونحل، ج2، ص 95.
18 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج14، ص 192.
19 - السیاسة والامامة، ج1، ص 12. در خطبه شقشقیه نیز قریب به این مضمون را مىفرماید: «لشد ما تشطرا ضرعیها. . . ».
20 - تاریخ طبرى، ج3، ص236 وشرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص463.
21 - دیوان شاعر نیل، ج1، ص 84.
22 - عقد الفرید، ج4، ص 260.
23 - همان.
24 - شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج2، ص69.
كتاب: فروغ ولایت ص 125
نویسنده: استاد جعفر سبحانى
نهضت جهانى اسلام با مخالفت وستیز قریش، بلكه عموم بت پرستان شبه جزیره، آغاز شد. آنان به دسیسههاى گوناگونى براى خاموش ساختن این مشعل آسمانى متشبثشدند، ولى هر چه كوشیدند كمتر نتیجه گرفتند. آخرین امید آنان این بود كه پایههاى این نهضتبا درگذشت صاحب رسالت فرو ریزد وبه سان دعوت برخى از افراد كه پیش از پیامبر مىزیستند به خاموشى گراید. (1)
قرآن مجید، كه در بسیارى از آیات خود دسیسهها وخیمه شب بازیهاى آنان را منعكس كرده است، اندیشه بت پرستان در مورد مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را در ضمن آیه زیر منعكس مىكند ومىفرماید:
ام یقولون شاعر نتربص به ریب المنون قل تربصوا فانی معكم من المتربصین ام تامرهم احلامهم بهذا ام هم قوم طاغون . (طور: 32 - 30)
بلكه مىگویند كه پیامبر شاعرى است كه انتظار مرگ او را مىبریم. بگو انتظار برید كه من نیز با شما در انتظارم. آیا افكار خامشان آنها را به این فكر وادارمى كند یا اینكه آنان گروهى سركشند؟
فعلا كار نداریم كه چگونه تمام نقشههاى دشمن، یكى پس از دیگرى، نقش بر آب شد ودشمن نتوانست از نفوذ اسلام جلوگیرى كند. كاوش ما اكنون پیرامون این مسئله است كه چگونه مىتوان پایدارى نهضت را پس از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تضمین كرد، به طورى كه مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مایه ركود یا عقبگرد نهضت نشود. در اینجا دو راه وجود دارد كه در باره هر دو به بحث مىپردازیم:
الف) رشد فكرى وعقلى امت اسلامى به حدى برسد كه بتواند پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نهضت نوبنیاد اسلام را همچون عهد رسالت رهبرى كنند وآن را از هر نوع گرایش به چپ وراست مانع شوند وامت ونسلهاى آینده را به صراط مستقیم سوق دهند.
رهبرى همه جانبه امت پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در گرو شرایطى بودكه متاسفانه اغلب افراد فاقد آن بودند. اكنون وقت آن نیست كه در چند وچون این شرایط بحث كنیم، ولى به طور اجمال مىگوییم كه جهش همه جانبه ودگرگونى عمیق در دل یك ملت كار یك روز ودو روز یا یك سال وده سال نیست وپایه گذار انقلاب، كه میخواهد نهضتخود را به صورت یك آیین جاوید وثابت واستوار در تمام ادوار در آورد، نمىتواند در مدت كوتاهى به این هدف نایل گردد. پایدارى انقلاب ورسوخ آن در دلهاى مردم، به نحوى كه پیروان آن پس از درگذشت پایه گذار نهضت گامى به عقب ننهند وبه رسوم دیرینه وآداب واخلاق نیاكان خود بازنگردند، بستگى به فرد یا افراد برجسته اى دارد كه زمام امور نهضت را به دست گیرند وبا مراقبتهاى داهیانه وتبلیغات پیگیر جامعه را از هر نوع گرایش نامطلوب صیانت كنند تا آنكه نسلى بگذرد ونسل نوى كه از روز نخستبا آداب واخلاق اسلامى خوى گرفته است جاى نسل پیشین را بگیرد.
در میان نهضتهاى آسمانى، اسلام خصوصیت دیگرى داشت ووجود چنین افراد برجسته اى براى پایدارى وتداوم نهضت ضرورى بود. زیرا آیین اسلام در میان مردمى پدید آمد كه از عقب افتاده ترین مردم جهان بودند واز نظر نظامات اجتماعى واخلاقى وسایر جلوههاى فرهنگ وتمدن بشرى در محرومیت مفرط به سر مىبردند. از سنن مذهبى، جز با مراسم حج كه آن را از نیاكان به ارث برده بودند، با چیز دیگرى آشنا نبودند. تعالیم موسى - علیه السلام وعیسى - علیه السلام به دیار آنان نفوذ نكرده، اكثر مردم حجاز از آن بى اطلاع بودند. متقابلا، عقاید ورسوم جاهلیت در دل آنها رسوخ كامل داشت وبا روح وروان آنان آمیخته شده بود.
هر نوع جهش مذهبى در میان این نوع ملل ممكن استبه آسانى صورت گیرد، ولى نگاهدارى وادامه آن در میان این افراد نیازمند تلاشها ومراقبتهاى پیگیر است تا آنان را از هر نوع انحراف وعقبگرد باز دارد.
حوادث رقتبار وصحنههاى تكاندهنده نبردهاى احد وحنین، كه هواداران نهضت در گرماگرم نبرد از اطراف صاحب رسالت پراكنده شدند واو را در میدان نبرد تنها گذاشتند، گواه روشنى است كه صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از نظر رشد ایمانى وعقلى به حدى نرسیده بودند كه پیامبر ادراه امور را به آنان بسپارد وآخرین نقشه دشمن را كه مترصد مرگ پیامبر بود، نقش بر آب سازد.
آرى، واگذارى امر رهبرى به خود امت نمىتوانست نظر صاحب رسالت را تامین كند، بلكه باید چاره دیگرى مىشد كه اكنون به آن اشاره مىكنیم:
ب) براى پایدارى وتداوم نهضت، راه صحیح آن بود كه از طرف خداوند فرد شایسته اى كه از نظر ایمان واعتقاد به اصول وفروع نهصت همچون پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باشد براى رهبرى نهضت انتخاب شود تا در پرتو ایمان نیرومند وعلم وسیع ومصونیت از خطا ولغزش، رهبرى انقلاب را به عهده گرفته پایدارى آن را تضمین كند.
این همان مطلبى است كه مكتب تشیع مدعى صحت واستوارى آن است وشواهد تاریخى فراوانى گواهى مىدهد كه پیامبر گرامى در روز هیجدهم ذیحجة الحرام سال دهم هجرى به هنگام بازگشت از «حجة الوداع» گره از این معضل مهم گشود وبا تعیین وصى و جانشین خود از طرف خداوند، بقا واستمرار اسلام را تضمین كرد.
خلافت از نظر دانشمندان شیعه یك منصب الهى است كه از جانب خداوند به شایسته ترین وداناترین فرد امت اسلامى داده مىشود. مرز روشن وحد واضح میان امام ونبى این است كه پیامبر پایه گذار شریعت وطرف نزول وحى ودارنده كتاب است، حال آنكه امام، اگر چه واجد هیچ یك از این شؤون نیست، ولى علاوه بر شؤون حكومت وزمامدارى، مبین وبازگو كننده آن قسمت از دین است كه پیامبر، بر اثر نبودن فرصت ویا نامساعد بودن شرایط، موفق به بیان آنها نشده وبیان آنها را به عهده اوصیاى خود نهاده است.
بنابر این، خلیفه از نظر شیعه، نه تنها حاكم وقت وزمامدار اسلام ومجرى قوانین وحافظ حقوق ونگهبان ثغور كشور است، بلكه روشنگر نقاط مبهم ومسائل دشوار مذهبى ومكمل آن قسمت از احكام وقوانین است كه به عللى به وسیله بنیانگذار دین بیان نشده است.
اما خلافت از نظر دانشمندان اهل تسنن یك منصب عرفى وعادى است وهدف از این مقام جز حفظ كیان ظاهرى وشؤون مادى مسلمانان چیزى نیست. خلیفه وقت از طریق مراجعه به افكار عمومى براى اداره امور سیاسى وقضایى واقتصادى انتخاب مىشود وشؤون دیگر وبیان آن قسمت از احكامى كه به طور اجمال در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم تشریع شده ولى پیامبر به عللى به بیان آنها موفق نشده است مربوط به علما ودانشمندان اسلام است كه این گونه مشكلات وگرهها را از طریق اجتهاد حل وفصل كنند.
بنابر این اختلاف نظر در حقیقتخلافت، دو جناح مختلف در میان مسلمانان پدید آمد وآنان به دو دسته تقسیم شدند وتا به امروز این اختلاف باقى است.
بنابر نظر اول، امام در قسمتى از شؤون با پیامبر شریك ویكسان است وشرایطى كه براى پیامبرى لازم استبراى امامت نیز لازم است. اینك این شرایط را ذكر مىكنیم:
1 - پیامبر باید معصوم باشد، یعنى در تمام دوران عمرش گرد گناه نگردد ودر بیان احكام وحقایق دین وپاسخ به پرسشهاى مذهبى مردم دچار خطا واشتباه نشود. امام نیز باید چنین باشد. ودلیل هر دو طرف یكى است.
2 - پیامبر باید داناترین فرد نسبتبه شریعتباشد وهیچ نكته اى از نكات مذهب بر او مخفى نباشد. امام نیز، از آنجا كه مكمل ومبین آن قسمت از شریعت است كه در زمان پیامبر بیان نشده است، باید داناترین فرد نسبتبه احكام ومسائل دین باشد.
3 - نبوت یك مقام انتصابى است نه انتخابى وپیامبر را باید خدا معرفى كند واز طرف او به مقام نبوت منصوب گردد. زیرا تنها اوست كه معصوم را از غیر معصوم تمیز مىدهد وتنها او مىشناسد آن كسى را كه در پرتو عنایات غیبى به مقامى رسیده است كه بر تمام جزئیات دین واقف وآگاه است.
این شرایط سه گانه همان طور كه در پیامبر معتبر است در امام وجانشین او نیز معتبر است.
ولى بنابه نظر دوم، هیچ یك از شرایط نبوت در امامت لازم نیست. نه عصمت لازم است، نه عدالت، نه علم، نه احاطه بر شریعت، نه انتصاب، نه ارتباط با عالم غیب; بلكه كافى است كه در سایه هوش خود ومشاوره با سایر مسلمانان شكوه وكیان اسلام را حفظ كند وبا اجراى قوانین جزایى امنیت را برقرار كند ودر پرتو دعوت به جهاد در گسترش خاك اسلام بكوشد.
ما اكنون این مسئله را(كه آیا مقام امامتیك مقام انتصابى استیا یك مقام انتخابى وگزینشى، وآیا لازم بود كه پیامبر شخصا جانشین خود را تعیین كند یا بر عهده امتبگذارد) با یك رشته محاسبات اجتماعى حل مىكنیم وخوانندگان محترم به روشنى در مىیابند كه اوضاع اجتماعى وفرهنگى وبخصوص سیاسى زمان پیامبر ایجاب مىكرد كه خود پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، در حال حیات خویش، مشكل جانشینى را حل كند وآن را به انتخاب امت واگذار نكند.
شكى نیست كه آیین اسلام، آیین جهانى ودین خاتم است وتا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در قید حیات بوده رهبرى مردم بر عهده او بوده است وپس از درگذشت وى باید مقام رهبرى به شایسته ترین فرد از امت واگذار گردد. در اینكه آیا مقام رهبرى پس ازپیامبر یك مقام تنصیصى استیا یك مقام انتخابى، دو نظر وجود دارد:
شیعیان معتقدند كه مقام رهبرى مقام تنصیصیى است وباید جانشین پیامبر از جانب خدا تعیین گردد، در حالى كه اهل سنت معتقدند كه این مقام انتخابى وگزینشى است وامتباید فردى را پس از پیامبر براى اداره امور كشور برگزیند. هركدام براى نظر خود دلایل ووجوهى را آوردهاند كه در كتابهاى عقاید مذكور است. آنچه مىتواند در اینجا مطرح باشد تجزیه وتحلیل اوضاع حاكم بر عصر رسالت است كه مىتواند یكى از دو نظر را ثابت كند.
سیاستخارجى وداخلى اسلام در عصر رسالت ایجاب مىكند كه جانشین پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به وسیله خدا از طریق خود پیامبر تعیین شود. زیرا جامعه اسلامى پیوسته از ناحیه یك خطر مثلث، یعنى روم وایران ومنافقان، به جنگ وافساد وایجاد اختلاف تهدید مىشد. همچنین مصالح امت ایجاب مىكرد كه پیامبر با تعیین رهبرى سیاسى، همهامت را در برابر دشمن خارجى در صف واحدى قرار دهد وزمینه نفوذ دشمن وتسلط او را - كه اختلافات داخلى نیز به آن كمك مىكرد - از بین ببرد. اینك توضیح این مطلب:
یك ضلع از این مثلثخطرناك را امپراتورى روم تشكیل مىداد. این قدرت بزرگ در شمال شبه جزیره مستقر بود وپیوسته فكر پیامبر را به خود مشغول مىداشت وآن حضرت تا لحظه مرگ از فكر روم بیرون نرفت. نخستین برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسیحى روم در سال هشتم هجرى در سرزمین فلسطین رخ داد. این برخورد به شهادت سه فرمانده بزرگ اسلام، یعنى جعفر طیار وزید بن حارثه وعبد الله بن رواحه وشكست ناگوار ارتش اسلام منتهى شد.
عقب نشینى سپاه اسلام در برابر سپاه كفر موجب جرات ارتش قیصر شد وهر لحظه بیم آن مىرفت كه مركز حكومت نوپاى اسلامى مورد تاخت وتاز قرار گیرد. ازاین جهت، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در سال نهم هجرت با سپاه سنگینى به سوى كرانههاى شام حركت كرد تا هر نوع برخورد نظامى را شخصا رهبرى كند. در این سفر سراسر رنج وزحمت، ارتش اسلام توانستحیثیت دیرینه خود را باز یابد وحیات سیاسى خود را تجدید كند. اما این پیروزى نسبى پیامبر را قانع نساخت وچند روز پیش از بیمارى خود ارتش اسلام را به فرماندهى اسامة بن زید مامور كرد كه به كرانههاى شام بروند ودر صحنه حضور یابند.
ضلع دوم مثلث امپراتورى ایران بود. مىدانید كه خسرو ایران از شدت خشم نامه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را پاره كرد، سفیر پیامبر را با اهانت از كاخ وكشور بیرون كرده بود وحتى به استاندار یمن نوشته بود كه پیامبر را دستگیر كند ودر صورت امتناع او را بكشد.
خسرو پرویز، اگر چه در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درگذشت، اما موضوع استقلال ناحیه یمن - كه مدتها مستعمره ایران بود - از چشم انداز خسروان ایران دور نبود وهرگز كبر ونخوت به سیاستمداران ایران اجازه نمىداد كه وجود چنین قدرتى را تحمل كنند.
خطر سوم، خطر حزب منافق بود كه پیوسته به صورت ستون پنجم در میان مسلمانان در تلاش بودند. تا آنجا كه قصد جان پیامبر را كرده، مىخواستند او را در راه تبوك به مدینه ترور كنند. گروهى از آنان با; خود زمزمه مىكردند كه با مرگ رسول خدا نهضت اسلامى پایان مىگیرد وهمگى آسوده مىشوند. (2)
پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، ابوسفیان دستبه ترفند شومى زد وخواست از طریق بیعتبا حضرت على - علیه السلام مسلمانان را به صورت دو جناح رو در روى هم قرار دهد واز آب گل آلود استفاده كند. اما حضرت على - علیه السلام كه از نیت پلید او آگاه بود دست رد برسینه او زد وبه او گفت: به خدا سوگند، تو جز ایجاد فتنه وفساد هدف دیگرى ندارى وتنها امروز نیست كه مىخواهى آتش فتنه بیفروزى، بلكه كرارا خواسته اى شر بپا كنى. بدان كه مرا نیازى به تو نیست. (3)
قدرت تخریبى منافقان به حدى بود كه قرآن از آنها در سورههاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمدصلى الله علیه و آله و سلم، فتح، مجادله، حدید، منافقین وحشر یاد مىكند.
آیا با وجود چنین دشمنان نیرومندى كه در كمین اسلام نشسته بودند صحیح بود كه پیامبر اسلام براى جامعه نوبنیاد اسلامى، پس از خود، رهبرى دینى وسیاسى و. . . تعیین نكند؟ محاسبات اجتماعى به روشنى معلوم مىدارد كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باید با تعیین رهبر از بروز هر نوع اختلاف پس از خود جلوگیرى مىكرد وبا پدید آوردن یك خط دفاعى محكم و استوار وحدت اسلامى را بیمه مىساخت. پیشگیرى از هرنوع حادثه ناگوار واینكه پس از درگذشت رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم هرگروهى بگوید باید امیر از ما باشد، جز با تعیین رهبر امكان پذیر نبود.
این محاسبه اجتماعى ما را به صحت واستوارى نظر «تنصیصى بودن مقام رهبرى پس از پیامبر» هدایت مىكند. شاید به این جهت وجهات دیگر بود كه پیامبرصلى الله علیه و آله و سلم از نخستین روزهاى بعثت تا واپسین دم حیات، مكررا مسئله جانشینى را مطرح مىكرده وجانشین خود را، هم در آغاز رسالت وهم در پایان آن، معین كرده است. اینك بیان هر دو قسمت:
قطع نظر از دلایل عقلى وفلسفى ومحاسبات اجتماعى كه حقانیت نظر اول را مسلم مىسازند، اخبار وروایاتى كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وارد شده است نظر علماى شیعه را تصدیق مىكند. پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در دوران رسالتخود به طور مكرر وصى وجانشین خود را تعیین كرده، موضوع امامت را از قلمرو انتخاب ومراجعه به آراى عمومىبیرون برده است.
او نه تنها در اواخر عمر جانشین خود را تعیین كرد، بلكه در آغاز رسالت، كه هنوز جز صد نفر كسى به او نگرویده بود، وصى وجانشین خود را به مردم معرفى كرد.
روزى كه از طرف خداوند مامور شد كه خویشاوندان نزدیك خود را از عذاب الهى بترساندوآنان را پیش از دعوت عمومى، به پذیرش آیین توحید بخواند در مجمعى كه چهل وپنج تن از سران بنى هاشم را در برداشت چنین گفت:
نخستین كسى از شما كه مرا یارى كند برادر ووصى وجانشین من در میان شما خواهد بود. هنگامى كه حضرت على - علیه السلام از آن میان برخاست واو را به رسالت تصدیق نمود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رو به حاضران كرد وگفت: «این جوان برادر ووصى وجانشین من است».
این حدیث در میان مفسران ومحدثان به نام «حدیثیوم الدار» و«حدیثبدء الدعوة»اشتهار كامل دارد.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نه تنها در آغاز رسالتبلكه به مناسبتهاى مختلف، در سفر وحضر، به ولایت وجانشینى حضرت على - علیه السلام تصریح كرده است، ولى هیچ یك آنها از نظر عظمت وصراحت وقاطعیت وعمومیتبه پایه «حدیث غدیر» نمىرسد. اینك واقعه غدیر را به تفصیل ذكر مىكنیم:
پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجرت براى انجام فریضه وتعلیم مراسم حجبه مكه عزیمت كرد. این بار انجام این فریضه با آخرین سال عمر پیامبر عزیز مصادف شد و از این جهت آن را «حجة الوداع» نامیدند. افرادى كه به شوق همسفرى ویا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبیست هزار تخمین زده شدهاند.
مراسم حجبه پایان رسید وپیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم راه مدینه را، در حالى كه گروهى انبوه او را بدرقه میكردند وجز كسانى كه در مكه به او پیوسته بودند همگى در ركاب او بودند، در پیش گرفت. چون كاروان به پهنه بى آبى به نام «غدیر خم» رسید كه در سه میلى «جحفه» (4) قرار دارد، پیك وحى فرود آمد وبه پیامبر فرمان توقف داد. پیامبر نیز دستور داد كه همه از حركتباز ایستند وبازماندگان فرا رسند.
كاروانیان از توقف ناگهانى وبه ظاهر بى موقع پیامبر در این منطقه بى آب، آن هم در نیمروزى گرم كه حرارت آفتاب بسیار سوزنده وزمین تفتیده بود، در شگفت ماندند. مردم با خودمى گفتند: فرمان بزرگى از جانب خدا رسیده است ودر اهمیت فرمان همین بس كه به پیامبر ماموریت داده است كه در این وضع نامساعد همه را از حركتباز دارد وفرمان خدا را ابلاغ كند.
فرمان خدا به رسول گرامى طى آیه زیر نازل شد:
یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمك من الناس . (مائده: 67)
«اى پیامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده استبه مردم برسان واگر نرسانى رسالتخداى را بجا نیاوردهاى;وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مىكند».
دقت در مضمون آیه ما را به نكات زیر هدایت مىكند:
اولا: فرمانى كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم براى ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطیر وعظیم بود كه هرگاه پیامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسى به خود راه مىداد وآن را ابلاغ نمىكرد رسالت الهى خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام این ماموریت رسالت وى تكمیل مىشد.
به عبارت دیگر، هرگز مقصود از ما انزل الیك مجموع آیات قرآن ودستورهاى اسلامى نیست. زیرا ناگفته پیداست كه هرگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نكند رسالتخود را انجام نداده است ویك چنین امر بدیهى نیاز به نزول آیه ندارد. بلكه مقصود از آن، ابلاغ امرخاصى است كه ابلاغ آن مكمل رسالتشمرده مىشود وتا ابلاغ نشود وظیفهخطیر رسالت رنگ كمال به خود نمىگیرد. بنابر این، باید مورد ماموریتیكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با دیگر اصول وفروع اسلامى پیوستگى داشته پس از یگانگى خدا ورسالت پیامبر مهمترین مسئله شمرده شود.
ثانیا: از نظر محاسبات اجتماعى، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم احتمال مىداد كه در طریق انجام این ماموریت ممكن است از جانب مردم آسیبى به او برسد وخداوند براى تقویت اراده او مىفرماید: و الله یعصمك من الناس .
اكنون باید دید از میان احتمالاتى كه مفسران اسلامى در تعیین موضوع ماموریت دادهاند كدام به مضمون آیه نزدیكتر است.
محدثان شیعه وهمچنین سى تن از محدثان بزرگ اهل تسنن (5) بر آنند كه آیه در غدیر خم نازل شده است وطى آن خدا به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ماموریت داده كه حضرت على - علیه السلام را به عنوان «مولاى مؤمنان» معرفى كند.
ولایت وجانشینى امام پس از پیامبر از موضوعات خطیر وپر اهمیتى بود كه جا داشت ابلاغ آن مكمل رسالتباشد وخوددارى از بیان آن، مایه نقص در امر رسالتشمرده شود.
همچنین جا داشت كه پیامبر گرامى، از نظر محاسبات اجتماعى وسیاسى، به خود خوف ورعبى راه دهد، زیرا وصایت وجانشینى شخصى مانند حضرت علىعلیه السلام كه بیش از سى وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهى كه از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسیار گران بود. (6) گذشته از این، خون بسیارى از بستگان همین افراد كه دور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را گرفته بودند در صحنههاى نبرد به دستحضرت على - علیه السلام ریخته شده بود وحكومت چنین فردى بر مردمى كینه توز بسیار سختخواهد بود.
به علاوه، حضرت على - علیه السلام پسر عمو وداماد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود وتعیین چنین فردى براى خلافت در نظر افراد كوته بین به یك نوع تعصب فامیلى حمل مىشده است.
ولى به رغم این زمینههاى نامساعد، اراده حكیمانه خداوند بر این تعلق گرفت كه پایدارى نهضت را با نصب حضرت على - علیه السلام تضمین كند ورسالت جهانى پیامبر خویش را با تعیین رهبر وراهنماى پس از او تكمیل سازد.
اكنون شرح واقعه غدیر را پى مىكیریم:
آفتاب داغ نیمروز هجدهم ماه ذى الحجه بر سرزمین غدیر خم به شدت مىتابید وگروه انبوهى كه تاریخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد وبیست هزار ضبط كرده است در آن محل به فرمان پیامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاریخى آن روز به سر مىبردند، در حالى كه از شدت گرما رداها را به دو نیم كرده، نیمى بر سر ونیم دیگر را زیر پا انداخته بودند.
در آن لحظات حساس، طنین اذان ظهر سراسر بیابان را فرا گرفت ونداى تكبیر مؤذن بلند شد. مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپیامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه، كه سرزمین غدیر نظیر آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به میان جمیعت آمد وبر منبر بلندى كه از جهاز شتران ترتیب یافته بود قرار گرفت وبا صداى بلند خطبه اى به شرح زیر ایراد كرد:
ستایش از آن خداست. از او یارى مىخواهیم وبه او ایمان داریم وبر او توكل مىكنیم واز شر نفسهاى خویش وبدى كردارهایمان به خدایى پناه مىبریم كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمایى نیست; خدایى كه هركس را هدایت كرد براى او گمراه كننده اى نیست. گواهى مىدهیم كه خدایى جز او نیست ومحمد بنده خدا وفرستاده اوست.
هان اى مردم، نزدیك است كه من دعوت حق را لبیك گویم واز میان شما بروم. ومن مسئولم وشما نیز مسئول هستید. در باره من چه فكر مىكنید؟
یاران پیامبر گفتند: گواهى مىدهیم كه تو آیین خدا را تبلیغ كردى ونسبتبه ما خیرخواهى ونصیحت كردى ودر این راه بسیار كوشیدى خداوند به تو پاداش نیك بدهد.
پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم، وقتى مجددا آرامش بر جمعیتحكمفرما شد، فرمود:
آیا شما گواهى نمىدهید كه جز خدا، خدایى نیست ومحمد بنده خدا وپیامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخیز بدون شك فرا خواهد رسید وخداوند كسانى را كه در خاك پنهان شدهاند زنده خواهد كرد؟
یاران پیامبر گفتند: آرى، آرى، گواهى مىدهیم.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ادامه داد:
من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار مىگذارم; چگونه با آنها معامله خواهید كرد؟ناشناسى پرسید: مقصود از این دو چیز گرانبها چیست؟
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
ثقل اكبر كتاب خداست كه یك طرف آن در دستخدا وطرف دیگرش در دستشماست. به كتاب او چنگ بزنید تا گمراه نشوید. وثقل اصغر عترت واهل بیت من است. خدایم به من خبر داده كه دو یادگار من تا روز رستاخیز از هم جدا نمىشوند.
هان اى مردم، بركتاب خدا وعترت من پیشى نگیرید واز آن دو عقب نمانید تا نابود نشوید.
در این موقع پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستحضرت على - علیه السلام را گرفت وبالا برد، تا جایى كه سفیدى زیر بغل او بر همه مردم نمایان شد وهمه حضرت على - علیه السلام را در كنار پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دیدند و او را به خوبى شناختند ودریافتند كه مقصود از این اجتماع مسئله اى است كه مربوط به حضرت على - علیه السلام است وهمگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گوش فرا دهند.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
هان اى مردم، سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آنان كیست؟
یاران پیامبر پاسخ دادند: خداوند وپیامبر او بهتر مىدانند.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ادامه داد:
خداوند مولاى من ومن مولاى مؤمنان هستم وبر آنها از خودشان اولى وسزاوارترم. هان اى مردم، «هر كس كه من مولا ورهبر او هستم، على هم مولا ورهبر اوست».
رسول اكرمصلى الله علیه و آله و سلم این جمله آخر را سه بار تكرار كرد (7) وسپس ادامه داد:
پروردگارا، دوستبدار كسى را كه على را دوستبدارد ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدایا، یاران على را یارى كن ودشمنان او را خوار وذلیل گردان. پروردگارا، على را محور حق قرار ده.
سپس افزود:
لازم استحاضران به غایبان خبر دهند ودیگران را از این امر مطلع كنند.
هنوز اجتماع با شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم بشارت داد كه خداوند امروز دین خود راتكمیل كرد ونعمتخویش را بر مؤمنان بتمامه ارزانى داشت. (8)
در این لحظه، صداى تكبیر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بلند شد وفرمود:
خدا را سپاسگزارم كه دین خود را كامل كرد ونعمتخود را به پایان رسانید واز رسالت من وولایت على پس از من خشنود شد.
پیامبر از جایگاه خود فرود آمد ویاران او، دسته دسته، به حضرت على - علیه السلام تبریك مىگفتند واو را مولاى خود ومولاى هر مرد وزن مؤمنى مىخواندند. در این موقع حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واین واقعه بزرگ تاریخى را در قالب شعرى با شكوه ریخت وبه آن رنگ جاودانى بخشید. از چكامه معروف او فقط به ترجمه دو بیت مى پردازیم:
پیامبر به حضرت على فرمود: برخیز كه من تو را به پیشوایى مردم وراهنمایى آنان پس از خود برگزیدم. هر كس كه من مولاى او هستم، على نیز مولاى او است. مردم! بر شما لازم است از پیروان راستین ودوستداران واقعى على باشید. (9)
آنچه نگارش یافتخلاصه این واقعه بزرگ تاریخى بود كه در مدارك دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. در كتابهاى شیعه این واقعه به طور گسترده تر بیان شده است. مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج (10) خطبه مشروحى از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نقل مىكند كه علاقه مندان مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند.
اراده حكیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است كه واقعه تاریخى غدیر در تمام قرون واعصار، به صورت زنده در دلها وبه صورت مكتوب در اسناد وكتب، بماند ودر هر عصر وزمانى نویسندگان اسلامى در كتابهاى تفسیروحدیث وكلام وتاریخ از آن سخن بگویند وگویندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضایل غیر قابل انكار حضرت على - علیه السلام بشمارند. نه تنها خطبا وگویندگان، بلكه شعرا وسرایندگان بسیارى از این واقعه الهام گرفتهاند وذوق ادبى خود را از تامل در زمینه این حادثه واز اخلاص نسبتبه صاحب ولایت مشتعل ساختهاند وعالیترین قطعات را به صورت هاى گوناگون وبه زبانهاى مختلف از خود به یادگار نهادهاند.
از این جهت، كمتر واقعه تاریخى همچون رویداد غدیر مورد توجه دانشمندان، اعم از محدث ومفسرومتكلم وفیلسوف وخطیب وشاعر ومورخ وسیره نویس، قرار گرفته است وتا این اندازه در باره آن عنایت مبذول شده است.
یكى از علل جاودانى بودن این حدیث، نزول دو آیه از آیات قرآن كریم در باره این واقعه است (11) وتا روزى كه قرآن باقى است این واقعه تاریخى نیز باقى خواهد بود واز خاطرها محو نخواهد شد.
جامعه اسلامى در اعصار دیرینه آن را یكى از اعیاد مذهبى مى شمردهاند وشیعیان هم اكنون نیز این روز را عید مىگیرند ومراسمى را كه در دیگر اعیاد اسلامى برپا مىدارند در این روز نیز انجام مىدهند.
از مراجعه به تاریخ به خوبى استفاده مىشود كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام در میان مسلمانان به نام روز عید غدیر معروف بوده است، تا آنجا كه ابن خلكان در باره مستعلى بن المستنصر مىگوید: در سال487 هجرى در روز عید غدیر كه روز هجدهم ذى الحجة الحرام است مردم با او بیعت كردند. (12) والعبیدى در باره المستنصر بالله مىنویسد: وى در سال487 هجرى، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود كه درگذشت. این شب همان شب هجدهم ذى الحجه، شب عید غدیر است. (13)
نه تنها ابن خلكان این شب را شب عید غدیر مىنامد، بلكه مسعودى (14) وثعالبى (15) نیز این شب را از شبهاى معروف در میان امت اسلامى شمردهاند.
ریشه این عید اسلامى به خود روز غدیر باز مىگردد، زیرا در آن روز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مهاجرین وانصار، بلكه به همسران خود، دستور داد كه بر على - علیه السلام وارد شوند وبه او در مورد چنین فضیلتبزرگى تبریك بگویند. زید بن ارقم مىگوید: نخستین كسانى از مهاجرین كه با على دست دادند ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه وزبیر بودند ومراسم تبریك وبیعت تا مغرب ادامه داشت.
در اهمیت این رویداد تاریخى همین اندازه كافى است كه صدوده نفر صحابى حدیث غدیر را نقل كردهاند. البته این مطلب به معنى آن نیست كه از آن گروه زیاد تنها همین تعداد حادثه را نقل كردهاند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صدو ده تن به چشم مىخورد. درست است كه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفرى القاء كرد، ولى گروه زیادى از آنان از نقاط دور دستحجاز بودند واز آنان حدیثى نقل نشده است. گروهى از آنان نیز كه این واقعه را نقل كردهاند تاریخ موفق به درج آن نشده است واگر هم درج كرده به دست ما نرسیده است.
در قرن دوم هجرى، كه عصر«تابعان» است، هشتاد ونه تن از آنان، به نقل این حدیث پرداختهاند.
راویان حدیث در قرنهاى بعد همگى از علما ودانشمندان اهل تسنن هستند وسیصد وشصت تن از آنان این حدیث را در كتابهاى خود آوردهاند وگروه زیادى به صحت واستوارى آن اعتراف كردهاند.
در قرن سوم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بیست وچهار، در قرن ششم بیست، در قرن هفتم بیست ویك، در قرن هشتم هجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن یازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سیزده، در قرن سیزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بیست دانشمند این حدیث را نقل كردهاند.
گروهى نیز تنها به نقل حدیث اكتفا نكردهاند بلكه در باره اسناد ومفاد آن مستقلا كتابهایى نوشتهاند.
طبرى، مورخ بزرگ اسلامى، كتابى به نام «الولایة فی طریق حدیث الغدیر» نوشته، این حدیث را از متجاوز از هفتاد طریق از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نقل كرده است.
ابن عقده كوفى در رساله «ولایت» این حدیث را از صد وپنج تن نقل كرده است.
ابوبكر محمد بن عمر بغدادى، معروف به جعانى، این حدیث را از بیست وپنج طریق نقل كرده است.
تعداد كسانى كه مستقلا پیرامون خصوصیات این واقعه تاریخى كتاب نوشتهاند بیست وشش نفر است.
دانشمندان شیعه در باره این واقعه بزرگ كتابهاى ارزندهاى نوشتهاند كه جامعتر از همه كتاب تاریخى «الغدیر» است كه به خامه تواناى نویسندهنامى اسلامى علامه مجاهد مرحوم آیة الله امینى نگارش یافته است ودر تحریر این بخش از زندگانى امام على - علیه السلام ازاین كتاب شریف استفاده فراوانى به عمل آمد.
پىنوشتها:
1 - مانند ورقة بن نوفل كه از مطالعه برخى كتابهاى مسیحیان آیین بت پرستى را ترك كرده، به مسیحیت گرویده بود.
2 - ر. ك. سوره طور، آیههاى 30 تا 32.
3 - كامل ابن اثیر، ج2، . ص 220والعقد الفرید، ج2، ص249.
4 - جحفه در چند میلى«رابغ» بر سر راه مدینه واقع است ویكى ازمیقاتهاى حجاج است.
5 - مرحوم علامه امینى نام وخصوصیات این سى تن را در اثر نفیس خود «الغدیر» (ج1، ص196 تا209) به طور مبسوط بیان كرده است. كه در میان آنان نام افرادى مانند طبرى، ابو نعیم اصفهانى، ابن عساكر، ابو اسحاق حموینى، جلال الدین سیوطى به چشم مىخورد و از میان صحابه پیامبر از ابن عباس وابو سعید خدرى وبراء بن عازب نام برده شده است.
6 - خصوصا بر اعرابى كه همواره مناصب مهم را شایسته پیران قبایل مىدانستند وبر اى جوانان، به بهانه اینكه بى تجربهاند، وقعى قائل نبودند. لذا هنگامى كه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم عتاب بن اسید را به فرماندارى مكه واسامة بن زید را به فرماندهى سپاه عازم به تبوك منصوب كرد از طرف جمعى از اصحاب وپیروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.
7 - بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم این جمله را چهار بار تكرار كرد.
8 - الیوم اكملت لكم دینكم واتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دینا . (سوره مائده، آیه3).
9 - فقال له قم یا علی فاننی
فمن كنت مولاه فهذا ولیه
رضیتك من بعدی اماما وهادیا
فكونوا له اتباع صدق موالیا
10 - احتجاج طبرسى، ج1، صص84 - 71، چاپ نجف.
11 - آیات3و67 سوره مائده.
12 - وفیات الاعیان، ج1، ص 60 وج2، ص223.
13 - وفیات الاعیان، ج1، ص 60 وج2، ص223.
14 - التنبیه والاشراف، ص 822
15 - ثمار القلوب، ص 511.
كتاب: فروغ ولایت ص 111
نویسنده: استاد جعفر سبحانى
«على (ع) در اجراى دستور خدا بسیار دقیق وسختگیر است وهرگز تملق ومداهنه در زندگى او راه ندارد». - پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم
كسانى كه در زندگى هدف مقدسى را دنبال مىكنند وبراى وصول به آن شب و روز مىكوشند، در برابر امورى كه با هدف آنان اصطكاك داشته باشد نمىتوانند بى طرف بمانند. این افراد در طى مسیر خود تا هدف، مهر وعلاقه گروهى وقهر وغضب گروه دیگرى را برمى انگیزند. در این راه پاكدلان وروشن ضمیران فریفته دادگرى وسختگیریهاى او مىشوند، ولى افراد بى تفاوت وغیر مسلكى از تضییقات وعدالت او ناراحت مىگردند.
گروهى كه با نیك وبد گرم مىگیرند وبامسلمان وغیر مسلمان مىسازند ونمىخواهند خشم وكینه احدى را بر انگیزند، نمىتوانند افراد هدفمند ومسلكى باشند. زیرا سازشكارى با تمام طبقات، جز نفاق ودو رویى نیست.
در دوران حكومت امیرمؤمنان - علیه السلام شخصى فرماندار محل خود را ستود وگفت كه همه طبقات از او راضى هستند. امام - علیه السلام فرمود: معلوم مىشود كه وى فرد عادلى نیست، زیرا رضایت همگانى حاكى از سازشكارى ونفاق وعدم دادگرى اوست; والا همه افراد از او راضى نمىشوند.
امیر مؤمنان - علیه السلام یكى از آن مردان است كه مهر وعاطفه دادگران پارسا وافتادگان پاكدل را برانگیخت ومتقابلا شعله خشم وغضب حریصان وقانون شكنان را در سینه هاشان بر افروخت.
آوازه عدالت وتقید شدید امام - علیه السلام به رعایت اصول وقوانین، مخصوص به دوره حكومت او نیست. اگر چه بیشتر نویسندگان وگویندگان، هنگامى كه از دادگرى وپارسایى امام سخن مىگویند، غالبا به حوادث دوران حكومت او تكیه مىكنند، زیرا زمینه بروز این فضیلت عالى انسانى در دوران حكومت آن حضرت بسیار مهیا بود. اما عدالت ودادگرى امام - علیه السلام وسختگیرى وتقید كامل او به رعایت اصول، از عصر رسالت، زبانزد خاص وعام بود. از این رو، افرادى كه تحمل دادگرى امام را نداشتند، گاه وبیگاه، از حضرت على - علیه السلام به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شكایت مىبردند وپیوسته با عكس العمل منفى پیامبر، واینكه حضرت على - علیه السلام در رعایت قوانین الهى سر از پا نمىشناسد، روبرو مىشدند. در تاریخ زندگانى امام - علیه السلام در عصر رسالتحوادثى چند به این مطلب گواهى مىدهد وما براى نمونه دو حادثه را در اینجا نقل مىكنیم:
1 - در سال دهم هجرت كه پیامبر گرامیصلى الله علیه و آله و سلم عزم زیارت خانه خدا داشتحضرت على - علیه السلام را با گروهى از مسلمانان به یمن اعزام كرد. حضرت على - علیه السلام مامور بود در بازگشت از یمن پارچه هایى را كه مسیحیان نجران در روز مباهله تعهد كرده بودند از ایشان بگیرد وبه محضر رسول خدا برساند. او پس از انجام ماموریت آگاه شد كه پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم رهسپار خانه خدا شده است. ازاین جهت مسیر خود را تغییر داد ورهسپار مكه شد. آن حضرت راه مكه را به سرعت مىپیمود تا هرچه زودتر به حضور پیامبر برسد وبه همین جهت پارچهها را به یكى از افسران خود سپرد واز سربازان خویش فاصله گرفت تا در نزدیكى مكه به حضور پیامبر رسید. حضرت از دیدار او فوق العاده خوشحال شد وچون او را در لباس احرام دید از نحوه نیت كردن او جویا شد. حضرت على - علیه السلام گفت: من هنگام احرام بستن گفتم بار الها ! به همان نیتى احرام مىبندم كه پیامبر احرام بسته است.
حضرت على - علیه السلام از مسافرت خود به یمن ونجران وپارچه هایى كه آورده بود به پیامبر گزارش داد وسپس به فرمان آن حضرت به سوى سربازان خود بازگشت تا به همراه آنان مجددا به مكه باز گردد. وقتى امام - علیه السلام به سربازان خود رسید، دید كه افسر جانشین وى تمام پارچهها را در میان سربازان تقسیم كرده است وسربازان پارچهها را به عنوان لباس احرام بر تن كردهاند. حضرت على - علیه السلام از عمل بى مورد افسر خود سخت ناراحتشد وبه او گفت: چرا پیش از آنكه پارچهها را به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تحویل دهیم آنها را میان سربازان تقسیم كردى؟ وى گفت: سربازان شما اصرار كردند كه من پارچهها را به عنوان امانت میان آنان قسمت كنم وپس از مراسم حج، همه را از آنان باز گیرم. حضرت على - علیه السلام پوزش او را نپذیرفت وگفت: تو چنین اختیارى نداشتى. سپس دستور داد كه پارچههاى تقسیم شده تماما جمع آورى شود تا در مكه به پیامبر گرامى تحویل گردد. (1)
گروهى كه پیوسته از عدل ونظم وانضباط رنج مىبرند ومىخواهند كه امور همواره بر طبق خواستههاى آنان جریان یابد به حضور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رسیدند واز انضباط وسختگیرى حضرت على - علیه السلام شكایت كردند. ولى آنان از این نكته غفلت داشتند كه یك چنین قانون شكنى وانعطاف نابجا، به یك رشته قانون شكنیهاى بزرگ منجر مىشود.
از دیدگاه امیر مؤمنان - علیه السلام یك فرد خطاكار(خصوصا خطاكارى كه لغزش خود را كوچك بشمارد) مانند آن سوار كارى است كه بر اسب سركش ولجام گسیخته اى سوار باشد كه مسلما چنین مركب سركشى راكب خود را در دل دره وبر روى صخرهها واژگون مىسازد. (2)
مقصود امام از این تشبیه این است كه هرگناهى، هرچند كوچك باشد، اگر ناچیز شمرده شود گناهان دیگرى را به دنبال مىآورد وتا انسان را غرق گناه نسازد ودر آتش نیفكند دست از او برنمىدارد. از این جهتباید از روز نخست پارسایى را شیوه خویش ساخت واز هر نوع مخالفتبا اصول وقوانین اسلامى پرهیز كرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم كه از كار حضرت على - علیه السلام ودادگرى او كاملا آگاه بود یكى از یاران خود را خواست وبه او گفت كه میان این گروه شاكى برو وپیام زیر را برسان:
از بدگویى در باره حضرت على - علیه السلام دستبردارید كه او در اجراى دستور خدا بسیار دقیق وسختگیر است وهرگز در زندگانى او تملق ومداهنه وجود ندارد.
2 - خالد بن ولید از سرداران نیرومند قریش بود. او در سال هفتم هجرت از مكه به مدینه مهاجرت كرد وبه مسلمانان پیوست. ولى پیش از آنكه به آیین توحید بگرود كرارا در نبردهایى كه از طرف قریش براى برانداختن حكومت نوبنیاد اسلام برپا مىشد شركت مىكرد. هم او بود كه در نبرد احد بر مسلمانان شبیخون زد واز پشتسر آنان وارد میدان نبرد شد ومجاهدان اسلام را مورد حمله قرار داد. این مرد پس از اسلام نیز عداوت ودشمنى حضرت على - علیه السلام را فراموش نكرد وبر قدرت بازوان وشجاعتبى نظیر امام رشك مىبرد. پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، به دستور خلیفه وقت تصمیم بر قتل حضرت على - علیه السلام گرفت، ولى به عللى موفق نشد. (3)
احمد بن حنبل در مسند خود مىنویسد:
پیامبر اكرم حضرت على را در راس گروهى كه در میان آنان خالد نیز بود به یمن اعزام كرد. ارتش اسلام در نقطهاى از یمن با قبیله بنى زید به نبرد پرداخت وبر دشمن پیروز شد وغنایمى به دست آورد. روش امام - علیه السلام در تقسیم غنایم مورد رضایتخالد واقع نشد وبراى ایجاد سوء تفاهم میان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وحضرت على - علیه السلام نامه اى به رسول خدا نوشت وآن را به بریده سپرد تا هرچه زودتر به حضور پیامبر برساند.
بریده مىگوید: من با سرعتخود را به مدینه رسانیدم ونامه را تسلیم پیامبر كردم. آن حضرت نامه را به یكى از یاران خود داد تا براى او بخواند. چون قرائت نامه به پایان رسید، ناگهان دیدم كه آثار خشم در چهره پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ظاهر شد.
بریده مىگوید: از آوردن چنین نامه اى سخت پشیمان شدم وبراى تبرئه خود گفتم كه به فرمان خالد به چنین كارى اقدام كردهام ومرا چاره اى جز پیروى از فرمان مقام بالاتر نبود.
او مىگوید: پس از خاتمه كلام من لحظاتى سكوت بر مجلس حكومت كرد. ناگهان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سكوت را شكست وفرمود:
در باره على بدگویى مكنید«فانه منی و انا منه و هو ولیكم بعدی»( او از من ومن از او هستم واو زمامدار شما پس از من است).
بریده مىگوید: من از كرده خود سخت نادم شدم واز محضر رسول خدا درخواست كردم كه در حق من استغفار كند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود تا على نیاید وبه چنین كارى رضا ندهد هرگز درحق تو طلب آمرزش نخواهم كرد. ناگهان حضرت على - علیه السلام رسید ومن از او درخواست كردم كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خواهش كند كه در باره من طلب آمرزش كند. (4)
این رویداد سبب شد كه بریده دوستى خود را با خالد قطع كند ودست ارادت واخلاص به سوى حضرت على - علیه السلام دراز كند; تا آنجا كه پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم، وى با ابوبكر بیعت نكرد ویكى از آن دوازده نفرى بود كه ابوبكر را در این مورد استیضاح كرد، و او را به رسمیت نشناخت. (5)
پىنوشتها:
1 - بحار، ج21، ص 385.
2 - الا وان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها فتقحمتبهم فی النار. نهج البلاغه، خطبه16.
3 - شرح این واقعه در بخش چهارم از زندگانى امیر المؤمنین - علیه السلام، كه مربوط به دوران زندگى امام - علیه السلام پس از رحلت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم است، آمده است.
4 - اسد الغابة، ج1، ص176، والدرجات الرفیعة، ص 401.
5 - رجال مامقانى، ج1، ص199 به نقل از احتجاج.
كتاب: فروغ ولایت ص 62
نویسنده: استاد جعفر سبحانى
كتابت وحى وتنظیم بسیارى از اسناد تاریخى وسیاسى ونوشتن نامههاى تبلیغى ودعوتى و. . . یكى دیگر از كارهاى حساس وپر ارج امام - علیه السلام بود.
امیر مؤمنان تمام آیات قرآن را، چه آنها كه در مكه نازل مىشد وچه آنها كه در مدینه، در دوران حیات پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به دقت ضبط مىكرد واز این جهتیكى از كاتبان وحى وحافظان قرآن به شمار مىرفت. همچنین در تنظیم اسناد سیاسى وتاریخى ونامههاى تبلیغى، كه هم اكنون متن بسیارى از آنها در كتابهاى سیره وتاریخ مضبوط است، آن حضرت نخستین دبیر اسلام به شمار مىرود، حتى صلحنامه تاریخى «حدیبیه» به املاى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وخط على - علیه السلام تنظیم شد.
خدمات علمى وقلمى امام منحصر به اینها نبود، بلكه در حفظ آثار وسنن رسول اكرم كوششهاى بسیار داشت ودر فرصتهاى مختلف، سخنان پیامبر را در باره احكام وفرایض وآداب وسنن وحوادث واخبار غیبى و. . . ضبط مىكرد. از این رو امام - علیه السلام موفق شد آنچه را كه از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شنیده بود به صورت شش كتاب از خود به یادگار بگذارد وپس از شهادت امام همه این كتابها درنزد فرزندان آن حضرت به عنوان ارزنده ترین گنجینه حفاظت مىشد ودیگر پیشوایان پس از امیر المؤمنین، در مقام احتجاج بر دیگران، به این كتابها استناد مىجستند. زراره كه یكى از شاگردان برجسته امام صادق - علیه السلام بوده ستبرخى از این كتابها را نزد آن حضرت دیده، خصوصیات آنها را نقل كرده است. (1)
پىنوشت:
1 - تهذیب الاحكام، شیخ طوسى، ج2، ص209، طبع نجف. فهرست نجاشى، ص 255، طبع هند. نگارنده پیرامون این شش كتاب در مقدمه «بررسى مسند احمد» به طور گسترده سخن گفته است
كتاب: زندگانى حضرت محمد(ص) ص 273
نویسنده: رسولى محلاتى
چنانكه در خلال گفتارهاى پیش گذشت، قبل از ورود رسول خدا(ص)به شهر یثرب اختلافات ریشهدارى میان دو تیره ساكن این شهر حكومت مىكرد و هر چند وقتیك بار این دو تیره یعنى اوس و خزرج به جان هم مىریختند و پس از كشت و كشتار و ویرانىهاى زیادى كه به بار مىآوردند براى مدتى دست از جنگ مىكشیدند.
در كنار این دو قبیله جمعى از یهود نیز كه از طوایف مختلفى چون«بنى قینقاع»، «بنى النضیر»، «بنى قریظة»، «بنى ثعلبة»و دیگران بودند در طول سالها یا قرنهاى متمادى تدریجا بدین شهر هجرت كرده و زمینهاى بسیارى در شهر و اطراف آن خریدارى نموده و به كار تجارت و صنعت مشغول شده بودند و چون از نظر تمدن و فرهنگ و صنعت و بخصوص هوش و استعداد در جمع ثروت بر ساكنان یثرب فزونى داشتند كمكم ثروت و تجارت و اقتصاد و بازار آن شهر را در اختیار خود درآورده و قبضه كرده بودند، و خود این یهودیان یك عامل مؤثرى براى ایجاد اختلاف و دامن زدن به آتش تفرقه بودند زیرا سود و بهره و آسایش آنها در این كار بود.
رسول خدا(ص)براى پایان دادن به اختلاف میان دو قبیله اوس و خزرج و كوتاه كردن دستیهود غارتگر به كمك وحى الهى قراردادها و طرحهایى تدوین كرد كه به عقیده مورخان و دانشمندان محكمترین پایه پیشرفت اسلام با همین طرحها و قراردادها پى ریزى شد (1) و پس از چندى از همین مردم مختلف العقیده و ناتوان، امت واحد و ملتى نیرومند تشكیل داد و شهر یثرب به صورت بزرگترین پایگاه سیاسى و نظامى جزیرة العرب درآمد، و بدین وسیله اسلام در سراسر جهان توسعه یافت.
و از جمله كارهاى لازم و مهمى كه انجام شد پیمان برادرى و اخوتى بود كه آن حضرت میان مهاجر و انصار بست و بدین ترتیب مهاجرین را كه احساس غربت و بى كسى مىكردند از پریشانى رهایى بخشید (2) و خود نیز در این پیمان اخوت شركتجسته و على(ع)را به عنوان برادر خویش انتخاب كرد، و بدو كه در مراسم مزبور ایستاده بود و برادر شدن یك یك از مهاجر و انصار را نظاره مىنمود رو كرده و فرمود:
- تو هم برادر من باش.
و این یكى از موارد استثنایى بود كه میان دو نفر كه هر دو مهاجر بودند عقد اخوت و برادرى بسته مىشد. (3)
پىنوشتها:
1. براى اطلاع كامل از متن قراردادها به كتابهایى چون سیره ابن هشام و غیره مراجعه شود.
2. در قضیه این پیمان كه پیغمبر اسلام(ص)بست داستان جالبى در تاریخ ذكر شده كه حكایت از روح فداكارى و كمال ایمان مسلمانان صدر اسلام مىكند و با اینكه بناى این كتاب بر اختصار است دریغم آمد آن را در پاورقى ذكر نكنم و آن این است كه ابن اثیر و دیگران نقل كردهاند. از جمله كسانى را كه رسول خدا(ص)در این پیمان مقدس میان آن دو عقد اخوت بستسعد بن ربیع - از انصار مدینه - با عبد الرحمن بن عوف - از مهاجرین مكه - بود، و چون مراسم این پیمان به پایان رسید سعد بن ربیع رو به عبد الرحمن كرده گفت:
- برادر!من اموالى دارم كه همه را با تو نصف مىكنم، و دو زن هم دارم، اكنون بنگر كدام یك از این دو زن را تو بیشتر دوست دارى تا من او را طلاق دهم و پس از گذشتن عده طلاق وى، تو او را به همسرى خویش در آورى و با او ازدواج كنى؟عبد الرحمن از او تشكر كرده و در حق او دعا كرد و گفت:
خدا در مال و خاندانتبركت دهد، مرا بدانها نیازى نیست، فقط راهى براى كسب و كار به من نشان بده، تا من روزى خود را از كسب و كار تحصیل كنم، و سعد به دنبال این تقاضاى عبد الرحمن ترتیبى داد تا او به كسب و كار مشغول گردید و بعدها یكى از ثروتمندان مدینه شد.
3. اختلاف است كه شماره افرادى كه در آن روز میان آنها این پیمان بسته شد جمعا چند نفر بودند، مقریزى گفته: پنجاه نفر از مهاجر و پنجاه نفر از انصار بودند، و از ابن جوزى نقل شده كه گفته است: من بررسى و تحقیق كردهام و مجموع افرادى را كه رسول خدا(ص)در آن روز میان آنها پیمان برادرى بست صد و هشتاد و شش نفر بودند و این جریان پنج ماه و به قولى هشت ماه پس از ورود به مدینه انجام شد.
ضمنا باید دانست كه این پیمان را رسول خدا(ص)دو بار یكى در مكه و میان مسلمانان مكه و قریش و دیگرى در مدینه و میان مهاجرین از یك طرف و انصار از یك سو بست، و در هر دو مرتبه على بن ابیطالب را برادر خود گردانید.
و بد نیستبدانید كه در پیمان برادرى مكه از جمله حمزه را با زید بن حارثة و ابو بكر را با عمر، عثمان را با عبد الرحمن بن عوف، زبیر را با عبد الله مسعود، عبیدة بن حارث را با بلال و مصعب بن عمیر را با سعد بن ابى وقاص برادر ساخت.
و در پیمان مدینه نیز از جمله حمزه را با زید، جعفر بن ابیطالب را كه در حبشه به سر مىبرد با معاذ بن جبل، ابو بكر را با خارجة بن زید، عمر را با عتبان بن مالك، عثمان را با اوس بن ثابت، ابو عبیدة جراح را با سعد بن معاذ، عمار بن یاسر را با حذیفة بن یمان، سلمان فارسى را با ابو درداء و ابوذر را با منذر بن عمرو. . . برادر ساخت.
و این را هم بدانید كه داستان پیمان برادرى و اخوت على(ع)را با رسول خدا(ص)در مكه و مدینه بیش از بیست نفر از سیره نویسان و محدثین اهل سنت در كتابهاى خود نقل كردهاند. كه براى اطلاع بیشتر مىتوانید به كتاب الصحیح من السیره، ج 3، ص 60، احقاق الحق و كتابهاى دیگر مراجعه كنید.
ازدواج حضرت محمد«ص»با خدیجه،سبب شد تا آنبزرگوار با انتقال به خانه جدید و تشكیل خانواده،از استقلالبیشترى در زندگى خویش برخوردار گشته،و شالوده زندگىخود را بر آن اساس پىریزى كند.
از این سال-كه سال بیست و پنجم عمر رسول خدا(ص)
بود-تا سال سىام عمر آن حضرت،اتفاق مهمى كه در تاریخضبط شده باشد در زندگانى آن بزرگوار ذكر نشده،و بنابر طبقروایات مشهور علماى شیعه و اهل سنت،در سال سىام عمر آنحضرت بود كه على بن ابى طالب علیه السلام در خانه ابوطالببه دنیا آمد،و چون این حادثه تاریخى و بزرگ از جهات متعددى-حتى در اصل خلقت-مربوط به زندگانى رسول خدا(ص)
مىشود،و پس از یكى دو سال نیز-بشرحى كه بعدا خواهیمگفت-این مولود جدید به خانه محمد«ص»منتقل گردید و بهصورت فرزندى براى آن بزرگوار درآمد،لازم است مقدارى درباره ولادت على علیه السلام،در اینجا بحثشود.
ولادت على (علیه السلام)
هنگامى كه پیغمبر آینده اسلام به سن سى سالگى رسید، حادثهاى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از رجهتبىنظیر بود، و بیش از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مىشد. این حادثه بزرگ ولادت على (علیه السلام) در خانه كعبه بود كه گدشته از عموم دانشمندان شیعه، جمعى از علماى منصف عامه نیز آن را اعتراف دارند.
علامه فقید معاصر شیخ آقا بزرگ تهرانى مىنویسد: «آقا مهدى بن محمد تقى بن ابراهیم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه ازاحفاد سید دلدار على هندى دانشمند و فقیه مشهور شیعه در دیار هند، در كتاب «على و الكعبه» كه در 44 صفحه چاپ شده است، از 22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مىكند كه تصریح كردهاند على (علیه السلام) در كعبه متولد شده است.
و هم مىگوید: علامه میرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه (از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «امیرالمؤمنین و الكعبه» در اثبات ولادت حضرت امیر در بیت الحرام را تالیف نموده كه در باب خود كتابى ابتكارى است. (1)
علامه امینى به تفصیل پیرامون ولادت على (علیه السلام) دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عالیقدر عامه حاكم نیشابورى در كتاب «مستدرك صحیحین» ج 3 ص 483 نقل مىكند كه گفته است: «اخبار به تواتر رسیده كه فاطمه دختر اسد، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه زائید.
و از كنجى شافعى دركتاب «كفایه» نقل كرده كه از طریق ابن نجار از حاكم نیشابورى روایت نموده كه گفته است: «امیر (2)به پیروى از وى، احمد بن عبدالرحیم دهلوى مشهوربه «شاه ولى الله» پدر عبدالعزیز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشریه» (3) در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته» نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد امیرالمؤمنین على را در درون كعبه زائید. آن حضرت درروز جمعه سیردهم ماه رجب سى سال بعد ار عام الفیل در كعبه متولد گردید، و هیچ كس جز او نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگردید».
شهاب الدین سید محمود الوسى صاحب تفسیر كبیر در كتاب شرح قصیده عینیة عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذیل این بیت قصیده او در مدح مولاى متقیان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة عندالبیت اذ وضعا
مىنویسد: «اینكه امیر كرم الله وجهه در خانه خدا متولد شده، در دنیا امرى مشهور، و در كتب فرقین سنى و شیعه ذكر شده است».
تا آنجا كه مىگوید: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله مسلمین است متولد گردد. سبحان من یضع الاشیاء فى مواضعها و هو احكم الحاكمین (4)
در تكمیل سخن نغز شهاب الدین دانشمند و مفسر بزرگ سنى مىگوئیم جالبتر اینكه امام ائمه مسلمین حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه» قبلههمه مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نیزدرمحراب مسجد كوفه خانه خدا ضربتخورد كه بر آثرآنبا فرق شكافته به افتخار شهادت نائل گردید. شیعیان جهان نیز این افتخار را یافتهاند كه چنین مولود مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمین و خلیفه بلافصل پیغمبر خاتم (صلى الله علیه و آله) بدانند.
در كعبه شد پدیدار و به محراب شد شهید نازم به حسن مطلع و حسن ختام
وى جلال الدین محمد دوانى فیلسوف مشهور درگذشته سال 908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شیعه شده است، در كتاب فارسى «نور الهدایه فى اثبات الولایه» مىنویسد: «این كه جمهور اهل سنت از میان تمام صحابه پیغمبر فقط به على (علیه السلام) «كرم الله وجهه» مىگویند (یعنى گرامى باد رخسار او) به دو علت است:
یكى این كه در میان صحابه تنها على (علیه السلام) بوده است كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نایستاد و كرنش نكرد، و دیگر این كه نشتهاند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (علیه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله (صلى الله علیه و آله) درا مىدید، ناگهان به احترام آن حضرت برمىخواست و اداى احترام مىكرد.
پیغمبر آینده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى نیستم براى من این طور از جا برخیزى، فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مىبینم،جنینى كه در شكم دارم طورى جابجا مىشود كه مرا ناگزیر مىسازد از جا بلند شوم!
فاطمه مادر على (علیه السلام) و دختراسد بن هاشم، یعنى دختر عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستین (5)كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب دیدند ناگهان ضلع بالاى حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف دیوار بهم آمد. (6) موضوع بلافاصله دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسید، و همه منتظر بودند ببینند سرانجام آن ماجراى شگفت انگیز چه خواهد بود.
همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم كسانى كه پیرامون كعبه گرد آمده بودند دیدند دیوار كعبه از همان جا بار دیگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بیرون آمد.
همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان دیگر برترى داد. زیرا هیچ زنى تا كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند.
ولى خداوند خانهاش را در اختیار من گذاشت تا فرزند خود را در آن جایگاه مقدس بزایم (7) سپس به خانه آمد. پیغمبر آینده اسلام كه از ماجرا اطلاع یافته بود، در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستین بارى كه چشم گشود، لحظهاى بود كه پیغمبر ضمن تبریك به زن عمویش نوزاد را از آغوش او گرفت و اولین نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله علیه و آله) بود.
پیغمبر صورت نوزاد را بوسید و نام او را «على» گذارد، و به عمو و زن عمویش مژده داد كه نوزاد، آیندهاى بس درخشان دارد.
به گفته شاعر:
صدف آسا جهان آفرینش درخشان گوهرى والا گهر زاد ز بعد قرنها گیتى هنر كرد كه اینسان قهرمانى باهنر زاد پدرها بعد از این هرگز نبینند كه دیگر مادرى اینسان پسر زاد فرى بر مادر نیكو سرشتش غزال ماده گوئى شیر نر زاد
پىنوشتها:
1- (الذریعه الى تصانیف الشیعه ج 2 ص 352)
2- (وقد تواتر الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.)
3- (تحفه اثنى عشریه كتابى بزرگ در در شیعه است، و هموطن او سید عالیقدر میر حامد حسین نیشابورى هندى كتاب باعظمت «عقبات الانوار» را در رد آن نوشت.)
4- (الغدیر ج 6 ص 22)
5- (كتاب نور الهدایه جلال الدین به ضمیمه شرح زندگانیاو تالیف نویسندهاین سطور به طبع رسیده است. به آنجا مراجعه شود.)
6- (این نقطه تا این اواخر در دیوار كعبه مشخص بود. بیشتر زائران شیعه هنگام طواف خانه كعبه چون به آن نقطه مىرسند كه هنوز هم علامتى دارد آن را مىبوسند.)
7- (راجع به ولادت على علیه السلام دركعبه و خانه خدا گذشته از «الغدیر» به كتب یاد شده متن هم مراجعه شود، و چه خوبست كه یكى از دانشمندان، آنها را در كتابى به فارسى و عربى منتشر سازد.)
تاریخ اسلام صفحه 72
على دوانى
|
حوادث و جریان های چند هفته اخیر در بحرین نشان داد که اکثریت شیعیان از اشرار هستند و فایده ای برای کشور بحرین ندارند لذا همگان باید دست در دست یکدیگر بدهند و در مقابل تحرکات آنان در بحرین بایستند. | ||
|
یك نویسنده عرب با اشاره به اعتراضهای مردمی در عربستان نوشت: هیچ گریزی جز فروپاشی و سقوط حكومت عربستان نیست؛اگر بسیاری فكر كنند كه این كار امروز بعید به نظر میرسد. این امر نزدیكتر از آن چیزی است كه همگان فكر میكنند. | ||
شناسنامه كتاب: سیره معصومان ج 3 ص 4 و ص 736
نویسنده: سید محسن امین
ترجمه على حجتى كرمانى
او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شیبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغیره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزیمة بن مدركة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است.
آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سیزده روز از ماه رجب مىگذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاریخ تولد آن حضرت، شب یكشنبه بیست و سوم رجب ذكر شده است و در روایتى دیگر تولد آن حضرت را در روز یكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشتسى سال از واقعه عام الفیل، ثبت كردهاند.برخى آن را بیست و نه سال پس از تولد خود پیامبر دانستهاند كه سى سال از آن ماجرا مىگذشته است.همچنین در این باره گفته شده كه آن حضرت بیست و هشتسال قبل از بعثت پیامبر، دوازده سال داشته و یا ده ساله بوده كه این قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفتهاند آن حضرت پیش از هجرت بیست و سه سال داشته ولى برخى دیگر گویند آن حضرت در آن هنگام بیست و پنجسال از عمرش مىگذشته است.
تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفید و سیره حلبیه على بن برهان الدین حلبى شافعى بر این مطلب تصریح شده است.در كتاب اخیر الذكر آمده است كه در سال سىام از ولادت پیامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنیا آمد.مفید در ارشاد گوید: پیش از على و پس از او، نوزاد دیگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و این امر اكرامى از جانب خداوند و تجلیلى براى بزرگداشتشخصیت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصیده عینیه عبد الباقى مىنویسد: مسئله تولد حضرت امیر كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شیعى بر آن تصریح شده است.سید حمیرى در این باره گوید:
مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جایى كه مرگ على هم در آنجا بود.
این زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند.
در شبى كه ستارههاى شوم و بد یمن پنهان و ستارههاى نیكبختى با ماه درخشان هویدا شدند.به دست نیامد در شكافتن قابلهها مانند او، مگر محمد پیامبر، پسر آمنه.
عبد الباقى عمرى در قصیده عینیه پرآوازهاش مىگوید:
تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندایى زیرا در بطن مكه و در میان خانه خدا زاده شدى
این مؤلف نیز در قصیدهاش سروده است:
در كعبه به دنیا آمدى و این برترى و فضیلتى است این فضیلتبدان مكان اختصاص دارد زیرا تو از این فضایل بىشمار دارى و نیازى به این فضیلت ندارى
مىگویند وقتى آن حضرت (ع) به دنیا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حیدر نام نهاد، چرا كه حیدر یكى از نامهاى شیر بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على نامیدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت همیشگى براى او پایدار بماند.
على (ع) خود در روز جنگ خیبر چنین سروده است:
من همانم كه مادرم مرا حیدر نامید كه همچون شیر بیشهها خشم و غضبى سخت دارم.
مؤلف نیز سروده است:
دختر لیث (اسد) ، مادرت تو را حیدر نامید پس درباره زیركى و بینش تو خطا نكرد كریمترین پدر، تو را على نام نهاد بدین امید كه شهرت و نام تو، تو را برترى مىبخشد.
چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنیت او به اسم بزرگترین فرزندش یعنى طالب بود.مادر آینده در قسمتى از این كتاب مفصلا به شرح زندگانى این شخصیتبزگر خواهیم پرداخت.دلیل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصیت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبتبه پیامبر اسلام (ص) سفارش كرده مىگوید: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمایت از) موحدى سفارش مىكنم كه پس از پدرش بىهمتاست.
همچنین در جاى دیگرى گفته است:
كسى را وصیت كردم كه كنیهاش طالب است یعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامىترین خویشان یعنى فرزند كسى كه از نزد ما غایب شده است و باز نمىگردد وصیت كردم.
وى با عبد الله، پدر پیامبر، برادر تنى بود و هر دو از یك پدر و یك مادر به دنیا آمدهاند.ابو طالب نیز در ابیاتى كه بعدا ذكر خواهد شد به این نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پیامبر كفالت آن حضرت را پذیرفت و به یارى و حمایت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پیغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركین قریش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قریش دور نگاه داشت و به سبب حمایتش از پیامبر، به رنج و درد و بلایى سخت مبتلا شد با این حال بر یارى پیامبر و رسیدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پیش گرفت.به طورى كه مردان قریش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حیات گفت.پس از مرگ او بود كه پیامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هیچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زیرا اگر چنین كرده بود، نمىتوانست از دعوت برادرزاده خود پشتیبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خویش نیز بارها بر راستى دعوت پیامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابیات زیر از همان نمونه مىتواند باشد.
مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگویى همانا راست گفتى و قبل از این نیز در میان ما امین شمرده مىشدى همانا دانستم كه آیین محمد از بهترین دینهاى مردمان است
همچنین ابو طالب در شعر زیر كه پیامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غیر مسلمان را توان این گونه گفتار نیست.وى سروده است:
و او را یارى كنیم تا در كنارش از پا نیفتیم و از فرزندان و خانمان خود دست مىكشیم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مىكنند فریادرس یتیمان و پناه درویشان و بیچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مىبرند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بین نمىبرد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نیست آیا ندانستید كه پسر مادر نزد ما دروغگو نیست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمىشود
در جاى دیگرى گفته است:
همانا خداوند پیامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامىترین مخلوق خداوند در بین مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پیامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام این پیامبر (محمد) است
و در بیت دیگرى سروده است:
این ستمى است كه پیامبرى براى خواندن مردم به هدایت آمده؟ و این امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است
و در بیت دیگرى چنین گفته است:
آیا ندانستید كه ما محمد را پیامبرى یافتیم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود
و از اشعاد اوست كه مىگوید:
پیامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مىرسد پس كسى بدن سخن اقرار كرد پشیمان نخواهد شد
وى در جاى دیگرى گفته است:
یا به كتاب عجیبى كه نازل شده است ایمان آرید بر پیامبرى همچون موسى یا مانند ذوالنون
و نیز در شعر دیگر خود چنین سروده است:
پیامبر فرستاده خدا را یارى كردم كسى كه چهره سفیدش، همچون نورهاى رخشندهاى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مىكنم و به حمایت او برمىخیزم همچون حمایت پشتیبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است
از دیگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فریفتن جعفر و یاران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مىگوید:
اى كاش مىدانستم كه (مقام) جعفر در میان مردم چگونه است؟ و نیز مىدانستم (مقام) عمرو و خویشان مخالف با پیامبر چگونه است؟
صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: اولین نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پیغمبر (ص) نماز مىخواند و على بن ابیطالب (ع) نیز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نیز با او بود، به على نزدیك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمویت نماز بخوان.هنگامى كه پیامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پیشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسیار بازگشت و مىگفت:
همانا على و جعفر مورد اعتماد و امین منند در مواقع سختیها و پریشانیهاى روزگار سوگند به خدا از یارى پیامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از یارى او فروگذارى مىكند شما دو تن بى یاور مگذارید او را و پسر عمویتان را یارى كنید كه عموى شما، از میان سایر عموهایتان، از پدر و مادر من بوده است
این اولین نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نیز از این واقعه در كتاب الاوائل یاد كرده است.از على (ع) روایتشده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمویتباش كه از هر دشوارى زود هنگام و دیر هنگامى در امان مىمانى. آن گاه به من گفت:
اعتماد و امنیت در همراهى با محمد است پس با دو دستخود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار
همچنین ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بیت مورد خطاب قرار مىدهد و مىگوید:
ابو یعلى!بر دین احمد (پیامبر) بردبارى پیشه كن و آشكار كننده دین باش، آنگاه توفیق صابر بودن را یافتهاى
و بیت زیر از جمله ابیات مشهور ابو طالب است.
تویى محمد، پیامبر هستى از همگان برتر و درخشانتر و سیادت داده شده هستى
اشعار فراوان دیگرى نیز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در این كتاب باعث اطاله كلام خواهد شد.با این وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پیوسته پافشارى مىكنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از این دنیا رختبر بسته است و دلیل آنها بر این گفته روایاتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.
نگارنده در یكى از قصاید خود، درباره ابو طالب چنین سروده است:
پدرش (پدر على (ع) ) پشتیبان دین پیامبر و مدافع او بود و اگر وجود او نبود رایت دین در جهان منتشر نمىشد. اسلام او پنهانى بود و اگر امكان داشت او در زمانى دیگر اسلام خود را آشكار مىكرد همانا كیش احمد (محمد (ص) ) از بهترین دینهاى مردم است دانستم كسى است كه پیامها و اندرزها را با خود آورده است. او دین خود را پنهان مىكرد تا بتواند پیامبر را یارى كند و اگر روزى دین خود را آشكار مىكرد این امكان از او سلب مىشد جعفر را فراخواند و به او گفت در كنار پسر عمویتباش آنگاه كه نماز ظهر و عصر را اقامه مىكند.
مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستین زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پیمان زناشویى بست و همین زن، مادر دیگر فرزندان ابو طالب است.این زن به منزله مادرى مهربان براى پیامبر به حساب مىآمد. محمد در دامان او پرورش یافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مىكرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مىداشت و در رسیدگى به محمد، تلاش و كوشش بیشترى از خود نشان مىداد.حاكم در مستدرك روایت مىكند كه فاطمه در زمان پیغمبر اسلام (ص) در مرتبهاى بزرگ از ایمان جاى داشت.وى در گرایش به اسلام پیشى جست و به مدینه هجرت كرد و چون وفات یافت، پیامبر او را در پیراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسیدند، پیامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابید و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقین خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: یا رسول الله (ص) !امروز دیدیم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پیش از این براى كس دیگرى چنین نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.یا در برخى دیگر از روایات گفته شده است تا این لباس براى او در روز قیامت، امان باشد.یا بنا بر روایت دیگرى فرمود: این لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمینى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانیدم تا خداوند بر او گشایش قرار دهد و او را از فشار قبر، ایمن كند.این زن از بهترین آفریدههاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نیك رفتارترین كس نسبتبه من به شمار مىآمد.
حاكم در مستدرك از سعید بن مسیب از على بن حسین از پدرش از جدش على بن ابى طالب روایت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنیا را وداع گفت، پیامبر او را در پیراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبیر بر او گفت. (1) و در قبر فاطمه فرود آمد و به كنارههاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشادهتر مىساخت.
پیامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بیرون آمد، در حالى كه دیدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مىكرد.عمر به او گفت: یا رسول الله!براى این زن كارهایى كردى كه براى كس دیگرى نكرده بودى.فرمود این زن پس از مادرم كه مرا زایید، مادر من به حساب مىآمد.ابو طالب كار مىكرد و سفره غذا مىگسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مىآورد.آن گاه این زن سهم هر یك از ما را تقسیم مىكرد و من براى گرفتن غذا، بار دیگر بازمىگشتم.این زن فرزندى به نام طالب به دنیا آورد.این طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ایشان را ناپسند مىداشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نیست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقیل و جعفر و على فرزندان دیگر فاطمهاند كه هر كدام از دیگرى ده سال بزرگترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنیا آورد.على (ع) و برادرانش نخستین هاشمیانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نیز در این باره در قصیدهاى مىگوید:
مادر او (على) فاطمه است و این زن با مهربانیها و دلسوزیهایش براى احمد (پیامبر) به منزله مادر و شفیق او بود.
پیامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحتبه سر مىبرد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند.
فاطمه در مكه به پیامبر گروید و آن گاه به یثرب (مدینه) هجرت كرد و هیچ گاه شك و گمان، ایمان او را دستخوش آلودگى نساخت.
بهترین مخلوق خداوند یعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابید.
محمد به آن زن سخن استوارى تلقین كرد تا با آن در روز قیامت، گاهى كه خلایق همه محشور مىشوند، از سختى آن روز نجات یابد.
على در دامن بهترین پدر و كریمترین مادر رشد كرد و از این روست كه قبیله عدنان مرتبتبلندى یافت و بر قبیله فهر افتخار كرد.
این زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترین شاخه درختى بودند كه ریشهاش هاشم موسوم به عمرو بود.
على از كسى همچون شیبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمىخاست، پرتو رخشنده این نسب او را بر جایش مىنشاند.
آن حضرت را به دو كنیه ابو الحسن و ابو الحسین نامیدهاند.امام حسن (ع) در حیات پیامبر پدرش را با كنیه ابو الحسین و امام حسین (ع) او را با كنیه ابو الحسن مىخواندهاند.پیامبر نیز وى را با هر دوى كنیهها خطاب مىكرده است.چون پیامبر وفات یافت على (ع) را به این دو كنیه صدا مىكردند.یكى دیگر از كنیههاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پیامبر برگزیده و بر وى اطلاق كرده بود.
در استیعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدینه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گویى.سهل پرسید: چه بگویم؟گفت: باید على را با كنیه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پیامبر كسى على را بدین كنیت، نامگذارى نكرده است.پرسید: چگونهاى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بیرون آمد و در حیاط مسجد دراز كشید و به خواب رفت.پس از او، پیغمبر (ص) پیش فاطمه آمد و از او پرسید: پسر عمویت كجاست؟فاطمه گفت: اینك او در مسجد آرمیده است.پیامبر به صحن مسجد آمد و على را دید كه ردایش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پیامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشین اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پیامبر كسى او را بدین نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هیچ اسمى از این نام دوست داشتنىتر نیست.»
نسایى در خصایص از عمار بن یاسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابیطالب (ع) در غزوه عشیره از قبیله ینبع با یكدیگر بودیم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتادیم تا آنكه در زیر سایه نخلها و روى زمین خاكى و بى گیاه آرمیدیم.سوگند به خدا كه جز پیامبر كسى ما را از خواب بیدار نكرد.او با پایش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمینى خاكى دراز كشیده بودیم، به خاك آلوده شدیم.در آن روز بود كه پیغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پیامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»
البته ممكن است كه این واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روایتى دیگر آمده است: چون پیامبر على را در سجده دید در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و یا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنین كن».
همچنین گفته شده است پیامبر با چنین كنیهاى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستین كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تویى.
على (ع) ، این كنیه را از دیگر كنیهها بیشتر خوش مىداشت.زیرا پیامبر وى را با همین كنیه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى امیه و دیگران، بر آن حضرت به جز این كنیه نام دیگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقیر و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همین كنیه بود.دشمنان على، به سخنگویان دستور داده بودند تا با ذكر كنیه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و این كنیه را براى او عیب و نقصى قلمداد نمایند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گویا كه ایشان با استفاده از این عمل، لباسى پر زیب و آرایه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابیه بر پیروان امیر المؤمنین (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه این نام، تنها بر شیعیان على (ع) اختصاص یافت.
كمیت مىگوید:
گفتند رغبت و دین او ترابى است من نیز به همین وسیله در بین آنان ادعا كنم و به این لقب مفتخر مىشوم.
هنگامى كه كثیر غرة گفت: جلوه آل ابو سفیان در دین روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، یزید بن عبد الملك به او گفت: نفرین خدا بر تو باد! آیا ترابى و عصبیت؟!در این باره مؤلف در قصیدهاى سروده است:
به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در این دو فرزند به جاى ماند پیامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عیب مىشمردند و حال آنكه براى تو این كنیه افتخارى بود
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنویسد: لقب على (ع) ، مرتضى، حیدر، امیر المؤمنین و انزع (و یا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ریخته باشد.) و بطین (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخیر خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبیله بنى ضبه از سپاه عایشه بیرون آمد و گفت:
ما قبیله بنى ضبه دشمنان على هستیم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پیامبر شهسوار جنگها بود من نیز نسبتبه تشخیص برترى على نابینا و كور نیستم اما من به خونخواهى عثمان پرهیزگار آمدهام زیرا ولى، خون ولى را طلب مىكند
و مردى از قبیله ازد در روز جمل چنین سرود:
این على است و وصیى است كه پیامبر در روز نجوة با او پیمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و این گفته را افراد آگاه در خاطر سپردهاند و اشقیا آن را فراموش كردهاند
زحر بن قیس جعفى در روز جمل گفت:
آیا باید با شما جنگ كرد تا اقرار كنید كه على در بین تمام قریش پس از پیامبر برترین كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زینت داده و او را ولى نامیده است و دوست، پشتیبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پیرو فرمان گمراهى دیگر است
زحر بن قیس نیز بار دیگر چنین سروده است:
پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پیامآورى و پس از او خلیفه ما كسى كه ایستاده و كمك شده است منظور من على وصى پیامبر است كه سركشان قبایل با او در جنگ و ستیزند
این زحر در جنگ جمل و صفین با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسین (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.
كمیت مىگوید:
كثیر نیز مىگوید: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دینها
همچنین آن حضرت به نام پادشاه مؤمنین و پادشاه دین (2) نیز ملقب بوده است.
روایت كردهاند كه پیامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دینى و مال پادشاه ظلمت و تاریكى است.
در روایت دیگرى آمده است: این (على) پادشاه مؤمنان و پیشواى كسانى است كه در روز قیامتبا چهرههایى نورانى در حجلهها نشستهاند.
ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعیم در حلیة الاولیا این دو روایت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى یعسوب ذكر شده و آمده است×.على (ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.یعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجویند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سیادت دارد.
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى (رض) بوده است.
همچنین در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن ثابتبوده است.در اینجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفین، نجاشى و اعور شنى و كسان دیگرى غیر از این دو تن بودهاند.
سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است: نقش انگشترى آن حضرت عبارت«خداوند فرمانروا، على بنده اوست» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنین وى مىنویسد: آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسین (ع) نیز چنین مىكردهاند.
ابو الحسن على بن زید بیهقى معروف به فرید خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاریخ حكماى اسلام مشهور است در ذیل شرح زندگانى یحیى نحوى دیلمى ملقب به بطریق، چنین مىگوید: «یحیى فیلسوف و ترساكیش بود و عامل امیر المؤمنین (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بیرون براند.یحیى نیز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفیه، به فرمان على (ع) امان نامهاى براى یحیى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكیم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقیع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت«الله الملك و على عبده» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى این مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى این عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بیهقى این توقیع به دستحضرت نوشته شده است و بعید نیست كه گفته بیهقى متینتر باشد.»
همچنین احتمال دارد كه آن حضرت نامهها را چنین امضا مىكرده و سپس همان عبارت را بر نگین انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گوید: «اسندت ظهرى الى الله» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگین آن حضرت بوده است.عدهاى دیگر نقش نگین آن حضرت را«حسبى الله»ذكر كردهاند.كفعمى نیز در مصباح گوید: نقش نگین انگشترى آن حضرت«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعید نیست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.
نخستین همسر آن حضرت، حضرت فاطمه (ع) دخت گرامى پیامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قید حیات به سر مىبرد با كس دیگرى پیمان زناشویى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربیع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زینب دختر پیغمبر بود ازدواج كرد.ام البنین دختر حزام بن دارم كلابیه، زن دیگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنین، آن حضرت با لیلى دختر مسعود بن خالد النهشلیة تمیمه دارمیه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عمیس خثعمى پیمان زناشویى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابیطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنیا رفت، على (ع) او را به همسرى خویش گرفت.یكى دیگر از همسران امیر المؤمنین (ع) ام حبیب دختر ربیعه تغلبیه و موسوم به صهبا بوده است.این زن از قبیله«سبى»بود كه خالد بن ولید در عین التمر بر آنها حمله برده و ایشان را به اسیرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قیس بن مسلمه حنفى و یا به قولى دیگر خولة دختر ایاس از دیگر زنان آن حضرت بوده است.همچنین على (ع) با ام سعد یا ام سعید دختر عروة بن مسعود ثقفى و نیز مخباة دختر امرى القیس بن عدى كلبى پیمان زناشویى بست.
مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بیست و پنج تن رسانده است.شیخ مفید در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عدهاى از علماى شیعه گویند كه فاطمه پس از وفات پیامبر (ص) جنینى كه پیامبر او را محسن نامیده بود سقط كرد.بنابر قول این عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بودهاند.
ابن اثیر گوید: محسن در كودكى وفات یافته است.آیا این محسن كه ابن اثیر از او نام برده غیر از آن محسنى است كه مفید از آن یاد كرده؟مسعودى و شیخ مفید فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان دیگرى همچون محمد اوسط و ام كلثوم صغرا بنت صغیر (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امیر المؤمنین (ع) اضافه كردهاند.
اما با توجه به گفتارها و نوشتارهایى كه از مورخان و علماى نسابه در دست داریم، چنین مىنماید كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بودهاند و شاید علت این رقم زیاد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر یك از فرزندان را، جداگانه براى دو فرزند ثبت مىكردهاند.در حالى كه این دو اسم و لقب بر یك تن اطلاق مىشده است.نام اولاد امیر المؤمنین على (ع) به شرح زیر ذكر شده است:
1.حسن
2.حسین.
3.زینب كبرا
4.زینت صغرا.
كه كنیه او كلثوم است.شیخ مفید گوید: مادر این چهار تن فاطمه بتول دختر پیامبر بزرگ اسلام بوده است.
5.ام كلثوم كبرا (ابن اثیر نام وى را با زینب كبرا آورده است.) مسعودى مىنویسد: مادر حسن، حسین، محسن، ام كلثوم كبرا و زینب كبرا، حضرت فاطمه زهرا دختر پیغمبر اسلام (ص) است.
مىتوان میان قول مفید كه زینب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر كرده و نظر ابن اثیر و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا نامیدهاند، جمع به عمل آورد و به این ترتیب كه نام وى به نسبت زینب كبرا، زینب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا كه بعدا نام او را ذكر خواهیم كرد و از مادرى غیر از حضرت فاطمه به دنیا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.
6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شیخ مفید و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى كربلا بودهاند.مادر این چهار تن ام البنین كلابى است كه مسعودى وى را ام البنین دختر حزام وحیدیة معرفى كرده و عثمان را در شمار این چهار تن ذكر نكرده است.
11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفیه كه مادر وى خوله حنفى بوده است.
12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشتهاند كه ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنین برمىآید كه این هر دو، نام یك تن باشد.
13.عبد الله و عبید الله كه هر دو در كربلا به شهادت رسیدهاند.مادر این دو تن لیلى دختر مسعود نهشیلى است.
14.یحیى كه مادر وى اسماء بنت عمیس است.
15، 16.عمر و رقیه كه دوقلو بودهاند.مادر این دو ام حبیب، صهبا، دختر ربیعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنجسال زندگى كرد.
17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ایشان ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شیخ مفید و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و رملة بسنده كردهاند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساختهاند.
20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و شیخ مفید و مسعودى متذكر نام او نشدهاند.
21.ام هانى، 22.میمونه، 23.زینب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده است كه مادر وى (زینب صغرا) ام ولد (كنیز) بوده و در خانه محمد بن عقیل بن ابیطالب به سر مىبرده است.
24.رملة صغرا، شیخ مفید و مسعودى از او نام نبردهاند.
25.رقیه صغرا، مسعودى از او یادى نكرده است.
26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خدیجه، 29.ام الكرام، مسعودى گوید ام الكرام همان فاطمه است.
30.ام سلمه، 31.ام ابیها، مسعودى از او یاد كرده است.
32.جمانة مكناه به ام جعفر.
33.نفیسه، درباره نام مادر او پراكندهگویى كردهاند.
پىنوشتها:
1. از این روایت مىتوان پى برد كه در نماز میت كه براى شخص ارجمندى گزارده مىشود، مستحب است از تعداد واجب تكبیر، بیشتر گفت.چنانچه در نماز میتى كه براى حمزه گزارده شد، نیز همین عمل تكرار شد.-م.
2. یعسوب المؤمنین و یعسوب الدین.-م.
آن حضرت در سال 40 ه و در ماه رمضان در شب نوزدهم، شب چهارشنبه ضربتخورد و در شب جمعه، شب بیست و یكم، به شهادت رسید.این قول در میان ما معروف است و شیعه تا امروز بدان عمل مىكند.طبرى و ابن اثیر روایت كردهاند كه آن حضرت در شب جمعه نوزدهم رمضان، ضربتخورد و در شب یكشنبه وفات یافت.عمر آن حضرت شصت و سه سال بوده است. حاكم در مستدرك از محمد بن حنفیه روایت كرده است.یا شصت و چهار یا شصت و پنجساله بود كه ده یا دوازده سال آن پیش از بعثت رسول خدا (ص) و بیست و سه سال آن در معیت آن حضرت (ص) پس از بعثت، سیزده سال در مكه و ده سال در مدینه، و سى سال آن پس از وفات پیغامبر اسلام (ص) بوده است.البته اقوال دیگرى درباره سن آن حضرت نیز گفته شده است.حاكم در مستدرك از جعفر بن محمد از پدرش نقل كرده كه على (ع) در پنجاه و شتسالگى به شهادت رسید.
قول اول و سوم، مشهورترین قولهاست.ابن شهر آشوب در مناقب گوید: «آن حضرت در اثر ضربتى كه در مسجد كوفه خورد، در وقت تنویر، شب جمعه، نوزدهم ماه رمضان، مجروح شد و دو روز همچنان زنده بود تا یك سوم از شب، سپس وفات یافت.وى بنابر روایتحضرت صادق (ع) در وقت وفات شصت و پنجسال و بنابر روایت عامه شصت و سه سال داشت.
حاكم در مستدرك به سند خود از عبد الرحمن بن ابو لیلى نقل كرده است: على (ع) در روز جمعه هفدهم ماه رمضان سال 40 مضروب شد.و او در آن هنگام شصت و سه یا شصت و چهار سال داشت.
همچنین حاكم به سند خود از ابو بكر بن ابى شیبه نقل كرده است: «على بن ابیطالب (ع) در سال 40 هجرى در سن شصت و سه سالگى وفات یافت.وى در روز جمعه بیست و یكم ماه رمضان ضربتخورد و در روز یكشنبه رحلتیافت و در كوفه به خاك سپرده شد.
مدت خلافت آن حضرت، پنجسال و چهار ماه یا سه ماه كمتر بود.زیرا چنان كه گفته شد، مردم در بیست و پنجم ذى الحجه سال 35 ه با وى دستبیعت دادند.حاكم در مستدرك از عبد الرحمن بن ابو لیلى روایت كرده است: «مدت خلافت آن حضرت، پنجسال به جز سه ماه بود».سپس از ابو بكر بن ابى شیبه نقل كرده است كه گفت: على بن ابیطالب (ع) پنجسال خلافت كرد.گویا این روایت مبنى بر تسامح است.

مقدمه: امامتیكى از مسائل مهم اسلام است قرآن مجید در آیات متعدد به بیان ویژگیهاى امام پرداخته است مقاله حاضر در این زمینه تقدیم مىگردد.
و اما اینكه بعضى گفتهاند: مراد از كلمات جمله!(قال انى جاعلك للناس اماما)تا آخرآیات است، تفسیرى است كه نمىشود بان اعتماد كرد، براى اینكه از اسلوب قرآنى هیچ سابقهندارد، و معهود نیست كه لفظ كلمات را بر جملاتى از كلام اطلاق كرده باشد.
(انى جاعلك للناس اماما)امام یعنى مقتدا و پیشوائى كه مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و
كردارش پیرویش كنند، و بهمین جهت عدهاى از مفسرین گفتهاند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبى نیز كسى است كه امتش در دین خود بوى اقتداء میكنند، همچنانكه خداى تعالى فرموده:
(و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله، ما هیچ پیامبرى نفرستادیم مگر براى این كه باذن اوپیروى شود) (1) ، و لكن این تفسیر در نهایت درجه سقوط است.
به چند دلیل، اول اینكه كلمه: (اماما)مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه(جاعلك)است و اسم فاعل اگر بمعناى گذشته باشد عمل نمیكند و مفعول نمىگیرد، وقتى عملمیكند كه یا بمعناى حال باشد و یا آینده و بنا بر این قاعده، جمله(انى جاعلك للناس اماما)
وعدهاى است بابراهیم ع كه در آینده او را امام میكند و خود این جمله و وعده از راهوحى بابراهیم(ع)ابلاغ شده، پس معلوم مىشود قبل از آنكه این وعده باو برسد، پیغمبر بوده كهاین وحى باو شده، پس بطور قطع امامتى كه بعدها باو میدهند، غیر نبوتى است كه در آن حال داشته، (این جواب را بعضى دیگر از مفسرین نیز گفتهاند).
............................................
1 - سوره نساء آیه 64
(معنى"امامت"و بیان اینكه امامت ابراهیم(ع)غیر نبوت او بوده)دوم اینكه ما در آغاز گفتار گفتیم: كه قصه امامت ابراهیم در اواخر عمر او و بعد از بشارتباسحاق و اسماعیل بوده، ملائكه وقتى این بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاككنند، در سر راه خود سرى بابراهیم(ع)زدهاند و ابراهیم در آن موقع پیغمبرى بود مرسل، پسمعلوم میشود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتیجه پس امامتش غیر نبوتش بوده است.
و منشا این تفسیر و تفاسیر دیگر نظیر آن، اینست كه الفاظى كه در قرآن شریف هست درانظار مردم مبتذل و بى ارج شده، چون در اثر مرور زمان زیاد بر زبانها جارى شده، خیال كردهاندكه معناى همه را میدانند، و همین خیال باعثشده بر سر آنها ایستادگى و دقت نكنند.
یكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتیم مفسرین آن را همه جا و بطور مطلق بمعناىنبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كردهاند، در حالیكه چنین نیست و اشكالش را فهمیدى.
بعضى دیگر از مفسرین آن را بمعناى خلافت و یا وصایت و یا ریاست در امور دین و دنیاگرفتهاند - و هیچ یك از اینها نبوده - براى اینكه معناى نبوت اینستكه شخصى از جانب خدااخبارى را تحمل كند و بگیرد، و معناى رسالت هم اینستكه بار تبلیغ آن گرفتهها را تحمل كند.
و تقدم و مطاع بودن نمیتواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باین معنا استكه اوامر و نظریههاى او را اطاعت كنند، و این از لوازم نبوت و رسالت است.
و اما خلافت و همچنین وصایت معنائى نظیر نیابت دارد و نیابت چه تناسبى با امامت
میتواند داشته باشد؟و اما ریاست در امور دین و دنیا آن نیز همان معناى مطاع بودن را دارد، چونریاست بمعناى اینستكه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد.
پس هیچ یك از این معانى با معناى امامت تطبیق نمیكند، چون امامت باین معنا است كهشخص طورى باشد كه دیگران از او اقتداء و متابعت كنند، یعنى گفتار و كردار خود را مطابقگفتار و كردار او بیاورند و با این حال دیگر چه معنا دارد كه به پیغمبرى كه واجب الاطاعه و رئیساست، بگویند: (انى جاعلك للناس نبیا، من مىخواهم تو را پیغمبر كنم و یا مطاع مردم سازم، تاآنچه را كه با نبوت خود ابلاغ مىكنى اطاعت كنند، و یا مىخواهم تو را رئیس مردم كنم، تا در امردین امر و نهى كنى، و یا مىخواهم تو را وصى یا خلیفه در زمین كنم، تا در میان مردم درمرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟.
پس امامت بمعناى هیچ یك از این كلمات نیست، و چنان هم نیست كه همه آن كلمات براىخود معنائى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنائى نداشته و صرفا عنایتى لفظى و تفننىدر عبارت باشد، چون صحیح نیست به پیغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود:
من تو را بعد از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و یا هر عبارت دیگرى كه اینمعنا را برساند، هر چند كه عنایت لفظى در كار باشد براى اینكه محذورى كه گفتیم با این حرفهابرطرف نمىشود، و عنایت لفظى اشكال را رفع نمیكند و مواهب الهى صرف یك مشت مفاهیملفظى نیست، بلكه هر یك از این عناوین عنوان یكى از حقایق و معارف حقیقى است و لفظامامت از این قاعده كلى مستثنى نیست، آن نیز یك معناى حقیقى دارد، غیر حقایق دیگرى كهالفاظ دیگر از آن حكایت مىكند.
(حقیقتى كه در تحت عنوان"امامت"است)
حال ببینیم آن حقیقت كه در تحت عنوان امامت است چیست؟(در قرآن"امامت"و"هدایت"با هم آورده شدهاند)نخست باید دانست كه قرآنكریم هر جا نامى از امامت مىبرد، دنبالش متعرض هدایت میشود، تعرضى كه گوئى میخواهد كلمهنامبرده را تفسیر كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهیم مىفرماید: (و وهبنا له اسحقو یعقوب نافلة، و كلا جعلنا صالحین، و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، ما بابراهیم، اسحاق را دادیم، وعلاوه بر او یعقوب هم دادیم، و همه را صالح قرار دادیم، و مقرر كردیم كه امامانى باشند بامر ماهدایت كنند). (1) و نیز مىفرماید: (و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا، و كانوا بایاتنا یوقنون، و ما از ایشان امامانى قرار دادیم كه بامر ما هدایت مىكردند، و این مقام را بدان جهتیافتند كهصبر مىكردند، و بایات ما یقین میداشتند). (2)
............................................
1 - سوره انبیاء آیه 73
2 - سوره سجده آیه 24
كه از این دو آیه بر مىآید وصفى كه از امامت كرده، وصف تعریف است و میخواهد آنرابمقام هدایت معرفى كند از سوى دیگر همه جا این هدایت را مقید بامر كرده، و با این قید فهماندهكه امامت بمعناى مطلق هدایت نیست، بلكه بمعناى هدایتى است كه با امر خدا صورت مىگیرد واین امر هم همانست كه در یكجا در بارهاش فرموده: (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له كن فیكون، فسبحان الذى بیده ملكوت كل شىء، امر او وقتى اراده چیزى كند تنها همین است كه بان چیزبگوید بباش، و او هستشود، پس منزه استخدائیكه ملكوت هر چیز بدست او است)، (1) و نیزفرموده: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر: امر ما جز یكى نیست آنهم چون چشم بر هم زدن). (2) و انشاء الله بزودى در تفسیر این آیه بیان خواهیم كرد كه: امر الهى كه آیه اول آنرا ملكوتنیز خوانده، وجه دیگرى از خلقت است كه امامان با آن امر با خداى سبحان مواجه میشوند، خلقتى است طاهر و مطهر از قیود زمان و مكان، و خالى از تغییر و تبدیل و امر همان چیزیست كهمراد بكلمه(كن)آنست و آن غیر از وجود عینى اشیاء چیز دیگرى نیست، و امر در مقابل خلقیكى از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است كه محكوم به تغیر و تدریج و انطباق برقوانین حركت و زمان است، ولى امر در همان چیز، محكوم باین احكام نیست، این بود اجمالى ازمعناى امر، تا انشاء الله تفصیلش در آینده بیاید.
(تفاوت میان هدایت امام و سایر هدایتها)
و كوتاه سخن آنكه امام هدایت كنندهاى است كه با امرى ملكوتى كه در اختیار دارد هدایتمىكند، پس امامت از نظر باطن یك نحوه ولایتى است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدایتشچون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائى از طریق نصیحت و موعظه حسنه وبالاخره صرف آدرس دادن نیست، بلكه هدایت امام دستخلق گرفتن و براه حق رساندن است.
قرآن كریم كه هدایت امام را هدایت بامر خدا، یعنى ایجاد هدایت دانسته، در باره هدایتانبیاء و رسل و مؤمنین و اینكه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، مىفرماید: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه لیبین لهم، فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء، هیچ رسولى نفرستادیم مگر بزبان قومش تا برایشان بیان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهدهدایت، و هر كه را بخواهد گمراه كند.) (3) و در باره راهنمائى مؤمن آل فرعون فرموده!(و قال الذى آمن: یا قوم اتبعون اهدكم سبیلالرشاد، و آنكس كه ایمان آورده بود بگفت: اى قوم!مرا پیروى كنید تا شما را براه رشد رهنمونشوم) (4) و نیز در باره وظیفه عموم مؤمنین فرموده: (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فى
............................................
1 - سوره یس آیه 82 - 83
2 - سوره قمر آیه 50
3 - سوره ابراهیم آیه 4
4 - سوره مؤمن آیه 38
الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون؟چرا از هر فرقه طائفهاى كوچ نمىكنند، تادر غربت تفقه در دین كنند، و در نتیجه وقتى بسوى قوم خود بر مىگردند ایشانرا بیم دهند، باشد كهقومش بر حذر شوند) (1) كه بزودى این تفاوت كه گفتیم میان دو هدایت هست، با بیان بیشتر وروشنترى روشن مىگردد پس دیگر كسى نگوید چرا امر در آیه 73 انبیاء و 23 سجده را بمعناىارائه طریق نگیریم براى اینكه ابراهیم ع در همه عمر این هدایت را داشت.
(صبر و یقین، براى موهبت امامت معرفى شده است)مطلب دیگریكه باید تذكر داد این است كه خداى تعالى براى موهبت امامتسببى معرفىكرده، و آن عبارتست از صبر و یقین و فرموده: (لما صبروا و كانوا بایاتنا یوقنون)الخ، كه بحكماین جمله، ملاك در رسیدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در این آیه، صبر مطلق آمده، و در نتیجه مىرساند كه شایستگان مقام امامت در برابر تمامى صحنههائیكه براىآزمایششان پیش مىآید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر مىكنند، در حالیكه قبلاز آن پیشامدها داراى یقین هم هستند.
حال باید ببینیم این یقین چه یقینى است؟و چون سراغ آنرا از قرآن مىگیریم، مىبینیم درباره همین ابراهیمى كه در آخر بمقام امامتش رسانیده، مىفرماید: (و كذلك نرى ابراهیم ملكوتالسموات و الارض و لیكون من الموقنین، و ما این چنین ملكوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشاندادیم، تا چنین و چنان شود، و نیز از موقنان گردد) (2) و این آیه بطوریكه ملاحظه مىفرمائید، بظاهرش مىفهماند كه نشان دادن ملكوت بابراهیم مقدمه بوده براى اینكه نعمتیقین را بر اوافاضه فرماید، پس معلوم میشود یقین هیچ وقت از مشاهده ملكوت جدا نیست، همچنانكه از ظاهرآیه(كلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، نه، اگر شما به علم یقین میدانستید حتما دوزخ رامیدیدید) (3) و آیات: (كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا یكسبون، كلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون - تا آنجا كه مىفرماید كلا ان كتاب الابرار لفى علیین، و ما ادریك ما علیون كتاب مرقوم، یشهدهالمقربون، نه، اینها همه بهانه است علت واقعى كفرشان این است كه اعمال زشتشان بر دلهاشانچیره گشت، نه، ایشان امروز از پروردگار خود در پس پردهاند، - تا آنجا كه مىفرماید: نه، بدرستیكه كتاب ابرار در علیین است، و تو نمىدانى علیین چیست؟كتابى است نوشته شده، كهتنها مقربین آن را مىبینند). (4) این معنا استفاده مىشود، چون این آیات دلالت دارد بر اینكه مقربینكسانى هستند كه از پروردگار خود در حجاب نیستند، یعنى در دل، پردهاى مانع از دیدنپروردگارشان ندارند، و این پرده عبارتست از معصیت و جهل، و شك، و دلواپسى، بلكه آنان اهل
............................................
1 - سوره توبه آیه 122
2 - سوره انعام آیه 75
3 - سوره تكاثر آیه 6
4 - سوره مطففین آیه 14 - 21
یقین بخدا هستند، و كسانى هستند كه علیین را میبینند، همچنانكه دوزخ را مىبینند.
و سخن كوتاه اینكه امام باید انسانى داراى یقین باشد، انسانى كه عالم ملكوت برایشمكشوف باشد، و با كلماتى از خداى سبحان برایش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت كهگفتیم: ملكوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحیه باطن این عالم.
(باطن دلها و اعمال و حقیقت آن بر امام مكشوف است)و با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبى مىفهمیم كه جمله: (یهدون بامرنا)دلالتى روشندارد، بر اینكه آنچه كه امر هدایت متعلق بدان مىشود، عبارتست از دلها، و اعمالى كه بفرمان دلهااز اعضاء سر مىزند، پس امام كسى است كه باطن دلها و اعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضراست، و از او غایب نیست، و معلوم است كه دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات داراى دوناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال براى امام حاضر است، لا جرم امامبتمامى اعمال بندگان چه خیرش و چه شرش آگاه است، گوئى هر كس هر چه میكند در پیش روىامام میكند.
و نیز امام مهیمن و مشرف بر هر دو سبیل، یعنى سبیل سعادت و سبیل شقاوت است، كهخداى تعالى در این باره مىفرماید: (یوم ندعوا كل اناس بامامهم، روزى كه هر دسته مردم را باامامشان مىخوانیم)، (1) كه بزودى در تفسیرش خواهد آمد، كه منظور از این امام، امام حق است، نهنامه اعمال، كه بعضىها از ظاهر آن پنداشتهاند.
پس بحكم این آیه امام كسى است كه در روزى كه باطنها ظاهر مىشود، مردم را بطرفخدا سوق مىدهد، همچنانكه در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را بسوى خدا سوق مىداد، و آیه شریفهعلاوه بر این نكته این را نیز مىفهماند: كه پست امامت پستى نیست كه دورهاى از دورههاىبشرى و عصرى از آن اعصار از آن خالى باشد بلكه در تمام ادوار و اعصار باید وجود داشته باشد، مگر اینكه نسل بشر بكلى از روى زمین برچیده شود، خواهى پرسید: این نكته از كجاى آیهاستفاده مىشود؟مىگوئیم: از كلمه(كل اناس)كه انشاء الله در تفسیر خود این آیه بیانش خواهدآمد، كه این جمله مىفهماند در هر دوره و هر جا كه انسانهائى باشند، امامى نیز هست كه شاهد براعمال ایشانست.
(امام باید ذاتا سعید و پاك و معصوم باشد)و معلوم است كه چنین مقامى یعنى مقام امامت با این شرافت و عظمتى كه دارد، هرگز دركسى یافت نمىشود، مگر آنكه ذاتا سعید و پاك باشد، كه قرآن كریم در این باره مىفرماید: (ا فمنیهدى الى الحق احق ان یتبع؟امن لا یهدى الا ان یهدى؟آیا كسى كه بسوى حق هدایت میكند،
............................................
1 - سوره اسراء آیه 71
سزاوارتر است باینكه مردم پیرویش كنند؟و یا آنكس كه خود محتاج بهدایت دیگرانست، تاهدایتش نكنند راه را پیدا نمیكند؟) (1) توضیح اینكه در این آیه میانه هادى بسوى حق، و بین كسى كه تا دیگران هدایتش نكنند راهرا پیدا نمیكند، مقابله انداخته، و این مقابله اقتضاء دارد كه هادى بسوى حق كسى باشد كه چوندومى محتاج به هدایت دیگران نباشد، بلكه خودش راه را پیدا كند، و نیز این مقابله اقتضاء میكند، كه دومى نیز مشخصات اولى را نداشته باشد، یعنى هادى بسوى حق نباشد.
از این دو استفاده دو نتیجه عاید مىشود:
اول اینكه امام باید معصوم از هر ضلالت و گناهى باشد، و گر نه مهتدى بنفس نخواهد بود، بلكه محتاج بهدایت غیر خواهد بود، و آیه شریفه از مشخصات امام اینرا بیان كرد: كه او محتاجبهدایت احدى نیست، پس امام معصوم است، همچنانكه در سابق نیز این نكته را گفتیم.
آیه شریفه(و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، و اوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاءالزكوة، و كانوا لنا عابدین، ایشان را امامان كردیم، كه به امر ما هدایت كنند، و بایشان وحى كردیمفعل خیرات و اقامه نماز و دادن زكات را، و ایشان همواره پرستندگان مایند). (2) نیز بر این معنادلالت دارد، چون مىفهماند عمل امام هر چه باشد خیراتى است كه خودش بسوى آنها هدایتشده، نه بهدایت دیگران، بلكه بهدایتخود، و بتایید الهى، و تسدید ربانى، چون در آیه نمىفرماید:
(و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات، ما بایشان وحى كردیم كه خیرات را انجام دهید)، بلكه فرموده:
(فعل الخیرات)را بایشان وحى كردیم و میانه این دو تعبیر فرقى است روشن، زیرا در اولىمىفهماند كه امامان آنچه میكنند خیرات است، و موجى باطنى و تایید آسمانى است، و اما در وحىاین دلالت نیست، یعنى نمىفهماند كه این خیرات از امامان تحقق هم یافته، تنها میفرماید: مابایشان گفتهایم كار خوب كنند، و اما كار خوب میكنند یا نمیكنند نسبت بان ساكت است و در تعبیردومى فرقى میانه امام و مردم عادى نیست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده كه كار خوب كنند - البته بعضى میكنند و بعضى نمىكنند، ولى تعبیر اولى میرساند كه این دستور را انجام همدادهاند، و جز خیرات چیزى از ایشان سر نمیزند.
دوم اینكه عكس نتیجه اول نیز بدست مىآید، و آن اینست كه هر كس معصوم نباشد، او امامو هادى بسوى حق نخواهد بود.
(مراد از"ظالمین"در آیه مطلق هر كسى است كه ظلمى و معصیتى هر چند كوچك از او صادر شده)با این بیان روشن گردید كه مراد بكلمه(ظالمین)در آیه مورد بحث(كه ابراهیم درخواست
............................................
1 - سوره یونس آیه 35
2 - سوره انبیاء آیه 73
كرد امامت را بذریه من نیز بده، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: این عهد من بظالمین نمىرسد)
مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آن كسى كه یك ظلم و آنهم ظلمى بسیاركوچك مرتكب شده باشد، حال چه اینكه آن ظلم شرك باشد، و چه معصیت، چه اینكه در همهعمرش باشد، و چه اینكه در ابتداء باشد، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، هیچیك از این افرادنمىتوانند امام باشند، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترین ظلمى رامرتكب نشده باشد.
در اینجا بد نیست به یك سرگذشت اشاره كنم، و آن این است كه شخصى از یكى ازاساتید ما پرسید: به چه بیانى این آیه دلالت بر عصمت امام دارد؟او در جواب فرمود: مردم بحكمعقل از یكى از چهار قسم بیرون نیستند، و قسم پنجمى هم براى این تقسیم نیست، یا در تمامىعمر ظالمند، و یا در تمامى عمر ظالم نیستند، یا در اول عمر ظالم و در آخر توبهكارند، و یا بعكس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهیم ع شانش، اجل از این است كه از خداى تعالىدرخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذریهاش بدهد، پس بطور قطع دعاىابراهیم شامل حال این دو دسته نیست.
باقى مىماند دوم و سوم، یعنى آنكسى كه در تمامى عمرش ظلم نمیكند، و آن كسیكه اگر دراول عمر ظلم كرده، در آخر توبه كرده است، از این دو قسم، قسم دوم را خدا نفى كرده، باقىمىماند یك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هیچ ظلمى مرتكب نشده، پس از چهار قسمبالا دو قسمش را ابراهیم از خدا نخواست، و از دو قسمى كه خواستیك قسمش مستجاب شد، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد.
(هفت نكته كه در باره امام و امامت از آیه كریمه بانضمام آیات دیگر استفاده مىشود)از بیانیكه گذشت چند مطلب روشن گردید:
اول: اینكه امامت مقامى است كه باید از طرف خداى تعالى معین و جعل شود.
دوم: اینكه امام باید بعصمت الهى معصوم بوده باشد.
سوم: اینكه زمین مادامى كه موجودى بنام انسان بر روى آن هست، ممكن نیست از وجودامام خالى باشد.
چهارم: اینكه امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.
پنجم: اینكه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه كه مردممیكنند آگاه است.
ششم: اینكه امام باید بتمامى ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش ودنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.
هفتم اینكه محال است با وجود امام كسى پیدا شود كه از نظر فضائل نفسانى مافوق امامباشد.
و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، كه از آیه مورد بحث در صورتى كهمنضم با آیات دیگر شود استفاده مىشود(و خدا راهنما است).
(امامت مستلزم اهتداء به حق است نه بالعكس)حال خواهى گفت: اگر هدایت امام بامر خدا باشد، یعنى هدایتش بسوى حق باشد، كه آنهم ملازم با اهتداء ذاتى او است، همچنانكه از آیه: (ا فمن یهدى الى الحق احق ان یتبع)الخ، استفاده گردید، باید همه انبیاء امام هم باشند، براى اینكه نبوت هیچ پیغمبرى جز با اهتداء از جانبخداى تعالى، و بدون اینكه از كسى بگیرد و یا بیاموزد، تمام نمىشود، و وقتى بنا شد موهبت نبوتمستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشكال، عود مىكند و بخودتان برمىگردد كه با آنكهابراهیم سالها بود كه داراى مقام نبوت بود، و بحكم گفتار شما امامت را هم داشت، دیگر چه معنادارد به او بگوئید حالا كه خوب از امتحان در آمدى، تو را امام میكنیم.
در جواب مىگوئیم: آنچه از بیان سابق بدست آمد، بیانیكه از آیه استفاده كردیم، تنها اینبود كه هدایت بحق كه همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عكس آنرا كه هر كسداراى اهتداء بحق است باید بتواند دیگرانرا هم بحق هدایت كند، و خلاصه باید امام باشد، هنوزبیان نكردیم.
در آیه شریفه: (و وهبنا له اسحق و یعقوب، كلا هدینا، و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود، و سلیمان و ایوب، و یوسف، و موسى، و هارون، و كذلك نجزى المحسنین.و زكریا، و یحیى، و عیسى، و الیاس، كل من الصالحین، و اسمعیل، و الیسع، و یونس، و لوطا و كلا فضلنا على العالمین، و من آبائهم، و ذریاتهم، و اخوانهم، و اجتبیناهم، و هدیناهم، الى صراط مستقیم.ذلك هدى اللهیهدى به من یشاء من عباده، و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا یعملون.اولئك الذین آتیناهمالكتاب و الحكم و النبوة، فان یكفر بها هؤلاء، فقد وكلنا بها قوما لیسوا بها بكافرین.اولئك الذینهدى الله، فبهدیهم اقتده) (1) هم این ملازمه نیامده، بلكه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اینكه هدایتغیر بحق را هم آورده باشد.
اینك براى اطمینان خاطر خواننده عزیز، ترجمه آیات را مىآوریم تا خود بدقت در آن تدبركند: (ما اسحاق و یعقوب را به ابراهیم دادیم، و همه ایشانرا هدایت كردیم، نوح را هم قبلا هدایتكرده بودیم، و همچنین از ذریه او، داود و سلیمان و ایوب، و یوسف و موسى، و هارون را، و ما این
............................................
1 - سوره انعام آیه 90
چنین نیكوكاران را پاداش میدهیم.و نیز زكریا، و یحیى، و عیسى، و الیاس، را كه همه ازصالحان بودند، و نیز اسماعیل و یسع، و یونس، و لوط، را كه هر یك را بر عالمین برترى دادیم.
و نیز از پدران ایشان، و ذریاتشان، و برادرانشان، كه علاوه بر هدایت و برترى، اجتباء هم دادیم وهدایت بسوى صراط مستقیم ارزانى داشتیم، این هدایت، هدایتخداست، كه هر كس از بندگانخود را بخواهد با آن هدایت مىكند، و اگر بندگانش شرك بورزند، اجر كارهائى كه مىكنند حبطخواهد شد.و اینها همانهایند كه كتاب و حكم و نبوتشان دادیم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدایتكفر بورزند مردمى دیگر را موكل بر آن كردهایم، كه هرگز بان كفر نمىورزند.و آنان كسانىهستند كه خدا هدایتشان كرده، پس بهدایتشان اقتداء كن).
بطوریكه ملاحظه مىكنید، در این آیات براى جمع كثیرى از انبیاء، اهتداء بحق را اثباتكرده، ولى هدایت دیگرانرا بحق، اثبات نكرده، و در آن سكوت كرده است.
و از سیاق این آیات بطوریكه ملاحظه مىكنید بر مىآید: كه هدایت انبیاء عچیزیست كه وضع آن تغییر و تخلف نمىپذیرد و این هدایت بعد از رسول خدا(ص)هم، همچناندر امتش هست، و از میانه امتش برداشته نمىشود، بلكه در میانه امت او آنانكه از ذریه ابراهیمع هستند، همواره این هدایت را در اختیار دارند، چون از آیه شریفه: (و اذ قال ابراهیملابیه و قومه اننى براء مما تعبدون، الا الذى فطرنى فانه سیهدین، و جعلها كلمة باقیة فى عقبه، لعلهمیرجعون، و چون ابراهیم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مىپرستید بیزارم، تنها آن كس رامىپرستم كه مرا بیافرید، و بزودى هدایت مىكند، و خداوند آن هدایت را كلمهاى باقى در عقبابراهیم قرار داد، باشد كه بسوى خدا باز گردند). (1) ، بر میاید كه ابراهیم دو مطلب را اعلام كرد، یكى بیزاریش را از بتپرستى در آن حال، و یكى داشتن آن هدایت را در آینده.
و این هدایت، هدایت به امر خداست، و هدایتحق است، نه هدایت بمعناى راهنمائى، كهسر و كارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهیم ع در آن ساعت كه این سخن را مىگفتهدایت بمعناى راهنمائى را دارا بود، چون داشت از بتپرستى بیزارى مىجست، و یكتاپرستىخود را اعلام مىكرد، پس آن هدایتى كه خدا خبر داد بزودى بوى مىدهد، هدایتى دیگر است.
و خدا هم خبر داد كه هدایت باین معنا را كلمهاى باقى در دودمان او قرار مىدهد.و اینمورد یكى از مواردى است كه قرآن كریم لفظ كلمه را بر یك حقیقتخارجى اطلاق كرده، نه برسخن، همچنانكه آیه: (و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها، كلمه تقوى را لازم لا ینفك آنان كرد،
............................................
1 - سوره زخرف آیه 28
و ایشان از سایرین سزاوارتر بدان بودند) (1) ، مورد دوم این اطلاق است.
از آنچه گذشت این معنا روشن گردید، كه امامت بعد از ابراهیم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدایا در ذریهام نیز بگذار، فرمود، عهد من به ستمكاران نمىرسد)هم اشارهاى بدینمعنا دارد، چون ابراهیم از خدا خواست تا امامت را در بعضى از ذریهاش قرار دهد، نه در همه، وجوابش داده شد كه در همین بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمىرسد، و پر واضح است كههمه فرزندان ابراهیم و نسل وى ستمگر نبودهاند، تا نرسیدن عهد به ستمگران معنایش این باشدكه هیچ یك از فرزندان ابراهیم عهد امامت را نائل نشوند، پس این پاسخى كه خداوندبه درخواست او داد، در حقیقت اجابت او بوده، اما با بیان اینكه امامت عهدى است، و عهد خداىتعالى به ستمگران نمىرسد.
(لا ینال عهدى الظالمین)الخ، در این تعبیر اشارهاى است به اینكه ستمگران در نهایت درجهدورى از ساحت عهد الهى
هستند، پس این جمله استعارهاى است بكنایه.%] ............................................
1 - سوره فتح آیه 26
المیزان جلد 1 صفحه 408
علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه
10-6- تكمیل تورات
حضرت عیسى مسیح (ع ) در موعظه بر روى كوه ، رسالت خود را چنین شرح داد:8- پایه گذارى كلیسا
هر یك از چهار انجیل زندگینامه و مقدارى از سخنان حضرت عیسى (علیه السلام ) را مى آوردند، ولى عمده اهتام آنها به پیام رسانى آن حضرت مربوط مى شود. همچنین داستان مصلوب شدن وى در پایان هر چهار انجیل آمده است . به طورى كه از اناجیل به دست مى آید، آن حضرت زاهدى پرشور بود كه براى اصلاح جامعه پوسیده و فرسوده فلسطین در عصر خود برنامه گسترده اى داشت و براى اجراى آن نهایت سعى و كوشش را به عمل آورد، ولى موفقیت وى در آن زمان بسیار ناچیز بود. اما به خاطر پایه گذارى كلیسا یعنى جامعه مسیحى كه از چند شاگرد تشكیل شده بود، پس از رفتن وى و با گذشت سالیان دراز،اندك اندك دینى كه به وى منسوب بود، پاگرفت . از نظر تاریخ نگاران نقش پولس كه پس از وى مسیحى شد، در ترویج مسیحیت بسیار مهم است . ولى مسیحیان نقش روح القدس را در این كار مهم مى دانند.9- كتاب مقدس
كتاب مقدس مسیحیان دو بخش دارد: عهد جدید و عهد عتیق . علت این نامگذارى آن است كه مسیحیان معتقدند خدا با انسان دو پیمان بسته است : یكى پیمان كهن ، به وسیله پیامبران پیش از عیسى مسیح . در این پیمان مرتبه اى از نجات از طریق وعد، و عید، قانون و شریعت به دست مى آید. دیگرى پیمان نو، توسط خداى متجلى یعنى عیسى مسیح . در پیمان نو نجات از طریق محبت حاصل مى شود. به این معنا كه طبق اعتقاد آنان ، خداى پسر به شكل انسان مجسم مى شود، گناهان بشر را برخود مى گیرد و با تحمل رنج صلیب ، كفاره گناهان مى شود. تا آنجا كه تاریخ نشان مى دهد، این عقیده ، با وجود دورى آن از عقل و منطق ، زیربناى مسیحیت بوده است . در انجیل یوحنا چنین مى خوانیم :1-9- اناجیل
گروه زیادى از یاران و پیروان حضرت عیسى (ع ) به نوشتن سیره آن حضرت اقدام كردند و نوشته هایى به وجود آوردند كه بعداانجیل خوانده شد. اندك اندك چهار انجیل از این انجیلها رسمیت یافت و اناجیل دیگر متروك شد.(9)2-9- اعمال رسولان
در قرن اول ، كتابهاى زیادى پیرامون سیره رسولان مسیحیت نوشته شد، اما تنها یكى از آنها رسمیت یافت .3-9- نامه هاى رسولان
برخى از رسولان مسیحیت نامه هایى به جوامع و افراد مسیحى عصر خود نوشته اند. آن نامه ها اندك اندك اهمیت پیدا كرد و به عهد جدید راه یافت . سیزده نامه از پولس است كه در آنها رهنمودها، ادعاها و مشاجرات خود را نوشته است . نویسنده نامه چهاردهم نامعلوم و نویسنده نامه پانزدهم شخصى به نام یعقوب است (وى به مكتب پولس انتقاد مى كند). نامه هاى بعدى به دو تن از حواریون به نامهاى پطرس و یوحنا نسبت داده مى شود و نویسنده آخرین نامه فردى به نام یهود است .4-9- مكاشفه
قبل از آمدن حضرت مسیح (ع )، مكاشفه نامه هاى متعددى میان یهودیان رواج داشت كه كتاب دانیال در عهد عتیق نمونه اى از آنهاست . مسیحیان نیز كتابهاى مكاشفه اى تازه اى نوشتند، همچنین برخى از كتابهاى مكاشفه یهودیان را دستكارى كرده ، با آرمانهاى مسیحیان هماهنگ ساختند. كتاب مكاشفه یوحنا در پایان عهد جدید براى مسیحیان بسیار اهمیت دارد. یوحنا كه به اعتقاد مسیحیان ، یك حوارى كم سن و سال حضرت عیسى (ع ) بود، رؤ یاى خود را در این اثر شرح مى دهد. این كتاب كه پیشرفت مسیحیت را نوید مى دهد، در پایان عهد جدید قرار دارد. این بخش تنها مشتمل بر یك كتاب است به نام : مكاشفه یوحناى رسول .10- اعتبار كتاب مقدس
اعتبار كتاب مقدس را از سه دیدگاه مى توان بررسى كرد:1-10- دیدگاه كلیسا
مسیحیان نسبت به كتاب مقدس (عهد عتیق و عهد جدید) نظرى كاملا موافق دارند و تمام القاب و احترامات شایسته یك كتاب آسمانى را نسبت به آن روا مى دارند و تعبیراتى مانند كتاب خدا و وحى در مورد آن كتب معمول است . دانشمند معاصر، توماس میشل مى نویسد:2-10- دیدگاه دانشمندان بى طرف
از آنجا كه دانشهاى عصر ما ارتباط خود را با ادیان قطع كرده اند و اعتقاد به ماوراى طبیعت در علوم مختلف همچون تاریخ ، جامعه شناسى و باستان شناسى جایى ندارد، دانشمندان كتاب مقدس را صرفا نوشته اى قدیمى مى دانند كه به دست انسانهایى پدید آمده است . این افراد ارتباطگیرى آفریدگار با انسان را از مقوله هاى علمى بیرون مى دانند و مى گویند معجزه را نمى توان با علم ثابت كرد. از این رو، ایشان در مورد مفاهیم دینى تشكیك مى كنند و حتى در مورد وجود خارجى انبیا(ع ) (به دلیل ذكر نشدن آنان در منابع تاریخى مسبقل ) القاى شبهه مى كنند. دانشمندان بى طرف براى عهد عتیق 2500 سال قدمت قائلند و براى عهد جدید تاریخى نزدیك به تاریخ سنتى كلیسا یعنى 1900 سال را معتقدند.3-10- دیدگاه مسلمانان
یكى از مسائل مورد نزاع میان كلام اسلامى و كلام مسیحى مساءله تحریف است . قرآن مجید در دهها آیه به نازل شدن تورات و انجیل (و نه اناجیل ) تصریح مى كند: ((...و ما انزل التوراة و الانجیل # من قبل للناس و انزل الفرقان ...)) (آل عمران : 3-4).11- قرآن مجید و مساءله تحریف
ممكن است گفته شود كه مساءله تحریف تورات و انجیل در قرآن مجید آمده است . اما مى توان گفت كه قرآن كریم از تحریف تورات و انجیل صریحا سخن نگفته است . آیاتى كه براى اثبات تحریف تورات و انجیل مورد استناد واقع مى شود، به قرار زیر است :پینوشتها:
1- تاریخ تمدن ، ج 3، فصل 26. براى تحقیق بیشتر در این مساءله رك .: رابرتسون ، آرچیبالد، عیسى : اسطوره یا تاریخ ؟، ترجمه حسین توفیقى ، قم : مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب ، 1378.
2- عبدالله بن المعتز، طبقات الشعراء، ص 125.
3- همان طورى كه پیامبر عالى قدر اسلام نیز در دوران سختى كشیدن مسلمانان در مكه مكرمه به علت فراهم نبودن شرایط دفاع ، ایشان را از هر اقدام مسلحانه اى باز مى داشت .
4- براى نمونه رجوع شود به : نحل : 126-128، مؤ منون : 96، فرقان : 63 و 72 و فصلت : 34-36.
5- نهح البلاغه ، خطبه 194.
6- نهج البلاغه ، نامه 31.
7- بحارالانوار ج 14، ص 287، این عبارات انجیل در ضمن مواعظ حضرت مسیح (ع ) در آخر كتاب تحف العقول تاءلیف حسن بن شعبه بدون هیچ استنكارى نقل شده است .
8- شعبه آن در تهران (خیابان سى تیر، جنب كلیساى انجیلى ) پس از سالها فعالیت ، به تصمیم نظام جمهورى اسلامى ایران در سال 1368 تعطیل شد. از دیدگاه فقه اسلامى ، تبلیغ اعتقادات مسیحى (مانند فدا و تثلیث ) كه در اسلام باطل شمرده شده ، در جامعه اسلامى ممنوع است . بدیهى است كه اسلام در مقابل این ممنوعیت ، داشتن آن اعتقادات را براى مسیحیان كاملا آزاد مى داند و گفتگوى اندیشمندان اسلام و مسیحیت را توصیه مى كند. نسخه هاى فراوانى از كتاب مقدس براى استفاده پژوهشگران در كتابخانه هاى عمده سراسر كشور وجود دارد.
9- انجیل برنابا كه مورد توجه مسلمانان قرار گرفته است و بشارتهاى فراوانى به ظهور حضرت رسول خاتم (ص ) در آن یافت مى شود، مورد قبول مسیحیان نیست و آن را جعلى مى دانند. نام انجیل برنابا در فهرستى كه پاپ جلاسیوس اول قبر از بعثت حضرت رسول (ص ) منتشر كرده است ، وجود دارد، ولى مسیحیان مى گویند آن انجیل مفقود شده است و ربطى به انجیل برناباى كنونى ندارد. همچنین نوشته اى به نام رساله برنابا نزد مسیحیان وجود دارد كه تا اندازه اى مورد احترام آنان است ، ولى باید دانست كه رساله یاد شده غیر از انجیل برناباست .
10- میشل ، توماس كلام مسیحى ، ترجمه حسین توفیقى ، قم : مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب ، 1377، ص 26.
11- بر عكس اعتقاد مسلمانان در مورد بیانگرى پیامبر اسلام (ص ) نسبت به قرآن مجید.
12- كلام مسیحى ، صص 43 - 44.
13- عهد عتیق نزد پروتستانها 39 كتاب است ؛ زیرا آنان 7 كتاب اپوكریفایى را نمى پذیرند.
14- كلام مسیحى ، صص 49-51.
15- مانند نیرنگ آنان در مورد ایمان صبحگاهى به اسلام و بازگشت شامگاهى به یهودیت ، به منظور بر گرداندن ایمان مسلمانان (آل عمران : 72).
16- رك .: بقره : 104.
نویسنده: حسین توفیقی
1- عصر ظهور عیسى (ع )
حضرت عیسى مسیح (ع ) در نقطه اى ازجهان متولد شد كه به تازگى زیر سلطه رومیان درآمده بود و فلسطین یكى از آخرین سرزمینهایى بود كه به دست رومیان تسخیر شد. در آن عصر، یهودیان به شكل نامطلوبى زیر یوغ بیگانگان قرار داشتند و فشار دولت روم غیر قابل تحمل بود. نهضتهاى بى فرجامى در گوشه و كنار فلسطین برخاست ، ولى بى رحمانه شكست خورد، ولى بعدا شاگردان و پیروان او با عزمى استوار به نشر آیین وى پرداختند. این آیین بازماندگان نهضتهاى پیشین را به خود جلب كرد.2- پیشگویى ظهور عیسى (ع )
در جهان چند مجموعه دینى یافت مى شود؛ مثلا ادیان ابراهیمى یك مجموعه و ادیان هند و چین مجموعه دیگرى یا تشكیل مى دهند. هر دینى كه متاءخر است ، ادعا مى كند كه ظهور آن در ادیان قبلى مجموعه خودش پیشگویى شده است . از این رو، مسیحیان از گذشته هاى دور در تلاش بوده اند پیشگویى ظهور حضرت عیسى (ع ) را در عهد عتیق یعنى كتاب یهودیان پیدا كنند. از آنجا كه در هیچ جاى كتاب عهد عتیق نام عیسى بن مریم (ع ) نیامده است ، مسیحیان براى نیل به این مقصود دست به تاءویلاتى زده اند تا پیشگوییهاى دیگرى را كه در آن كتاب یافت مى شود، به آن حضرت ربط دهند. این شیوه در انجیل متى فراوان است و به همین دلیل ، گفته مى شود كه انجیل متى براى ارشاد یهودیان نوشته شده است .3- سرگذشت عیسى (ع )
پیروان ادیان الهى به بركت اعتقادات دینى نسبت به وجود تاریخى فرستادگان خداوند از اطمینان و آرامش قلبى برخوردارند، ولى یكى از دغدغه هاى دانشمندان غیر متدین به وجود تاریخى انبیاء (ع ) مربوط مى شود، مورخ بزرگ مغرب زمین ، ویل دورانت تاریخچه 200 سال تشكیك پیرامون وجود تاریخى حضرت عیسى (ع ) را چنین گزارش مى دهد:4- یحیاى تعمید دهنده
اندكى پیش از برانگیخته شدن حضرت عیسى مسیح (ع )، حضرت یحیى بن زكریا (ع )، پیامبر جوان و پرآوازه بنى اسرائیل در سرزمین یهودیه قیام كرد و به موعظه مردم پرداخت . این پیامبر به مردم مى گفت : ((توبه كنید، زیرا ملكوت آسمان نزدیك است )) (متى 3:2، 1:4، لوقا 3:3).5- قیام عیسى (ع )
حضرت عیسى (ع ) دنباله كار حضرت یحیى (ع ) را گرفت و به مژده فرارسیدن ملكوت خداوند آغاز كرد. وى ارشاد و رهبرى مؤ منان و شاگردان را بر عهده گرفت و در كنیسه هاى نواحى مجاور به ایراد موعظه پرداخت . لوقا مى گوید: به جلیل برگشت و در كنیسه ها به موعظه پرداخت :6- عیساى انقلابى
با مطالعه اناجیل به آسانى مى توان دریافت كه حضرت عیسى (ع ) یك فرد انقلابى بوده و براى پیروز كردن ستمدیدگان بر ستمكاران تلاش مى كرده است . البته نباید فراموش كرد كه مسیحیان تقریبا از همان آغاز، پیوسته مى گفتند كه هدف وى مسائلى ملكوتى بوده و كشته شدن او براى كفاره شدن گناهان بشر اتفاق افتاده است . این دیدگاه با اناجیل هماهنگى زیادى ندارد، ولى با نوشته هاى پولس موافق است . اینك نمونه هایى از كارهاى انقلابى و سیاسى وى :1-6- نفوذ در تشكیلات دشمن
حضرت عیسى مسیح (ع ) با آنكه بارها از پیروان خود خواسته بود خود را با او نزد مردم آشكار كنند، باز هم در مسیر اهداف والاى رسالت به یك تن از شاگردان خویش اجازه داد تا به طور ناشناس در شوراى یهود (سنهدرین ) شركت كند. گر چه كسى نمى داند نقش این شاگرد كه انكار ظاهرى حضرت مسیح (ع ) را ایجاب مى كرده است چه بوده ، اما طبیعى به نظر مى رسد كه او توطئه هاى شورا و خیانت یهوداى اسخریوطى را به آن حضرت گزارش داده باشد.2-6- تعمید در خون
حضرت مسیح (ع ) در گفتارى شوق آمیز واژه مقدس تعمید را براى بیان آرزوى شهادت در راه خدا - كه تعمید در خون است - به كار مى برد (مانند وضوى خون در ادبیات اسلامى ). همچنین در مرقس 10:38-39، تعمید به معناى شهادت آمده است . در اناجیل ، علاوه بر تعمید با آب ، تعمید با آتش و روح القدس نیز به چشم مى خورد (متى 2:11، مرقس 1:8، لوقا 3:16). تعبیر صبغة الله در قرآن كریم (بقره 138) نیز به نظر گروهى از مفسران به معناى تعمید الهى است .3-6- صلیب شهادت
مسیحیان به نشانه مصلوب شدن عیسى مسیح (ع ) در راه گناهان بشر نشان صلیبى به گردن مى آویزند. حضرت عیسى بارها به تاءكید گفته است كه پیرو واقعى او كسى است كه صلیب خود را بردارد وبه دنبال او برود. از این سخن مى توان به روشنى دریافت كه سابقه آویختن نشان صلیب به دوران زندگى آن حضرت باز مى گردد و نباید آن را نشانه مصلوب شدن او دانست . این سنت باید به ((انكار خویشتن )) و اعلام آمادگى براى شهادت در راه خدا تفسیر شود. همان گونه كه مردم ایران در تظاهرات انقلاب اسلامى به نشانه آمادگى براى شهادت در راه خدا كفن مى پوشیدند. همچنین دعبل بن على خزاعى شاعر اهل بیت (ع )، در اشاره به جانبازیهاى خود، گفته است : ((من پنجاه سال است كه چوبه دارم را بر دوش دارم ، اما تاكنون كسى را نیافته ام كه مرا بر آن بیاویزد.))(2)4-6- شمشیر به جاى سلامت
مردم آسایش طلب تصور نادرستى از مسیحاى موعود داشتند. حضرت عیسى مسیح (ع ) به منظور تصحیح اندیشه هاى آنان ، هدف رسالت خویش را به روشنى اعلام كرد:5-6- دعوت به دفاع مسلحانه
هنگامى كه تعقیب و دستگیرى حضرت مسیح (ع ) قطعى و نزدیك شد و دانست كه با وى همچون یك مجرم رفتار خواهند كرد، براى دفاع مسلحانه آخرین تلاش خود را كرد، اما پاسخ مساعدى نشیند:6-6- تحقیر پادشاه
حضرت عیسى مسیح (ع ) هیرود پادشاه منطقه جلیل را روباه نامید و از ستمگرى و سنگدلى او كه قاتل حضرت یحیى (ع ) بود، هیچ باك و پروایى نداشت :7-6- خدا و قیصر
گفته مى شود كه در اناجیل آمده است : ((كار قیصر را به قیصر واگذارید و كار خدا را به خدا.)) باید دانست كه (اولا) عبارت مذكور در اناجیل به این شكل است : ((مال قیصر را به قیصر رد كنید و مال خدا را به خدا))، (ثانیا) این سخن به چیزى دلالت نمى كند، زیرا حضرت مسیح (ع ) هنگام گفتن آن در شرایط تقیه بوده است :8-6- ستیز با دین به دنیا فروشان
حضرت عیسى مسیح (ع ) رهبران دینى خودپسند، ریاكار و دنیاپرست را به شدت سرزنش مى كرد. همین امر آنان را برانگیخت تا براى نابودى آن حضرت توطئه و اقدام كنند. برخى از سخنان او در این باب چنین است :9-6- نمایش قدرت
حضرت عیسى مسیح (ع ) گفت :پنجشنبه 1389/12/12
نویسنده: مرتضی رادمهر
|
شما آمریکا و اسرائیل نمی خواهید دین اسلامی سالم بماند و نمی خواهید امت عرب پیشرفت کند. روزی که ما پیشرفت کنیم، روز سیاه و تاریکی برای شما خواهد بود لذا به ایجاد تفرقه میان ما اقدام می ورزند.
| ||
|
ظهور حضرت حجت(عج) از اموری است كه در اسلام نسبت به آنها به شدت تأكید شده و در حتمیت آن ذره ای شك و شبهه وجود ندارد. پیش از این گفتیم كه در آیاتی نظیر آیة 55 سورة نور، خداوند متعال به مؤمنان وعده داده است كه فرمانروای زمین گردند و بر آن سیطره یابند.
| ||
كتاب: عرفان نظرى ص 195
نویسنده: دكتر سید یحیى یثربى
از همان آغاز به علل مختلف، سیر و سلوك عرفانى با شیوهها و روشهاى گوناگون انجام پذیرفته است كه این شیوهها و سلیقهها به عنوان طریقتیا سلسله، شناخته شدهاند، كه به سلسلههاى مهم عرفان و تصوف اسلامى ذیلا اشارهاى مىكنیم:
سلسله قادریه: منسوب به عبد القادر گیلانى (متوفى 562 ه.) ملقب به قطب الاعظم. پیروان این مكتب وحدت وجودى هستند. و به محبت و خدمتشهرت دارند. اگرچه در اصل از بین حنابله برخاستهاند، اما تا حدود زیادى اهل تسامح و مسامحه بودند. در این طریقتبه حفظ سنت و شعائر تاكید مىشود و این طریقت در سراسر بلاد اسلامى منتشر شده است. (1) سلسله رفاعیه: منسوب به ابو العباس سیدى احمد رفاعى بصرى (متوفى 578) است كه سلسله شیوخ آن به معروف كرخى مىرسد. پیروان این طریقت جهانگرد و خانه به دوش و در كار ریاضت و تربیت و ترتیب ذكر، تندروتر از قادریهاند. (2)
سلسله بدویه: منسوب استبه سیدى احمد البدوى (متوفى 675) كه آنان را احمدیه نیز مىنامند. سلسله بدوى در مصر انتشار زیادى پیدا كرد. در یكى از جنگهاى صلیبى كه سن لوئى به مصر حمله كرد پیروان این سلسله مسلمین را به جنگ با مسیحیان تشویق مىكردند. اما بىبند و بارى و میگسارى آنها بعدها از اسباب عدم توجه عامه مسلمین به آنها شد. (3)
سلسله سهروردیه: منسوب به شهاب الدین عمر بن عبد الله سهروردى (متوفى 632 ه.) است كه در تصوف طریقهاى معتدل داشت. وى عمل به فرایض دین را مقدمه وصول به حقیقت مىشمرد. سلسلههاى جلالیه، جمالیه، زینبیه، خلوتیه و شعبههاى متعدد و مختلف آن در آسیاى صغیر، روشنیه در افغانستان از طریق سهروردیه نشات یافتهاند. زكریاى مولتانى، این طریقت را در هند رواج داد و پیروانى یافت. (4) .
سلسله شاذلیه: منسوب به ابو الحسن شاذلى (متوفى 656 ه.) است. رعایت پنج اصل خوف ظاهرى و باطنى، پیروى از سنت، عدم اعتنا به خلق، تسلیم و رضا، توكل در شادى و محنت، پایه اعتقادى این طریقت است. این سلسله در مصر و مغرب و بلاد عثمانى قدیم اعتبار تمام را كسب كرده است. سلسلههاى: جوهریه، وفائیه، مكیه، هاشمیه، عفیفیه، و قاسمیه، خواتریه در مصر و سلسلههایى مثل شیخیه، ناصریه، حبیبیه، و یوسفیه در مغرب، از آن منشعب شدهاند. (5)
سلسله نقشبندیه: منسوب به خواجه بهاء الدین محمد نقشبند (متوفى 792 ه.). نقش بندیه خود شاخهیى بودهاند منشعب از سلسله خواجگان كه منسوب بوده استبه خواجه احمد عطاسیوى معروف به حضرت تركستان. بعدها این سلسله در هند، مخصوصا در دوره اقتدار مغول هند، نفوذ داشت. پیروان این طریقت در آغاز، طرفدار زهد و فقر و سادگى بودند و اندیشه وحدت وجودى داشتند، اما بعدها برخى از آنان به مدح گویى و مالاندوزى روى آوردند. (6)
سلسله چشتیه: این سلسله را معین الدین چشتى (633) به وجود آورد. كه شیخ فرید الدین شكر گنج (متوفى 670 ه.) و شیخ نظام الدین اولیاء (متوفى 725 ه.) از اخلاف وى هستند. (7)
سلسله شطاریه: منسوب به عبد الله شطار (متوفى بین 818 و 832 ه.) استسخنان او یادآور سخنان بایزید و حلاج است. این طریقه در سوماترا و جاوه نیز پیروانى دارد. (8)
سلسله مولویه: منسوب به جلال الدین محمد بلخى رومى معروف به مولوى (متوفى 672) كه دو فرقه پوستنشینان و ارشادیه از آن برخاستهاند. پیروان این طریقت، معتقد به وحدت وجود هستند و توجه به وجد و سماع، قول و ترانه از مختصات این طریقت است. مولویه در عهد دولت عثمانىها كسب نفوذ كردند و بعد از روى كار آمدن جمهورى تركیه نفوذ خود را از دست دادند و اكنون فقط در حلب و بعضى بلاد كوچك باقى ماندند. (9)
سلسله بكتاشیه: منسوب به حاجى بكتاش ولى (متوفى 738 ه.) این طریقت در حدود قرن هشتم هجرى پیدا شد و در تركیه در روزگار سلاطین عثمانى رواج یافت. در آداب و عقاید این فرقه، هم صبغه تشیع است و هم نوعى گرایش به تاویل و مسامحه. بعضى آداب و رسوم هم از تاثیر و تقلید نصارا در بین آنها رواج یافته است. كلاه سفید، احترام به ادیان، مبارزه با ظلم، از خصوصیات آنان است. (10)
سلسله نعمت اللهیه: منسوب به شاه نعمت الله ولى (متوفى 835 ه.) عقیده به وحدت وجود افراطى از مختصات این طریقت است. چند طریقه از این سلسله منشعب شده است كه در ایران پیروانى دارد.
سلسله ذهبیه: منسوب به میر عبد الله برزش آبادى كه طریقه او از طریقت كبرویه جدا شده است و تا حدى رنگ غلو دارد و مانند سلسله نعمت اللهیه به تشیع منسوب است.
پىنوشتها:
1 - ارزش میراث صوفیه، ص 98 به بعد و طرائق الحقایق، ج 3.
2 - پیشین.
3 - پیشین.
4 - پیشین.
5 - پیشین.
6 - پیشین.
7 - پیشین.
8 - پیشین.
9 - پیشین.
10 - پیشین.
كتاب: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 8، ص 467
نویسنده: دكتر زرینكوب
ایراد تعریف دقیق جامع و مانعى از تصوف را اهل تحقیق از قدیم امرى دشوار شناختهاند (عبادى، 29) و هنوز هم، گه گاه تصوف را امرى تعریف ناپذیر (نیكلسن، «عارفان. . . (2) » ، 25)، و بحث در حقیقت آن را تقریبا غیر ممكن (شیمل، مقدمه، 17) مىیابند. در كتب قدماى اهل تصوف هم، از جمله در كشف المحجوب و شرح تعرف، اقوال بسیار از زبان مشایخ آنها در وصف تصوف نقل شده كه شمار آنها به قولى بر هزار بالغ است (نك: سهروردى، عمر، 57) و هیچ یك متضمن تعریف آن نیست و غالبا حداكثر كاشف از احوال یا خواطر شخصى گویندگان آنهاست (نك: غنى، 2/197ـ205). تعدد و تنوع این اقوالـكه در بعضى موارد موهم وجود تضاد در آنها هم هستـنه فقط ممكن است حاكى از شعور گویندگان به صعویت ارائه تعریف جامع واحد از آنـیا مبتنى بر اعتقاد به آنكه تصوف امرى واحد نیست و انواع متعدد داردـباشد، شاید ناشى از این معنى نیز هست كه گویندگان آن اقوال بعضى، رسوم تصوف را، بعضى، آداب تصوف را، و بعضى، حقیقت تصوف را در نظر داشتهاند و هر كدام از یك جنبه در باب آن سخن گفتهاند (نك: ابو منصور، 46ـ47). با اینهمه، از جمع مجموعه این اقوال مىتوان شمارى اوصاف و رسوم تصوف را به دست آورد كه تا حدى آن را از آنچه با آن قابل التباس است، باز شناخت.
در باب اشتقاق نام صوفیه هم اختلاف اقوال هست؛ تصور اشتقاق آن از سوفیا یا سوفوس یونانى كه به خاطر بیرونى آمده است (ص 16) ، با موازین نقل و اشتقاق موافق نیست (نولدكه، 45 به بعد) و اقوال دیگر هم مبنى بر اشتقاق آن از صفوت و صفا و صفه كه غالبا منقول از خود صوفیه است (نك: همایى، 63ـ82) ، مبنایى بر اشتقاق لفظ نیست. وجه اشتقاق مقبول، همان نسبت به لفظ صوف است كه وجهى براى شعار پشمینه پوشى قوم بیان مىكند و از قدماى صوفیه ابوالقاسم قشیرى (الرسالة. . . ، 126) و ابو نصر سراج صاحب اللمع (ص 21) و شهاب الدین عمر سهرودى صاحب عوارف المعارف (ص 59) و بعضى دیگر از قدما آن را تأیید كردهاند و امروز آن را بر سایر وجوه پیشنهادى براى اشتقاق مناسبتر مىشمارند. تصوف به معنى پوشیدن صوف در واقع نوعى اعلام گرایش به زهد و اعراض از متاع دنیا بوده است و ظاهرا دلیلهایى كه این اشتقاق را مرجح مىسازد، محلى براى قبول وجوه دیگر باقى نمىگذارد. اینكه لبس صوف را بعضى امامان (ع) و قدماى زهاد با كراهت تلقى مىكردهاند (ابن ابى الحدید، 18/262ـ263) ، و نیز اینكه در بعضى موارد این امر به عنوان تشبه به رهبانان نصارى دستاویز اعتراض متشرعه بر صوفیه واقع بوده است، در جاى خود مؤید این اشتقاق تواند بود.
درباره عرفان هم كه در تداول امروز غالبا مرادف تصوف به كار مىرود و در قدیم غالبا آن را تحت عنوان معرفت، مرتبهاى از مراتب نهایات سلوك (قس: عبد الرزاق، شرح منازل. . . ، 246) تلقى مىكردهاند، همچنان اقوال مشایخ بسیار مختلف است (مثلا نك: مستملى، 2/137ـ145). تعریف جامع عرفان البته دشوار است؛ آنچه در لسان صوفیه در كاربرد آن غلبه دارد، استعمال عرفان در مقابل علم بحثى است. همچنین تباین با بحث و برهان كه اشتمال آن را بر مفهوم كشف و وجدان الزام مىكند، غالبا در آنچه در آن باب گفتهاند، شایع است . در تعریف آن هم غالبا به تصریح یا به طور ضمنى خاطر نشان شده است كه مراد از آن، احاطه بر عین شىء است. نه بر صورت شىء كه علم در تعریف متداول عبارت از آن است (عبد الرزاق، همانجا؛ قس: مستملى، 2/142). اشكالى كه در احاطه بر شىء در تمام آنچه موضوع این معرفت مىتواند بود، براى انسان هست، به اینجا منجر شده است كه به وحدت عارف و معروف قائل شدهاند (قس: شبسترى، مجموعه. . . ، 183). در اینجا جاى مقایسهاى نیز با قول جنید، «هو العارف و المعروف» (مستملى، 2/36) ، وجود دارد، هر چند در شرح این قول هم گویند كه جنید آن را به معنى گفت، نه به حقیقت؛ از آنكه خداى را عارف گفتن روا باشد و عالم گفتن روا نباشد (همو، 2/138؛ قس: تهانوى، 2/995). این سؤال هم به همین سبب بر اذهان گذشته است كه اگر عارف و معروف ذات پاك است، پس «چه سودا بر سر یك مشت خاك است» (شبسترى، گلشن. . . ، 83ـ84). از قول حلاج نیز نقل كردهاند كه گفت: «معروف وراى اوهام است، عارف با عرفان خود كیست؟» (روزبهان، 434). با این حال، محققان گفتهاند كه هر كس عرفان را براى عرفان برگزیند، به چیز فانى دل بسته است؛ فقط آن كس كه عرفان را براى معروف برگزیند، به لجه وصول، مجال خوض مىیابد (ابن سینا، 3/375؛ نیز نك: فخر الدین، 32/44ـ45، كه این قول را بدون ذكر نام ابن سینا با تحسین یاد كرده است).
از اقوالى كه در تفاوت بین عالم و عارف تقریر كردهاند، بر مىآید كه عرفان نه فقط در مقابل زهد اهل رسوم، بلكه در مقابل علم اهل رسوم هم قرار دارد. از این رو، بر خلاف علم اهل رسوم كه مبنى بر طریقه برهان است و مقدمات آن از حس كه یك امر متعلق به متاع دنیا و امر جسمانى حاصل مىشود، علم اهل عرفان بر طریقه كشف و وجدان واقع است.
بر خلاف علم اهل رسوم كه به تمرین و ممارست عقلى احتیاج دارد، علم اهل عرفان به تزكیه و تصفیه و تخلیه قلب نیازمند است (نك: مولوى، مثنوى، دفتر 1، بیت 3467 به بعد) ، اما این حال از طریق بحث و برهان كه علوم اهل رسم بدان متمسك مىشود، به حاصل آن كه تجرد روح از متعلقات، و حتى انسلاخ از بدن و آنچه حكما نضو جلباب و خلع بدن خواندهاند (زرین كوب، سرنى، 780ـ782) ، دست نمىتوان یافت؛ در واقع كمال مطلوب اهل عرفان تشبه به حق است در تجرد از ماده، و از همین جاست كه حكماى اشراقى و اتباع «شیخ یونانى» (فلوطین، پلوتینوس) هم در حكمت خویش به تصوف در مفهوم مرادف یا لازم عرفان نزدیك بودهاند و حتى بعضى از مشایخ صوفیه را كه در عین حال به عنوان عارف هم موصوف بودهاندـمثل بایزید و حلاج و سهل تسترىـدر حكمت اشراقى، حكماى واقعى خواندهاند (سهروردى، یحیى، 503). به هر حال، بین تصوف و عرفان در نزد اهل تحقیق رابطه عموم و خصوص واقع است و تصوف اعم است، هر چند در تداول عام كسانى را هم كه به حال صوفى و عارف تشبه مىكنند، به نام آنها مىخوانند، اما نزد محققان بین آنها فرق است، این متشبهان را در مقابل صوفى و عارف غالبا متصوف (یا مستصوف) و متعرف مىخوانند (عزالدین، 80ـ81؛ قس: جامى، نفحات. . . ، 12ـ17).
تصوف و عرفان هر چند در تداول الفاظ متلازم یا متقارب به نظر مىرسند، حقیقت آنها متمایز است. مىتوان گفت آنها را باید دو گونه یا دو جنبه متمایز از یك نوع حیات دینى تلقى كرد كه هر دو متضمن اعراض از متاع دنیاست، اما تصوف روى در عمل دارد و شامل مجاهده با نفس براى استمرار در این اعراض است، در صورتى كه عرفان روى در علم دارد و شامل اعتماد بر معطیات كشف و ذوق است. از آنچه حاصل برهان است، اعراض دارد و قدماى مشایخ (مثل بایزید و حلاج) و بعضى از متأخران آنها (مثل مولانا و ابن عربى) جامع هر دو معنى بودهاند؛ هم به عنوان صوفى مطرح شدهاند و هم به عنوان عارف.
تحول مفهوم عرفان در ادبیات صوفیه و استمرار عادت بر حفظ رابطه و علاقه آن با تصوف رسمى موجب توسعهایى در استعمال این لفظ شد كه از جهت بررسى سیر مفهوم تصوف در تاریخ قابل ملاحظه است؛ خاصه كه در این تحول، مفاهیم مربوط به عرفان محض بر احوال صوفیه بار شد و بعضى اقوال در باب عرفانـاما تحت عنوان معرفت كه نزد صوفیه تداول بیشتر داشتـبه صوفیه و محققان اهل تصوف منسوب گشت. این اقوال شامل پارهاى اوصاف در باب عرفان بود كه البته از تلقى خاص گویندگان از این معانى حكایت مىكرد؛ تعریف عرفان نبود، اما مفهوم عرفان و تصوف هر دو را تدریجا معروض تحول مىساخت.
از جمله آنكه بعضى محققان قوم تصوف را از مقوله اخلاق، و عرفان (معرفت) را از مقوله علوم تلقى كردند (قشیرى، ترجمه. . . ، 472)؛ بعضى دیگر به عرفان علمى و عرفان كشفى قائل شدند و عرفان را مجرد عدم شهود ماسوى خواندند (خوارزمى، شرح. . . ، 1/302) و در همین راستا بعضى عرفان را شامل علم بحثى و علم كشفى هر دو تلقى كردند (لاهیجى، 7). برخى عرفان در معنى اخصـمعرفت خداى تعالىـرا صورت تفصیلى آنچه در علم به صورت اجمالى حاصل مىشود، شمردند (عز الدین، 80) و بعضى آن را اخیر ادراكین و علم مسبوق به جهل شمردند (تهانوى، 2/995). حصول عرفان را غالبا مؤدى به قدرت بر تصرف بر اشیاء شمردهاند (جامى، نقد. . . ، 208) و بعضى گفتهاند كه عارف به همت خود قادر به خلق موجود هم هست (عبدالرزاق، شرح فصوص. . . ، 140، در باب همت و تأثیر آن، نك: 233ـ234) و با این حال، خاطر نشان كردهاند كه عارف واقعى را همان معرفت وى، از تصرف در عالم مانع مىآید (قیصرى، 294) .
از آنچه اكثر محققان در تفاوت تصوف و عرفان گفتهاند، بر مىآید كه بر وفق اصطلاح قوم، تصوف، اخراج ماسوى از حساب عمل، و عرفان، اخراج ماسوى از حساب علم محسوب است و از همین تعریف اخیر است كه قول وحدت عارف و معروف را اجتناب ناپذیر یافتهاند.
اتصال و التزام تصوف رسمى با عرفان به معنى اخص، صوفیه را ملتزم به اقوالى كرده است كه جنبه نوافلاطونى و اشراقى دارد، یا لوازم آن تعالیم را به دنبال مىآورد؛ از آن جمله است تجربه خلع بدن كه حكما آن را نضو جلباب (ابن سینا، 3/363) ، و انسلاخ از نواسیت (قطب الدین، 557) خواندهاند و آن عبارت است از رهایى از جسم در مدتى محدود كه به بعضى صوفیه مثل سعد الدین حموى، شیخ حسن بلغارى و حتى به مولانا جلال الدین (زرینكوب، سرنى، 780) و به شیخ اوحد الدین كرمانى هم منسوب است (ابن عربى، 2/261).
همچنین آنچه ابن عربى در باب «ارض حقیقت» كه از بازمانده گل آدم ساخته شده است، مىگوید و ورود به آن ارض را مشروط به انسلاخ از جسم مىداند (2/257 به بعد) ، تمثیلى از همان تجربه نزد كاملان صوفیه است. این تجربه در «ائولوجیا» ى مأخوذ از فلوطین و منسوب به ارسطو هم هست (ص 35) و در حكمة الاشراق و شروح آن هم آن را از شروط نیل به كمال در تجرد و تأله شمردهاند (نك: قطب الدین، 5ـ6) و بعضى آن را تعبیرى از مقام «لى مع الله» حضرت نبوى خواندهاند (شهر زورى، 595). قول به موت قبل از موت (سنایى، 27) هم در واقع مقدمه یا صورتى از آن است (نك: زرینكوب، سرنى، 979ـ980، 984). نیل به هر دو امر نزد صوفیه، مبنى بر انسلاخ از جسمانیت و تعلقات آن است (قس: جندى، 41) و آن را تروحن یا تروح (قونوى، 198) خواندهاند و در تقریر مكتب ابن عربى، ادریس نبى (نك: قیصرى، 152) نمونه اتم مراتب آن محسوب است.
به علاوه، غرابتى كه در اقوال و احوال منقول از عارفان و از تصرفات آنها در اعیان كائنات است (نك: نیكلسن، «عارفان» ، 147ـ129) ، ضرورت اعتقاد به طور ماوراء عقل را بر آنها الزام كرده است كه غزالى در المنقذ (ص 41ـ42) و عین القضات در زیدة الحقائق (ص 26ـ33) از آن یاد كردهاند و قول ابن سینا هم كه صدور نظیر این خوارق را از جانب عارفان قابل انكار نمىداند و آنها را در بقعه امكان مىگذارد (3/418) ، تأییدى ضمنى بر این معناست . طور ماوراء عقل چنانكه عین القضات هم تصریح دارد (همان، 31) ، «طور نبوت» است كه بدون عبور از «طور ولایت» بدان نمىتوان رسید؛ با اینهمه، قبول آن بدان گونه كه صوفیه دعوى كردهاند، از اشكال خالى نیست (قس: زرین كوب، دنباله. . . ، 249ـ252). به هر حال، اینگونه مقولات به علاوه آنچه صوفیه در باب تجلیات افعالى و صفاتى گفتهاند، و همچنین اقوال آنها در باب حضرات خمس و مسأله فیض اقدس و فیض مقدس كه از لوازم بحث وحدت وجود است، نمونه مباحث نظریى است كه در عرفان بحثى مطرح است و شرح هر یك احتیاج به بحثى جداگانه دارد.
ذكر این نكته هم لازم است كه قسمتى از ادبیات تعلیمى صوفیه متأخر اختصاص به اینگونه مباحث دارد و در بعضى موارد كسانى مانند صدر الدین شیرازى (كسر. . . ، 21ـ30) كه صوفیه یا مدعیان تصوف را با نظر تأیید ننگریستهاند، از عارفان با لحن تأیید یاد كردهاند، این نكته هم در خور یادآورى است كه صوفیه هم در مورد اسناد خرقه و هم در مورد مقامات عرفانى خویش، امام على (ع) را مرشد و پیشواى خود مىخوانند، آن حضرت را آدم اولیا خواندهاند (نسفى، «زیدة. . . » ، 281) و بعضى مشایخ ایشان گویند هر كس از اولیا طریقه خود را به وى نرساند، قابل پیروى نیست (نك: همانجا، به نقل از علاءالدوله سمنانى). هر چند روایات مروى از امامان شیعه (ع) مؤید این انتساب به نظر نمىرسد، ظاهرا اقوالى چون جواب به سؤال ذعلب یمانى (نهج البلاغة، خطبه179) و خبر كمیل در جواب امام به سؤال «ما الحقیقة» كه در مآخذ عدیده آمده است (لاهیجى، 291) ، نزد صوفیه مستند این دعوى است و ابن ابى الحدید هم ظاهرا با توجه به این اقوال است كه مىگوید تمام آنچه اهل ملت اسلام در باب عرفان گفتهاند، مأخوذ از آن حضرت است و او خود در عرفان به اقصى الغایات و ابعد النهایات رسیده بوده است (11/72ـ73). درباره رابطه تشیع با عرفان اقوال حیدر آملى در جامع الاسرار قابل توجه است (نك: كربن، «در اسلام. . . » (3) ، «~ 149/ III ~» به بعد).
جالب است كه مقارن عهد مغول و بعد از آن برخى مشایخ صوفیه، هم در اسناد خرقه و هم در اقوال تعلیمى، نسبت ارشاد خود را به امام على بن ابیطالب (ع) مىرساندهاند (معصوم علیشاه، 1/263)؛ از آن جملهاند: سلسله كبرویه همدانیه، نوربخشیه، ذهبیه و نعمة اللهیه. صوفیه خود را از طریق امامان (ع) پیرو طریقه آن حضرت مىخواندهاند؛ نیز بعضى مشایخ مولویه، بكتاشیه و خلوتیه طریقه خود را به امام على (ع) نسبت مىدادهاند. سلسلهاى به نام شمسیه، منسوب به شمس تبریز خود را غلام على مىخواندهاند و به اولاد او تولى نشان مىدادهاند (در مورد سلسلههاى اخیر، نك: گولپینارلى، 236، 244، 254ـ256، 259، 261ـ264، 280). بعضى از این مشایخ امام على (ع) را آدم اولیایى خواندهاند و تمام اولیاى صوفیه را مستفید از روحانیت آن حضرت مىشمردهاند؛ علاء الدوله سمنانى مدعى بود: هر یك از اولیا و مشایخ كه نسبت طریقه خود را به وى نرساند، قابل پیروى نیست (نك: نسفى، همانجا)؛ و حسین خوارزمى خاطر نشان مىكرد كه آن حضرت را در حقایق و معارف سخنانى است كه هیچ كس پیش از وى نگفته است و پس از وى نیز كسى مثل آن نیاورده است (جواهر. . . ، 1/32).
البته روایات مروى از امامان (ع) مؤید ارتباط حضرت على (ع) با طریقه نیست، لیكن به نظر مىرسد كه شهرت انتساب بایزید بسطامى به امام صادق (ع)، شقیق بلخى به امام كاظم (ع) ، معروف كرخى به امام رضا (ع) و تصور تشیع حسن بصرى و وجود سلسلههایى از صوفیه كه خود را به آن حضرت یا به كمیل بن زیاد نخعى از صحابه معروف امام (ع) منسوب مىداشتهاند، همچنین انتساب فتیان محترفه به سلمان فارسى از اركان اربعه یاران امام (ع) ، به علاوه لطایف عرفانى كه در آن ایام از امامان شیعه (ع) در افواه رایج بوده، و موجب نزدیك شدن تدریجى تصوف به تشیع یاد شده است (نك: موله، «كبرویه. . . » (4) ، 142ـ61؛ قس: كربن، همانجا). از اسباب عمده اهتمام این مشایخ در اسناد طریقه خویش به آن حضرت باشد، افزون بر این، شهرت اقوالى چون آنچه امام (ع) در جواب سؤال ذعلب یمانى (نهج البلاغة، خطبه 179) به بیان آورده است و همچنین نقل مكرر خبر كمیل بن زیاد در جوابى كه امام (ع) در باب سؤال معروف «ما الحقیقة» ، داده (كه هر چند در نهج البلاغه نیست، در اكثر مآخذ صوفیه این عصر آمده است، مثلا نك: جندى، 157؛ آملى، 170؛ قیصرى، 22؛ خوارزمى، همان، 1/34ـ41؛ لاهیجى، 291 به بعد؛ نیز قس: زرین كوب «ادبیات. . . » ، 109 به بعد) ، به احتمال قوى ممكن است از جمله انگیزههایى باشد كه قوم را به سعى در انتساب خویش به ارشاد آن حضرت واداشته باشد.
اما بر خلاف دعوى صوفیه كه بعضى از قدماى مشایخ خود را مستفید از معارف امامان شیعه (ع) خواندهاند و حتى بعضى از اكابر علماى شیعه را به تصوف منسوب داشتهاند (معصوم علیشاه، 1/114ـ118) ، محققان علماى شیعه هر گونه ارتباط آنها را با امامان شیعه (ع) و هر گونه ارتباط اكابر شیعه را با طریقه صوفیه به شدت انكار كردهاند (قمى، 2/56ـ64). با اینهمه، رابطه تشیع و تصوف هر چه باشد (نك: شیبى، سراسر كتاب) ، تأثیر تشیع در تصوف قابل انكار نیست و در این باب شواهد و قراین بسیار در دست است (نك: موله، «عرفان. . . ». (5) 50ـ46). نشانههایى از نفوذ تعالیم باطنى و آراء اخوان الصفا هم در اولین شكل گیریهاى تصوف و عرفان اسلامى قابل ردیابى است.
بارى، عرفان كمال سلوك اهل تصوف در مقوله معرفت، و حاصل تصوف تدقیق در جنبه نظرى تصوف است و تحول آن هم در ضمن تاریخ تصوف مطرح مىشود و ترادف دو لفظ در عنوان این مقال نیز از همین باب است.
تاریخ تصوف و عرفان در مسیر تحول خویش چندین مرحله را پشت سر گذاشته است. در آغاز كار، عمده سعى و تلاش در تصوف و عرفان بر آن بود كه در جریان مذاهب اسلامى براى خود جایى باز كند و در واقع براى تثبیت حق حیات خویش مىكوشید. مرحله دیگر دورهاى بود كه با سعى در تلفیق بین طریقت خویش با شریعت كوشید تا خود را از سوء ظن و اتهام كسانى كه آن را یك جریان مخالف شرع وانمود مىكردند، رها سازد و حتى بعضى فقها مثل ابوثور، ابوحنیفه، شافعى و احمد بن حنبل را از سابقان طریقه خویش بنمایاند. سرانجام، آخرین مرحله سیر آن ایجاد سلسلهها، بناى خانقاههاى بزرگ و ایجاد آثار تعلیمى و تمثیلى بدیع و عالى بود كه در نهایت، به سبب تكرار و تقلید مستمر و غلبه متشبهان و مترسمان، اعتبار خود را تدریجا از دست داد؛ اما میراثى قابل ملاحظه در حیات جامعه اسلامى و در فرهنگ اسلامى باقى گذاشت كه دوران انتشار تصوف را یك دوران شكوفایى در معارف اسلامى نشان مىداد و هنوز این میراث به همین نظر نگریسته مىشود. البته جزئیات سیر تحول آن در تاریخ، حتى به نحو ایجاز و اجمال هم در این طرح گنجایى ندارد، با اینهمه، طرح بعضى جریانهاى عمده این خط سیر در طرح یك تصویر به هم پیوسته از مجموع این جریان خالى از ضرورت نیست.
تصوف در بین مسلمانان از زهد آغاز شد كه شامل پرهیز از زاید بر «ما لابد» حیات بود و اعراض از متاع دنیا تعبیرى از آن بود. در عهد صحابه، نشانى از گرایش به اینگونه اعراض از متاع دنیا دیده مىشد و بلافاصله در دنبال نشر فتوح اسلامى و كسب غنایم، كثرت فوق العاده اموالى كه از آن فتوح عاید مسلمانان شد، عدهاى از صحابه و تابعین را به اعتراض بر تنعم و تجمل ناشى از آن واداشت. تصور آنكه احوال زهاد نصارى، صدیقان مانوى یا مرتاضان هند در نشر و توسعه آن مؤثر بود (نك: ماسینیون، «رساله. . . » (6) ، 80ـ45) ، جز بر حدس و احتمال مبنى نیست و با وجود غلبه احساس قریب العهد دینى عهد رسول اكرم (ص) در قلوب تابعین و صحابه، و مخصوصا با وجود آیات مشتمل بر تخویف از عذاب و تشویق به نعیم اخروى كه در قرآن كریم بود، تقلید عمدى از آنچه به خارج از حوزه اسلامى مربوط مىشد، از جانب زهاد مسلمین ممكن نبود و موارد شباهت چیزى بیش از مجرد تشابه و توارد به نظر نمىآید (زرین كوب، ارزش. . . ، 28ـ29).
اصرار بعضى از محققان غربى در اسناد یك منشأ غیر اسلامى براى تصوف، مبنى بر این پندار آنهاست كه خود اسلام حوزه مساعدى براى پرورش تصوف نبوده است؛ بر خلاف این پندار، قراین بسیار زهد اسلامى را مبتنى بر پیروى از سنت و سیرت نبوى نشان مىدهد، سیره نزدیك به تقشف رسول اكرم (ص) و برخى صحابه، و همچنین اشارات متعدد در كتاب و حدیث مبنى بر تحقیر متاع دنیا و انذار از حساب اخروى، و توجه و توصیهاى كه در حق اهل صفهـفقراى صحابه در مدینهـ صورت گرفته است، نیز آمادگى مسلمین را براى گرایش به اعراض از متاع دنیا لازمه حیات دینى آنها نشان مىدهد. بعضى اشارات قرآنى در باب آنكه مؤمنان به عالم غیب ایمان دارند (بقره/2/3) ، در باب آنكه خدا از رگ گردن به انسان نزدیكتر است (ق/50/16) ، در باب آنكه روز حشر رویها به خداى خویش مىنگرند (قیامت/75/22) ، در باب آنكه امانت[الهى]بر همه كائنات عرضه شد و از آن میان انسان آن را پذیرفت (احزاب/33/72) ، در باب (قومى) كه خداوند در حق ایشان محبت دارد و ایشان هم به وى محبت مىورزند (مائده/5/54) ، در باب آنكه انسان به هر جا روى كند، وجه خدا آنجاست (بقره/2/115) و بعضى احادیث معروف و شایع، مثل این حدیث كه قلب انسان در بین اصبعین رب است، حدیث قدسى معروف به قرب النوافل، حدیث قدسى مربوط به حضور حق در قلب مؤمن (در باب منشأ آنها، نك: فروزانفر، احادیث. . . )، نیز از جمله شواهدى است كه در باب انتساب زهد اسلامى و تصوف مبنى بر آن به حوزه معارف اسلامى و مبانى تعلیمى آن جاى تردید نمىگذارد.
خود صوفیه تمام حالات و مقامات خویش را بر آیات و احادیث مستند مىدارند. تلقى از رسول خدا (ص) به مثابه اسوه حسنه، و التزام سیرت او در اجتناب از جمع حطام دنیوى با احتراز از تجرد رهبانیت كه صوفیه این جمله را فقر محمدىـدر مقابل فقر عیسوىـخواندهاند و حتى اسناد سابقه پشمینه پوشى به تابعین و بعضى صحابه، اصرار بعضى محققان غربى را در خصوص تقلید مسلمانان از زهد نصارى نوعى مكابره از مقوله «تفسیر بما لا یرضى صاحبه» نشان مىدهد . اقوال كسانى هم كه زهد و تصوف اسلامى را مأخوذ از هندوان و دیگران نشان دادهاند، به همین اندازه واهى، و مبنى بر وهم مىنماید. این قول هم كه به اعتقاد بعضى مستشرقان، تصوف باید واكنش دفاع آریایى در مقابل روح سامى بوده باشد، در صورت صحتـكه نداردـخود این تصور پیش پرداخته را الزام مىكند كه تصوف اسلامى فقط از ایران برخاسته است كه البته درست نیست؛ در واقع كسانى كه در این زمینه یك منشأ غیر اسلامى را براى زهد و تصوف اسلامى جست و جو كردهاند، از این نكته غفلت كردهاند كه وقتى نظیر این اقوال در بین یك قوم ظهور و بروزش در مرحلهاى از تحول فرهنگ آن قوم ممكن یا واجب امكانى باشد، چرا باید براى قوم دیگر در مرحلهاى بیش و كم مشابه حصول آن ممكن نباشد و لاجرم باید اصل آن را در جاى دیگر و نزد قوم دیگر اخذ كرده باشد.
نكته جالب این است كه اكثر این توجیهات غیر قابل قبول در قرن 19 م از جانب مستشرقان حاصل شد كه فرهنگ آن قرن در آن ایام به شدت تحت تأثیر نظریه داروین در باب اصل انواع واقع بود. در باب ادیان و السنه عالم هم در همان اوقات به تقلید از داروین، سعى در ارائه یك اصل واحد معمول شده بود كه البته امروز دیگر مورد توجه اهل تحقیق نیست و آن هیجان شبه علمى كه از تقلید و تأیید نظریه تكامل داروینى در سایر شقوق و فنون معارف و علوم ناشى بود، دیگر چندان طرفدار جدى ندارد.
در باب مأخذ زهد اسلامى غیر از سنت رسول اكرم (ص) ، رفتار منقول از خلفاى راشدین كه مبنى بر تقشف و حداكثر قناعت در استفاده از متاع دنیا بود، همچنین آنچه از احوال ابوذر غفارى و حذیفة بن یمان، و نیز سلمان فارسى، خباب بن ارت، عامر بن عبد قیس و عثمان بن مظعون نقل مىشد، و آنچه از زهد و خشوع ائمه طاهرین (ع) و صحابه آنها روایت مىشد، یا از زهاد ثمانیه مثل ربیع بن خیثم و حسن بصرى و هرم بن حیان و عامر بن عبد قیس و ابو مسلم خولانى و اویس قرنى در روایات قرون نخستین اسلامى نقل مىشد (نك: زرینكوب، ارزش، 46ـ49) ، این نكته را كه گرایش به زهد در عصر تابعین نوعى اعتراض بر اسراف و تبذیر، و تجمل و تنعم عهد اموى بوده باشد، امرى عادى نشان مىدهد.
زهد و تقشف رایج در بین مسلمانان، از وقتى مبناى نخستین تجلى تصوف و عرفان واقع گشت كه از صورت خوف از جحیم و شوق به نعیم خارج شد و به صورت اعراض از متاع دنیا به قصد تقرب به وجه مولى در آمد و بدین گونه با پدیده محبت كه در قرآن كریم هم اشارت
«. . . یحبهم و یحبونه. . . » (مائده/5/54)
مربوط به آن بود، ارتباط یافت. در بین نخستین نسل از زهاد این عصر كه پشمینه پوشى به عنوان نوعى شعار ضد تجمل در بین آنها متداول بود، حسن بصرى نماینده زهاد معترض بر تنعم عصر، و رابعه عدویه نماینده زهد مبنى بر توجه به وجه حق به شمار آمد و از اینجاست كه گفتهاند: عنصر محبتـعشق الهىـرا رابعه عدویه وارد تصوف كرد. تأكید رابعه بر لزوم حصر عبادت حق به محبت معبود بود كه به عشق در كلام صوفیه مجال ظهور داد و آنچه اعراض از متاع دنیا خوانده مىشد، تدریجا از حالت معامله كه توقع اجر براى عمل و انتظار مثوبات براى عبادت بود (نك: ابن سینا، 3/369) ، بیرون آمد و صوفیه كه عبادت و طاعت براى آنها مبنى بر عشق به وجه الله شد، به عبادت زهاد رسمى به نظر نوعى معامله نگریستند و طریق اهل تصوف از طریق اهل تقشف جدا شد. بدین گونه، طریقت كه راه و روش صوفیه بود، از مجرد شریعت كه اهل تقشف فقط بر مبناى آن سلوك مىكردند، تمایز پیدا كرد.
نخستین نسل زهاد صوفیه كه در عصر خویش یا اندكى بعد به نام صوفیه خوانده شدند، از طرح و بحث مسائل خاص اهل كلام هم كه مبنى بر برهان بودـو آنها را به هر نحوى درگیر كشمكشهاى سیاسى و اعتقادى عصرى مىكردـو از اعراض كلى از متاع دنیا و پرهیز از وسوسه بازگشت بدان مانع مىآمد، دورى گزیدند. لاجرم نیل به یقین در مورد خدایى را كه براى آنها موضوع طاعت، عبادت و عشق بود، نیز در تأملات قلبى جست و جو كردند و رهایى از وساوس و هواجس ناشى از تأثیر رایج در علم عصر را هم وسیلهاى براى رهایى از بازگشت به كشمكشهاى مربوط به متاع دنیا تلقى كردند. براى آنها عشق كه هیچ گونه چون و چرایى را بر نمىتافت، بر عقل كه موجب تحریك وسوسه و شبهه و شك مىشد، بیشتر مایه اعتماد بود و براى آنكه سلوك آنها در طریقت، از هر گونه وسوسه در امان بماند، با امعان نظر در قرآن و حدیث كوشیدند تا سلوك الى الله را كه هدف و غایت قلب و عشق آنها بود، بر اساس امورى كه بر خلاف سلوك اهل علم به كلى از شائبه شك و تردید خالى باشد، بنا نهند؛ اما هر چند آنها نیز مثل اهل علم غایت سلوك خود را نیل به حقیقت خواندند، بین آنها و ارباب علم رسوم این تفاوت وجود داشت كه نزد آنها راه حقیقت از منازل زهد و عبادت و عشق و تسلیم مىگذشت و بر خلاف آنچه نزد اهل علم و اصحاب مجرد شریعت رایج بود، دچار وسوسه دلیل و برهان و سفسطه و مغالطه و جدل نمىگشت و لاجرم نزد آنها ایمنتر و مطمئنتر از راه علم به نظر مىرسید.
تا چندین قرن، مشایخ صوفیه كه راه طریقت را ممهد مىنمودند و طالبان سلوك صوفیانه را ارشاد و هدایت مىكردند، در حلقههاى محدود و مجالس معدود خود كه غالبا در مساجد دایر مىشد، آنچه را در تفسیر و توجیه حقایق قرآنى طریق نیل به حقیقت مىدانستند، به طریق وعظ و نقل به طالبان این معانى عرضه مىكردند، نوعى اخوت بین آنها برقرار مىنمودند، آنها را به اقتضاى استعداد و آمادگیشان در عزلتگاهها و عبادتگاههاى خالى از تزاحم به التزام مراتب توبه و انابه و عزلت و انقطاع و تسلیم و توكل رهبرى مىكردند و مرشد و شیخ و مراد آنها محسوب مىشدند. در آن مدت دست كم 10 تن از مشایخ قوم، ائمه تصوف محسوب مىشدند، چنانكه مذاهب خاص و طرز تربیت و ارشاد آنها طالبان و پیروانى داشت و هر مذهب بر اساسى جداگانه مبنى بود.
تا قرنها بعد كه شمار مذاهب صوفیه بیشتر شد و در دنبال رواج تصوف سلسلهها و طرایق رایج در خانقاهها به وجود آمد، سلسله این مشایخ به صورت توالى طبقات دنبال گردید و طبقات صوفیه مثل طبقات محدثان، طبقات مفسران، طبقات نحویان و جز آنها شكل گرفت و مورد توجه واقع شد. مراد از این طبقات در اینگونه تعبیرها مجموع جماعتى بود كه در سن و سال، و در درك صحبت مشایخ و استادان با هم مشترك یا معاصر مىشدند (تهانوى، 1/917). نخستین طبقه صوفیه چنانكه در كتابهاى مربوط به طبقات صوفیه یا سایر كتابهاى خاص قوم آمده است، از جمله عبارت بودند از ابوهاشم صوفى، فضیل بن عیاض، ابراهیم ادهم، ذوالنون مصرى، بشر حافى، حارث محاسبى، بایزید بسطامى، ابوسلیمان دارانى، ابوحفص حداد، احمد بن خضرویه، حمدون قصار و معروف كرخى. طبقه دوم شامل ابوالقاسم جنید، ابوالحسین نورى، رویم بغدادى، عمرو بن عثمان مكى، سهل بن عبدالله تسترى، محمد بن على ترمذى و ابوسعید خراز بود. نام ابومحمد جریرى، ابوالعباس ابن عطا آدمى، ابوحمزه بغدادى، ممشاد دینورى، حسین بن منصور حلاج و خیر نساج جزو طبقه سوم، و نام ابوبكر شبلى، مرتعش نیشابورى، ابوبكر كتانى، ابوبكر ابن یزدانیار، ابن سالم بصرى و ابو یعقوب نهرجورى جزو طبقه چهارم بود. طبقه پنجم ابوالعباس سیارى، ابوالقاسم نصرآبادى، ابو منصور معمر اصفهانى، و ابوعلى دقاق را شامل مىشد. كسانى چون ابوالعباس قصاب، ابوالحسن خرقانى، ابوسعید ابوالخیر، ابوالقاسم قشیرى، خواجه عبدالله انصارى، ابوعبدالله خفیف، ابواسحاق كازرونى، ابو على فارمدى، و شیخ احمد جام ژنده پیل به نسلهاى بعد تعلق داشتند كه در طبقه ششم یا طبقه بعد محسوب مىشدند و از همان ایام یا قدرى دیرتر، سلاسل صوفیه متشعب شد و خانقاهها و طرایق جداگانه به وجود آمد.
این سلسلهها متعدد یا متنوع بود و بر حسب شخصیت بنیانگذاران فعالیت بیشتر و شعبههاى افزونتر یا كمتر داشت. تاریخ تصوف در فاصله بین طبقه ششم تا عصر حاضر تقریبا تاریخ این سلاسل و طرایق است، هر چند در این میان بعضى مشایخ صوفیه هم بودهاند كه به هیچ یك از این سلسلهها منسوب نبودهاند، یا در عین حال با چند سلسله از این سلاسل ارتباط داشتهاند.
در مدت توالى طبقات اكابر صوفیه، كسانى كه ائمه صوفیه خوانده مىشدند و اولین معاریف آنها به طبقه اول، دوم، و آخرین آنها به طبقات چهارم و پنجم تعلق داشتند، در تمهید مبانى طریقت و در تحول آن از مجرد زهد یا سلوك عاشقانه در سیر الى الله به مباحث عرفان كه شامل تأمل در حقایق الهى و اسرار وجود بود، مساعى قابل ملاحظه به كار بردند و در تلفیق و توفیق بین طریقت و شریعت و مخصوصا در رفع توهم تعارض آنها و رفع سوء تفاهم بین صوفیه و متشرعه سعى بسیار ورزیدند. در بین ائمه تصوف نقش بایزید بسطامى (د234 ق) ، حارث محاسبى (د 243 ق) و محمد بن على ترمذى، معروف به حكیم (د 285 ق) ، و نیز ابوالقاسم جنید (د 297 ق) ، ابوالحسین نورى (د 295 ق) ، ابو سعید خراز (د 286 ق) و ابو عبدالله خفیف (د 331 ق) در تكوین و توسعه مبانى تصوف و عرفان قابل ملاحظه بود.
از این جمله بایزید بسطامى اهل سكر بود و در اواخر عمر قبضى بر احوالش مستولى به نظر مىرسید. وى در عین حال، در سطح تفكر عوام مریدان خویش متوقف نمىشد. شطحیات بسیار بدو منسوب گشت و حكایات غریب از حالات سكر او شهرت داشت (از جمله، نك: مولوى، دفتر 4، بیت 2102 به بعد) كه شاید اسناد تمام یا اكثر آن حالات یا حكایات به او خالى از باورهاى مبالغهآمیز مریدانه نباشد. حارث محاسبى اهل صحو (هشیارى) بود، و كتاب الرعایة لحقوق الله او نمونهاى از این حال هشیارى اوست و قول او در باب رضا كه نزد اكثر مشایخ از زمره مقامات، و نزد وى از جمله حالات است (هجویرى، 219) ، نشانهاى از غور و تأمل او در نظم احوال و مقامات اهل سلوك محسوب است.
محمد بن على ترمذى، معروف به حكیم، در رد اهل ملامت كه در آن ایام در نیشابور ظاهر شده بودند و صوفیه را به عدم اخلاص در عمل منسوب مىكردند، سعى بسیار كرد. در باب قلب و آنچه صوفیه اطوار سبعه قلب مىخوانند، اقوال وى تازگى داشت و آنچه دیگران، امثال غزالى و نجم الدین كبرى در این باب گفتهاند، مسبوق به اقوال اوست (نك: زرین كوب، جست و جو . . . ، 54). سخنان او در باب مسأله ولایت هم اهمیت خاص دارد و از اعتقاد او به تفوق ولایت بر نبوت حاكى است و در باب آن اعتقاد بعدها مناقشات بسیار بین صوفیه پیش آمد. پارهاى سؤالها هم در این باب مطرح كرده كه قرنها بعد از او مورد توجه ابن عربى واقع شده است.
ابو القاسم جنید، معروف به شیخ الطائفه، در عصر خود معلم و پیشواى صوفیه بغداد بود. وى خواهرزاده سرى سقطى از مشایخ بزرگ صوفیه و در عین حال شاگرد حارث محاسبى نیز بود . مشایخ نسلهاى بعد، او را آخرین نماینده تصوف خواندند و مرگ او را مرگ تصوف واقعى تلقى كردند (همان، 114). وى در عین التزام به سلوك در طریقت، تصوف را با لطایف و دقایقى كه در آن باب گفت، تقریبا به صورت علم درآورد و كوشید تا در كنار علم فقه و علم كلام، جایى هم براى علم تصوف باز كند. چند رساله و مقاله كوتاه كه در این زمینه از او باقى است، اهمیت شخصیت او را در نشر تصوف نشان مىدهد. در تعلیم اوـكه در عین حال محتاطانه و مبنى بر صحو و التزام شریعت بودـنهایت سلوك عبارت بود از فنا در «مذكور» ، و در باب نهایت سیر هم خاطر نشان مىكرد كه «النهایة هى الرجوع الى البدایة» (نك: سهروردى، عمر، 257؛ عبدالرزاق، شرح منازل، 12؛ قس: لاهیجى، 741).
ابو سعید خراز كه هر چند خود را مرید ابوالقاسم جنید مىخواند، نزد محققان نسلهاى بعد «بار خداى جنید. . . و از او مه» بود (خواجه عبدالله، 159). وى در تقریر لطایف تصوف، قدرت تفكر و تحلیل نشان داد. چند رساله مختصر كه از او باقى است و از جمله شامل الصدق، المسائل و شمارى رساله منتشر نشده اوست، او را در ردیف جنید و حكیم ترمذى از پایهگذاران آنچه علم الاشارات نام داردـو همان تصوف علمى و بحثى استـقرار مىدهد. با آنكه در گرفتارى سختى كه در بغداد در این ایام براى صوفیه پیدا شد و غلام الخلیل از متشرعه صوفیه (هجویرى، 172ـ173) آنها را نزد خلیفه به الحاد متهم كرد و به محكمه كشاند و وى نیز مثل جنید خود را كنار كشید، تأثیر اقوال این استاد و شاگرد در تبیین حقایق تصوف قابل ملاحظه بود.
ابوالحسین نورى كه بر خلاف آنها در این گرفتارى پایدارى نشان داد و به محكمه قاضى هم رفت، با وجود التزام به متابعت ظاهر شریعت، گرایش گونهاى هم به سكر داشت و از اصحاب درد محسوب مىشد (نك: ماسینیون، «مجموعه. . . (7) »، 51)، چیزى كه مى تواند اوصاف شبلى از اصحاب جنید را نیز تصویر كند. شبلى هم مانند ابن عطا در ماجراى حلاج با او توافق داشت، اما بر خلاف ابن عطا آن را اظهار نكرد.
چنانكه ابو عبدالله خفیف، معروف به شیخ كبیر هم كه از جمله متأخران ائمه صوفیه است، با وجود تأیید حلاج، در التزام صحو و اجتناب از طریقه اهل سكر باقى ماند.
كتاب: رهتوشه حج، ج 1، ص 155
نویسنده: حسن ایدرم لاهیجى
این مذهب در میان مذاهب فقهى اهل سنت، از نظر پیدایش و پیروان، در رتبه چهارم است.
مؤسس مذهب حنبلى، ابوعبدالله احمد بن محمد بن حنبل شیبانى است. او ریشه عربى داشت. جدش در زمان امویان فرماندار سرخس بوده. ابن حنبل در سال 164 ه.ق.در شهر بغداد زاده شد و در كودكى قرآن را از بر كرد. ابتدا نزد قاضى ابویوسف به فراگیرى فقه پرداخت اما پس از مدتى به اهل حدیث روى آورد.
او تا زمانى كه شافعى به مصر نرفته بود، در نزد وى فقه آموخته و از شاگردان برجستهاش بود. اصرار او بر آفریده نبودن قرآن، او را رو در روى دولت عباسیان قرار داد. و در زمان معتصم به مدت 18 ماه به زندان افكنده شد. اما با به قدرت رسیدن متوكل، از او دلجویى شد و آن قدر قرب یافت كه متوكل بىمشورت او كارى را به انجام نمىرسانید.
ابن حنبل، پس از جدا شدن از شافعى، مذهب جدیدى را در فقه پى نهاد. بنیادهاى این فقه بر پنج اصل استوار بود: كتاب الله، سنت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، فتاوى صحابه پیامبر، گفته برخى از صحابى كه با قرآن سازگار مىنمود و تمامى احادیث ضعیف. او آن قدر در استناد به حدیث مبالغه مىكرد كه بزرگانى همچون طبرى و ابن ندیم او را از مجتهدان ندانستهاند. مهمترین اثر ابن حنبل، كتاب «مسند» اوست كه در بر دارنده سى هزار و اندى روایت است. این كتاب در شش جلد به چاپ رسیده است. از آثار دیگر او مىتوان به تفسیر قرآن، فضایل، طاعة الرسول و ناسخ و منسوخ اشاره نمود. مهمترین اثر فقهى او، مجموعهاى از فتاوى او در پاسخ به سؤالات دینى شاگردانش است كه توسط ابن قیم (م 751) گردآورى شده است. این مجموعه در 20 جلد انتشار یافته است. محمد بن اسماعیل بخارى، مسلم بن الحجاج نیشابورى در شمار دانشاندوختگان مكتب اویند. ابن حنبل در سال 241 ه.ق. در بغداد درگذشت .
ابن حنبل، پیش از آن كه در زمره پیشوایان فقهى به شمار رود، پیشواى در عقاید بود. اوج این درخشش در روزگار متوكل بود. مذهب كلامى ابن حنبل تا آن جا پیش رفت كه مذهب همه حدیثگرایان در عقاید گشت. با ظهور مذهب كلامى اشعرى، مذهب كلامى ابن حنبل جاى خود را به آن داد .
اما پس از قرنها، در قرن هشتم، ابن تیمیه (م 728) به احیاى اندیشه كلامى احمد پرداخت . ابن تیمیه به احیاى تنها اكتفا نكرد، نوآورىهایى به مكتب حنبلى افزود، از جمله بدعت بودن سفر زیارت حضرت نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم، ناهمگونى تبرك و توسل با توحید و انكار بسیارى از فضیلتهاى اهل بیت كه در روایات صحاح شش گانه و حتى در مسند ابن حنبل آمده بود.
این موج نو حنبلى در برابر مخالفت دانشوران اسلامى یاراى مقاومت پیدا نكرد و فروكش نمود تا آن كه محمد بن عبدالوهاب (1115 ـ 1206 ه.ق). آن را دوباره به صحنه آورد.
تفكر نو حنبلى تفكرى آمیخته با جمود است آن گونه كه دستاوردهاى تمدن جدید، مانند عكسبردارى را بدون نص دینى بر منع آن، به دیده تحریم مىنگرد.
مذهب حنبلى در عربستان مذهب نخست است. در منطقه نجد عربستان اهل تسنن بیشتر حنبلى بوده و در حجاز با مذهب شافعى و در احساء با مذهب مالكى رقابت مىكند.
یك چهارم مسلمانان شام حنبلى هستند. این مذهب سومین مذهب در فلسطین است و پیروان كم شمارى در مصر، عمان و افغانستان دارد.
اقتباس از مقدمه كتاب «العثمانیه» ابى عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، ص 5
نویسنده: عبدالسلام محمد هارون
یكى از قدیمىترین فرق اسلامى كه نقطه آغاز آن به نیمه اول قرن اول هجرى باز مىگردد، فرقه عثمانیه است، عنوان عثمانیه بر یاوران و پیروان عثمان بن عفان (خلیفه سوم) اطلاق مىشود. كسانیكه در مقابل بدگویىها و خردهگیرىهاى مخالفین عثمان ایستادند، این گروه شاخهاى از اصحاب عمر بن خطاب (خلیفه دوم) كه به «عمریه» مشهورند، مىباشند.
عثمانیه در مقابل كسانى كه بر عثمان خرده مىگرفتند و از پیشینیان او بالاخص ابوبكر انتقاد مىنمودند بر آن شدند تا مقام او را بالا ببرند و در این راستا فضایلى را براى او برشمردند تا بتوانند مخالفین او را محكوم و سركوب نمایند.
عثمانیه در مرحله اول اسلام آوردن ابوبكر را، اسلام آوردنى بىنظیر نشان دادند ـ و بتبع چنین مقامى شایسته چنان فضایلى ـ در مرحله بعد بین فضایل او و على علیه السلام سنجشى انجام دادند و مواردى را همانند:
ـ همراهى ابوبكر با پیامبر در غار ثور
ـ مفتخر شدن به لقب صدیق از جانب رسول الله
ـ همراهى ابوبكر با پیامبر در فتح مكه
ـ امامت جماعت مسلمین در بیمارى و رحلت پیامبر اسلام از فضایل مختص ابوبكر برشمردند .
در مقابل پیروان و دوستداران على علیه السلام، اسلام على علیه السلام را برتر از اسلام ابوبكر مىدانند و مىگویند:
ـ على فقیهتر از ابوبكر بود.
ـ على در نماز صدقه داد.
ـ سوره كاملى در شأن او و اهل بیتش نازل شد.
ـ پیامبر به او فرمود: «انت منى كهارون من موسى و. . .».
شیعیان فضایل ادعایى ابوبكر را نمىپذیرند و عیب جویىهاى عثمانیه بر على علیه السلام را سخنانى بىپایه مىدانند.
نكته مهم و اساسى در این بحث آن است كه باید توجه داشت نقطه محورى تمامى این مباحث مسأله امامت هست. پس مىتوان گفت این نزاع بیش از آنكه یك اختلاف اعتقادى و دینى باشد یك موضعگیرى سیاسى اجتماعى است.
برداشتن نخستین قدم همیشه دشوار است
. .nan kaitou Wanshi
مقدمه
:زبان مهمترین ابزار بین تمدنها و ملل مختلف است و بر هیچ كس پوشیده نیست كه برای ایجاد ارتباط بین ملل مختلف و گفتگو بین تمدنهای جهان فراگیری زبان امری مسلم است
.زبان چینی
كشور چین از زمانهای قدیم صاحب خط و فرهنگ مكتوب بوده است
.زبان چینی با دیگر زبانهای دنیا متفاوت میباشد كه علل این تفاوت به اختصار به موارد زیر تقسیم شده است
.1
ـ نحوه نگارش2
ـ آهنگین بودن كلمات چینی3
ـ نداشتن حروف الفباء4
ـ نداشتن صرف فعلــ زبان چینی از دو بخش تشكیل شده است
: 1ـ تلفظ چینی یا سیستم پین یین 2ـ خط چینی
تلفظ چینی
: (pin yin) (pin به هم وصل كردن yin صدا)ـ
اصوات (آواها) : در زبان چینی 57 صوت وجود دارد كه شامل 21 حرف صامت (بیصدا) و 36 حرف مصوت ( صدادار) میباشند.ـ
هجا (سیلاب) : واحد تلفظ زبان چینی هجا یا سیلاب میباشد (تلفظ چینی تك هجایی است).ـ
آهنگ : بطور كلی چهار نوع آهنگ استفاده میشود.1
ـ آهنگ اول (ـ)2
ـ آهنگ دوم (/)3
ـ آهنگ سوم (v)4
ـ آهنگ چهارم (\)(
توضیح اینكه در برخی كتب آموزشی زبان چینی آهنگها به 5 نوع تقسیم شدهاند كه عبارتند از آهنگ اول، دوم، سوم، چهارم و بیآهنگ).در زبان چینی هر هجا یك آهنگ مختص به خود دارد و با تغییر آهنگها معنی كلمه عوض میشود
.به عنوان مثال كلمه
ma :ـ آهنگ اول
: ma مامانـ آهنگ دوم
: ma كنفـ آهنگ سوم
: ma اسبـ آهنگ چهارم
: ma توهین كردنـ بیآهنگ
: ma آیا (كلمه كمكی پرسشی)برای تلفظ یك كلمه چینی اصوات را تركیب كرده و آن را به هجا تبدیل میكنیم
. آهنگ + حرف مصوت هجا (1 آهنگ+ حرف مصوت + حرف صامت هجا (2مثال
1) آهنگ اول (ــ) + a aمثال
2) آهنگ اول (ــ) + a + m ma«
خط چینی»شكلی است كه از خطوط منظمی تشكیل یافته است
. این خطوط در كنار یكدیگر شكل منسجمی را به وجود میآورند، هر كدام از خطوط چینی نامهای خاص خود را دارند و رسمالخط آنها قواعد مختص به خود را دارا میباشد.در زبان چینی
8 خط اصلی وجود دارد:
|
شكل خط |
یین یین |
ردیف |
شكل خط |
یین یین |
ردیف |
|
dian |
5 |
heng |
1 | ||
|
ti |
6 |
shu |
2 | ||
|
zhe |
7 |
pie |
3 | ||
|
gou |
8 |
na |
4 |
مثال
:(
عدد) ده : shi تلفظ ده shi دوم آهنگ نوشتارعلائم نوشتاری
برای نوشتار مشخصههایی وجود دارد كه علائم نوشتاری نامیده میشوند و طبق فرهنگ لغت چینی به فارسی این علائم
227 مورد می باشند كه كاربردیترین آنها 54 مورد است.مثال
:علامت
علامت سقف خانهعلامت
علامت زنوقتی زن زیر سقف خانه بیاید معنی صلح و صفا و آرامش میدهد
. anمثال
:علامت
علامت مزرعهعلامت
علامت نیروزمانی كه مزرعه در بالا و نیرو در پایین آن قرار بگیرد به معنی مرد است، به این علت كه در زمان قدیم مردان را به كار كردن در مزرعه میشناختند
( یعنی مردی كه در مزرعه با قدرت كار میكند) مرد nanـ در برخی از كلمات علامت معنی و علامت تلفظ با هم بكار برده میشوند
.مثال
: مامان ma علامت معنی ( كلمه با زن ارتباط دارد)توهین كردن
ma اسب ma مامان maتوجه
:نتیجه كلی از توضیحات داده شده این است كه جهت یادگیری صحیح زبان چینی یادگیری موارد ذیل الزامی است
:1
ـ آواها ( حروف صامت و مصوت) كه حتماً باید حفظ شوند.2
ـ آهنگها (اول، دوم، سوم ، چهارم و بیآهنگ)3
ـ خطوط نوشتاری اولیه زبان چینی ( 8 خط اصلی)4
ـ قواعد دیكته تلفظها و نحوه نوشتار خطوط چینی كه حتماً باید حفظ شوند.5
ـ شناخت علائم معنایی و تلفظی كه حتماً باید حفظ شوند.«
در پناه حق»جبل عامل ، منطقه اى است كوهستانى در جنوب لبنان كه جباع ، نطبیه ، جزین و دیگر شهرك هاى لبنانى در آن واقع شده است . بزرگترین شهرهاى آن صور و صیدا است .
جنوب لبنان و منطقه جبل عامل نامى است آشنا كه در تاریخ شیعه سوابق درخشانى دارد. شیعیان این خطه در جهاد و مبارزه ، استوارى و ثبات قدم در برابر دشمنان اسلام و بشریت و عشق و اخلاص نسبت به امیر المومنین علیه السلام و فرزندان معصوم آن حضرت مشهورند.
تشیع مردم این منطقه را باید از وجود مقدس ابوذر غفارى ، صحابى با شهامت و عالى قدر پیامبر صلى الله علیه و آله اسلام دانست كه بذر تشیع را در دلهاى پاك و با استعداد آنان افشاند و براى اولین بار مهر على علیه السلام را در قلوب آنها جایگزین كرد. او مسجدى بنا كرد كه هنوز به نام (( ابوذر غفارى )) در جبل عامل در دهى به نام (( میس الجبل )) مشهور است . مساجد دیگرى نیز در این منطقه ، منسوب به ابوذر وجود دارد.
از قرنهاى پیش تاكنون ، دانشمندان و فرزانگان زیادى از سرزمین مقدس جبل عامل برخاسته اند كه هر یك افتخارى پس بزرگ براى اسلام و مسلمین اند. فقهاى نامدار و سرشناسى همچون محقق ثانى ، شیخ لطف الله میسى ، شیخ بهایى ، شهید اول ، شهید ثانى ، علامه سید محسن امین و سید عبدالحسین شرف الدین عاملى ـ رضوان الله علیهم اجمعین ـ از آن دیارند.
شیخ حر عاملى كه خود از مفاخر بنام جبل عامل است ، مى نویسد:
از بعضى استادان بزرگ شنیدم كه در یكى از روستاهاى جبل عامل در زمان شهید اول هفتاد مجتهد در تشیع جنازه اى شركت داشتند. شمار دانشمندان و نویسندگان این منطقه نسبت به دیگر دانشمندان و نویسندگان حدود یك پنجم است ، در صورتى كه این منطقه از نظر وسعت یك صدم دیگر كشورها را تشكیل داده است . (1)
شیهد اول كه به دیدارش مى رویم و خوشه چین زندگى پر بارش خواهیم بود، از این خطه مقدس و فقیه پرور است .
سال 734 قمرى است . جبل عامل ، این سر زمین مبارك و مرتبط با فلسطین و قدس به خود مى بالد. گویا حادثه اى اتفاق افتاده است ، حادثه اى بس بزرگ و شادى بخش . خورشیدى از افق شهرك جزین درخشید كه همه جا را نورانى كرد.
اینك به دور از پیرآیه و وصفى به روایت تاریخ گوش دل مى سپاریم :
نام آسمانى اش : محمد
لقب : شهید اول
پدر: ابومحمد مكى ، ملقب به (( جمال الدین )) یا (( شرف الدین )).
مادر: بانویى از آل معیه ، زنى از خاندان علوى در عراق .
جد: شیخ محمد، ملقب به (( شمس الدین )).
زمان ولادت : 734 سال پس از هجرت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به مدینه .
مكان ولادت :شهرك جزین در جبل عامل .
شهید اول از فقهاى نامورى است كه پدر و اجدادش همه از دانشمندان بنام بودند. وى در خاندانى زندگى كرد و تربیت شد كه همه اهل دین و دانش و فضیلت و تقوا بودند و همت بلند در نشر معارف اسلامى داشتند و از مدافعان وقاعى اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به شمار مى آمدند.
تبارنامه شهید به چهار قبیله همدان ، اوس ، خزرج و مطلب متصل است كه بزرگترین و مقدس ترین قبایل عرب در صدر اسلام بودند و به هر كدام از جهتى منتسب است .
انتساب وى به قبیله همدان و حارث همدانى ، از ناحیه جده مادرى است . به قبیله (( خزرج )) از طرف جده پدرى منسوب است و ممكن است از طریق سعد بن عباده باشد. از سوى پدر به قبیله (( بنى المطلب )) منسوب است . از این رو به لقبهاى شریف ، مطلبى و هاشمى مشهور گشت . و از جهت مادر نیز از تبار سعد بن معاذ است ، چنانكه در نوشته دختر شهید است كه : آقاى ما، خورشید دین و آیین ، از جهت مادر به سعد به معاذ رئیس قبیله (( اوس )) منتسب است . (2)
(( شهید اول )) دوران كودكى را در زادگاهش (( جزین )) سپرى نمود و در محیطى آكنده از معنویت و روحانیت ،در موقعیتى استثنایى رشد كرد. وى از آغاز كودكى از هوش و استعداد سرشارى بر خوردار بود و بیش از اندازه به فراگیرى دانش و رسیدن به فضایل اخلاقى و معنوى علاقه داشت . او تا 16 سالگى در وطنش بزیست و از محضر پدر بزرگوارش كه استادى فاضل و از بزرگان اساتید اجازه به شمار مى رفت ، مقدمات علوم دینى و فقه را آموخت . در این مدت نیز از محضر عموى پدرش (( شیخ اسد الدین صائغ جزینى )) بهره كافى برد و مقدمات علوم ریاضى را فرا گرفت .
علامه سید محسن امین مى نویسد:
شیخ اسد الدین صائغ ، دانشمندى بزرگ بود و در سیزده رشته از علوم ریاضى تخصص و مهارت داشت . (3)
محمد بن مكى عاملى با كنیه (( ابوعبدالله )) و لقب (( شمس الدین )) كه پس از شهادت به شهید اول معروف گشته ، با دختر استاد و عموى پدرش ، شیخ اسدالدین صائغ جزینى ، ازدواج كرد. (4)
همسر وى علاوه بر اینكه دختر دانشمندى چون اسدالدین صائغ جزینى است ، بانویى فقیه و دانشمند بوده است كه به (( ام على )) مشهور و پیوسته مورد تعریف و تمجید شهید اول بود و شهید به دیگر زنها دستور مى داد كه در مسائل شرعى و مشكلات مذهبى به او مراجعه نمایند. (5)
ثمره این پیوند مبارك ، سه پسر و یك دختر گردید كه همه آنان از ابرار و فرزانگان بنام شیعى بودند و از نسل آنها دانشوران و چهره هاى علمى برازنده اى برخاستند كه در علم و تقوا و فضیلت و بزگواریهاى اخلاق و انسانى شهرت فراوان داشتند.
رضى الدین ابو طالب محمد، بزرگ ترین فرزند شهید، دانشمندى فاض و والامقام بود كه از پدرش و ابن معیه و دیگر محدثان حدیث نقل مى كند. (6)
ضیاءالدین ابوالقاسم على ، فرزند دیگر شهید، شخصیتى بزرگوار و مورد اعتماد بود و در شمار پرهیزكاران و صالحان جاى داشت كه از پدر و دیگر استادان حدیث ، روایت نقل مى كند و محمد بن داوود موذن عاملى ، از او حدیث نقل مى كند. (7)
فرزند دیگر شهید اول ، جمال الدین ابو منصور حسن است كه از محققان و فقهاى برجسته بود و از دست پدر به دریافت اجازه نقل حدیث مفتخر گردید. (8)
دختر شهید، ام الحسن فاطمه است كه به (( استاد حدیث )) معروف است و بانویى پاكدامن و عفیف و در شمار بانوان فقیه و دانشمند یاد شده است . علما و اساتید بزرگ از او به نیكى یاد كرده اند و نیز شهید اول پیوسته از دختر دانشمندش ، ستایش مى كرد و به زنان دستور مى داد كه او را الگو و اسوه خویش قرار دهند و در مسائل شرعى و عبادى به وى مراجعه كنند .(9)
شهید ثانى مى گوید: من نوشته سید بزرگوار تاج الدین ابن معیه را دیدم كه به استاد ما شمس الدین محمد بن مكى ( شهید اول ) و دو فرزندش محمد و على و نیز خواهرشان ام الحسن فاطمه ، اجازه نقل روایت داده بود. (10)
مدرسه و حوزه علمیه حله در قرن هشتم هجرى از رونق بسزایى برخوردار بود و اندیشمندان بزرگ شیعه در آنجا حضور داشتند، به طورى كه تشنگاه دانش و فقاهت از هر سو به آن سر چشمه دانش و فضیلت روى مى آوردند. در این زمان حوزه درس فخر المحققین ، فرزند نافغه علامه حلى ، اهمیت فوق العاده اى داشت . از این رو شهید، آهنگ این شهر شیعه نشین و فقیه پرور را كرد و در سال 750 ق در حالى كه شانزده بهار از زندگى اش گذشته بود براى تكمیل معلومات خویش و رشد فكرى و علمى بیشتر و استفاده از گنجینه دانش دانشمندان بزرگ و فقهاى نامى ، به عراق هجرت كرد و وارد شهر تاریخى حله شد. نقل شده است كه شهید، اولین شخصى بود كه از جبل عامل براى تحصیل علم به عراق مهاجرت كرد. (11)
شهید پنج سال در حله ماند و در آنجا از محضر فقهاى شیعى نظیر فخر المحققین ، سید فخار موسوى ، سید عمیدالدین حسینى و برادرش سید ضیاءالدین حسینى ( خواهر زادگان علامه حلى )، تاج الدین ابن معیه حسنى ، نجم الدین جعفر بن نما و دیگران كه همه از دانشوران و ففهاى سترگ این دیار بودند، استفاده كرد و به زینت دانش ، تهذیب اخلاق و تزكیه نفس ، بیش از پیش آراسته گردید.
وى با نبوغ و پشتكار در تحصیل علوم ، در سال 751 ق . در هفده سالگى ، از دست فخر المحققین به دریافت گواهى اجتهاد و نقل حدیث موفق شد و نیز دومین و سومین اجازه را در سال 756 ق . از او دریافت كرد و نیز از دست تاج الدین ابن معیه حسنى ، به اخذ گواهى اجتهاد و نقل حدیث مفتخر گشت . (12)
شهید در زمان اقامتش در شهر حله ، به بغداد، كربلا، نجف و دیگر شهرهاى عراق سفر كرد و در جوار بارگاه ملكوتى ابى عبدالله الحسین علیه السلام و امیر المومنین علیه السلام ، با استمداد از معنویت و روح بلند ائمه اطهار علیهم السلام از علماى آنجا نیز بهره ها برد.
شهید پس از رسیدن به مدارج عالى علمى و مسلح شدن به سلاح علم و عمل در سال 755 ق به وطنش (( جزین )) بازگشت . چرا كه وى فقیهى برازنده ، متكلم و محدثى آگاه و ادیبى گرانمایه گشته بود همچون شجره طیبه ساز بود تا از میوه و عارف بلندش ، شیفتگان و علاقه مندان زادگاهش بهره ببرند.
از نخستین خدمات فرهنگى او پس از بازگشت از هجرت علمى این بود كه در جزین مدرسه اى تاءسیس كرد كه از بقیه مدارس جبل عمل ، پیشرفته تر ودر تدریس فقه و اصول پیشگام بود. در حقیقت شهید فكر و اندیشه فقهى ، اصولى و كلامى علامه و فرزند فخر المحققین را به جبل عامل منتقل و شاگردان زیداى را تربیت كرد و به جهان اسلام تقدیم داشت كه همگى از ابرار و مجتهدان بنام بودند.
از دست پروردگار مكتب فقهى او، فرزندانش به نامهاى رضى الدین ابوطالب محمد، ضیاءالدین ابوالقاسم على ، جمال الدین ابو منصور حسن و دختر دانشمندش فاطمه ام الحسن ملقب به (( سنت المشایخ )) و نیز همسرش ام على ، بودند كه شیخ حر عاملى درباره وى مى نویسد:
شهید پیوسته از همسرش ستایش مى كرد و به زنها دستور مى داد در مسائل و مشكلات مذهبى به وى مراجعه كنند. (13)
شرف الدین مقداد بن عبدالله ، مشهور به (( فاضل مقداد )) ( متوفاى 628 ق ) نویسنده كتاب (( كنز العرفان فى فقه القرآن )) و (( فصل القواعد ))، سید بدرالدین حسن بن ایوب مشهور به ابن نجم الدین اعرجى حسینى ، شمس الدین محمد بن عبدالعالى كركى عاملى ، زین الدین ابوالحسن على بن حسن ، مشهور به (( ابن خازن )) و شمس الدن محمد بن نجده معروف به (( ابن نجده ، از شاگردان و تربیت یافتگان مكتب پر بار فقهى شهید اول به شمار مى آیند. (14)
شهید اول علاوه بر تدریس و تربیت شاگردان و تاءلیف كتاب در علوم مختلف ، پاسخگوى مشكلات مذهبى ، اعتقادى ، اجتماعى و سیاسى مردم بود. به طورى كه خانه مقدس و نورانى وى پناهى براى عموم مردم بویژه شیعیان بود كه در مشكلات و سختیها بدانجا مى شتافت و احساس امنیت و آرامش مى كردند. بدین سبب به لقب (( ملجاء شیعه )) مشهور گشت .
بیشتر سفر باید تا پخته شود خامى
شهید به منظور دیدار و ملاقات علماى بزرگ اسلام و كسب تجارب و بهره مندى از اندوخته هاى آنان به سیر آفاق پرداخت و به مراكز علمى دمشق ، مصر، مفلسطین ، مكه و مدینه و دیگر شهرها مسافرت كرد.
در سال 768 ق . در دمشق به محضر فیلسوف بزرگ شیعى و حكیم فرزانه ، قطب الدین رازى ، مشرف شد و از خرمن دانش او خوشه ها چید و به گواهى نقل روایت از دست مباركش مفتخر گشت . (15)
وى با اطلاع و آگاهى كامل از فقه غنى شیعه ، با دانشمندان بزرگ اهل سنت نیز در ارتباط بود و در حوزه هاى درس آنها شركت مى كرد. چنان بر نظریات فقهى آنان آگاهى و تسلط داشت كه اهل سنت در اعمال عبادى و مسائل مذهبى به وى مراجعه مى كردند و بر مذهب آنان فتوا مى داد. خودش مى نویسد:
من مصنفات و مرویات حدود چهل تن از علماى مكه ، مدینه ، بغداد، دمشق ، بیت المقدس و مقام خلیل ( در فلسطین ) را از آنان روایت مى كنم . من صحیح بخارى نیز صحیح مسلم ، مسند ابى داوود، جامع ترمذى ، مسند احمد و دیگر كتابهاى آنان را روایت مى كنم . (16)
شهید در مدت عمر كوتاه و با بركت خودش بیش از سى اثر در علوم و فنون مختلف مانند فقه ، اصول فقه ، كلام ، حدیث ، ادبیات و شعر از خویش به جاى گذاشت . او گر چه با بصیرت و دید عمیقى كه داشت در هر علمى كه وارد مى شد به طور بایسته از عهده آن بر مى آمد، در فقه بیشترین شهرت را پیدا كرد به طورى كه تا نام فقه جعفرى شنیده مى شود شخصیت فقهى شهید اول به ذهن خطور مى كند. چرا كه فقه شیعه را با قلمى محكم ، روان ، بسیار ماهرانه و ادیبانه نوشت و به ارمغان گذارد و نام مقدسش با فقه جعفرى در آمیخت .
مشهورترین اثرش كتاب گران سنگ (( اللمعه الدمشقیه )) است كه عالیترین منبع و متن متقن فقه شیعه ، مشتمل بر تمام ابواب فقه از بحث طهارت تا احكام دیه است . تاكنون شرحهاى زیادى بر آن نوشته اند كه مشهورترین آنها شرحهاى است كه شهید ثانى به (( الروضه البهیه )) نوشته است .
این كتاب با شرح شهید ثانى ، محور و متن درسى فقه حوزه هاى علمیه است و چندین قرن است كه در حوزه هاى علمیه است و چندین قرن است كه در حوزه هاى علوم اسلامى تدریس مى شود و دانش پژوهان علاقه مند به معارف اهل بیت علهیم السلام از آن بهره مند و سیراب مى شوند.
غیر از این اثر معروف و ماندنى ، بسیارى از كتابها و آثار شهید اول ، در دسترسى است كه بیشتر آنها به وسیله شاگردانش و نیز علما و فقهاى بعدى شرح داده شده است كه استید، محققان طلاب حوزه هاى علوم اسلام از این میراث ماندگار بهره كافى مى برند. در اینجا تنها به ذكر نام آنان بسنده مى كنیم .
1 ـ المقاله الكتلیفه .
2 ـ المسائل الاربعنیه .
3 ـ العقیده .
4 ـ اربعون حدیثا در دو جلد.
5 ـ اختصار الجعفریات .
6 ـ مزار الشهید یا منتخب الزیارات .
7 ـ الدر الباهره من الاصداف الطاهره .
8 ـ مجموعه الاجازات .
9 ـ مجموعه الشهید در سه جلد.
10 ـ جامع البین من فوائد الشرحین .
11 ـ الفیه .
12 ـ النفلیه .
13 ـ القواعد الكلیه الاصولیه و الفرعیه .
14 ـ ذكرى الشیعه فى احكام الشریعه .
15 ـ الدروس الشرعیه فى فقه الامامیه .
16 ـ غایه المراد فى شرح نكه الارشاد.
17 ـ البیان .
18 ـ خلاصه الاعتبار فى الحج و الاعتمار.
19 ـ الباقیات الصاحات .
20 ـ حاشیه على الذكرى .
21 ـ احكام الاموات .
22 ـ جواز ابداع السفر فى شهر رمضان .
23 ـ مسائل ابن مكى .
24 ـ جوابا الفاضل المقداد.
25 ـ جوابات مسائل الاطراوى .
26 ـ شرح قصیده شفهینى .
27 ـ شعر الشهید الاول .
شهید اول روحى بزرگ و اندیشه هاى بلند داشت ولى این قله فرازمند ایمان و جهاد، شهادت و فقاهت ، لاغراندام و از نظر جسمى ضعیف بود. او بحق از پارسایان و شب زنده داران بود كه به قدرت و نیروى خدایى كه سرچشمه همه كرامتها و قدرتهاست ، پیوستگى داشت . در سختیها و مشكلات و حوادث روزگار، لطف و رحمت خدا شامل حالش مى شد و مصایب و ناراحتى روزگار را به سادگى پشت سر مى گذاشت . از او نقل شده كه گفته است :
مجلس من در دمشق از دانشمندان اهل سنت به موجب نزدیكى و رابطه اى كه با آنها داشتم خالى نبود ولى وقتى آغاز به نوشتن كتاب لمعه كردم بیم آن داشتم كه فردى از متعصبان وارد شود و ببیند، اما از لحظه شروع تا پایان كتاب هیچ یك از آنان بر من وارد نشدند و این از الطاف غیبى الهى بود(17) .
او با تقیه شروع به نوشتن فقه شیعه كرد و با توكل به خداوند متعال و پشتكار و اطمینان به نفس در مدت هفت روز، بدون اینكه بیگانگان متوجه شوند، كتاب را به پایان رساند. با این ویژگیها و حالتهاى معنوى است كه محققان و اندیشمندان بر ستایش از او برآمده و به صفات پسندیده وى را ستوده اند به گواهى استادش فخرالمحققین :
من از شاگردم محمد بن مكى بیش از آنچه او از من استفاده نموده است بهره بردم (18).
محقق خوانسارى مى نویسد:
شهید اول بعد از محقق حلى بزرگترین فقهاى آفاق است تمام دانشمندان به بصیرت و استادى او معترف اند. برازندگى و درخشش وى در فقه و قواعد احكام همچون برازندگى شیخ صدوق ، در نقل احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام است .
چونان شیخ مفید و سید مرتضى است ، در اصول عقاید و كلام و در بحث و مناظره و كنار زدن اندیشه هاى انحرافى همچون شیخ طوسى است . در گستردگى دانش و فنون مختلف و زیادى استاد و شاگردانش برجسته ، چونان ابن ادریس حلى است . در تبیین و شكافتن مباحث فقهى ، چونان نصیرالدین طوسى است . در همدردى با امت و برطرف نمودن مشكلات علمى و اجتماعى ، نجم الائمه رضى است . در تنقیح علم نحو و صرف ، علامه مجلسى است . در جایگزینى فرهنگ و آداب شرع در بین دانشمندان و انسانها، امام مروج بهبهانى است . در اثبات و جایگزینى حق و عدالت و نابودى باطل و زدودن اندیشه ها از اوهام و خرافات (19).
شهید مدتى را در دمشق اقامت گزید و بیشترین زمان تحصیل ، تدریس ، تاءلیف آثار و اجازاتى كه به شاگردانش داده است در آنجا بود. شاید بیشترین اقامت وى نسبت به مناطق دیگر شهر دمشق باشد كه شهید ثانى در این باره مى نویسد:
چهار فرزند شهید اول ، در شام متولد شدند. ولادت فرزندانش در شام ، دلیلى است كه مدت زیادى در آنجا اقامت داشته ، در عین اینكه به زادگاهش ، شهرها و كشورهاى اسلامى نیز مسافرت كرده است (20).
آوازه دانش ، فضل و تقواى شهید، از دمشق به سراسر جهان اسلام رسید و به مثابه یگانه مرجع دین و بزرگترین فقیه شیعى مشهور گشت و پیوسته دانشمندان ، شیعیان و حاكمان گشت و پیوسته دانشمندان ، شیعیان و حاكمان شیعه با او در ارتباط بودند و ابراز علاقه و محبت مى كردند. سلطان على بن موید، آخرین زمامدار سربداران كه در سال 766 ق . حكومت سربداران در خراسان را به عهده گرفت از جمله زمامداران شیعه است كه با فرستادن
نامه و هدایایى نظیر نسخه اى از قرآن مجید و كتاب صحیفه سجادیه ، دوستى و اخلاص خویش را نسبت به این مرجع و عالم دین اظهار مى كرد. تا اینكه به طور رسمى از شهید دعوت كرد با تشریف فرمایى خویش به خراسان (مركز حكومت سربداران ) در دیار بارگاه ملكوتى امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام منصب (( مرجعیت و زعامت )) را عهده دار شود تا مردم و شیعیان این منطقه كه تشنه حق و عدالت اند از وجود پرفیض فقیه و دانشمندان عصرشان استفاده كنند.
قسمتهایى از نامه حاكم سربداران به شهید چنین است :
سلامى چون عطرفشانى عنبرى عطرفشان كه به هر جا گذرد بوى خوشش به جا گذارد.
سلامى كه با ماه شب چهارده در هر حال و هر منزل همچشمى نماید.
سلامى كه با خورشید در هر بامداد برابرى نماید، بر خورشید دین راستین باد.
محضر مبارك مولاى ما، آن پیشواى بلند همت با اراده ، دانشمندان وظیفه گزار، رهرو پارسا، علامه روزگار، رهبر ملتها، سرمشق دانشمندان ژرف بین ، دارنده انواع فضایل و دانشها و هنرها، احیا كننده رسم امامان ، پیشواى ما خورشید راستى و دین كه خدا سایه اش را بر دولتى خوش بنیان و نعمتى بیكران بگسترداند.
به عرض آن جناب مى رسانم كه شیعیان خراسان تشنه دیدار شمایند و فیض بردن از دریاى فضایل و دانشتان . ما در میان خویش كسى را كه به فتوایش به لحاظ علمى بتوان اعتماد كرد یا مردم بتوانند عقاید درست را از وى فرا گیرند نمى یابیم . و از خداى متعال مساءلت داریم كه حضرتت به ما افتخار حضور و افشاندن نور بخشد، تا از علمش پیروى كنیم و از راه و رسمش رفتار آموزیم .
ما از این نگرانیم كه سرزمین ما به خاطر رهبر نداشتن و راهنمایى نشدن ، دستخوش خشم الهى گردد. هرگاه لطف فرمایید و با توكل به خدا و پرهیز از عذر آوردن به اینجا تشریف بیاورید، مزید احسان خواهد بود الحمد لله قدرتان را مى دانیم و ان شاءالله حقتان را مى شناسیم و بزرگتان مى داریم .
سلام بر ملت اسلام باد!
دوستدار شیفته ات : على بن موید (21).
شهید این دعوت را بدون پاسخ نگذاشت . گرچه نامه اى كه در خصوص جواب نامه حاكم سربداران داده است به موجب حوادث و اتفاقات تاریخى از بین رفته است ولى دعوت حاكم سربداران باعث شد كه شهید كتاب ارزشمند ((اللمعه الدمشقیه )) را كه یك دوره فقه در احكام عملى اسلام است براى هدایت و راهنمایى شیعیان خراسانى در قلمرو حكومت سربداران بنویسد. شهید ثانى در این باره مى نویسد:
سلطان على بن موید در آخرین نامه شریفش كه در آن شهید را با محبت و تعظیم و ترغیب بسیار مخاطب قرار داده بود از وى درخواست نمود كه به خراسان رود ولى شهید از رفتن امتناع ورزید و عذر خواست و كتاب لمعه را در دمشق ، در مدت هفت روز، بنابر نقل فرزند بزرگوارش ابوطالب محمد، براى او نوشت (22).
در زمان شهید وضع سیاسى و اجتماعى كشورها و شهرهاى اسلامى نابسامان بود و هر لحظه ممكن بود افرادى از این وضع آشفته سوء استفاده كنند و در نهایت فكر انحرافى را در بین مسلمانان منتشر نمایند. اما در عین حال چون شهید اول ، از مقام بلند و نفوذ كلام عجیبى برخوردار بود و حتى حاكمان و زمامداران براى سخنان و دستورهاى وى اهمیت بسزایى قائل بودند، نمى گذاشت افرادى در جامعه اسلامى با افكار انحرافى ، بدعت در دین جامعه اسلامى با افكار انحرافى ، بدعت در دین اسلامى به وجود بیاورند و از قدرت حاكمان براى جلوگیرى از بدعتها و انحرافات استفاده مى كرد.
در عصر او شخصى به نام محمد یالوشى عاملى ، پرچم مخالفت برداشت و به دنبال فتنه و آشوب در بین امت اسلامى برآمد. وى گر چه در آغاز شاگردان شهید اول بود و در سخنورى برازنده و بیانى شیرین و جذاب داشت ولى از راه شعبده و تردستى ، مسیر سحر و كهانت را پیمود و كم كم به جایى رسید كه ادعاى نبوت كرد و از راه نیرنگ ، مردم را به مذهب جدیدى فراخواند.
شهید اول ، سحر او را از طریق سحر باطل نمود و در برابر این شخص و دعوتش ایستاد و فتواى قتل او را صادر كرد و براى جلوگیرى از نشر این بدعت مجدد و در نطفه خفه كردن این فتنه حكومت دمشق را وادار كرد كه لشكرى را آماده كند. آنگاه كه اشكر آماده شد، ب هفرمان شهید به مقر محمد یالوشى و پیروانش به نبطیه در جبل علمى حركت كرد. بین آنها در آن نقطه جنگ و درگیرى شروع شد و سر انجام محمد یالوشى كشته شد و بسیارى از نیروهایش از بین رفتند.
خانه محقر فقه نگار نهضت سربداران ، كعبه مقصود دانش پژوهان و عموم مردم بود.
عاشقانش از راههاى دور و نزدیك بدانجا مى شتافتند و پروانه وار به گرد شمع فروزان و مشعل هدایت مى چرخیدند و خدا را پیوسته شاكر بودند كه چنین شخصیتى را با آنان ارزانى داشته است .
مدتى این گونه گشت ولى این بهار پربار جندان طولانى نبود، تا اینكه سال 784 ق . فرا رسید. حكومت دمشق در اختیار فردى به نام ((بیدمر)) بود كه از طرف برقوق ، اولین سلسله پادشاهان جراكسه ، به حكومت شامات منصوب گردیده است .
آرى ! چهره زمان عوض شد و شهید این تجسم دانش ، تقوا و عدالت در این سال به زندان افتاد و خورشید در این مدت یك سال در زیر ابرهاى مخوف تعصب و حسد قرار گرفت و از دید شاگردان و علاقه مندانش پنهان شد .
جاى مردان خدا در زندان ...؟! آرى ! آنگاه كه ظلم و ناجوانمردى حكمفرماست و نیرنگ و فریب و جهالت و نادانى حاكم است باید فقه و دانش ، زهد و تقوا، عدالت و فضیلت در بند باشد. در موقعیتى كه رو به صفتان مكاران و حسودان به صحنه آمده اند بایستى بزرگوارى و آزادمنشى در گوشه زندان به سر برد. چه آنكه امام كاظم علیه السلام برگزیده معصوم پروردگار نیز سالهایى را در زندان هارون الرشید سپرى كرد.
مگر فقیه ترین و اعلم علماى شیعه چه جرمى را مرتكب شده است كه در گوشه زندان جاى گیرد؟ طومار و شكایتى كه پیروان محمد یالوشى ، با امضا و تاءیید دانشمندان و قضات دربارى ، به حاكم دمشق علیه شهید داده بودند و مدعى بودند كه او از اسلام برگشته و نستبهاى زشت دیگر و اتهام به ارتباط داشتن و كار كردن براى نهضت سربداران در ایران و از همه مهمتر حسادتى كه در دل بعضى از دانشمندان و قاضیان وابسته به حكومت بویژه در ((ابن جماعه ، قاضى القضاه دمشق )) بود، شهید را به زندان انداخت و حوادث تلخ بعدى را به وجود آورد.
تمامى دنیا را اگر با یك متن همراه باشد نمى خواهم و نعمتهاى گران را با ذلت نمى خرم . به دلبرى كه سیه چشم به دنیا آمده باشد عشق مى ورزم ، از ترس آنكه در چشم نگارم متن سورمه نبینم . (23)
مرد تقوا و دانش در گوشه زندان از خویش دفاع كرد و در ضمن اشعارى كه براى شاه فرستاد چنین نوشت :
به جانم قسم ! هیچ گاه جنایتى را مرتكب نشده ام و كسى كه ظلم و جنایتى را مرتكب نشده است ، چرا عذر خواهى كند. شما نباید به گفتار سخن چینان كه از دروغ و دشمنى گفته شده است ، گوش دهید.
خدا را، خدا را گواه مى گیرم كه من از این اتهامات به دور هستم . عقیده خالص من دوستى و محبت پیامبر صلى الله علیه و آله و عشق ورزیدن به كسانى است كه پیامبر را دوست دارند و دوستدار صحابه همراهان پیامبر مى باشیم . فقه ، نحو، تفسیر، اصول فقه ، اصول دین ، قرآن و حدیث مرا مى شناسد.
ار سپس آزادى خویش را در خواست مى كند كه مورد موافقت قرار نمى گیرید.(24)
... عاقبت مجلس محاكمه ایمان ، تقوا و فقاهت شیعى با حضور شاه و ابن جماعه ، قاضى القضاه دمشق و دیگر قضات دربارى آراسته گردید و سخنان شهید در جلسه محاكمه هم اثرى نبخشید و حكم از پیش تعیین شده قاضى چنین اعلام شد :
من ریختن خون او را واجب مى دانم !!! (25)
پس از محاكمه و فتواى قتل اعلم فقهاى شیعى ، حكم اجرا شد !
چه زمانى ؟
روز پنجشنبه 9 جمادى الاول 786 ق . (در 52 سالگى )
در كجا؟
در قلعه دمشق ، شهر شام ، مركز طرفداران بنى امیه .
شهرى كه در طول تاریخ براى خاندان رسالت و نبوت و پیروان دلباخته آنان خاطرات تلخ داشته است . جایى كه معاویه و سایر خلفاى بنى امیه و بنى عباس ، با اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به گونه اى رفتار نمودند كه چهره تاریخ را سیاه كرده است . شهرى كه به علماى شیعه ، حاملان رسالت نبوى و پاسداران اسلام ناب ، ستم شد و به جرم تشیع به شهادت رسیدند. آرى پیشتر از شهید، شیخ بزرگوار، حسن همدانى دمشقى سكاكینى ، از مردان سرشناس شیعى را در سال 744 ق . در بازار اسب فروشان دمشق گردن زدند. دمشقى كه در آن على بن ابى الفضل حلبى را به شهادت رسانده و پس از شهادت جسدش را آتش زده اند و سر بریده اش را در شهر گرداندند.
در همین دیار شوم شیخ والا مقام ابن محمد شیرازى را به اتهام شیعه بودن در سال 766 ق . به شهادت رساند.
آرى ! در شهرى كه به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام بى احترامى و به دانشمندان معاصر شهید ستم گردد، باید با فقیه نامى شیعه و مدافع واقعى اهل بیت علیهم السلام این گونه برخورد شود.
حقیقت این است كه شهر شام ، پایتخت معاویه و یزید و پیروان آنها، تحمل زنده ماندن اعلم فقهاى شیعه را ندارد.
لباس او را از بدن مقدسش در آوردند و بر او لباس شهادت پوشاندند و پرشقاوت ترین شخص او را به شهادت رساند!
بعد از شهادت بدن مقدسش را به دار زدند! سپس سنگسار كردند! و آنگاه جسم بى جانش را سوزاندند! كه آثارى از او باقى نماند. ولى بسى كوراندیشى ! گر چه از بدن مقدس شهید اول اثرى نیست و آرامگاهى ندارد كه از تربت پاكش تبرك جویند، روحش و فقه دانشش در قلب شیعیان و شاگردانش در طول تاریخ جاى دارد و نام مباركش بر منابر و كرسیهاى درس در حوزه هاى علوم اسلامى پیوسته یاد مى شود و هر مسجد و مدرسى آرامگاه و مزار اوست .
سلام بر او كه مظلوم زیست و مظلومانه به شهادت رسید.
سلام بر فقه نگار نهضت سربداران ، كه به جرم همدردى با سربداران ، بدن بى جانش بر دار رفت .
سلام بر خورشید فقاهت گلگون كه با خون مطهرش افق فقاهت را سرخ فام كرد.
سلام بر شهید اول ، كه با شهادتش به فقه و دانش حیات مجدد بخشید.
سلام بر او روزى كه در آستان قدس ربوبى بر انگیخته مى شود .
|
|
مولانا اسماعیل زهی در نماز جمعه زاهدان: در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به تخریب مقبره حجر بن عدی در سوریه گفت: واقعه تخریب مقبره حجر بن عدی در سوریه، که بر اساس اعتقاد بخش بزرگی از جامعه اسلامی یکی از اصحاب پیامبر بزرگوار اسلام بوده اند، بسیار تلخ و ناگوار بود.
نبش قبر، عملی مغایر با عرف و شرع است و ما اهانت و تخریب مقبره حجر بن عدی را محکوم می کنیم.
مولانا اسماعیل زهی اظهار داشت: اگر چه ما نمی دانیم این اهانت کار چه کسی بوده است، اما کسانی را که مرتکب این اهانت شده اند افراطی می دانیم؛ و چه بسا این دسیسه صهیونیستها برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان بوده تا امت اسلامی را به جان هم بیندازند. اما این واقعه باید سبب اتحاد بیشتر مسلمانان شود.
آیا خدا را می توانید در خواب ببینید ؟
در آخرت آیا می توانید ببینید؟
(صحیح بخاری، ج 4، ص 226، کتاب المناقب، باب مناقب الأنصار)).
(( رحلة ابن بطوطة: 113. )).
(( مجموعة الرسائل الکبرى، رساله یازدهم: 451. )).
مگر مسلمانان جهان فاجعه قتل عام صدها عالم و هزاران زن و مرد فرقه های مسلمین را در طول حیات ننگین آل سعود و نیز جنایت قتل عام زائران خانه خدا را فراموش می کنند؟ مگر مسلمانان نمی بینند که امروز مراکز وهابیت در جهان به کانون های فتنه و جاسوسی مبدل شده اند که از یک طرف اسلام اشرافیت، اسلام ابوسفیان، اسلام ملاهای کثیف درباری، اسلام مقدس نماهای بی شعور حوزه های علمی و دانشگاهی، اسلام ذلت و نکبت، اسلام پول و زور، اسلام فریب و سازش و اسارت، اسلام حاکمیت سرمایه و سرمایه داران بر مظلومین و پابرهنه ها و در یک کلمه اسلام آمریکایی را ترویج می کنند و از طرف دیگر سر بر آستان سرور خویش، آمریکای جهان خوار می گذارند؟ مسلمانان جهان نمی دانند این درد را به کجا ببرند که آل سعود و خادم الحرمین به اسرائیل اطمینان می دهد که ما اسلحه خودمان را علیه شما به کار نمی بریم و برای اثبات حرف خود با ایران قطع رابطه می کنند.